محاسبات غلط

جلسه سوم

محاسبات غلط . 1393/12/15
00:47:46
46

معرفی
* دین اسلام؛ آیین واقع بینی

* هرچه دینداری بیشتر، مشکلات زیادتر!

* امتحانات الهی تا حد لبریز شدن صبر انبیاء!

* ابراهیم، تنها موحد زمان خویش

* علت امتحانات سنگین اولیا

* اشتیاق اولیای‌خدا به امتحانات الهی

* اولین امتحان الهی، در مال است.

* دارایی، امتحانی سخت‌تر از فقر

* آخرین پیامبری که وارد بهشت می‌شود؟

* مصادیق «نعم العبد» از نگاه قرآن

* تکلم ویژه خدا با فقرا در قیامت

* اذن‌الهی، به شفاعت فقرا در قیامت

* برکت در مال با پرداخت خمس

* درست خرج کردن مال، شهامت می‌خواهد!

* پول خرج کردن، سخت‌ترین امتحان

* علت حساسیت حضرت زهرا س نسبت به فدک

* اطاعت آتش دنیا و آخرت از حضرت زهرا س، پاداش تحمل غصب فدک
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم مصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

عرض ادب؛ این دو سه شب گذشته ما درباره محاسبات غلط صحبت کردیم. انسان گاهی دچار محاسبات غلط می‌شود، در این عالم آن دستگاه محاسباتی‌اش غلط کار می‌کند. دیشب درباره یکی از این محاسبات غلط صحبت کردیم. گاهی انسان خیال می‌کند که در این دنیا رهاست، هر جور خواست زندگی بکند و نه مسئولیتی دارد و نه وظیفه‌ای. جمله‌ای را دیشب از کسی نقل کردیم، جمله روایت نبود، جمله‌ای بدی بود که حالا باید عذرخواهی هم بکنیم بابت این جمله دیشبی که گفتیم؛ گفتیم برخی نگاهشان به خودشان این است. آن جمله آن آقا –که حالا دیگر نمی‌خواهم دوباره تکرار بکنم– واقعاً نگاهش این بود. قرآن هم آیه قرآن مطلب درباره اینها همین است. قرآن می‌فرماید که اینها یأکلون کما تأکل الانعام؛ اینها واقعاً مثل همین چهارپایان زندگی‌شان در همین حد است، خودشان را در همین حد می‌بینند. همین حد زندگی، یکی از محاسبات غلط است.

حالا از این محاسبه غلط که رد بشویم، حالا اگر انسان رو آورد به خدا، ایمان آورد، اینجا باز یک محاسبه غلط بعد از این، سر راه انسان است. محاسبه غلط بعدی این است که انسان فکر کند تا ایمان آورد و خدا را قبول کرد و اینها، دیگر خدا -العیاذ بالله- باید دست به سینه، خادم این آقا باشد! هرچه این آقا می‌گوید، خدا باید گوش بدهد و دیگر حرف حرف ایشان باشد. ایشان دیگر نباید کسی بالاتر از گُل بهش بگوید و نباید اذیت بشود، نباید آزار ببیند. بعضی‌ها توقع دارند همان نماز اولی که خواندند –به قول مرحوم آیت‌الله مشکینی– نماز شب می‌خوانند، جبرئیل برایشان نازل بشود. برخی نگاهشان این است. ماجرا نقل می‌کردند یک بابایی را کلی رویش کار کرده بودند، متحولش کرده بودند، مسجدی‌اش کرده بودند. «نماز مسجد می‌خوانیم و حتماً یک پول قلمبه‌ای، بعدش از آن درآمدیم.» از در که آمده بود بیرون، هرچه گشته بود کفش‌اش را پیدا نکرده بود. کفش‌اش را دزدیده بودند. پول قلمبه که گیرش نیامد، یک پول قلمبه‌ای داد، رفت کفش خرید دوباره. بله، یک همچین حساب و کتاب‌هایی است. دو رکعت نماز که می‌خواند، تازه یک مشکلی هم بر مشکلاتش اضافه می‌شود، یک مصیبتی پیدا می‌کند.

جذب دین بکنیم، ما که نمی‌خواهیم با دروغ کسی را جذب دین بکنیم. اصلاً دین ما دین واقع‌بینی است، دین واقعیت است، با واقعیت‌ها می‌گوید سر و کار داشته باش، خیالات و اوهام نباش. هرکه رو به خدا بیاورد، مشکلاتش تازه بیشتر هم خواهد شد. آقا این حرف‌ها خطرناک است! حاج آقا از این حرف... نخیر! حالا آخرش درستش می‌کنیم، می‌گوییم چه نوع مشکلاتی بیشتر می‌شود، چه مشکلاتی از بین می‌رود. مشکلات آزمایشی شروع می‌شود. خدا تازه با این آدم شروع می‌کند، ابتلا و آزمایش؛ کار خدا با این‌ها شروع می‌شود.

بحث همان چهارپایان دوباره باز مطرح می‌شود. من هی می‌خواهم به این آیات اشاره نکنم، ولی آن‌قدر خدا در قرآن از این آیات دارد؛ ۱۰، ۲۰ بار هی جاهای مختلف می‌گوید اینها را ول کن. در سوره مبارکه حجر اولش می‌فرماید که اینها را رها کن، اینها مثل چهارپایان می‌مانند، با اینها کار نداشته باش. من خدا هم با اینها کار ندارم، روز دنیا برای خودشان خوش باشند. حالا آن‌ور، حساب و کتاب‌ها شروع می‌شود. من اینجا با مؤمن کار دارم، مؤمنی که من بهش توجه دارم، دقت دارم. اگر یک‌خرده بخواهد پایش را کج بگذارد، برخورد می‌کنم، سریع بیدارش می‌کنم، سریع هوشیارش می‌کنم. برای خودمان هم پیش می‌آید دیگر.

پدر و مادری است؛ در خیابان، بچه‌های مختلف، بچه‌های مردم، بچه‌های کوچه، انواع و اقسام رفتارها را دارند. این مادر حساسیت ندارد، پدر حساسیت ندارد. یک‌صدمش را اگر بچه خودش بخواهد انجام بدهد، آنجا سریع گوشش را می‌کشد: «تو بچه منی، تو عزیز منی! من با تو کار دارم، من به تو توجه دارم.» خدای متعال با مؤمن کار دارد. تازه آدم وقتی رو می‌آورد به خدا، مو را از ماست می‌کشد. در مورد انبیا ببینید چقدر ماجراها دارد. حضرت یونس... خدا شاهد است من یک وقت‌هایی برنامه‌های تلویزیونی، مستندات را که می‌بینم، اعماق دریا، در آن تاریکی‌ها نشان می‌دهد، ماهی‌ها و این‌ها... با خودم می‌گویم: «خدایا! آخه کفر نباشد، خودت چطوری دلت آمد پیغمبرت را بفرستی تو شکم نهنگ برود، عمق این دریاها!» با پیغمبر خدا... آیه‌ای که هر شب در نماز غفیله می‌خوانیم: «وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَىٰ فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ.» پیغمبرش است. یک‌ذره قدم را کج گذاشته، خدا می‌فرستد در شکم نهنگ، در تاریکی. چهل روز با آب در شکم نهنگ وضو می‌گیرد، نماز می‌خواند. تصور کنید! بعد تازه آن‌قدر استغفار می‌کند، سجده می‌کند، ذکر یونسیه می‌گوید: «سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ.» اگر تسبیح نمی‌کرد، تا روز قیامت در شکم نهنگ می‌ماند. عذرخواهی کرد، بخشیدمش. بخشید خدا. آب دهان نهنگ از این بالا سرش که می‌زند بیرون، حضرت یونس را پرت کرد در خشکی. با عزت و احترام، ناز و نوازش، ملائکه بیایند ببرندش... این حرف‌ها نبود. «من با تو کار دارم! تو برای چه یک قدم، یک‌خرده تند رفتی؟» یک‌خرده تند...

ماشین تا وقتی خاموش است، وقتی هم که روشن می‌شود، اول کار است، یک‌خرده این‌ور و آن‌ور بکنی باز خیلی اتفاق نمی‌افتد. ولی با سرعت ۱۴۰ تا، وقتی چپ می‌شود... انبیا چون سرعتشان بالا بود، یک‌خرده این‌ور و آن‌ور می‌رفتند، یک‌دفعه این ابتلائات برایشان پیش می‌آمد. یکی از محاسبات غلط این است که آدم فکر کند وقتی ایمان آورد و به خدا رو آورد، دیگر همه‌چیز رو به راه شد. دیگر خدا همه دنیا را می‌ریزد به پایش. اصلاً آدم مگر مریض می‌شود؟ آدم خوب، آدم مؤمن... آمد خدمت امام صادق (علیه‌السلام)، گفت: «آقا جان! مؤمن مریض هم می‌شود؟» «مگر می‌شود مؤمن مریض بشود؟» «هَلْ کُتِبَ الْبَلَاءُ إِلَّا عَلَى الْمُؤْمِنِ؟» مگر غیر مؤمن، مریض نمی‌شود؟ فقط مؤمن مریض می‌شود. ببخشید! غیر مؤمن که کار ندارد، آن‌قدر از دنیا بهش می‌دهد، آن‌قدر در رفاه و خوشی نگهش می‌دارد، سال به سال یاد خدا نیفتد. آیه قرآن... یکی از این محاسبات غلط ما. می‌فرماید: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ؟» مردم فکر کردند همین که ایمان بیاورند، دیگر رها می‌شوند؟ دیگر خلاص می‌شوند؟ دیگر خوبی و خوشی و سلامتی و رفاه؟ دیگر با خدا هم رفیق خدا هم؟ آخه در دنیا می‌روند آن بزرگ‌بزرگ‌ها را پیدا می‌کنند، باهاشان رفیق می‌شوند که یک‌چیزی بهشان بماسد. این حرف‌ها نیست. «تا آمدی با ما رو آوردی و رفیق شدی و یک‌خرده سر و سامانی پیدا کردی، خب دیگر تمام شد دیگر! دیگر مریضی و درد و فقر و گرسنگی و همه چیز رفت. دیگر خوبی و خوشی است؟» نخیر! تازه برای شما بیشتر می‌نویسم مشکل. امتحان می‌کنم. بیشتر مبتلا می‌کند. درباره این _ان‌شاءالله_ هم امشب، فردا شب بیشتر _ان‌شاءالله_ صحبت خواهیم کرد.

«أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنْكُمْ وَيَعْلَمَ الصَّابِرِينَ؟» مگر در بهشت باز شد و ملائکه آمدند دست به سینه و «آقا بفرما، نوکر شما هستیم؟» نخیر! آن‌قدر امتحان می‌کنم... در برخی آیات که خیلی عجیب است، حالا من آیه‌اش را می‌خواهم فردا شب بخوانم، می‌گوید: «آن‌قدر امتحان می‌کنم که پیغمبرتان هم کم بیاورید.» شماها که دیگر هیچی. «حَتَّىٰ يَقُولَ الرَّسُولُ مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ؟» پیغمبر بگوید: «خدایا! چی شد کمکت؟» آن‌قدر امتحان می‌کنم پیغمبرتان صبرش لبریز بشود، شما که دیگر جای خود دارید، مخصوصاً آخرالزمان، قبل از ظهور امام زمان. آن‌قدر امتحان می‌کنم کسی... یک‌ذره کُد به من بدهید. من خالص‌ها را می‌خواهم نگه دارم. شرکت تعاونی که راه نینداختم بگویم آقا هرچه جنس دور و برم بیشتر باشد بهتر است. نخیر! من خدا هستم. هیچ‌کسی که من را پرستش نکرده. یک وقتی بوده در این کُره زمین یک نفر فقط «لا اله الا الله» می‌گفته. می‌دانید کی بوده؟ دوران حضرت ابراهیم. چکار کرد؟ بفرمایید، با منجنیق پرتش کردند در آتش. ملائکه گفتند: «خدایا! کلاً یک نفر دارد روی کُره زمین می‌گوید لا اله الا الله! این رسمش نیست دیگر.» ملائکه هم صدایشان در آمد. بین زمین و آسمان، جبرئیل آمد گفت: «کمک نمی‌خواهی؟» گفت: «اما إِلیكَ فلا، از شما نه. علمه بحالی کفا المقالی.» او می‌داند من در چه وضعیتی هستم. اگر بخواهد کمکم می‌کند. اگر بخواهد... دستم را گرفت. با همان وضعیت پرت شد در آتش. همین که آمد در آتش، دید آتش است ولی گلستان است. یک نفر! آن هم خدا این‌جوری؛ تک و تنها در بیابان‌ها. از ابراهیم در سوره مریم دارد. تک و تنها زرد شد. از این‌ها فاصله. هیچ‌کسی نیستی، ایمان نمی‌آوری؟ چکارشان کنم؟

یک نفر «لا اله الا الله» می‌گوید. در پیری، صد و خرده‌ای سالش است، خدا تازه بهش بچه داده. حساب بکنیم؛ شما را به خدا! نخیر! صد سال خدا بهش بچه نداده. یک وقت به یکی از علما در حرم امام رضا نشسته بودم، خدمتشان. یک جوانی عرب بود، آمد به این حاج‌آقا گفتش که: «حاج‌آقا! من بچه‌دار نمی‌شوم.» این عالم هم بزرگ‌شده کربلا و نجف بود. خدا حفظشان بکند. «امام رضا را می‌بینی، تا ۴۵ سالگی این آقا بچه‌دار نمی‌شود؟» «امام رضا ۴۵ سالگی بچه‌دار نمی‌شود؟» «انگشتر فیروزه بخر، آیه "رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا" را رویش بنویس. هم خودت هم خانومت دستت کن. رکاب عقیق داشته باشد،_ان‌شاءالله_ بچه‌دار می‌شوی. ولی یادت نرود ها! این آقا تا ۴۵ سالگی بچه دوست نداری به من بدهی؟ نوکر دستگاه محاسباتی‌شان درست کار می‌کند، در توهم سیر نمی‌کند. تا آمدیم می‌گیریم و می‌رویم؛ نخیر! بندگان بند. حضرت ابراهیم، صد سالگی خدا بهش بچه داده. چشم! بچه را برداشته، برده در بیابان. بیابانی که اصلاً قابل کشت نیست. غیر از این محدوده. عربستان را دیدید دیگر. مکه الان چه وضعیتی دارد. حالا ۱۵ هزار سال پیشش را فرض کنیم. تقریباً بچه را با مادر گذاشته. مادر هرچه دنبال آب می‌گردد پیدا نمی‌کند. آن‌قدر بچه کف پا می‌کشد که آب از زیر پایش می‌جوشد. تازه آنجا آب می‌آید. در این سرزمین تازه وقتی بچه را گذاشته رفته. بعد ۱۲، ۱۳ سال دوباره می‌خواهد بیاید به بچه سر بزند. شما را به خدا ببینید! بعد ۱۲، ۱۳ سال می‌خواهد بیاید به بچه سر بزند. در راه سه شب پشت سر هم خواب می‌بیند که دارد سر بچه را می‌بُرد. رسیده به بچه. «سلام علیکم بابا جان! خوبی؟ خواب دیدم که دارم سرت را می‌بُرم.» بیا برویم بالای کوه. تو صد سالگی پدر شده، بچه را گذاشته در بیابان، آمده بعد ۱۲، ۱۳ سال می‌خواهد بیاید بچه‌اش را ببیند، بچه را با کارد... این است دستگاه حکومتی الهی. این است. محاسباتمان را درست کنیم. دیگر نباید گلایه کنیم. زود از کوره در می‌رویم. اینش خیلی جالب است. از خدا همه گله دارند. یک طلبه‌ای پیدا می‌کنند، چون نماینده خدا است، هرچه دق دلی داریم می‌رویم سرش تخلیه کنیم. «خدای تو بچه من را از من گرفت.» «ای خدای تو فلان جا من فلان سود داشتم می‌کردم، من را ورشکست کرد!» بابا جان! خود خدا می‌فرماید که همه اینها نتیجه اعمال خودت است. خدا که پس لگد نمی‌زند به آدم. بزند... برای یک کسی می‌گفتش که این سریال‌هایی که ایام عید می‌ساختند، حالا امسال نمی‌سازند. آن سِری‌های اولش خیلی دیگر آش شور بود دیگر. دست به هرچی می‌زدند، یک مصیبتی سرشان می‌آمد. یادتان هست دیگر؟ اسم سریال نمی‌برم. «صدایی آمد.» اسمش را... اولیای خدا خیلی دیگر پاک می‌شوند. این جوری می‌شود. دست به هرچی می‌زنند. برای آدم‌های معمولی این جوری نیست. خدا آن‌قدر دیگر سخت نمی‌گیرد. برای اولیای خودش این جوری است.

«چرا هرکه در این بزم مقرب‌تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند؟» آن‌ها که خیلی دیگر خالص و ناب می‌شوند، بله دیگر. می‌شود مثل امام حسین ظهر عاشورا. هرچه امام حسین بلا بیشتر می‌دید، چهره‌اش شاداب‌تر. امام حسین آقا و طلبکار بشود! نخیر! این حساب و کتاب دیگری با خدا دارد. حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها)، خیلی بیشتر مصیبت. مصیبت، مصیبت، مصیبت، مصائب. «لَوْ أَنَّهَا عَلَى الْأَيَّامِ لَصِرْنَا لَيَالِيًا.» الله! فاطمه زهرا فرمود: «آن‌قدر من مصیبت کشیدم در این عمر کوتاهم، اگر مصیبت من را در روزهای عالم پخش بکنند، همه روزهای عالم شب می‌شود، همه تیره و تار می‌شود.» مگر خدا محبوب‌تر از فاطمه زهرا بنده دارد؟ پس چرا آن‌قدر سخت می‌گیرد؟ خدا سخت نمی‌گیرد. خدا که سخت نمی‌گیرد. خدا می‌خواهد امتحان بکند، می‌خواهد عشق این‌ها را به خودش بریزد بیرون، نشان بدهد. سخت‌گیری برای آن کسی که درس نخوانده. امتحان برای آن کسی سخت است که درس نخوانده. اونی که بَلَد است که لذت می‌برد از امتحان. المپیاد می‌رود فلان المپیاد، فلان المپیاد، این کشور، آن کشور، آن کشور. هی بیشتر امتحان بدهد، بیشتر امتحان بدهد. «می‌خواهم به دنیا نشان بدهم من می‌خواهم این دکترای افتخاری این را هم بگیرم، من می‌خواهم دیپلم افتخار این را هم بگیرم، من می‌خواهم دیپلم فلان رشته را هم بگیرم، می‌خواهم دکترای فلان رشته را هم بگیرم. هی امتحان بگیرید از من! می‌خواهم به عالم نشان بدهم من چقدر بَلَد هستم.»

شب تا صبح می‌نشیند گریه می‌کند، زار می‌زند. دعای بچه‌ها مستجاب بود. یک دانه معلم زنده نبود روی کُره زمین. شب امتحان دعا می‌کنند: «خدایا! معلممان دیگر...» از اصل امتحان که دیگر ناامید شدیم، برگزار نشود معلم. اونی که درس نخوانده. اونی که درس خوانده، لذت می‌برد از امتحان. خب حالا خدا چطور امتحان می‌گیرد؟ یک آیه در قرآن... این آیه را یک تکه اولش را امشب بحث می‌کنیم، بقیه‌اش _ان‌شاءالله_ برای شب‌های بعد. در سوره مبارکه آل عمران: «لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ.» اولین امتحان، در پدر جان! مال و جان. اولین امتحان. اولین امتحان. خب بسم الله! برویم در امتحان. همه آمدند دیگر _ان‌شاءالله_ برای امتحان درس خواندند دیگر! سینه‌زن‌های مکتب حضرت زهرا و عاشقان حضرت زهرا آماده امتحانند. حالا هر که آماده امتحان است و می‌خواهد بشنود خدا چطور امتحان می‌گیرد یک صلوات بلند بفرستید.

اولین امتحان در مال است. هم در داشتنش امتحان است، هم در نداشتنش. بعضی‌ها مبتلا می‌شوند به فقر، بعضی‌ها مبتلا می‌شوند به دارایی. آیا مبتلا نیست؟ بله. اونی هم مبتلاست. می‌خواهم بگویم. وقتی کسی ندارد، می‌گوییم: «بنده خدا! خدا آزمایش و امتحان، خدا مبتلایش گردانید.» بنده خدا! خدا مبتلایش کرده. پولش از پارو بالا می‌رود، بنده خدا! جمع‌بندی خدا چطور می‌خواهد از عهده این همه تکلیف بر بیاید. «خوش به حال اونی که ندارد.»

داستان سلمان فارسی با عمار مشهور است دیگر. پیغمبر یک دینار دادند به سلمان، یک دینار دادند به عمار. گفتند: «شب بیاین.» شب آمدند، یک سنگ داغی را پیغمبر گذاشتند. سلمان رفت روی سنگ، اول. "اما رب"، سلمان رفت، عمار رفت. پیغمبر: «خب شروع کن! تک تک بگو ببینم با این پول چکار کردی؟» شروع کرد: «اول بردم آنجا خرجش کردم، آنجا این را خریدم، آنجا آن را خریدم.» پایش هم می‌سوخت. تک تک شروع کرد توضیح دادن. دیگر پایش تمام شد، آمد پایین. سلمان رفت روی سنگ و «بسمه تعالی! دادمش در راه خدا.» آمد پایین. قیامت این شکلی. این جوری نگه می‌دارم. تک تک حساب. حساب! حساب! حساب! تا زمانی که در راه خدا خرج کرده...

حالا می‌گویم. در مورد حضرت سلیمان. حضرت سلیمان آخرین پیغمبری است که می‌رود در بهشت. تک تک اینهایی که در حکومتش بوده راجع به آن‌ها سؤال می‌شود. پیغمبر معصوم، گناه نکرده، در غیر جای خودش خرج نکرده، ولی حساب است دیگر. حساب حساب. «کاکا برادر، بعد حسابش را بده بعد برو در بهشت.» همه پیغمبران می‌روند در بهشت، حضرت سلیمان هنوز دارد. بانک بهشتیه در انتظار سلیمان است. یقیناً درش شکی نیست. خوابی که حاج احمدآقا دیده بودند _رضوان‌الله علیه_ بعد از حضرت امام. امام می‌بیند! همین خواب باعث می‌شود که حاج احمدآقا تحول روحی پیدا می‌کنند و بعد یک مدت همین خواب باعث می‌شود که ایشان سکته می‌کنند، از دنیا می‌روند. بس که این خواب برایشان فشار می‌آورد، بهشان فشار می‌آورد. بعد از رحلت امام، امام خمینی، آن شخصیت بی‌نظیر، اونی که امام باقر (علیه‌السلام) مژده دادند به اصحابشان: «مردی از قم قیام می‌کند، این ویژگی‌ها را دارد. من اگر باشم آن ایام، سینه‌خیز در برف‌ها می‌روم خودم را بهش می‌رسانم.» در جلد ۵۱ بحارالانوار، روایت امام خمینی را بشارت دادند. در روایت حاج احمدآقا می‌گوید: «خواب دیدم حضرت امام را. پرسیدم: "آقا! آن‌ور چه خبر؟" فرمود: "من که رد شدم ولی به سختی."» حاج احمدآقا گفتند: «برای چی؟» فرمود: «حساب دست‌هایی که تکان می‌دادم حسینیه جماران از من گرفتند. هر بار دستی که تکان می‌دادم "اینو برای چی؟" همه را حساب کشیدند.» «رد احمد! حق‌الناس، حق‌الناس.» حق‌الله... مواظب باشید! حاج احمدآقا بعد چند وقت سکته می‌کنند، بعد می‌رود در بیابان‌های قم، یک سوله‌ای می‌گیرد و یک مدت آنجا زندگی می‌کند. از شدت حُزن و فشار روحی که بهش وارد می‌شود، از دنیا می‌رود.

حساب و کتاب دارد. مال هم داشتنش امتحان، هم نداشتنش. هم فقر امتحان است هم غنا. هم نداری امتحان است هم دارایی. در قرآن دو تا آیه داریم خیلی قشنگ است، اصلاً خیلی زیباست. دو بار در قرآن ما «نِعم العَبد» داریم؛ چه بنده خوبی. جفتش در سوره مبارکه صاد آمده. یکی این صفحه آمده، یکی صفحه روبرویی. سوره صاد. شب جمعه مستحب است خواندنش. مقید باشید در نماز نافله عشاء، آن دو رکعت نشسته شب جمعه سوره صاد را بخوانید. در رکعت... چشمه‌ای در بهشت برای اهل یقین است. از آن چشمه سیراب می‌شود. در سوره مبارکه صاد، در این صفحه نوشته «نِعم العَبد»، صفحه روبرو نوشته «نِعم...». صفحه روبرو اسم فقیرترین پیغمبر را نوشته بعد می‌گوید: «نِعم العَبد». صفحه قبل اسم پولدارترین پیغمبر. این صفحه می‌گوید: «سلیمان نِعم العَبد! سلیمان چه بنده خوبی بود!» صفحه بعد می‌گوید: «ایوب نِعم العَبد!» خدایا! این آن‌قدَر فقیر شد، زنش گذاشت رفت، گفت: «من دیگر نمی‌کشم با تو زندگی کنم.» پولدار بود که فقط یک سپاه از فیل داشت، یک سپاه از جن داشت، یک سپاه از مرغ داشت. یک سپاه پشتش راه می‌افتادند دیگر. بدبخت! یک کاری کرده خدا زده پس کله‌اش.

یک روایت عجیبی است. من این را امشب آوردم بخوانم. مصادف شد با این واقعه قشنگی که امشب بین دو نماز اتفاق افتاد. با خودم گفتم: «چه حُسن تصادفی عزیزمون امشب این کار قشنگ را انجام دادند.» خیلی این روایت دیدم امروز به دلم افتاد این روایت را بخوانم. بعد گفتم: «چقدر مناسبت داشت با این ماجرا.»

امام باقر (علیه‌السلام) می‌فرماید: «وقتی که قیامت می‌شود، أمر الله تبارک و تعالی منادی ینادی: أینَ الفقراء؟» روز قیامت خدای متعال می‌گوید یک نفر برود ندا بدهد: «فقرا کوشن؟ پولدارها؟» «فقرا!» ندا می‌دهند. فقرا بلند می‌شوند. خدای متعال خودش با اینها صحبت می‌کند. می‌گوید: «عبادی.» «فیقولون لبیک ربنا.» خدا به اینها می‌گوید: «بنده‌های من!» اینها می‌گویند: «جانم خدایا! لبیک! بفرمایید! فکر نکنید در دنیا شما را فقیر گذاشتند بمانی، به خاطر اینکه شما در چشم من خار بودید! نخیر! عزیز بودی در چشم من. گذاشتم هرچه می‌خواهم بهتون بدهم، امروز بهتون بدهم در قیامت.» بعد می‌فرماید: «تصفحو وجوه الناس برید در این چهره‌ها نگاه کنید. هرکه به شما پول داده به خاطر من داده، بردارید بیارید ببرید بهش.» با خودش... فقرا که به خاطر خدا تحمل کردند. بعضی‌ها دیوار مردم بالا می‌رفته و قاچاق می‌کرد و دزدی می‌کرد و روزی صد بار ناشکری می‌کردی، اینها نه. تحمل می‌کرده، کارش را می‌کرده. صغیر با گدایی و اینها هم نه. کارش را می‌کرده در حد توانش. کار می‌کرده. آن مقداری که می‌توانسته کار می‌کرده، بیشتر از این در نمی‌آورده، دخل و خرجش هم جور در نمی‌آمده.

یک روایت عجیبی امام صادق به یکی از اصحابشان فرمودند که: «ندار بود.» فرمودند: «هر وقت در بازار می‌روی، میوه‌ها را نگاه می‌کنی، می‌بینی گران‌قیمت است. آه می‌کشی، نمی‌توانی بخری خدا بابت به هر نگاهی که می‌کنی یک حسنه برایت می‌نویسد.» «نگاه می‌کنی نمی‌توانی بخری.» این روز. هرکه هر میزان از مالش کم است، به همان میزان در مال دیگران است. این هم روایت است. بقیه حقوق را نمی‌دهند، بقیه وظیفه‌شان را ادا نمی‌کنند. امام صادق فرمود: «اگر همه مردم خُمس بدهند، روی کُره زمین یک دانه فقیر پیدا نمی‌شود. اگر همه زکات بدهند، یک دانه فقیر پیدا نمی‌شود.»

امام زمان وقتی تشریف می‌آیند چکار می‌کنیم که فقیری نیست؟ همه زکات می‌دهند، همه خُمس می‌دهند. مقداری که باید بدهد. زیاد هم نخواسته. گفته: «کارت را بکن، کاسبی‌ات را بکن، سودت را داشته باش. آخر سال از سود، نه از اصل مال. از سود اضافه که آمد، یک پنجمش را بردار بیار بده من.» یکی از علما در حرم حضرت معصومه. کسی آمده و ایشان پول خواسته بود. جیبش یک قرون داده بود. یک ریال قدیمی. یک ریال به این داده بود. الحمدلله ۱۰ برابر رسید. رفته بود جلوتر، یکی دیگر خواسته بود، یک ریال داده بود. نفر بعدی آمد پول خواست، ۱۰ ریال را داد. هرچه صبر کرد، دیگر هیچی برنگشت. امتحان است دیگر. «تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن، که خواجه خود روش بنده‌پروری داند.» تاجری که نمی‌خواهد بکند، دکان که نمی‌خواهد بزند خدا. «یک قرون می‌دهم ببینم چقدر برمی‌گرداند.» نخیر! ولی برکتش می‌آید در زندگی. هم دادنش امتحان، هم ندادنش. هم داشتن امتحان، هم نداشتن.

دو سه تا روایت قشنگ دیگر بخوانم خدمتتان. ماجرا سندش، خیلی سند خوبی است، از امام باقر (علیه‌السلام) نقل شده. یک داستانی در مورد پیغمبر اکرم، خیلی قشنگ است، خیلی خیلی قشنگ است. آن‌قدر قشنگ است که همین‌جور مفتی و مجانی حیفم می‌آید بخوانم، باید یک صلوات ناب برای پیغمبر بفرستیم: محمد و آل محمد.

فرمود: «کان علی عهد رسول الله مؤمنٌ فقیرٌ شدیدُ الحاجة.» از اهل اصحاب صفه بودند. در مسجد پیغمبر، هنوز هم جایشان هست. آن سکویی که پشت خانه حضرت زهرا هست، یک‌خرده ارتفاع دارد. آنجا مکان اهل صفه بوده. مهاجرین بودند. مهاجرت کردند، هیچی برای خوردن نداشتند. هیچی هم برای پوشیدن نداشتند. آن‌قدر وضع لباسشان بد بود، پیغمبر دستور دادند این‌ها بروند آن پشت موقع سجده این بدن عریانشان را خانم‌ها نبینند. برخی از جاهای بدنشان که عریان بود دیده می‌شد، بس که لباس نداشتند بپوشند. نفر بعدی... دست ماها. اصحاب صُفه بودند. یکی از اینها خیلی دیگر در این‌ها بدبخت بود. خیلی بنده خدا وضع مالی‌اش بد بود. یک جوری که «خیلی بیچاره است بنده خدا! سطح خیلی وضع شما خراب است.» «از خدا می‌خواهم یک پولی برای من برسانند. یک‌چیزی بیاید من بدهم به شما.» «یا رسول الله! از خدا می‌خواهم که خدا به شما برسانند.» رفت یک چند روزی. حالا برعکس. هیچی هم نمی‌رسید. هر روز هی وضعش بدتر و بدتر و بدتر. دیگر خیلی دل پیغمبر منتظر بود، چشم به راهم هست. هر وقت پیغمبر در مسجد می‌دید، با این نگاه که «خب یا رسول الله! چی شد؟»

یک روز دیگر خیلی دل پیغمبر شکست. خدای متعال دید دل پیغمبرش گرفته، جبرئیل فرستاد با دو درهم. جبرئیل آمد «فقال له: یا محمد، گفت یا رسول الله! خدا دید خیلی شما ناراحتی، خیلی داری، وضع مالی‌اش بد است، دوست داری بی‌نیاز بشود؟» حضرت فرمودند: «بله.» «این دو درهم را.» جبرئیل: «کاسبی، پول باید با کاسبی آدم بزند به کاسبی.» این هم نکته مهمی است. «خانه بخریم، برود رویش و فلان و اینها نیست.» آدم باید تجارت کند، خاصیت اقتصادی داشته باشد. حالا بحث اقتصادی زیاد است، فرصت حرف بزنیم. اینکه ما یک چیزی بگذاریم یک گوشه‌ای، نرخ‌ها هی برود بالا، درآمد داشته باشد، این مورد قبول اسلام نیست. با پول باید آدم کار بکند. کار بکند، دیگران هم به کار بیابند. اونی که اصل کار است می‌گوید: «حتی اگر آن‌قدر هم داری که شکمت سیر است، باز کار کن.» اصل کار مهم است، تولید. «دو درهم را بده یا رسول الله! بزند به تولید و تجارت و کار.»

نماز ظهر تمام شد. آمدند دادند. گفت: «تجارت بلدی؟» گفت: «بله آقا جان.» حضرت فرمودند که: «می‌روی با این یک مالی می‌خری.» پشت تجارت می‌کند. همین جلوی مغازه، جلوی مسجد یک مغازه‌ای بزن، باهاش کاسبی کن. کاسبی گرفت. از رسول الله آمد. بعد نماز رفت یک چیزی خرید و مسجد. هرچی می‌خرید دو برابر می‌فروخت. آقا! کار و کاسبی‌اش گرفت. پولی که از آسمان رسیده دیگر چقدر برکت دارد! خدا می‌داند. به دست مبارک پیغمبر اکرم زد به کارش. جلوی مسجد بساط پهن کرد، مغازه زد. دیگر موقع نمازها پیغمبر این... دیرتر می‌آید مسجد، کمتر می‌آید. تا برود وضو بگیرد بیاید، رکعت اول را نرسید. نماز اول را نرسید. نماز بعدی «نیست دیگر.» می‌آمدم جلو در مغازه مشغول است دیگر. می‌گفتند: «آقای سعد! نماز.» گفت: «چک دادند. می‌خواهد برگرداند پولش را بیاورد.» «منتظر پولم. شرمنده. بیاره.» «آمدم نماز.» دیگر دیدم این دیگر از نماز و همه چیز افتاد. دوباره دل پیغمبر شکست. ناراحت شدند. بیشتر از آن ناراحتی قبلی. قبلاً ناراحت شده بودند چقدر وضعش بد است. این سری بیشتر ناراحت شدند. جبرئیل آمد پایین، گفت: «یا رسول الله! می‌بینم که ناراحتی بیشتر از آن سری قبل حسینیا.» «جَبَرَتُ الحَالَة الأولا، قَد ذَهَبَ الدُنیا و الآخره.» جبرئیل! این آقا! دنیایش را دارد و آخرتش را می‌فروشد. خیلی مشغول دنیا شد. چکارش کنیم؟ جبرئیل گفتش که: «آقا جان! یا رسول الله! بهش بگویید آن دو درهمی که بهش دادید را برگرداند.» پیغمبر از مسجد آمدند بیرون، گفتند: «آقای سعد! ما یک دو درهمی به شما داده بودیم، نمی‌خواهی برگردانی؟» گفت: «چرا یا رسول الله! ۲۰۰ درهم برمی‌گردانم.» گفتند: «نه، همان دو درهم.» دو درهم را برگرداند. دو سه روزی گذشتند. دوباره آمده یک گوشه مسجد سر و بغل گرفته خفه شده. نه بساطی، نه کاری، نه کاسبی. بگو: «سالما با دین راست و حسابی، از دنیا می‌رود.»

بهتون پول نیامده، بسپاریم به خدا. ببینیم او چی می‌خواهد. «آن‌قَدَر بده! این را بده، آن را بده...» نه. یک دانه «ام اس» به خانومتان تقدیم می‌کنم. این هم خدمت خانم. بفرمایید! یک پارکینسون هم به شما می‌دهم و یک دانه آلزایمر هم به شما می‌دهم و یک سرطان هم به آن بچه و یک دانه اعتیاد هم می‌گذارم در آن بچه تو. تقدیم به شما. با اعتیاد فرزند. روایت زیاد است. من هم حرف خیلی داشتم. وقت امشبمان گذشت. آدم بسپارد به خدا. آقا! دو رکعت نماز از همه این مال و اموال، از همه اینها. خدا مالم بدهد _ان‌شاءالله_ ولی شهامت درست خرج کردنش هم مهم است. یکی از رفقا به من گفت: «رفتم چند روز پیش کارت کشیدم ۲ میلیون و ۵۰۰ خُمس دادم.» گفتم: «تو شهامت...» گفتم: «نه والا من همین ۵۰، ۱۰۰ تومانی که...» ۲ میلیون و ۵۰۰ هفته کارت کشیده، شهامت می‌خواهد. خدایا پولش را بده، شهامت هم بده. شهامت مهم‌تر است. شهامت خرج کردن. آدم دلش بیاید بدهد. سخت‌ترین امتحان هم همین‌ها است ها! در روایت دارد: «ما بَلَی اللهُ العِبادَ بِشَیءٍ أَشَدّ علیهم مِن إخراج دراهم.» خدا هیچ امتحانی سخت‌تر از پول خرج کردن نمی‌گیرد از آدم‌ها. راحت پول خرج کردن سخت است. خدا پول بدهد _ان‌شاءالله_ برای اینکه در راه خودش خرج کنی، در راه زیارتش خرج کنیم، در راه حجش خرج کنیم. این اعراب چرا عوضشان خوب است؟ در روایت دارد. بانک مکه زیاد می‌روند. حج زیاد می‌روند. عمره زیاد می‌روند. مسلمان باشی، شیعه باشی، غیر شیعه باشی. همان «لا اله الا الله» که می‌گویی در طواف و اینها، در روایت دارد فقر را ازت برمی‌دارند. برای زیارت تازه در مورد زیارت امام حسین که بیشتر از این‌ها گیرش می‌آید. به هر یک درهمی که خرج می‌کند، خدا صد هزار درهم در آخرت بهش می‌دهد. دنیایش که هیچی.

پول خوب است ولی امتحان است. بدون برای همین حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) نسبت به فَدَک حساسیت داشتند. به فدک. او را نگه دارد. حضرت زهرا که چشمش به دنیا نبود. به پول و مادیات و اینها نبود. چشم دل، سیر بود. دنیا را می‌خواست. پول را می‌خواست برای اینکه خرج دیگران را بدهد، زندگی دیگران را اداره کند، به فقرا برسد. دشمنان اول از همه آمدند همین فدک را ازش گرفتند. حضرت زهرا هم می‌خواستند حرف فدک را پیش بکشند، هم نشان بدهند این دشمنان چقدر نامردند، چقدر دروغگو هستند. هم با این پول، زخم مسلمانان را مداوا کنم. ولی چه کردند با فاطمه زهرا! چکار کردم با قباله فدکش! نام؟ آب دهان، قباله فدک فاطمه زهرا، پاره کرد قباله فدک فاطمه زهرا. فرمود: «خدا شکمت را پاره کند! همین جوری که قباله فدک را پاره کردی!» ولی در ازایش خدای متعال چی داد به فاطمه زهرا؟ فاطمه زهرا در این امتحان صبوری کرد، به خاطر خدا تحمل کرد. در روایت امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند: «هر وقت کسی تب‌دار شد، به مادرم و فاطمه زهرا متوسل بشود. اگر محبت مادر ما و بچه‌هایش را دارد، هزار تا سوره توحید بخواند، هدیه کند به فاطمه زهرا، تب از او برداشته می‌شود.» «أولُ فاطمهَ مَن فَطَکَ طاعةَ الحَمَ.» خدا در ازای فدکی که از فاطمه گرفت، اطاعت تاب و تب را به فاطمه داد. آتش دنیا را به فاطمه داد. هرجا امتحانی است. خودم را می‌گیرد. اگر آدم صبوری کند، تحمل کند، خدا بهتر از این را به او می‌دهد. فدکش را خدا ازش گرفت ولی آتش دنیا را به اختیار فاطمه زهرا سپرد. درست است این فاطمه زهرا بین در و دیوار، پشت در سوخته، دامنش گرفته آتش. خیلی تحمل کرد به خاطر خدا. خدا بهتر از این‌ها را به او داد. هم آتش دنیا را به فاطمه سپرد، هم آتش آخرت را به فاطمه سپرد. آنجا فقط اشاره فاطمه زهرا کافی است. جهنمی باشد، از در جهنم درش می‌آورد. اشاره فاطمه زهرا.

یا فاطمه الزهرا! یا بنت محمد! یا قرة عین الرسول! یا سیدتنا و مولانا! توجّه و استشفعنا و توسلنا الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا! یا وجیهة عند الله اشفعی لنا عند الله.

آن روز در خانه مادر شکسته، آن روز در خانه شکسته بود. او پشت در مدا شد، حیدر نشسته بود. یک سو خشم و شعله‌ها، گویی زخم سوی دگر مادر. ولی نه مثل همیشه شکسته گلبرگ یار، زخمی دیدنی یاس کبود. از در و دیوار دیده لرزید. اشک کینه دشمن که جان گرفت. خورشید روضه خواند و دل آسمان گرفت. مادر اسیر در، در پر نامرد کوچه‌ها. دلگیر و بی‌فروغ و پر درد کوچه. یا صاحب الزمان! عذر می‌خواهم بابت این... تا شعله‌های سرکش این درب سوخت، این درد با لگد در شما گشته دوخته. شال عذاب و چادرتان رها شد. آخ! بازوی جان نسوخته! خدا کند ای کاش شعله‌های در و پیراهن آرام گیرد از سرشک من. پهلوی تو، قلم ضجه می‌زند. خانم! ردیف و قافیه‌ام ضجه. شام وداع، دفن شبانه غم علی. ولی از هجر دیده مولا نمور بود. ای یار مهربان علی، رفته‌ای. چه تو ام زینبی! خدا می‌سپارمت ای دختر! به خدا می‌سپارم. کنار قبر فاطمه‌اش رو کرد به قبر پیغمبر: «یا رسول الله! شما را تحویلتان دادم. ببخشید! خوب برنگرداندم. لقد استودعت فاطمه. امانت شما به شما برگشت ولی با چه حالی؟ با بازوی ورم کرده، با پهلوی شکسته، با صورت سیلی خورده.» عرضه داشت: «یا رسول الله! فاطمه تو سال پیش کن.» آخه می‌دانم جواب نمی‌دهد. می‌دانم خودش نمی‌گوید. شما ازش بپرس. «فاطمه جان با صورتت چکار کردند؟ بازو چکار کردند؟» شما ازش بپرس. بین در و دیوار بر او چه گذشت. کوچه‌ها! دیده! یا زهرا!
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط