نظریه مقاومت

جلسه دوم

00:44:58
95

معرفی
مقاومت و ایستادگی امام؛ مبنای مکتب و اندیشه و راه ایشان بود.[1:30]

نگاهی به تفاوت سبک و نقش تمدنی امام راحل و رهبر شهید، در مقایسه با سایر علما.[4:40]

نقش رهبر شهید در برپایی نمایشگاه کتاب و رونق فرهنگ کتابخوانی.[7:00]

جامعیت و نبوغ رهبر شهید در مطالعه، هنر، ورزش، تاریخ جهان، فقه و تفسیر![10:50]

کتاب موسیقی و غنا؛ محصول ۴۰۰۰ صفحه مطالعه‌ی رهبر شهید در اوج فتنه‌ی سال ۸۸ ![16:50]

نظر آیت‌الله منفرد در مورد سنگینی مسئولیت‌های رهبر شهید![24:45]

دیدگاه و نحوه‌ی برخورد امام راحل(ره) در مواجهه با تغییر مواضع آیت‌الله‌منتظری.[29:50]

روضه؛ مظلومیت خانواده پیامبر(ص) هنگام ورود به شهر شام، مرکز کینه و بغض نسبت به اهل بیت…[32:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

متن سخنرانی رهبر شهید انقلاب را می‌خواندیم، در تاریخ ۱۴/۳/۹۸. ابتدا در مورد حضرت امام مطالبی را فرمودند، علت جاذبه امام و به یکی از خصوصیات امام اشاره می‌فرمایند. خوب، یک خصوصیت از خصوصیات امام هست که بنده امروز درباره آن بیشتر می‌خواهم صحبت کنم و آن خصوصیت، مقاومت است؛ در مورد مقاومت امام، مقاومت، ایستادگی؛ آن چیزی که امام را در هیئت یک مکتب، یک اندیشه، یک تفکر، یک راه مطرح کرد، برای زمان خود و در تاریخ، بیشتر این خصوصیت بود. اولاً امام یک مکتب است، امام یک تفکر است، یک اندیشه است، یک راه است. یک نکته در مورد حاج قاسم هم آقا این را می‌فرمود، در مورد سیدحسن نصرالله این را می‌فرمود، در مورد خود ایشان هم که طریق اولی است. این بعضی‌ها بعد امام تعبیر می‌کردند به "خمینیسم". این شهید منتظری و اینها. حالا شهید منتظری داستان مفصلی دارد، کلاً احوالات و روحیه‌ی قضایایی که برایش پیش آمد و این جریانی را درست کرده بودند به اسم "خمینیسم"؛ کمونیسم، چه می‌دانم صهیونیسم. این‌ور مثلاً خمینی مکتب! می‌دانی شهید منتظری سال ۶۰ با شهید بهشتی و بچه‌های حزب، شهید خب این عنوان به یک معنا عنوان درستی است، به یک معنا درست نیست؛ چون یک چیز جدایی تربیت اسلامی و اهل بیت و اینها که نیست. مکتب امام رضوان‌الله علیه، امام مکتبش همان مکتب تشیع است؛ یک چیز جدایی نیست. ولی به هر حال از جهت اینکه تشیع با خوانش‌های مختلفی، مخصوصاً در دوره ما، مطرح شده است. خب مثلاً آن خوانشی که این دستگاه آقای صادق شیرازی و اینها، این هم بهش می‌گویند شیعه؛ شیعه شعائری به نام تنظیم شعائر، خب این هم به اسم شیعه شناخته می‌شود. انجمن حجتیه و آقای حلبی که بعدها شد تولایی، اینها هم یک خوانش شیعه داشتند. حالا بعدها عوض شد. این سیدی که این چند وقت پیش از دنیا رفت، رهبر انجمنی‌ها که دکتر هم بود و بالاشهری هم بود، بالا شهر تهران بودند و ولی خب افکار همان افکار انجمنی و اینها که خوب البته انجمن حجتیه هم یک پوست‌اندازی بعد انقلاب داشت و حال و هوایش عوض شد. امام از اینها به عنوان متحجرین یاد می‌کند. "مارهای خوش‌خط" و افرادی هم بودند در فیضیه که امام یاد می‌کرد از اینها. می‌فرمود: "من وقتی مصطفی، آن پسرم، کوچک بود، آمده بود از یک کوزه آب خورده بود، برده بودند لیوانش را شسته بودند تو فیضیه، گفته بودند این بابایش تو فیضیه فلسفه درس می‌دهد. بابای طرف فلسفه درس می‌دهد، بچه، بچه کوچک، نابالغ، محلی که خورده، نجس مصدر." بعضی‌ها چیزند، یعنی چیز بودند. از روی اینها درست شده است. اینجور که بخواهیم حساب بکنیم در برابر خوانش‌های مختلفی که شیعه داشته است، خوب حتی مثلاً مرحوم آقای خویی و برخی از شاگردانشان هم، اینها هم یک سبکی‌اند دیگر در تشیع، یک نحله، جریانی، یک مدل. همین الانش هم مثلاً آیت‌الله وحید، مراجع که قم هستند، بعضی‌شان، آیت‌الله شبیری، خب اینها یک سبکی‌اند دیگر، هم از جهت فقهی و علمی سبکی، هم از جهت مرام سیاسی و کنش سیاسی‌شان، به سبک این بزرگواران، با سبک امام فرق دارند. نه اینکه اینها شیعه نیستند، آنها شیعه‌اند، عالمند، بسیار هم برای ما محترمند، ارزشمند، قابل ستایش از جهت مقامات علمی. ولی نگاه امام کلاً به مسائل فرق داشت. واسه همین نقش تمدنی امام با بقیه علما متفاوت است. تعارف که نداریم.

بعد رهبری واقعاً دشوار شده برام. تقلید کردن از آقا. با خیال راحت تقلید می‌کردیم و الان واقعاً به دلمان نمی‌چسبد. پیکر رفقا، گفتم همان اول بعد شهادت آقا گفتم بیا کارها را تعطیل کنیم، دوتایی با همدیگر بنشینیم کار فقهی‌مان را تمام کنیم، مستقیمی بشویم. حالا بحث‌هایی که به هر حال تقلید و اینهایی که داریم. تو حرم امیرالمومنین با همدیگر عهد و قراری بستیم و آن بنده خدا یکجوری مریض شد، زمین‌گیر شد، از همه چیز افتاد، چشمش و همه چیزش از کار افتاد. تصمیم اینجوری گرفتیم با همدیگر. گفتم من واقعاً بهم نمی‌چسبد الان. حالا به هر حال اثر وظیفه برخی آقایان را معرفی می‌کنیم، مراجعه می‌کنیم به برخی آقایان. حالا همان خمس و اینها را که خوردم، دفتر آقا می‌دهیم و تو مسائل سیاسی هم که خوب رهبر مسائل فقهی خب حالا هم از یک علمایی که الان هستند، اعلم محسوب می‌شوند به نسبت رهبرمان، رهبر جدیدمان. خب این کار تقلید را سخت می‌کند. از آن‌ور به هر حال آدم با تقلیدش می‌خواهد پرچم زعامت شیعه را تثبیت بکند. دست این بزرگواران، با همه احترام و علاقه‌ای که داریم و جانمان را هم می‌دهیم برای این علما، ولی خب سبک متفاوت است دیگر. سبک متفاوت یعنی شما نوع عملکرد امام راحل‌مان و امام شهیدمان، کنش‌شان، ورودشان به مسائل، نه فقط مسائل کلان مربوط به جهان اسلام و دنیا و اینها، حتی تحلیل چند تا مرجع تقلید پیدا می‌کنی مثلاً چهارتا رمان خوانده باشند، به چهارتا رمان تسلط داشته باشند، تقریظ زده باشند، معرفی کرده باشند. چهارتا کتاب، کتاب فقهی و علمی و اینها معرفی کرده باشم. موج کتابخوانی راه انداخته باشد. این نمایشگاه کتاب رهبر شهید اصلاً زمان امام راحل نبود. نمایشگاه کتابی یک اتفاق خیلی مهمی است. اینها را باید بنشینیم دانه به دانه بعد این رهبر، دانه به دانه بعد نشست کار کرد که این رهبر چه کرد توی این ۳۷ سال. یکی‌اش، یکی‌اش یک قلم کار فرهنگی که ایشان کرد همین نمایشگاه کتاب، یک‌تنه این را برجسته کرد و راه انداخت. گردش مالی بسیار بالا، هر سال نمایشگاه کتاب اتفاق می‌افتد و می‌روند. خیلی‌هاشان هم نه انقلابی‌اند، نه طرفدار جمهوری اسلامی. با این زحمت این مرد این جریان شکل گرفت و راه افتاد. موج کتابخوانی راه افتاد، نشر کتاب، معرفی کتاب‌های مختلف. اصلاً کتاب برای زندگی‌نامه شهدا نوشتن روال نبود در دوران جنگ، بعد جنگ بود. آن هم توسط رهبر شهید بود. دو سه نفر بودند، سرهنگی بود، یکی دیگرشان هم اسمش اگه یادم بیاید، دو سه نفر بودند آن اول شروع کردند برای شهدا نوشتن. اوایل دهه ۷۰. رهبر شهید ما یک جمله‌ای دارد تاریخی. نمی‌دانم الان تو سایت‌شان این جمله ایشان هست یا نیست یا حذفش کردند. ایشان خطاب به این دو نفری که همان اوایل شروع کرده بودند کتاب نوشتن برای شهدا، می‌فرماید: "معمولاً در تاریخ سلاطین گذشته رسم بر این بود که افرادی می‌آمدند برای سلطان، برای پادشاه مجیزگویی می‌کردند، ثنا می‌کردند، مدح می‌کردند. به اینها پول داده می‌شد، اینها شعر می‌گفتند." سلام گفتن. فرمود: "من می‌خواهم برعکس این را انجام بدهم. اگر توانش را داشتم، من ثنا و مجیز می‌گفتم برای شماهایی که دارید برای شهدا کتاب می‌نویسید." خیلی این شد جریان کتاب نوشتن برای شهدا. یک‌تنه با این حمایت‌هایش، جریان کتابخوانی هم، کتاب برای شهدا و کتاب‌های تو این ژانر هم ترویج و معرفی این کتاب‌ها با تقلیدهایی که میز. بسیاری از این کتاب فروش می‌رفت به خاطر اینکه ایشان خودش معرفی می‌کرد. تو سخنرانی‌هایش معرفی می‌کرد. توی نوشتنش معرفی می‌کرد. خب شما چند تا عالم دارید، نه تو مراجع مثلاً صد ساله، تو علمای ۴۰-۵۰ ساله، چند نفر اینجوری دارید این نگاه را داشته باشد، این فعالیت را داشته باشد؟ جنس اینها متفاوت است آقا، تعارف نداریم، تعارف نیست.

گفت طرف رفته بود درس آقای خویی بود که شهید سید محمد باقر صدر ۱۳ سالش بوده، ۱۶ سال تو درس آقای خویی، بعد از یک شهر دیگر رفته بود درس علما را ببیند، درس‌های خویی که می‌رود شهید صدر بغلش نشسته بوده. یک سوالی می‌پرسد از درس آقای خویی: "استاد درس مثلاً فلانش چطور است؟" یک سوالی می‌کند. ایشان شروع می‌کند یک جواب علمی خیلی قوی دادن. بعد آن آقا که رفته بوده شهرش گفته بود: "آقا، نجف دریای علم است." گفته بودند: "چطور؟" گفت: "من رفتم درس یکی از مراجع، یک بچه بود تو درس نشسته بود، یک سوالی کردم، یک جوابی داد." بچه، آن یک دانه خارق‌العاده بود. آن یک نابغه بود. ۹ سالگی نقد بر مارکسیست نوشته. ۱۱ سالگی کتاب فدک را نوشته که همین الان جزء منابع تاریخی در مورد فدک و کتاب‌های اقتصادی که نوشته: اقتصادنا، البنک اللاربوی، بانک غیرربوی و همینطور کتاب‌های اقتصادی و جامعه‌شناسی و فلسفی و آثار مختلفی که دارد. غرضم این است که حالا بعضی‌ها فکر می‌کنند که آقا مثلاً روالش به این است مثلاً امام خمینی و مثلاً رهبر شهید و اینها، اینها همینجوری دیگر، همینجوری هر ۵۰ تا از اینها تو هر حوزه سه تا امام خمینی می‌ریزد بیرون. نه بابا، همین یک دانه تمام شد رفت. مثل رهبر شهید دیگر پیدا نمی‌شود. در جوانیش مثلش پیدا نمی‌شود، چه برسد به الان. واقعیتش هم همین. جوانیش را که نگاه می‌کنیم تو همان جوانی با همان ویژگی‌هایی که در دوره جوانیش داشته، تو همچین شهر حوزه مشهد ۵۰ سال پیش شما نگاه کنید ضدیت با فلسفه و عرفان. من خودم همین بیست و خرده‌ای سال پیش مشهد یادم است. الان خیلی فضا عوض شده. خیلی فضا عوض شده. نفس می‌کشند چهار نفری که به هر حال به سمت فلسفه و عرفان گرایش دارند بلکه حالا یک اقبالی هم تو نسل جدید دانشجو و طلبه و هست. ۲۰-۲۵ سال پیش مگر این شکلی بود؟ اوضاع اینطور می‌زدند، لت و پارتت می‌کردند. قشنگ خودم یادم است واکنش‌ها و حرفایی. بعد تو آن زمانه قبل انقلاب تو همچین فضایی، نه به عنوان مثلاً مرجع تقلید، به عنوان یک استاد حوزه، یک طلبه فاضل، پا می‌شد می‌رفت انجمن شعر. بعد از آن‌ور می‌رفت والیبال، باشگاه والیبال. فوتبال تو کوچه هم نمایشگاه والیبال. همین الانش یک طلبه پیدا کن مثلاً چند تا کار اینجوری انجام بده. شما متحیر می‌شوید. خیلی گُلاخ است. ۵۰ سال پیش، ۵۰ سال پیش که بیشتر، بله مال ۷۰ سال پیش این دهه ۳۰. آن مطالعات وسیعش، رمان‌های مثلاً آمریکای جنوبی را همه را تو مثلاً صد سال قبلش همه را مسلط بود، همه را خوانده بود. به شعرهای زمانه خودش، دیوانه اشعار. همان جلسه‌ای که تو بیمارستان آقا روی تخت افتادند. کمترین هنرمندها می‌آیند. کمال تبریزی و دو سه تای دیگر می‌آیند. ابراهیم حاتمی. کی آقا شروع می‌کند شعر خواندن. "هر بلایی کز تو آید رحمتی است." اشعار را می‌خواند. بعد آقا به اینها می‌فرمایند که این اشعار از کی باشد خوب است؟ اینها حالا هنرمند کارگردان نویسنده. بعضی‌شان آذری مثل کمال تبریزی. نگاه! عجب! آخوندم مگر داریم اشعار پروین اعتصامی را حفظ باشد روی تخت بیمارستان بخواند. خیلی، خیلی. کاش نسل‌های بعدی با این مرد ارتباط برقرار می‌کردند. ما که قدرش را ندانستیم. از دست‌مان شاکر نعمت نبودیم. با جانورانی هم‌نسل بودیم که تا یک هفته قبل از شهادت این مرد را روی پشت بام لعن و نفرین کردند و گفتند امسال سال خون است و سید علی سرنگون است و این ز راه مفت و این ناشکری‌های عجیب پس خواهند، دانه دانه با همه وجودشان می‌چشند طعم تلخ این کفران نعمت، ذلت بعد از این رهبر شهید. اینها شوخی نیست. خدا همچین نعمتی به یک نسلی بدهد، بعد اینجور رفتار کنند، خیلی دردآور است. مظلومیت ایشان خیلی درد دارد. خیلی واقعاً غصه برای آدم. خلاصه آقا، پس یک مکتبی است به نام امام خمینی. یک مسیر متفاوتی. این روال ثابت تاریخ شیعه و حوزه‌های علمیه این نبوده. همچین کسانی از توش در نمی‌آمدند. هم امام راحل‌مان، هم امام شهیدمان. اینها هم در جوانی‌شان نبوغ عجیبی داشتند. هر کدام هم تو ابعادی. حالا آقا که واقعاً تو جامعیتش بی‌نظیر است. یعنی ما تو تاریخ مثل ایشان نداریم. ایشان خودش به امام راحل گفته بود: "من اگر شما را ندیده بودم نمی‌فهمیدم این چیزهایی که در مورد علامه حلی و اینها گفتند اینها را فکر می‌کردم دروغ است." این کلمات را به امام راحل گفت. "من شما را که دیدم باورم شد این چیزهایی که در مورد علامه حلی و بعضی بزرگان گفتند اینها واقعیت دارد." حالا ما می‌گوییم آقا ما شما را که دیدیم اتفاقاً برایمان خود دیدن شماها با خود دیدن شما باورناپذیر بود. یعنی همین چیزهایی که از شما جلو چشممان بود و می‌دیدیم و باور نمی‌کردیم. حالا بماند که به هر حال با شما، با بودن شما خیلی چیزهای از دیگران و گذشتگان باور کردیم ولی خود شما برای ما باورنکردنی بود. واقعیتش این است. یعنی آدم باورش نمی‌شود یک آدمی بتواند بنده زیاد گفتم. یک قلم مطالعه ایشان، حالا حرفم حرف می‌آورد. اشک است ذکر فضایل این مرد بزرگ و امروز بیشتر هم نیاز است. باید یاد این مرد بزرگ را زنده نگه داشت. شیاطین می‌خواهند نام ایشان خاموش شود، یادش خاموش شود، اسمی ازش نماند، حرفی ازش نماند.

سال ۸۸ خوب بنده عقد کردم. همان همین وقت‌ها بود، تو مرداد بود. وقتی که اتفاقات ۸۸ شروع شد، خب ما درگیر قضایای فتنه و اینها بودیم. بنده باشگاه امیرکبیر آن وقت از سال ۸۶ هم خود دانشگاه هم خوابگاه‌هاش می‌رفتیم. بعد ما یکی از خوابگاه‌های، حالا انشالله حرف گم نشود وسط مطالبی که می‌خواهم عرض بکنم. سال ۸۸ ما یک خوابگاهی می‌رفتیم، خوابگاه شهید نجات‌اللهی بود. یک خیابانی پشت میدان ولیعصر تهران است به اسم خیابان به‌آفرین. خیابان به‌آفرین آنجا چند تا خوابگاه، خوابگاه بیشتر دانشگاه امیرکبیر بود. بغلش هم میدان ولیعصر تهران. من بیشتر این خوابگاه می‌رفتم. خوابگاه‌های دیگر هم می‌رفتم. خود دانشگاه. خیلی بچه‌ها هم با ما ایاق شده بودند. یک نسلی هم از آن بچه‌هایی که ما باهاشان جلسه داشتیم، به تعداد زیادشان طلبه شدند و معمم و الان موفق، به لطف خدا، تعداد زیادی از بچه‌های خوابگاه مجسمه امیرکبیر باید بریم سرش عمامه بگذاریم دیگر. همه از امیرکبیر آمدند حوزه. رمزه‌ی مشکات تهران با آن نسل از بچه‌های عمدتاً امیرکبیر. میدان ولیعصر بود. مرکز دعوا هم همین خوابگاه‌ها بود. سال ۸۸ خیلی بهم فشار آمد. آنقدر که من تنش فکری‌ام بالا بود آن سال اصلاً نمی‌توانستم ابداً نمی‌توانستم مطالعه کنم. ابد تا می‌خواستم بیایم کتاب را وا کنم، حالا مثل الان نبود فضای مجازی و گوشی، یک ساعت طول می‌کشید سایت بیاید بالا، بعد دوباره به‌روزرسانی شود. ذهن ما خیلی درگیر سال ۸۸ بود. یک همچین حالی داشتیم. گفتم کلاً اینجا را می‌خواستم بگویم. بعدها این کتاب موسیقی و غنا آقا که چاپ شد، من باز کردم دیدم: عه! چه جالب! ایشان درس خارجش مثلاً این بحث غنا را سال ۸۸ گفته. از اواخر شهریور ۸۸ تو همان زمان ۸۸ تا اوایل ۸۹. درس ایشان. گفتم یادم آمد که عید من سال ۸۸ درس بخوانم مطالعه کنم، چه حالی داشتم. آقا مطالعه می‌کرده آن موقع. عه! چه جالب! با اینکه همه‌اش هم به آقا ربط داشته. بعد آقا مطالعه می‌کرده، آقا درس خارج. اینجا رسیدم دیگر پوکر فیس شدم و برگ‌مان ریخت. خودم رفتم. آن هم اینجایش بود. ایشان گفت: "من این درس را قبلاً می‌خواستم شروع کنم، موسیقی و غنا را. یک مقدار مطالعه‌اش را گفتم باشد تابستان انجام بدهم. چه با یک دید بازی وارد بشوم. فلان کتاب تابستان خواندم که بتوانم توی این بحث با تسلط وارد شوم." حالا آن کتاب بنده دارم. آن کتاب چهار جلد است. هر جلدش هم ۱۰۰۰ صفحه می‌شود. چند هزار صفحه برای یک مسئله فقهی. درسش مرجع تقلید را هر روز هم سوال می‌کردند، جواب. و باید مطالعه می‌کردم برای یکی از کارها. یکی از صد تا شأنی که داشت، که مرجعیت بود. تو مرجعیتش هم یکی از هزار تا موضوعی که باهاش مواجه بود که بحث موسیقی بود. تو تابستان سال ۸۸ که من طلبه پاپتی در حد ولیعصر نمی‌توانستم مطالعه کنم، ۴۰۰۰ صفحه نشسته بودم مطالعه. آنکه اینها را باورش می‌شود، باورپذیر است. الان برای شما جلو چشممان اتفاق افتاده. یک قلم، حالا ایشان فرمانده کل قوا بوده. یک روز در هفته صبح تا غروب فرمانده‌های نظامی می‌آمدند تا جزئی‌ترین راهبردهای نظامی را ایشان دخالت داشته، مطالعه داشته، نظر داشته. این را بسازید، آن را نسازید، فلان‌قدر برد بسازید، اینجور بسازید، جنس‌هاش را از کجا تامین بکنید. شأن ایشان به نسبت بقیه مثلاً قوه قضاییه که رئیسش را انتخاب می‌کرده و رئیس صدا و سیما متفاوت بوده با فرماندهی کل قوا. هرچند همانجا هم نظارت کامل داشته، آنالیز نسبت به تک تک برنامه‌های تلویزیون داشته، گزارش داشته، آمار داشته. کسی را داشته که من می‌ دانم. آن شورای نظارت دیگر. شورای نظارت زیر نظر ایشان بوده دیگر. خدا رحمت کند شهید رئیسی را. هر جایی هم که آقا آدمی می‌خواست بفرستد یک گوشه، آدم مطمئنی که کار را دربیاورد. شورای نظارت صدا و سیما را آقای رئیسی را فرستاده. سازمان بازرسی و کجا و کجا و کجا و ده جا. همه‌اش برای رئیسی ختم می‌شد. بعدها که آمد آستان قدس و بعد هم دیگر قوه قضاییه و بعد هم دیگر رئیس جمهوری و شهادت پرافتخار. خب اینها ابعادی بوده که آقا کار می‌کرده باهاشان دیگر. قوه قضاییه را کامل تسلط داشت. این جدا از مصوبات مجلس، کمیسیون‌های تخصصی، جدا از دولت، عملکرد، گزارش‌ها. مطالعات علمی ایشان جدا. مطالعات فراعلمی ایشان، ادبی مثلاً تسلط به هنر. هفته‌ای چند تا ایشان فیلم، فیلم‌های آمریکایی و هالیوودی می‌دیده. می‌شود دو ساعت، سه ساعت. فرار از زندان را یک دور آقا کامل دیده بوده. از این سریال‌های مطول، چند حلقه‌ای، چند دوری را مثلاً کامل دیده بوده تا اخبار سیاسی خارجی. و بعد مطالعه مثلاً تاریخ مثلاً کشور غنا مثلاً. که کوفی عنان دبیرکل سازمان ملل که مال غنا بود، رفته بود پیش آقا، آمده بود بیرون گفته بود: "من تعجبم برای چی مرا کردند دبیرکل سازمان ملل؟ این آقا دبیرکل سازمان ملل است!" گفته بود شروع کرد از تاریخ کشور من یک چیزهایی را گفت من اصلاً خبر نداشتم. از کشور غنا یک چیزهایی گفت. به من پوتین وقتی رفته بود، گفته بود که: "من تازه با تاریخ شوروی و روسیه به واسطه این آقا آشنا شدم. یک چیزهایی به من گفت من تازه فهمیدم تو کشور من روسیه چه اتفاقاتی افتاده است." حالا این جدا از تاریخ اسلام و فقه و تفسیر. تخصص اصلی ایشان تفسیر بوده. تو تفسیر مکتب ایشان خودش مکتب است. حالا یک شخصی که خودش مکتب است و خودش محصول امام راحل است. واقعاً تربیت شده امام. "ما مرده بودیم امام ما را زنده کرد. ما خواب بودیم امام ما را بیدار کرد. جوانانی بودیم اگر امام بالا سرمان نبود معلوم نبود اوضاعمان چطور بشود." امام به ما فهماند ما چی هستیم، ما کی هستیم. راست می‌گوید، تعارف نمی‌کند. حالا ایشان توصیفش از امام وقتی می‌خواهد امام را خلاصه کند توی یک کلمه، ویژگی ممتاز امام و مکتب امام چیست؟ شما بگویید: مقاومت. آنی که امام را امام می‌کند می‌شود مقاومت. تفاوت ایشان با دیگران. آیت‌الله بهاءالدینی، پارسال هم جا می‌خواندیم دیگر، یادتان است دیگر بعضی از اینجا. نه تو موسسه. بحث‌های "به وقت ایران" و جلسات چهار پنج ساعته طولانی آن جلسات. یادتان است؟ آیت‌الله بهاءالدینی از جان من مفصل خواندم. یکی‌اش این بود. می‌گفت: "قضیه این آقای خمینی با بقیه متفاوت است. این دنبال دفتر و دستک و مرجعیت اینها نیست. این آمده خود را فدا کند." صبح یک درسی بدهیم و بیاییم یک چند تا سوال جواب بدهیم و بالاخره شهریه بدهیم و وجوهاتی بگیریم. خوب هم ارزشمند هم. تاج سر ما. داستان امام داستان دیگری است. این جمله را آیت‌الله بهاءالدینی فرموده بود و فرموده بود که: "هر کس دیگر جز آقای خمینی بود رگ‌ها و استخوان‌های بدنش از هم پاشیده بود."

امام با حاج احمد آقا که می‌روند اول انقلاب در مرور بحث پارسالمان هم بکنیم. امام وقتی می‌آیند قم دیدن همه علمایی که آمده بودند دیدن ایشان. می‌روند دیدن آیت‌الله بهاءالدینی. امیر بهادری نزدیک بود. منزل امام رفته بودند و آقای بهاءالدینی و سبکی داشتی. اصلاً شخصیت عجیب. فیلم‌هایش را نگاه کنید. دستتان. یک لیگ دیگر از کلاً احوالات. یا حالا پای سماور از جا بلند نشد. امام با حاج احمد آقا آمده بوده. آورده بود برای امام و گفته بود: "تو طاقتش را داری. این بچه طاقت ندارد. به این بچه رحم کن. این نمی‌کشد. می‌میرد ها." حاج احمد آقا تو سن کم سال ۷۳ و ۷۴ بود. بعد امام حسن متلاشی شد دیگر. گفته بود: "نمی‌کشد." آنجا آن جمله تاریخی را امام به آقای بهاءالدینی گفته بود، گفته بود: "عالم از آن من است و من از آن خود نیستم." همین هم شد دیگر. حاج احمد آقا بنده خدا سن کم، فشار این کارها، مشکلات. یک جمله‌ای را من پارسال شنیدم قبل این قضای دی ماه تو آذر بود یا تو آبان بود حالا اسم می‌آورم. چند بار این را گفتم بدون اسم. شهر ری رفتی منزل. منزل حضرت آیت‌الله منفرد. یک روزی به نظرم پنجشنبه عصر بود. خدا بهشان طول عمر دهد. منزل ایشان آن خانه‌ای است که آیت‌الله بهجت چهل سال یا ۵۰ سال دقیق خاطرم نیست. به نظرم ۵۰ سال آیت‌الله بهجت از قم می‌آمدند تهران، از تهران می‌آمدند مشهد. چرا غالباً همین سال‌های اخیر سال‌های آخر با پرواز سنش بالا بود سخت بود رفت و آمد. ایشان این چهل پنجاه سال که از قم می‌آمد تهران و دوباره از مشهد برمی‌گشت تهران، می‌رفت شهر ری منزل آیت‌الله منفرد. شب را می‌خوابید. زیارت حضرت عبدالعظیم انجام می‌داد. هم رفتنی هم برگشتنی. هم رفتنی می‌آمد شهر ری. بگذارید اینجایی که ما رفتیم منزلی بود که آیت‌الله بهجت ۵۰ سال آمده بودند و عبادت کرده بودند. اتاق پشتی. ایشان برای ما نشان داد خاطره گفت و حرف زد. همان فیلم معروف هست که آقای بهجت عبایش را برداشته می‌خواهد برود وضو بگیرد. یک جوانی سوال می‌کند، می‌گوید: "آقا یک نصیحتی کنید ما را." آقای بهجت یک گلی را بغل دستشان نشان می‌دهد، می‌گوید: "به آب دادید؟" دیدید فیلم را؟ فیلم جالب است. بزنید آیت‌الله بهجت گل مصنوعی می‌آورد. احتمالاً توی آپارات و اینها فیلمش هست. پایینش هم چند تا پیشنهاد بهتان می‌دهد. مشغول می‌شود و به یوتیوب کشیده می‌شوید و انحراف و این حرف‌ها. آیت‌الله بهجت به این جوان می‌گوید که این گل را کی آب دادید؟ آن بنده خدا. من که نگاه کردم این را فهمیدم، به نظر خودم این شکلی است: "دنیا همه‌اش مصنوعی است. از اینجا که رفتی می‌فهمی اینجا همه‌اش مصنوعی است." نقطه‌زن. هایپرسونیک. کی این را ذخیره کرده؟ رد می‌شود. "گل مصنوعی را که آب نمی‌دهند. کار که برایش زحمت که بکش ندید!" جامعه آن خانه که این اتفاق افتاد همین خانه آیت‌الله منفرد است. این پرانتز را گفتم. حالا ما رفتیم منزل آیت‌الله منفرد. ایشان تقریباً یک ساعت برای ما صحبت کرد. اجازه هم نداد ضبط بشود آنجوری که یادم است. چقدر هم حیف شد. خیلی گفت، خیلی نکات ناب. به بنده هم چند تا سوال پرسیدم تو آن. هم جواب فوق‌العاده داد. یکی از نکاتی که گفت خیلی برای من جالب بود و به نظر می‌رسد ایشان این جمله آیت‌الله بهاءالدینی را نشنیده بوده حتماً. این بود گفت: "هر کسی جز رهبر در مورد آقا خیلی حرف زد. خیلی. شاید از آن یک ساعت نیم ساعت در مورد آقا گفتند." ایشان یک جمله‌ای که فرمود این بود. فرمود: "هر کسی جای آقای خامنه‌ای بود با این بار مسئولیتی که تو این سال‌ها روی دوشش بود، تا به حال تمام استخوان‌هایش از هم پاشیده بود." اشهد بالله بنده این جمله را از آیت‌الله منفرد خودم در منزل ایشان شنیدم. "هر کسی جای ایشان بود، این بار مصیبت، این بار سنگین استخوان‌هایش متلاشی شده بود، پاشیده بود." آنقدر که این آقا. قرآن در مورد ولایت به پیغمبر چی می‌گوید: «الذی انقض ظهرک». کمرت را می‌شکند. تعارف که نیست. چی باعث می‌شود اینها این بار را بتوانند بردارند؟ مقاومت، قدرت. شما ببینید آقا این بچه‌ها، خاطرات همان خاطراتی که خود افراد گفتند. شما خاطراتی که آقای هاشمی رفسنجانی خودش گفته، نه چیزهایی که دیگران خواستند. همین فیلمی که ازشان تازگی‌ها همین دیشب آقا به من نشان داد که بنده قبلاً هم دیده بودم کامل‌ترش را دیده بودم. این شیاطینی که دور مشکل‌مان با این شیاطینی است. دور آقا را گرفتاری امروز ما فقط آقا نیست که من همچین مضمونی. البته آن حرفی که می‌زند باز یکی از، چون یک‌کم دفاع از آقا توش است، یکی از همان اهل جلسه توهین به آقا می‌کند. فیلم کامل‌ترش را اگر نگاه کنید. شاهین، یک آدم، آقا، آدمیزاد مگر چقدر توان دارد تو این سن پیری. شما سال‌های آخر را نگاه کنید. این، این دو سال آخر ایشان اینکه می‌گوید آقا این بچه کوچک همدم ایشان بود، همان قضیه عمامه دیگر که می‌گوید سیدعلی آقا خدا انشالله طول عمر با عزت بهش بدهد و اینجور خار چشم این منافقین و این شیاطین باشد انشالله تا آخر. نعمتی است حضور ایشان. وجود مثال‌های آخر همه انس امام خمینی بود اواخر بعد قضایای منتظری. بچه را بغل می‌کرد، گریه می‌کرد. تو خلوت حاج احمد آقا دیده بود امام دارد زیر زیر زیرکی سیدعلی صحبت می‌کند. بعد از ماجراهای منتظری گفته بود. دعا می‌کرد: "خدایا بابا بزرگم را دیگر برسان." امام تو همان نامه منتظری می‌گوید: "خدا مرگ این پدر پیر را برساند تا بیشتر از این طعم تلخ خیانت دوستان را تحمل نکند." تو پیام منتظری امام آرزو کرد. تو منشور روحانیت هم که ۳ اسفند ۶۷ نوشته، آن بخشی که مربوط به منتظری می‌شود، دوباره همین را می‌گوید: "خدایا پدر پیرتان را ببرد." امام دیگر کنده بود آماده بود مخصوص این قضایایی که امثال منتظری اینها پیش آوردند. خیلی سخت بود. "برای شما پاره تن من بودید." امام منتظری. خوب بعد شما امام با منتظری تمام می‌کند. رهبر شهید منتظری شروع می‌کند صحبت‌هایی که منتظری سال ۷۶ می‌کند برید بخوانید دیگر. تو تشییع جنازه‌اش هم رکیک‌ترین توهین‌ها را به رهبر شهید کردند. چند روز بعدش هم که شد عاشورای ۸۸ آتش زدند و بعد دیگر حالا قضایای فتنه ۹ دی. پیام تسلیتی که آقا برای منتظری دادند. چقدر توش، چقدر توش، چقدر توش. ایشان سال‌ها زندان رفته، شکنجه شده. "از خدا می‌خواهیم با فرزند شهیدش محشور بشود." یک کلمه توش گلایه، شکایت. بعد تازه یک کلمه می‌گوید: "اواخر سال‌های اواخر عمر امام در آن سال‌های سخت امتحانات سختی پیش آمد. از خدای متعال می‌خواهم به پاس زحماتی که این مرد در شکنجه‌ها کشید، اگر لغزش‌هایی هم آنجا بوده، از آن هم درگذ رد." این را می‌گوید. استخوان‌هایش تکه‌تکه می‌شود. اگر کسی اینجا قرار بگیرد این چی می‌خواهد؟ مقاومت. وقتمان گذشت. برگشت. باشد انشالله. شب‌های این. آن چیزی است که آقا مال اهل بیت است. مال آدم‌های عادی نیست. هر کس دیگر باشد استخوان‌هایش متلاشی می‌شود. دیشب عبارتی که گفتم برایتان تو مقتل این بود. اخبار الدول می‌گوید: "این خانواده را یکطوری وارد شهر شام کردند که هر کسی ملاحظه بکند از دیدن و شنیدنش استخوان‌هایش متلاشی می‌شود." وضعی که این زن و بچه وارد این شهر، شهر شام. آقا، شهر معمولی نیست. شام آن روز یعنی مثلاً تل‌آویو امروز. یعنی نقطه مرکزی دشمنی، دشمن. آنجایی که همه دشمن‌های خونی دور هم جمع‌اند. فرض کنید مثلاً فرمانده‌های هوافضا را دستگیر کنند با خانواده‌هایشان ببرند تو تل‌آویو. باز هم به نظرم قابل مقایسه نیست. این همان شهری است که وقتی خبر آمد امیرالمومنین در محراب کشته شد گفتند مگر علی نماز می‌خواند. این همان شهر است. شهر شام است. این همان شهری است که هر کسی خواسته منبر برود باید با لعن بر علی بن ابیطالب سخنرانی‌اش را شروع می‌کرد. این همان شهری است که سراسر وجود اینها بغض اهل بیت است. به تعدادشان یهودی‌های زخم‌خورده خیبر. زن و بچه را بخواهند وارد کنند. کیست؟ دختر امیرالمومنین. همه آن کینه‌ها و نفرت‌هایی که با علی بن ابیطالب بوده اینجا تخلیه می‌شود. کیست؟ پسر حسین بن علی. چه‌ها که نکردند اینها در عقده‌گشایی با این جماعت. با ملعون. وقتی جلوی در رسید گفت: "من اهل بیت لعام فجره را با خودم آوردم." ترجمه. توهین کرد. صحنه‌های اتفاق در این شهر باورنکردنی است. تا جایی که از امام سجاد علیه السلام نقل شده فرمود: «یا لیتنی لم تلدنی امی». کاش مادر من را به دنیا نمی‌آورد. این صحنه‌ها را نمی‌دانم. آن بابت خودش نمی‌گوید. بابت این همه گستاخی نسبت به امام حسین، پیغمبر، امیرالمومنین، قرآن، اهل بیت. سر پیغمبر را به نیزه تو شهر بچرخانند. آن پیرزن را شنید ند. پیرزنی گفتند قدش خم بود. تو دهانش هم یک دانه دندان بود. آنقدر پیر و فرتوت بود. بریم بغلی را سپرد گفت: "هر وقت سر حسین آمد از اینجا رد شد به من خبر بده." گفتم: "برای چی می‌خواهی؟" گفت: "می‌خواهم سنگش بزنم." عشق. فردا در آمد. گفتند نیزه آمد. دولا شد. یک سنگ درشتی برداشت. پرت کرد به پیشانی آقا. خون جاری شد. فدای مظلومیتت یا اباعبدالله. خیلی این صحنه‌ها برای زن و بچه سخت بود. چه دشنام‌ها که نشنیدند. رقص کنیزک‌ها و پیمان شراب به هم زدن. پیاده شراب با همسر کشیدن و صحنه‌های دیدنی. بچه‌ها بیت نبوت، بیت طهارت بزرگ شده‌اند. چیا که ندیدند این بچه‌ها. از کربلا تا امروز کجاها که نرفتند. چه حرف‌ها که نشنیدند. چه دشنام‌ها که نشنیدند. چه صحنه‌ها که ندیدند. چه اوضاعی را تحمل کردند. آخر وارد بشوند به مجلس شراب. مجلس قمار. روی این سر، بالای این سر نشسته و شراب می‌خورد. قماربازی می‌کرد. من شرمم می‌آید بخواهم مقتل را یک کمی شفاف‌تر بگویم. عباراتی که تو مقتل آمده با پایش این تشت را هی جابجا می‌کرد. کنیزک و در رقاص آورده. آوازه‌خوان آورده. این زن و بچه را با غل و زنجیر آورده. سر را بر روی دروازه ساعات، ۹ ساعت این سر آویزان بوده. مردم جمع شدند دیدند. توهین کردند. دشنام دادند. سنگ پرتاب کردند. چی کشیده این زینب کبری؟ چی کشید؟ سیدعلی حسینی، شهید ما. فرزند امام سجاد. خون امام سجاد تو رگ و پی او بود. اینی که عرض کردم این بار سنگین را تحمل کرد، استخوان‌هایش از هم نپاشید. امام آنجاست. جد او در شام این صحنه‌ها را دید، استخوان‌هایش از هم نپاشید. از آنجا به ارث برده‌ای رهبر شهید. ولی خیلی سخت بود. به تعبیری هم دارد می‌گوید که از بعد اینکه سر، از بعد اینکه چشم امام سجاد افتاد به این سر در این تشت دیگر اشتهای امام سجاد کور شد. اصلاً حال و احوال امام سجاد به هم ریخت. بعد تا آخر عمر، تا آخر عمر احوال امام سجاد عوض شد. امام رضا در روایت فرمود: "هر وقت شراب و شراب‌خوار دیدید یاد جدم بیفتید. تو آن صحنه که کنار راس مبارکش شراب خوردند." چه صحنه‌هایی دید و تا ابد حک شد تو ذهن امام سجاد علیه السلام. تو تمام این مسیر هم گفتند با این خانواده آمد. با این دشمن. در تمام مسیر «لم یکلمهم بکلمة ابداً». یک کلمه با این شمر و سنان صحبت نکرد امام سجاد تا خود شام. عظمت و اقتدارش را می‌رساند به اوضاع و احوال یزید. یک شتر لنگ هم داده بودند به امام سجاد. یک پایش می‌لنگید. حالا با آن او تصور کن. دست و پای بسته تو آن گرما با آن بدن زخمی. این شتر هم تو هر حرکتی یک ضربه‌ای به آن پای لنگش می‌خواهد بزند. چه صحنه‌ها که ندید. خودش فرموده. امام سجاد فرمود: "تو این مسیر این نیزه‌دارها مکعب نی بالا سر ما ایستاده بودند. به ما زل زده بودند. اگر اشک تو چشم یکی از ما جمع می‌شد، کربنی را تو سر ما فرو می‌کردند." فرمود: "این زن و بچه آفتاب ظهر بیابان به صورتشان می‌خورد." اگر بیابان رفته باشید می‌دانید. اینها همین کربلاها هم که می‌روید تو فصل گرم که الان فصل گرم است، روزها هوا خیلی گرم است، شب‌ها بیابان یکهو باد سرد می‌زند. امام سجاد فرمود: "نه تو روز سایبانی داشتیم که آفتاب به صورتمان نخورد، نه شب‌ها حصاری بود که باد بهمان نخورد. روزها آفتاب می‌زد صورت‌هایمان می‌سوخت. شب‌ها باد سرد بیابان می‌زد این پوست صورت مثل تخم‌مرغ ترک می‌شد." دیگر بقیه‌اش را امام سجاد نفرمود. من بهتان می‌گویم. یک همچین صورتی اگر سیلی بخورد چی می‌شود؟ یک همچین پوستی اگر تازیانه بخورد چی می‌شود؟ این اوضاع و احوال این خانواده بود. وارد این مجلس کردند. جانم فدای این بی‌بی. تمام کنم روزم را. معطلتان نکنم. تو این اوضاع و تو این احوال وارد این مجلس شد. شروع کرد با یزید صحبت کردن از موضع اقتدار. جان عالم به فدای زینب سلام‌الله علیها. «أَمِنَ الْعَدْلُ یَا بْنَ الطُّلَقَاءِ». «یَابْنَ الطُّلَقَاءِ» می‌دانید این عبارت یعنی چی؟ تو کجا دارد این را می‌گوید؟ تو شهر شام. شهر شامی که پشت دروازه ساعات سه روز نگه داشتند. از دروازه ساعات تا اینجا سنگ خوردند. شکمبه گوسفند بهشان پرتاب شده. کنارشان زدند و رقصیدند. بعد هم بردند اینها را بازار برده‌فروش‌ها. سرپا نگه داشتند. تحقیرشان کردند. توهین‌شان کردند. بعد وارد مجلس یزید کردند. مجلس شراب. مجلس خمر. مجلس بزن و برقص. شروع کرد سخنرانی: «یَابْنَ الطُّلَقَاءِ». طلقا کیا بودند؟ معاویه و ابوسفیان اجداد یزید. تو فتح مکه پیغمبر اینها را گرفت. حکمشان اعدام بود. رحم کرد به اینها. واسطه‌ها هم البته نقش داشتند. پیغمبر فرمود با اینکه حکمشان اعدام است ولی آزادتان می‌کنم: «انتم الطلقاء». این مهر را کوبید به پیش اینها: "شما اعدامی‌هایی بودید که عفو رهبری بهتان خورده." این حرف را کجا زد زینب کبری؟ تو مجلس یزید. «یَابْنَ الطُّلَقَاءِ» تو بچه معاویه‌ای که با عفو رهبری جد من زنده ماندید. ببین حال. ولی یک جمله‌ای گفت، جان عالم آتش گرفت. فرمود: "عدالتت این بود کنیزهای خودت را پشت پرده نگه داشتی، زن و بچه پیغمبر را ۴۰ منزل چرخاندی؟ با اندازه‌ی کنیزهای تو لایق این نبودیم که احتراممان را نگه داریم؟ اندازه‌ی کنیزهایت برای ما احترام قائل شدی؟ ۴۰ منزل به این رسالت ما خندید. به ما زنگ زدند. تازیانه زدند. این بود عدالت تو؟ زن و بچه‌ات را اینجور پرده‌نشین کردی، اندرونی‌نشین کردی، ماها را بیابان‌نشین کردی با زن و بچه پیغمبری؟" خیلی عظمت می‌خواهد آنجا اینجور حرف زدن تو آن مجلس. عرضم را تمام کنم. همان جمله‌ای که آیت‌الله بهاءالدینی فرمود، من می‌خواهم امشب با همان روضه بخوانم. روح مرد بزرگ شاد باشد. به امام گفت: "تو طاقتش را داری. این بچه طاقتش را ندارد ها." خانم جان زینب یا امام سجاد شماها طاقت داشتید. این بچه سه ساله دیگر طاقت ندارد. طاقت ندارد این امشب بهانه می‌گیرد. تو خرابه تازیانه‌ها را بخورد. این حرف‌ها را بشنود. این از وقتی وارد شد تو این شهر انگشت‌نماش کردند. گفتند: "یتیم است. بابا ندارد." امشب بهانه گرفته: "بابا کجایی؟ تو دهن اینها بزنی. هی می‌گویم من بابا ندارم. عمه‌ام به من گفته بابام رفته سفر. پس چرا نمی‌آیی؟ چرا از بچه‌ات دفاع نمی‌کنی؟ ببین مسخره‌ام می‌کنند. ببین انگشت‌نما شدم." امام حسین هم می‌دانست این بچه طاقت ندارد. خودش آمد به سراغ بچه. دستش باز است شهید امام. او یزید را تسخیر کرد که با این تشت بفرستند به گوشه‌ی این خرابه به داد این بچه برسد. وگرنه این بچه به صبح نمی‌کشید، دق می‌کرد. خدا خواست این بچه اینجور به وصال برسد. اینجور از دنیا برود. ولی تا بابا را دید، اول که گفت: "عمه من غذا نمی‌خواهم." بچه خیالش این بود. فکر کرد اینها دلشان به رحم آمده، غذا فرستادند. بلکه روپوش را کنار زدی. بابا آمده. شروع کرد با بابا درد دل کردن. چند تا سوال بی‌ پاسخ هم از بابا پرسید: «یَا أَبَتَاه مَنِ الَّذِی قَطَعَ وَرِیدَکَ» گردنت را کی بریده؟
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات نظریه مقاومت