نظریه مقاومت

جلسه پنجم

00:46:08
20

معرفی
بیان خاطراتی در زمینه‌ی مرگ و معاد، جهت تنبّه و عبرت.[1:30]

یاد مرگ؛ زمینه‌ساز مقاومت در برابر وسوسه‌های شیاطین و دل بریدن از شهوات.[8:40]

ذکر خاطراتی از آثار و برکات زیارت اهل قبور و تفکر در قبرستان.[14:20]

بیان تجربیات نزدیک‌ به مرگ، و تبعات ارتکاب به گناه.[18:50]

خطر عادی‌سازی گناه و قساوت قلب در جامعه![30:10]

روضه؛ زنده نگهداشتن یاد شهدا و یاد گریه‌کن سه‌ساله‌ی کربلا، با ذکر مصیبت و بُکاء توسط اهل‌بیت(ع)...[35:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

متن سخنرانی ۱۴ خرداد ۹۸ رهبر شهیدمان را می‌خواندیم که هم معرفی مکتب امام راحل بود، هم یک جوری معرفی مکتب امام شهید؛ البته با وقتی که هست و امشب هم که شب آخر این جلسه است، این بحث تمام نمی‌شود. امشب هم یک رزق برای ما شد که از منبر ایشان استفاده کردیم. خیلی تأثیرگذار بود، واقعاً پشت میکروفون می‌گفتند مایه‌ی تنبه بود. از خاطراتشان در غسالخانه بهشت رضا علیه السلام. آقا برادر عزیز، از بحث «آن‌سوی مرگ» ایشان، در آن جلسات شرکت می‌کردند و مشتاق شده بودند که بروند. برای اثرش غسل اموات و اینها، خب خیلی سال است با هم رفاقت و آشنایی داریم. بعدها هم (امشب دیگر حالا به مناسبت کمی فرصت شد) گفتگو کردیم، مطالب خیلی تأثیرگذار و موجب تنبه بود؛ یعنی ما به یاد مرگ نیاز داریم، خیلی غافلیم.

برای خودشان هم جالب بود: دامادی بود که کراوات و کت‌وشلوار آورده بودند، شب دامادی داشته ویرایش می‌داده، تصادف کرده بود، برده بودند آنجا، توی غسال‌خانه. بله، جلوی در. بله، الان که دیگر تبدیل به پارک شده، پشت غسال‌خانه پارک زده‌اند. بهشت رضا، تاب و سرسره، تفرجگاه در واقع کرده‌اند. کسی نمی‌بیند؛ البته حالا دیدن خوب نیست. به ایشان هم عرض کردم آدم مواجه بشود عادی می‌شود. ایشان هم الان مواردی را ذکر می‌کردند که بالا سر مرده شوخی می‌کند، با خود مرده شوخی می‌کند؛ خب این عادی شدن بد است. حالا ایشان خاطراتی گفتند که اینجا جای ما (خوب است)؛ آن پزشکی قانونی و اینها که دیگر هیچی، سلاخی می‌کنند. آنجا که دیگر خیلی عادی است. به هر حال، اینها چیزهایی است که یک روزی گذر ما به آنجا می‌خورد دیگر. هر چقدر که حواس‌مان به آن روز و آنجا جمع باشد.

این خاطره را بنده چند باری عرض کردم: ما نوجوان بودیم، البته بی‌قاعده کار می‌کردیم، توصیه شده بود تو سن کم می‌رفتیم شب‌ها می‌رفتیم قبرستان. یک قبرستانی هم داشتیم، ملا، کنار جاده بود، بیابان هم بود، وحشتناک هم بود. آن کسی هم که ما را می‌برد (مربی ما داشتیم، حالا مداح هیئت‌مان بود) او هم بنده خدا ناشی وارد نبود، کارش حرفه‌ای نبود. نصف شب با بچه‌های ۱۲-۱۳ ساله رم داشت با خودش می‌برد. شب‌های زمستان، مثلاً از یک مسیری که پر سگ بود و بیابان بود و روستایی‌طور بود و بیابان‌ها و گاهی قبرستان‌ها. یک قبرستان دیگر هم یک جای دیگری از کرج بود، آن هم تقریباً حالت تپه و کوه. آن هم قبرستان وحشتناک. از قبرستان فقط وحشتش به ما می‌رسید، خیلی یاد مرگ و توش نبود. سن و سال‌مان هم کم بود.

بعدها من با یکی از بچه‌ها، با رفقا رفته بودیم، شب می‌خواستند ما را بگیرند. این قبر دزدها، یکی از شب‌ها می‌آید سنگ‌ها را می‌دزدد. فکر کردند ماییم! قیافه‌مان به دزدها نمی‌خورد. یک چهره‌ای مثل ایشان (شعر معصومی داشتیم)، چهره پاک و زلالی. محاسن‌مان هم در نیامده بود و همین‌جور تو همین سن ایشان بودم و مثل ایشان هم. خدا به پدرش ببخشدش ان‌شاءالله. موعظه!

آمدیم درِ آنجا، آن گلزار شهدای ملا. آن سؤالی که حالا ۲۰ سال گذشته، کمتر بیشتر از ۲۰ سال، بیست و خرده‌ای. درِ آنجا ما وایستادیم به صحبت کردن. چیزهای خیلی جالبی گفت. گفتم که شما نمی‌ترسی؟ گفت: «من نه! ولی نگهبان قبل از من، یک شبی پاشده بود جیغ کشید، جیغ می‌کشید، داد می‌زد می‌گفت روح دنبال‌ام کرده، روح دنبال‌ام کرده. دوید توی این محوطه قبرستان خورد زمین. کله‌اش خورد بغل بلوکه و مرد.» عزرائیل! می‌گفت بعضی‌ها توهم قبرستان، شب نصف شب، آن هم قبرستان، آنجا هم خیلی مخوف. دور تا دور بیابان. البته پشتش باغ‌های ملارد بود، عروسی می‌گرفتند؛ یعنی اگر حال خوبی هم داشت، نصف شب که می‌رفتی وسطش بزن‌بکوب، صدای بزن‌بکوب! همسایه‌ها!

گفتم که خب شما اینجا که آمدی خیلی حال خوب شده. ایشان هم الان همین را داشتند که دیگر واقعاً دنیا از ریخت‌وقیافه افتاده. قدیم سر مسائل کوچک داد و دعوا می‌کردم. الان یکی از پشت به ماشینم می‌زند، پیاده می‌شوم می‌خواهم دعوا کنم، احتمالاً چند روز دیگر تو قبرستان مهمان خودم است؛ یا من زودتر می‌روم یا این زودتر می‌رود. اموات، جنازه‌ها اینها می‌افتند، یک حسودی هم نمی‌شود اگر کسی یک چیزی می‌خرد، ماشینی می‌خرد، خانه‌ای می‌خرد. دنیایی که تهش این است. به قول دامادش آن‌جوری می‌آید، جوانش می‌آید، بچه‌اش می‌آید، پیرش می‌آید. با زنجیر طلا می‌آیند ها! زنجیرهای طلا را از گردن اینها وا می‌کنند. خانم‌هایی که با ناخن‌های کاشته می‌آیند، دو ساعت بعد ناخن‌های کاشته‌شان را در بیاورند. خانم‌ها (ایشان در نمی‌آورند) تیپ و قیافه‌ای که اینجا نگاه می‌کنند، همه می‌کنند آن‌ور زیر دست غسال، حساب و کتاب.

حالا از اعدامی‌ها ایشان چیزهایی می‌گفتند ها! جنازه‌هایی که دو هفته چی بوده؟ دو هفته، دو هفته تو خانه مانده. جلو را وا کرده بودند، کرم و مگس ازش زده بود بیرون، چشم‌هایش خورده شده بود. چهار تا شیشه گلاب ریختند که بوش برود بتوانند غسلش بدهند. گفتند بازم اینها همه آینده ماست دیگر. ماییم دیگر، اینجا نشسته‌ایم ترگل‌ورگل، من حاج‌آقای شما هستم و شما رفیق مایی. بوی عطر می‌دهیم و کنار هم کیف می‌کنیم. ممکن است همان جنازه‌ای باشد که زیر دست آقا آمده، چهار تا شیشه گلاب ریخته که بتواند بشورد، نتوانسته. چیزهای دیگر هم گفتند، دیگر نمی‌دانم حالاتتان بد می‌شود. من شنیدمش حالم یک‌جوری شد. جنازه تصادفی که میله‌های فنر ماشین رفته بوده تو تن این جسد و نمی‌توانستند این را در بیاورند. سوخته. با همان قطعات صندلی ماشین دفنش کردند. بازی. جنازه سوخته دیگر که آقا می‌گفت حرارت دود از کبدش بیرون می‌زد، می‌خواستیم بشوریم. و از بچه ۱۰ روزه که آقا تعریف می‌کردند، بچه‌های کوچک و بچه خردسال، پیرمرد، اعدامی‌ها. سریال اول صبح اعدامی‌هاست، دم ظهر پزشکی قانونی است. جنازه‌های وصله‌پینه‌شده. و شنیدن شربت موجب تنبه است، ولی خب احتمالاً از شنیدنش حال چیز عجیبی است. به هر حال، یعنی ما به اینها نیاز داریم و حالا این شب‌ها در مورد مقاومت صحبت کردیم.

آن چیزی که درمان مقاومت ایجاد می‌کند، باور به معاد است. واقعاً هیچ چیزی مثل ایمان به غیب، ایمان به قیامت، باور جدی نسبت به بهشت و جهنم ما را تربیت نمی‌کند. یک باور جدی. اگر یاد مرگ، اگر همین احوالات... من به ایشان گفتم: «منم دوست دارم بیایم، ولی خیلی طاقت ندارم. دل‌گنده نیستیم.» یار کشتارگاه مرغ ما را برد. ۱۷-۱۸ سال پیش، مزدور وارد شدم. نصف شب بود. این مرغ‌ها را از توی ماشین پیاده می‌کردند، از توی ماشین، دهن اینها را می‌زدند تو الکترونیکی، الکتریسیته. یک شوک، بیهوش می‌شدند. اینها را به سیخ آویزان می‌کردند. یک ۳۰ ثانیه تو شوک بودند. تو آن ۳۰ ثانیه سر اینها را می‌زدند. یک هفت-هشت تا از اینها را من دیدم، قلبم گرفت. آمدم، آقا من طاقت ندارم مرغ‌ها را این شکلی. ۱۰ هزار تا را شب تا صبح سر می‌برید. بزرگوارم پشت به قبله وایستاده و بسم‌الله هم نمی‌گوید. مرغ رو به قبله بود، گفتم بسم‌الله. گفت: «آقا بخواهد بسم‌الله بگوید، جان بسم‌الله، بسم‌الله.» یک تابلو بسم‌الله بالا سرش زده. لقمه‌های آلوده‌ای که دست من و شما می‌رسد. هیئت شام می‌خوریم و حتی مدت‌ها مرغ نمی‌خوردم بعد آن قضیه مرغ‌ها را که دیدم. خلاصه، جنازه دیگر طاقت ندارم آدمیزاد بیایم و اینها. ایشان گفت: «پزشکی قانونی را می‌آورند، اوضاع آنها خراب است.» دیگر جنازه‌های آسیب‌دیده.

یک خبری هم امروز می‌دیدم توی مسکن مهر. بهترین شهر. دیده بودند خانه همسایه خیلی حرارتش بالاست، آتش گرفته. پلیس می‌آید در را وا می‌کند، می‌بینند این بخاری طرف از زمستان شش ماه پیش گاز داده و طرف خفه شده و هنوز بخاری تا ته زیاد است. این مال ۶ ماه پیش بود. ببین، بدبخت هیچ‌کس را نداشته ۶ ماه بیاید بهش سر بزند. حالا بوش دیگر ته اتاق شاید بوده. عجیب است دیگر. به هر حال، اینها سرنوشت این آدمیزادی است که این همه هُن و طُلُپ دارد و این همه طغیان و این همه غرور و این همه سر و صدا. عاقبتش این شکلی است. اگر یک جسد سالمی برساند دست غسال، همانش هم هنوز این تصادفی‌ها اینهایی که ایشان می‌گفت پیام. بیشترین جنازه‌های تصادفی و اینها که می‌آید خیلی اوضاع‌شان درب‌وداغان است. بهار و تذکر برای ما، یاد قبر، یاد مرگ خیلی اثر دارد.

و آن چیزی که مانع مقاومت در راه خداست، شهوات ماست. لذت‌های حیوانی و کشش‌های حیوانی. آدمی که آماده برای مرگ است و باور کرده مردن را، از این چیزها عبور می‌کند. اینها تو چشمش کوچک می‌شود. «هانت علیه المصائب». کسی که دنیا را می‌شناسد، این مصیبت‌های زندگی سبک می‌شود، ساده. فشار می‌آید از این و تو چشم آن بزرگ است. حالا مخصوصاً که اگر کسی در راه خدا اینها را انتخاب کرده. امیرالمؤمنین علیه السلام به میثم تمار فرمود: «اگه یک وقتی بهت بگن از علی تبری کن، چیکار می‌کنی؟» گفت: «تبری نمی‌کنم.» حضرت فرمود: «حتی به قیمت اینکه زبان از حلقوم‌ات بیرون بکشم؟» گفت: «بله.» حضرت فرمود: «اینطور می‌شود.» گفت: «اینکه در راه خدا چیزی نیست. قلیل فی ذات الله.» چیزی است در راه خدا. به قول یکی از علما: هزار تا جان داشتیم تقدیم شما می‌کردیم. اینکه حالا یک زبانی است که آخرش هم اینها بیرون نکشند، آدم تصادف می‌کند، از بالا ساختمان می‌افتد، همین اوضاع و احوال برای آدم پیش می‌آید.

این یاد مرگ اصل قضیه را سبک می‌کند. توجه به اینکه در راه خدا دارد هدیه می‌شود، شیرینش می‌کند، شیرین می‌کند این مصیبت‌ها را. این چیزی است که ماها خیلی نیاز داریم. واقعاً فرمایشاتی که امشب برادر عزیزمان داشتند که من واقعاً برای خودم روزی می‌دانستم؛ یعنی مطلب را امشب رزق ما می‌دانستم، رزقی بود واقعاً. حالا بنده خدا تو فوتبال می‌گفت هفته جام جهانی اضافه‌تر شده، «یا رزّاق و یا رزّاق و یا رزّاق» را اینجا باید گفت که آدم یک چیزی بشنود که باعث تنبه و تذکرش بشود. حالا پنج تا لایه بیشتر دیدیم تو جام جهانی، این ذکر یا رزّاق را بگوییم که خدا بیشترش کند. رده‌بندی جذاب، فینال بیخود. خیلی هفته قشنگ اضافه بشود، چیزی خیلی رزقی محسوب نمی‌شود. ولی این واقعاً هر ثانیه‌اش این چیزهایی که گفته می‌شود، رزق و انسان‌ساز است، تحول در آدم ایجاد می‌کند. خدا کند که خدای خودم را عرض می‌کنم بیدار بکند قبل از اینکه به دست آن کسی که می‌خواهد ما را دفن بکند و تلقین می‌خواهد به ما بگوید، خودمان این تلقین را به خودمان گفته باشیم.

استادی داشتیم: «روزی یک دانه فاتحه برای خودت. قبرهای خالی برو بنشین، برای خودت فاتحه بخوان. خودت را تصور کن.» خیلی واقعاً اثر دارد، خیلی اثر. امیرالمؤمنین علیه السلام تو نهج‌البلاغه می‌فرمایند که این محمولی که دارد حمل می‌شود، این جنازه‌ای که دارند حملش می‌کنند، تصور کن این تویی. گاهی تو قبرستان، من قبرستان همین حرم (حالا قبلاً جنازه بیشتر بود، نمی‌دانم الان همین‌طوری است یا نه؟) طواف دیگر نمی‌دهند. می‌گویم چون خیلی وقت است من ندیدم. کنار ضریح صحن آزادی راه نمی‌دهند دیگر. حسن کوثر بیرون همان ورودی. خب یک زمانی ما می‌نشستیم جایی که شد قبر شهید رئیسی. من دو تا کلاً پاتوق تو حرم داشتم: یکم جایی بود که شد قبر شهید رئیسی. یکم دارالذکر بود که شد قبر آقا. دیگر اصلاً نماز جماعت‌ها اینجا می‌خواندم یا نافله‌ها را یا قرآن.

خب این تو حرم یک استادی داشتیم. می‌نشستیم همین محلی که محل دفن شهید رئیسی شد. استادمان هر روز، خیلی آدم خوش‌مشربی بود و تو همین حال و هوای قبر و قیامت و اینها. اصلاً ایشان ما را وارد کرد دیگر. بدنمان که برند شدیم، برند قبر و قیامت. یار میثم خامنه‌ای، پسر از آقا به من می‌گفتش که: «من تو را می‌بینم یاد قبر و قیامت می‌افتم.» استادی داشتیم، ایشان تو همین وادی ما را وارد کرد. ما از ایشان درس خواستیم، گفتیم به ما درس بده. آن موقع هم کتاب نکاح لُمْعه. من همان ایام ماشین گرفتم، یک پراید ۱۴۱ گرفتیم. بعد مدرسه معصومی ما بودیم. یک مدت خوب قبل از اینکه آن ماشینو بگیریم، توی مدرسه می‌نشستیم، ایشان به من درس می‌داد. اوایل کتاب نکاح آنجا خوانده بودیم. ماشینو که گرفتیم، ایشان گفتش که: «بیا ماشینت را روشن کن، بریم تو قبرستان‌های قم بشینیم درس بخوانیم. زیارت اهل قبورمان را هم می‌رویم دیگر.» می‌رفتیم خیلی از این قبرها و قبرستان‌ها. اینها را به واسطه ایشان آشنا شدم. جاهایی که پاتوق بود: دوباره مزار حاج‌آقا فخر تهرانی بود، قبرستان بقیع جمکران، پشت جمکران. قبرستان بقیع بزرگان. رفتن یک شیخ عبدالله بختیاری ۳۰-۴۰ سال پیاده می‌رفت کربلا و نجف و این طرف آن طرف. شب پیاده می‌آمد، از پیاده برمی‌گشت قم. یکی از مرحوم حاج‌آقا. قبر اینها. می‌رفتیم می‌نشستیم، این کتاب نکاح به جاهای خیلی ناجورش رسیده بود. من خجالت می‌کشم سر قبر آقا فخر نشسته بودیم. استاد داشت توضیح می‌داد درس را. «قبر ایشان بد نیست؟» گفت: «نه آقا، چه اشکال دارد.» این استادمان. می‌آمدیم اینجا. واسطه ازدواج ما هم ایشان بود. ایشان مشهدی. اصلش که امام رضا بود کلاً. ولی از کانال ایشان که موردی که اینجا معرفی کردند و خلاصه ایشان هم خیلی تلاش کرد که جوش بخورد دیگر. با هم زیاد می‌رفتیم قبرستان. حرم می‌رفتیم، یک سری درس‌های دیگر را آنجا می‌خواندیم. همان پایین صحن آزادی. کلاً قبرستان‌گرد بودیم. قبرستان نو قم می‌رفتیم، قبرستان جای دیگر می‌رفتیم.

این تابوت‌هایی که می‌آوردند که معمولاً دیگر نزدیک ظهر هم می‌شد و اینها. ماه رمضان، مثلاً قرآن داشتیم می‌خواندیم. ایشان می‌گفتش که: «بیا الان با همدیگر حساب فردا را بکنیم. ببین این جنازه که الان آمد، دیروز که من و تو اینجا نشسته بودیم، این احتمالاً دیروز ناهارش را خورده و سر سفره بوده، با بچه‌هایش خوش‌وبش کرده و الان اینجا پیش ماست. خب الان دوباره فردا یا که می‌خواهم بیایم کجا؟ دیروز که باز ما اینجا نشسته بودیم.» بعد می‌گفت: «خب شاید فردا باز خود ما باشیم، گزینه فردا ما باشیم. همین‌ها هم دیروز مثلاً شاید قرآن می‌خواندند، حرم بودند و زیارت می‌کردند. شاید فردای ما باشیم.» واقعاً داستان این است؛ یعنی ماها عمده مشکلات‌مان از همین غفلت بزرگی است که داریم، غفلت از این اتفاق بزرگی که در پیش داریم. دیر یا زود برای همه ما هم پیش می‌آید. حالا خدا کند که شهادت باشد و اگر خدای نکرده شهادت نبود، به هر حال عاقبت‌به‌خیری باشد.

«من مات علی حب آل رسول الله مات شهیداً.» با آن محبت از دنیا برود. آخرین لحظات عمر آدم توجه باشد، ذکر باشد، غفلت نباشد، معصیت نباشد، تو راه گناه نباشد، با اهل گناه نباشد، وسط گناه نباشد. آن خیلی دردناک است. تو موقعیت گناه، وسط شیاطین، یکهو آدم می‌خواهد وارد عالم بقا بشود.

یک آقایی از عشایر خوزستان بود، این قضایایی برایش رخ داده بود. این آقا چیزهای جالبی تعریف کرد. حالا یک بخشش بعد چهار پنج سال دارم عرض می‌کنم. خودم هم که تعریف می‌کرد، مال سال ۹۶ اینها بود به نظرم. عرض کنم خدمت شما که در مورد حجاب می‌گفتش که: «من مخالف این حجاب اجباری بودم و اینها.» سال ۹۶، آن غذای حجاب که شده بود و اینها. «از بدن که جدا شدم، قضیه حجاب را به من نشان داد.» خیلی نکات عجیب و فوق‌العاده‌ای می‌گفت. حالا یک جوان عشایری که اتفاقاً منتقد نظام هم بود، منتقد حجاب اجباری. «ان ارتعاشات این روابط محرم و نامحرم را به من نشان دادند، آثاری که اینها تو امواجی که ایجاد می‌کند، مغناطیسی که ایجاد می‌کند و آسیبی که می‌زند به ذهن طرف، قلب طرف، روح را اسیر می‌کند، قبض می‌کند. شیاطینی که این وسط دخالت دارند.» خیلی چیز عجیب‌غریبی. خیلی چیزهای عجیب‌وغریب در مورد ارتعاشات کلاً چیزهای عجیب‌غریب.

یک بخش دیگرش که برای من جالب بود این بود، گفتش که: «از بدن که جدا شدم، وارد مجلسی شدم. فهمیدم که این مجلس، مجلس انبیا و اولیاست. سراسر نور، سراسر نور.» گفت: «فریاد زدم که من را از این مجلس بیرون ببرید.» مجلس نور، سراسر انبیا و اولیا. گفت: «چون خودم وضع خودم را می‌دانستم چقدر کثیفم، خجالت کشیدم که از این وضعی که تو این مجلس دارم، فقط فریاد زدم که من را زودتر ببرید بیرون. وارد این جلسه بشوم.» اینجا که بوی عطر و گلاب، تعفن طرف مثلاً روی کثیفی، خودش خجالت می‌کشد از اینکه تو این جلسه. نگاه‌ها نسبت به تو سنگین است. خودش فرار و می‌گفت: «این خودش یک عذابی بود من آنجا داشتم.»

بعد یک نکته‌ای گفت خیلی جالب بود. گفتش که: «من چهره اینها را کامل ندیدم، فقط یک نور دیدم. ولی توانستم به اینها سلام بدهم. ولی جواب سلام را نشنیدم.» سه تا چیز: چهره را کامل ندیدم، سلام دادم، جواب سلام نشنیدم. گفت: «سریع بهم فهماندند چرا.» خیلی عجیب است. گفتند: «چشمت چون آن‌چنان کنترل نداشت.» گفتش که: «من چشمم آن‌قَدری آلوده نبود، ولی آن‌قَدری هم کنترل نداشت. واسه همین نور را دیدم ولی دقیق نتوانستم به تک‌تک چهره‌ها نگاه کنم. زبانم خوب بود، بدزبان نبودم. زبانم چون بد نبود توانستم سلام بدهم. ولی گوشم دیگر اوضاعش خیلی خراب بود. هرچی دلم می‌خواست گوش می‌دادم. واسه همین دیگر صدای جواب سلام اینها را نتوانستم بشنوم.» خیلی جالب. یک آدم عشایری وقتی اینها را این شکلی بگوید. فهمیدم مجلس انبیا و اولیاست. نور جلسه را دیدم. چهره‌ها را نتوانستم ببینم، چشمم آن‌قَدری پاک نبود. زبانم چون زبان بدی نبود، سلام توانستم بدهم. ولی گوشم نه، چیزی را نتوانستم بشنوم.

همه چیز روی حساب است دیگر. همه چیزش هم همانی است که خودت بردی. گلایه هیچ‌کس به هیچ‌کس نمی‌تواند آنجا طعنه بزند، گردن یقه بگیرد. «چرا اینطور؟» همه چراها به خودت است. همه چراها را به خودت باید نسبت بدهی. فرمود: «اینها صبورند که می‌گویند.» خطاب بهش می‌رسد: «یک دانه صبورند؟ نگفت صبورند کثیراً.» خاک بر سرم شد یک بار نگو! خیلی بگو! هی باید خودت به خودت بگویی مقصر اصلی تقصیر کی بوده؟ همان گوشی که خودت آوردی، همان زبانی که خودت آوردی. کی را می‌خواهی ملامت کنی؟ کی مقصر است؟ «لوموا انفسکم»، خودت را ملامت کن. حتی شیطان هم که می‌آید سر وقتش. این شیطان بپرد اعتراض بکند، شیطان هم باز تو سر این می‌زند: «من دعوتت کردم، تو غلط کردی قبول کردی. تو غلط کردی دنبال من راه افتادی.» تو چرا آن بازی ملامتت را در می‌آوری؟ این جزو مستضعفین اگه بوده. مستکبرین تو مشت داشتند. سراغ مستکبرین می‌گوید: «مکر و لیل و نهار.» تو سر وقت من می‌آمدی، من را فریب می‌دادی. همان روز. هر وقت شبانه‌روز نسبت به من فریب داشتی. او هم می‌گوید: «خب تو غلط کردی که قبول کردی من فریب می‌دهم. تو چرا؟ تو مگر عقل نداشتی؟» یک ملامت هم باز دوباره آن مستکبرین کنار هم راه به در کردن. البته او جزای اینکه این را منحرف کرده را می‌برد ها! ولی آخر باز ملامت هم سر این است. یعنی این او را ملامت می‌کند. «یتلاومون» است دیگر، هر دو همدیگر را ملامت می‌کنند. «یوم تقابن» هم هست. هر کسی به نسبت همدیگر، هر کسی احساس می‌کند سرش کلاه رفته، سرش کلاه گذاشتند. این همه حس‌شان نسبت به بقیه، نسبت به همدیگر این است. همه همدیگر را ملامت می‌کنند، همه هم سر همدیگر داد می‌زنند. «یوم التناد». این اسامی قیامت جالب است. سر همدیگر داد و بیداد می‌کنند، به همدیگر می‌پرند. «کلما دخلت امة لعنت اختها.» هر جماعتی که وارد جهنم می‌شود، بعد اینها خودشان تو عذابند. هر امتی که وارد جهنم می‌شود، امت قبلی شروع می‌کند لعن و نفرین. اینها باز یک عذاب مضاعف. بعد همه از کنار هم بودن حالشان به هم می‌خورد. هم افراد یک امت از اینکه کنار هم هستند. افراد یک امت به نسبت رهبرشان، امام‌شان، مثل فرعون. افراد این امت از آن یکی امت، همش تنش و عصبانیت و نفرت و این فضای جهنم است.

برعکس بهشت که هر کسی از دیدن دیگران مسرور می‌شود. دیدن بقیه خوشحال می‌شود. از بهشتی شدن بقیه خوشحال می‌شود، متنعم می‌شود، کیف می‌کند. هر بهشتی در کنار یک بهشتی دیگر یک نعمت جدید نصیبش می‌شود. از دیدن یک بهشتی دیگر لطف و رحمت جدید نصیبش می‌شود. برعکس جهنمی‌ها که از دیدن هر جهنمی یک لعنت جدید، یک گرفتاری و فشار و بدبختی جدید نصیب‌شان می‌شود. این عاقبت زندگی ما یا یاد بهشت.

آن راوی صدیقه در قیامت که آدم باصفایی هم هست، یک وقتی هفت هشت سال پیش بود دیگر، فکر می‌کنم رفقای خودمان آمدند و حالا بخش زیادی تو کتاب گفته بود، خیلی چیز تو کتاب نیامده بود. یکی از چیزهایی که گفت و جالب بود، حالا یک سری مطالب بعدها هم همین. من از خود ایشان چیزهای جالبی دیدم. حالا تبلیغ این اشخاص را نمی‌خواهیم بکنیم چون برنامه خودمان تجربیات تلخ هم داشتیم. معرفی چیزهای غذای افراد و این بنده خدا موج انفجار چون گرفته بودش، آسیب دیده بود. چند سال پیش به نظرم سه سال پیش، ۴۰۲-۴۰۳. یک وقتی موج انفجار می‌گیردش، غش می‌کند می‌خورد زمین، سرش می‌خورد به میله‌ای به چیزی. کلاً حافظه‌اش را از دست می‌دهد. کلاً حافظه‌اش را از دست داده بود. هرکی می‌رفت پیشش و اینها، نمی‌شناخت مطلقاً. رفته بودند بهش سر زده بودند. دو سه نفر به خود من زنگ زدند، گفتند آقا فلانی حافظه‌اش را از دست داده، هیچ‌کس را نمی‌شناسد. ما رفتیم کنارش. همکارش بودیم، رفیقش بودیم. ما بعد چند ماه دیدم دارد به من زنگ می‌زند. از دنیا رفته. اقوامش دارند زنگ می‌زنند یا خودش اگه باشد که خیلی حافظه یادش نمی‌آید کسی را. با تعجب جواب دادم، گفتم که: «فلانی شما مگر حافظه‌ات برگشت؟» گفت: «من الان آمده بودم مشهد. آمدم کنار امام رضا علیه السلام. حضرت افاضه‌ای کردند. گفتند هر چقدرش که لازم باشد بهت برگرداندیم. دوباره یادت بیاید. همین الان این اتفاق برای من افتاد و تماس گرفتم به تو بگویم.» به مرور البته چیزهای دیگر هم کم کم یادش آمده بود و خیلی چیزها.

یکی از چیزهای عجیبی که آن وقتی که آمده بود اینجا مشهد، جلسه‌ای داشتیم تعریف کرد. جلسه برای سپاه بود. آن‌ور که رفته بود می‌گفت: «شهید می‌شوند و اینها. و دیدم خیلی‌هاشان مثلاً ۲۰ سال از من کوچک‌ترند.» گفتم: «۲۰ سال از من کوچک‌تر کی کجا می‌خواهد شهید بشود؟ مثلاً شهادت اینها دیگر چیست؟» سال مثلاً ۹۴ اینها دیده بود. گفتش که این قضیه را برای من سال ۹۸ یا ۹۹ داشت تعریف می‌کرد. امام حسن. هیچ فضا تو ذهن هیچ‌کدام آمادگی برای شهادت و جنگ و اینها. یک اردوی آورده بودند اینها را مشهد برای سپاه. بعد او با هم جلسه داشتیم. ایام کرونا هم ماسک زده تو رواق امام همدیگر را دیدیم. گفت: «من این جلسه‌ای که آمدم مشهد با این بچه‌های سپاه، وارد جلسه که شدم یکهو عرق نشست رو پیشانی اینها.» «اکثرشان را من آنجا قاطی شهدا دیده بودم، شهدا دیده بودم.» گفت: «یکهو یخ کردم که یک سالنی که همه را من ۹۰ درصدشان قاطی شهدا دیده بودم، تو این وقایع اخیر جنگ ۴۰ روز به یکی از رفقایش گفته بود که من وقت رفتنم نزدیک است. کم کم دارم می‌روم.» همان ایام فرداش بود، پس‌فرداش بود، می‌زنند محل کار اینها. ایشان هم نمی‌دانم ۱۰ متر ۱۵ متر پرت می‌شود بیرون و خیلی از آن رفقا شهید می‌شوند تو محلی که با هم هستند. مجروح می‌شود ولی زنده می‌ماند الحمدلله. می‌گفتش که این خیلی عجیب بود این قضیه که ایشان تعریف می‌کرد که اینها موجب تنبه بنده بشود.

گفتش که: «یک بچه‌ای را من یک وقتی بهم داده بودند، تپل‌مپل بامزه‌ای بود. بغلش کردم. پدر و مادرش نبودند. لپ این را یکم محکم کشیدم.» محکم کشید. «آنجا که از بدن جدا شدم، حالا به تعبیر تجربه نزدیک به مرگ، به من گفتند که لپ این بچه را اینجور کشیدی، تسویه‌حساب باید بشوی با این بچه. باید حلالیت بطلبی و راضیش کنیم.» گفتم: «خیلی خوب، راضیش کنیم.» گفتند: «خب اینجوری الان نمی‌شود. باید وایستی تا از دنیا برود.» گفتم: «خب کی از دنیا می‌رود؟» مثلاً آن موقع بچه یک سالش بود. گفتند: «دخترم، گفتنی، یک پیرزنی. خدا ۱۰۵ سال برایش عمر نوشته. ۱۰۴ سال دیگر دنیا باید صبر کنی که این بیاید.» ۱۰۴ سال دیگر دنیا! حالا آن‌ور ثانیه چه اوضاعی! آدم بله.

خیلی تو دورانی هم هستیم که قساوت عالم را پر کرده. همه چی برایمان عادی می‌شود. شما اولین کودک‌کشی که تو این طوفان‌الاقصی شد را که دیدید، حس‌تان چی بود؟ الان این جنازه‌های بچه‌ها در فلسطین، لبنان، ایران، عادی می‌شود برای آدم. آدم قساوت پیدا می‌کند. شما اولین سرِ برهنه‌ای که تو خیابان‌ها دیدید چند سال پیش، چه حالی پیدا کردید؟ قلب‌تان به تپش افتاد؟ غیرت‌تان، رگ غیرت‌تان جنبید؟ الان جلوی در حرم تو تجمعات هم آب‌میوه‌شان را می‌خورند می‌روند. حالا بله وظیفه داریم که دفن نکنیم. حالا اگه طرف برای انقلاب آمد و عِرقی نسبت به وطن و رهبر شهید و آنها سر جایش هست. ولی مسئله این است که برایمان همه چی دارد عادی می‌شود و بی‌غیرتی آن چیزی است که در زمانه ما رواج دارد. دیگر الان جنگ هم عادی شده. مثل غزه شده دیگر. هر شب خبر می‌آمد امروز ۵ نفر. اخبار را باز می‌کنی بله در جدیدترین حملات آمریکا پنج سرباز در تبریز مثلاً به شهادت رسیدند. چه خبر شد؟ ۱۰ تا بندرعباس. آنجا را هم زدند. پس‌فردا خارک را هم گرفتند. رسید بندرعباس. هرمزگان سقوط کرد. وضع ماها این است. غفلت تو وجودمان نهادینه شده. همه چیز هم برای آدم عادی می‌شود.

آقا، همه چیز عادی می‌شود. یک زمانی از گفتن این کلمه‌ای که مثلاً رهبرمان از دنیا برود قلب‌مان از هم می‌پاشید. الان به یک عده باید بگوییم: «آقا تو را خدا حرف از انتقام این رهبر بزنید.» باورتان می‌شود؟ فکر می‌کردید به همچین دورانی برسید تو یک بازه مثلاً یک ساله؟ بعدش ۵ ماه از شهادت گذشته. پارسال آقا شب عاشورا مثلاً وارد آن جلسه شد و اینها. مثلاً چند وقت آقا نیامده بود. چه حس و حالی داشتیم؟ چون باورتان می‌شد که آن شبی که آقا شب عاشورا ۱۵ تیر ۴۰۴ است، ۱۵ تیر ۴۰۵ تشییع پیکر ایشان باشد؟ باورتان می‌شد؟ کسی اگه ۱۵ تیر ۴۰۴ به شما این را می‌گفت که امشب اینجور خوشحال شدید از آمدن آقا، سال بعد همین روز ایشان را تشییع می‌کنید، چه حسی پیدا می‌کردید؟ باورتان می‌شد؟ دفن شد. یکم کشته شدند. یک حرفی از انتقام شد. تمام. فردا همه چی دوباره عادی می‌شود.

شیاطین کارشان عادی کردن این حس‌هاست. این کاری می‌کنند که این حساسیت از بین برود. آرام آرام تشییع و تدفین و مراسمات و اینها می‌گذرد و دور پنج شش ماه دیگر. الان همین الان حرف از مذاکره مجدد با آمریکا، وساطت نمی‌دانم قطر. مسئول ما می‌گویند که اگر قول بدهد که زیر قولش نزند. چجور طرف باید بگوید آقا من می‌خواهم زیر قولم بزنم؟ او یک طرف می‌گوید: «من آمدم شما را بدبخت کنم.» می‌گویند: «نه تو آمدی ما را نجات بدهی.» «آقا من آمدم بزنم، من می‌خواهم نابودتان کنم.» می‌گویند: «نه. اگه قول بدهی که زیر قول خودت نزنی، ما می‌توانیم باز با همدیگر مذاکره کنیم.» همزمان که دارند همین شارژ دیگر هم می‌خورد. مگر خوردن عادی می‌شود؟ شهادت‌ها عادی می‌شود؟ تجاوز عادی می‌شود؟ تجاوز به ناموس، بی‌ناموسی عادی شده. ناموس شخصی افراد دیگر فرهنگش از بین رفت. زمانی که من بی‌ناموسم آن ناموس فردی. این هم ناموس ملی. نسبت به این هم همین‌جور عادی می‌شود. چطور حجاب عادی شد بعد ۴ سال؟ کسی ککش نمی‌گزد. عریان تو خیابان هم کسی غیرت داشته باشد عجیب است. می‌گویم تو مگر هنوز اینها زنده‌اند؟ هنوز مگر شماها زنده‌اید که زن و مرد و نمی‌دانم لخت و عور و این حرف‌ها را می‌زنیم؟ یک زمانی در مورد تجاوز به وطن و اینها هم همین حرف‌ها می‌شود که مگر هنوز این موجودات زنده‌اند که می‌گویند میهنم ایران، وطنم فلانی. حرف الان موج ایجاد می‌کنند. می‌گویند که مردم جنوب اگر خاکتان اشغال شد نگویید اشغال خارجی شده. این آمده شما را از دست آخوندها نجات بدهد. شل کنید لذت جنگ و تجاوز این حرف‌هاست. آمده اید اذیت بشوید. یک گربه را از ته چاه می‌خواهند نجات بدهند که گربه اذیت می‌شود دیگر. مفاهیم را عوض کنی و این.

آقا کی و چطور اتفاق می‌افتد؟ وقتی که انسان غافل است، خواب. آدمی که خواب است، یک خمیری تو مشت شیطان است. «استحوذ علیهم الشیطان فأنساهم ذکر الله. اولئک حزب الشیطان. اولئک هم الخاسرون.» موجود غافل است که ابزار دست شیطان می‌شود. و وظیفه سنگینی که ما امروز داریم مخصوصاً بعد رهبر شهید. یک عده‌ای نمی‌خواهند زنده بماند یاد رهبر شهیدمان، یاد شهدایمان، یاد جنایت‌های این ظالمین فراموش بشود. و این وظیفه سنگینی است که ما داریم. این همون جنس کاری است که اهل بیت در شام دهه قبلی، یکی دو دهه قبل این مطلب را گفتم، عجیب هم بود برای خیلی ها. چه شکلی اهل بیت یاد امام حسین و شهدای کربلا و یاد جنایت‌های جبهه یزید را زنده نگه داشتند؟ این خیلی جهاد بود. حضرت ام‌البنین سلام‌الله علیها. ایشان آن‌قدر ذکر مصیبت کرد هم برای پسرانش هم برای امام حسین علیه السلام. هر روز می‌آمد تو قبرستان بقیع می‌نشست. شنیدید اینها را. شدی صورت چهار تا قبر می‌کشید. شروع می‌کرد برای روضه خواندن. هر روز، هر روز. سوز بود در کلام ایشان. مروان حکم گاهی رد می‌شد، می‌نشست گریه می‌کرد. بقیع که رفته بودیم از کنار چهار امام (خدا روزی کند ان‌شاءالله به همین زودی نصیب همه بشود. آن موقع راحت‌تر بود مثل الان سخت نبود) کنار قبر چهار امام ایستادیم و حالا من وسط‌ها توانستم یک زیارتی هم خواندم و اینها. رفتیم یک دور زدیم، بلد نبودم، اولین باری بود که قبرستان بقیع رفته بودم. آمدیم از در بیایم بیرون، کنار یک قبری یکهو دیدم حالم عوض شد. احساس کردم قلبم آتش گرفت. خیلی عجیب. بعد کسی گفتش: «می‌دانی قبر کیست؟ این قبر حضرت ام‌البنین سلام‌الله علیها.» گفتم: «عجب!» هنوز هم که هنوز از این آتش این داغ بلند می‌شود، به دل آدم می‌نشیند. گفتند: «آن‌قدر حضرت ام‌البنین سلام‌الله علیها برای امام حسین گریه کرد حتی کف بصره نابینا شد.» حضرت ام‌البنین سلام‌الله علیها آن‌قدر گریه کرد، نابینا شد. شوخی نیست.

یاد این شهدا را زنده نگه داشتن. چیزی که دست من و شما رسیده. هر جای خیابان تو این دو ماه می‌آییم پرچم مشکی اسم امام حسین، حسینیه، نذری، خرج می‌کنیم. مگر به این راحتی دست من و شما رسیده؟ اگر دشمن می‌گذاشته این اتفاق بیفتد نمی‌افتاد. خون دل‌ها پایش رفته. چهل سال امام سجاد گریه کرد. یک سال و نیم زینب کبری گریه کرد. یک سال حضرت رباب گریه کرد. سال‌ها حضرت ام‌البنین گریه کرد. هرکدام‌شان یک جوری ذکر این مصیبت‌ها را زنده نگه داشتند. یاد این شهدا را زنده نگه داشتند. یاد این جنایت‌ها را زنده نگه داشتند. رسوا کردن یزید را رسوا کردند.

شما چهار ماه پیش مدرسه را با ۱۶۸ تا بچه زده بودید. بعد ۴ ماه آن‌قدر اینها وقیحند، آن‌قدر روی نفهمی آدم‌ها حساب می‌کنند. طرف می‌آید عزادار جنوب می‌شود برای جوان‌های جنوب. عزاداری؟ تو خودت عامل کشتار این بچه‌های جنوبی، بچه‌های مینابی هستی. این است. شما اگه یاد را زنده نگه نداری این دشمن این‌جوری عمل می‌کند. برای نگه داشتن رهبر شهید فرمود: «زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از خود شهادت نیست.» به خود شهادت است. خیلی زحمت دارد. این مجالس هم کارش همین است. این مجلس ذکر، مجلس روضه شام غریبان حضرت رقیه سلام‌الله علیهاست. امروز جلسه عرض کردم: رتبه یک گریه‌کن‌های امام حسین حضرت رقیه سلام‌الله علیها. چون تو گریه‌کن‌ها کسی را داریم که چهل سال گریه کرده. کسی را داریم یک سال و نیم گریه کرده. کسی را داریم یک سال گریه کرده. حضرت ام‌البنین را داریم آن‌قدر گریه کرده نابینا شده. ولی در مورد یک نفر گزارش داریم که آن‌قدر گریه کرد که جان داد و از دنیا رفت. همانجا دق کرد توی مجلس. دق. البته اینکه سه سالش بیشتر نبود هم مزید بر علت شد. شاید اگر مثل رباب سن و سالی ازش گذشته بود بیشتر دوام می‌آورد. شاید اگر مثل امام سجاد مرد بود ۲۰ سال خب برای امام سجاد از ۲۰ سال تا ۴۰ سال گفتند می‌تواست ۲۰ سال یا ۴۰ سال گریه کند. ولی خب دختربچه است. دختربچه بابایی. دلتنگ. خسته است، خسته است، خسته شده. خیلی از این شهر به آن شهر بردندش. تو گرمای تابستان، تو آفتاب بیابان، تو سرمای شب بیابان. خیلی بچه اذیت شد.

من امشب یک جای دیگری می‌خواهم تو روضه بروم. شب آخر این روضه حیفم می‌آید این روضه خوانده نشود. فردا شب، شب هفت سفر. منابع روایاتی. فردا شب، شب شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام. می‌خواهم یک پیوندی بدهم به عنایت اهل بیت. امشب تو این روضه بین این شام غریبان و آن شب شهادت. بین این دختر سه ساله با آن امام غریب.

تا سال‌ها امام سجاد بچه کوچک می‌دید گریه می‌کرد. اسیر می‌دید گریه می‌کرد. دختربچه می‌دید گریه می‌کرد. بچه شیرخواره می‌دید گریه می‌کرد. این یاد را زنده نگه داشت و طوری هم بود که مأمور بود بروز بدهد این جمله را. امشب دل بدهید روضه دیگر. برای غریب مدینه می‌خواهیم گریه کنیم. امام سجاد مأمور بود بروز بدهد یادی که قلبش را شعله‌ور کرده بود. مأمور بود بروز بدهد. یک امامی هم سال‌ها قلب سوخته از یک اتفاقی بود ولی مأمور بود بروز ندهد، تو خودش بریزد. خودخوری. همه محاسنش سفید شد تو جوانی. فدات بشوم آقا. درد مشترک هر دو هم سیلی دیدن بود. سیلی خوردن. عزیزان امام سجاد سیلی خوردن عمه‌اش را دیده بود. سیلی خوردن خواهر سه ساله‌اش را دیده بود. ولی امام مجتبی سیلی خوردن مادری را دیده بود، آن هم توی کوچه خلوتی. خیلی برایش ناموسی بود. من دو تا نقل امشب برایتان می‌گویم بفهمید از این دل سوخته. باخبر بشوید یک کمی. باخبر بشوید یک کمی نزدیک بشوید با حال و هوای این دل سوخته.

یکی این نقل شبی که امیرالمؤمنین خواست غسل بدهد حبیبه خودش را، فاطمه مرضیه. ببین بچه‌ها فرمود: «آستین به دهان بگیرید، نباید کسی باخبر بشود.» الان داریم غسل می‌دهیم این پیکر خوب است. امام حسن بچه بزرگ است، از بقیه بزرگ‌تر. پسر بزرگ. بقیه را او باید آرام کند. یکهو یکهو امیرالمؤمنین دید هق‌هق بلند شد. یکی از این بچه‌ها دارد بلندبلند هق‌هق می‌کند. سراسیمه آمد نگاه کن ببیند صدای گریه ای که دید امام حسن است. بارها عرض کردم هر وقت که روضه را خواندم. من از خودم نمی‌گویم این روضه را. علامه حسن‌زاده می‌فرمود: «این اولیای الهی از دهان اینها این روضه را باید شنید.» آنها می‌فهمیدند مصیبت چیست. می‌گوید نگاه دید امام حسن. فرمود: «حسنم، تو پسر بزرگی. من از تو توقع داشتم اینها را تو آرام کنی. تو خودت از همه بیشتر بی‌تابی می‌کنی.» به زبان قال یا به زبان حال جواب داد به بابا: «بابا، دست رو دلم نگذار. تو کوچه نبوده آن روز. فقط دست من تو دست مادر بود.» یک مال شبی که مادرش را غسل دادند.

یک نقل دیگر مال چندین سال بعد. داشت گفتگو می‌کرد. اشتباهی از یک هیئت (به قول امروز هیئت مذاکره‌کننده‌ای) آمده بود از شام. معاویه فرستاده بود بیایند گفتگوهای نهایی را انجام بدهند با امام حسن. غذای صلح و اینها. البته جلسه عجیبی شد. شروع کردند به امیرالمؤمنین توهین کردن، بد و بیراه گفتن. امام مجتبی هم یکی یکی جواب‌های مقتدرانه و سنگینی داد. اصلاً آن جلسه خودش یک کتاب بود. کردن از عظمت امام مجتبی. آن جلسه، جلسه عجیبی است. مطالبی که می‌گوید، دفاعی که می‌کند از امیرالمؤمنین علیه السلام، گفتگوهایی که می‌کند خیلی فوق‌العاده است. هر کدام از اینها هم یک چیزی گفتند. جماعتی بودند. یکی از اینهایی که تو آن جلسه بود، مغیره بود. امام مجتبی دانه‌دانه حرف‌هایی که اینها زدند، تهمت‌هایی که به امیرالمؤمنین زدند را جواب داد. یکهو رسید فرمود: «و اما انت یا مغیره. حالا بگذار من جواب تو را بدهم مغیره. ولی قبل اینکه بخواهم جواب تو را بدهم بگذار اول یک چیز بهت بگویم: هنوز فراموش نکردم ضربه‌ای که تو به برادرم زدی.» با ضربه‌ای که تو به مادرم زدی. کشته شد. تازیانه‌ای که تو زدی. سیلی که تو زدی. می‌خواهد بگوید: «من این همه سال اگر هم می‌بینی تو این جلسه نشسته‌ام، آرامم، چیزی نمی‌گویم، فکر نکن این دل آرام است. من تا مغیره را دیدم رفتم پشت آن در. رفتم کوچه. مغیره که حرف می‌زد من یاد آن لحظه‌ای بودم که او تازیانه بلند کرده بود، شمشیر بلند کرده بود.» آخه تو روایت گفتند عامل اصلی شهادت فاطمه همان ضربه‌ای بود که مغیره زد.

ضربه‌ای که... یک روایت دیگر هم دارد. به امیرالمؤمنین گفتند: «آقا خبر داری دومی بودجه را اصلاح کرده، کمک‌هایی که می‌کرد قطع کرده. ولی پولی که به مغیره می‌دهد دو برابر کرده؟» به امیرالمؤمنین گفتند: «آقا خبر داری؟» حضرت فرمودند: «آره.» «می‌دانی چرا؟» «خواستم ازش تشکر کنه بابت آن ضربه‌ای که به فاطمه زد.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات نظریه مقاومت

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00