معرفی
* سرمایه اصلی انسان
* مبنای حرکت انسان چیست؟
* تعریف عقیده
* عدم توجه عموم به گناهان اعتقادی
* کار نرمافزاری شیطان
* یکی از پیامدهای عقیده ویروسی!
* نقش مهم دستگاه محاسبات در تربیت فرزند
* لزوم مراقبت از دستگاه محاسبات
* نظام محاسبات حاکم بر عالم
* تبیین دستگاه محاسبات در قرآن
* تقوا، اساس دستگاه محاسباتی امیرالمومنین علی ع
* ماجرای عابد بنیاسرائیلی که از خدا طلبکار شد
* وقتشناسی شیخ عباس قمی
* چرا عدهای از خدا شاکی هستند؟
* حساب کتاب عالم با کیست؟
* حساب پس دادن از خطورات ذهنی
* مبنای حرکت انسان چیست؟
* تعریف عقیده
* عدم توجه عموم به گناهان اعتقادی
* کار نرمافزاری شیطان
* یکی از پیامدهای عقیده ویروسی!
* نقش مهم دستگاه محاسبات در تربیت فرزند
* لزوم مراقبت از دستگاه محاسبات
* نظام محاسبات حاکم بر عالم
* تبیین دستگاه محاسبات در قرآن
* تقوا، اساس دستگاه محاسباتی امیرالمومنین علی ع
* ماجرای عابد بنیاسرائیلی که از خدا طلبکار شد
* وقتشناسی شیخ عباس قمی
* چرا عدهای از خدا شاکی هستند؟
* حساب کتاب عالم با کیست؟
* حساب پس دادن از خطورات ذهنی
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالم و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد. فالطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری، و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
شب گذشته خدمت سروران خودم، حضار عزیز این جلسه، عرض کردم که یکی از سرمایههای اصلی انسان این است که فکر خوب داشته باشد، اعتقاد سالم داشته باشد، و عقیده درست داشته باشد. اصلاً میشود گفت مبنای حرکت انسان عقیدهاش است. کار درست از عقیده درست درمیآید. تو وقتی عقیدهات درست نباشد، که کارِ درست... هر کار خوبی را که آدم نمیگوید کار خوب! یکی بردارد بیاید اینجا، تو محله شما، رایگان آسفالت کند، خیلی زننده است، چقدر زشت! ولی خب، یک آدمی به خاطر خدا یک دانه نان به شما بدهد... آسفالت کردن کجا، هزینهاش چقدر... یک دانه نان کجا... هیچ چشمداشتی هم از شما ندارد، فقط به خاطر خدا. کدامشان برای شما جذابتر است؟
یک وقت یک کسی کاری را برای ریا انجام میدهد، برای جلب منفعت، میخواهد اسمی در کند، موقعیتی کسب کند. یک میلیونیوم آن کار را انجام میدهد به خاطر خدا، به خاطر محبت، به خاطر صدق. مسلّماً دومی خیلی ارزشش بیشتر است؛ چون از عقیده سالم، از فکر سالم میآید. شیطان خیلی با این فکر ما کار دارد. اصلاً اصل کارش با همین فکر است، با همین عقیده است. میخواهد عقیده را خراب کند. عقیده هم که میگوییم، مشکل یک مصیبتی است. تا میگوییم آقا عقاید را باید درست کنیم، همه یاد اصول عقاید میافتیم. خب، اصول عقاید چند تاست؟ پنج تاست: توحید، معاد، نبوت... آقا اصلاً ما توی مساجد کلاس میگذارند، کلاس عقاید، خب بچهها بیاین بشینین! بچه، چه ربطی دارد خدا یکی است؟ آن هم با این دلایلی که شما اثبات میکنید!
لازم است این چند شب، اگر خدا توفیق بدهد، انشاءالله سه چهار شبی که مانده، مزاحم عزیزان… با شما عزیزان درباره این لطف شما را تحمل بکنم... درباره گناهان اعتقادی میخواهم خدمت عزیزان صحبت بکنم. گناهان اعتقادی که معمولاً به آن توجه نداریم. موضوع خوبی است. باید خوب بگیرم، از همه محکم بگیرم، بعد وارد بحث بشوم. آنهایی که موافقاند، یک صلوات محکم بفرستند.
کار اصلی شیطان برای اینکه ما را به سمت گناهان اعتقادی بیاورد، این است که میآید دستگاه محاسباتی ما را به هم میریزد. به قول امروزیها میگویند "نرمافزار". سختافزار و نرمافزار گوشیهای شما... یک سختافزار دارد، مثلاً آن باتریش سختافزارش است، قابش سختافزارش است. یک نرمافزار دارد. گاهی میبینی سختافزار درست است، روکش قشنگ، جلد قشنگ، رنگ قشنگ، آخرین مدل. ولی نرمافزار مشکل دارد، روشن نمیشود. شما وقتی روشن میکنی، یک صفحه سفید میآید. دو روز هم که صبر کنی، صفحه تکان نمیخورد. ارزشی ندارد. سختافزار درست است، ولی نرمافزار مشکل دارد. شیطان میخواهد نرمافزار ما را مشکلدار بکند، و لو سختافزارمان هم درست باشد.
بکشید از اینجا تا فرحزاد! کش بیاید، یک نماز آبداری بخوانیم. جنگ نهروان بود. امیرالمؤمنین با کمیل قدم میزدند. کمیل دید یک صدایی میآید؛ یعنی عبدالباسط را میذاشت توی گوش کوچک... صدای قشنگ، نغمه قرآنی. کمیل یک لحظه وایساد، مست شد، چشاشو... امیرالمؤمنین: «آقا، قرآن! صدای قرآن را بشنوید!» گوگل... قرآن خوندنش را نخور! تعجب... رفتند. سه چهار روز بعد، جنگ نهروان بود، با خوارج جنگ داشت تمام میشد. امیرالمؤمنین آمدند کنار جنازههای خوارج، با لگد به یکی از جنازهها زدند، فرمودند: «کمیل! میشناسیش؟ آمده بود علی را بکشد!» سختافزار درست، نرمافزار مشکلدار. به خاطر خدا میخواهد شمشیر بزند توی سر امیرالمؤمنین. باریکلا!
الان بعضیها از بس که امامحسین را دوست دارند، به خاطر قمهزنی و چه و چه و چه، حاضرند هر مشکلی برای شیعیان و مسلمانان پیش بیاید. بلکه امامحسین را دوست دارند! خیلی عجیب است. مشکل نرمافزاری. یا هر بلایی میخواهد پیش بیاید، پیش بیاید. امامحسین... شیطان میخواهد سختافزار حفظ شود، نرمافزار مشکل داشته باشد. دستگاه محاسباتی طرف مشکلدار باشد. حسابهایش بریزد به هم، درست حساب نکند، جور در نیاید حسابهایش با آن روال خدا و پیغمبری. جور در نمیآید محاسباتش.
یکی از این محاسبات غلط را من میخواهم امشب خدمت شما عرض بکنم. این را هم بگویم: تربیت بچه، اصلاح دیگران، آنی که اصل کار است، این است که ما دستگاه محاسباتی دیگران را درست کنیم. اول برای خودمان، بعد برای دیگران. تربیت فرزند... گل مطلب شما: بچه را چی یاد بدهیم؟ دستگاه محاسباتیاش را درست کنیم. خب، حالا این دستگاه محاسباتی، چیزی که میخواهیم این چهار شب در موردش صحبت بکنیم: توی قرآن ما آیات زیادی داریم درباره دستگاه محاسباتی. آیات عجیبی هم داریم، خیلی هم زیبا.
امشب صحبتم آیه ۷ سوره مؤمنون است که میفرماید: «أفحسبتم أنما خلقناکم عبثاً و أَنّکُم إلینا لا تُرجَعون». یک عده دستگاه محاسباتیشان این است: ما توی این دنیا پوچیم، بیهودهایم، بعدش هم خبری نیست، همین است. هر کی خورد، بُرد. خوش به حال هر کی که بیشتر خورد. خوش به حال هر کی بیشتر گیرش آمد. هر کی بیشتر تونست بچاپه، زرنگتره. باریکلا! این را میگویند آدم زرنگ. به امیرالمؤمنین میگفتند که آقا، تو سیاست نداری. سیاست معاویه دارد، ببین چه جوری اداره میکند! نمیگذارند، مثل معاویه سیاست داشته باش! چرا از حکومت عرب؟ بله. اگر تقوا نبود، من از همه زرنگتر بودم. آنی که معاویه دارد، تقوا نیست. آنی که معاویه دارد، عقل نیست. معاویه دارد عقل... شبیه عقل است. این زرنگی نیست، این پدرسوختگی است. پدرسوختگی قاطی شده. اگر تقوا نبود، من از همه عالم پدرسوختهتر بودم. امیرالمؤمنین میفرماید: علی راه پدرسوختگی را بلد نیست؟ خیلی هم خوب بلد است. تقوا دست و پایش را بسته. دستگاه محاسباتیاش با شماها فرق میکند. او محاسباتش همهاش به این است که چه کار کند خدا را راضی نگه دارد.
بله، خیلیها از مردم محاسباتشان به این بود که چه جور شکمشان را سیر نگه دارند، چه جوری زندگیشان... اصل محاسبات آدم که به هم میریزد اینجاست: بعد از این هم خبری نیست. هر کی هم رفت، رفت، نابود شد. یکی به خود من میگفت، صحبت میکردیم، عجیب بود، پیرمرد بود، مرگ و معاد و فلان، مثل... دور از جون شما، خودش میگفت دیگر، حالا حرف خودش را دارم میگویم. میگفت ما مثل گاو میمانیم. گاو مگر مُرد کجا میرود؟ الان برایمان اصل هر کاری کردیم، هر چی دیدیم، هر چی شد... دم و عشق نقد و عشوه حال و کیف. این میشود اصل برای یک سری.
آیه دیگری دارد: انسان فکر میکند توی این عالم رها شده، هر کار خواست بکند، هر جا خواست برود. نخیر! عالم، عالم قاعده است. عالم، قانون. عالم، حساب و کتاب. خیلی این عالم پیچیده است. خیلی حساب و کتاب دارد. بعضی از حساب و کتابهای امشب را هم به شما بگویم که میخواهم عرض بکنم. بقیهاش انشاءالله باشد فردا، شبهای بعد.
عالم را ببینید چه عالم با حساب و کتابی است! قدم به قدمش، وجب به وجبش، برنامه دارد و روی اصول است. حالا آن اصل ماجرا را که امام صادق علیهالسلام توی توحید مفضلِ مفصل نقل کردند... تو هر چی توی این عالم میبینی، یک حکمتی دارد، یک علتی دارد. شروع کردند همه چیز را موبهمو گفتن. از حیوانها، گیاهها، بدن انسان، تفاوت زن و مرد... همه را با جزئیات. این اگر اینجوری... چشم شما اگر پایین بود چی میشد؟ دهان شما اگر بالا بود چی میشد؟ انسان اگر به صورت چهارپاها راه میرفت، چه اتفاقی میافتاد؟ همه را فرمودند، تو جزء به جزوش... چقدر حکمت خدا گذاشته! عالم، عالم حساب و کتاب است. عالم، قاعده است. عالم، فرمول است.
گاهی یک کلمه حرف، زندگی را... خدمت مرحوم شیخ رجبعلی خیاط: «زندگیم بسته شده. زندگینامه ایشان چاپ شده، خیلی قشنگ هم نوشتند، مطالعه بفرمایید: کیمیای محبت. زندگیم قفل شده. دست به طلا میگذارم، خاکستر میشود. هر جا میروم، هر کاری میخواهم بکنم، نتیجه ندارد.» مرد الهی بود، مرد خدا بود، چشم برزخیش باز بود، میفهمید چه خبر است توی این عالم. یک نگاهی به این بابا کرد، گفت: «چند سال پیش یادته فلان جا فلان روز یک گوسفندی را جلوی یک گوسفند دیگر سر بریدی؟» گفت: «خب.» «سر بریدی، مادر این گوسفنده بود.» گفت: «هیچی. دلش شکست، نفرینت کرد. نفرین گوسفند گرفتهات. دست به هر چی بزنی، خاکستر میشود.» «هل الانسان ای یدرک السُدا؟» عالم... وله! عالم بیحساب و کتاب است؟ حساب و کتاب دارد. خیلی حساب و کتاب دارد. خیلی حساب و کتاب دارد. حساب و کتابش است که آدمهای حسابی را میبرد در خانه خدا، اینجور به گریه وا میدارد. امثال اهل بیت میروند زار میزنند. از ماست بکِشی... ما اهل بیت هم بهشت نمیرویم! نور از راست بخواهد بکشد، مصیبت... لذا ما میگوییم خدایا، با عدلت با ما تا نکن، با فضلت... مصیبت!
یک عابدی بود توی بنیاسرائیل. هفتاد سال عبادت میکرد. هر روز روزه بود. یک درخت انار پیشش بود. روزی یک دانه انار فقط میخورد. سحری و افطاری... چندین... بعد هفتاد سال گفت: «فکر کنم دیگر من با خدایم حسابم "یر به یر" شد، دیگر من چون نعمت کم بردم، عبادتم زیاد کردم، دیگر خدایا اگر میخواهی با عدلت هم با ما تا کنی، مشکلی نیست.» شبش خواب دید. خواب دید به حساب و کتاب کشیده شد. هفتاد سال عبادت، ترازو... یک دانه از انارهایی که یک روز خورده بود، گذاشتند یک طرف دیگر. انار سنگینتر بود! گفتند: «همه اینها به یک دانه انارش نمیرسد.» گفت: «خدایا! غلط کردم. به همان فضلت...»
توی این عالم، آدم باید با حساب و کتاب برود جلو. نمیشود هر چی خواست بگوید، هر کار خواست بکند. برنامه داشته باشیم. اول از همه، روایت عجیبی دارد مرحوم ابن شهرآشوب، از بزرگان... چی از ایشان نقل میکند؟ امام سجاد شتری داشتند. ۲۵ سفر حج با این شتر رفتند. که بعد از این هم که امام سجاد از دنیا رفتند، این شتر از شدت عشق به امام سجاد آمد آنقدر سرش را به قبر امام سجاد کوبید تا از دنیا رفت. خب چرا آنقدر علاقه داشت به امام سجاد؟ میگویند حضرت با این شتر که میرفتند، گاهی این شتر بالاخره شتر توی مسیر سفر چیزهایی کنار راه... شتر هم تنها حیوانی است که خار هم میخورد دیگر. این خار هم که میدید، وایمیستاد به خوردن و اینها. میدیدند امام سجاد علیهالسلام این تازیانه که دستشان بود، تازیانه کوچکی که برای حرکت دادن حیوان... یکذره مکث میکردند. «فکر میکردم... میبردم پایین. آقا جان چه کار میکنی؟» حضرت فرمودند: «لولا خوف القصّاص لَفَعَلتُ.» میخواهم بزنم ولی میترسم خدا خونم را بگیرد. از ترس خدا، از خدا میترسم. عالم، عالم حساب و کتاب است. حسابش را میرسم. حساب دارد. الله اکبر! عجب روایتی است!
یکی از علمای تهران کمر من را شکست. عجیبی است! یک بچهای یک نقاشی کشید، آورد داد به امام حسن مجتبی علیهالسلام. گفت: «آقا، نظرتان را در مورد این...» امیرالمؤمنین آن طرف ایستاده بودند. کاغذ به امام حسن مجتبی. امام حسن مجتبی فرمودند: «پسرم! خوب دقت کن. نظری که میخواهی در مورد... کلی فکر کن، بعد نظر را بده. چون روز قیامت خدا ازت میپرسد چرا گفتی این؟ چرا گفتی؟ اگر گفتی خوب، چرا گفتی خوب؟ اگر گفتی بد، چرا گفتی؟» از نظر دادن درباره یک نقاشی یک بچه سؤال میکنند. دستگاه محاسباتی شما چیست؟ نکند فکر میکنی... خیلی حساب و کتاب دارد عالم. خیلی دقیق است.
مرحوم شیخ عباس قمی، رضوان الله علیه، از شخصیتهای بینظیر. ایشان چه آثاری، چه برکاتی، چه اخلاصی! این همه کتاب نوشتند، علما درباره ادعیه، زیارتها و اینها. این کتاب گرفت، اخلاص. خالص، مخصوص خود ایشان. ماشینش خراب شده بود. مردم وایساده بودند. پنچر، پنچری ماشین گرفته بشود. دیدند ایشان نشسته، کاغذش را شروع کرد... «چه کار کردی؟ جواب ندارم.» دعوت کرده بودند باغ ایشان را. روز تعطیلی، تعطیل است دیگر، تفریح. «روز قیامت این چند دقیقه را چه کار کردی؟ چی جواب بدهم؟»
دو تا زن از هندوستان بود، از کجا بود، میآیند پول کلانی به شما بدهیم برای خودتان. از باب علاقهای که به شما داریم. «هیچی هم آثاری دارید، برکاتی از شما دارد صادر میشود.» گفتیم اینها هدیه بدهیم. چون قبول نکرده بود... «فی حلاله حساب و فی حرامه عقاب.» توی حلالش حساب است و حرامش که هیچی. حلالش میترسیدند. چون میدانند عالم، عالم حساب و کتاب است. میشناسند عالم را. اینها دستگاه محاسباتیشان درست کار میکند. عالم چه خبر است! حالا تازه این آدم با آن اخلاص، با آن تقوا، دارد از دنیا میرود، شیخ عباس قمی. دیدم رنگش یکدفعه زرد شد، چهرهاش رنگ و رو برگشت. «چی شد؟» الله اکبر! چون فرمود که یادم آمد در جوانی، یک وقتی برای یک ماجرایی تشخیص دادم اینجا دروغ مصلحتآمیز میشود گفت. دروغ مصلحتآمیزی گفتم. الان لحظه آخر عمرم، خوب که فکر کردم دیدم آنجا جای دروغ گفتن نبود. اینها حساب میکشند از خودشان: «حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا.» اهل حساب و کتاب باشند.
عالم، عالم حساب و کتاب. توی کارش دقت کند چه کار میکند. توی حرفش دقت کند چی میگوید. یک روایت عجیبی نقل شده. مرحوم شیخ ابراهیم قطیفی نقل کرده این روایت را. پیغمبر اکرم با مجاهدین رفته بودند جنگ. خب دیگر، جنگی که کنار پیغمبر باشد، پای رکاب پیغمبر باشد، خدا میداند چیست. چه جنگی بهتر از این! به دستور پیغمبر آدم دارد میرود جنگ، آن هم سردارش پیغمبر. یکی از اینها کشته شد. جنازه را آوردند. مادرش دید که این شهیدش از شدت گرسنگی، برای اینکه بتواند جنگ را اداره کند، سنگ به شکم بسته که ضعف نگیردش، بتواند پابرجا حرکت کند. دید با این وضعیت این کشته شده، آن هم توی رکاب پیغمبر. تا دید علیرغم این وضعیت، و قالت: «هنیئا لک یا بنیَّه!» نوازش کرد بچه را، «نوش جانت عزیزم! این به گوارای وجودت!» پیغمبر شنید. فقال لها: «مَه! کان یتکلم فیما لا یعینَه.» پیغمبر اکرم به مادر این شهید فرمودند که: «آرام، تند نرو، تصمیم نگیر. این بچه شما گاهی حرفهای نامربوط میزده. معلوم نیست درجهاش با درجه شهدا بشود.» «فیما لا یعینِه.» الکی دخالت میکرده توی یک سری چیزها. چون شهید شد و پای رکاب من و با این وضعیت سنگ به شکم و اینها نیست. حساب و کتاب با خداست. البته ما حُسن ظن داریم به همه. هر کی از دنیا میرود، میگوییم انشاءالله که جایش خوب است. شادروان، جنتمکان.
یک عالمی خبر دادند: «آقا، یک مؤمنی از دنیا رفته.» ایشان آمد پیام تسلیت بدهد. نوشت: «با کمال تأسف پیام درگذشت ایشان را دریافت کردم.» بعد یک خورده فکر کرد، دیدم خطخطی کرده. «چی چی خطخطی؟ تأسف کمال تأسف؟» یک خورده فکر کردم، دیدم خداوکیلی کمال تأسف ندارم. یک خورده تأسف دارم. ترسیدم خدا روز قیامت بگوید چرا دروغ گفتی؟ کمال تأسف ندارد.
فرزند شیخ عبدالکریم حائری یزدی، پدرش آن پدر، مؤسس حوزه علمیه قم. امام خمینی فرمود: «من اگر دعای مستجاب داشتم، از خدا میخواستم شیخ عبدالکریم را به دنیا برگرداند.» یک همچین آدمی. پسرش آمد در مورد ایشان بنویسد. نوشت: «پدرم مرحوم مغفور فلانی.» یک خورده فکر کرد، مرحوم مغفور را خط زد. مغفور است. شبش خواب دید. «درست است من مرحوم مغفور هستم، ولی این تقوا و ادب تو را عشقم. انگشتانت را ببوسم که آنقدر مواظبی چی بنویسی. مواظبی چی گویی.» عالم، آدم حساب و کتاب! نمیشود آدم هر چی دلش میخواهد بگوید، هر چی میخواهد ببیند، هر چی میخواهد بخورد.
جالب این است که بعضی از ماها دوست داریم هر چی از خدا میخواهیم، اتفاق بیفتد سریع. این دیگر خیلی نوبر است! «چه کار کردم؟ آدم کشتم؟ نه. دیوار کسی را رفتم؟» حساب و کتاب دارد عالم. تازه آن هم که خدا نمیدهد، بابت گناههای ما نیست. آنقدر کریم است. آن میگوید با یک حساب و کتاب، «این فلان مصلحتت نیست الان. فلان مصلحتت نیست.» من بابت گناهت نمیگویم. برو. حالا آدم توی کردارش، توی گفتارش، توی افکار، بله، حساب و کتاب میشود.
داستان امشب بنده باشد. خیلی سر عزیزان درد نیاورم. من آیتالله معزی تهرانی اهل تهران بودم، توی قم جزء بزرگان بودند ایشان. یک وقتی بیت یکی از مراجع بود. ببینید! عالم حساب و کتاب دارد. با همین یک داستان بس. همین یک... ایشان میرود خانه یکی از مراجع، میبیند دو تا فقیر میآیند پیش این مرجع تقلید. نفر اول که میآید، این حاج آقا بهش مثلاً ۱۰۰۰ تومان میدهد. نفر دوم که میآید، بهش ۵۰۰ تومان میدهد. میرود بیرون، پیاز و سیبزمینی و اینها خریده بود. توی راه که میآمد، توی ذهنش آمد که... توی همین فکرها که بود، این پیاز و سیبزمینیاش افتاد زمین. مرحوم آیتالله سید حسین قاضی که ایشان از بزرگان قم بود، امام خمینی میفرمود که ایشان صاحب دعای مستجاب است. مستجابالدعوه. هر کی دعا دارد، برود به ایشان بگوید. تهرانی خم شدیم، پیاز و سیبزمینیها را جمع کند، دید آیتالله سید حسین قاضی، ایشان هم جلویش است، خم شده، ایشان هم شروع کرد پیاز و سیبزمینیهای ایشان را جمع کردن توی کیسه. برگشت بهش گفت: «اگر آن فکر را توی ذهنت نیاورده بودی، پیاز و سیبزمینی تمام زمین را پر نمیکرد.» تازه یک عالمه.
آنی که امام زمان چه علمی دارد! خدا چه علمی دارد! چه حساب و کتابی توی این عالم است! یک لحظه یک چیز توی ذهنت میآید، به هیچکس هم هیچی نمیگویی. چه خبر است توی این عالم! چه خبر است! مو را از ماست میکشند، همین است دیگر. اینجاهاست که ما باید دست به دامن اهل بیت بشویم. شفاعت از اینها باید بخواهیم. هوای ما را داشته باشند. حضرت زهرا سلام الله علیها، این بشارت را به شما بدهم. گریهکنهای فاطمیه... حضرت زهرا، حضرت زهرا حساب همه این اشکها و نالهها و آه و این قدمها و این رفتوآمدها و این وقتهایی که میگذارید، این خستگیهایی که پیش میآید، این خرجهایی که... دانه به دانه حضرت زهرا حسابش را دارد. دانه به دانه حساب همه چیز را دارد. توی روایت دارد: کسی برود زیارت پسرش حسین بن علی کربلا. به هر یک نفسی که توی زیارت میکشد، فاطمه زهرا یک دانه استغفار برایش میکند. حساب نفسهای زائران حسینش را دارد. حساب قطرههای اشک برای حسینش را دارد. حساب همه چیز را دارد فاطمه زهرا. فقط حساب یک چیز را که ندارد، آن هم حساب دردها و زخمها و جراحات بدنِ خودش است. حساب این یکی را ندارد. اصلاً به اینها توجه نمیکند. به خاطر خدا از همه گذشته. «درد داری؟» میگوید نه، من درد ندارم. من فقط نگران امیرالمؤمنینام. من نگران... من نگران شیعیانم. دردی ندارم. من مشکلی ندارم. حساب همه چیز را دارد، حساب دردهایش را ندارد.
دست به دامن این بیبی بشویم، انشاءالله حساب ما را هم داشته باشد. هوای ما را هم داشته باشد. هوای بچههای ما را هم داشته. یا فاطمه الزهرا، یا بنت رسولالله، یا قرة عین الرسول، یا سیدتنا و مولانا، توجهنا و استشفعنا و توسلنا الی الله، و قدمناک بین یدِیّ حاجاتنا. یا وجیهةً عند الله.
من رفتنی هستم، دگر یاری علی جانم
من رفتنی هستم، دگر نداری مظ...
با مظلومیت کاری تا رفع زحمت چیزی نمانده.
فردا در این بستر تو بیماری نداری.
مثل جنین زانو زدن ندارد.
خانه گیرم طرفداری نداشت.
با گریه دردت را بگو، عیبی ندارد.
وقتی که غم داری و غمخواری...
وقتی دفنم میکنی آقا، میروم تاریکتر از آن شب تاریک.
نداری مردم اگر از تو سراغم را...
از قبر من مولا خبر داری، نداری.
خداحافظ، حلالم کن علی جان، دیگر خداحافظ. حلالم کن علی جان.
جان تو جان... کاری نداری.
لحظات آخر امیرالمؤمنین. فاطمه نگاه کرد. «یا سیدتی ما یبکی؟» فاطمه دارد گریه میکند. لحظه... خیالش نشست روی دلم. فرمود: «فاطمه جانم، خانمم، چرا گریه میکنی؟» ادب را ببین. اخلاص را، منزلت را ببین. نگفت علی جان بازویم، نگفت علی جان پهلویم، نگفت علی جان سیلیام زدند، نگفت علی جان محسنم را کشتند، نگفت علی جان فدکم را غصب کردند. من فقط یک جمله ما: «تل بَعدی برای مظلومیت تو گریه...» علی جان، بعد از من تنها میشوی. سر میشوی، غریبتر میشوی. همه دل فاطمه این است: چرا از علی رو برگرداندید؟ مگر از علی چه بدی دیدید؟ باهاش اینجور برخورد... یا زهرا! زهرا!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالم و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد. فالطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری، و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
شب گذشته خدمت سروران خودم، حضار عزیز این جلسه، عرض کردم که یکی از سرمایههای اصلی انسان این است که فکر خوب داشته باشد، اعتقاد سالم داشته باشد، و عقیده درست داشته باشد. اصلاً میشود گفت مبنای حرکت انسان عقیدهاش است. کار درست از عقیده درست درمیآید. تو وقتی عقیدهات درست نباشد، که کارِ درست... هر کار خوبی را که آدم نمیگوید کار خوب! یکی بردارد بیاید اینجا، تو محله شما، رایگان آسفالت کند، خیلی زننده است، چقدر زشت! ولی خب، یک آدمی به خاطر خدا یک دانه نان به شما بدهد... آسفالت کردن کجا، هزینهاش چقدر... یک دانه نان کجا... هیچ چشمداشتی هم از شما ندارد، فقط به خاطر خدا. کدامشان برای شما جذابتر است؟
یک وقت یک کسی کاری را برای ریا انجام میدهد، برای جلب منفعت، میخواهد اسمی در کند، موقعیتی کسب کند. یک میلیونیوم آن کار را انجام میدهد به خاطر خدا، به خاطر محبت، به خاطر صدق. مسلّماً دومی خیلی ارزشش بیشتر است؛ چون از عقیده سالم، از فکر سالم میآید. شیطان خیلی با این فکر ما کار دارد. اصلاً اصل کارش با همین فکر است، با همین عقیده است. میخواهد عقیده را خراب کند. عقیده هم که میگوییم، مشکل یک مصیبتی است. تا میگوییم آقا عقاید را باید درست کنیم، همه یاد اصول عقاید میافتیم. خب، اصول عقاید چند تاست؟ پنج تاست: توحید، معاد، نبوت... آقا اصلاً ما توی مساجد کلاس میگذارند، کلاس عقاید، خب بچهها بیاین بشینین! بچه، چه ربطی دارد خدا یکی است؟ آن هم با این دلایلی که شما اثبات میکنید!
لازم است این چند شب، اگر خدا توفیق بدهد، انشاءالله سه چهار شبی که مانده، مزاحم عزیزان… با شما عزیزان درباره این لطف شما را تحمل بکنم... درباره گناهان اعتقادی میخواهم خدمت عزیزان صحبت بکنم. گناهان اعتقادی که معمولاً به آن توجه نداریم. موضوع خوبی است. باید خوب بگیرم، از همه محکم بگیرم، بعد وارد بحث بشوم. آنهایی که موافقاند، یک صلوات محکم بفرستند.
کار اصلی شیطان برای اینکه ما را به سمت گناهان اعتقادی بیاورد، این است که میآید دستگاه محاسباتی ما را به هم میریزد. به قول امروزیها میگویند "نرمافزار". سختافزار و نرمافزار گوشیهای شما... یک سختافزار دارد، مثلاً آن باتریش سختافزارش است، قابش سختافزارش است. یک نرمافزار دارد. گاهی میبینی سختافزار درست است، روکش قشنگ، جلد قشنگ، رنگ قشنگ، آخرین مدل. ولی نرمافزار مشکل دارد، روشن نمیشود. شما وقتی روشن میکنی، یک صفحه سفید میآید. دو روز هم که صبر کنی، صفحه تکان نمیخورد. ارزشی ندارد. سختافزار درست است، ولی نرمافزار مشکل دارد. شیطان میخواهد نرمافزار ما را مشکلدار بکند، و لو سختافزارمان هم درست باشد.
بکشید از اینجا تا فرحزاد! کش بیاید، یک نماز آبداری بخوانیم. جنگ نهروان بود. امیرالمؤمنین با کمیل قدم میزدند. کمیل دید یک صدایی میآید؛ یعنی عبدالباسط را میذاشت توی گوش کوچک... صدای قشنگ، نغمه قرآنی. کمیل یک لحظه وایساد، مست شد، چشاشو... امیرالمؤمنین: «آقا، قرآن! صدای قرآن را بشنوید!» گوگل... قرآن خوندنش را نخور! تعجب... رفتند. سه چهار روز بعد، جنگ نهروان بود، با خوارج جنگ داشت تمام میشد. امیرالمؤمنین آمدند کنار جنازههای خوارج، با لگد به یکی از جنازهها زدند، فرمودند: «کمیل! میشناسیش؟ آمده بود علی را بکشد!» سختافزار درست، نرمافزار مشکلدار. به خاطر خدا میخواهد شمشیر بزند توی سر امیرالمؤمنین. باریکلا!
الان بعضیها از بس که امامحسین را دوست دارند، به خاطر قمهزنی و چه و چه و چه، حاضرند هر مشکلی برای شیعیان و مسلمانان پیش بیاید. بلکه امامحسین را دوست دارند! خیلی عجیب است. مشکل نرمافزاری. یا هر بلایی میخواهد پیش بیاید، پیش بیاید. امامحسین... شیطان میخواهد سختافزار حفظ شود، نرمافزار مشکل داشته باشد. دستگاه محاسباتی طرف مشکلدار باشد. حسابهایش بریزد به هم، درست حساب نکند، جور در نیاید حسابهایش با آن روال خدا و پیغمبری. جور در نمیآید محاسباتش.
یکی از این محاسبات غلط را من میخواهم امشب خدمت شما عرض بکنم. این را هم بگویم: تربیت بچه، اصلاح دیگران، آنی که اصل کار است، این است که ما دستگاه محاسباتی دیگران را درست کنیم. اول برای خودمان، بعد برای دیگران. تربیت فرزند... گل مطلب شما: بچه را چی یاد بدهیم؟ دستگاه محاسباتیاش را درست کنیم. خب، حالا این دستگاه محاسباتی، چیزی که میخواهیم این چهار شب در موردش صحبت بکنیم: توی قرآن ما آیات زیادی داریم درباره دستگاه محاسباتی. آیات عجیبی هم داریم، خیلی هم زیبا.
امشب صحبتم آیه ۷ سوره مؤمنون است که میفرماید: «أفحسبتم أنما خلقناکم عبثاً و أَنّکُم إلینا لا تُرجَعون». یک عده دستگاه محاسباتیشان این است: ما توی این دنیا پوچیم، بیهودهایم، بعدش هم خبری نیست، همین است. هر کی خورد، بُرد. خوش به حال هر کی که بیشتر خورد. خوش به حال هر کی بیشتر گیرش آمد. هر کی بیشتر تونست بچاپه، زرنگتره. باریکلا! این را میگویند آدم زرنگ. به امیرالمؤمنین میگفتند که آقا، تو سیاست نداری. سیاست معاویه دارد، ببین چه جوری اداره میکند! نمیگذارند، مثل معاویه سیاست داشته باش! چرا از حکومت عرب؟ بله. اگر تقوا نبود، من از همه زرنگتر بودم. آنی که معاویه دارد، تقوا نیست. آنی که معاویه دارد، عقل نیست. معاویه دارد عقل... شبیه عقل است. این زرنگی نیست، این پدرسوختگی است. پدرسوختگی قاطی شده. اگر تقوا نبود، من از همه عالم پدرسوختهتر بودم. امیرالمؤمنین میفرماید: علی راه پدرسوختگی را بلد نیست؟ خیلی هم خوب بلد است. تقوا دست و پایش را بسته. دستگاه محاسباتیاش با شماها فرق میکند. او محاسباتش همهاش به این است که چه کار کند خدا را راضی نگه دارد.
بله، خیلیها از مردم محاسباتشان به این بود که چه جور شکمشان را سیر نگه دارند، چه جوری زندگیشان... اصل محاسبات آدم که به هم میریزد اینجاست: بعد از این هم خبری نیست. هر کی هم رفت، رفت، نابود شد. یکی به خود من میگفت، صحبت میکردیم، عجیب بود، پیرمرد بود، مرگ و معاد و فلان، مثل... دور از جون شما، خودش میگفت دیگر، حالا حرف خودش را دارم میگویم. میگفت ما مثل گاو میمانیم. گاو مگر مُرد کجا میرود؟ الان برایمان اصل هر کاری کردیم، هر چی دیدیم، هر چی شد... دم و عشق نقد و عشوه حال و کیف. این میشود اصل برای یک سری.
آیه دیگری دارد: انسان فکر میکند توی این عالم رها شده، هر کار خواست بکند، هر جا خواست برود. نخیر! عالم، عالم قاعده است. عالم، قانون. عالم، حساب و کتاب. خیلی این عالم پیچیده است. خیلی حساب و کتاب دارد. بعضی از حساب و کتابهای امشب را هم به شما بگویم که میخواهم عرض بکنم. بقیهاش انشاءالله باشد فردا، شبهای بعد.
عالم را ببینید چه عالم با حساب و کتابی است! قدم به قدمش، وجب به وجبش، برنامه دارد و روی اصول است. حالا آن اصل ماجرا را که امام صادق علیهالسلام توی توحید مفضلِ مفصل نقل کردند... تو هر چی توی این عالم میبینی، یک حکمتی دارد، یک علتی دارد. شروع کردند همه چیز را موبهمو گفتن. از حیوانها، گیاهها، بدن انسان، تفاوت زن و مرد... همه را با جزئیات. این اگر اینجوری... چشم شما اگر پایین بود چی میشد؟ دهان شما اگر بالا بود چی میشد؟ انسان اگر به صورت چهارپاها راه میرفت، چه اتفاقی میافتاد؟ همه را فرمودند، تو جزء به جزوش... چقدر حکمت خدا گذاشته! عالم، عالم حساب و کتاب است. عالم، قاعده است. عالم، فرمول است.
گاهی یک کلمه حرف، زندگی را... خدمت مرحوم شیخ رجبعلی خیاط: «زندگیم بسته شده. زندگینامه ایشان چاپ شده، خیلی قشنگ هم نوشتند، مطالعه بفرمایید: کیمیای محبت. زندگیم قفل شده. دست به طلا میگذارم، خاکستر میشود. هر جا میروم، هر کاری میخواهم بکنم، نتیجه ندارد.» مرد الهی بود، مرد خدا بود، چشم برزخیش باز بود، میفهمید چه خبر است توی این عالم. یک نگاهی به این بابا کرد، گفت: «چند سال پیش یادته فلان جا فلان روز یک گوسفندی را جلوی یک گوسفند دیگر سر بریدی؟» گفت: «خب.» «سر بریدی، مادر این گوسفنده بود.» گفت: «هیچی. دلش شکست، نفرینت کرد. نفرین گوسفند گرفتهات. دست به هر چی بزنی، خاکستر میشود.» «هل الانسان ای یدرک السُدا؟» عالم... وله! عالم بیحساب و کتاب است؟ حساب و کتاب دارد. خیلی حساب و کتاب دارد. خیلی حساب و کتاب دارد. حساب و کتابش است که آدمهای حسابی را میبرد در خانه خدا، اینجور به گریه وا میدارد. امثال اهل بیت میروند زار میزنند. از ماست بکِشی... ما اهل بیت هم بهشت نمیرویم! نور از راست بخواهد بکشد، مصیبت... لذا ما میگوییم خدایا، با عدلت با ما تا نکن، با فضلت... مصیبت!
یک عابدی بود توی بنیاسرائیل. هفتاد سال عبادت میکرد. هر روز روزه بود. یک درخت انار پیشش بود. روزی یک دانه انار فقط میخورد. سحری و افطاری... چندین... بعد هفتاد سال گفت: «فکر کنم دیگر من با خدایم حسابم "یر به یر" شد، دیگر من چون نعمت کم بردم، عبادتم زیاد کردم، دیگر خدایا اگر میخواهی با عدلت هم با ما تا کنی، مشکلی نیست.» شبش خواب دید. خواب دید به حساب و کتاب کشیده شد. هفتاد سال عبادت، ترازو... یک دانه از انارهایی که یک روز خورده بود، گذاشتند یک طرف دیگر. انار سنگینتر بود! گفتند: «همه اینها به یک دانه انارش نمیرسد.» گفت: «خدایا! غلط کردم. به همان فضلت...»
توی این عالم، آدم باید با حساب و کتاب برود جلو. نمیشود هر چی خواست بگوید، هر کار خواست بکند. برنامه داشته باشیم. اول از همه، روایت عجیبی دارد مرحوم ابن شهرآشوب، از بزرگان... چی از ایشان نقل میکند؟ امام سجاد شتری داشتند. ۲۵ سفر حج با این شتر رفتند. که بعد از این هم که امام سجاد از دنیا رفتند، این شتر از شدت عشق به امام سجاد آمد آنقدر سرش را به قبر امام سجاد کوبید تا از دنیا رفت. خب چرا آنقدر علاقه داشت به امام سجاد؟ میگویند حضرت با این شتر که میرفتند، گاهی این شتر بالاخره شتر توی مسیر سفر چیزهایی کنار راه... شتر هم تنها حیوانی است که خار هم میخورد دیگر. این خار هم که میدید، وایمیستاد به خوردن و اینها. میدیدند امام سجاد علیهالسلام این تازیانه که دستشان بود، تازیانه کوچکی که برای حرکت دادن حیوان... یکذره مکث میکردند. «فکر میکردم... میبردم پایین. آقا جان چه کار میکنی؟» حضرت فرمودند: «لولا خوف القصّاص لَفَعَلتُ.» میخواهم بزنم ولی میترسم خدا خونم را بگیرد. از ترس خدا، از خدا میترسم. عالم، عالم حساب و کتاب است. حسابش را میرسم. حساب دارد. الله اکبر! عجب روایتی است!
یکی از علمای تهران کمر من را شکست. عجیبی است! یک بچهای یک نقاشی کشید، آورد داد به امام حسن مجتبی علیهالسلام. گفت: «آقا، نظرتان را در مورد این...» امیرالمؤمنین آن طرف ایستاده بودند. کاغذ به امام حسن مجتبی. امام حسن مجتبی فرمودند: «پسرم! خوب دقت کن. نظری که میخواهی در مورد... کلی فکر کن، بعد نظر را بده. چون روز قیامت خدا ازت میپرسد چرا گفتی این؟ چرا گفتی؟ اگر گفتی خوب، چرا گفتی خوب؟ اگر گفتی بد، چرا گفتی؟» از نظر دادن درباره یک نقاشی یک بچه سؤال میکنند. دستگاه محاسباتی شما چیست؟ نکند فکر میکنی... خیلی حساب و کتاب دارد عالم. خیلی دقیق است.
مرحوم شیخ عباس قمی، رضوان الله علیه، از شخصیتهای بینظیر. ایشان چه آثاری، چه برکاتی، چه اخلاصی! این همه کتاب نوشتند، علما درباره ادعیه، زیارتها و اینها. این کتاب گرفت، اخلاص. خالص، مخصوص خود ایشان. ماشینش خراب شده بود. مردم وایساده بودند. پنچر، پنچری ماشین گرفته بشود. دیدند ایشان نشسته، کاغذش را شروع کرد... «چه کار کردی؟ جواب ندارم.» دعوت کرده بودند باغ ایشان را. روز تعطیلی، تعطیل است دیگر، تفریح. «روز قیامت این چند دقیقه را چه کار کردی؟ چی جواب بدهم؟»
دو تا زن از هندوستان بود، از کجا بود، میآیند پول کلانی به شما بدهیم برای خودتان. از باب علاقهای که به شما داریم. «هیچی هم آثاری دارید، برکاتی از شما دارد صادر میشود.» گفتیم اینها هدیه بدهیم. چون قبول نکرده بود... «فی حلاله حساب و فی حرامه عقاب.» توی حلالش حساب است و حرامش که هیچی. حلالش میترسیدند. چون میدانند عالم، عالم حساب و کتاب است. میشناسند عالم را. اینها دستگاه محاسباتیشان درست کار میکند. عالم چه خبر است! حالا تازه این آدم با آن اخلاص، با آن تقوا، دارد از دنیا میرود، شیخ عباس قمی. دیدم رنگش یکدفعه زرد شد، چهرهاش رنگ و رو برگشت. «چی شد؟» الله اکبر! چون فرمود که یادم آمد در جوانی، یک وقتی برای یک ماجرایی تشخیص دادم اینجا دروغ مصلحتآمیز میشود گفت. دروغ مصلحتآمیزی گفتم. الان لحظه آخر عمرم، خوب که فکر کردم دیدم آنجا جای دروغ گفتن نبود. اینها حساب میکشند از خودشان: «حاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا.» اهل حساب و کتاب باشند.
عالم، عالم حساب و کتاب. توی کارش دقت کند چه کار میکند. توی حرفش دقت کند چی میگوید. یک روایت عجیبی نقل شده. مرحوم شیخ ابراهیم قطیفی نقل کرده این روایت را. پیغمبر اکرم با مجاهدین رفته بودند جنگ. خب دیگر، جنگی که کنار پیغمبر باشد، پای رکاب پیغمبر باشد، خدا میداند چیست. چه جنگی بهتر از این! به دستور پیغمبر آدم دارد میرود جنگ، آن هم سردارش پیغمبر. یکی از اینها کشته شد. جنازه را آوردند. مادرش دید که این شهیدش از شدت گرسنگی، برای اینکه بتواند جنگ را اداره کند، سنگ به شکم بسته که ضعف نگیردش، بتواند پابرجا حرکت کند. دید با این وضعیت این کشته شده، آن هم توی رکاب پیغمبر. تا دید علیرغم این وضعیت، و قالت: «هنیئا لک یا بنیَّه!» نوازش کرد بچه را، «نوش جانت عزیزم! این به گوارای وجودت!» پیغمبر شنید. فقال لها: «مَه! کان یتکلم فیما لا یعینَه.» پیغمبر اکرم به مادر این شهید فرمودند که: «آرام، تند نرو، تصمیم نگیر. این بچه شما گاهی حرفهای نامربوط میزده. معلوم نیست درجهاش با درجه شهدا بشود.» «فیما لا یعینِه.» الکی دخالت میکرده توی یک سری چیزها. چون شهید شد و پای رکاب من و با این وضعیت سنگ به شکم و اینها نیست. حساب و کتاب با خداست. البته ما حُسن ظن داریم به همه. هر کی از دنیا میرود، میگوییم انشاءالله که جایش خوب است. شادروان، جنتمکان.
یک عالمی خبر دادند: «آقا، یک مؤمنی از دنیا رفته.» ایشان آمد پیام تسلیت بدهد. نوشت: «با کمال تأسف پیام درگذشت ایشان را دریافت کردم.» بعد یک خورده فکر کرد، دیدم خطخطی کرده. «چی چی خطخطی؟ تأسف کمال تأسف؟» یک خورده فکر کردم، دیدم خداوکیلی کمال تأسف ندارم. یک خورده تأسف دارم. ترسیدم خدا روز قیامت بگوید چرا دروغ گفتی؟ کمال تأسف ندارد.
فرزند شیخ عبدالکریم حائری یزدی، پدرش آن پدر، مؤسس حوزه علمیه قم. امام خمینی فرمود: «من اگر دعای مستجاب داشتم، از خدا میخواستم شیخ عبدالکریم را به دنیا برگرداند.» یک همچین آدمی. پسرش آمد در مورد ایشان بنویسد. نوشت: «پدرم مرحوم مغفور فلانی.» یک خورده فکر کرد، مرحوم مغفور را خط زد. مغفور است. شبش خواب دید. «درست است من مرحوم مغفور هستم، ولی این تقوا و ادب تو را عشقم. انگشتانت را ببوسم که آنقدر مواظبی چی بنویسی. مواظبی چی گویی.» عالم، آدم حساب و کتاب! نمیشود آدم هر چی دلش میخواهد بگوید، هر چی میخواهد ببیند، هر چی میخواهد بخورد.
جالب این است که بعضی از ماها دوست داریم هر چی از خدا میخواهیم، اتفاق بیفتد سریع. این دیگر خیلی نوبر است! «چه کار کردم؟ آدم کشتم؟ نه. دیوار کسی را رفتم؟» حساب و کتاب دارد عالم. تازه آن هم که خدا نمیدهد، بابت گناههای ما نیست. آنقدر کریم است. آن میگوید با یک حساب و کتاب، «این فلان مصلحتت نیست الان. فلان مصلحتت نیست.» من بابت گناهت نمیگویم. برو. حالا آدم توی کردارش، توی گفتارش، توی افکار، بله، حساب و کتاب میشود.
داستان امشب بنده باشد. خیلی سر عزیزان درد نیاورم. من آیتالله معزی تهرانی اهل تهران بودم، توی قم جزء بزرگان بودند ایشان. یک وقتی بیت یکی از مراجع بود. ببینید! عالم حساب و کتاب دارد. با همین یک داستان بس. همین یک... ایشان میرود خانه یکی از مراجع، میبیند دو تا فقیر میآیند پیش این مرجع تقلید. نفر اول که میآید، این حاج آقا بهش مثلاً ۱۰۰۰ تومان میدهد. نفر دوم که میآید، بهش ۵۰۰ تومان میدهد. میرود بیرون، پیاز و سیبزمینی و اینها خریده بود. توی راه که میآمد، توی ذهنش آمد که... توی همین فکرها که بود، این پیاز و سیبزمینیاش افتاد زمین. مرحوم آیتالله سید حسین قاضی که ایشان از بزرگان قم بود، امام خمینی میفرمود که ایشان صاحب دعای مستجاب است. مستجابالدعوه. هر کی دعا دارد، برود به ایشان بگوید. تهرانی خم شدیم، پیاز و سیبزمینیها را جمع کند، دید آیتالله سید حسین قاضی، ایشان هم جلویش است، خم شده، ایشان هم شروع کرد پیاز و سیبزمینیهای ایشان را جمع کردن توی کیسه. برگشت بهش گفت: «اگر آن فکر را توی ذهنت نیاورده بودی، پیاز و سیبزمینی تمام زمین را پر نمیکرد.» تازه یک عالمه.
آنی که امام زمان چه علمی دارد! خدا چه علمی دارد! چه حساب و کتابی توی این عالم است! یک لحظه یک چیز توی ذهنت میآید، به هیچکس هم هیچی نمیگویی. چه خبر است توی این عالم! چه خبر است! مو را از ماست میکشند، همین است دیگر. اینجاهاست که ما باید دست به دامن اهل بیت بشویم. شفاعت از اینها باید بخواهیم. هوای ما را داشته باشند. حضرت زهرا سلام الله علیها، این بشارت را به شما بدهم. گریهکنهای فاطمیه... حضرت زهرا، حضرت زهرا حساب همه این اشکها و نالهها و آه و این قدمها و این رفتوآمدها و این وقتهایی که میگذارید، این خستگیهایی که پیش میآید، این خرجهایی که... دانه به دانه حضرت زهرا حسابش را دارد. دانه به دانه حساب همه چیز را دارد. توی روایت دارد: کسی برود زیارت پسرش حسین بن علی کربلا. به هر یک نفسی که توی زیارت میکشد، فاطمه زهرا یک دانه استغفار برایش میکند. حساب نفسهای زائران حسینش را دارد. حساب قطرههای اشک برای حسینش را دارد. حساب همه چیز را دارد فاطمه زهرا. فقط حساب یک چیز را که ندارد، آن هم حساب دردها و زخمها و جراحات بدنِ خودش است. حساب این یکی را ندارد. اصلاً به اینها توجه نمیکند. به خاطر خدا از همه گذشته. «درد داری؟» میگوید نه، من درد ندارم. من فقط نگران امیرالمؤمنینام. من نگران... من نگران شیعیانم. دردی ندارم. من مشکلی ندارم. حساب همه چیز را دارد، حساب دردهایش را ندارد.
دست به دامن این بیبی بشویم، انشاءالله حساب ما را هم داشته باشد. هوای ما را هم داشته باشد. هوای بچههای ما را هم داشته. یا فاطمه الزهرا، یا بنت رسولالله، یا قرة عین الرسول، یا سیدتنا و مولانا، توجهنا و استشفعنا و توسلنا الی الله، و قدمناک بین یدِیّ حاجاتنا. یا وجیهةً عند الله.
من رفتنی هستم، دگر یاری علی جانم
من رفتنی هستم، دگر نداری مظ...
با مظلومیت کاری تا رفع زحمت چیزی نمانده.
فردا در این بستر تو بیماری نداری.
مثل جنین زانو زدن ندارد.
خانه گیرم طرفداری نداشت.
با گریه دردت را بگو، عیبی ندارد.
وقتی که غم داری و غمخواری...
وقتی دفنم میکنی آقا، میروم تاریکتر از آن شب تاریک.
نداری مردم اگر از تو سراغم را...
از قبر من مولا خبر داری، نداری.
خداحافظ، حلالم کن علی جان، دیگر خداحافظ. حلالم کن علی جان.
جان تو جان... کاری نداری.
لحظات آخر امیرالمؤمنین. فاطمه نگاه کرد. «یا سیدتی ما یبکی؟» فاطمه دارد گریه میکند. لحظه... خیالش نشست روی دلم. فرمود: «فاطمه جانم، خانمم، چرا گریه میکنی؟» ادب را ببین. اخلاص را، منزلت را ببین. نگفت علی جان بازویم، نگفت علی جان پهلویم، نگفت علی جان سیلیام زدند، نگفت علی جان محسنم را کشتند، نگفت علی جان فدکم را غصب کردند. من فقط یک جمله ما: «تل بَعدی برای مظلومیت تو گریه...» علی جان، بعد از من تنها میشوی. سر میشوی، غریبتر میشوی. همه دل فاطمه این است: چرا از علی رو برگرداندید؟ مگر از علی چه بدی دیدید؟ باهاش اینجور برخورد... یا زهرا! زهرا!
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...