متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. (صلوات)
فعلی الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
برای بحث اسم و ذکر، مثالی که میشود زد، مثال گردو است. یک گردو لایههای مختلفی دارد. پوستی که دورش هست، پوست خیلی چغری است که باید از آن عبور شود. دوباره به پوست محکمتر میرسیم. باید شکسته شود تا دوباره به یک لایهی خیلی نرمی روی مغز گردو برسیم. گهگاهی لای وسط گردو هم باز دوباره مانعی است. میتوان تشبیه کرد به همین مراحل عبور از اسم به ذکر. هر چقدر ظاهر شکسته شود، به درونش نفوذ پیدا شود. نکته خیلی مهمی که از این مسئله استنباط میشود این است که راه ورود به باطن، شکسته شدن و شکست خوردن و ایجاد شکست است.
درباره ذکر فرمود که: «ذکر کار اهل خشیت است.» یعنی این در آنها شکستی ایجاد میکند. این شکست باعث میشود که به ذکر برسند. در بعضی آیات قرآن هست، "و کتاب ذکر" سرتاسر. ولی در سوره مبارکه قاف اینجور مطرح میکند: «فذکر بالقرآن من یخاف وعید.» به وسیله قرآن کسی را تذکر بده که از وعدههای من میترسد. یعنی خود قرآن باز برای چه کسانی ذکر است؟ برای کسی که اهل ترس است. کسی اهل ترس نباشد، همین قرآن برایش ذکر نیست. وقتی ذکر نشد، شفا هم نمیشود. در سوره مبارکه اسرا، تعبیر زیبایی که دارد فرمود: «این قرآن شفا و رحمت للمؤمنین و ما یزید الظالمین الا خساراً.» خیلی تعبیر عجیبی است. این شفا است، ولی برای ظالم نه تنها خسران، بلکه هی بر خسرانش اضافه میکند؛ چون فقط همین ظاهر را میگیرد. این گردو با این پوست هی بر دوشش حمل میشود. هی بارش اضافه میشود، میخورد، بخشی از بدنش شود. اینها همه را در کوله بارش، در ساکش، در چمدانش هی حمل میکند و وزنش سنگینتر میشود.
کسی اگر با قرآن اینجور برخورد بکند، هر چه از قرآن بیشتر میخواند، بیشتر از خدا دور میشود. اگر اهل اسم باشد، بارش سنگینتر میشود. راه توبه اش دورتر میشود. قرآن لعنش میکند. خیلی عجیب است. قرآن میخواند، قرآن نفرینش میکند. اگر نمیخواند، نفرینش نمیکرد. این آدم قرآن میخواند. همین که شروع میکند به خواندن، قرآن نفرینش میکند. اگر این نخواند، رابطهاش با قرآن صمیمیتر است. راه در حد اسم ماندن خیلی خطرناک است. شفا از آن حاصل نمیشود. ممکن است مریضی سنگینتر شود.
برای خارج شدن از شکسته شدن، ترس میخواهد، خوف میخواهد، خشیت میخواهد. باز جای دیگر میفرماید که: «و ما یتذکر الا من ینیب.» در سوره مبارکه غافر، متذکر نمیشود مگر کسی که اهل انابه باشد. دائم چشمش به سمت خدا است، دستش سمت خدا دراز است. اگر آدم توانست از ظاهر عبور بکند، این هسته را و پوستش را بشکند و به آن مغز برسد، این اهل مغز میشود، اولوالالباب میشود.
مروری بر آیات قرآنی داشته باشیم، بیاییم در اصل بحث جلسه آخر بحث را جمع بکنیم. این بحث خیلی دامنه دارد. یعنی الان میخواهم فقط اشارهای به آیات قرآن بکنم. فرمود که: «و ما یتذکر الا اولی الالباب.» اهل ذکر نیست مگر کسی که اولوالالباب باشد، اهل مغز باشد. اهل مغز کیست؟ کسی که اهل ظاهر نیست، اهل مغز است. در هر داستانی به لبش نگاه میکند، به مغزش نگاه میکند. کسی در هر داستانی به سطح نگاه میکند، آن چیزی که ظاهر است را میبیند. اهل اسم است.
اولی الالباب؛ اگر کسی مرض را شناخت، دارو را هم شناخت، در کنار دارو شکسته هم شد، شفا پیدا میکند. بدون استثنا، اول مرض را بشناسد، داروی این مرض را هم بشناسد. در کنار این دارو، اهل شکسته شدن هم باشد، خودش را بشکناند. دعای ابوحمزه ثمالی، امام سجاد (علیه السلام) یکی از بزرگترین مرضهای عرفانی را مطرح میکند. یکی از سرطانهای روحی. بعدش دوای این درد را، بعدش برویم در متن ببینیم چه میگویند. حضرت طبیب ساعد منور حضرت زین العابدین. (صلوات بفرستید.)
«الهی مالی اقمت الصلاه بین یدیک و ناجیتک، القیت علیّ نعاساً اذا انا صلیت و سلبتنی مناجاتک اذا انا ناجیت.»
خدایا من چه مریضم؟ مالی؟ من چه مریضم؟ چرا اینجوری است؟ هر وقت با خودم میگویم دیگر آماده شدم، دیگر موانع برطرف است. این را که میگویم احساس میکنم خیلی آمادهام، خیلی سرحالم، خیلی قبراقام. دیگر من اهل گناه نیستم، دیگر من فاصله گرفتم. این اردو را که آمدم، دیگر تمام است. آمادهی آمادهام. من واقعاً دیگر آمدهام، هیچ غیبتی نکنم. سراسر شور و اشتیاق. من که گناه نکنم. داستان را درست میکنم. قبل تابستان چه برنامههایی داریم برای خودمان. این مریضی من است. این سرطان من است. از اینجا راه میافتم بروم حرم. خیلی سر حال امشب را دیگر تا صبح میمانم حرم. نیم ساعت خسته شدیم. سرطان دیگر نیست، نیست سرطان. خدایا همه مریضیهایمان را حداقل اگر خوب بشویم، حداقل در این دنیا همه مریضیهایمان را به ما نشان بده. با اول مردن آدم تازه بفهمد چه مریضی داشته. راه برگشتن هم خیلی بدبختی است. خدا نیامده برای من مرض نوعی بگذارد. این مریضی است که امام سجاد ناله میزنند ازش در دعای ابوحمزه.
تا حال مناجاتی پیدا کردم، یک دفعه زنگ میزنند: آقا فلان اتفاق افتاده، برگرد. آدم میرود. در بسته است. این هم هست دیگر. مناجاتک. آدمهایی که خیلی مشغولیت دارند، آدمهای مریضاند. مشغولیت نسبت به عبادت در وقت سرطان. آدمهای خوب معمولاً کار پیش نمیآید که اینها بروند اول وقت نماز. آقای ملکی تبریزی در کتاب المراقبات، به نظرم آنجا میفرمایند، جای دیگر دیدم میفرمایند که: «ولو یک رکعت نماز جماعت را اگر از دست دادی، برو ببین چه مرضی تو را محروم کرده است؟» رسیدی رکعت دوم. من فقط. زمین تا آسمان پر از طلا کنند دیگر نمیدانم نماز صبح و اینها که دیگر جا دارد آدم بستری بشود. نماز صبح قضا. حضرت امام، یک نماز شب از دست داد، از خود اذان صبح تا غروب گریه کرد. الحمدلله نمیدانم این حس در ما هست واقعاً بلرزیم از اینها، بترسیم یا نه. شفاخانه حضرت، پنجره فولاد که فقط مال دست و پا شکستهها نیست. که بخش ارتوپد نیست اینجا. اصلش این است که آدم تولید کند از این طلب مناجات. داد بزنی: «چه شد امشب من اینجور شدم؟ یک دفعه در حرم بودم، یک دفعه چُرتم گرفت، خوابم برد.» پا شدم حالا رفتم مسافت طولانی، بروم وضو بگیرم، برگردانم. اذان گفتند، نماز شب پرید. خدا. مناجات. «مالی مالی سلبتنی مناجاتک.» حرف دل. تواضع میکند، میگوید خود این حرف علامت سرطان است. خودش نیست مسلماً که نماز صبح قضا نشود سرطان است.
امام سجاد هم دوا میدهد هم شفا میدهد. وسط دعای ابوحمزه. تمامش کنیم. «مال کلما قلت قد صحت سریرتی و غرب من مجالس التوابین مجلسی و قدمی و حالت بینی و بین خدمتک.»
دارم رو مجلس هم، دارم مجلس توابین نزدیک میشود. حالاتم دارد به حالت آدمهایی که توبه میکنند نزدیک میشود. دارم مثل سگ پشیمان میشوم از گناه. چون حال آدم توبه کننده این است. حال آدم طائب این شکلی است. مثل سگ پشیمان است از گناه. نه پشیمانی. حالا یک غلطی کردیم. ای کاش تعارفی است پیش خدا. حالا کار خوبی نبود ما انجام دادیم. مثل سگ پشیمان است. مثل سگ دیگر. حالا عبارتش اگر خورده بازاری. حال آدم دارد به اینجا نزدیک میشود. باید چقدر چرخ و فلک بچرخد این آقا یک حالی پیدا کند؟ مناجاتک. پاشو پاشو پاشو پاشو برو. ملائکه همانجور که در حرم دیدید خادمها از این جاروهای دستهدار دارند میآیند، آشغالها را میاندازند توی آن. ملائکه هم از اینها دارند. بازیگر، شخصیت معروف آمد. چه اتفاقی افتاد؟ یک صدایی آمد. برخورد کنیم. فقط همین خواندن نباشد.
۱۱ تا، به نظرم اینجا حضرت داروشناسی میکند. «دارویی، سیدی لعلک عن بابک طردتنی.» یعنی اولین دلیل برای اینکه این حالات برای من اتفاق میافتد که اگر این برطرف، یعنی باید این را درستش کنم. داروی من درست کردن. «عن بابک طردتنی.» جنس بدم میآید از تو، خوشم نمیآید. از خدمتت بیرونم کردی. من را به عنوان نوکر قبول نکردی. خادم دربار تو. دلیل دوم: «لعلک رایتنی مستخفاً بحقک فأقصیتنی.» وقتی پای تو وسط میآید، شل میشوم. وقتی قرار است پول خودم و حق خودم را از دیگران بگیرم، انتهای فریادم، داد میزنم. ولی وقتی قرار است حتی تو را بگیرم. موسیقی در ماشین گذشته. وظیفه اتوبوس بودیم. به یارو گفتم: آقا نگه دارید برای نماز. نمازم دارد قضا میشود. گفت: واینمیستم. گفتم: خیلی خب. دیگر گفتیم بابا اگر ساکت از پنجره پرت میشد پایین. همینجوری بهش میگفتی این «سلبتنی مناجاتک» میشود. پیدا کند، میبرندش. یکی دو شب اول ماه رمضان خیلی کیف پول. یک دفعه یک اتفاقی میافتد، یکی مریض میشود، یکی دعوایی میشود در خانوادهشان، داستانی درست میشود. بعضی وقتها ما را با کارهای خوب مشغول میکند. این هم بدبختی پایگاه بسیج، هیئت. وگرنه آدم حسابی وسط شلوغترین کارهایش هم که باشد، اشکش به راست، حالش به وسط قلقل و وسط جنگ هم که باشی، هنوز حالت خودش را دارد. چگونه تو یک خورده سرمان شلوغ میشود، چهار نفر کاری به آن میسپارند. محال است نماز و همه عالم. همش باید دائم خودشان از من کنار بکشم و تا یک دقیقه بتوانم با خدا حرف بزنم. عالم هم که ریختند سرت، باز هنوز فضا روزنه داری. من که بابا حرف بزنی، تو یک کار کن. آن مشغولات نکند. بنده بدم میآید. مشغولیت استند بدم میآید.
«نکنه دید من بهت پشت کردم؟» چقدر خدا بعضی وقتها با ما شفاف حرف میزند. پشت میکند. و چقدر خطرناک. در و دیوار دنیا. تکلیفات چیست؟ خدا ازت چه میخواهد؟ ببین پشت کنی، در را بالکل برایت میبندند ها. فهمیدی؟ جدی نگیرید. پشت کنی، بیمحلی کنی، دیگر «سلبتنی مناجاتک». حالی پیدا کنی، بیرونت میکند. «لعلک وجدتنی فی مقام الکاذبین فرفضتنی.» دروغگو. خالیبند. خالیبندم. بلاک کردی. یا صاحب الزمان کجایی؟ فدات بشوم. تو که راست سر وقتش برسه، به خودت نشان میدهم تو چی هستی. طلبهها جمع شدند. یکی از یک گروهی از مقدسنماها خودشان را انتخاب کردند. ده نفر مثلاً دیگر اینها آس بودند. توی این هلو. باب تشرف خدمت امام زمان به روش باز میشود. روانه کردند، رفت و شب توی راه خوابش برد. در خواب دید که بردندش توی قصر مجلل و دوشیزه مکرمه هم آوردند و جمال دلربا. همه چیز فراهم. بفرما وارد اتاق شد. تا وارد اتاق شد و خلاصه دلی از عزا بیرون بیاورد، صدا آمد که حضرت ولی عصر پشت در. در عالم رویا. امام زمان پشت در. صدایت میکند. گفتند امام زمان منتظرند. الان در چه حالی هستم؟ از خواب پرید. آقا فهمیدم بعضی وقتها لطف تو خواب نشان بدهند. صحنه واقع. نه این مقام کاذبین بخاریبند. واقعاً کم است کسی راست بگوید. خدا خدا گفتنش خالیبندی نیست. از توی دلش دارد صدا میآید.
چند تا شد؟ یکی، دو تا، سه تا، چهار تا. «لعلک رأیتنی غیر شاکر لنعمائک فحرمتنی.» نکنه دیدی من شاکر نعمتهایت نیستم، من را محرومم کردی؟ شاکر نعمت نیستم. اینهایی که دادی خرج هوا و هوس خرج بکنیم. یک کسی آمده توی فضای حالا مثلاً غذای مذهبی و اینها خدماتی داشته. خدا یک عزتی بهش میدهد. خب خدماتی کردی. خدا یک اجری بهت داد. عزت بهت داد. حالا از این به بعد با همین عزته را خرج کنی. بیایم احترام بگذارم. این غیر شاکر است. همش سنگ است در راهش. تا میخواهد آدم خوبی. ما نمیآید. همش نمیدانم از کجاست. مناجات کن. مبتلا به یکی از همین یازده دوازده. مگر اینکه واقعاً تقدیرش نباشد که بیاید. علی هذا. مسائل فراوان. از هیئت رفتن و حرم و زیارت و اینها گرفته تا بالاتر قرآن خواندن ماه رمضان. گرفته روز دهم، دوازدهم روز دو سفر نمیتواند بخواند. از آلت بلیت. آلت گرفتاری هی پیش میآید. نمیدانم چرا خدا نخواست. خاک بر سر. خدا خواست، دکت کرد. خدا. خدا آنجا چه میکند؟ مفتی قبول. محصولی نمیآورد. روایت دارد: خدا نگاه میکند ببیند مالش وقتی دست کی بیاید، از طریق او به دیگران میرسد. بعد پیدا میکند کسی را میبیند که تا وقتی که به او میدهد، از واسطه او به خیلیها میرسد. بعد کمکم دارد از علمش گرفته. یک مدت آدم میبیند چه برکاتی میرسد. چه کتابهایی، چه سخنرانیهایی، چه جلساتی. کلاس بگذاریم. تکتک اینها دوست دارم توی آن دو سه جلسه بمانم. حیف که وقت کم است. جلسه آخر. احساس میکنم که دارید با کلام امام سجاد خیلی حال میکنید و احساس میکنم که باید یک خورده تشنهتان بگذارم. خیلی هم سیراب بشوید دیگر. یک گوشهای از دعای ابوحمزه است. خبرهایی از اولش که شروع میشود، تکه به تکه یک گوشهای از عالم دارد. امام سجاد. رزمندهها هر شب. تقریباً چهل دقیقه طول میکشد. چهل و پنج. سریع بخوانم. «فقصیتنی من مجالس العلما.» نکنه میبینی من اهل مجلس علما نیستم، من را دکم کردی؟ خیلی انسان، خیلی آدم، خیلی بد. احترام حفظ کردم. خیلی انسان ساده است. این قدر سریع گول میخورد. دو تا جمله یاد میگیرد، فکر میکند باسواد است. خیلی انسان ساده است. خیلی خیلی زود گول میخورد. خدای ما چه کار کند با ما که این قدر زود گول میخوریم. چقدر نعمتها را پشت در نگه داشت و چون میدانست اگر بدهد، گول میخوریم. چقدر شد. امام زمان را خدا گفت: باید به زبان من ببینی. این توی حرم آقا. در حرم ببین فکر میکند چه خبر است. چقدر نعمتها را پشت در نگه داشت. فقط ما سادهایم.
خدا رحمت کند مرحوم آیت الله میلانی از بزرگان مشهد. از شخصیتهای فوقالعاده. از عرفای نامی. سید محمد هادی از شاگردان آقای قاضی بوده ایشان. مجالسی که هادی میلانی، حضرت آیت الله العظمی میلانی حضور داشتند. کسی مثلاً بالای منبر بود، حاج آقا پایین منبر نشسته بودند. منبری اسمی از حاج آقا میآورد، میگوید: مثلاً در محضر بزرگ مرجع جهان تشیع مثلاً حضرت آیت الله العظمی میلانی هستیم. بعد چند ثانیه. دوباره بچگیهایم. تو که همان محمد هادی کلاه نمدی هستی. درسته؟ گول میخوریم. از مجالس علما کمکم جدا میشویم. من بیایم پای درس فلانی بنشینم. این آقا در فلان جای مطلبش سوتی داده است. از طرف من به او بروید، بگویید فلانی گفت: «برو خودت را درست کن.» مجالس علما. خاک بر سر. همین همینها را داری نگاه میکنی که محروم میشوی. همش. دو سه جلسه توپول. سریع صحبت کنیم. یک دانه اینها. من مبتلا هستم. اکثراً شما که خوبید. من خودم. آرام آرام صحبت میکند. خوابم میگیرد. خیلی طولانی است. لفتش میدهد. خیلی صدای کت و کلفتی دارد. صدای بچه زیاد میآید. طلوع خیلی گرم. خیلی جنس ناخالص را جور کنم. مجالس علما که دیگر پنج ثانیه. مجالس علما را رها نکنید.
«لعلک رأیتنی فی الغافلین فمن رحمتک آیس.» پناه بر غافلم. از رحمتت مایوسم. حافظ. انگار، انگار نه انگار چه خبر. گربه طلبه بود. خیلی وسواسی. کوچکترین چیزها گیر. حومه کوچههای اطراف. باد نزده باشد. خیلی دیگر روی مخ دارد پیادهروی میکند. آقا رفته بود حمام. خیس. سگ را خیس کردم. پرتش کردند توی اتاق. میچرخید بالا پایین، در و دیوار. این هم خیس. آمد. ان شاء الله گربه حرف بزنم. صدات کنم. داد بزنم. «لعلک رأیتنی آلف و مجالس البطالین فبین و بینهم خلیتنی.» مجالس باطل. با اهل باطل. مجالس بیخود. بین من و اینها خلوت کردی. گفته که شما با هم باشید. چهار تا مجلس درست حسابی نمیروم. با هر کی مینشینم اساماس است و همه تفریحاتمان همین است. همه دور همنشینیهایمان همین است. دور همنشینی فقط به معنای همینهای اینجوری مجلس دیگر. یک مجلس توی اینترنت که هست. با بدترین مشغول چت هستم. یا چه میدانم فیسبوک، توییتر. خدا نیست. آدم درست حسابی نیست. با بدترین. بین تو و اینها خلوت کردم. گفتم: تو وقتت با همینها باشد. مسجد شب ماه رمضان میگوید حال ندارم ولی الان پنج ساعت حال دارد بنشیند پایین اینترنت. خیلی خوابت میآمد. از بس که خارج نیستی، برطرف کنی. نزدیک حرف زدن. خدایا من اینجور، آنجور دیگر درست کن. با شکست آنجا همراه است. شفا میگیریم. ماها بفهمیم، بخوانیم.
«لعلک تحب ان تسمع دعایی.» دوست نداری صدایم را بشنوی. دست دراز کردن. بس که سرت داد زدم. بس که در خانهات آمدم. بس که طلبکارانه آمدم. خداوکیلی صدای ما در عالم بالا چه شکلی میپیچد؟ با چه رنگی؟ آخرش هم اینجور. این همه زیارت عاشورا خواندیم، چله گرفتیم. این همه حرم رفتیم. این همه خرج دادیم. اینها صداهایی است که کمکم، کم محروم میشود. «من الاصوات الحمیر.» صدای خر مانند. این شکلی. عربده. مدینه چند روز قبل خیلی بهم چسبید. این روایت امام صادق علیه السلام فرمودند که: «وقتی مخالفین ما محرم میشوند سمت مکه، محرم میشوند. احرام میبندند. خب اولین چیزی که در احرام است تلبیه است. لبیک اللهم لبیک. لبیک اللهم لبیک.» که میگویند پیش خدا. صدای اینها از صدای خر بدتر. در عالم معنا. صدای اینها که میپیچد، همه گوشهایشان را... لبیک اللهم لبیک. نمیخواهم بشنوم.
نکنه نمیخواهی صدایم را بشنوی؟ صدایم را دوست نداری؟ یکی از بزرگان مشهدی وقتی خدمتش بودیم، شما گفتش که: «امروز آمدم دعا بخوانم، شروع کردم به دعا خواندن. برگشتم گفتم: خدایا اگر دوست نداری صدایم را بشنوی، من خفه میشوم.» خاطره شما را ناراحت. آدم برود در حرم امام رضا این را بگوید. چقدر حال قشنگی است. میشکنی. چه حالی پیدا میکنیم؟ میشکنیم.
چهار. «لعلک بذنبی و جریرتی کافئتنی.» نکنه با گناه هم داری من را مکافات حیایی. من نکنه به بیحیایی دادی من را مجاز. خیلی خیلی خیلی بیچشم. یکی از بزرگان قوم میفرمود: «تو در مورد کسی غیبت داری میکنی، خیلی داری بد و بیراه پشتت وایساده.» حالا مخالفت کسی را بکنی که از شش جهت تو را احاطه کرده. چقدر بیحیایی. قشنگ صریح دارد. کدام دعای بعد از زیارت امام رضا میگوییم؟ استغفرک استغفار حیا. استغفار میکنم. استغفار حیا. آدم. آدمی که آن بیحیایی را کرده. خداوکیلی به کسی فحش دادی؟ اتفاق افتاده یک همچین حالتی؟ یا نه؟ یک نامردی در حقش کردی که مردانگی مشتی در حقش کرده. آدم دیگر در دلش هم چیزی نیست. کینهای هم نیست. محبتش هم هست ولی دیگر رویش نمیشود این را ببیند. بیحیایی محرومم میکند. تا یک قدم میخواهم بیایم، مانع میآید سر راه. الله اکبر. یاد این روایت مجلس زلیخا. یوسف را دعوت به گناه کرد. گفت: «هیت لک.» در روایت دارد که: «آن اولی که خواست پیشنهاد بدهد، طاقچه خدای من است. خواستم نبیند من چه گناهی دارم. ربی که من را از تو چاه بیرون کشیده، دارد میبیند.» از اینجا دیگر شفا. از اینجا دیگر باید دلت حرف بزند. دواها را فهمیدی چیست؟ داروها را شناختی. خود این داروها هم رفتن سمتش باز معلوم نیست خوبت کند. داروی باید هم اینها را استعمال کنیم ولی این شکستگی. شکستگی.
دیگر از اینجای کلام امام سجاد است. هجر اسماعیل. چند روز قبل. سنیهایی که بغل ما بودند، اینها نگاه میکردند. یک لحظه خیلی دلم برای اینها شکست. چقدر اینها بدبختند. امام سجاد ندارند. صحیفه سجادیه ندارند. مناجات ندارند. چه لطفی خدا به ما کرده. زبانمان با زبان معصوم باز حرف زدن. واقعاً چه محرومیتی است اینها که دعای ابوحمزه ندارند. «فان عفوت یا رب فکثیراً ما عفوت.» تو اگر ببخشی، خیلیها را بخشیدی تا حالا. «مجازات المسلمین کرمت.» خیلی بزرگتر. گفتم من خودم فهمیدم فلان گناه را کردم. مجالس علما نرفتم. مجازاتم کردی. بیحیا بودم. مجازاتم کردی. قبول. من فهمیدم اینها دارو است. «و حلمک مقصرین.» خیلی بزرگتر از این است که به خاطر یکی یک غلطی کرده، داری من را میزنی. محرومم میکنی. تو که بزرگتر از این حرفها هستی. «فانا ائذ بفضلک حار المنکر.» من فرار کردم به سمت تو. «متنجزما وعت من الصف من احسن بک قد غفور رب کریمه.» «الهی انت اوسع فضلاً.» تو فضلت خیلی وسیع است. «اعظم الله.» نداره توی عالم صبور. تو خودش نمیریزد. تحمل نمیکند. «من انت غایسنی بظلم.» تو میخواهی من را با ظلم مقایسه کنی؟ آخه بگویی تو فلان کار را کردی محرومت میکنم. من چه هستم تو بخواهی من را مقایسه کنی؟ «او ان تسدنی بخطیتی.» میخواهی با گناهم من را دکم کنی. من ارزش زدن ندارم. ارزش زدن ندارد. «فما انا یا سیدی و ما خطری.» من خودم شکستگی میبینی. اینها شفا. اینها را اگر بفهمیم، شفا. مزه مزه کند اینها را دل. بچه بودم با پدرم خیابانهای کرج میرفتیم. یک معتادی برگشت یک فحشی به ما داد. آمدم سمتش. ارزش زدن ندارم.
«اشفعنی بفضل فضلک و تصدق علیّ بسترک.» ببخش و تصدق علیه صدقه با پوشاندن من را تحویل بگیر. با خوشرویی بیا. به جای اینکه من را توبیخ کنی، با خوشرویی. تو شأنت این است. من شهرم کردنه، بخشیدن، گرفتن. تو شهرت عفو کردنه. «سید انا صغیر الذین ربیته.» کوچکی هم که تو بزرگش کردی. خودش به عکس نوزادیاش نگاه میکند، خجالت میکشد. تا چند سال دوباره. من کارم این بوده خود را نجس میکردم. باید میآمدم نجاست را از من کنار میزدم. میشستم تمیز. چی؟ قطره آب است در رحم که سراسر تاریکی است و تو صورتگری کردی برای من. نقاشی کردی. با چه ضعفی من را بیرون کشیدی؟ اولی که بچه به دنیا میآید، توان ندارد. مگس روی صورتش مینشیند، توان ندارد مگس را بردارد. تازه الان ضعیفترم. من کجا؟ امام رضا کجا؟ تو من را آوردی. تو دست من را رساندی به این ساحت. «و ضعیف الذی قوت.» من اهل این جهانم بودم. «و حقیر الذی رفعته.» من همانیام که خیلی پست بودم، تو من را بالا کشیدی. بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند. بالا کشیدی. «و خائف الذی آمنته.» گدایی. من همانی بودم که ترس داشتم، تو به من امنیت دادی. «و جائع الذی اشبعته.» هر وقت گرسنه شدم، تو من را سیر کردی. «و عطشان الذی ارويته.» هر وقت تشنه شدم. «والعار الذی کسوته.» من همانیام که تو من را به دنیا آوردی. لختم. از دنیا میروم. «بل فقیر الذی اغنیته.» من همانیام که خیلی پست بودم، تو من را بالا کشیدی. من همانیام که خیلی پست بودم، تو من را بالا کشیدی. بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند. بالا کشیدی. «و خائف الذی آمنته.» گدایی. من همانی بودم که ترس داشتم، تو به من امنیت دادی. «و جائع الذی اشبعته.» هر وقت گرسنه شدم، تو من را سیر کردی. «و عطشان الذی ارويته.» هر وقت تشنه شدم. «والعار الذی کسوته.» من همانیام که تو من را به دنیا آوردی. لختم. از دنیا میروم. «بل فقیر الذی اغنیته.» من همان گدای بینیاز کرده. پس ضعیف قوت راه رفتن نداشت. دستم قوت تکان خوردن نداشت. «و دلیلیم الذی اعززته و مستقیم مریضی الذی شفیته.» مریضام که تو من را شفا دادی. «و سائل الذی اعتیته.» من همان گداییام که تو دستم را پر کردی. من همان گدای گناهکاریم که چه گناههایی. من را جلویش را گرفتی. نگذاشتی همه جا پخش شود. آبروی من را ببرند. من همان کمیام که تو من را زیاد کردی. «و المستضعف الذی نصرته.» همان ضعیفی هم که تو من را کمک کردی. «بدترین بی پناهیام که تو به من پناه دادی.» «فلک الحمد.» «و انا یا الذی لم استهیک فی الخلا.» نسبت به تو حیا نداشتم. «بین دیگرانم مراقب تو نبودم.» همه حواسم به این بود یک وقت دیگران ضایع نشوند. اصلا مراقب تو نبودم که یک وقت جلو تو ضایع نشوم. کاری نکنم از چشم دیگران بیفتم. «فعل صاحب الدواه العظمی.» من همانیام که خیلی بدبختی دارم. «انا الذی علی سیدی انا الذی اسیت جبار السماء.» من با «انا الذی اعتیت و علی المعاصی جلیل الرشا.» من همانیام که برای اینکه به گناه برسم، حاضر بودم رشوه بدهم. «انا الذی حین بشرت بها خرجت الیها.» همانیام که تا به گناه بشارت دادند، دویدم به سمت گناه. «انا الذی امهلتنی فمر.» من همانیام که هی به من مهلت دادی، حالم نشود. «و ملت بالمعاصی فتدیت.» هی گناه کردم. دیگر از حد خارج شدم. «فسقتنی من عین.» من را از چشم خودت. بازم مهلت بده. «معاصی جن.» کمکم دیگر فکر کردم گناهها عاقبت بدی نمیآورد. «حتی ربوبیت کجهد.» گناه میکردم. قصد نداشتم باهات گل آویز بشوم. ارزشی قائل نباشم. «بلال عقوبتک متعرض.» آدم جسوری نبودم بگویم خدا هر بلایی هم سرم میآورد بیاید. برایم مهم نیست. متقابل. اینجور نبود که از وعدههایت باکی نداشته باشم. غلط کردم. فریبم داد. قصد جنگیدن نداشتم. هوای نفسم بود. غلبه کرد. «علیها شقوتی.» خاک بر سرم بود. من را میثم برد. مغرور شدم به اینکه تو میپوشانی. گفتم گناه میکنم. میپوشاند. اشکال ندارد. کسی نمیفهمد. «فقط اسیتک و خالفتک بجدّی.» با همه تلاشم با تو مخالفت کردم. با همه وجود باهات مخالفت کردم. «فالعان من عذابک من یست.» الان چی؟ غیر از تو من را نجات میدهد؟ فردا وقتی بریزند سرم، هرچی بخواهد حساب خودش را بکشد. تو این عالم. همه موجودات عالم حساب بکشند. از من حساب بکشند. «تو ما را تلف کردی. خرج گناه کردی. اگه تو رشته تو را از من ببری، من به کجا وصل بشوم؟» «تو عصو عطا علیه عطا علی ما احسن کتابک من عمل.» ای وای از این نامه اعمال که هر چی بود توی آن. «الذی لولا ما ارجو من کرمک فصحت رحمتک و نهیک عن القنوت لقنط عندما اتذکرها.» اگر نبود امیدی که بهت دارم، اگر نبود وسعت رحمتت، ناامیدی. همین که من میدانم یک همچین پروندهای دارم، ناامید میشدم.
«یا خیر من دعاه و افضل من لجاه.» بهترین کسی که تا حالا خوانده شده. بهترین کسی که بهش امید دارد. «اللهم اسلام.» جان حرف اینجاست. هیچ دستگیرهای ندارم غیر از همین. چند تا دستگیره دارم برای اینکه نجاتم بده. یکی این است که من به اسلام دست انداختم. به دینی که تو دوستش داری. «و به حرمت القرآن اعتمد علیک.» «و بحبی للنبی الامی القرشی الهاشمی العربی التهامی المکی المدنی صلواتک علیه و آله.» تو به پیغمبر میدانم اصلا ارزش نجات ندارم. فقط به یک چیز امیدوارم. من را نجات بده. همین که من حسین را دوست دارم. من اینها را دوست دارم. هر غلطی هم کردم. هر گندی به بار آوردم. یا امام رضا دوست دارم. به خدا دوست دارم. خیلی خستهام. همین هم میدانم به دادم نمیرسد. به دردم نمیخورد.
یا امام رضا امروز روز آخری است که این بچهها. دقایق آخر. ساعات آخر. وقت خداحافظی. وقتی که آمدم، تو به استقبال من آمدی که حالا از رفتنم ناراحت بشوی یا نه؟ نکنه اصلا از آمدنم خوشحال نشدی؟ هستند کسانی که امام رضا دلشان تنگ میشود، اینها زیارت میآیند. آقا خوشحال میشود. من اهل این حرفها نیستم. یا امام رضا جز خودت دستاویزی ندارم. فقیر و خسته به درگاهت آمدم. فقیر خسته به درگاه آمدم. رحمی که جز ولای توام هیچ نیست. دست شکسته بالتر از من میان مرغان نیست. دلم خوش است که من کبوتر حرمم. کبوتر زخمیات هستم. یا امام رضا ای ضامن آهو. یا امام رضا به من هم پناه بده. سر من را آغوش. مگر کمتر کفتر. رضا جان. دستی بکش تو بر رضا جان. ببین چقدر روحم مریض است آقا. یک دستی. یک نظری بینداز. من را شفا بده آقا. خیلی مریض. بیاید پیش بزرگترین دکتر عالم. بازم برگردد. بازم با مریضی برگردد. وای. ببین همه اعضا و جوارحم آلوده است. به چه عضوی بنازم؟ دست و پا و چشم و زبان. همش آلوده است. روحم فقط دلخوشی این است ته دلم یک نور سوسو میزند. محبت امام رضا است. همین بگیرد. روز آخر است یا وقت خداحافظی. آقا نمیدانم بودی تو این مجالس؟ اینکه بعضیها با همدیگر قهرند مثلا. مجلس ختمی است. دو نفر با هم قهرند. وقتی این وارد میشود، آنی که باهاش قهر است توی مجلس است، بهش محل نمیگذارد. وقتی بعضیها میآیند وساطت میکنند، میگوید دارد میرود. لااقل بیا پشت سرش مردم حرف نزنند. چیزی نگویند. یک دو دقیقه ببینش. دارد، داری میروی آقا. لحظه آخر دیگران نگویند اینها با هم. امام رضا راهش را بلدی چیست؟ راهش این است: اگر بدانم هیچ راه دیگری به این راه متوسل میشوم. یا امام رضا راهش چیست؟ اگر هیچ راهی نداشته باشد، قسمت میدهم به پهلوی شکسته مادرت. آقا جانم. این یکی را بگویم دیگر نمیتوانی ردم کنی. یا امام رضا. دلهای شکسته. دلهای زخم خورده. نمیدانم بغض گلوته. غم رفت. غم جدایی. این شب آخر با امام رضا اینجور حرف بزن. این داستان را بگویم بدانی چه کار باید بکنی در این حرم. اگر راه دیگری جواب نداد، این راه را انتخاب کن.
نقل شد سالیان غرب. دو تا برادر راهی بودند سمت مشهد. یک برادر. یک برادر فاسد. خیلی اهل اذیت و اهل کاروان. از دستش عاصی شدند. در بین راه سکته کرد. از دنیا رفت. این برادر صالح جنازه برادر را برد مشهد. گفت: «برویم آنجا میرویم بدن را حرم دفن کنیم.» بدن را کردم. خیلی در فکر این بود. الان این برادر چه وضعی در عالم برزخ. در حرم امام رضا دفن است. برایش خاصیتی داشته یا نه. در همین فکرها بود. بعد چند شب خواب برادر را دید. برادر آزاد شد. گفت: «خداروشکر خوبم ولی اولش خوب نبود.» بدن. داستان چیست؟ گفت: «برادر وقتی از دنیا رفتم خیلی تحت فشار بودم. خیلی در شکنجه بودم. حتی وقتی غسلم میدادند، آب را روی تنم ریختند، دادم بلند میشد از شدت آتش بدنم. بردند دور ضریح طواف بدن. فست فود سابق سه دور طواف میدادند. میت را همین که وارد شدیم، آمدیم برای طواف. دور نگاهم به امام رضا افتاد. صدا زدم: یا امام رضا. آقا بدنم پر درد است. صدا زدم، جواب نداد. محلم نگذار. ای وای از جواب ندادنت. بخواهد جواب ندهد. چقدر بدبختم من. رئوفم دکم میگوید. دور دوم شروع شد. با التماس بیشتری صدا زدم: یا امام رضا. بازم جوابم را نداد. پیرمرد اهل باطنی نشسته آنجا. دید دارم داد میزنم. گریه میکنم. دارد دور سوم و دور آخر میرسد. این دور آخر اگر جواب ندهد، ببرند من را بدبختم. شب آخر است.» میگوید خیلی ناامید شدم. دور آخر دارد شروع میشود. پیرمرد صاحبدل گفت: «راهش چیست؟ بگو به حق پهلوی مادرت.» گفتم: «امام رضا برگردان سمت من.» همین که نگاه کرد، همه دردهایم خوب شد. تو را به پهلوی مادرت. جانم. فقط یک نگاه. ماه رمضان دارد میآید. مریضم. عرضه ندارم از این سفره استفاده کنم. به مریض نمیدهند اینجور طعامی را. دیدی در دعای ابوحمزه فرمود: «این مریضیها را دارم. من را محروم میکنی. نمیگذاری.» با میخواهم این ماه رمضانی دیگر باهاش رفیق. ولی میدانم این مریضیها نمیگذارد. فقط یک نگاه. حل است آقا. گفتند آقا باید خوبت. گفتند پشت پنجره فولاد شفا میدهی. آقا بدنم پر زخم است. روی هم فالوده. از بوی تعفن، بوی گناه میدهم. تمیز بگویم اینجور قسم بدهم. میترسم به خدا امام رضا قسم بدهم ولی دیگر کار وقتی خیلی پیچ میخورد، اینجوری است. لحظهای که مادرتان لباس تمیز تن کرد. لباس میپوشید. خون جدید و ای جانم ای جانم. خود امام رضا روضهخوان مادرش بوده. راوی میگوید: «مشغول سخنرانی بود در مقام اهل بیت. امام رضا سخنرانی میکرد. بعد فرمود: ما اهل خدا دستور داده هرکی در خانه ما میآید، باید احترام ما را حفظ کند.» اشک امام رضا جاری شد. سه بار فرمود: «و به خدا ما را شکستند. به خدا پشت در. به غربت مادرم را شکستند.» جای همه تان. علی. مدینه. شاید هیچ نرفته باشید. مدینه. برایت تعریف کنم چه شکلی است. از سمت قبرستان بقیع وقتی میخواهی بیایی توی مسجد النبی یک دری است به اسم باب جبرئیل. سوال این در چیست؟ میگویند باب جبرئیل است. میگویی باب جبرئیل. میگویند آخه هر وقت جبرئیل میخواست پشت این در وایمیستاد. در میزد. اجازه میگرفت. همین که در را رد میکنی، میبینی یک در کوچکی روبهرویت است. یکی در چیست؟ میگویند این در خانه فاطمه است. دیگر آنجا لازم نیست کسی برایت روضه بخواند. خودت صدای سیلی را میشنوی. خودت بوی دود را احساس میکنی. خودت رد را روی زمین میبینی. خودت صدای فاطمه را پشت در میشنوی. «لا یا صاحب الزمان.» سوغاتی کربلاست این روضه. با سوغاتی کربلا. مدینهام که رفتیم هم مدینه کربلا بویش در مجلسمان بپیچد. امام رضا تحویل بگیرد. باران کربلا بودیم. مرحوم شیخ عبدالزهرا از منبریهای بزرگ کربلا بود. روضه حضرت زهرا میخواند. یام فاطمیه. میگفت: «یک شب آمدم بالا. من اینجور گفتم. امروز صبح خواب دیدم. میخواهم این خواب را برایتان تعریف کنم. خواب امام حسن و امام حسین را دیدم. به من فرمودند: عبدالزهرا چرا فاطمیه روضه ما را نمیخوانی؟ گفتم: آقا روضه فاطمیه.» فرمودند: «وقتی وقتی که مادرمان بین در و دیوار بود، قصههای بابا مان را هم بستند. حال ما را برای مردم تعریف کن. ما ماندیم به مادرمان کمک کنیم یا به یک طرف مادر و یک طرف بابا را میبرند. دست شکسته. یک طرف بسته. این طرف بابا به سر ندارد. این طرف مادر به سر ندارد. یا زهرا.»
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. (صلوات)
فعلی الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
برای بحث اسم و ذکر، مثالی که میشود زد، مثال گردو است. یک گردو لایههای مختلفی دارد. پوستی که دورش هست، پوست خیلی چغری است که باید از آن عبور شود. دوباره به پوست محکمتر میرسیم. باید شکسته شود تا دوباره به یک لایهی خیلی نرمی روی مغز گردو برسیم. گهگاهی لای وسط گردو هم باز دوباره مانعی است. میتوان تشبیه کرد به همین مراحل عبور از اسم به ذکر. هر چقدر ظاهر شکسته شود، به درونش نفوذ پیدا شود. نکته خیلی مهمی که از این مسئله استنباط میشود این است که راه ورود به باطن، شکسته شدن و شکست خوردن و ایجاد شکست است.
درباره ذکر فرمود که: «ذکر کار اهل خشیت است.» یعنی این در آنها شکستی ایجاد میکند. این شکست باعث میشود که به ذکر برسند. در بعضی آیات قرآن هست، "و کتاب ذکر" سرتاسر. ولی در سوره مبارکه قاف اینجور مطرح میکند: «فذکر بالقرآن من یخاف وعید.» به وسیله قرآن کسی را تذکر بده که از وعدههای من میترسد. یعنی خود قرآن باز برای چه کسانی ذکر است؟ برای کسی که اهل ترس است. کسی اهل ترس نباشد، همین قرآن برایش ذکر نیست. وقتی ذکر نشد، شفا هم نمیشود. در سوره مبارکه اسرا، تعبیر زیبایی که دارد فرمود: «این قرآن شفا و رحمت للمؤمنین و ما یزید الظالمین الا خساراً.» خیلی تعبیر عجیبی است. این شفا است، ولی برای ظالم نه تنها خسران، بلکه هی بر خسرانش اضافه میکند؛ چون فقط همین ظاهر را میگیرد. این گردو با این پوست هی بر دوشش حمل میشود. هی بارش اضافه میشود، میخورد، بخشی از بدنش شود. اینها همه را در کوله بارش، در ساکش، در چمدانش هی حمل میکند و وزنش سنگینتر میشود.
کسی اگر با قرآن اینجور برخورد بکند، هر چه از قرآن بیشتر میخواند، بیشتر از خدا دور میشود. اگر اهل اسم باشد، بارش سنگینتر میشود. راه توبه اش دورتر میشود. قرآن لعنش میکند. خیلی عجیب است. قرآن میخواند، قرآن نفرینش میکند. اگر نمیخواند، نفرینش نمیکرد. این آدم قرآن میخواند. همین که شروع میکند به خواندن، قرآن نفرینش میکند. اگر این نخواند، رابطهاش با قرآن صمیمیتر است. راه در حد اسم ماندن خیلی خطرناک است. شفا از آن حاصل نمیشود. ممکن است مریضی سنگینتر شود.
برای خارج شدن از شکسته شدن، ترس میخواهد، خوف میخواهد، خشیت میخواهد. باز جای دیگر میفرماید که: «و ما یتذکر الا من ینیب.» در سوره مبارکه غافر، متذکر نمیشود مگر کسی که اهل انابه باشد. دائم چشمش به سمت خدا است، دستش سمت خدا دراز است. اگر آدم توانست از ظاهر عبور بکند، این هسته را و پوستش را بشکند و به آن مغز برسد، این اهل مغز میشود، اولوالالباب میشود.
مروری بر آیات قرآنی داشته باشیم، بیاییم در اصل بحث جلسه آخر بحث را جمع بکنیم. این بحث خیلی دامنه دارد. یعنی الان میخواهم فقط اشارهای به آیات قرآن بکنم. فرمود که: «و ما یتذکر الا اولی الالباب.» اهل ذکر نیست مگر کسی که اولوالالباب باشد، اهل مغز باشد. اهل مغز کیست؟ کسی که اهل ظاهر نیست، اهل مغز است. در هر داستانی به لبش نگاه میکند، به مغزش نگاه میکند. کسی در هر داستانی به سطح نگاه میکند، آن چیزی که ظاهر است را میبیند. اهل اسم است.
اولی الالباب؛ اگر کسی مرض را شناخت، دارو را هم شناخت، در کنار دارو شکسته هم شد، شفا پیدا میکند. بدون استثنا، اول مرض را بشناسد، داروی این مرض را هم بشناسد. در کنار این دارو، اهل شکسته شدن هم باشد، خودش را بشکناند. دعای ابوحمزه ثمالی، امام سجاد (علیه السلام) یکی از بزرگترین مرضهای عرفانی را مطرح میکند. یکی از سرطانهای روحی. بعدش دوای این درد را، بعدش برویم در متن ببینیم چه میگویند. حضرت طبیب ساعد منور حضرت زین العابدین. (صلوات بفرستید.)
«الهی مالی اقمت الصلاه بین یدیک و ناجیتک، القیت علیّ نعاساً اذا انا صلیت و سلبتنی مناجاتک اذا انا ناجیت.»
خدایا من چه مریضم؟ مالی؟ من چه مریضم؟ چرا اینجوری است؟ هر وقت با خودم میگویم دیگر آماده شدم، دیگر موانع برطرف است. این را که میگویم احساس میکنم خیلی آمادهام، خیلی سرحالم، خیلی قبراقام. دیگر من اهل گناه نیستم، دیگر من فاصله گرفتم. این اردو را که آمدم، دیگر تمام است. آمادهی آمادهام. من واقعاً دیگر آمدهام، هیچ غیبتی نکنم. سراسر شور و اشتیاق. من که گناه نکنم. داستان را درست میکنم. قبل تابستان چه برنامههایی داریم برای خودمان. این مریضی من است. این سرطان من است. از اینجا راه میافتم بروم حرم. خیلی سر حال امشب را دیگر تا صبح میمانم حرم. نیم ساعت خسته شدیم. سرطان دیگر نیست، نیست سرطان. خدایا همه مریضیهایمان را حداقل اگر خوب بشویم، حداقل در این دنیا همه مریضیهایمان را به ما نشان بده. با اول مردن آدم تازه بفهمد چه مریضی داشته. راه برگشتن هم خیلی بدبختی است. خدا نیامده برای من مرض نوعی بگذارد. این مریضی است که امام سجاد ناله میزنند ازش در دعای ابوحمزه.
تا حال مناجاتی پیدا کردم، یک دفعه زنگ میزنند: آقا فلان اتفاق افتاده، برگرد. آدم میرود. در بسته است. این هم هست دیگر. مناجاتک. آدمهایی که خیلی مشغولیت دارند، آدمهای مریضاند. مشغولیت نسبت به عبادت در وقت سرطان. آدمهای خوب معمولاً کار پیش نمیآید که اینها بروند اول وقت نماز. آقای ملکی تبریزی در کتاب المراقبات، به نظرم آنجا میفرمایند، جای دیگر دیدم میفرمایند که: «ولو یک رکعت نماز جماعت را اگر از دست دادی، برو ببین چه مرضی تو را محروم کرده است؟» رسیدی رکعت دوم. من فقط. زمین تا آسمان پر از طلا کنند دیگر نمیدانم نماز صبح و اینها که دیگر جا دارد آدم بستری بشود. نماز صبح قضا. حضرت امام، یک نماز شب از دست داد، از خود اذان صبح تا غروب گریه کرد. الحمدلله نمیدانم این حس در ما هست واقعاً بلرزیم از اینها، بترسیم یا نه. شفاخانه حضرت، پنجره فولاد که فقط مال دست و پا شکستهها نیست. که بخش ارتوپد نیست اینجا. اصلش این است که آدم تولید کند از این طلب مناجات. داد بزنی: «چه شد امشب من اینجور شدم؟ یک دفعه در حرم بودم، یک دفعه چُرتم گرفت، خوابم برد.» پا شدم حالا رفتم مسافت طولانی، بروم وضو بگیرم، برگردانم. اذان گفتند، نماز شب پرید. خدا. مناجات. «مالی مالی سلبتنی مناجاتک.» حرف دل. تواضع میکند، میگوید خود این حرف علامت سرطان است. خودش نیست مسلماً که نماز صبح قضا نشود سرطان است.
امام سجاد هم دوا میدهد هم شفا میدهد. وسط دعای ابوحمزه. تمامش کنیم. «مال کلما قلت قد صحت سریرتی و غرب من مجالس التوابین مجلسی و قدمی و حالت بینی و بین خدمتک.»
دارم رو مجلس هم، دارم مجلس توابین نزدیک میشود. حالاتم دارد به حالت آدمهایی که توبه میکنند نزدیک میشود. دارم مثل سگ پشیمان میشوم از گناه. چون حال آدم توبه کننده این است. حال آدم طائب این شکلی است. مثل سگ پشیمان است از گناه. نه پشیمانی. حالا یک غلطی کردیم. ای کاش تعارفی است پیش خدا. حالا کار خوبی نبود ما انجام دادیم. مثل سگ پشیمان است. مثل سگ دیگر. حالا عبارتش اگر خورده بازاری. حال آدم دارد به اینجا نزدیک میشود. باید چقدر چرخ و فلک بچرخد این آقا یک حالی پیدا کند؟ مناجاتک. پاشو پاشو پاشو پاشو برو. ملائکه همانجور که در حرم دیدید خادمها از این جاروهای دستهدار دارند میآیند، آشغالها را میاندازند توی آن. ملائکه هم از اینها دارند. بازیگر، شخصیت معروف آمد. چه اتفاقی افتاد؟ یک صدایی آمد. برخورد کنیم. فقط همین خواندن نباشد.
۱۱ تا، به نظرم اینجا حضرت داروشناسی میکند. «دارویی، سیدی لعلک عن بابک طردتنی.» یعنی اولین دلیل برای اینکه این حالات برای من اتفاق میافتد که اگر این برطرف، یعنی باید این را درستش کنم. داروی من درست کردن. «عن بابک طردتنی.» جنس بدم میآید از تو، خوشم نمیآید. از خدمتت بیرونم کردی. من را به عنوان نوکر قبول نکردی. خادم دربار تو. دلیل دوم: «لعلک رایتنی مستخفاً بحقک فأقصیتنی.» وقتی پای تو وسط میآید، شل میشوم. وقتی قرار است پول خودم و حق خودم را از دیگران بگیرم، انتهای فریادم، داد میزنم. ولی وقتی قرار است حتی تو را بگیرم. موسیقی در ماشین گذشته. وظیفه اتوبوس بودیم. به یارو گفتم: آقا نگه دارید برای نماز. نمازم دارد قضا میشود. گفت: واینمیستم. گفتم: خیلی خب. دیگر گفتیم بابا اگر ساکت از پنجره پرت میشد پایین. همینجوری بهش میگفتی این «سلبتنی مناجاتک» میشود. پیدا کند، میبرندش. یکی دو شب اول ماه رمضان خیلی کیف پول. یک دفعه یک اتفاقی میافتد، یکی مریض میشود، یکی دعوایی میشود در خانوادهشان، داستانی درست میشود. بعضی وقتها ما را با کارهای خوب مشغول میکند. این هم بدبختی پایگاه بسیج، هیئت. وگرنه آدم حسابی وسط شلوغترین کارهایش هم که باشد، اشکش به راست، حالش به وسط قلقل و وسط جنگ هم که باشی، هنوز حالت خودش را دارد. چگونه تو یک خورده سرمان شلوغ میشود، چهار نفر کاری به آن میسپارند. محال است نماز و همه عالم. همش باید دائم خودشان از من کنار بکشم و تا یک دقیقه بتوانم با خدا حرف بزنم. عالم هم که ریختند سرت، باز هنوز فضا روزنه داری. من که بابا حرف بزنی، تو یک کار کن. آن مشغولات نکند. بنده بدم میآید. مشغولیت استند بدم میآید.
«نکنه دید من بهت پشت کردم؟» چقدر خدا بعضی وقتها با ما شفاف حرف میزند. پشت میکند. و چقدر خطرناک. در و دیوار دنیا. تکلیفات چیست؟ خدا ازت چه میخواهد؟ ببین پشت کنی، در را بالکل برایت میبندند ها. فهمیدی؟ جدی نگیرید. پشت کنی، بیمحلی کنی، دیگر «سلبتنی مناجاتک». حالی پیدا کنی، بیرونت میکند. «لعلک وجدتنی فی مقام الکاذبین فرفضتنی.» دروغگو. خالیبند. خالیبندم. بلاک کردی. یا صاحب الزمان کجایی؟ فدات بشوم. تو که راست سر وقتش برسه، به خودت نشان میدهم تو چی هستی. طلبهها جمع شدند. یکی از یک گروهی از مقدسنماها خودشان را انتخاب کردند. ده نفر مثلاً دیگر اینها آس بودند. توی این هلو. باب تشرف خدمت امام زمان به روش باز میشود. روانه کردند، رفت و شب توی راه خوابش برد. در خواب دید که بردندش توی قصر مجلل و دوشیزه مکرمه هم آوردند و جمال دلربا. همه چیز فراهم. بفرما وارد اتاق شد. تا وارد اتاق شد و خلاصه دلی از عزا بیرون بیاورد، صدا آمد که حضرت ولی عصر پشت در. در عالم رویا. امام زمان پشت در. صدایت میکند. گفتند امام زمان منتظرند. الان در چه حالی هستم؟ از خواب پرید. آقا فهمیدم بعضی وقتها لطف تو خواب نشان بدهند. صحنه واقع. نه این مقام کاذبین بخاریبند. واقعاً کم است کسی راست بگوید. خدا خدا گفتنش خالیبندی نیست. از توی دلش دارد صدا میآید.
چند تا شد؟ یکی، دو تا، سه تا، چهار تا. «لعلک رأیتنی غیر شاکر لنعمائک فحرمتنی.» نکنه دیدی من شاکر نعمتهایت نیستم، من را محرومم کردی؟ شاکر نعمت نیستم. اینهایی که دادی خرج هوا و هوس خرج بکنیم. یک کسی آمده توی فضای حالا مثلاً غذای مذهبی و اینها خدماتی داشته. خدا یک عزتی بهش میدهد. خب خدماتی کردی. خدا یک اجری بهت داد. عزت بهت داد. حالا از این به بعد با همین عزته را خرج کنی. بیایم احترام بگذارم. این غیر شاکر است. همش سنگ است در راهش. تا میخواهد آدم خوبی. ما نمیآید. همش نمیدانم از کجاست. مناجات کن. مبتلا به یکی از همین یازده دوازده. مگر اینکه واقعاً تقدیرش نباشد که بیاید. علی هذا. مسائل فراوان. از هیئت رفتن و حرم و زیارت و اینها گرفته تا بالاتر قرآن خواندن ماه رمضان. گرفته روز دهم، دوازدهم روز دو سفر نمیتواند بخواند. از آلت بلیت. آلت گرفتاری هی پیش میآید. نمیدانم چرا خدا نخواست. خاک بر سر. خدا خواست، دکت کرد. خدا. خدا آنجا چه میکند؟ مفتی قبول. محصولی نمیآورد. روایت دارد: خدا نگاه میکند ببیند مالش وقتی دست کی بیاید، از طریق او به دیگران میرسد. بعد پیدا میکند کسی را میبیند که تا وقتی که به او میدهد، از واسطه او به خیلیها میرسد. بعد کمکم دارد از علمش گرفته. یک مدت آدم میبیند چه برکاتی میرسد. چه کتابهایی، چه سخنرانیهایی، چه جلساتی. کلاس بگذاریم. تکتک اینها دوست دارم توی آن دو سه جلسه بمانم. حیف که وقت کم است. جلسه آخر. احساس میکنم که دارید با کلام امام سجاد خیلی حال میکنید و احساس میکنم که باید یک خورده تشنهتان بگذارم. خیلی هم سیراب بشوید دیگر. یک گوشهای از دعای ابوحمزه است. خبرهایی از اولش که شروع میشود، تکه به تکه یک گوشهای از عالم دارد. امام سجاد. رزمندهها هر شب. تقریباً چهل دقیقه طول میکشد. چهل و پنج. سریع بخوانم. «فقصیتنی من مجالس العلما.» نکنه میبینی من اهل مجلس علما نیستم، من را دکم کردی؟ خیلی انسان، خیلی آدم، خیلی بد. احترام حفظ کردم. خیلی انسان ساده است. این قدر سریع گول میخورد. دو تا جمله یاد میگیرد، فکر میکند باسواد است. خیلی انسان ساده است. خیلی خیلی زود گول میخورد. خدای ما چه کار کند با ما که این قدر زود گول میخوریم. چقدر نعمتها را پشت در نگه داشت و چون میدانست اگر بدهد، گول میخوریم. چقدر شد. امام زمان را خدا گفت: باید به زبان من ببینی. این توی حرم آقا. در حرم ببین فکر میکند چه خبر است. چقدر نعمتها را پشت در نگه داشت. فقط ما سادهایم.
خدا رحمت کند مرحوم آیت الله میلانی از بزرگان مشهد. از شخصیتهای فوقالعاده. از عرفای نامی. سید محمد هادی از شاگردان آقای قاضی بوده ایشان. مجالسی که هادی میلانی، حضرت آیت الله العظمی میلانی حضور داشتند. کسی مثلاً بالای منبر بود، حاج آقا پایین منبر نشسته بودند. منبری اسمی از حاج آقا میآورد، میگوید: مثلاً در محضر بزرگ مرجع جهان تشیع مثلاً حضرت آیت الله العظمی میلانی هستیم. بعد چند ثانیه. دوباره بچگیهایم. تو که همان محمد هادی کلاه نمدی هستی. درسته؟ گول میخوریم. از مجالس علما کمکم جدا میشویم. من بیایم پای درس فلانی بنشینم. این آقا در فلان جای مطلبش سوتی داده است. از طرف من به او بروید، بگویید فلانی گفت: «برو خودت را درست کن.» مجالس علما. خاک بر سر. همین همینها را داری نگاه میکنی که محروم میشوی. همش. دو سه جلسه توپول. سریع صحبت کنیم. یک دانه اینها. من مبتلا هستم. اکثراً شما که خوبید. من خودم. آرام آرام صحبت میکند. خوابم میگیرد. خیلی طولانی است. لفتش میدهد. خیلی صدای کت و کلفتی دارد. صدای بچه زیاد میآید. طلوع خیلی گرم. خیلی جنس ناخالص را جور کنم. مجالس علما که دیگر پنج ثانیه. مجالس علما را رها نکنید.
«لعلک رأیتنی فی الغافلین فمن رحمتک آیس.» پناه بر غافلم. از رحمتت مایوسم. حافظ. انگار، انگار نه انگار چه خبر. گربه طلبه بود. خیلی وسواسی. کوچکترین چیزها گیر. حومه کوچههای اطراف. باد نزده باشد. خیلی دیگر روی مخ دارد پیادهروی میکند. آقا رفته بود حمام. خیس. سگ را خیس کردم. پرتش کردند توی اتاق. میچرخید بالا پایین، در و دیوار. این هم خیس. آمد. ان شاء الله گربه حرف بزنم. صدات کنم. داد بزنم. «لعلک رأیتنی آلف و مجالس البطالین فبین و بینهم خلیتنی.» مجالس باطل. با اهل باطل. مجالس بیخود. بین من و اینها خلوت کردی. گفته که شما با هم باشید. چهار تا مجلس درست حسابی نمیروم. با هر کی مینشینم اساماس است و همه تفریحاتمان همین است. همه دور همنشینیهایمان همین است. دور همنشینی فقط به معنای همینهای اینجوری مجلس دیگر. یک مجلس توی اینترنت که هست. با بدترین مشغول چت هستم. یا چه میدانم فیسبوک، توییتر. خدا نیست. آدم درست حسابی نیست. با بدترین. بین تو و اینها خلوت کردم. گفتم: تو وقتت با همینها باشد. مسجد شب ماه رمضان میگوید حال ندارم ولی الان پنج ساعت حال دارد بنشیند پایین اینترنت. خیلی خوابت میآمد. از بس که خارج نیستی، برطرف کنی. نزدیک حرف زدن. خدایا من اینجور، آنجور دیگر درست کن. با شکست آنجا همراه است. شفا میگیریم. ماها بفهمیم، بخوانیم.
«لعلک تحب ان تسمع دعایی.» دوست نداری صدایم را بشنوی. دست دراز کردن. بس که سرت داد زدم. بس که در خانهات آمدم. بس که طلبکارانه آمدم. خداوکیلی صدای ما در عالم بالا چه شکلی میپیچد؟ با چه رنگی؟ آخرش هم اینجور. این همه زیارت عاشورا خواندیم، چله گرفتیم. این همه حرم رفتیم. این همه خرج دادیم. اینها صداهایی است که کمکم، کم محروم میشود. «من الاصوات الحمیر.» صدای خر مانند. این شکلی. عربده. مدینه چند روز قبل خیلی بهم چسبید. این روایت امام صادق علیه السلام فرمودند که: «وقتی مخالفین ما محرم میشوند سمت مکه، محرم میشوند. احرام میبندند. خب اولین چیزی که در احرام است تلبیه است. لبیک اللهم لبیک. لبیک اللهم لبیک.» که میگویند پیش خدا. صدای اینها از صدای خر بدتر. در عالم معنا. صدای اینها که میپیچد، همه گوشهایشان را... لبیک اللهم لبیک. نمیخواهم بشنوم.
نکنه نمیخواهی صدایم را بشنوی؟ صدایم را دوست نداری؟ یکی از بزرگان مشهدی وقتی خدمتش بودیم، شما گفتش که: «امروز آمدم دعا بخوانم، شروع کردم به دعا خواندن. برگشتم گفتم: خدایا اگر دوست نداری صدایم را بشنوی، من خفه میشوم.» خاطره شما را ناراحت. آدم برود در حرم امام رضا این را بگوید. چقدر حال قشنگی است. میشکنی. چه حالی پیدا میکنیم؟ میشکنیم.
چهار. «لعلک بذنبی و جریرتی کافئتنی.» نکنه با گناه هم داری من را مکافات حیایی. من نکنه به بیحیایی دادی من را مجاز. خیلی خیلی خیلی بیچشم. یکی از بزرگان قوم میفرمود: «تو در مورد کسی غیبت داری میکنی، خیلی داری بد و بیراه پشتت وایساده.» حالا مخالفت کسی را بکنی که از شش جهت تو را احاطه کرده. چقدر بیحیایی. قشنگ صریح دارد. کدام دعای بعد از زیارت امام رضا میگوییم؟ استغفرک استغفار حیا. استغفار میکنم. استغفار حیا. آدم. آدمی که آن بیحیایی را کرده. خداوکیلی به کسی فحش دادی؟ اتفاق افتاده یک همچین حالتی؟ یا نه؟ یک نامردی در حقش کردی که مردانگی مشتی در حقش کرده. آدم دیگر در دلش هم چیزی نیست. کینهای هم نیست. محبتش هم هست ولی دیگر رویش نمیشود این را ببیند. بیحیایی محرومم میکند. تا یک قدم میخواهم بیایم، مانع میآید سر راه. الله اکبر. یاد این روایت مجلس زلیخا. یوسف را دعوت به گناه کرد. گفت: «هیت لک.» در روایت دارد که: «آن اولی که خواست پیشنهاد بدهد، طاقچه خدای من است. خواستم نبیند من چه گناهی دارم. ربی که من را از تو چاه بیرون کشیده، دارد میبیند.» از اینجا دیگر شفا. از اینجا دیگر باید دلت حرف بزند. دواها را فهمیدی چیست؟ داروها را شناختی. خود این داروها هم رفتن سمتش باز معلوم نیست خوبت کند. داروی باید هم اینها را استعمال کنیم ولی این شکستگی. شکستگی.
دیگر از اینجای کلام امام سجاد است. هجر اسماعیل. چند روز قبل. سنیهایی که بغل ما بودند، اینها نگاه میکردند. یک لحظه خیلی دلم برای اینها شکست. چقدر اینها بدبختند. امام سجاد ندارند. صحیفه سجادیه ندارند. مناجات ندارند. چه لطفی خدا به ما کرده. زبانمان با زبان معصوم باز حرف زدن. واقعاً چه محرومیتی است اینها که دعای ابوحمزه ندارند. «فان عفوت یا رب فکثیراً ما عفوت.» تو اگر ببخشی، خیلیها را بخشیدی تا حالا. «مجازات المسلمین کرمت.» خیلی بزرگتر. گفتم من خودم فهمیدم فلان گناه را کردم. مجالس علما نرفتم. مجازاتم کردی. بیحیا بودم. مجازاتم کردی. قبول. من فهمیدم اینها دارو است. «و حلمک مقصرین.» خیلی بزرگتر از این است که به خاطر یکی یک غلطی کرده، داری من را میزنی. محرومم میکنی. تو که بزرگتر از این حرفها هستی. «فانا ائذ بفضلک حار المنکر.» من فرار کردم به سمت تو. «متنجزما وعت من الصف من احسن بک قد غفور رب کریمه.» «الهی انت اوسع فضلاً.» تو فضلت خیلی وسیع است. «اعظم الله.» نداره توی عالم صبور. تو خودش نمیریزد. تحمل نمیکند. «من انت غایسنی بظلم.» تو میخواهی من را با ظلم مقایسه کنی؟ آخه بگویی تو فلان کار را کردی محرومت میکنم. من چه هستم تو بخواهی من را مقایسه کنی؟ «او ان تسدنی بخطیتی.» میخواهی با گناهم من را دکم کنی. من ارزش زدن ندارم. ارزش زدن ندارد. «فما انا یا سیدی و ما خطری.» من خودم شکستگی میبینی. اینها شفا. اینها را اگر بفهمیم، شفا. مزه مزه کند اینها را دل. بچه بودم با پدرم خیابانهای کرج میرفتیم. یک معتادی برگشت یک فحشی به ما داد. آمدم سمتش. ارزش زدن ندارم.
«اشفعنی بفضل فضلک و تصدق علیّ بسترک.» ببخش و تصدق علیه صدقه با پوشاندن من را تحویل بگیر. با خوشرویی بیا. به جای اینکه من را توبیخ کنی، با خوشرویی. تو شأنت این است. من شهرم کردنه، بخشیدن، گرفتن. تو شهرت عفو کردنه. «سید انا صغیر الذین ربیته.» کوچکی هم که تو بزرگش کردی. خودش به عکس نوزادیاش نگاه میکند، خجالت میکشد. تا چند سال دوباره. من کارم این بوده خود را نجس میکردم. باید میآمدم نجاست را از من کنار میزدم. میشستم تمیز. چی؟ قطره آب است در رحم که سراسر تاریکی است و تو صورتگری کردی برای من. نقاشی کردی. با چه ضعفی من را بیرون کشیدی؟ اولی که بچه به دنیا میآید، توان ندارد. مگس روی صورتش مینشیند، توان ندارد مگس را بردارد. تازه الان ضعیفترم. من کجا؟ امام رضا کجا؟ تو من را آوردی. تو دست من را رساندی به این ساحت. «و ضعیف الذی قوت.» من اهل این جهانم بودم. «و حقیر الذی رفعته.» من همانیام که خیلی پست بودم، تو من را بالا کشیدی. بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند. بالا کشیدی. «و خائف الذی آمنته.» گدایی. من همانی بودم که ترس داشتم، تو به من امنیت دادی. «و جائع الذی اشبعته.» هر وقت گرسنه شدم، تو من را سیر کردی. «و عطشان الذی ارويته.» هر وقت تشنه شدم. «والعار الذی کسوته.» من همانیام که تو من را به دنیا آوردی. لختم. از دنیا میروم. «بل فقیر الذی اغنیته.» من همانیام که خیلی پست بودم، تو من را بالا کشیدی. من همانیام که خیلی پست بودم، تو من را بالا کشیدی. بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند. بالا کشیدی. «و خائف الذی آمنته.» گدایی. من همانی بودم که ترس داشتم، تو به من امنیت دادی. «و جائع الذی اشبعته.» هر وقت گرسنه شدم، تو من را سیر کردی. «و عطشان الذی ارويته.» هر وقت تشنه شدم. «والعار الذی کسوته.» من همانیام که تو من را به دنیا آوردی. لختم. از دنیا میروم. «بل فقیر الذی اغنیته.» من همان گدای بینیاز کرده. پس ضعیف قوت راه رفتن نداشت. دستم قوت تکان خوردن نداشت. «و دلیلیم الذی اعززته و مستقیم مریضی الذی شفیته.» مریضام که تو من را شفا دادی. «و سائل الذی اعتیته.» من همان گداییام که تو دستم را پر کردی. من همان گدای گناهکاریم که چه گناههایی. من را جلویش را گرفتی. نگذاشتی همه جا پخش شود. آبروی من را ببرند. من همان کمیام که تو من را زیاد کردی. «و المستضعف الذی نصرته.» همان ضعیفی هم که تو من را کمک کردی. «بدترین بی پناهیام که تو به من پناه دادی.» «فلک الحمد.» «و انا یا الذی لم استهیک فی الخلا.» نسبت به تو حیا نداشتم. «بین دیگرانم مراقب تو نبودم.» همه حواسم به این بود یک وقت دیگران ضایع نشوند. اصلا مراقب تو نبودم که یک وقت جلو تو ضایع نشوم. کاری نکنم از چشم دیگران بیفتم. «فعل صاحب الدواه العظمی.» من همانیام که خیلی بدبختی دارم. «انا الذی علی سیدی انا الذی اسیت جبار السماء.» من با «انا الذی اعتیت و علی المعاصی جلیل الرشا.» من همانیام که برای اینکه به گناه برسم، حاضر بودم رشوه بدهم. «انا الذی حین بشرت بها خرجت الیها.» همانیام که تا به گناه بشارت دادند، دویدم به سمت گناه. «انا الذی امهلتنی فمر.» من همانیام که هی به من مهلت دادی، حالم نشود. «و ملت بالمعاصی فتدیت.» هی گناه کردم. دیگر از حد خارج شدم. «فسقتنی من عین.» من را از چشم خودت. بازم مهلت بده. «معاصی جن.» کمکم دیگر فکر کردم گناهها عاقبت بدی نمیآورد. «حتی ربوبیت کجهد.» گناه میکردم. قصد نداشتم باهات گل آویز بشوم. ارزشی قائل نباشم. «بلال عقوبتک متعرض.» آدم جسوری نبودم بگویم خدا هر بلایی هم سرم میآورد بیاید. برایم مهم نیست. متقابل. اینجور نبود که از وعدههایت باکی نداشته باشم. غلط کردم. فریبم داد. قصد جنگیدن نداشتم. هوای نفسم بود. غلبه کرد. «علیها شقوتی.» خاک بر سرم بود. من را میثم برد. مغرور شدم به اینکه تو میپوشانی. گفتم گناه میکنم. میپوشاند. اشکال ندارد. کسی نمیفهمد. «فقط اسیتک و خالفتک بجدّی.» با همه تلاشم با تو مخالفت کردم. با همه وجود باهات مخالفت کردم. «فالعان من عذابک من یست.» الان چی؟ غیر از تو من را نجات میدهد؟ فردا وقتی بریزند سرم، هرچی بخواهد حساب خودش را بکشد. تو این عالم. همه موجودات عالم حساب بکشند. از من حساب بکشند. «تو ما را تلف کردی. خرج گناه کردی. اگه تو رشته تو را از من ببری، من به کجا وصل بشوم؟» «تو عصو عطا علیه عطا علی ما احسن کتابک من عمل.» ای وای از این نامه اعمال که هر چی بود توی آن. «الذی لولا ما ارجو من کرمک فصحت رحمتک و نهیک عن القنوت لقنط عندما اتذکرها.» اگر نبود امیدی که بهت دارم، اگر نبود وسعت رحمتت، ناامیدی. همین که من میدانم یک همچین پروندهای دارم، ناامید میشدم.
«یا خیر من دعاه و افضل من لجاه.» بهترین کسی که تا حالا خوانده شده. بهترین کسی که بهش امید دارد. «اللهم اسلام.» جان حرف اینجاست. هیچ دستگیرهای ندارم غیر از همین. چند تا دستگیره دارم برای اینکه نجاتم بده. یکی این است که من به اسلام دست انداختم. به دینی که تو دوستش داری. «و به حرمت القرآن اعتمد علیک.» «و بحبی للنبی الامی القرشی الهاشمی العربی التهامی المکی المدنی صلواتک علیه و آله.» تو به پیغمبر میدانم اصلا ارزش نجات ندارم. فقط به یک چیز امیدوارم. من را نجات بده. همین که من حسین را دوست دارم. من اینها را دوست دارم. هر غلطی هم کردم. هر گندی به بار آوردم. یا امام رضا دوست دارم. به خدا دوست دارم. خیلی خستهام. همین هم میدانم به دادم نمیرسد. به دردم نمیخورد.
یا امام رضا امروز روز آخری است که این بچهها. دقایق آخر. ساعات آخر. وقت خداحافظی. وقتی که آمدم، تو به استقبال من آمدی که حالا از رفتنم ناراحت بشوی یا نه؟ نکنه اصلا از آمدنم خوشحال نشدی؟ هستند کسانی که امام رضا دلشان تنگ میشود، اینها زیارت میآیند. آقا خوشحال میشود. من اهل این حرفها نیستم. یا امام رضا جز خودت دستاویزی ندارم. فقیر و خسته به درگاهت آمدم. فقیر خسته به درگاه آمدم. رحمی که جز ولای توام هیچ نیست. دست شکسته بالتر از من میان مرغان نیست. دلم خوش است که من کبوتر حرمم. کبوتر زخمیات هستم. یا امام رضا ای ضامن آهو. یا امام رضا به من هم پناه بده. سر من را آغوش. مگر کمتر کفتر. رضا جان. دستی بکش تو بر رضا جان. ببین چقدر روحم مریض است آقا. یک دستی. یک نظری بینداز. من را شفا بده آقا. خیلی مریض. بیاید پیش بزرگترین دکتر عالم. بازم برگردد. بازم با مریضی برگردد. وای. ببین همه اعضا و جوارحم آلوده است. به چه عضوی بنازم؟ دست و پا و چشم و زبان. همش آلوده است. روحم فقط دلخوشی این است ته دلم یک نور سوسو میزند. محبت امام رضا است. همین بگیرد. روز آخر است یا وقت خداحافظی. آقا نمیدانم بودی تو این مجالس؟ اینکه بعضیها با همدیگر قهرند مثلا. مجلس ختمی است. دو نفر با هم قهرند. وقتی این وارد میشود، آنی که باهاش قهر است توی مجلس است، بهش محل نمیگذارد. وقتی بعضیها میآیند وساطت میکنند، میگوید دارد میرود. لااقل بیا پشت سرش مردم حرف نزنند. چیزی نگویند. یک دو دقیقه ببینش. دارد، داری میروی آقا. لحظه آخر دیگران نگویند اینها با هم. امام رضا راهش را بلدی چیست؟ راهش این است: اگر بدانم هیچ راه دیگری به این راه متوسل میشوم. یا امام رضا راهش چیست؟ اگر هیچ راهی نداشته باشد، قسمت میدهم به پهلوی شکسته مادرت. آقا جانم. این یکی را بگویم دیگر نمیتوانی ردم کنی. یا امام رضا. دلهای شکسته. دلهای زخم خورده. نمیدانم بغض گلوته. غم رفت. غم جدایی. این شب آخر با امام رضا اینجور حرف بزن. این داستان را بگویم بدانی چه کار باید بکنی در این حرم. اگر راه دیگری جواب نداد، این راه را انتخاب کن.
نقل شد سالیان غرب. دو تا برادر راهی بودند سمت مشهد. یک برادر. یک برادر فاسد. خیلی اهل اذیت و اهل کاروان. از دستش عاصی شدند. در بین راه سکته کرد. از دنیا رفت. این برادر صالح جنازه برادر را برد مشهد. گفت: «برویم آنجا میرویم بدن را حرم دفن کنیم.» بدن را کردم. خیلی در فکر این بود. الان این برادر چه وضعی در عالم برزخ. در حرم امام رضا دفن است. برایش خاصیتی داشته یا نه. در همین فکرها بود. بعد چند شب خواب برادر را دید. برادر آزاد شد. گفت: «خداروشکر خوبم ولی اولش خوب نبود.» بدن. داستان چیست؟ گفت: «برادر وقتی از دنیا رفتم خیلی تحت فشار بودم. خیلی در شکنجه بودم. حتی وقتی غسلم میدادند، آب را روی تنم ریختند، دادم بلند میشد از شدت آتش بدنم. بردند دور ضریح طواف بدن. فست فود سابق سه دور طواف میدادند. میت را همین که وارد شدیم، آمدیم برای طواف. دور نگاهم به امام رضا افتاد. صدا زدم: یا امام رضا. آقا بدنم پر درد است. صدا زدم، جواب نداد. محلم نگذار. ای وای از جواب ندادنت. بخواهد جواب ندهد. چقدر بدبختم من. رئوفم دکم میگوید. دور دوم شروع شد. با التماس بیشتری صدا زدم: یا امام رضا. بازم جوابم را نداد. پیرمرد اهل باطنی نشسته آنجا. دید دارم داد میزنم. گریه میکنم. دارد دور سوم و دور آخر میرسد. این دور آخر اگر جواب ندهد، ببرند من را بدبختم. شب آخر است.» میگوید خیلی ناامید شدم. دور آخر دارد شروع میشود. پیرمرد صاحبدل گفت: «راهش چیست؟ بگو به حق پهلوی مادرت.» گفتم: «امام رضا برگردان سمت من.» همین که نگاه کرد، همه دردهایم خوب شد. تو را به پهلوی مادرت. جانم. فقط یک نگاه. ماه رمضان دارد میآید. مریضم. عرضه ندارم از این سفره استفاده کنم. به مریض نمیدهند اینجور طعامی را. دیدی در دعای ابوحمزه فرمود: «این مریضیها را دارم. من را محروم میکنی. نمیگذاری.» با میخواهم این ماه رمضانی دیگر باهاش رفیق. ولی میدانم این مریضیها نمیگذارد. فقط یک نگاه. حل است آقا. گفتند آقا باید خوبت. گفتند پشت پنجره فولاد شفا میدهی. آقا بدنم پر زخم است. روی هم فالوده. از بوی تعفن، بوی گناه میدهم. تمیز بگویم اینجور قسم بدهم. میترسم به خدا امام رضا قسم بدهم ولی دیگر کار وقتی خیلی پیچ میخورد، اینجوری است. لحظهای که مادرتان لباس تمیز تن کرد. لباس میپوشید. خون جدید و ای جانم ای جانم. خود امام رضا روضهخوان مادرش بوده. راوی میگوید: «مشغول سخنرانی بود در مقام اهل بیت. امام رضا سخنرانی میکرد. بعد فرمود: ما اهل خدا دستور داده هرکی در خانه ما میآید، باید احترام ما را حفظ کند.» اشک امام رضا جاری شد. سه بار فرمود: «و به خدا ما را شکستند. به خدا پشت در. به غربت مادرم را شکستند.» جای همه تان. علی. مدینه. شاید هیچ نرفته باشید. مدینه. برایت تعریف کنم چه شکلی است. از سمت قبرستان بقیع وقتی میخواهی بیایی توی مسجد النبی یک دری است به اسم باب جبرئیل. سوال این در چیست؟ میگویند باب جبرئیل است. میگویی باب جبرئیل. میگویند آخه هر وقت جبرئیل میخواست پشت این در وایمیستاد. در میزد. اجازه میگرفت. همین که در را رد میکنی، میبینی یک در کوچکی روبهرویت است. یکی در چیست؟ میگویند این در خانه فاطمه است. دیگر آنجا لازم نیست کسی برایت روضه بخواند. خودت صدای سیلی را میشنوی. خودت بوی دود را احساس میکنی. خودت رد را روی زمین میبینی. خودت صدای فاطمه را پشت در میشنوی. «لا یا صاحب الزمان.» سوغاتی کربلاست این روضه. با سوغاتی کربلا. مدینهام که رفتیم هم مدینه کربلا بویش در مجلسمان بپیچد. امام رضا تحویل بگیرد. باران کربلا بودیم. مرحوم شیخ عبدالزهرا از منبریهای بزرگ کربلا بود. روضه حضرت زهرا میخواند. یام فاطمیه. میگفت: «یک شب آمدم بالا. من اینجور گفتم. امروز صبح خواب دیدم. میخواهم این خواب را برایتان تعریف کنم. خواب امام حسن و امام حسین را دیدم. به من فرمودند: عبدالزهرا چرا فاطمیه روضه ما را نمیخوانی؟ گفتم: آقا روضه فاطمیه.» فرمودند: «وقتی وقتی که مادرمان بین در و دیوار بود، قصههای بابا مان را هم بستند. حال ما را برای مردم تعریف کن. ما ماندیم به مادرمان کمک کنیم یا به یک طرف مادر و یک طرف بابا را میبرند. دست شکسته. یک طرف بسته. این طرف بابا به سر ندارد. این طرف مادر به سر ندارد. یا زهرا.»
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...