نظریه مقاومت

جلسه سوم

00:51:13
84

معرفی
مکتب امام راحل؛ نسخه‌‌ی برگرفته از مکتب شیعه، با برجستگی در مقاومت.[1:40]

مقاومتِ یک‌تنه‌ی امام راحل در ریزش‌های بعد از دهه‌ی چهل،جنگ های داخلی و خارجی.[9:40]

رهبر شهید؛ شخصیتی که چگونگیِ بودن و کیفیتِ رفتنش، محصول مقاومت بود![30:00]

مروری بر وقایع دهه‌ی ۷۰، با نگاهی بر مظلومیت، غربت و مقاومت عاشوراییِ رهبر شهید.[33:40]

وضعیت جامعه؛ تحقق پیش‌بینی رهبر شهید است، در رسیدن از تهاجم فرهنگی به ناتوی فرهنگی![34:50]

مظلومیت و مقامت رهبر شهید در تأسی از جدّشان؛ «هرچه تنهاتر، چهره‌ برافروخته‌تر و قامتی استوارتر»[37:30]

روضه‌ی دختر سه‌ساله در فقدان بابایی که پشت‌و پناه همه بود و ستون خیمه‌ی اهل‌بیت(ع)...[39:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

رهبر شهید در سخنرانی ۱۴ خرداد ۹۸، در توصیف امام راحل می‌فرمایند: «آن چیزی که امام را در هیئت یک مکتب، یک اندیشه، یک تفکر و یک راه مطرح کرد، برای زمان خودش و در تاریخ، بیشتر این خصوصیت بود؛ خصوصیت ایستادگی، مقاومت، عدم تسلیم در مقابل مشکلات.»

امام را اولاً به‌عنوان یک مکتب در نظر می‌گرفتند که دیشب توضیح دادم این مکتب، چیزی جدای از تشیع نیست؛ ولی در برابر قرائت‌های مختلفی که در تشیع ما داریم، یک قرائت برجسته داریم که می‌بینیم اتفاقاً آن چیزی که به شیعه هویت داده، قدرت داده و شیعه را زنده نگه داشته، سر و پا نگه داشته، همین قرائت است و آن چیزی است که امام راحل سردمدارش بود. واسه همین ما از آن به «مکتب امام» تعبیر می‌کنیم، با اینکه چیزی جدا از مکتب تشیع نیست.

این مکتب چه ویژگی‌ای دارد؟ ویژگی برجسته‌ای که این مکتب دارد و متمایزش می‌کند از بقیه، «مقاومت»، «ایستادگی» و «تسلیم نشدن در برابر مشکلات و موانع» است. رهبر شهید ما توضیحاتی در این خصوص می‌دهند. رهبر شهید می‌فرمایند: «امام مقاومت خودش را در برابر طاغوت‌ها، به رخ همه دنیا کشید.»

در برابر طاغوت‌ها، هم طاغوت بیرونی بود، هم طاغوت درونی بود، هم طاغوت قبل انقلابی بود، هم طاغوت بعد انقلابی بود، هم طاغوت بی‌دین بود، هم طاغوت به ظاهر متدین بود، هم طاغوت به ظاهر معمم بود. همه‌جور چیزی در برابر امام راحل ما بود. هم پهلوی را به‌عنوان یک طاغوت روبروی خودش داشت، هم صدام را به‌عنوان یک طاغوت روبروی خودش داشت، هم کارتر و ریگان را به‌عنوان طاغوت روبروی خودش داشت، هم سعودی‌ها را به‌عنوان طاغوت روبروی خودش داشت، بنی‌صدر را به‌عنوان طاغوت داشت، هم لیبرال‌ها، منافقین، بعضی عمامه‌به‌سرها از متحجرین و بعدها مثل آن آقا که قائم مقام رهبری می‌خواست باشد. این‌ها همه طاغوت‌هایی بودند در برابر این مرد بزرگ، ولی همه‌شان یکی‌یکی محو شدند.

خوابی که مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت در جوانی دیده بود - که جوانی امام راحل را ایشان تو خواب می‌بیند، اول نمی‌دانسته، بعد انقلاب عکس جوانی امام را که می‌بیند می‌فهمد که عجب! این همانی بوده که من تو خواب دیدم - آیت‌الله بهجت فرموده بود که من سیدی را خواب دیدم، زمان احتمالاً رضا شاه، دیدم هرکسی که روبروی او ایستاد نابود شد. بعد انقلاب عکس جوانی آقای خمینی - نمی‌گفت امام خمینی - عکس جوانی آقای خمینی را که دیدم، دیدم: عه! این، عجب! همان آقاست. و دیدم خود امام هم تو سخنرانی گفتش که هرکسی روبروی این انقلاب بایستد، نابود می‌شود. یک همچین چیزی. رهبر شهید ما هم فرمود: عاقبت همه کسانی که روبروی این انقلاب ایستاده‌اند، عاقبت صدام خواهد بود. جملات طلایی رهبر شهیدمان تا به حال هم که همین‌طور بوده، بعدش هم همین است. حاج قاسم هم بر همین حساب فرمود: «هرکس سمت این نظام تیری انداخت، والله آواره شد.» بله همین است.

حالا این امام با طاغوت‌هایی روبرو بود که هرکس آمد روبروش، او شکست خورد، او رفت کنار، ریز و درشت. هرکس روبروی او ایستاد. بااینکه امام مگر چند ساله بود که این نهضت را شروع کرد؟ ۶۳ ساله. آن سخنرانی‌های اولی که امام تو فیضیه می‌کرد، می‌فرمود: «اجداد من در سن من از دنیا رفتند. پیغمبر و امیرالمؤمنین ۶۳ سالگی از دنیا رفتند.» فرمود: «اجداد من در این سن از دنیا رفتند، من هم امیدی ندارم برای زنده‌بودن، من آماده‌ام.» از ۶۳ سالگی امام تازه کار را شروع کرد. ۷۸ سالگی، تقریباً ۷۷ انقلاب پیروز شد. از ۷۷ تا ۸۷، امام ۱۰ سال رهبری کرد. تو آن سن بالا، با وضع مزاج و جسم. خب شما ببینید یک پیرمرد ۸۰ ساله یعنی چی دارد که هیچ‌کس از پس این برنمی‌آید؟

همه هم دست‌به‌دست هم دادند بکشندش، یک خار نتوانستند به پایش بیندازند، یک خال نتوانستند به صورتش بیندازند. هواپیمایی که با امام از فرانسه بلند شد، بخش عمده‌شان را دیگر می‌دانید دیگر کیا بودند؟ دیگر مستند ساختند برایش. یکیش قطب‌زاده. قطب‌زاده مترجم امام بود. سؤال همون سؤالی که می‌کند، می‌گوید شما الان چه حالی دارید؟ امام می‌فرماید: «هیچی.» او را قطب‌زاده ترجمه می‌کند. آخرش چی شد؟ اعدامش کردند. چرا؟ برای اینکه می‌خواست امام را ترور کند. این‌هایی که تو پرواز با امام بودند، بعضی‌هاشان اعدام شدند. دنبال ترور. یکیشان بنی‌صدر. بعضی‌هاشان مال گروهک رجوی. نه، با امام از فرانسه آمدند. همچین کسانی.

شما ببینید خب چی می‌شود که امام... امام چی داشت مگه؟ یک پیرمرد ۸۰ ساله دوروبرش هم پر نفوذی. این‌ها معنای این است که آدم پشتش به خدا گرم باشد، خدا را داشته باشد. آن متن قطعنامه: «خدایا، تو می‌دانی ما جز تو هیچ کسی را نداریم.» از عمق جان او. آن مناجات‌های سحر او، تهجد، ناله کردن‌هایش، نماز شب. وقتی جوان بود با دستمال امام اشکش را پاک می‌کردند. این اواخر که پیر شده بود و طبیعتاً آدم بدنش هم خشک می‌شود وقتی سنش بالا می‌رود، دستمال کفاف نمی‌دهد برای اشک سحر امام، حوله می‌گذاشتند. خیلی شانه‌هایش چطور می‌لرزید. نماز شب زیر بغلش را می‌گرفتند. این فیلمش را صداوسیما دارد، تا حالا منتشر نکرده. حالا ان‌شاءالله کم‌کم دیگر این‌ها را منتشر کنند. دو نفر زیر بغل‌های امام را گرفتند، چراغ روشن است، دوربین دارد فیلم‌برداری می‌کند. با آن حال، با آن ضعف مزاج، بدن ضعیف، به‌زور رو پا وایستاده. یک طوری، این حالا توصیف فیلمش را که منتشر نکردند، یک طوری گریه می‌کرد، این شانه‌هایش می‌لرزید که این‌ها نگران حال او بودند که مبادا نیفتد، غش کند.

آن صلواتی که من «تو دهن این دولت می‌زنم» کجا؟ تو چه شرایطی؟ تو بهشت زهرا. رفته، پدافند هوایی داری، یک دانه خلیج فارس یا موشک بلند می‌شد صاف می‌نشست. و امام! کار امام. این همه آدم، هنوز حکومت دست پهلوی است، ۱۲ بهمن، انقلاب نشده. ۱۰ روز بعدش انقلاب شد. با تو بهشت زهرا. الان چی داری؟ همین الان «تو دهن این دولت می‌زنی». بعد دولت هم تعیین می‌کنی. بعد ۲۲ بهمن، انقلاب پیروز شده. خیلی حرف است این‌ها. عادی شده این‌ها. این‌ها دیگر آن‌قدر که دیدیم که چی هست؟ بابا این‌ها به خدا عادی نیست. خیلی این‌ها معجزه است. هرکدامش آیه‌ای از آیات بزرگ الهی است. مگر آدمیزاد چقدر توان دارد؟ چقدر زور دارد؟ مگر یک آدم به حسب توان شخصی خودش زورش به چی می‌رسد؟ تو الان پشتت به چی بند است؟ چی داری الان که به پشتوانه این «تو دهن این دولت می‌زنی»؟ این دولتی که پشتش به آمریکا بند است، این دولتی که با کودتای آمریکایی برگشته، سفارت آمریکا کشور را اداره می‌کند. آن‌ورش اسرائیل و آن‌ورش سعودی است، این‌ورش فلان است. تو الان چی داری دقیقاً؟ یک دانه هفت‌تیر تو جیبت نیست. آخه چکار کنی؟ خیلی.

اینو بهش می‌گن مقاومت. در برابر طاغوت‌های زمان خودش ایستاد و چکار کرد؟ مقاومت خودش را به رخ همه دنیا کشید. چه طاغوت داخلی. در دوران مبارزات که خیلی‌ها خسته شدند، خیلی‌ها مشرف به ناامیدی شدند. اما امام محکم ایستاد. اصلاً دیگر سال‌های ۵۵ این‌ها، خیلی‌ها کم آورده بودند. برید بخوانید تاریخ انقلاب را. ۴۲ این‌ها نهضت شروع شد و رفتند و یک عده زندانی شدند و یک عده تبعید شدند. امام رفت و امام رفت نجف و شروع کرد به تدریس و هرچی که گذشت، آتیش کم‌کم خوابید. دیگر خیلی از ماها تابع هیجاناتیم دیگر. احساسات و جو و هیجانات و شور و این‌ها ما را می‌آورد وسط، بعد دیگر کم‌کم می‌خوابد دیگر. تا کی می‌خواهد این... این هیجان فقط چهار روزه، پنج روزه، ده روزه. همیشه که این‌جوری نیستش.

روزبه‌روز حمایت آمریکا از شاه بیشتر شد. ساواکی‌ها را فرستادند رفتند موساد دوره دیدند برای شکنجه. چقدر از این کسانی که دستگیر شده بودند تو زندان‌ها کشته شدند. شهید سعیدی، شهید غفاری. چقدر را... حتی همین شهید کامیاب هم به نظرم تو زندان زیر شکنجه به شهادت رسید. امیر شهید کامیاب، بلوار کامیاب، اینجا تو حزب جمهوری بود یا زیر شکم موسوی قوچانی، به نظرم یکی از این دوتا. کامیاب به نظرم سال ۶۰ ترور حزب... شاگرد آقا بودند. هر دوتا. کامیاب که خیلی چهره ظاهری‌اش هم شبیه آقا. شهید سلیمانی توسط شهید کامیاب سربه‌راه تبلیغ سمت چیز، کرمان، پای سخن حاج قاسم متحول می‌شود، مثلاً انقلابی می‌شود. بچه‌خوشگل‌های موفرفری من را رد کردند آزمون. کامیاب خودش شاگرد... یعنی باز هم به آقا برمی‌گردیم. حاج قاسم کلاً دست‌پرورده شاگرد آقا که کامیاب بوده، این را متحول می‌کند. به نظرم موسوی قوچانی زیر شکنجه... موسوی قوچانی بود زدند. ولی تو آن کتابخانه «دلی که لعل شد» دارد که آقا می‌گویند که این موسوی قوچانی را یک جوری می‌زدندش که راه نمی‌توانست برود. بعد می‌گفتش که چند تا آخوند که بودیم توی کمیته ضدخرابکاری با هم حرف که نمی‌توانیم بزنیم، شروع می‌کردیم مدل قرآن خواندن. با لحن قرآن خواندن. وقتی یکی می‌آمد مثلاً دستشویی می‌خواست برود یا حمام، دالون که رد می‌شد، بلندبلند شروع می‌کرد قرآن خواندن. آن ساواکی نمی‌فهمید. لابلای قرآن خواندن عربی حرف می‌زد. سلول شروع می‌کردیم قرآن خواندن، لابلای قرآن خواندن عربی حرف می‌زنیم. بعد لابلایش از همدیگر سؤال می‌کردیم. بعد او هم مثلاً یکم قرآن می‌خواند لابلایش عربی جواب می‌داد. سؤال چی می‌پرسیدند از همدیگر؟ قرآن خواندن مثلاً: «الرحمن، علم القرآن، خلق الانسان»، یا «یا اخی مثلاً هل رأیته من منام؟ خوابی چیزی ندیدی تازگیا؟» او هم قرآن خواندن می‌گفت: «چرا مثلاً چند شب پیش خواب دیدم به زودی مثلاً فلانی آزاد می‌شود، شهید می‌شود.»

حالا غرضم چی بود؟ اوضاع این‌ها توی شکنجه‌ها این شکلی بود. آقا می‌فرمایند: «خیلی‌ها مشرف به ناامیدی شدند.» اوضاع طوری شد که دیگر «کم آوردم آقا! پیروز نمی‌شیم دیگر.» و اکثراً اصلاً باورشون نمی‌شد که پیروز بشیم. اکثراً باورشون نمی‌شد که پیروز... اوضاع یک طوری. بعضی‌هاشان می‌گفتند شاید به نسل ما نرسد، نسل بعد یک اتفاقاتی. مخصوصاً سال‌های ۵۰، ۵۱. خیلی‌ها کم، چون اوضاع عوض شد. قیمت آن قرارداد الجزایر و این‌ها را نوشت. شاه فروش نفت بیشتر شد. بودجه دارد. آن مصاحبه شاه هست، می‌گوید: «امسال بودجه آن‌قدر زیاد است که نمی‌دانیم چکار باید بکنیم.» بلیت دیگر. فیلم. یکهو وضع اقتصادی خوب شد. چهار نفر هم که پشت انقلاب گرفته بودند به خاطر مشکلات اقتصادی زمان شاه، این‌ها هم ساکت. البته دوباره اوضاع به هم ریخته. از ۵۵ این‌ها فکر می‌کنم.

خلاصه، خیلی کم آوردند. کی بود که کم نمی‌آورد و همه پشت بند او حرکت می‌کردند؟ امام. امام بود. امام. خیلی پس با... در مبارزه با طاغوت داخلی، امام محکم ایستاد. امام بدون ذره‌ای عقب‌نشینی در راه مبارزه ایستاد تا جایی که بچه خودش را اول از همه فدا کرد دیگر. آقا مصطفی شهید. آنجا دیگر یکهو ملت مبعوث شدند. با شهادت آقا مصطفی ملت مبعوث شدند. کار را تمام کردند. انقلاب اول را رقم زدند. انقلاب دوم هم که چی بود؟ تسخیر لانه جاسوسی. انقلاب سوم که الان ان‌شاءالله کار را تمام می‌کند. مبعوث شده. این مال دوران قبل از پیروزی انقلاب بود. بعد از پیروزی انقلاب هم فشارها از نوع دیگر و به صورت همه‌جانبه در مقابل امام ظاهر شد.

بعد انقلاب تازه اصل مشکلات شروع شد. قبل انقلاب خب کار سخت بود. امام تبعید بود. ترکیه و بعدش عراق و بعد از عراقشان را بیرون کردند. تا مرز کویت رفت. دیدید دیگر، تا مرز کویت، ویزا نداد کویت به امام. مانده بودند چکار کنند؟ امام می‌خواست تو کشورهای اسلامی باشد، مجبور شد به فرانسه. آن هم فرانسه تو یک روستا. مجبور شد روستایی در حوالی پاریس، روستای نوفل‌لوشاتو. روستا. خدا اراده کرد آن روستا بشود مرکز تقدیرات عالم. همه خبرنگارها پاشوند آمدند آنجا. بی‌بی‌سی لایو بگذارد با امام از نوفل‌لوشاتو. آقا این‌ها شوخی نیست این‌ها. گفتنش والله خیلی عجیب است. الان برای ماها که خب نه دیگر، آن‌قدر که دیدیم طبیعی است دیگر. اصلاً چیز عجیبی الان نیست. ولی تو آن دوران، با آن وضعیت حمایتی که از شاه می‌شد، آن‌ها مثلاً برای آن التهاب خبریشان مثلاً بردارند بیایند ابزاری در خدمت امام. بی‌بی‌سی در خدمت امام قرار بگیرد. پیروزی انقلاب با بی‌بی‌سی رقم بخورد.

حالا یک عده شارلاتان این را چیز می‌کنند، می‌گویند چطور بی‌بی‌سی برای قبل انقلابتان خوب بود، الان بد شد؟ نه، هیچ وقت خوب نبود. خدا خواست این را تسخیر کرد در خدمت انقلاب. مثل شیاطینی که تسخیر شدند توسط حضرت سلیمان. خدا اراده بکند، خود کاخ سفید را تبدیل می‌کند به... مگر خدا فرعون را تسخیر نکرد در خدمت موسی؟ ادو شود بخیر. خب مگر احمقی هم پیدا می‌شود که بگوید چطور فرعون وقتی که موسی را از آب گرفت خوب بود؟ حالا یکهو شد بد؟ دشمن خدا؟ نه. از همان اول دشمن خدا بود. به خدا زد. پس کل‌شان آورد. خدای بی‌بی‌سی، رسانه‌های آمریکایی، این‌ها را آورد وسط. ابزاری شدند تو دست امام.

بعد انقلاب خب عوض شد. شرایط سخت. جنگ‌های داخلی. کومله و دموکرات کردستان. آذربایجان و از جاهای مختلف. دور تا دور این مناطق مرزی ما، تکه‌تکه، به از هم پاشید و بعضی جاها سقوط کرد، مثل پاوه و این‌ها. وضع داخلی این‌طور. دولت اول، دولت بازرگان که سر چی استعفا دادند؟ تسخیر سفارت آمریکا. این کسی بود که خود امام انتخابش کرده بودند دیگر. رأی مردم این‌ها نبود. خود امام این را به‌عنوان دولت موقت نخست‌وزیر کرد. سر اینکه این‌ها رفتند سفارت را گرفتند، این آقا ناراحت استعفا داد.

بعد که انتخابات برگزار شد، رئیس جمهور اول کی باشد؟ آقای بنی‌صدر. نخست‌وزیرش کیه؟ آقای رجایی. سایه رجایی را با تیر می‌زد. رئیس قوه قضاییه کی باشد؟ آقای بهشتی. سایه بهشتی را با تیر می‌زد. سایه حزب جمهوری را با تیر می‌زد. بعد از آن‌ور جنگ خارجی شده. این آقا خودش پای ورود دشمن به خاک خودش دارد. خاک می‌دهد. خیانت این آدم باعث شد که مثلاً خرمشهر سقوط کرد و آبادان محاصره شد و مزایای مفصلی است دیگر. این رئیس جمهور. بعد امام همچین رئیس جمهوری دارد. کشور را اداره می‌کند. خیلی این‌ها حرف است آقا. به خدا ۱۰ بار باید قسم بخورم این‌ها اصلاً یعنی در تاریخ برای بنده این چیزها سابقه‌ای ندارد مگر اینکه در انبیا، آن هم نه همه انبیا. نه همه... تو بعضی انبیا یک همچین چیزهایی دیده می‌شود. قدرت مدیریت. بعد این دشمن غدّار تا بن دندان مسلح دور تا دور تو را گرفته. با آن قدرت، قدرت نظامی، قدرت اقتصادی، قدرت رسانه‌ای، قدرت سیاسی. بعد این‌ور شوروی، آن‌ور آمریکا. بعد نامه می‌نویسد برای گورباچف در اوج قدرت. می‌گوید: «من صدای شکسته‌شدن استخوان‌هایتان را دارم می‌شنوم. الان است که دیگر نابود بشوید. آیا ایمان نمی‌آورید؟» مسخره‌اش می‌کنند و می‌خندند بهش. تو روزنامه‌های خودمان مسخره می‌کردند ها! نه فکر کنی فقط برداشتیم به گورباچف. «واقعاً تو کجای داستان هستی؟ بابا پوشکت را بتوانی اداره کنی. تو کشورت مردم صف کوپن وایمی‌ستادند. روغن حلبی گیرشان بیاید. روغن نداشتند بخورند. حلبی روغن بهشان بدهند.» این گورباچف نابود می‌شود و ما آمریکا را هم زیر پا می‌گذاریم. آموزش غلطیم نمی‌تواند بکند. اسرائیل هم نابود خواهد شد. از روی نقشه محو خواهد شد. جالب نیست برایتان؟ همین الانش آدم می‌شنود. آمریکا صحبت نکنیم. حالا اسرائیلی. ان‌شاءالله آمریکایش هم فکر نکنم. کی؟

امام گفته مردم تو صف کوپن بودند و آن‌ور هم جنگ بود و تجهیزات ابتدایی برای جنگ هم نداشتیم و زیر موشک باران بودیم و به گورباچف می‌گوید دارید نابود می‌شوید. دو سه سال بعدش هم امام نیست ولی نابود می‌شوند. این‌ها کجا را می‌دیدند؟ این صدای چی چی بوده ما می‌شنیده؟ می‌گفته صدای شکسته‌شدن استخوان‌هایتان به گوش من. گوش امام چه مدلی بوده؟ با گوش ماها فرق می‌کرد. مولوی می‌گوید: «گوش خر بفروش و خر گوش دگر.» گوش خر نبوده. گوش دگر بوده. «گوش خر بفروش و خر گوش دگر». این صداها را که گوش خر هم می‌شنود. ما آدمیزاد یک چیزهای دیگر می‌شنویم. آن ناله نجوای ملائکه و زمزمه قدوسیان و این‌ها. امام آن‌ها را می‌شنید. امام آن‌جاها را نگاه می‌کرده. یک چیزهایی می‌دیده. روبروی این دشمن داخلی و خارجی و بعد انقلاب، قبل انقلاب وایمی‌ایستد. مقاومت می‌کند. امام خلاصه می‌شود تو «نمی‌شکند، نمی‌ریزد، فرونمی‌پاشد.»

امام شهیدمان هم دقیقاً ویژگی خیلی عجیبی دارد. آن صحنه من نمی‌دانم حالا ازش فیلمی هست، بعدها می‌خواهند منتشر بکنند. آن لحظه‌ای که دارد صبح ۹ اسفند، ۹:۴۰ دقیقه این موشک می‌آید می‌خورد به سقف دفتر کار ایشان در حین قرآن خواندن که خب طبیعتاً تو آن لحظه آدم استرس پیدا می‌کند، پریشان می‌شود، جا می‌خورد دیگر. آقا لااقل جا می‌خورد. این دست آدم تو آن لحظه می‌خواهد گره بزند، گره کند. یعنی چی؟ اصلاً من نمی‌فهمم آن لحظه به فکر چی هستی؟ به کی داری پیام می‌دهی؟ کجا را داری می‌بینی؟ خیلی عجیب. یادتان است واکسن به دست ایشان می‌خواستند بزنند، ایشان دستشان را این‌جوری گذاشتند. پاشان دستشان را مشت کردند. من تا این را خواندم یاد همان لحظه افتادم که آقا چقدر برای زبان بدن برایش مهم بود. کلاً سعودی آمده همین اخیراً آمده بود دیگر. بعد شهادت شهید رئیسی آمده بود. روابط حسنه می‌شد زمان شهید رئیسی. آن هم از جانب آن‌ها بود. یعنی حرف ما را آن‌ها گوش می‌کردند. ماها دم تکان نمی‌دادیم برای آن‌ها. آن‌ها دم تکان می‌دادند. این پسره که می‌آید، سعودی. آقا برنمی‌دارد از رو میز، رو دفترچه. یک چیزی: «عموجان! ملک عبدالله ۲۰ سال پیش همین‌جا نشسته بود بهش یک چیزی گفتم، ایشان گوش نکرد.» این‌ها تحقیر این پسره. رو دفترچه آورده برایت. زبان بدنش خیلی فوق‌العاده بود. حالا تو آن لحظه دارد پیام می‌دهد. بعد دیدید دیگر. آقا یک آدم چقدر می‌تواند خاصیت داشته باشد؟ بودنش. تک‌تک حرف زدن‌هایش. حرف زدنش، حرف نزدنش، نگاه کردنش، زبان بدنش. جان دادنش. چه جوری جان دادنش؟ ساعت جان دادنش؟ کجا جان دادنش؟ چهار ماه بعد شهادتش استخوان‌های شکسته‌اش هم می‌تواند بیاید کن‌فیکون بکند عالم را. یک آدم چقدر مگر می‌تواند خیر باشد؟ چقدر می‌تواند حق باشد؟ این ۵۰، ۶۰ کیلو استخوان مگر چکارها می‌تواند تو این عالم بکند؟ یک پیرمرد ۹۰ ساله با ۶۰ کیلو وزن، ۵۰ کیلو وزن چی دارد؟ آقا به صورت طبیعی تو این عالم مگر ما الان پیرمرد ۹۰ ساله کم داریم؟ بعد این چکار باید بکند که دشمنش به این نتیجه برسد که آقا هر یک روز ممکن است مثلاً دو هفته بعد به مرگ طبیعی بمیرد. این هر یک روزی که باشد من پدرم... بابا ضعف جسمانی اواخر، دو سال آخر دیدارهای آخر، شما به سختی صحبت می‌کرد. بیانش کند شده بود. ریتم افتاده بود. آن سخنرانی نماز جمعه نص، که ما رفتیم رفقا به هم نگاه می‌کردیم می‌گفتیم آقا دیگر آن شکوه سخنرانی را ندارد. آقا که عمامه‌اش را هم درآورد آنجا، تاریخی شد تو نماز جمعه نص رو سر مردم. آقا دیگر دارد تپق می‌زند. آقا دیگر نمی‌تواند آن‌جوری سخنرانی کند. آقا دیگر آن جون سخنرانی با این حال. یک ساعت آقا نماز جمعه سخنرانی کرد. یک بخش طولانی‌اش هم عربی صحبت کرد. این چی باید باشد که پیرمرد ۹۰ ساله، دشمنت بگوید که یک روزی که بماند کار من اختلال پیدا می‌کند؟ خیلی حرف است.

آدمیزاد چکار می‌تواند بکند؟ چی می‌تواند بشود؟ این‌ها محصول چیست؟ محصول مقاومت. مقاومت یعنی چی؟ ایشان خودش توضیح می‌دهد. می‌گوید: «آقا این حرکتی که داری می‌کنی، مسیری که داری می‌روی، تو مسیر مانع پیش می‌آید. مانع نباید باعث بشود که راه مسدود ببینی، ادامه ندهی.» آقا این نقطه ضعف جدی ماهاست. این چالشی که بنده خودم به شدت در خودم این نقطه ضعف را جدی می‌بینم. که یک حرکتی را شروع می‌کنیم، تا وقتی که باد به صورت موافق می‌وزد و این ماشینه دارد می‌رود دیگر، می‌رویم. هر وقت دیگر دیدیم دارد پت‌پت... مصلحت قسمت خدام. فکر کنم دیگر نمی‌خواهد.

خود امام یک نامه دارد به شهید سعیدی جز اولای صحیفه امام. مضمونش این است، می‌فرماید: «که من شنیدم شما یک جای امام جماعت بودید یکم اذیتت کردند، رها کردی. من اتفاقاً وقتی که مثلاً...» مضمونش این است: «من اتفاقاً وقتی یک جایی می‌روم شروع می‌کنند اذیت کردن، می‌فهمم پس این‌ها روی من حساس شده‌اند. پس کارم درست است. من اتفاقاً با اهتمام بیشتر کار را ادامه می‌دهم.» تفاوت‌های امام با ماها این است. دیشب مفصل عرض کردم. تفاوت‌های امام، امام راحل و امام شهید با بقیه. یک تفاوت جدی این است. ماها می‌رویم تا آن وقتی که به مانع نخورد. تا بحث می‌شود، تا وقتی که هوا خوب است و تا وقتی تو گروه هرکسی پست‌کشی می‌کند و از این‌ور و آن‌ور مطلب، کسی به کسی کار ندارد. تا به چالش نمی‌خوریم و این‌ها همه چی خوب است. معمولاً هر مجموعه‌ای اوایلش همه خوبند و چالشی ندارد و این‌ها. یک وقتی چالش‌ها شروع می‌شود. شیطون کار... ضعف‌ها خودش را نشان می‌دهد. سختی‌ها، خستگی‌ها. خستگی‌ها. کم می‌آورند آدم‌ها. خسته می‌شوند. انگیزه کم‌کم فیتیلش می‌آید پایین. آن شور و حماسه، آن احساس و این‌ها تا یک وقتی است. بله، آن روزهای اولی که آقا شهید شده بود، خیابان‌ها را می‌دانی چه خبر؟ این جور وقت‌ها ادامه دادن کار خیلی. این نشان می‌دهد که این هیجان نبود، از احساس نبود، از یک منطقی بوده. فکر عمیقی پشتش.

شما دهه ۸۰، یکی از بخش‌هایی که به صورت جدی باید سخنرانی آقا کار بشود و مطالعه بشود، دهه ۸۰. دهه ۷۰ ببخشید. دهه ۷۰. از ۷۶ به بعد، بعد رأی آوردن آقای خاتمی، جریان اصلاحات، دوم خرداد. به قول خودشان حزب مشارکت و این حرف‌ها. خیلی‌ها می‌گفتند کار انقلاب تمام شد. واقعاً هم روی محاسباتی نگاه بکنید، کار انقلاب... جریانی که اعتقادی به امام... می‌گفتند امام خمینی جایش تو موزه است. این تیتر روزنامه‌های دوم خرداد. تیتر روزنامه اصلاح طلب. تیتر روزنامه‌هاشان این بود که علیه خدا هم می‌شود تظاهرات کرد. تیتر روزنامه‌هاشان این بود که حسین‌ابن علی به شمشیر و خشونت پدرش کشته شد. این‌ها تیتر روزنامه‌های اصلاحات بود. روزنامه‌های زنجیره‌ای با بودجه بیت‌المال. از وزارت ارشاد جمهوری اسلامی. رئیس جمهور یک آخوند سید. رئیس مجلس یک آخوند شیخ. مهدی کروبی. همه اضلاع قدرت هم به حسب ظاهر با این‌ها بودند. آن‌هایی‌شان هم که با این‌ها نبودند مثل آقای ناطق نوری، آقای هاشمی، بعداً معلوم شد این‌ها هم با هم بودند. آن عکس معروفی که آقای هاشمی جلو وایستاده، آقای خاتمی، آقای ناطق و این‌ها. همه پشت. نماز یک نفر تک و تنها وایستاده. البته یک مردی هم کنار او بود که خودش را فدا کرد، مرحوم آیت‌الله مصباح. فدای عمار بود واقعاً. تو آن دهه ۷۰ سخنرانی‌های قبل از خطبه‌های نماز جمعه. حالا خود نماز جمعه، اصلشان خطبه‌هاش است. خیلی آن خطبه‌ها ازش چیزی درنمی‌آمد. این پیش از خطبه‌ها مهم بود. آیت‌الله مصباح که می‌رفت سخنرانی می‌کرد، پدری از این‌ها در... به خونش تشنه بودند. یادم است یک آماری است وقتی درآمده بود، اگر دقیق خاطرم باشد، ده هزار صفحه روزنامه‌های اصلاح طلب علیه آیت‌الله مصباح مطلب نوشته بودند. آن کاریکاتوری که نیک‌آهنگ کوثر کشید که ایشان را کرد آیت‌الله تمساح. اسمش را گذاشت آیت‌الله تمساح به جای آیت‌الله مصباح. چه کاریکاتورها برای کاریکاتور امام را کشیدند. تو کدام روزنامه؟ تو روزنامه‌ای که تحت امر سید هادی خامنه‌ای بود. برادر آقا. همین انتخابات‌های پزشکیان. یادتان است آقای سید هادی خامنه‌ای شهر به شهر می‌رفت، می‌گفتند آقا خامنه‌ای آمده. می‌رفت می‌گفت: «مردم به پزشکیان رأی بدهید.» خواهر آقا علیه آقا مصاحبه... صید بد خامنه‌ای اگر اشتباه... داماد آقا، شیخ علی تهرانی رفت به صدام ملحق شد زمان جنگ. آن یکی شوهر خواهرش میردامادی مصاحبه بی‌بی‌سی. آن مستند خط و نشان. رهبر علیه خواهرزاده‌اش. علیه صحبت می‌کند. شوهر خواهرش علیه صحبت می‌کند. خواهرش علیه صحبت می‌کند. داداشش علیه فعالیت می‌کند. نمی‌ریزد این آدم.

توی دورانی دولت علیه‌اش. مجلس علیه‌اش. مجلس ششم. همه آمدند جمع شدند استعفا دادند. خود ایشان یک بار توی سخنرانی اخیراً، چهار پنج سال اخیر اشاره کرد: «آمدند گفتند این جام زهر شما هم باید بنوشی. رابطه را با آمریکا باید درست کنی، وگرنه ما همه‌مان استعفا می‌دهیم.» که مجلس تنها جایی است که این تعلیق ندارد. دیگر هیچ کسی مجلس را نمی‌تواند با اینکه به توپ بخواهند ببندنش. این‌ها آمدند گفتند ما همه استعفا می‌دهیم. مجلس. مجلس که از کار بیفتد، اصلاً انگار گندمون نظام پاشیده دیگر. تایپ خود انتخابات برگزار بشود و این‌ها که آن هم کلی درد. این‌ها آمدند این شکلی تو اهرم فشار گذاشتند که ایشان همان سال‌ها فرمود: «دشمن بداند اگر فشار را بیشتر کند، دیگر صلح امام حسن تکرار نمی‌شود. این بار دیگر حادثه عاشورا تکرار خواهد شد.» تکرار عاشورای شهید. آخرین کلام این مقاومت خیلی چیز عجیبی است. این همه مانع. بابا همان دهه ۹۰ دوران آقای روحانی که خب ما بهتر یادمان است. حالا دهه ۷۰ که خب عرض کردم باید به طور خاص رویش کار بکنید. یک نفر این فرهنگ مبارزه با آمریکا را، مرگ بر آمریکا را، حمایت از فلسطین. یک نفر.

ای یاد امام را، امام خمینی را. تو همان سخنرانی اولش خواندم برایتان. می‌فرماید: «خیلی‌ها این سال‌ها تلاش کردند امام فراموش بشود.» علی آقای خمینی فرموده بود: «یک عده حتی می‌خواستند عکسی از امام نماند.» آقا فرمود: «یک عده می‌خواستند عکسی از امام نماند، من نگذاشتم. من ایستادم.» یعنی امام خمینی را هم آقا نگه داشت تو این مملکت. شما همین الان ببینید همین مجموعه‌های مرتبط با امام خمینی، مرکز نشر آثار امام، سایت جماران در خدمت کی است؟ در خدمت چه حرف‌هایی است؟ یک بار دهه ۸۰ یک کسی به این حسن آقای خمینی یک چیزی گفته بود. گفته بود لپ‌هایش خیلی گل انداخته. یک همچین چیزی. یک متلک. اینجا یک سایت پرتی مثل اینجا که یک جایی پرتی، یک سایت پرتی برداشته و نوشته بود که این حسن آقای خمینی لپ‌هایش خیلی ماشالله زیرش گل انداخته‌ها. غوغا. مرحوم آقای توسلی که جز اصحاب امام بود تو جلسه مجمع تشخیص مصلحت عصبانی شده بود و گفته بود: «یعنی چی به بیت امام توهین می‌شود؟» و حالش قطع شده بود و بعد آمده بود بیرون. بعد سکته کرده، از دنیا رفته بود. شهید راه دفاع از بیت امام. تا آخرین لحظه. یک جمله به حسن آقای خمینی گفته. بعد این سید علی آقای خمینی که قبلاً یکمی درشت‌تر بود بنده خدا، یکهو خیلی لاغر کرد. اصلاً کلاً پوست استخوان شد. همان نجف که رفت. جمله‌ای گفت که عیناً جملات امام بود. تو مجلسی که مجلس ختم رهبر شهید بود به دعوت رهبر حاضر در حرم حضرت معصومه. عیناً هم کلمات امام خمینی بود. کیا روبروی حسن آقای خمینی در آمدند بهش توهین کردند؟ سایت جماران با بودجه بیت امام به چی می‌گفتند؟ عکس‌های قبلی قدیمیش که آن موقع تپل‌تر بود می‌آوردند می‌گفتند این ببین لپ‌هایش گل انداخته، این سیر است. شکمش سیر است. صدایش از جای گرم در می‌آید. جالب نیست برایتان؟ بعد آقای خاتمی که به دعوت بیت امام شب‌های ۲۱ ماه رمضون تو حرم امام سخنرانی می‌کرد، آمده علیه سید علی خمینی صحبت می‌کند. سایت جماران منتشر می‌کند. این مال کی؟ مال الان است. حالا شما ببین این آدم وقتی رئیس جمهور بود، این رهبر با این آدم چکار کرد؟ ۸ سال رئیس جمهور بوده. به چی هم پشتوانه داشته؟ بیت امام. می‌خواست حرف آقا را زمین بگذارد. بیت امام را علم می‌کرد. می‌رفتند مذاکره می‌کردند. سال ۹۴ خبر برجام که می‌خواست دربیاید، این احمد خمینی پسر حسن خمینی که آن موقع کوچولو هم بود، کم سن و سال بود، این اولین کسی بود که خبر توافق برجام را اعلام کرد. اینستاگرامش گذاشت: «بیت امام موافق با مذاکره و با برجام.» این مرد یک نفری وایستاد. بعد با این غربت، با این تنهایی. خیلی تنهایی. اصلاً قابل مقایسه نیست غربت ایشان با امام خمینی.

سال ۹۱ یا ۹۲ اردیبهشتش یک تعدادی این بچه‌های فعال فرهنگی پاشون تشک چک می‌دهند به اسم «خاتم‌الاوصیا». یک «خاتم‌الانبیا» داریم که سازندگی و این است. بخش جنگیش هم که همین ذوالفقاری می‌آید صحبت می‌کند قرارگاه... یک قرارگاه دیگر شکل دادند، قرارگاه خاتم‌الاوصیا. قرارگاه فرهنگی. این نیروهای نخبه فرهنگی کنار هم جمع شدند و خواستند یک حرکتی... آقا از اول دهه ۷۰ شروع کرد حرف از تهاجم فرهنگی زدن. یک سخنرانی آقا دارد جگر من کباب می‌شود واقعاً. یعنی دوست دارم یک خلوتی پیدا کنم بنشینم برای مظلومیت این آدم فقط سال‌ها گریه کنم. بعد یادتان است لحنش چقدر؟ وقتی هم که می‌خواست مظلومیتش را نشان بدهد با قدرت نشان می‌داد. عجیب. می‌فرمود: «من گفتم تهاجم فرهنگی. فرداش رادیو را روشن کردم دیدم تو...» حالا زمان کی؟ دهه ۷۰. اول دهه ۷۰ که کلاً دو تا شبکه تلویزیون داشتیم. ۵ تا مثلاً چیز. رادیو. رادیو را باز کردم تو رادیو دارن تهاجم فرهنگی را مسخره می‌کنند. آقا می‌فرمود: «تمسخر ندارد. دشمن دارد به ما تهاجم فرهنگی.» گفت برجام اگر پاره بکند ما آتش می‌زنیم. یادتان است آن ملعون چی گفت؟ گفت: «مگر منقل است؟ کیکی روشن کند بیندازد.» آقا بعدش آمد فرمود: «من سابق گفتم اگر آن‌ها پاره کنند آتش می‌زنیم. دیگر الان آن را نمی‌گویم. می‌گویم ما هم واکنش نشان...» مظلومیت شما ببینید. ولی با اقتدار. این‌ها جمع شدند. آقا دهه ۷۰ گفته بود تهاجم فرهنگی. دهه ۹۰ یک کاری انجام دادم برای مقابله با تهاجم فرهنگی. گفت تهاجم فرهنگی. بعد چند سال گفت شبیخون فرهنگی. بعد چند سال گفت ناتو فرهنگی. برهنگی تو خیابان. فحشایی که دارد داد می‌زند. عریانند. دیگر تو هرکدام این آبمیوه فروشی‌ها هم که برید الکل و این‌ها راحت پیدا می‌شود. تو این کباب تهران که این‌جوری هیچ پروایی هم ندارد. قشنگ راحت می‌گوید: «آقا کباب را بیاور بغلش هم فلان چیز را بگذار.» آبمیوه‌فروش. «درصد الکل هم بهش بزن.» راحت می‌ریزد و می‌زند و تحویل. دختر و پسر لخت هم رفتند نشستند آنجا. دهه ۷۰ ایشان فرمود. دهه ۹۰ چند نفر جمع شدند یک حرکت فرهنگی بکنند. که این قرارگاه خاتم‌الاوصیا. من متن آن جلسه را بچه‌هاش بهم دادند. آن جلسه، متن و صوتش منتشر نشد. چون یک بار برای بچه‌ها من سخنرانی داشتم قبلش. متن آن جلسه را به بنده. خیلی متن عجیبی است. اولش که شروع می‌شود اصلاً جگر آدم کباب می‌شود. آقا شروع می‌کند به سخنرانی. می‌فرماید: «من سال‌ها چشم انتظار شما بودم. خوشحالم که بالاخره...» قیمتاً، «۷۰ منتظر شما بودم یک کمکی برسانیم، کاری بکنیم.» بعد ۲۰ سال. بعد دیگر مطالبی می‌گویند. مطالب فوق‌العاده. خیلی نکات فوق‌العاده‌ای. فرهنگ و کار فرهنگی تک و تنها. به ید جذاب جدش امیرالمومنین در نهج‌البلاغه فرمود: «من با دست بریده چکار می‌توانم؟ کسی که یار ندارد، کسی که کمک ندارد، چکار می‌تواند آدم؟» ایشان همین اواخر چند سال قبل فرمود: «برای حوزه‌های علمیه امروز دیگر درس اولویت نیست. تبلیغ اول است.»

من نمی‌خواهم وارد نقد حوزه‌های علمیه بشوم. بعدش حرف‌هایی که من از حوزه‌ها شنیدم که حرف ایشان را «اجتهاد در برابر نص» می‌کردند. در برابر حرف ایشان ماست‌مالی می‌کردند. یک چیز دیگر. به نظرم این‌ها همه مسئولند و بعد جواب پس می‌دهند. تنها گذاشتن. تنها گذاشتن ایشان فقط توسط مسئولین و این‌ها. ایشان تو جلسه مجلس خبرگان دیگر حالا تو لفافه می‌گویم رد می‌شوم. بعد آن بحث جهاد تبیین که فرمود تو جلسه مجلس خبرگان فرمود: «منظورم از جهاد تبیین آقایان علما بودند. افراد در حد مجلس خبرگان بودند. شماها باید بروید تو دانشگاه با بچه‌ها حرف بزنید.» من که چهار تا طلبه پایه سه و چهار و این‌ها. این‌ها احساس جهاد تبیین کردند. این‌ها پاشوند رفتند روستاها. این‌ها رفتند شهرستان‌ها. این مال این‌ها که نیست. بندگان خدا. سطح جهاد این است. از این‌ها دارد کمک می‌خواهد. حسرت به دلمان ماند از یک بیانیه قوی و یک توصیف همین‌جا. بیانیه آقا مجتبی مگر نبود که ما غمباد می‌شدیم؟ واقعاً به هر حال، «اشکو الی الله و بسی و حزنی». مظلومیت ایشان چیز به نظرم قابل توجه و عجیبی است. ولی در عین مظلومیت، مقاومت برجسته می‌کند. قشنگ مثل جدش امام حسین علیه السلام. دشمن در توصیف امام حسین می‌گوید: «هرچی ظهر عاشورا تنهاتر می‌شد، ما می‌دیدیم صلابت او بیشتر.» انگار نه انگار یکی‌یکی دارد یارانش را، دوستانش را از دست می‌دهد. یک چهره شاداب، برافروخته، روشن.

رهبر شهید این شکلی بود. عزیزانش را یکی‌یکی از دست داد. از بعد حاج قاسم. بهترین‌هایش را ایشان از دست داد. دیگر ۴۰۳ شهید رئیسی را از دست داد. شهید آل هاشم، شهید امیرعبداللهیان. هرکدام وزنه‌های فوق‌العاده‌ای. بعدش سید حسن نصرالله، فرمانده‌های حزب‌الله. بعد سوریه موتور شد. بعد وضعیت داخلی‌مان. دولت هم وزش عوض شد. بعد ۴۰۴ فرمانده‌ها. آدم این احساس را نداشت در او که مثلاً این مرد یک ذره احساس شکست و... و این بود که به همه احساس قدرت. یک کلمه صحبت می‌کرد. همه تو اوج بحران. مرکز همه دردها و زخم‌ها و تیرها بود ولی دلگرمی همه.

امیرالمومنین تو نهج‌البلاغه در مورد پیغمبر چی می‌گویند؟ می‌گویند: «کنا اذا حمّي الوطيس.» هر وقت آتیش جنگ سرخ می‌شد، ما به پیغمبر پناه می‌بردیم. در حالی که اصلاً آن کسی که سوژه اصلی برای دشمن بود پیغمبر بود. آنی که اصل هدف دشمن بود پیغمبر بود. ولی آن‌قدر صلابت داشت همه می‌رفتیم پشت پیغمبر آروم می‌شدیم. رهبر شهید مصداقی این است که نبودش این جور ما را جلزولز انداخت. بی‌تاب. واقعاً داغی از این به وجودمان نشست. و این باعث می‌شود آدم یک کمی بعضی روضه‌ها را بفهمد. بزن وارد روض آدم یک کمی داغ. این بچه‌ سه‌ساله را که... نبود بابا چکار کرد. این فقط یک بابای معمولی نبود که ما تو روضه‌ها می‌گوییم دخترا بابایی. این پشت و پناه همه بود. این پشت و پناه همه. این تکیه‌گاه روزهای سخت. قمر بنی هاشم بود. عباس هم وقتی خسته می‌شد، کم می‌آورد به امام حسین پناه می‌آورد. همان کلام امیرالمومنین که ما تو اوج سختی‌ها به پیغمبر پناه می‌آوردیم. بله، ما تو روضه‌ها می‌گوییم عباس که به شهادت رسید، این خیمه‌ها ستونش از هم پاشید. ولی واقعیت این است که آن چیزی که ستون خود عباس بود، تکیه‌گاه عباس بود امام حسین بود. عباس هم تو گرفتاری‌ها به امام حسین پناه می‌برد. همه چشم‌ها به امام حسین بود. تو اوج بحران‌ها نگاه می‌کردند می‌دیدند و لبخند به لبش است. می‌گفتند پس ما آرومیم.

«سر خم می سلامت، شکند اگر به... بشکند اگر دل من به فدای چشم مست. سر خم می سلامت، شکند اگر صبور.»

این تکیه‌گاه این بچه فقط نبود. تکیه‌گاه همه بود. این تکیه‌گاه زینب. زینب از بالای تل استخوان‌هاش ریخت وقتی که دید حسین گود زمین گیر است. پشت و پناه همه بود. حالا شما ببینید این کاروانی که این‌طور ستون. امام حسین در این ستون ریخته. حالا حال این بچه‌ سه‌ساله چطور می‌شود تو این شهادت رهبر شهید. تابوت‌ها را که می‌آوردند، این تابوت این بچه با ایشان وارد شد. خب من کنار تابوت توفیق داشتم. رفتم از هواپیما که پیاده می‌شد، تابوت‌ها که وارد شد، تا تابوت این بچه آمد بیرون، همه ناخودآگاه جیغ می‌زدند، حضرت رقیه را صدا می‌زدند. سایز این تابوت، این تابوت کوچولو. این بچه چه علاقه‌ای داشته با آن رهبر شهید؟ آن رهبر شهید داشت به این بچه. این بچه را تو قبر او گذاشتند. رو سینه‌اش گذاشتند. چقدر همه چی شبیه کربلا شد. بچه‌اش را با خودش برد. ولی خب «لا یوم کیومک یا اباعبدالله». رهبر شهید بچه را با خودش برد تو قبر خودش. برد کنار خودش برد. ولی دیگر سر بریده برای بچه نفرستاد. این‌ها دیگر اختصاصی‌های ابی‌عبدالله. این‌ها دیگر تو عالم تکرار نمی‌شود. مخصوص خود. بچه‌اش را با خودش برد ولی با سر بریده برد. این‌ها دیگر مخصوص.

یک روضه‌ای را معمولاً وقت دیگری می‌خوانند. من می‌خواهم برای حضرت رقیه بخوانم. جان. به به. چقدر ماها خوشبختیم تو بیت‌الرقیه نشستیم. برای رقیه گریه می‌کنی. الحمدلله. خدایا در این روزگار تاریخی با این مردان بزرگ، روزی ما کردی زندگی کنیم زیر پرچم حضرت رقیه. ان‌شاءالله دستمان را بگیرد. این دنیا و آخرتمان را آباد کند.

داستان یعقوب و یوسف را خوب شنیدید. معمولاً تو روضه امام سجاد خوانده می‌شود. ۱۲ تا پسر داشت یعقوب. یکی از این پسرها از او دور شد. کشته هم نشد. دور. او هم به علم نبوت خبر داشت. ولی از فراق او آن‌قدر گریه کرد که نابینا شد. خب این را شنیدید. امام سجاد فرمود: «وقتی یعقوب برای یوسف آن طور گریه کرده، من چطور باید گریه کنم برای پدرم، برای برادرم؟» من حالا از این داستان می‌خواهم یک روضه دیگری بخوانم تو این بیت‌الرقیه، تو این ایام شهادت حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها. خیلی امید دارم به این بچه‌ سه‌ساله و خیلی چیزها دیدم از این بچه‌ سه‌ساله. خیلی چیز. ان‌شاءالله عنایاتش یک گوشه دستگیری بکند. کن‌فیکون. بعد سال‌های یعقوب رسید به یوسف. خبر دارید دیگر. حالا تو آن فیلمش هم که دیدید، صحنه دویدند و هر دو دویدند به سمت به سمت همدیگر. بچه را در آغوش گرفت. یوسف عزیز مصر شده. مردی شده. مرد کاملی شده. تو روایت دارد یعقوب وقتی یوسف را در آغوش گرفت در گوشش یک سؤالی کرد. جان. می‌خواهید اشک بریزید. بساط روضه آماده است. ۲۰ ساله، ۳۰ سال گذشته. مگر یعقوب سؤال کرد. گفت: «بگو ببینم. من خبر دارم تو را تو چاه انداختند. لباس از تنت درآوردند.» فرمود: «من ۳۰ ساله نگرانم آن روزی که تو را از بالا به چاه انداختند جایی از بدن زخم نشد؟ ضربه‌ای به تنت وارد نشد؟ چیزی‌ات نشد؟» بابا دیگر بهش خبر نداده: «من زندان رفتم، تازیانه خوردم، تهمت شنیدم. زلیخا چه حرف‌هایی به من بسته.» گفت: «من ۳۰ سال آشوبم. تو را از آن بالا انداختند، چیزی‌ات نشد؟»

خب پس من روضه را بخوانم. ساربان آمد گفت: «من این نیزه را هرچی تکان می‌دهم راه نمی‌رود.» گفت: «مگر می‌شود؟» گفت: «آره، من هر روز این نیزه را بلند می‌کردم حرکت می‌کرد. سنگین شده، راه نمی‌رود.» نفر بعدی، نفر بعدی، نفر بعدی. دیدند راه نمی‌رود. گفتند: «این‌ها خانواده ساحرند. ما سر درنمی‌آوریم. این‌ها بین خودشان یک چیزهایی است. برید از بزرگشان سؤال کنید.» آمدند پیش امام سجاد. گفتند: «این نیزه امروز حرکت نمی‌کند.» فرمود: «برید ببینید سر به کدام سمت است. برید ببینید چشم کجا را دارد نگاه می‌کند.» گفتند: «سر به سمت بیابان. وسط بیابان را دارد می‌بیند.» فرمود: «برید آن امتداد نگاهش. برید تو بیابان بگردید یک اتفاقی آنجا افتاده.» آمدند دیدند یکی از این بچه‌ها خواب مانده تو دل بیابان. شاید رقیه بوده، شاید بچه دیگری بوده. بچه را برداشتند آوردند دیدند این نیزه سبک شد راه افتاد. این همان کلام یعقوب‌ها. «من همه‌اش چشمم به تو است. از بالای این شتر که به زمین افتادی، چیزی نشد؟»

بابا فدای آن چشم‌هایی که از بالای نیزه هم حواسش هست به بچه‌هایش. ان‌شاءالله حواسش به ما هم باشد. ما هم زمین خوردیم. ما هم گرفتاری. ما هم از قافله جدا شدیم. همه روضه‌ها معمولاً این است وقتی این بچه به این سر رسید، بچه شروع کرد درد دل کردن. ولی در واقع بابا شروع کرد حال این بچه را پرسیدن. این احوالی که بچه از خودش گفت انگار با آن زبان ملکوتی امام حسین دارد از این بچه حال می‌پرسد. «بابا بگو ببینم چیزی‌ات نشد؟ من آن‌قدر نگران تو بودم. زیر این تازیانه‌ها. یک وقت...»

با یکی از بزرگان حرم مشرف شده بودیم دیگر. حالا هی حرف حرف می‌آورد. اشکال هم ندارد دیگر. این جلسه، جلسه خصوصی و رفاقتی‌مان است. معلوم هم نیست باشیم، نباشیم دوباره دور هم بتوانیم جمع بشیم. عرض ارادت کنیم. این پسر ما کوچک‌تر بود، ۸، ۹ ساله بود. یکی از اساتید. رفتیم حرم آمدیم بریم سمت ضریح. همیشه این استاد ما به سمت ضریح بود. وقتی می‌آمد دور ضریح رویش را از ضریح برنمی‌گرداند. دور ضریح می‌چرخید. و این سری که رفتیم ما چون عقب‌تر بودیم، استاد ما هی برمی‌گردد عقب را نگاه می‌کند. تا آخر که از دور ضریح از آن شلوغی خارج شدیم، بالا سر که رفتیم من همه‌اش نگران این بچه کوچک بودم. زیر این دست و پا. ببین یک کسی که یکمی باطنش حسینی باشد این شکلی است. این بابا همه‌اش از بالای نیزه تو مجلس یزید همه‌اش نگران بود این بچه طاقت این تازیانه‌ها را ندارد. این دست‌های سنگین به صورت این بچه. بلند. شاید شروع کرد حال بچه را پرسید. «بابا بگو ببینم دست زجر ملعون صورتت نشست؟ خیلی دردش آمد؟ تازیانه‌هاشان درد داشت؟ دخترهای شامی مسخره‌ات کردند؟ نگو بابا بی‌معرفت بود ها. من همه‌اش حواسم به تو بود. ببین امشب خودم آمدم خرابه. خودم آمدم ببرمت. دیگر تمام شد. تازیانه نمی‌خوری.»

گفتند زن غساله را آوردند این بچه را غسل بدهد. یا الله. سید علی آقا. بچه‌دختر بچه کوچک. تو غسلش دادند. کفنش کردند. کنار خودت با احترام دفن. دختر اربابمان تو خرابه. آدم کفن برایش پیدا نکرد. آب و سدر و کافور و این‌ها گذاشتند. آمد بچه را غسل بدهد. دیدن برگشت. «لا اله» گفتند: «چی شد؟» گفت: «بزرگ این کاروان کیه؟» زینب کبری آمد. فرمود: «چی شده؟» گفت: «خانم اگر اجازه بدهید من این بچه را غسل نمی‌دهم.» فرمود: «چرا؟» گفت: «این بچه یک جای سالم...» نه بچه بیماری واگیردار داشته باشد به من منتقل بشود. فرمود: «بیماری واگیردار نیست. ۴۰ منزل تازیانه. هر جا رسیده سیلی خورده.»
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات نظریه مقاومت