معرفی
سیره پیامبران در مهر و قهر
شدت و محبت پیامبر به کدام افراد؟
چگونگی رفتار خوارج
معیار اسلام رحمانی
ارتباط اسلام داعشی با اسلام رحمانی
رفتار امیر المومنین با خوارج
تشخیص مرز حق
داستان جوان بسیجی
منافقین و لیبرالها به هم دست میدهند!!
تفاوت ما و پیامبر(ص)
نقد افراد ولایتمدار
چیستی ولایتمداری
منطق فرعون
آیا باید نسبت به گناهکار رأفت داشت؟!
با محبت افراد را از گناه دور کنیم
قبر حضرت لوط در ایران
برخورد حضرت ابراهیم با قوم لوط
رد دموکراسی در قوم لوط
چرافرشتگان ابتدا رفتند سراغ حضرت ابراهیم؟!
ربط داستان حضرت ساره به پوشش
فرشتگان در برابر قوم لوط چگونه ظاهرشدند؟
ایثار حضرت لوط
برخورد قهر آمیز حضرت لوط
مهر حضرت ابراهیم نسبت به قوم لوط
دو اسوه در قرآن کریم
دلیل بشارت فرزند حضرت ابراهیم چیست؟
گریه امام زمان برای ما
تفاوت منطق حق و اسلام رحمانی
قدم اول برای توبه
برخورد مهر آمیز و قهر آمیز در حد و مرز خود
شدت و محبت پیامبر به کدام افراد؟
چگونگی رفتار خوارج
معیار اسلام رحمانی
ارتباط اسلام داعشی با اسلام رحمانی
رفتار امیر المومنین با خوارج
تشخیص مرز حق
داستان جوان بسیجی
منافقین و لیبرالها به هم دست میدهند!!
تفاوت ما و پیامبر(ص)
نقد افراد ولایتمدار
چیستی ولایتمداری
منطق فرعون
آیا باید نسبت به گناهکار رأفت داشت؟!
با محبت افراد را از گناه دور کنیم
قبر حضرت لوط در ایران
برخورد حضرت ابراهیم با قوم لوط
رد دموکراسی در قوم لوط
چرافرشتگان ابتدا رفتند سراغ حضرت ابراهیم؟!
ربط داستان حضرت ساره به پوشش
فرشتگان در برابر قوم لوط چگونه ظاهرشدند؟
ایثار حضرت لوط
برخورد قهر آمیز حضرت لوط
مهر حضرت ابراهیم نسبت به قوم لوط
دو اسوه در قرآن کریم
دلیل بشارت فرزند حضرت ابراهیم چیست؟
گریه امام زمان برای ما
تفاوت منطق حق و اسلام رحمانی
قدم اول برای توبه
برخورد مهر آمیز و قهر آمیز در حد و مرز خود
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
قرآن کریم در سوره مبارکه فتح، تعریفی که نسبت به نبی اکرم (ص) و اصحاب حضرت (ع) دارد، یک عنوان جامع و کاملی است که میفرماید: «محمد رسولالله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم». این تعبیر، تعبیری جالب و جامع است. نسبت به بیرونیهای فضای تمدنی اسلام و کسانی که مزاحم و آسیبرسان و خطرناک هستند، شدت دارد؛ اما نسبت به درونیهای این تمدن، رحمت دارد.
البته پارامترهایی که پیامبر اکرم (ص) برای اینکه افراد را داخل این امت تعریف بکنند، پارامترهای سخت و تنگی نیست. اینجور نیست که اگر کسی گناهی کرد، معصیتی کرد، خطایی کرد، تفاوت نظری داشت، یا اختلاف سلیقهای داشت، از دایره مسلمین خارج شود، از دایره خودیها خارج شود. پیامبر (ص) دایره خودیهایی که تعریف میکنند، آنقدر تنگ و باریک نیست. اتفاقاً برعکس، دایره خیلی وسیع است؛ آنقدر وسیع که منافقین امت هم در این تعریف میگنجند. امثال ابوسفیان و عبدالله بن ابی که اینها منافقین مشخصی بودند و بعضاً مردم درخواست داشتند که پیامبر (ص) اجازه دهند اینها بتوانند با این منافقین برخورد بکنند، حضرت (ص) اجازه نمیدادند. مثل معاویه را هم تا آن وقتی که -یعنی بعد از اینکه توبه کردند در قضیه فتح مکه- تا وقتی که اینها دست به شمشیر نبردند، دست به سلاح نبردند و فتنهانگیزی آشکاری نداشتند در جامعه، حضرت (ص) اینها را هم زیر چتر رحمت پذیرفت و به عنوان شهروند جامعه اسلامی، اینها را هم راه داد. امیرالمؤمنین (صلواتالله و سلامعلیه) هم همینطور.
برعکس خوارج که اینها دایره را تنگ گرفته بودند. با کمترین گناه، با کمترین اشتباه -که تازه همان گناه و اشتباه را هم اینها خودشان تفسیر میکردند؛ چیزهایی را که اینها گناه بدانند، چیزهایی را که اینها خطا بدانند، چیزهایی که با میل و اشتها و تعریف و فکر اینها جور درنیاید- به محض اینکه کسی مرتکب میشد، از دایره اسلام خارج بود، مرتد بود، خونش هدر بود، اعدامش واجب بود. برخورد انقلابی! نه، این برخورد، برخورد حماقتآمیز است. این برخورد انقلابی نیست؛ اصلاً این انقلابیگری نیست.
پیامبر (ص) بین این دو تا بودند: نه اسلام داعشی، نه اسلام لیبرالیستی (اسلام رحمانی). نه اسلام تنگ و باریکی که احدی درش راه پیدا نمیکند، نه اسلام ول و گشادی که کسی ازش خارج نمیشود. آن اسلام رحمانی یا اسلام لیبرالیستی است که ما شبهای قبل -که جای دیگری این جلسه بود- به این بحث پرداختیم. اسلام لیبرالیستی، اسلامی است که همه توش خوبند، اصلاً حق توش گُم است، اصلاً پارامتری ندارد. همه سهم دارند، همه درستند، همه خوبند، نظر همه را باید جلب کرد؛ خصوصاً اکثریت. حق با اکثریّت است. هرچیزی که اکثریت گفت، هرچه که اکثریت خاص، میل مردم، خواست مردم بود، اینها میشود معیار برای اعتباربخشی، معیار برای حجیت، معیار برای غلط و درست. با این حال، میشود تشخیص داد چی درست است و چی غلط است؟ که این هم حرف بسیار خطایی است.
دیشب نمونههایی را عرض کردیم از تبعات فاسد این تفکر که مجبور شدیم نمونههای زشتی از این دیدگاه و ثمرات پلیدی از این مکتب را عرض بکنیم که خب به هر حال موجب تعلم شد برای تعدادی از دوستانمان. و توی انتشارش هم دوستان گفتند حتماً باید سانسور شود؛ هر چند ما گفتیم سانسور نمیخواهد سانسور شود، نمیشود این شکلی منتشرش کرد. به هر حال ما حرفمان همان است، میگوییم اینها باید دیده شود. اینها ثمرات مکتب لیبرالیستی و دامنه فکری و فرهنگی این مکتب تا این ولانگاریهایی است که الان غرب را در برگرفته. نمونههای مختلفی که دیشب چند نمونه را عرض کردم و دیگر نمیخواهم یادآوری بکنم بحث را.
پس ما بین یک دوگانه هستیم. البته این دوگانه آخرش جفتش یکی میشود؛ از بامزگیهایش این است: اسلام رحمانی و اسلام داعشی دستشان تو یک کاسه است. جفتشان با همند، تو یک تیماند. شب آخر اینها با هم دست میدهند. شب آخر مافیا را دیدید دست به دست هم میدادند؟ اینها شب آخر قضیه، آخر با هم دست میدهند. همانهایی که اسلام رحمانی و اسلام لیبرالیستی را تولید کردند، حمایت میکنند از اسلام داعشی، ساپورت اقتصادی میکند. و خیلی اینها جالب است، خیلی اینها محل توجه و دقت است. به ظاهر گفتمانشان، گفتمان فرهنگ و محبت و دلسوزی و این حرفهاست ولی خشونت. عیناً خشونت داعش! عیناً خشونت داعش!
جالب است! خب ما مثلاً حتی با داعشیها، حتی با خوارج… امیرالمؤمنین (ع) در مورد خوارج چه فرمود؟ «لا تقتلوا الخوارج من بعدی». دستور داد امیرالمؤمنین (ع) فرمود: من به شهادت رسیدم، اگر زنده ماندم که خودم زندهام و میدانم با ابن ملجم چهکار کنم. اگر کشته شدم، «ضربة بضربة». یکی زده، یکی میزنید. راه نیفتید اعدام تشکیلاتی بکنید، قتل عام بکنید خوارج را. یکی من را کشته، حق ندارید خوارج را بعد از من قتل عام کنید. نسبت به خوارج حقوق اینها را قطع نکرد. اینها تحلیلهای مهمی است؛ خصوصاً این ایام آدم زیاد میشنود حرفهایی که از هر دو سو غلط است. چه از طیف مذهبی و حزباللهی و چه از لیبرال.
آقا این سلبریتیها را بگیرید، از دم اخراج کنید، از دم حقوقشان را قطع کنید. اینها را کی گفته؟ از کجا درآوردی؟ نه اینها توییت زدند، اینها فلان کردند. باشد، خطا کردند، اشتباه کردند. ممکن است آسیبی هم زده باشند، بر فرض و تبعاتش به گردنشان باشد. اینکه همه اینها را باید اخراج کرد، همه اینها را باید فلان کرد، این را از کجا درآوردیم؟ امیرالمؤمنین (ع) خوارج را از نان خوردن نینداخت. نه حقوقبگیر بیتالمال بوده، نه… خیلی بحثهای دقیقی است. حق به این مرزهایی که ما واسش تعیین میکنیم نیست. حق مرز باریکی دارد برای خودش. حق مرز تنگ و باریک نیست. حق مرز حق است. و خواستی بروی صراط را بخواهی حرکت کنی، فرمود: «از مو باریکتر، از شمشیر تیزتر است.» فرمود: «خوارج را بعد از من نکشید. فانهم لیس من طلب الحق فاخطأه کمن طلب الباطل فاأصابه.» قواعد عجیبی است که امیرالمؤمنین (ع) فرمود. اگر کسی دنبال حق راه افتاد و اشتباه کرد، حقخواه بود ولی اشتباه میکرد، این فرق میکند با کسی که باطلخواه است و میفهمد دارد چهکار میکند. خوارج را با امویها و طرفداران معاویه یکی نکنید، قاطی نکنید، همه را یککاسه نکنید. خوارج حسابشان جداست.
ما داعشیها را با صهیونیستها یکی نمیدانیم. داعشیها «طلب الحق فاخطأه» این مثل آن کسی که «طلب الباطل فأصابه» نیست. آنی که میداند باطل چیست و دنبالش است و همان را دارد به نتیجه میرساند. این اسلام را میخواهد، این حرف پیغمبر را میخواهد، این حرف قرآن را میخواهد، دنبال این است که قرآن را اجرا کند، دارد اشتباه میکند. البته اگر شمشیر او بکشد، ما شمشیر میکشیم. تیغ میخواهد به شکممان بزند، تیغ به شکمش میزنیم. از خودمان دفاع میکنیم ولی ما داعشی را با صهیونیست توی جبهه نمیدانیم. آنی که میخواهد قرآن را محو کند با آن کسی که میخواهد قرآن را اجرا کند ولی خطا میکند، اینها مثل هم نیستند. فرمایشات امیرالمؤمنین (ع) است اینها. عجایب کلمات اهل بیت (ع) است.
شما میدیدی تو این فیلمها و کلیپها هست؛ خدا رحمت کند شهدای مدافع حرم. این شهید عزیزمان، شهید بیضایی، سرباز داعشی را دستگیر کرده بودند، میخواستند بزنندش. شهید بزرگوار میآید وامیایستد دفاع میکند، نمیگذارد این را بزنند. آب بهش میدهد. تو حرم امام (ره) یادتان هست؟ داعشیها را دستگیر کرده بودند. همان لحظه اینها خوب تشنه بودند، التهاب داشتند، هیجان داشتند. آب، نه چک و نه لگدی. خیلی کارهای قشنگی است، خیلی کارهای تمیزی است.
ولی برایتان بگویم از همین لیبرالها در کف خیابان، همینها که آنقدر مهربانند که اصلاً اجازه نمیدهند شما سلمان رشدی را هم بهش دست بزنید. خیلی مهربانند اینها. میدانی که خیلی دلسوزند و اینها. کلاً خب دیدی تو این کلیپها این ایام، خانم دارد فیلم میگیرد، پسر جوانی را محاسن دارد، قیافهاش به بسیجیها میخورد، دنبالش میکنند بزنندش. همانجا که گوشی دستش است میگوید: با همان لهجه گیلکی خودش که آبروی گیلکیها را هم میبرد، میگوید: «آره، بزنیدش. این بسیجیه، بزنیدش. بزنیدش. آقا بسیجیه.» اینها را خود داعشیها و کارهایی که ما با داعشیها میکردیم قفل بود. شما که اسلام رحمانی بودید، شما که لیبرال، شما که مهربان بودید، ما خشم و خشونت و عذاب جهنم بودیم. شما که خوب بودید، شما که همه بهشت بود. خدا خشم نداشت، قهر نداشت، عذاب… تا یک کلمه میگفتیم عذاب، میریختید روی سرمان، صد بار ما را کتککاری میکردید، عذابمان میکردید صد بار که چرا از عذاب خدا میگویید. دنیای ما را از آب و نانمان میکردید. بعد نمیگویید خب این جوان است. اولاً که خب بسیجی بودن مگر جرم است؟ مگر در حین ارتکاب جرم گرفتیاش؟ ریش دارد، از کجا معلوم بسیجی است؟ مگر بسیجی بودن جرم است؟ آقا بسیجی بودن جرم است؟ باشد. شاید خورده است. شاید با حرف و منطق و استدلال بتوانی عوضش کنی. سرش را ببر!
بنده خاطرهای نقل کردم چند سال پیش. مکتوبش را، خود این برادر عزیز را گفتم بنویسد و اصل آن خاطره را چند سال پیش منتشر کردم. یکی از دوستانمان که ساکن شمال شهر تهران است، از دوستان طلبه عزیزمان است و فرزند شهید هم هست. اسم هم میآورم؛ حالا بنده خیلی معمولاً اسم نمیآورم. از باب اینکه مستند شود این قضیه و از دوستان خوبمان جناب آقای سید علی ابوالقاسمی، طلبه فاضل و باصفا و فرزند شهید. سال ۸۸ مکتوب کرده ایشان مفصل کامل نوشته. حوزه معمم نشده بود. بعد خب محاسنی داشت و قیافهاش خوب به بسیجی حزباللهیها میخورد. شب میلاد امام حسین (ع) فکر میکنم همان ایام اول شعبان. گفت که من از حوزه -حوزه ای که در شمال شهر تهران است- گفت که من از حوزه آمدم بیرون بروم خرید بکنم. ایشان و یکی از دوستانش، آقا میثم نام، یکی ایشان هم از دوستان ماست، با یکی دیگر از دوستانشان که ایشان از شهدای مدافع حرم است بعدها از شهدای مدافع حرم شد. گفت که ما سه تا بودیم و رفتیم خرید بکنیم شام درست کنیم. مرا گرفتند. «شیشه نوشابه میگفت، شیشه نوشابه بود که توی سر و سینه من میکوبیدند و فرو میکردند. آخرین جملاتی که شنیدم این بود: خانمه داد میزد: بسیجی حروم… سرش را ببر! بسیجی حروم… سرش را ببر! یا صاحبالزمان.» گفتم: «از حال رفتم و دیدم توی کانکس پلیسم.» دیگر بعد بیهوش شدم و بعد چند روز به هوش آمدم تو بیمارستان و اینها که دیگر قضایش مفصل است، کامل بهش گفتم بنویسد. مکتوب کرده و ما چند سال پیش منتشر کردیم. با یکی دیگر دوستانش ایشان سر و سینهاش آسیب دید. آن یکی دوستش، میثم، یک تکه از ریشش آسیب جدی دید. آن یکیشان هم که او هم آسیب دید و بعدها جزو شهدای مدافع حرم شد.
خب خیلی جالب است! کسی که نه تو اغتشاش بوده، نه باتوم دستش بوده، نه کسی را کتک زده، نه فحش داده، نه کاری کرده، نه به کسی چیزی گفته، رفته خرید بکند، قیافهاش به بسیجیها میخورد. خب این فرقش با داعش چیست؟ آن وقت داعشی دقیقاً کیست؟ و خیلی جالب است، اسلام رحمانی شب آخر با داعشیها دست میدهند. اینش خیلی قشنگ است. امام (ره) میفرمود: منافقین و لیبرالها آخرش دستشان تو دست هم است. منافقین کف خیابان با تیغ موکتبری سر میبریدند. لیبرالها خیلی باکلاس ولی آخرش دوتایی با هم فرار کردند از کشور. بنیصدر رجوی. بنیصدر نماد لیبرالها، رجوی رئیس منافقین. این دو تا با هم دررفتند. اسلام داعشی و اسلام رحمانی آخرش یکیاند. ویژگی مشترک جفتشان این است که «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم» نیستند. پارامتر بسیار دقیق.
البته این را هم به شما بگویم، شما خیال نکنید که خب یعنی پس ما خوبیم؟ نتیجه همه حرفها این است که پس ما خوبیم؟ این دو تا بدند، ما حقیم؟ نه آقا جان. میخواهم چیزهایی بگویم امشب، فردا شب انشاءالله یککمی هم احتمالاً جلسه طولانیتر شود و تحمل میکنید انشاءالله که تفاوت ما با پیغمبر (ص) یککمی محسوس شود. که خیلی ما با پیغمبر (ص) تفاوت داریم. با آن نقطهای که باید باشی. نه «اشداء علی الکفار»مان درست حسابی است، نه «رحماء بینهم». «رحماء بینهم» که داغونیم. آن که هیچی. آن را گذاشتم مفصلش را انشاءالله تو ماه مبارک رمضان سی شب اگر فرصتی پیش بیاید -حالا احتمالاً تهران یا قم، حالا شاید هم مشهد باشیم- سی شب مفصل اگر فرصتی پیش بیاید در مورد «رحماء بینهم» باید صحبت بکنیم. کاملاً متفاوتی است. «رحماء» را دیگر نمونههایش را نمیخواهم برایتان بگویم. دیگر خیلی خوب نیست. همین ایام زیارتی امام رضا (ع)، زائرها آمدند و قشنگ بهشان رحم کردیم و رفتند. «رحماء» را با همه وجودشان لمس کردند اطراف حرم. قشنگ «رحماء بینهم» قشنگ یکجوری اجرا میکنیم که رو خود «کافرم» قفل است. هندی با خود کفارش اینجور تیغیدنش روا نیست. راننده تاکسی برداشته این بنده خدا عرب بیزبان را برده تو بیابان چهارصد دلار ازش گرفته، ولش کرده. آمده این هم لخت، شمارهای دارد؟ نه. تلفنی دارد؟ آواره میچرخیده که یکی به دادش برسد. «رحماء» بالاخره اینها اربعین از ما پذیرایی کردند، تلافی کنیم. و استدلال هم داریم. البته اینها عربند، میآیند اینجا برنامههایی دارند تو مشهد و اینها، باید زد فلانشان. مطمئن نیستیم، نمیدانیم دقیقاً کی و کجا دقیقاً چه اتفاقی افتاده ولی خیالمون جمع است حتماً این اتفاق افتاده. یک نمونه هم نمیتوانیم اثبات بکنیم ولی مطمئنیم که اینجوری شده. این هم از خوبیهای ما.
حالا به هر حال نمیخواهم وارد این بحثها بشوم. «نخودش تنش زاست.» «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم» هر دو تا با هم بودند. خیلی مرز دقیق و باریک و در عین حال سخت است. اینکه بتوانی خوب تشخیص بدهی که کی کافر است؟ کی بینهم است؟ کی با ماست؟ کی بیرون از ماست؟ این خودش اولین نقطه است که خیلی سخت است. ما خیلی سریع همه را سریع از مرز میاندازیم بیرون. یککمی بخواهم نقد بکنم رفقای حزباللهی و اینها را. تا مثلاً رهبر انقلاب یک جملهای بگویند، مثلاً جمله من خیلی با جمله ایشان نخواند، «منم ذات کثیفم را بالاخره یک روزی نشان دادم. منتظر بودیم که این هم نشان بدهد خودش را. تو هم نشان دادی آخر خودت.» بابا اولاً که این تناقض که ندارد با حرف رهبری. ایشان از یک پدیدهای یک طرفش را دارند تعریف میکنند. من دارم در مورد یک بُعد دیگر این قضیه دارم نقد میکنم. مثلاً دولت را ایشان میگویند دولت خوبی است، بر فرض، روی یک نقاط قوتی. منم یک جهات دیگری را که نقاط ضعف دولت است، میگویم اینها بد است. نه، چرا وقتی رهبری از دولت حمایت کردند؟ بعد جایگاه رهبری، شأن رهبری. ایشان از همه دولتها حمایت میکند. من روی جهات دیگری اتفاقاً چون این دولت را دوست دارم، میخواهم اعتبارش آسیب نبیند، نقاط ضعفی را میگویم. یکجوری هم نقاط ضعف را مطرح نمیکنم که نقاط قوتش تحتالشعاع قرار بگیرد، محو شود، دیده نشود، بخورد، برطرف شود. نه، تو ضد ولایت فقیهی. منافقین. همان روز اول من باید میفهمیدم تو جزو ذات کثیفی داری. سرویسهایی که پشتتاند کیاند؟ خودت را معرفی کن. ما اوستای ضدانقلابسازیم، فوق تخصص داریم. بچه بسیجی را به ما بده، دو هفتهای ضدانقلاب تحویلت میدهیم. متنفرش میکنم از همهچی. از همهچی. «با جانم فدای رهبر» همهاش هم «با حضرت آقا». «حضرت آقا» همهچی خرابکاری. «حضرت آقا بزرگوارم» هستند. جایگاه محفوظ. مگر کسی با این چیزها ضد ولایت فقیه میشود؟ بعد هم اصلاً بر فرض حرف من کاملاً نقیض حرف ایشان باشد. خب حالا اگر حرف من استدلال داشته باشد، کارشناسانه باشد، منطقی باشد، من هم جایگاه رهبری را تضعیف نکنم، جامعه را به شورش نیاورم، به شور نیاورم. اگر اینطور رفتار کردم، خب این چه مشکلی دارد؟
خود رهبری منتقد جدی یک سری مطالب حضرت امام (ره) بود. منتقد جدی بود. تو همان دوره حضرت امام (ره) در مورد معاویه تعبیری به کار بردند که توهینآمیز بود. من رفتم پیش حضرت امام (ره) گفتم: آقا شما بحث وحدت را مطرح میکنید، فرمودید که نباید جامعه اهل سنت را تحریک کرد، به مقدساتشان توهین کرد. این حرفی که شما زدید پاکستان اطراف اهل سنت، اینها کاملاً تحریک شدند. این را اصلاح کرده. ما اگر آنجا بودیم یک دانه میزنیم تو گوش ایشان. تو یعنی میخواهی بگویی از امام بیشتر میفهمی؟ من یک توییت یک بار زدم، یک پیشنهادی دادم به رهبری. زیرش نوشته بودند: یعنی میخواهی بگویی که رهبری بیشتر میفهمی؟ بابا رهبری خودش ۶۰ تا مشاور دارد. تو هر قضیهای یک بیانیه میخواهد بدهد، میدهد ۶۰ نفر میخوانند. کلمه به کلمه بالا و پایین میکنند. یعنی ما از شما بیشتر میفهمیم؟ بابا امام رضا (ع) با غلامش مشورت میکرد. میگویم عقل ولایتمداریه، تخریب ولایته. اینها تضعیف ولایته. ولایت از تو عقل میخواهد. ولایت از تو «حق نداری» میخواهد. ولایت از تو تشخیص درست میخواهد. از تو علم میخواهد، آگاهی میخواهد. نه اینکه چشم و گوشت را ببندی دهنت را وا کنی، گوشت هم به دهن من فقط باشد، فکرم از خودت نکن. اینکه میشود منطق فرعون. «ما أُریکُمْ إِلَّا مَا أَرَىٰ». نظر ندارید؟ هرچی من گفتم. کجا ولایت همچین چیزی میگوید؟ آتش به اختیار میگوید. اصلاً نباید تو منتظر باشی که من یک چیزی بخواهم بگویم. فکر کن. مگر همهاش باید از طرف من امری بیاید؟ حکمی بیاید؟ قفل میشود. خودت بنشین تشخیص بده. ولی سعی کن تشخیص درست باشد، تشخیصت به حق باشد، با شاخصها باشد، با سنجههای درست باشد، با انصاف باشد، با تقوا باشد، با احساس و هیجان نباشد. اینها آسیبهایی است که ما داریم. این افرادهایی که از این ور داریم تا یککمی جور درنیاید. بنده که خودم تا حالا ۶۰ بار ضد ولایت فقیه شدم. همین حرفها که امشب. اصلاً کلاً من کلاً امشب از دین خارج شدم، کافریم. ما که هیچی، مارک کشتن باید به ما بزنند. شما به فکر بقیه باشید. بابا اینها را خود رهبری با امام اینجوری برخورد نمیکرد. خود رهبری با امام برخورد نمیکرد. اتفاقاً اینهایی که همینجور چشم و گوش بستهاند، هم آسیب میزنند هم بعدها همینها میشوند مخالفین درجه یک. برای اینکه عقلی میچربه، فایدهای دارد تو دم و دستگاه راهش میدهند، کاری بهش میدهند. اینها هست. هر کم این ور خوب میخورد و بعد باز چهار سال بعد لگد میاندازد. اینها را باید بهش توجه داشت.
ما دایره را تنگ میگیریم، شاخصهها را هم همه را خودمان میگذاریم. بعد وسایل را هم با هم خلط میکنیم، قاطی میکنیم. بنده نمونه را امشب میخواهم بگویم. خیلی عجیب از قرآن، از روایات، از خود قرآن که اصلاً یعنی برق از سر خودم پریده است. الان چند وقتی است که این مطلب را بگویم، رویش متمرکز شدم. امروز البته توی جلسه اشاره به بحث کردیم که چقدر این مسائل را میشود با هم کنار هم قرار داد. هم انسان نسبت به گناه محکم باشد، قرص باشد، سفت باشد، موضع روشن داشته باشد، هم نسبت به گناهکار محبت و رأفت داشته باشد. جمع این دو تا با هم خیلی کار سختی است. آقا نمیتوانم. من سعی کنم با محبت و رأفت این را از تو فضای گناه درش بیاورم، جذبش بکنم، عوضش بکنم. «مؤلفة قلوبهم» بشود. تغییر پیدا کند. «الانسان عبید الاحسان» دیگر. بابا امیرالمؤمنین (ع) با یهودیش جوری حسن معاشرت داشت، یهودیش را متحول میکرد. امیرالمؤمنین (ع) با یهودی خوب برخورد میکرد. امیرالمؤمنین (ع) را هم خراب میکنی! واقعاً اجاره دادن یعنی لحن ۱۰، ۲۰ ساله دادن بالاخانه را. نه تنها خودش را با حق تطبیق نمیدهد، هرجایش هم که از حق خوشش نیاید، یکجوری تغییرش میدهد، او را تغییر میدهد. آقا یهود که فلان است، اینطور روایت میکنی. آقا امیرالمؤمنین (ع) از یهودی قرض گرفتند. بابا قرض گرفته. اصلاً قضیه سوره انسان همین بود دیگر. نزول «هل أتی» قرض گرفتن. بحث پنبه و اینها بود که حضرت زهرا (س) رشته کردند و بعد از پولش آردی گرفتند، گندم، آرد و فلان و اینها و نانی که بعد دیگر خواستند استفاده کنند، سه روز پشت سر هم یتیم و مسکین و اینها آمدند، اسیر آمدند. اصل قضیه از اینجا شروع شده بود دیگر. قدری که اول از امیرالمؤمنین (ع) از یهودی گرفته بود. یعنی با یهودی، با یهودیها معاشرت داشتند، حسن معاشرت داشتند. نفرتش را، نفرت اعتقادی خیلی از اینها را هم با حسن معاشرت عوض کرد. امیرالمؤمنین (ع) با خوارج هم همینطور. با خیلیهای دیگر هم همینطور. اینها تشخیصش خیلی سخت است ها.
خصوصاً از حرفهای من لیبرالها نتوانند سوء استفاده کنند. من یکجوری بگویم که آنها یکجوری بگویند که یعنی اسلام و یهود و همه با هم خوبند دیگر. پس مرگ! زندگی کنیم! تا خرخره چاقو را فرو کرده تو حلقمان. قتل عاممان کرده. مرگ به آن مکتب، به آن سیستم حاکم و هر کسی که حامی آن سیستم است. چطور؟ آمریکا چه جای دیگر است؟ آن مرام را قبول دارد و تو این ظلم شریک است. من که هرکی تو آمریکاست، هرکی ساکن آمریکاست، هرکی شهروند آمریکاست. خلط میشود. تازه همان هم که توی آن حکومت و تو آن دستگاه است، مگر بابی داشته باشیم، راهی داشته باشیم، همان را هم میخواهیم جذبش کنیم، همان را هم میخواهیم متحولش کنیم. از ابزارهایش اگر بتوانیم استفاده میکنیم.
من یک نمونه را امشب برای شما بگویم. خیلی وقتتان را نگیرم، حوصلهتان سر نرود. یککمی هم موردش همچین چیزی است. مورد منکراتی و آره، منشوری. یککمی دیگر حالا باید تحمل کنید. البته دیگر بحثهای منشوری دیشبمان نمیرسد ولی به هر حال این هم یککمی منشوری است. قضیه قوم لوط. حضرت لوط (ع) این پیغمبر مظلوم که اسم این گناه هم یکجوری است که شبیه اسم این بزرگوار است، گناه لوط. از مظلومیت این پیغمبر خدا، این پیغمبر بزرگوار در استان تهران دفن است. در شهرستان پیغمبر شهریار، بین شهریار و ملارد. مرحوم آیتالله حسنزاده آملی توی کتاب هزار و یک کلمه این را آنجا اشاره میکنند که حضرت لوط اینجا دفن است. قوم لوط ایرانی بودند؟ نه، قوم لوط ایرانی نبودند. و حالا چطور بوده که ایشان آمده ایران و اینها. و آقای حسنزاده این را از کجا کشف کردند؟ حالا یا با علوم غریبه ایشان کشف کرده بوده یا با اسناد تاریخی کشف کرده بود. البته اسنادی داریم دال بر این قضیه. و مزار بسیار غریبی ایشان دارد. بنده بارها رفتهام، مشرف شدهام مزار این بزرگوار و عنایات و عجایبی دیدم از قبر این بزرگوار که اصلاً اولین بار هم که رفتم گفتم: «اگر این قبر، قبر شماست، یک چیزی میخواهم.» یک زمانی هم تعیین کردم که این را برای من حاصل کنید و همان هم حاصل شد. تو همان زمان هم حاصل شد و دیگر مطمئن شدم نسبت به اینکه مزار ایشان است. بعد که مطمئن شدم دیدم آی حسنزاده تو هزار و یک کلمه این را گفتهاند. بعد دیدم که بله ایشان هم این را گفته. البته ایشالا که آقای حسنزاده این شکلی برایش واضح نشده باشد که اگر خدمت شما عرض کنم که مناطق اردن و اینها بوده، مناطق معتفقات که قرآن در مورد قوم لوط و ظاهراً از آنجا نقل مکان کرده به اینجا و قبر با برکتی دارد. توی روستا، یک قبر مخروبهای به معنای واقعی، قبر مخروبه. توی حاشیه یک روستا، بیابان، شبها تاریک است، درش هم بسته. قبر خراب است. بازسازی بکنیم. خود آنها هم خیلی استقبال کردند. بچههای اوقاف آن منطقه. بنده به یکی از این دوستان مطرحی که شما میشناسید، گفتم. به یکی از وزرای محترم که امروز الان هم فعال تو توییتر و اینها، پیام دادم که آقا فلان و اینها. ایشان که محل نگذاشت؛ از وزرای خوب سلبریتیساز. عرض کنم خدمتتان که و دوستان دیگرمان. آقای خاموشی خدا حفظش کند. محبت کرد و خیلی هم چیز بود که رئیس اوقاف که آره این را حتماً فلان کنید و اینها. باز با معاون ایشان و اینها صحبت شد. دیگر مظلومیت این پیامبر یکجوری است که نمیدانم چهجوری است، کارو قفل میشود. به آن یکی از دوستانمان هم که خیلی مطرح است تو این شخصیتهای شناختهشده کشور، وقتی گفتم ایشان هم با خنده و شوخی و اینها گفت: «بیاییم بگوییم اینها که دست میگیرند تو فضای مجازی علیهمان. اینها دیگر…» ایشان هم یکجوری ماستمالی کرد قضیه را که: «جایش نیست. ما میخواهیم الان بگوییم اینجا قبر حضرت لوط و فلان و اینها. مزار ایشان معلوم بشود دیگر یک سوژهای میشود برایمان تو فضای مجازی.» انگار این پیامبر خدا مظلومیت خورده به پیشانیش و از غربت و مظلومیت در بیاوریم.
خب این بزرگوار داستانش و داستان قومش داستانی است که همه بلدیم و میدانیم. کاری که قوم ایشان کرد، در نهایت خباثت و کثافت بود دیگر. این را هر فطرت سلیمی وقتی که اسم این کار را میشنود، بدش میآید، منزجر میشود. خیلی کار کثیفی است. یک برخوردی حضرت لوط (ع) داشت با این قضیه. یک برخوردی حضرت ابراهیم (ع) داشت و هر دو تایش هم درست بود. حضرت لوط (ع) پسرخاله حضرت ابراهیم (ع) بود. تو یک زمان بودند و حضرت لوط (ع) مبلغ شریعت حضرت ابراهیم (ع) بود. در واقع یکی از زیرمجموعههای آن فضای شریعت حضرت ابراهیم (ع)، قوم لوط (ع) بودند. در واقع پیغمبر همه اینها باز حضرت ابراهیم (ع) میشد ولی تحت رهبری مثلاً ولایت حضرت لوط (ع)، قوم لوط (ع) لذا به حساب میآید. وگرنه در واقع باید بگوییم قوم ابراهیم (ع). اینها یک شاخهای بودند از امت حضرت ابراهیم (ع).
خوب قضایش مفصل است که اینها اول شیطان به چه زحمتی آمد و اینها که بحثش مفصل است نمیخواهم وارد آن بحث بشوم. آرام آرام خراب کرد. مردها با مردها، زنها با زنها. کار خیلی به جاهای باریک کشید و دیگر کثافتکاری فراگیر شد. جوری که همه اینها آلوده شدند غیر از حضرت لوط (ع) و خانوادهاش. همسر حضرت لوط (ع) آلوده به این گناه نشد ولی از جهت تشکیلاتی با اینها بود. او هم عذاب شد با اینها، هلاک شد. حضرت لوط (ع) و بچههایش سالم ماندند و که از آنجا هم کوچ کردند و بعد عذاب نازل شد.
خب اصل این کار که خیلی کثیف است، آیات فراوانی از قرآن هم در مورد زشتی این کار تذکر داده، گفته. هم در سوره شعراء ما این را داریم: «ما سبقکم بها من أحد من العالمین». در سوره مبارکه عنکبوت: «أتأتون الذکران من العالمین». در سوره مبارکه شعراء و آیات دیگری که در قرآن داریم و مطالبی که یکجای «لوط» میفرماید که «بل أنتم قوم عادون». شما یک قوم تجاوزگرید. «قال إنی لعملکم من القالین». من نسبت به عمل شما متنفرم، بدم میآید از عملتان. خیلی چیز عجیبی است در حضرت لوط (ع). از عمل قوم لوط متنفر بود. دعا کرد گفت: «رب نجنی و أهلی مما یعملون». خدایا من و خانوادهام را از چیزی که اینها عمل میکنند نجات بده. «قالین» این «قالین» یعنی دشمنم، بغض دارم، نفرت از این کاری که شما انجام میدهید، متنفرم.
آنها به حضرت لوط گفتند که «أخرجوا آل لوط من قریتکم». اولاً که اینجا دموکراسی که نقض شد. دموکراسی و لیبرالیسم برای اینکه اکثریت چی میخواستند؟ حضرت لوط (ع) تنها بود. خب چرا ایشان اینجا لیبرالی عمل نکرد؟ همه مملکت این را میخواستند. همه مملکت. یک نفر آدم تازه آن هم خانمش با خودش نبود. یک نفر آدم. پاشد گفت: من مخالفم. اینها گفتند: «قالوا لئن لم تنته یا لوط لتکونن من المخرجین.» اگر تو از کارت دست برنداری -اینها به لوط گفتند- دست برنداری، بامزگیش این است: تو حق نداری حرف بزنی. الان امروز یکی از دوستانم میگفت: تو خیابان تا قبلش ما به اینها که روسری برداشته بودند تذکر میدادیم. الان یک چند روزی آنها به ما تذکر میدهند: چادرت را در بیاور، فلان فلان شده. الان فضا عوض شد. «قالوا لئن لم تنته». آنها به لوط میگفتند: اگر دست برنداری، «لتکونن من المخرجین». پرتت میکنیم بیرون، تبعیدت میکنیم از مملکت، بیرونت میکنیم، اخراجت میکنیم. حضرت لوط (ع) هم تحمل کرد. دعایش هم البته فقط این بود که خدایا من را از اینها نجات بده.
خدای متعال میفرماید: من هم نجاتش دادم. این را نجاتش دادم. زنش را نگه داشتم. خودش را با خانوادهاش نجات دادم. «ثم دمرنا الآخرین». اینها را زدم، قوم لوط را تکهپارشان کردم. «و أمطرنا علیهم مطراً». یک بارانی سنگ، از این سنگریزههای کوچک و در واقع «تجارب من سجیل». سنگهای از جنس گل. گل سفت. باران از اینها را سر اینها باریدم که از تو سرشان میآمد پایین، از مقعدشان خارج میشد. میشکافت تمام تن اینها را. تو سر اینها که میخورد، تمام تن اینها را میشکافت. زمین افتادند. دستور دادند به ملائکه زمین را برگردانند. «فجعلنا عالیها سافلها». عذاب بسیار عجیب برای قوم لوط. الان هم آثار باستانیش هست. تو یک سری آیات دیگر در سوره مبارکه حج میفرماید که این مسیر مکه، حج میروید، «لَبِإِمَامٍ مُبین». مسیر حج که میروید آثار باستانی قوم لوط مانده. به این باستانشناسان بگویید برایتان در بیاورند. قرآن میگوید: «إن فی ذلک لآیات للمتوسمین». به این باستانشناسان بگویید برایتان در بیاورند. ببینید نشانههای قوم لوط. کار خوبی است اگر انجام شود. ظاهراً از سمت شام. دقیقاً از جهت جغرافیایی میگفتند چون خیلی سال گذشته. بله دیگر. الان ۱۷ سال تقریباً شاید گذشته از آن سالی که درس ایشان میرفتیم. الان دقیقاً خاطرم نیست آن آدرسی که ایشان میداد.
به هر حال قوم لوط را خدای متعال این شکلی عذاب کرد. آیات دیگری هم دارد مفصل در مورد هم قوم لوط، هم کثیفی عمل اینها. داستان این ملائکهای که آمدند برای عذاب، خیلی مطالب جالب و قشنگی دارد. یککم بگویم خستگیتان در برود. بعد برگردیم به آخر داستان. آخر داستانش وحشتناک میشود و اصلاً کلاً همهچی میریزد به هم. کار خیلی سخت میشود. این بخش آخر داستانی که میخواهم بگویم کار خراب میشود.
اول در مورد قوم لوط بگویم برایتان که عرض میکنم همه از تفسیر المیزان است، جلد ۱۰، از صفحه ۴۸۶ به بعد. مرحوم علامه طباطبایی این قضایا را که نقل میکند که اصل این داستان در سوره مبارکه هود است، این بخشهایی که دارم برایتان میخوانم. خب این ملائکه آمدند برای عذاب قوم لوط. اول تو مسیر وقتی نازل شدند، اول رفتند خدمت حضرت ابراهیم (ع) که شب بود. شب هم آمدند. عجایبی است. خیلی مطلب تو این قضیه که چرا اول رفتند سراغ حضرت ابراهیم (ع)؟ برای اینکه ولایت ابراهیم بر حضرت لوط بود و رفتند بشارت هم دادند به حضرت ابراهیم (ع) که تو بچهدار میشوی. بشارت اسحاق را دادند. سارا هم پیرزن بود. اول آمدند دیگر، داستان را میدانید دیگر، حتماً شنیدهاید. حضرت ابراهیم (ع) رفت یک گوسالهای را کشت و کباب کرد. «حنیذ» یعنی ازش روغن میچکید. مهمان حضرت ابراهیم (ع) بشوی، کباب بهت بدهد روغن بچکد. اصلاً حال آدم یکجوری است. هم دنیا و آخرت، همهچی با هم. جامع و وارثشان و نوهشان امام زمان (عج) الان هستند دیگر. ما الان از همینجا به امام زمان (عج) عرض میکنیم شما اگر خواستید یک «به ما بدهید» ما همگی در خدمت شما هستیم. یک کباب گوساله روغن بچکد. خلاصه ما با کله میآییم خدمتتان. دیگر چی بهتر از ربیع؟ ایام عید، ایام میلاد پیامبر هم نزدیک.
یکی از دوستانمان خواب دیده بود آیتالله جوادی آملی را -حفظهالله- تو خواب. حالا شوخی که داشتیم تو فضای رفقا و شاگردان آیتالله جوادی اینها. لحن ایشان را بعد خودشان هم خوب ناراحت نمیشوند. یکی از یک طلبهای رفته به ایشان گفته: «آقا من گاهی ادای شما را در میآورم اشکالی ندارد؟» ایشان گفته بودند: «خب چی میگویید؟» گفته بود: «آقا میگوییم غفرالله لنا و لکم.» گوش لبخندی زدند: «غفرالله لنا.» یکی از دوستان خواب دیده بود گفتش که من خواب دیدم که آیتالله جوادی تو مسجدشان بودم. مسجد قدیمیشان، چهارمردان. بغل کردم، دست گذاشتم، بلندشان کردم، بردم گذاشتم رو منبر. ایشان هم یک نگاهی به من کردند تو خواب گفتند که: «شما بهترین شاگرد من هستید.» مگر اینکه خوابش را ببینند. خوابش را!
حضرت ابراهیم (ع) یک «عجل حنیذ»ی داد به اینها و دید که اینها دست دراز نمیکنند، بردارند. خب ما این دهه اول سفر ۱۲ جلسه در مورد تمثل صحبت کردیم. بحثهای مهم اینها تتمه و مباحث. ملائکه اینجا تمثل کردند برای حضرت ابراهیم (ع) به شکل آدم، به شکل بشر. جوری که حضرت فرشته -یعنی یکجوری ملائکه ظاهر میشوند گاهی که حتی حضرت ابراهیم (ع) هم تشخیص نمیدهد اینها فرشتهاند- بعد هم حضرت لوط (ع) هم تشخیص نداد که عرض میکنم. حضرت لوط (ع) آخر آخر فهمید اینها فرشتهاند. موقع عذاب فهمید اینها تمثل است. و نکات بسیار جالبی است. بعد ما توقع داریم کسی که چشم برزخی دارد، همهچیز را درست تشخیص بدهد؟ پیغمبر چشم برزخی دارد؟ بزند تو خال از همان اول؟ از اینها توقعاتی داریم که نسبت به خود انبیا قفل است.
حضرت ابراهیم (ع) رفت کباب آورد برای اینها. آنقدر قضیه را جدی گرفت که مهمان آمده. اینها دست دراز نکردند به غذا. حضرت ابراهیم (ع) هم خب رسم بود بین اینها که اگر کسی میخواست برود خانه کسی برای قصد شر آمده بود، غذا دراز نمیکرد. یک لحظه جا خورد. یک لحظه جا خورد حضرت ابراهیم (ع) که نکنه برنامه چیدهاند. «لا تخف»، «لا توجل». نترس. ما آمدیم بشارت بهت بدهیم و ملکیم. آمدیم بشارت بدهیم که تو بچهدار میشوی. خانم حضرت ابراهیم (ع) صد سالش بود. پیرزن وایستاده بود، زد تو گوشش که ای وای خدا مرگم بده. «فصکت وجهها». پیرزن ۱۰۰ ساله. حاج خانم قراره حامله بشود. زد تو گوشش. خدا مرگم بده. گفتند همان که زد همانجا حائض شد. «فضحکت». گفتند که یعنی «خونه حایض» از اشاره شد که علامه تو همین قائل است. همانجا حائض شد. البته بابت اینکه شک کرده بود، گفتند یک کلمهای که گفت باعث شد که نسل او سالها دچار گرفتاری شد که حالا بحث که در امر خدا تردید کرد. مگر مثلاً فلان میشود؟ گفتم بنیاسرائیل گرفتار عذاب، گرفتاریهایی شد به خاطر این حرفی بود که آنجا بچههایش گرفتار شدند. عالم، عالم عجیب غریبی است. همینقدر همهچی تو همهچی ربط دارد. «دخالت پوشش من چه ربطی به تو دارد؟» «عمل جد سی و هشتم به تو ربط دارد.» «پوشش تو چه ربطی ندارد؟» تو چشم من داری فرو میکنی. ربطی به من دارد.
حضرت ابراهیم (ع) این را گفتند. بعد گفتند که ما داریم میرویم قوم لوط را عذاب کنیم. این یک توضیح دارد باید برایتان بگویم. و رفتند سراغ قوم لوط. به قوم لوط که رسیدند، اینها به شکل چند تا نوجوان خوشگل، خوشسیما، با بدون ریشه و پشم و اینها آمدند. اصطلاحاً میگویند جوان اَمرد. جوانهای خوشگل، تر و تمیز، صورتهای صاف، پوست نازک، نرم، لطیف و اینها. هیچی. گوشت را انداختی جلو گربه. زن لوط رفت آن بالا، داد. یکجوری به اینها خبر داد که مهمان آمده. چه مهمانی! مهمان داریم. چه مهمانی! مهمان آمده و داستان داریم و اینها. اینها هم ریختند که «جاءه قومه یهرعون». همدیگر را فشار میدادند تو جمعیت پشت در خانه حضرت لوط (ع) که بیایند بریزند این مهمانهای حضرت لوط (ع) را شکار کنند، بقاپند، ببرند و داد و بیداد که تو برایت مهمان آمده، به ما خبر ندادی و...
الان میفرماید که: «قوم لوط به طرف میهمانان لوط هجوم آوردند به طوری که یکدیگر را هل میدادند. انگیزه آنان بر این هجوم همان عادت زشتی بوده که فاسقان قوم به گناه و فحشا داشته و خواستند آن عمل زشت را با میهمانان لوط انجام دهند.» و آنقدر تو دلشان ملکه شده بود این گناه و این کثافتکاری و این هرزگیها که اصلاً دیگر باکشان نبود، مهمانند، غریبند، فلان. عظمت حضرت لوط (ع) اینجا خیلی پیداست. کنار مزار ایشان گاهی موفق میشوم، توفیق دارم زیارت ایشان میروم. به این آیات فکر میکنم. یکیش این است. اوج ایثار، اوج محبت و رحمت. این اوج اعتدال تو شدت و رحمت اینجاست. اینش است که کار را سخت میکند. «موزه بگیریم، فحش بدهیم، تو راهپیمایی برویم، شعار بدهیم مرگ بر فلانی، قضیه را حل میکند. فلان قضیه تمام شد. تکلیف داریم ما نسبت به اینها. ای جماعت ضد انقلاب، بیدین، هرزه، کثیف. خدا ریشهتان را بکند.» خیلی اینجاش یعنی تنم میلرزد وقتی میخواهم تعریف بکنم.
حضرت لوط (ع) برگشت به اینها گفت: «هؤلاء بناتی هن أطهر لکم إن کنتم فاعلین.» شما دنبال این داستانها هستید؟ من دختر دارم. بیایید به دخترهایم. خیلی حرف سنگینی است. این کاری که میخواهی انجام بدهی، لااقل با دختر انجام بدهید. از آن کثافتکاری در بیاید. کی حاضر است همچین جماعت کثیفی دخترش را در اختیار بگذارد که رفع معصیت کند، که اینها از گناه در بیایند، که این عقوبتها نیاید؟ همه جونش را میگذارد برای اینکه اینها گناه نکنند، برای اینکه عقوبت نشوند. دیگر از بچه عزیزتر چیست؟ آن هم دختر. خیلی این آیه برای من عجیب است. هر وقت میروم آنجا در عظمت حضرت لوط (ع) پاهایم شل میشود. چهکار کردی شما؟ «دخترهای من…» چه ایثاری است! چه فداکاری است! چه خودندیدنی است! چه فانیفیاللهی است! چهجور محو امر خدا بودی! چهجور عاشق این بودی که کسی گناه نکند! همه وجودت را بدهی که از گناه نگهداری. «اینجور جامعه را درست میکنند. فلانند اینها. الن جمع کنند بروند گم شوند. کثیفند اینها. حرامخورند. اینها فلانند. اینها را اینستاگرام اینجوری کرده.» تمام شد دیگر. خدا میگوید: «آفرین! بیا بابا. بشین بابا. سهم تو چیست این وسط؟ تو چهکاره بودی؟ تو چهکار کردی که اینها این کارها را نکنند؟ چهکار کردی؟» خیلی دارم میگویم خودم به خودم مراجعه کنم. تو اهل احمدی.
حرف اوج رحمت آنجا باید ببینید. حضرت لوط (ع) به اینها گفتش که: آقا من دخترهایم را در اختیارتان قرار میدهم. اینها گفتند که: «تو که میدانی که ما لنا فی بناتک من حق و إنک لتعلم ما نرید.» دخترهای تو را چهکار داریم؟ بده مهمانها را. «بریم.» وایستاد گفتوگو کردن با اینها. «لا تخزون فی ضیفی و اتقوا الله.» آقا من را جلو مهمانهایم خار نکنید، ضایع نکنید. تقوا داشته باشید. چرا آخه این کارها را میکنی؟ کلام میفرماید که این مهمانها را کشید وسط. یککم فتوّت و مروت اگر تو وجود اینها بود به خاطر مهمانم که شده کوتاه میآمدم. بابا هنوز نمیداند که اینها ملکاند. هنوز نمیدانم تمثل هستند. مهمان آمده برایش. نکات دقیقی است. آقا همه این حرفها را زدند، آخر اینها برگشتند گفتند که: بابا حضرت لوط (ع) ما فرشتهایم. نگران نباش. اینها هم دستشان به تو نمیرسد، به ما هم نمیرسد. ما هم الان پرونده اینها را میپیچیم میرویم. تو فقط با بچهها، زنت بماند. با بچههایت بزنیم بیرون. شبانه بزنیم بیرون. عقب هم کسی عقب هم کسی برنگردد نگاه کند. بزنیم بریم. باکتم بابت اینجا نباش. ملکاند.
بعد تعابیری که قرآن در مورد قوم لوط به کار برده، میفرماید: «لعمروک إنهم لفی سکرتهم یعمهون». به جان پیغمبر قسم خورده، به جانت قسم، به عمرت قسم، اینها تو مستی کور بودند. قوم لوط. قوم لوط دیگر اصلاً توضیح نمیخواهد دیگر. آنقدر اینها کثیف بودند. و آیات مختلفی در کثافت و پستی و پلشتی اینها. و باز اینجا هم البته حضرت (ع) یک موضعی داشت. این هم مهم است و بهش دقت کنید. خیلی جالب است، به کفار هم خیلی به درد میخورد. تو ادامه آیات میفرماید که حضرت لوط (ع) برگشت به اینها این را گفت وقتی اینها هجوم آوردند که چنگ بیندازند به مهمانهایش. این جمله خیلی کلیدی و مهم است. فرمود: «لو أن لی بکم قوة أو آوی إلی رکن شدید.» توضیحات علامه طباطبایی را برایتان میخوانم. خیلی دقیق میفرماید: «از ظاهر کلام برمیآید که لوط بعد از آنکه از راه امر به تقواالله و ترس از خدا و تحریک حس جوانمردی در حفظ موقعیت و رعایت حرمت خویش اندرزشان داد تا متعرض مهمانهایش نشوند و نزد مهمانهایش آبرویش را نریزند، خجالتش ندهند، برای اینکه بهانه را از دست آنها بگیرد تا آنجا پیش رفت که دخترهای خود را به آنها عرضه کرد. ازدواج با دخترهایش را پیشنهاد داد. بعد از آنکه دید این اندرز مؤثر واقع نشد، استغاثه کرد و یاری طلبید تا شاید در بین آنها رشیدی یافت شود. علیه السلام، رشید. بابا یک آدم حسابی بین شما پیدا نمیشود؟ یک آدم تمیز، یک آدم سالم بین شما نیست؟ او را علیه مردم یاری کند. مردم را از خانه او بیرون کند ولی دید کسی اجابتش نکرد. هیچ مرد رشیدی یافت نشد تا از او دفاع کند، به یاریش برخیزد. بلکه همه با هم به یک صدا گفتند: «یا لوط لقد علمت ما لنا فی بناتک من حق و إنک لتعلم ما نرید.» خودت، خودت را به آنها نزن. لذا دیگر راهی نیافت جز اینکه حزن و اندوه خود را در شکل اظهار تمنا و آرزو ظاهر کند و بگوید: ای کاش در بین شما یک یار و یاوری میداشتم تا با کمک او شر ستمکاران را از خود دور میکردم. خوب دقت کنید! و منظورش از یاور همان رجل رشیدی بود که در استغاثه خود سراغش را میگرفت. و یا رکن شدید و محکمی داشتم یعنی قوم و قبیله نیرومند میداشتم تا آنها شر شما را از من دفع میکردند.»
درست. دیگر وقتی کار به اینجا رسیده دیگر من باید از قدرت استفاده کنم. ای کاش یک افرادی را داشتم با باتوم و چوب و چماق دفاع میکردم. نه بیا به جان شما میافتادم. از خودم دفاع میکردم. از این آسیبها و حجمی که شما دارید به ماها زدی خوردی. با آنها ای با مایی، با گشت ارشادی. اجازه بده. ربطی ندارد. از باب شوخی این کلمه را استفاده کردم. ربطی به این نداشت. حضرت لوط (ع) اینجا فرمود که: آقا اینجا دیگر کار جای برخورد قهرآمیز است. دیگر شما هم کثافتکاری دارید میکنید، هم دارید متعرض اونی میشوید که نمیخواهد آلوده باشد. نمیخواهد آلوده باشد. بله، ما کسی را به زور به بهشت نمیبریم ولی نمیگذاریم کسی، کسی را به زور به جهنم ببرد. حجم وسیع از شبهات من را حل کرد. فکر نمیکردم. به زور به بهشت نبر. با قدرت باید دفاع کرد. بله، ما با قدرت کسی را به زور به بهشت نمیبریم ولی با قدرت نمیگذاریم کسی، کسی را به زور به جهنم ببرد. قدرت لازم است. حمایت کرده. درست توانسته این حرف خوب، این شد آقا داستان درگیری حضرت لوط (ع) با قومش.
حالا آنور حضرت ابراهیم (ع) چی شد؟ اینجایش دیگر خیلی قشنگ است. این ملائکه به حضرت ابراهیم (ع) گفتند که ما داریم میرویم قوم لوط را جمعشان کنیم. چند تا آیه داریم تو قرآن. یکیش این است که جاهای مختلف یکیش این است که حضرت ابراهیم (ع) برگشت به اینها گفتش که: «إن فیها لوطاً.» یعنی چی؟ میخواهیم برویم آنجا، آنجا لوط زندگی میکند. اینها گفتند که: نه ما لوط را که کاریش نداریم. لوط را از تو شهر بیرون میکنیم. بعد شهر را تو سوره مبارکه هود آقا چهار تا جمله دارد یعنی اصلاً کلاً گیمآور میکند آدم را. این چهار تا کلمه فکر کنید. خودم انشاءالله فکر کنم اصلاً خیلی چیز عجیبی است. الان همه که پذیرفتید قوم لوط قوم خیلی کثیفی بودند، باید با آنها برخورد قهرآمیز میشد. اعدامشان میکردند. کسی یک بار این کار را با یکی انجام بدهد، اعدامش واجب است. اینها که دیگر همهاش دائماً با هم داشتند این کار را میکردند. اعدامشان هم که واجب بوده. اینها که همه روشن است. بله، کسی نیستش که بگوید نه. میدانم حال ندارید بگویید: بله. ولی حالا از این قهر گفتم میخواهم از آن مهر عجیب بگویم که حضرت ابراهیم (ع) چهکار کرد برای قوم لوط.
آیه این است. میگوید: «فلما ذهب عن ابراهیم الروع». یککم جا خورده بود. حالش که یککم عوض شد. از این حال درآمد و «جاءت البشری». بهش بشارت دادیم که آقا بچهدار میشوی و اینها. از این حال و هوا که درآمد، برگشت گفتش که: «یجادلنا فی قوم لوط». ابراهیم (ع) شروع کرد با ما در مورد قوم لوط شروع کرد مجادله کردن. مجادله نه یعنی کتککاری، گلآویز. یعنی بحث. یعنی اصرار در بحث و پافشاری کردن در یک مسئله برای غالب شدن. مصر شد برای اینکه نظر ما را عوض کند. در مورد کیا؟ قوم لوط. گفتش که راه ندارد. اینها را عذاب نکنید. سلام. یککم مهلت. بابا قوم لوط! نه چهار تا بیحجاب و اینها. قوم لوط. جفت اینها را با هم باید داشته باشیم. این «رحماء بینهم» یک روایت است که روایت عجیبی است. ابوحمزه ثمالی نقل کرده. این که اصلاً دیگر اصلاً کلاً شات آخرش است. میگوید: اصلاً این ملائکه میگوید چرا این ملائکه آمدند بشارت اسحاق را دادند به ابراهیم؟ برای اینکه خبر هلاکت قوم لوط داغونش نکند. از قبل یک بشارتی دارند که داغون نشود. خیلی اینها عجیب است. بعد تازه رحمت پیامبر نسبت به امتش از رحمت ابراهیم نسبت به امتش بیشتر است. میدانی تو قرآن دو نفر را اسوه معرفی کرده. یکی پیامبر اکرم (ص)، یکی حضرت ابراهیم (ع). حضرت ابراهیم (ع) را به عنوان استاد کامل معرفی کرده. گفته هرچی تو ابراهیم دیدید عمل کنید. همین. این شکلی باشید. مثل ابراهیم باشید. یک دانه فقط از ابراهیم استثنا کرده. «إلا قوله ابراهیم لأبیه». آن را هم نگفته کار بدی کرد. گفته شماها نمیتوانید. حضرت ابراهیم (ع) با پدرش وعده، با آذر که البته عمویش بود، وعده کرده بود. گفته بود که آقا آدم شو. سر به راه شو و اینها. استغفار میکنم بابت گناهی که کردی. خدای متعال فرمود: هرچی از ابراهیم دیدید عمل کنید غیر از همین یک دانه. این هم برای اینکه ابراهیم روی حساب و کتابی کارش را کرد، شما خراب میکنید. این هم باز عیب نبوده تو ابراهیم. شما نمیتوانید آنجوری در بیاورید. بعدها آیات که «إلا أن موعدت وعدت وعده وعدههایی». آن یک قراری داشت با آذر، با پدرش. شما نمیتوانی آن را در بیاورید. «جهنم. نمازش را دیر میخواند. کلاً از دین و خدا و اسلام از همهچی بیرون است. کدام لقمه را کجا خورده؟ این اصلاً بچه من نیست.» بعد حضرت ابراهیم (ع) قوم لوط را بچههای خودش میداند که خدا با بشارت به یک بچه دیگری تسلی میدهد هلاکت این بچههای دیگر را برایش. قوم لوطند ولی باز هم بچهها. بعد قرآن این جمله حضرت ابراهیم (ع) را که در مورد قوم لوط نقل میکند بعدش کلی مشت حضرت ابراهیم (ع) تعریف. یککم طولانی شد ببخشید دیگر. حالا این را بخوانم تمامش میکنم. رحمت پیغمبر (ص) بگویم که انشاءالله دیگر بحث تمام شود.
آیه بعد چی میگوید؟ کلمات علامه را برای چند کلمه برایتان بخوانم دیگر. میگوید که: «میفرماید که ابراهیم (ع) شروع کرد به مجادله کردن تا شاید عذاب را از آن قوم برطرف سازد و در آخر به آن جناب گفتند. حالا جالبش این است، آنها به حضرت ابراهیم (ع) نگفتند تو قوم لوط را نمیشناسی. قوم لوط را گفتند: ببین این از آنهاش نیست که شفاعت بردارد. إنهم آتیهم عذاب غیر مردود. این دیگر راه ندارد. شفاعت. جوابی که ابراهیم (ع) دادند این بود. گفتند: از آنهاش نیست که شفاعت. این با توسل و تضرع و وساطت تو حل نمیشود. خیلی عجیب است اینها. من که تو را نمیشناسی. اینها را میشناخته. گفتند کار حتمی است. راه ندارد.» بعد خدا حضرت ابراهیم (ع) را تعریف میکند. اینجا خدا دیگر کیه؟ برو آن را بگو. چیست؟ آدم قوم لوط را میخواهم از آب کنم. به یک واکنشی نشان بده. یونس (ع) زد برای اینکه قومش را میخواستند هلاک کنند. واکنش نشان نداد. ما که اصلاً خوشحال میشویم علیه انقلاب یک چیزی گرفته. تکه تکه بشود. آخ جانم. همین و حقانیت. چقدر فرق بین ماست. چه جان وسیع و لبریز از رحمتی میخواهد. وایستاده وساطت میکند. حالا شما ببین امام زمان (عج) کیست. امام زمان (عج) چه خاصیتی برای ما دارد. ابراهیم است دیگر. وارث ابراهیم (ع). چه صحرایی که پا میشود برای ما دعا میکند. سید بن طاووس (ره). بله تو سرداب میگوید حضرت (ع) برای گناهکاران امت گریه میکرد. برای قوم لوط وساطت میکرد. تا جایی هم که جا داشت خدا به دعای ابراهیم (ع) عذاب را از اینها برمیداشت. این دیگر نقطه تمام شده بود. دیگر پر شده بود. جا نداشت. خیلی اینها قواعد عجیب غریبی است.
بعد الان میفهمند که آیه در مورد ابراهیم (ع) تعریف. «إن إبراهيم لحلیم أواه منیب». ای جان خدا. ای جانم. ابراهیم (ع) چه بنده خوبی است. حلیم و اواه و منیب. این سه تا یعنی چی؟ توضیح میدهد علامه طباطبایی. بخوانم کیف کنید و برویم ماه ربیع و ماه میلاد پیامبر رحمت که جان همهمان به فدایش. فرمود: «حلیم به آن کسی گفته میشود که در عقوبت دشمن و انتقام گرفتن عجله نمیکند. ابراهیم (ع) حلیم.» قوم لوط. بابا چقدر دیر آمدید شما. بزن نابود. راه ندارد. یککم دیگر. یککم دیگر فرصت. حلیم است. عجله ندارد برای انتقام. برای زدن. «اواه» در مورد کسی که زیاد از بدیها و ناملایماتی که میبیند آه میکشد و کلمه «منیب». این آه میکشد یعنی چی؟ اواه. آه میکشد. با آه و ناله استغفار. آنها را این میکند بابت گناه آنها. این استغفار میکند. این «اواه». آه میکشد. «منیب» یعنی چی؟ میفرماید که آدمی در هر امری به خدای متعال، خدای تعالی رجوع کند. این همهاش توجهش به من و هم ارتباط با من و همهاش دست گداییش، تضرع و نالهاش بلند برای همه گدایی.
بعد میفرمایند که: «آن جناب بدین جهت درباره آن قوم مجادله کرد که پیغمبری حلیم و پر حوصله بود. در نزول عذاب بر مردم ستمکار عجله نمیکرد. امیدوار بود که توفیق الهی شامل حال آنان شده، اصلاح به استقامت بگرایند. پیغمبری بود اواه، یعنی از گمراهی مردم و از اینکه هلاکت بر آنها نازل شود سخت رنج میبرد و آه میکشید.» کتک گناه خودش را بخورد. خیلی عجیب است. خیلی عجیب است. خدا کند خودم بفهمم. در نجات انسان به خدای تعالی رجوع میکرد و متوسل میشد. بعد علامه جمله مهم میفهمند: «کسی خیال نکند که آن جناب از عذاب ستمکاران کراهت داشته و بدان جهت که ظالم بودند از آنها طرفداری میکرد.» ببینید مرزها. حمایت ابراهیم (ع) از قوم لوط. نمیگفت حالا یک گناهی کردند، کردند. این گناهی کردند، کردند ندارد. آقا گناه کردند، غلط کردند. خدا فرصت بده برگردند. اوکی نیست. خداپرستی این غلط است. خیلی هم غلط است. اینها مستحق عذاب هم هستند. یک فرصت دیگر بده. شاید متحول شدند. ساکت میشود اینجا. تسلیم. اتفاقاً اینجا از عذاب قوم لوط از این جهتش خوشحال است. از این جهت که امر خدا جاری شده. اراده خدا محقق شده. اینکه از خدا مهربانتر نیست که بگوید خدایا هنوز ناراحتم بابت قوم لوط که زدیدشان. تو درست است خوشحال شد ولی من ناراحت. روشن است. این هم خوشحال است چون خدا خوشحال است. چون امر خدا محقق شده. اونی که ناراحت بوده با اینکه بچههاشند. هرچی باشد بچههاشند.
حاج قاسم میفرمود که آقا آن دختر بدحجاب تو خیابان هم آن هم بچه من و شماست. حاج قاسمی که وقتی کتاب «من زندهام» را دستش گرفته بوده رفته بوده سفر خارجی برای خانم آباد. گفته بود دیگر ایشان عکس این خانم آباد روی کتاب بوده، عکس جوانیش. حاج قاسم که این کتاب را با خودش برده بود و میخوانده -خب خیلی اهل مطالعه بود. تو هر سفری تو ماشین و هواپیما اینها همهاش مطالعه میکرد- به این خانم آباد نامه داده بود که این قضیه که برای تو پیش آمد من با خودم میگفتم اگر این برای یکی از بچههای من پیش میآمد من چه بلایی سرم در میآمد؟ که این را عراق وسط جنگ. بعد گفت: ولی پدر من در آمد تو این سفر برای اینکه عکس تو را نامحرم نبیند. همهاش مربوط بودم یک چیزی روی این کتاب بگذارم که عکس پوشیده شود. بیغیرت بوده؟ شل بوده؟ با غیرت بود نسبت به عکس ناموس یکی دیگر که الان پیر شده، عکس جوانیش سیاه و سفید است روی یک کتابی. غیرت نشان میداد. در خیابان اینجوریاند. اینها هم بچههای من و تو هستند. این میشود از جنس حضرت ابراهیم (ع). دو تا با هم. هم برای اینها دل بسوزانی، هم حق و ناحق قاطی نکنی. حلال و حرام را قاطی نکنی. معصیت، معصیت است ولی معصیتکار لزوماً مستحق چک و لگد و عذاب و عقوبت و فشار داغ و درفش نیست. با چه حدی از معصیت چه حدی از خشونت؟
دیگر امشب خیلی طولانی شد. جمعش بکنم و روایتی هم البته داریم که امام حسن مجتبی (ع) میفرمایند. آن روایت جالبی است اگر پیدا کنم برایتان. آن روایت ابوحمزه ثمالی را اول برایتان بخوانم از قول امام باقر (ع). ببینید روایتش توی ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۰ صفحه ۴۹۱. «خدای تبارک و تعالی وقتی قضای عذاب قوم لوط را راند و آن را مقدر فرمود، میدانست که ابراهیم (ع)، بنده حلیمش، به سختی اندوهناک میشود. دوست داشت برای تسلیت خاطر او فرزندی دانا به او مرحمت کند تا جریحه دل آن جناب از انقراض قوم لوط التیام یابد.» این یک روایت. یک روایت دیگر هم مرحوم علامه اینجا نقل میکند که از امام حسن (ع) است اگر پیدا کنم که حضرت (ع) فرمودند. اگر پیدا بشود انشاءالله روایت قشنگ و جالبی است. حالا ظاهراً مصلحت نیست پیدا بشود دیگر. عین این همه مطلب فردا شب خداست. شما هم خستهاید دیگر. فردا خوب باشید.
خیر. این شد آقا برخورد مهرآمیز و قهرآمیز. همکار حضرت ابراهیم (ع) درست بود. همکار جنبههایی از مهر با جنبههایی از قهر ولی توی حد خودش، تو مرز خودش. خدا انشاءالله همه ما را تابع حق و حقیقت کند و ما را متعصّی از اسوه کامل نبی اکرم (ص) و حضرت ابراهیم (ع) قرار بدهد و حشر ما را در آخرت و زندگی ما را در دنیا در تبعیت و همراهی این ذوات مقدسه قرار بدهد. انشاءالله خدایا در فرج آقا امام زمان (عج) تعجیل بفرما. قلب نازنینشان را از ما راضی بفرما. شر ظالمین و بدخواهان را به خودشان برگردان. از بین این ظالمین و بدخواه و بدکاران، خدایا هر کسی که قابلیت و استعداد توبه و برگشت، اصلاح، عوض شدن دارد، به فضل و کرمت با رحمت بینهایتت زمینه اصلاح و توبه در او فراهم و ایجاد بفرما. هرچه گفتیم برای ما رقم بزن. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
قرآن کریم در سوره مبارکه فتح، تعریفی که نسبت به نبی اکرم (ص) و اصحاب حضرت (ع) دارد، یک عنوان جامع و کاملی است که میفرماید: «محمد رسولالله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم». این تعبیر، تعبیری جالب و جامع است. نسبت به بیرونیهای فضای تمدنی اسلام و کسانی که مزاحم و آسیبرسان و خطرناک هستند، شدت دارد؛ اما نسبت به درونیهای این تمدن، رحمت دارد.
البته پارامترهایی که پیامبر اکرم (ص) برای اینکه افراد را داخل این امت تعریف بکنند، پارامترهای سخت و تنگی نیست. اینجور نیست که اگر کسی گناهی کرد، معصیتی کرد، خطایی کرد، تفاوت نظری داشت، یا اختلاف سلیقهای داشت، از دایره مسلمین خارج شود، از دایره خودیها خارج شود. پیامبر (ص) دایره خودیهایی که تعریف میکنند، آنقدر تنگ و باریک نیست. اتفاقاً برعکس، دایره خیلی وسیع است؛ آنقدر وسیع که منافقین امت هم در این تعریف میگنجند. امثال ابوسفیان و عبدالله بن ابی که اینها منافقین مشخصی بودند و بعضاً مردم درخواست داشتند که پیامبر (ص) اجازه دهند اینها بتوانند با این منافقین برخورد بکنند، حضرت (ص) اجازه نمیدادند. مثل معاویه را هم تا آن وقتی که -یعنی بعد از اینکه توبه کردند در قضیه فتح مکه- تا وقتی که اینها دست به شمشیر نبردند، دست به سلاح نبردند و فتنهانگیزی آشکاری نداشتند در جامعه، حضرت (ص) اینها را هم زیر چتر رحمت پذیرفت و به عنوان شهروند جامعه اسلامی، اینها را هم راه داد. امیرالمؤمنین (صلواتالله و سلامعلیه) هم همینطور.
برعکس خوارج که اینها دایره را تنگ گرفته بودند. با کمترین گناه، با کمترین اشتباه -که تازه همان گناه و اشتباه را هم اینها خودشان تفسیر میکردند؛ چیزهایی را که اینها گناه بدانند، چیزهایی را که اینها خطا بدانند، چیزهایی که با میل و اشتها و تعریف و فکر اینها جور درنیاید- به محض اینکه کسی مرتکب میشد، از دایره اسلام خارج بود، مرتد بود، خونش هدر بود، اعدامش واجب بود. برخورد انقلابی! نه، این برخورد، برخورد حماقتآمیز است. این برخورد انقلابی نیست؛ اصلاً این انقلابیگری نیست.
پیامبر (ص) بین این دو تا بودند: نه اسلام داعشی، نه اسلام لیبرالیستی (اسلام رحمانی). نه اسلام تنگ و باریکی که احدی درش راه پیدا نمیکند، نه اسلام ول و گشادی که کسی ازش خارج نمیشود. آن اسلام رحمانی یا اسلام لیبرالیستی است که ما شبهای قبل -که جای دیگری این جلسه بود- به این بحث پرداختیم. اسلام لیبرالیستی، اسلامی است که همه توش خوبند، اصلاً حق توش گُم است، اصلاً پارامتری ندارد. همه سهم دارند، همه درستند، همه خوبند، نظر همه را باید جلب کرد؛ خصوصاً اکثریت. حق با اکثریّت است. هرچیزی که اکثریت گفت، هرچه که اکثریت خاص، میل مردم، خواست مردم بود، اینها میشود معیار برای اعتباربخشی، معیار برای حجیت، معیار برای غلط و درست. با این حال، میشود تشخیص داد چی درست است و چی غلط است؟ که این هم حرف بسیار خطایی است.
دیشب نمونههایی را عرض کردیم از تبعات فاسد این تفکر که مجبور شدیم نمونههای زشتی از این دیدگاه و ثمرات پلیدی از این مکتب را عرض بکنیم که خب به هر حال موجب تعلم شد برای تعدادی از دوستانمان. و توی انتشارش هم دوستان گفتند حتماً باید سانسور شود؛ هر چند ما گفتیم سانسور نمیخواهد سانسور شود، نمیشود این شکلی منتشرش کرد. به هر حال ما حرفمان همان است، میگوییم اینها باید دیده شود. اینها ثمرات مکتب لیبرالیستی و دامنه فکری و فرهنگی این مکتب تا این ولانگاریهایی است که الان غرب را در برگرفته. نمونههای مختلفی که دیشب چند نمونه را عرض کردم و دیگر نمیخواهم یادآوری بکنم بحث را.
پس ما بین یک دوگانه هستیم. البته این دوگانه آخرش جفتش یکی میشود؛ از بامزگیهایش این است: اسلام رحمانی و اسلام داعشی دستشان تو یک کاسه است. جفتشان با همند، تو یک تیماند. شب آخر اینها با هم دست میدهند. شب آخر مافیا را دیدید دست به دست هم میدادند؟ اینها شب آخر قضیه، آخر با هم دست میدهند. همانهایی که اسلام رحمانی و اسلام لیبرالیستی را تولید کردند، حمایت میکنند از اسلام داعشی، ساپورت اقتصادی میکند. و خیلی اینها جالب است، خیلی اینها محل توجه و دقت است. به ظاهر گفتمانشان، گفتمان فرهنگ و محبت و دلسوزی و این حرفهاست ولی خشونت. عیناً خشونت داعش! عیناً خشونت داعش!
جالب است! خب ما مثلاً حتی با داعشیها، حتی با خوارج… امیرالمؤمنین (ع) در مورد خوارج چه فرمود؟ «لا تقتلوا الخوارج من بعدی». دستور داد امیرالمؤمنین (ع) فرمود: من به شهادت رسیدم، اگر زنده ماندم که خودم زندهام و میدانم با ابن ملجم چهکار کنم. اگر کشته شدم، «ضربة بضربة». یکی زده، یکی میزنید. راه نیفتید اعدام تشکیلاتی بکنید، قتل عام بکنید خوارج را. یکی من را کشته، حق ندارید خوارج را بعد از من قتل عام کنید. نسبت به خوارج حقوق اینها را قطع نکرد. اینها تحلیلهای مهمی است؛ خصوصاً این ایام آدم زیاد میشنود حرفهایی که از هر دو سو غلط است. چه از طیف مذهبی و حزباللهی و چه از لیبرال.
آقا این سلبریتیها را بگیرید، از دم اخراج کنید، از دم حقوقشان را قطع کنید. اینها را کی گفته؟ از کجا درآوردی؟ نه اینها توییت زدند، اینها فلان کردند. باشد، خطا کردند، اشتباه کردند. ممکن است آسیبی هم زده باشند، بر فرض و تبعاتش به گردنشان باشد. اینکه همه اینها را باید اخراج کرد، همه اینها را باید فلان کرد، این را از کجا درآوردیم؟ امیرالمؤمنین (ع) خوارج را از نان خوردن نینداخت. نه حقوقبگیر بیتالمال بوده، نه… خیلی بحثهای دقیقی است. حق به این مرزهایی که ما واسش تعیین میکنیم نیست. حق مرز باریکی دارد برای خودش. حق مرز تنگ و باریک نیست. حق مرز حق است. و خواستی بروی صراط را بخواهی حرکت کنی، فرمود: «از مو باریکتر، از شمشیر تیزتر است.» فرمود: «خوارج را بعد از من نکشید. فانهم لیس من طلب الحق فاخطأه کمن طلب الباطل فاأصابه.» قواعد عجیبی است که امیرالمؤمنین (ع) فرمود. اگر کسی دنبال حق راه افتاد و اشتباه کرد، حقخواه بود ولی اشتباه میکرد، این فرق میکند با کسی که باطلخواه است و میفهمد دارد چهکار میکند. خوارج را با امویها و طرفداران معاویه یکی نکنید، قاطی نکنید، همه را یککاسه نکنید. خوارج حسابشان جداست.
ما داعشیها را با صهیونیستها یکی نمیدانیم. داعشیها «طلب الحق فاخطأه» این مثل آن کسی که «طلب الباطل فأصابه» نیست. آنی که میداند باطل چیست و دنبالش است و همان را دارد به نتیجه میرساند. این اسلام را میخواهد، این حرف پیغمبر را میخواهد، این حرف قرآن را میخواهد، دنبال این است که قرآن را اجرا کند، دارد اشتباه میکند. البته اگر شمشیر او بکشد، ما شمشیر میکشیم. تیغ میخواهد به شکممان بزند، تیغ به شکمش میزنیم. از خودمان دفاع میکنیم ولی ما داعشی را با صهیونیست توی جبهه نمیدانیم. آنی که میخواهد قرآن را محو کند با آن کسی که میخواهد قرآن را اجرا کند ولی خطا میکند، اینها مثل هم نیستند. فرمایشات امیرالمؤمنین (ع) است اینها. عجایب کلمات اهل بیت (ع) است.
شما میدیدی تو این فیلمها و کلیپها هست؛ خدا رحمت کند شهدای مدافع حرم. این شهید عزیزمان، شهید بیضایی، سرباز داعشی را دستگیر کرده بودند، میخواستند بزنندش. شهید بزرگوار میآید وامیایستد دفاع میکند، نمیگذارد این را بزنند. آب بهش میدهد. تو حرم امام (ره) یادتان هست؟ داعشیها را دستگیر کرده بودند. همان لحظه اینها خوب تشنه بودند، التهاب داشتند، هیجان داشتند. آب، نه چک و نه لگدی. خیلی کارهای قشنگی است، خیلی کارهای تمیزی است.
ولی برایتان بگویم از همین لیبرالها در کف خیابان، همینها که آنقدر مهربانند که اصلاً اجازه نمیدهند شما سلمان رشدی را هم بهش دست بزنید. خیلی مهربانند اینها. میدانی که خیلی دلسوزند و اینها. کلاً خب دیدی تو این کلیپها این ایام، خانم دارد فیلم میگیرد، پسر جوانی را محاسن دارد، قیافهاش به بسیجیها میخورد، دنبالش میکنند بزنندش. همانجا که گوشی دستش است میگوید: با همان لهجه گیلکی خودش که آبروی گیلکیها را هم میبرد، میگوید: «آره، بزنیدش. این بسیجیه، بزنیدش. بزنیدش. آقا بسیجیه.» اینها را خود داعشیها و کارهایی که ما با داعشیها میکردیم قفل بود. شما که اسلام رحمانی بودید، شما که لیبرال، شما که مهربان بودید، ما خشم و خشونت و عذاب جهنم بودیم. شما که خوب بودید، شما که همه بهشت بود. خدا خشم نداشت، قهر نداشت، عذاب… تا یک کلمه میگفتیم عذاب، میریختید روی سرمان، صد بار ما را کتککاری میکردید، عذابمان میکردید صد بار که چرا از عذاب خدا میگویید. دنیای ما را از آب و نانمان میکردید. بعد نمیگویید خب این جوان است. اولاً که خب بسیجی بودن مگر جرم است؟ مگر در حین ارتکاب جرم گرفتیاش؟ ریش دارد، از کجا معلوم بسیجی است؟ مگر بسیجی بودن جرم است؟ آقا بسیجی بودن جرم است؟ باشد. شاید خورده است. شاید با حرف و منطق و استدلال بتوانی عوضش کنی. سرش را ببر!
بنده خاطرهای نقل کردم چند سال پیش. مکتوبش را، خود این برادر عزیز را گفتم بنویسد و اصل آن خاطره را چند سال پیش منتشر کردم. یکی از دوستانمان که ساکن شمال شهر تهران است، از دوستان طلبه عزیزمان است و فرزند شهید هم هست. اسم هم میآورم؛ حالا بنده خیلی معمولاً اسم نمیآورم. از باب اینکه مستند شود این قضیه و از دوستان خوبمان جناب آقای سید علی ابوالقاسمی، طلبه فاضل و باصفا و فرزند شهید. سال ۸۸ مکتوب کرده ایشان مفصل کامل نوشته. حوزه معمم نشده بود. بعد خب محاسنی داشت و قیافهاش خوب به بسیجی حزباللهیها میخورد. شب میلاد امام حسین (ع) فکر میکنم همان ایام اول شعبان. گفت که من از حوزه -حوزه ای که در شمال شهر تهران است- گفت که من از حوزه آمدم بیرون بروم خرید بکنم. ایشان و یکی از دوستانش، آقا میثم نام، یکی ایشان هم از دوستان ماست، با یکی دیگر از دوستانشان که ایشان از شهدای مدافع حرم است بعدها از شهدای مدافع حرم شد. گفت که ما سه تا بودیم و رفتیم خرید بکنیم شام درست کنیم. مرا گرفتند. «شیشه نوشابه میگفت، شیشه نوشابه بود که توی سر و سینه من میکوبیدند و فرو میکردند. آخرین جملاتی که شنیدم این بود: خانمه داد میزد: بسیجی حروم… سرش را ببر! بسیجی حروم… سرش را ببر! یا صاحبالزمان.» گفتم: «از حال رفتم و دیدم توی کانکس پلیسم.» دیگر بعد بیهوش شدم و بعد چند روز به هوش آمدم تو بیمارستان و اینها که دیگر قضایش مفصل است، کامل بهش گفتم بنویسد. مکتوب کرده و ما چند سال پیش منتشر کردیم. با یکی دیگر دوستانش ایشان سر و سینهاش آسیب دید. آن یکی دوستش، میثم، یک تکه از ریشش آسیب جدی دید. آن یکیشان هم که او هم آسیب دید و بعدها جزو شهدای مدافع حرم شد.
خب خیلی جالب است! کسی که نه تو اغتشاش بوده، نه باتوم دستش بوده، نه کسی را کتک زده، نه فحش داده، نه کاری کرده، نه به کسی چیزی گفته، رفته خرید بکند، قیافهاش به بسیجیها میخورد. خب این فرقش با داعش چیست؟ آن وقت داعشی دقیقاً کیست؟ و خیلی جالب است، اسلام رحمانی شب آخر با داعشیها دست میدهند. اینش خیلی قشنگ است. امام (ره) میفرمود: منافقین و لیبرالها آخرش دستشان تو دست هم است. منافقین کف خیابان با تیغ موکتبری سر میبریدند. لیبرالها خیلی باکلاس ولی آخرش دوتایی با هم فرار کردند از کشور. بنیصدر رجوی. بنیصدر نماد لیبرالها، رجوی رئیس منافقین. این دو تا با هم دررفتند. اسلام داعشی و اسلام رحمانی آخرش یکیاند. ویژگی مشترک جفتشان این است که «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم» نیستند. پارامتر بسیار دقیق.
البته این را هم به شما بگویم، شما خیال نکنید که خب یعنی پس ما خوبیم؟ نتیجه همه حرفها این است که پس ما خوبیم؟ این دو تا بدند، ما حقیم؟ نه آقا جان. میخواهم چیزهایی بگویم امشب، فردا شب انشاءالله یککمی هم احتمالاً جلسه طولانیتر شود و تحمل میکنید انشاءالله که تفاوت ما با پیغمبر (ص) یککمی محسوس شود. که خیلی ما با پیغمبر (ص) تفاوت داریم. با آن نقطهای که باید باشی. نه «اشداء علی الکفار»مان درست حسابی است، نه «رحماء بینهم». «رحماء بینهم» که داغونیم. آن که هیچی. آن را گذاشتم مفصلش را انشاءالله تو ماه مبارک رمضان سی شب اگر فرصتی پیش بیاید -حالا احتمالاً تهران یا قم، حالا شاید هم مشهد باشیم- سی شب مفصل اگر فرصتی پیش بیاید در مورد «رحماء بینهم» باید صحبت بکنیم. کاملاً متفاوتی است. «رحماء» را دیگر نمونههایش را نمیخواهم برایتان بگویم. دیگر خیلی خوب نیست. همین ایام زیارتی امام رضا (ع)، زائرها آمدند و قشنگ بهشان رحم کردیم و رفتند. «رحماء» را با همه وجودشان لمس کردند اطراف حرم. قشنگ «رحماء بینهم» قشنگ یکجوری اجرا میکنیم که رو خود «کافرم» قفل است. هندی با خود کفارش اینجور تیغیدنش روا نیست. راننده تاکسی برداشته این بنده خدا عرب بیزبان را برده تو بیابان چهارصد دلار ازش گرفته، ولش کرده. آمده این هم لخت، شمارهای دارد؟ نه. تلفنی دارد؟ آواره میچرخیده که یکی به دادش برسد. «رحماء» بالاخره اینها اربعین از ما پذیرایی کردند، تلافی کنیم. و استدلال هم داریم. البته اینها عربند، میآیند اینجا برنامههایی دارند تو مشهد و اینها، باید زد فلانشان. مطمئن نیستیم، نمیدانیم دقیقاً کی و کجا دقیقاً چه اتفاقی افتاده ولی خیالمون جمع است حتماً این اتفاق افتاده. یک نمونه هم نمیتوانیم اثبات بکنیم ولی مطمئنیم که اینجوری شده. این هم از خوبیهای ما.
حالا به هر حال نمیخواهم وارد این بحثها بشوم. «نخودش تنش زاست.» «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم» هر دو تا با هم بودند. خیلی مرز دقیق و باریک و در عین حال سخت است. اینکه بتوانی خوب تشخیص بدهی که کی کافر است؟ کی بینهم است؟ کی با ماست؟ کی بیرون از ماست؟ این خودش اولین نقطه است که خیلی سخت است. ما خیلی سریع همه را سریع از مرز میاندازیم بیرون. یککمی بخواهم نقد بکنم رفقای حزباللهی و اینها را. تا مثلاً رهبر انقلاب یک جملهای بگویند، مثلاً جمله من خیلی با جمله ایشان نخواند، «منم ذات کثیفم را بالاخره یک روزی نشان دادم. منتظر بودیم که این هم نشان بدهد خودش را. تو هم نشان دادی آخر خودت.» بابا اولاً که این تناقض که ندارد با حرف رهبری. ایشان از یک پدیدهای یک طرفش را دارند تعریف میکنند. من دارم در مورد یک بُعد دیگر این قضیه دارم نقد میکنم. مثلاً دولت را ایشان میگویند دولت خوبی است، بر فرض، روی یک نقاط قوتی. منم یک جهات دیگری را که نقاط ضعف دولت است، میگویم اینها بد است. نه، چرا وقتی رهبری از دولت حمایت کردند؟ بعد جایگاه رهبری، شأن رهبری. ایشان از همه دولتها حمایت میکند. من روی جهات دیگری اتفاقاً چون این دولت را دوست دارم، میخواهم اعتبارش آسیب نبیند، نقاط ضعفی را میگویم. یکجوری هم نقاط ضعف را مطرح نمیکنم که نقاط قوتش تحتالشعاع قرار بگیرد، محو شود، دیده نشود، بخورد، برطرف شود. نه، تو ضد ولایت فقیهی. منافقین. همان روز اول من باید میفهمیدم تو جزو ذات کثیفی داری. سرویسهایی که پشتتاند کیاند؟ خودت را معرفی کن. ما اوستای ضدانقلابسازیم، فوق تخصص داریم. بچه بسیجی را به ما بده، دو هفتهای ضدانقلاب تحویلت میدهیم. متنفرش میکنم از همهچی. از همهچی. «با جانم فدای رهبر» همهاش هم «با حضرت آقا». «حضرت آقا» همهچی خرابکاری. «حضرت آقا بزرگوارم» هستند. جایگاه محفوظ. مگر کسی با این چیزها ضد ولایت فقیه میشود؟ بعد هم اصلاً بر فرض حرف من کاملاً نقیض حرف ایشان باشد. خب حالا اگر حرف من استدلال داشته باشد، کارشناسانه باشد، منطقی باشد، من هم جایگاه رهبری را تضعیف نکنم، جامعه را به شورش نیاورم، به شور نیاورم. اگر اینطور رفتار کردم، خب این چه مشکلی دارد؟
خود رهبری منتقد جدی یک سری مطالب حضرت امام (ره) بود. منتقد جدی بود. تو همان دوره حضرت امام (ره) در مورد معاویه تعبیری به کار بردند که توهینآمیز بود. من رفتم پیش حضرت امام (ره) گفتم: آقا شما بحث وحدت را مطرح میکنید، فرمودید که نباید جامعه اهل سنت را تحریک کرد، به مقدساتشان توهین کرد. این حرفی که شما زدید پاکستان اطراف اهل سنت، اینها کاملاً تحریک شدند. این را اصلاح کرده. ما اگر آنجا بودیم یک دانه میزنیم تو گوش ایشان. تو یعنی میخواهی بگویی از امام بیشتر میفهمی؟ من یک توییت یک بار زدم، یک پیشنهادی دادم به رهبری. زیرش نوشته بودند: یعنی میخواهی بگویی که رهبری بیشتر میفهمی؟ بابا رهبری خودش ۶۰ تا مشاور دارد. تو هر قضیهای یک بیانیه میخواهد بدهد، میدهد ۶۰ نفر میخوانند. کلمه به کلمه بالا و پایین میکنند. یعنی ما از شما بیشتر میفهمیم؟ بابا امام رضا (ع) با غلامش مشورت میکرد. میگویم عقل ولایتمداریه، تخریب ولایته. اینها تضعیف ولایته. ولایت از تو عقل میخواهد. ولایت از تو «حق نداری» میخواهد. ولایت از تو تشخیص درست میخواهد. از تو علم میخواهد، آگاهی میخواهد. نه اینکه چشم و گوشت را ببندی دهنت را وا کنی، گوشت هم به دهن من فقط باشد، فکرم از خودت نکن. اینکه میشود منطق فرعون. «ما أُریکُمْ إِلَّا مَا أَرَىٰ». نظر ندارید؟ هرچی من گفتم. کجا ولایت همچین چیزی میگوید؟ آتش به اختیار میگوید. اصلاً نباید تو منتظر باشی که من یک چیزی بخواهم بگویم. فکر کن. مگر همهاش باید از طرف من امری بیاید؟ حکمی بیاید؟ قفل میشود. خودت بنشین تشخیص بده. ولی سعی کن تشخیص درست باشد، تشخیصت به حق باشد، با شاخصها باشد، با سنجههای درست باشد، با انصاف باشد، با تقوا باشد، با احساس و هیجان نباشد. اینها آسیبهایی است که ما داریم. این افرادهایی که از این ور داریم تا یککمی جور درنیاید. بنده که خودم تا حالا ۶۰ بار ضد ولایت فقیه شدم. همین حرفها که امشب. اصلاً کلاً من کلاً امشب از دین خارج شدم، کافریم. ما که هیچی، مارک کشتن باید به ما بزنند. شما به فکر بقیه باشید. بابا اینها را خود رهبری با امام اینجوری برخورد نمیکرد. خود رهبری با امام برخورد نمیکرد. اتفاقاً اینهایی که همینجور چشم و گوش بستهاند، هم آسیب میزنند هم بعدها همینها میشوند مخالفین درجه یک. برای اینکه عقلی میچربه، فایدهای دارد تو دم و دستگاه راهش میدهند، کاری بهش میدهند. اینها هست. هر کم این ور خوب میخورد و بعد باز چهار سال بعد لگد میاندازد. اینها را باید بهش توجه داشت.
ما دایره را تنگ میگیریم، شاخصهها را هم همه را خودمان میگذاریم. بعد وسایل را هم با هم خلط میکنیم، قاطی میکنیم. بنده نمونه را امشب میخواهم بگویم. خیلی عجیب از قرآن، از روایات، از خود قرآن که اصلاً یعنی برق از سر خودم پریده است. الان چند وقتی است که این مطلب را بگویم، رویش متمرکز شدم. امروز البته توی جلسه اشاره به بحث کردیم که چقدر این مسائل را میشود با هم کنار هم قرار داد. هم انسان نسبت به گناه محکم باشد، قرص باشد، سفت باشد، موضع روشن داشته باشد، هم نسبت به گناهکار محبت و رأفت داشته باشد. جمع این دو تا با هم خیلی کار سختی است. آقا نمیتوانم. من سعی کنم با محبت و رأفت این را از تو فضای گناه درش بیاورم، جذبش بکنم، عوضش بکنم. «مؤلفة قلوبهم» بشود. تغییر پیدا کند. «الانسان عبید الاحسان» دیگر. بابا امیرالمؤمنین (ع) با یهودیش جوری حسن معاشرت داشت، یهودیش را متحول میکرد. امیرالمؤمنین (ع) با یهودی خوب برخورد میکرد. امیرالمؤمنین (ع) را هم خراب میکنی! واقعاً اجاره دادن یعنی لحن ۱۰، ۲۰ ساله دادن بالاخانه را. نه تنها خودش را با حق تطبیق نمیدهد، هرجایش هم که از حق خوشش نیاید، یکجوری تغییرش میدهد، او را تغییر میدهد. آقا یهود که فلان است، اینطور روایت میکنی. آقا امیرالمؤمنین (ع) از یهودی قرض گرفتند. بابا قرض گرفته. اصلاً قضیه سوره انسان همین بود دیگر. نزول «هل أتی» قرض گرفتن. بحث پنبه و اینها بود که حضرت زهرا (س) رشته کردند و بعد از پولش آردی گرفتند، گندم، آرد و فلان و اینها و نانی که بعد دیگر خواستند استفاده کنند، سه روز پشت سر هم یتیم و مسکین و اینها آمدند، اسیر آمدند. اصل قضیه از اینجا شروع شده بود دیگر. قدری که اول از امیرالمؤمنین (ع) از یهودی گرفته بود. یعنی با یهودی، با یهودیها معاشرت داشتند، حسن معاشرت داشتند. نفرتش را، نفرت اعتقادی خیلی از اینها را هم با حسن معاشرت عوض کرد. امیرالمؤمنین (ع) با خوارج هم همینطور. با خیلیهای دیگر هم همینطور. اینها تشخیصش خیلی سخت است ها.
خصوصاً از حرفهای من لیبرالها نتوانند سوء استفاده کنند. من یکجوری بگویم که آنها یکجوری بگویند که یعنی اسلام و یهود و همه با هم خوبند دیگر. پس مرگ! زندگی کنیم! تا خرخره چاقو را فرو کرده تو حلقمان. قتل عاممان کرده. مرگ به آن مکتب، به آن سیستم حاکم و هر کسی که حامی آن سیستم است. چطور؟ آمریکا چه جای دیگر است؟ آن مرام را قبول دارد و تو این ظلم شریک است. من که هرکی تو آمریکاست، هرکی ساکن آمریکاست، هرکی شهروند آمریکاست. خلط میشود. تازه همان هم که توی آن حکومت و تو آن دستگاه است، مگر بابی داشته باشیم، راهی داشته باشیم، همان را هم میخواهیم جذبش کنیم، همان را هم میخواهیم متحولش کنیم. از ابزارهایش اگر بتوانیم استفاده میکنیم.
من یک نمونه را امشب برای شما بگویم. خیلی وقتتان را نگیرم، حوصلهتان سر نرود. یککمی هم موردش همچین چیزی است. مورد منکراتی و آره، منشوری. یککمی دیگر حالا باید تحمل کنید. البته دیگر بحثهای منشوری دیشبمان نمیرسد ولی به هر حال این هم یککمی منشوری است. قضیه قوم لوط. حضرت لوط (ع) این پیغمبر مظلوم که اسم این گناه هم یکجوری است که شبیه اسم این بزرگوار است، گناه لوط. از مظلومیت این پیغمبر خدا، این پیغمبر بزرگوار در استان تهران دفن است. در شهرستان پیغمبر شهریار، بین شهریار و ملارد. مرحوم آیتالله حسنزاده آملی توی کتاب هزار و یک کلمه این را آنجا اشاره میکنند که حضرت لوط اینجا دفن است. قوم لوط ایرانی بودند؟ نه، قوم لوط ایرانی نبودند. و حالا چطور بوده که ایشان آمده ایران و اینها. و آقای حسنزاده این را از کجا کشف کردند؟ حالا یا با علوم غریبه ایشان کشف کرده بوده یا با اسناد تاریخی کشف کرده بود. البته اسنادی داریم دال بر این قضیه. و مزار بسیار غریبی ایشان دارد. بنده بارها رفتهام، مشرف شدهام مزار این بزرگوار و عنایات و عجایبی دیدم از قبر این بزرگوار که اصلاً اولین بار هم که رفتم گفتم: «اگر این قبر، قبر شماست، یک چیزی میخواهم.» یک زمانی هم تعیین کردم که این را برای من حاصل کنید و همان هم حاصل شد. تو همان زمان هم حاصل شد و دیگر مطمئن شدم نسبت به اینکه مزار ایشان است. بعد که مطمئن شدم دیدم آی حسنزاده تو هزار و یک کلمه این را گفتهاند. بعد دیدم که بله ایشان هم این را گفته. البته ایشالا که آقای حسنزاده این شکلی برایش واضح نشده باشد که اگر خدمت شما عرض کنم که مناطق اردن و اینها بوده، مناطق معتفقات که قرآن در مورد قوم لوط و ظاهراً از آنجا نقل مکان کرده به اینجا و قبر با برکتی دارد. توی روستا، یک قبر مخروبهای به معنای واقعی، قبر مخروبه. توی حاشیه یک روستا، بیابان، شبها تاریک است، درش هم بسته. قبر خراب است. بازسازی بکنیم. خود آنها هم خیلی استقبال کردند. بچههای اوقاف آن منطقه. بنده به یکی از این دوستان مطرحی که شما میشناسید، گفتم. به یکی از وزرای محترم که امروز الان هم فعال تو توییتر و اینها، پیام دادم که آقا فلان و اینها. ایشان که محل نگذاشت؛ از وزرای خوب سلبریتیساز. عرض کنم خدمتتان که و دوستان دیگرمان. آقای خاموشی خدا حفظش کند. محبت کرد و خیلی هم چیز بود که رئیس اوقاف که آره این را حتماً فلان کنید و اینها. باز با معاون ایشان و اینها صحبت شد. دیگر مظلومیت این پیامبر یکجوری است که نمیدانم چهجوری است، کارو قفل میشود. به آن یکی از دوستانمان هم که خیلی مطرح است تو این شخصیتهای شناختهشده کشور، وقتی گفتم ایشان هم با خنده و شوخی و اینها گفت: «بیاییم بگوییم اینها که دست میگیرند تو فضای مجازی علیهمان. اینها دیگر…» ایشان هم یکجوری ماستمالی کرد قضیه را که: «جایش نیست. ما میخواهیم الان بگوییم اینجا قبر حضرت لوط و فلان و اینها. مزار ایشان معلوم بشود دیگر یک سوژهای میشود برایمان تو فضای مجازی.» انگار این پیامبر خدا مظلومیت خورده به پیشانیش و از غربت و مظلومیت در بیاوریم.
خب این بزرگوار داستانش و داستان قومش داستانی است که همه بلدیم و میدانیم. کاری که قوم ایشان کرد، در نهایت خباثت و کثافت بود دیگر. این را هر فطرت سلیمی وقتی که اسم این کار را میشنود، بدش میآید، منزجر میشود. خیلی کار کثیفی است. یک برخوردی حضرت لوط (ع) داشت با این قضیه. یک برخوردی حضرت ابراهیم (ع) داشت و هر دو تایش هم درست بود. حضرت لوط (ع) پسرخاله حضرت ابراهیم (ع) بود. تو یک زمان بودند و حضرت لوط (ع) مبلغ شریعت حضرت ابراهیم (ع) بود. در واقع یکی از زیرمجموعههای آن فضای شریعت حضرت ابراهیم (ع)، قوم لوط (ع) بودند. در واقع پیغمبر همه اینها باز حضرت ابراهیم (ع) میشد ولی تحت رهبری مثلاً ولایت حضرت لوط (ع)، قوم لوط (ع) لذا به حساب میآید. وگرنه در واقع باید بگوییم قوم ابراهیم (ع). اینها یک شاخهای بودند از امت حضرت ابراهیم (ع).
خوب قضایش مفصل است که اینها اول شیطان به چه زحمتی آمد و اینها که بحثش مفصل است نمیخواهم وارد آن بحث بشوم. آرام آرام خراب کرد. مردها با مردها، زنها با زنها. کار خیلی به جاهای باریک کشید و دیگر کثافتکاری فراگیر شد. جوری که همه اینها آلوده شدند غیر از حضرت لوط (ع) و خانوادهاش. همسر حضرت لوط (ع) آلوده به این گناه نشد ولی از جهت تشکیلاتی با اینها بود. او هم عذاب شد با اینها، هلاک شد. حضرت لوط (ع) و بچههایش سالم ماندند و که از آنجا هم کوچ کردند و بعد عذاب نازل شد.
خب اصل این کار که خیلی کثیف است، آیات فراوانی از قرآن هم در مورد زشتی این کار تذکر داده، گفته. هم در سوره شعراء ما این را داریم: «ما سبقکم بها من أحد من العالمین». در سوره مبارکه عنکبوت: «أتأتون الذکران من العالمین». در سوره مبارکه شعراء و آیات دیگری که در قرآن داریم و مطالبی که یکجای «لوط» میفرماید که «بل أنتم قوم عادون». شما یک قوم تجاوزگرید. «قال إنی لعملکم من القالین». من نسبت به عمل شما متنفرم، بدم میآید از عملتان. خیلی چیز عجیبی است در حضرت لوط (ع). از عمل قوم لوط متنفر بود. دعا کرد گفت: «رب نجنی و أهلی مما یعملون». خدایا من و خانوادهام را از چیزی که اینها عمل میکنند نجات بده. «قالین» این «قالین» یعنی دشمنم، بغض دارم، نفرت از این کاری که شما انجام میدهید، متنفرم.
آنها به حضرت لوط گفتند که «أخرجوا آل لوط من قریتکم». اولاً که اینجا دموکراسی که نقض شد. دموکراسی و لیبرالیسم برای اینکه اکثریت چی میخواستند؟ حضرت لوط (ع) تنها بود. خب چرا ایشان اینجا لیبرالی عمل نکرد؟ همه مملکت این را میخواستند. همه مملکت. یک نفر آدم تازه آن هم خانمش با خودش نبود. یک نفر آدم. پاشد گفت: من مخالفم. اینها گفتند: «قالوا لئن لم تنته یا لوط لتکونن من المخرجین.» اگر تو از کارت دست برنداری -اینها به لوط گفتند- دست برنداری، بامزگیش این است: تو حق نداری حرف بزنی. الان امروز یکی از دوستانم میگفت: تو خیابان تا قبلش ما به اینها که روسری برداشته بودند تذکر میدادیم. الان یک چند روزی آنها به ما تذکر میدهند: چادرت را در بیاور، فلان فلان شده. الان فضا عوض شد. «قالوا لئن لم تنته». آنها به لوط میگفتند: اگر دست برنداری، «لتکونن من المخرجین». پرتت میکنیم بیرون، تبعیدت میکنیم از مملکت، بیرونت میکنیم، اخراجت میکنیم. حضرت لوط (ع) هم تحمل کرد. دعایش هم البته فقط این بود که خدایا من را از اینها نجات بده.
خدای متعال میفرماید: من هم نجاتش دادم. این را نجاتش دادم. زنش را نگه داشتم. خودش را با خانوادهاش نجات دادم. «ثم دمرنا الآخرین». اینها را زدم، قوم لوط را تکهپارشان کردم. «و أمطرنا علیهم مطراً». یک بارانی سنگ، از این سنگریزههای کوچک و در واقع «تجارب من سجیل». سنگهای از جنس گل. گل سفت. باران از اینها را سر اینها باریدم که از تو سرشان میآمد پایین، از مقعدشان خارج میشد. میشکافت تمام تن اینها را. تو سر اینها که میخورد، تمام تن اینها را میشکافت. زمین افتادند. دستور دادند به ملائکه زمین را برگردانند. «فجعلنا عالیها سافلها». عذاب بسیار عجیب برای قوم لوط. الان هم آثار باستانیش هست. تو یک سری آیات دیگر در سوره مبارکه حج میفرماید که این مسیر مکه، حج میروید، «لَبِإِمَامٍ مُبین». مسیر حج که میروید آثار باستانی قوم لوط مانده. به این باستانشناسان بگویید برایتان در بیاورند. قرآن میگوید: «إن فی ذلک لآیات للمتوسمین». به این باستانشناسان بگویید برایتان در بیاورند. ببینید نشانههای قوم لوط. کار خوبی است اگر انجام شود. ظاهراً از سمت شام. دقیقاً از جهت جغرافیایی میگفتند چون خیلی سال گذشته. بله دیگر. الان ۱۷ سال تقریباً شاید گذشته از آن سالی که درس ایشان میرفتیم. الان دقیقاً خاطرم نیست آن آدرسی که ایشان میداد.
به هر حال قوم لوط را خدای متعال این شکلی عذاب کرد. آیات دیگری هم دارد مفصل در مورد هم قوم لوط، هم کثیفی عمل اینها. داستان این ملائکهای که آمدند برای عذاب، خیلی مطالب جالب و قشنگی دارد. یککم بگویم خستگیتان در برود. بعد برگردیم به آخر داستان. آخر داستانش وحشتناک میشود و اصلاً کلاً همهچی میریزد به هم. کار خیلی سخت میشود. این بخش آخر داستانی که میخواهم بگویم کار خراب میشود.
اول در مورد قوم لوط بگویم برایتان که عرض میکنم همه از تفسیر المیزان است، جلد ۱۰، از صفحه ۴۸۶ به بعد. مرحوم علامه طباطبایی این قضایا را که نقل میکند که اصل این داستان در سوره مبارکه هود است، این بخشهایی که دارم برایتان میخوانم. خب این ملائکه آمدند برای عذاب قوم لوط. اول تو مسیر وقتی نازل شدند، اول رفتند خدمت حضرت ابراهیم (ع) که شب بود. شب هم آمدند. عجایبی است. خیلی مطلب تو این قضیه که چرا اول رفتند سراغ حضرت ابراهیم (ع)؟ برای اینکه ولایت ابراهیم بر حضرت لوط بود و رفتند بشارت هم دادند به حضرت ابراهیم (ع) که تو بچهدار میشوی. بشارت اسحاق را دادند. سارا هم پیرزن بود. اول آمدند دیگر، داستان را میدانید دیگر، حتماً شنیدهاید. حضرت ابراهیم (ع) رفت یک گوسالهای را کشت و کباب کرد. «حنیذ» یعنی ازش روغن میچکید. مهمان حضرت ابراهیم (ع) بشوی، کباب بهت بدهد روغن بچکد. اصلاً حال آدم یکجوری است. هم دنیا و آخرت، همهچی با هم. جامع و وارثشان و نوهشان امام زمان (عج) الان هستند دیگر. ما الان از همینجا به امام زمان (عج) عرض میکنیم شما اگر خواستید یک «به ما بدهید» ما همگی در خدمت شما هستیم. یک کباب گوساله روغن بچکد. خلاصه ما با کله میآییم خدمتتان. دیگر چی بهتر از ربیع؟ ایام عید، ایام میلاد پیامبر هم نزدیک.
یکی از دوستانمان خواب دیده بود آیتالله جوادی آملی را -حفظهالله- تو خواب. حالا شوخی که داشتیم تو فضای رفقا و شاگردان آیتالله جوادی اینها. لحن ایشان را بعد خودشان هم خوب ناراحت نمیشوند. یکی از یک طلبهای رفته به ایشان گفته: «آقا من گاهی ادای شما را در میآورم اشکالی ندارد؟» ایشان گفته بودند: «خب چی میگویید؟» گفته بود: «آقا میگوییم غفرالله لنا و لکم.» گوش لبخندی زدند: «غفرالله لنا.» یکی از دوستان خواب دیده بود گفتش که من خواب دیدم که آیتالله جوادی تو مسجدشان بودم. مسجد قدیمیشان، چهارمردان. بغل کردم، دست گذاشتم، بلندشان کردم، بردم گذاشتم رو منبر. ایشان هم یک نگاهی به من کردند تو خواب گفتند که: «شما بهترین شاگرد من هستید.» مگر اینکه خوابش را ببینند. خوابش را!
حضرت ابراهیم (ع) یک «عجل حنیذ»ی داد به اینها و دید که اینها دست دراز نمیکنند، بردارند. خب ما این دهه اول سفر ۱۲ جلسه در مورد تمثل صحبت کردیم. بحثهای مهم اینها تتمه و مباحث. ملائکه اینجا تمثل کردند برای حضرت ابراهیم (ع) به شکل آدم، به شکل بشر. جوری که حضرت فرشته -یعنی یکجوری ملائکه ظاهر میشوند گاهی که حتی حضرت ابراهیم (ع) هم تشخیص نمیدهد اینها فرشتهاند- بعد هم حضرت لوط (ع) هم تشخیص نداد که عرض میکنم. حضرت لوط (ع) آخر آخر فهمید اینها فرشتهاند. موقع عذاب فهمید اینها تمثل است. و نکات بسیار جالبی است. بعد ما توقع داریم کسی که چشم برزخی دارد، همهچیز را درست تشخیص بدهد؟ پیغمبر چشم برزخی دارد؟ بزند تو خال از همان اول؟ از اینها توقعاتی داریم که نسبت به خود انبیا قفل است.
حضرت ابراهیم (ع) رفت کباب آورد برای اینها. آنقدر قضیه را جدی گرفت که مهمان آمده. اینها دست دراز نکردند به غذا. حضرت ابراهیم (ع) هم خب رسم بود بین اینها که اگر کسی میخواست برود خانه کسی برای قصد شر آمده بود، غذا دراز نمیکرد. یک لحظه جا خورد. یک لحظه جا خورد حضرت ابراهیم (ع) که نکنه برنامه چیدهاند. «لا تخف»، «لا توجل». نترس. ما آمدیم بشارت بهت بدهیم و ملکیم. آمدیم بشارت بدهیم که تو بچهدار میشوی. خانم حضرت ابراهیم (ع) صد سالش بود. پیرزن وایستاده بود، زد تو گوشش که ای وای خدا مرگم بده. «فصکت وجهها». پیرزن ۱۰۰ ساله. حاج خانم قراره حامله بشود. زد تو گوشش. خدا مرگم بده. گفتند همان که زد همانجا حائض شد. «فضحکت». گفتند که یعنی «خونه حایض» از اشاره شد که علامه تو همین قائل است. همانجا حائض شد. البته بابت اینکه شک کرده بود، گفتند یک کلمهای که گفت باعث شد که نسل او سالها دچار گرفتاری شد که حالا بحث که در امر خدا تردید کرد. مگر مثلاً فلان میشود؟ گفتم بنیاسرائیل گرفتار عذاب، گرفتاریهایی شد به خاطر این حرفی بود که آنجا بچههایش گرفتار شدند. عالم، عالم عجیب غریبی است. همینقدر همهچی تو همهچی ربط دارد. «دخالت پوشش من چه ربطی به تو دارد؟» «عمل جد سی و هشتم به تو ربط دارد.» «پوشش تو چه ربطی ندارد؟» تو چشم من داری فرو میکنی. ربطی به من دارد.
حضرت ابراهیم (ع) این را گفتند. بعد گفتند که ما داریم میرویم قوم لوط را عذاب کنیم. این یک توضیح دارد باید برایتان بگویم. و رفتند سراغ قوم لوط. به قوم لوط که رسیدند، اینها به شکل چند تا نوجوان خوشگل، خوشسیما، با بدون ریشه و پشم و اینها آمدند. اصطلاحاً میگویند جوان اَمرد. جوانهای خوشگل، تر و تمیز، صورتهای صاف، پوست نازک، نرم، لطیف و اینها. هیچی. گوشت را انداختی جلو گربه. زن لوط رفت آن بالا، داد. یکجوری به اینها خبر داد که مهمان آمده. چه مهمانی! مهمان داریم. چه مهمانی! مهمان آمده و داستان داریم و اینها. اینها هم ریختند که «جاءه قومه یهرعون». همدیگر را فشار میدادند تو جمعیت پشت در خانه حضرت لوط (ع) که بیایند بریزند این مهمانهای حضرت لوط (ع) را شکار کنند، بقاپند، ببرند و داد و بیداد که تو برایت مهمان آمده، به ما خبر ندادی و...
الان میفرماید که: «قوم لوط به طرف میهمانان لوط هجوم آوردند به طوری که یکدیگر را هل میدادند. انگیزه آنان بر این هجوم همان عادت زشتی بوده که فاسقان قوم به گناه و فحشا داشته و خواستند آن عمل زشت را با میهمانان لوط انجام دهند.» و آنقدر تو دلشان ملکه شده بود این گناه و این کثافتکاری و این هرزگیها که اصلاً دیگر باکشان نبود، مهمانند، غریبند، فلان. عظمت حضرت لوط (ع) اینجا خیلی پیداست. کنار مزار ایشان گاهی موفق میشوم، توفیق دارم زیارت ایشان میروم. به این آیات فکر میکنم. یکیش این است. اوج ایثار، اوج محبت و رحمت. این اوج اعتدال تو شدت و رحمت اینجاست. اینش است که کار را سخت میکند. «موزه بگیریم، فحش بدهیم، تو راهپیمایی برویم، شعار بدهیم مرگ بر فلانی، قضیه را حل میکند. فلان قضیه تمام شد. تکلیف داریم ما نسبت به اینها. ای جماعت ضد انقلاب، بیدین، هرزه، کثیف. خدا ریشهتان را بکند.» خیلی اینجاش یعنی تنم میلرزد وقتی میخواهم تعریف بکنم.
حضرت لوط (ع) برگشت به اینها گفت: «هؤلاء بناتی هن أطهر لکم إن کنتم فاعلین.» شما دنبال این داستانها هستید؟ من دختر دارم. بیایید به دخترهایم. خیلی حرف سنگینی است. این کاری که میخواهی انجام بدهی، لااقل با دختر انجام بدهید. از آن کثافتکاری در بیاید. کی حاضر است همچین جماعت کثیفی دخترش را در اختیار بگذارد که رفع معصیت کند، که اینها از گناه در بیایند، که این عقوبتها نیاید؟ همه جونش را میگذارد برای اینکه اینها گناه نکنند، برای اینکه عقوبت نشوند. دیگر از بچه عزیزتر چیست؟ آن هم دختر. خیلی این آیه برای من عجیب است. هر وقت میروم آنجا در عظمت حضرت لوط (ع) پاهایم شل میشود. چهکار کردی شما؟ «دخترهای من…» چه ایثاری است! چه فداکاری است! چه خودندیدنی است! چه فانیفیاللهی است! چهجور محو امر خدا بودی! چهجور عاشق این بودی که کسی گناه نکند! همه وجودت را بدهی که از گناه نگهداری. «اینجور جامعه را درست میکنند. فلانند اینها. الن جمع کنند بروند گم شوند. کثیفند اینها. حرامخورند. اینها فلانند. اینها را اینستاگرام اینجوری کرده.» تمام شد دیگر. خدا میگوید: «آفرین! بیا بابا. بشین بابا. سهم تو چیست این وسط؟ تو چهکاره بودی؟ تو چهکار کردی که اینها این کارها را نکنند؟ چهکار کردی؟» خیلی دارم میگویم خودم به خودم مراجعه کنم. تو اهل احمدی.
حرف اوج رحمت آنجا باید ببینید. حضرت لوط (ع) به اینها گفتش که: آقا من دخترهایم را در اختیارتان قرار میدهم. اینها گفتند که: «تو که میدانی که ما لنا فی بناتک من حق و إنک لتعلم ما نرید.» دخترهای تو را چهکار داریم؟ بده مهمانها را. «بریم.» وایستاد گفتوگو کردن با اینها. «لا تخزون فی ضیفی و اتقوا الله.» آقا من را جلو مهمانهایم خار نکنید، ضایع نکنید. تقوا داشته باشید. چرا آخه این کارها را میکنی؟ کلام میفرماید که این مهمانها را کشید وسط. یککم فتوّت و مروت اگر تو وجود اینها بود به خاطر مهمانم که شده کوتاه میآمدم. بابا هنوز نمیداند که اینها ملکاند. هنوز نمیدانم تمثل هستند. مهمان آمده برایش. نکات دقیقی است. آقا همه این حرفها را زدند، آخر اینها برگشتند گفتند که: بابا حضرت لوط (ع) ما فرشتهایم. نگران نباش. اینها هم دستشان به تو نمیرسد، به ما هم نمیرسد. ما هم الان پرونده اینها را میپیچیم میرویم. تو فقط با بچهها، زنت بماند. با بچههایت بزنیم بیرون. شبانه بزنیم بیرون. عقب هم کسی عقب هم کسی برنگردد نگاه کند. بزنیم بریم. باکتم بابت اینجا نباش. ملکاند.
بعد تعابیری که قرآن در مورد قوم لوط به کار برده، میفرماید: «لعمروک إنهم لفی سکرتهم یعمهون». به جان پیغمبر قسم خورده، به جانت قسم، به عمرت قسم، اینها تو مستی کور بودند. قوم لوط. قوم لوط دیگر اصلاً توضیح نمیخواهد دیگر. آنقدر اینها کثیف بودند. و آیات مختلفی در کثافت و پستی و پلشتی اینها. و باز اینجا هم البته حضرت (ع) یک موضعی داشت. این هم مهم است و بهش دقت کنید. خیلی جالب است، به کفار هم خیلی به درد میخورد. تو ادامه آیات میفرماید که حضرت لوط (ع) برگشت به اینها این را گفت وقتی اینها هجوم آوردند که چنگ بیندازند به مهمانهایش. این جمله خیلی کلیدی و مهم است. فرمود: «لو أن لی بکم قوة أو آوی إلی رکن شدید.» توضیحات علامه طباطبایی را برایتان میخوانم. خیلی دقیق میفرماید: «از ظاهر کلام برمیآید که لوط بعد از آنکه از راه امر به تقواالله و ترس از خدا و تحریک حس جوانمردی در حفظ موقعیت و رعایت حرمت خویش اندرزشان داد تا متعرض مهمانهایش نشوند و نزد مهمانهایش آبرویش را نریزند، خجالتش ندهند، برای اینکه بهانه را از دست آنها بگیرد تا آنجا پیش رفت که دخترهای خود را به آنها عرضه کرد. ازدواج با دخترهایش را پیشنهاد داد. بعد از آنکه دید این اندرز مؤثر واقع نشد، استغاثه کرد و یاری طلبید تا شاید در بین آنها رشیدی یافت شود. علیه السلام، رشید. بابا یک آدم حسابی بین شما پیدا نمیشود؟ یک آدم تمیز، یک آدم سالم بین شما نیست؟ او را علیه مردم یاری کند. مردم را از خانه او بیرون کند ولی دید کسی اجابتش نکرد. هیچ مرد رشیدی یافت نشد تا از او دفاع کند، به یاریش برخیزد. بلکه همه با هم به یک صدا گفتند: «یا لوط لقد علمت ما لنا فی بناتک من حق و إنک لتعلم ما نرید.» خودت، خودت را به آنها نزن. لذا دیگر راهی نیافت جز اینکه حزن و اندوه خود را در شکل اظهار تمنا و آرزو ظاهر کند و بگوید: ای کاش در بین شما یک یار و یاوری میداشتم تا با کمک او شر ستمکاران را از خود دور میکردم. خوب دقت کنید! و منظورش از یاور همان رجل رشیدی بود که در استغاثه خود سراغش را میگرفت. و یا رکن شدید و محکمی داشتم یعنی قوم و قبیله نیرومند میداشتم تا آنها شر شما را از من دفع میکردند.»
درست. دیگر وقتی کار به اینجا رسیده دیگر من باید از قدرت استفاده کنم. ای کاش یک افرادی را داشتم با باتوم و چوب و چماق دفاع میکردم. نه بیا به جان شما میافتادم. از خودم دفاع میکردم. از این آسیبها و حجمی که شما دارید به ماها زدی خوردی. با آنها ای با مایی، با گشت ارشادی. اجازه بده. ربطی ندارد. از باب شوخی این کلمه را استفاده کردم. ربطی به این نداشت. حضرت لوط (ع) اینجا فرمود که: آقا اینجا دیگر کار جای برخورد قهرآمیز است. دیگر شما هم کثافتکاری دارید میکنید، هم دارید متعرض اونی میشوید که نمیخواهد آلوده باشد. نمیخواهد آلوده باشد. بله، ما کسی را به زور به بهشت نمیبریم ولی نمیگذاریم کسی، کسی را به زور به جهنم ببرد. حجم وسیع از شبهات من را حل کرد. فکر نمیکردم. به زور به بهشت نبر. با قدرت باید دفاع کرد. بله، ما با قدرت کسی را به زور به بهشت نمیبریم ولی با قدرت نمیگذاریم کسی، کسی را به زور به جهنم ببرد. قدرت لازم است. حمایت کرده. درست توانسته این حرف خوب، این شد آقا داستان درگیری حضرت لوط (ع) با قومش.
حالا آنور حضرت ابراهیم (ع) چی شد؟ اینجایش دیگر خیلی قشنگ است. این ملائکه به حضرت ابراهیم (ع) گفتند که ما داریم میرویم قوم لوط را جمعشان کنیم. چند تا آیه داریم تو قرآن. یکیش این است که جاهای مختلف یکیش این است که حضرت ابراهیم (ع) برگشت به اینها گفتش که: «إن فیها لوطاً.» یعنی چی؟ میخواهیم برویم آنجا، آنجا لوط زندگی میکند. اینها گفتند که: نه ما لوط را که کاریش نداریم. لوط را از تو شهر بیرون میکنیم. بعد شهر را تو سوره مبارکه هود آقا چهار تا جمله دارد یعنی اصلاً کلاً گیمآور میکند آدم را. این چهار تا کلمه فکر کنید. خودم انشاءالله فکر کنم اصلاً خیلی چیز عجیبی است. الان همه که پذیرفتید قوم لوط قوم خیلی کثیفی بودند، باید با آنها برخورد قهرآمیز میشد. اعدامشان میکردند. کسی یک بار این کار را با یکی انجام بدهد، اعدامش واجب است. اینها که دیگر همهاش دائماً با هم داشتند این کار را میکردند. اعدامشان هم که واجب بوده. اینها که همه روشن است. بله، کسی نیستش که بگوید نه. میدانم حال ندارید بگویید: بله. ولی حالا از این قهر گفتم میخواهم از آن مهر عجیب بگویم که حضرت ابراهیم (ع) چهکار کرد برای قوم لوط.
آیه این است. میگوید: «فلما ذهب عن ابراهیم الروع». یککم جا خورده بود. حالش که یککم عوض شد. از این حال درآمد و «جاءت البشری». بهش بشارت دادیم که آقا بچهدار میشوی و اینها. از این حال و هوا که درآمد، برگشت گفتش که: «یجادلنا فی قوم لوط». ابراهیم (ع) شروع کرد با ما در مورد قوم لوط شروع کرد مجادله کردن. مجادله نه یعنی کتککاری، گلآویز. یعنی بحث. یعنی اصرار در بحث و پافشاری کردن در یک مسئله برای غالب شدن. مصر شد برای اینکه نظر ما را عوض کند. در مورد کیا؟ قوم لوط. گفتش که راه ندارد. اینها را عذاب نکنید. سلام. یککم مهلت. بابا قوم لوط! نه چهار تا بیحجاب و اینها. قوم لوط. جفت اینها را با هم باید داشته باشیم. این «رحماء بینهم» یک روایت است که روایت عجیبی است. ابوحمزه ثمالی نقل کرده. این که اصلاً دیگر اصلاً کلاً شات آخرش است. میگوید: اصلاً این ملائکه میگوید چرا این ملائکه آمدند بشارت اسحاق را دادند به ابراهیم؟ برای اینکه خبر هلاکت قوم لوط داغونش نکند. از قبل یک بشارتی دارند که داغون نشود. خیلی اینها عجیب است. بعد تازه رحمت پیامبر نسبت به امتش از رحمت ابراهیم نسبت به امتش بیشتر است. میدانی تو قرآن دو نفر را اسوه معرفی کرده. یکی پیامبر اکرم (ص)، یکی حضرت ابراهیم (ع). حضرت ابراهیم (ع) را به عنوان استاد کامل معرفی کرده. گفته هرچی تو ابراهیم دیدید عمل کنید. همین. این شکلی باشید. مثل ابراهیم باشید. یک دانه فقط از ابراهیم استثنا کرده. «إلا قوله ابراهیم لأبیه». آن را هم نگفته کار بدی کرد. گفته شماها نمیتوانید. حضرت ابراهیم (ع) با پدرش وعده، با آذر که البته عمویش بود، وعده کرده بود. گفته بود که آقا آدم شو. سر به راه شو و اینها. استغفار میکنم بابت گناهی که کردی. خدای متعال فرمود: هرچی از ابراهیم دیدید عمل کنید غیر از همین یک دانه. این هم برای اینکه ابراهیم روی حساب و کتابی کارش را کرد، شما خراب میکنید. این هم باز عیب نبوده تو ابراهیم. شما نمیتوانید آنجوری در بیاورید. بعدها آیات که «إلا أن موعدت وعدت وعده وعدههایی». آن یک قراری داشت با آذر، با پدرش. شما نمیتوانی آن را در بیاورید. «جهنم. نمازش را دیر میخواند. کلاً از دین و خدا و اسلام از همهچی بیرون است. کدام لقمه را کجا خورده؟ این اصلاً بچه من نیست.» بعد حضرت ابراهیم (ع) قوم لوط را بچههای خودش میداند که خدا با بشارت به یک بچه دیگری تسلی میدهد هلاکت این بچههای دیگر را برایش. قوم لوطند ولی باز هم بچهها. بعد قرآن این جمله حضرت ابراهیم (ع) را که در مورد قوم لوط نقل میکند بعدش کلی مشت حضرت ابراهیم (ع) تعریف. یککم طولانی شد ببخشید دیگر. حالا این را بخوانم تمامش میکنم. رحمت پیغمبر (ص) بگویم که انشاءالله دیگر بحث تمام شود.
آیه بعد چی میگوید؟ کلمات علامه را برای چند کلمه برایتان بخوانم دیگر. میگوید که: «میفرماید که ابراهیم (ع) شروع کرد به مجادله کردن تا شاید عذاب را از آن قوم برطرف سازد و در آخر به آن جناب گفتند. حالا جالبش این است، آنها به حضرت ابراهیم (ع) نگفتند تو قوم لوط را نمیشناسی. قوم لوط را گفتند: ببین این از آنهاش نیست که شفاعت بردارد. إنهم آتیهم عذاب غیر مردود. این دیگر راه ندارد. شفاعت. جوابی که ابراهیم (ع) دادند این بود. گفتند: از آنهاش نیست که شفاعت. این با توسل و تضرع و وساطت تو حل نمیشود. خیلی عجیب است اینها. من که تو را نمیشناسی. اینها را میشناخته. گفتند کار حتمی است. راه ندارد.» بعد خدا حضرت ابراهیم (ع) را تعریف میکند. اینجا خدا دیگر کیه؟ برو آن را بگو. چیست؟ آدم قوم لوط را میخواهم از آب کنم. به یک واکنشی نشان بده. یونس (ع) زد برای اینکه قومش را میخواستند هلاک کنند. واکنش نشان نداد. ما که اصلاً خوشحال میشویم علیه انقلاب یک چیزی گرفته. تکه تکه بشود. آخ جانم. همین و حقانیت. چقدر فرق بین ماست. چه جان وسیع و لبریز از رحمتی میخواهد. وایستاده وساطت میکند. حالا شما ببین امام زمان (عج) کیست. امام زمان (عج) چه خاصیتی برای ما دارد. ابراهیم است دیگر. وارث ابراهیم (ع). چه صحرایی که پا میشود برای ما دعا میکند. سید بن طاووس (ره). بله تو سرداب میگوید حضرت (ع) برای گناهکاران امت گریه میکرد. برای قوم لوط وساطت میکرد. تا جایی هم که جا داشت خدا به دعای ابراهیم (ع) عذاب را از اینها برمیداشت. این دیگر نقطه تمام شده بود. دیگر پر شده بود. جا نداشت. خیلی اینها قواعد عجیب غریبی است.
بعد الان میفهمند که آیه در مورد ابراهیم (ع) تعریف. «إن إبراهيم لحلیم أواه منیب». ای جان خدا. ای جانم. ابراهیم (ع) چه بنده خوبی است. حلیم و اواه و منیب. این سه تا یعنی چی؟ توضیح میدهد علامه طباطبایی. بخوانم کیف کنید و برویم ماه ربیع و ماه میلاد پیامبر رحمت که جان همهمان به فدایش. فرمود: «حلیم به آن کسی گفته میشود که در عقوبت دشمن و انتقام گرفتن عجله نمیکند. ابراهیم (ع) حلیم.» قوم لوط. بابا چقدر دیر آمدید شما. بزن نابود. راه ندارد. یککم دیگر. یککم دیگر فرصت. حلیم است. عجله ندارد برای انتقام. برای زدن. «اواه» در مورد کسی که زیاد از بدیها و ناملایماتی که میبیند آه میکشد و کلمه «منیب». این آه میکشد یعنی چی؟ اواه. آه میکشد. با آه و ناله استغفار. آنها را این میکند بابت گناه آنها. این استغفار میکند. این «اواه». آه میکشد. «منیب» یعنی چی؟ میفرماید که آدمی در هر امری به خدای متعال، خدای تعالی رجوع کند. این همهاش توجهش به من و هم ارتباط با من و همهاش دست گداییش، تضرع و نالهاش بلند برای همه گدایی.
بعد میفرمایند که: «آن جناب بدین جهت درباره آن قوم مجادله کرد که پیغمبری حلیم و پر حوصله بود. در نزول عذاب بر مردم ستمکار عجله نمیکرد. امیدوار بود که توفیق الهی شامل حال آنان شده، اصلاح به استقامت بگرایند. پیغمبری بود اواه، یعنی از گمراهی مردم و از اینکه هلاکت بر آنها نازل شود سخت رنج میبرد و آه میکشید.» کتک گناه خودش را بخورد. خیلی عجیب است. خیلی عجیب است. خدا کند خودم بفهمم. در نجات انسان به خدای تعالی رجوع میکرد و متوسل میشد. بعد علامه جمله مهم میفهمند: «کسی خیال نکند که آن جناب از عذاب ستمکاران کراهت داشته و بدان جهت که ظالم بودند از آنها طرفداری میکرد.» ببینید مرزها. حمایت ابراهیم (ع) از قوم لوط. نمیگفت حالا یک گناهی کردند، کردند. این گناهی کردند، کردند ندارد. آقا گناه کردند، غلط کردند. خدا فرصت بده برگردند. اوکی نیست. خداپرستی این غلط است. خیلی هم غلط است. اینها مستحق عذاب هم هستند. یک فرصت دیگر بده. شاید متحول شدند. ساکت میشود اینجا. تسلیم. اتفاقاً اینجا از عذاب قوم لوط از این جهتش خوشحال است. از این جهت که امر خدا جاری شده. اراده خدا محقق شده. اینکه از خدا مهربانتر نیست که بگوید خدایا هنوز ناراحتم بابت قوم لوط که زدیدشان. تو درست است خوشحال شد ولی من ناراحت. روشن است. این هم خوشحال است چون خدا خوشحال است. چون امر خدا محقق شده. اونی که ناراحت بوده با اینکه بچههاشند. هرچی باشد بچههاشند.
حاج قاسم میفرمود که آقا آن دختر بدحجاب تو خیابان هم آن هم بچه من و شماست. حاج قاسمی که وقتی کتاب «من زندهام» را دستش گرفته بوده رفته بوده سفر خارجی برای خانم آباد. گفته بود دیگر ایشان عکس این خانم آباد روی کتاب بوده، عکس جوانیش. حاج قاسم که این کتاب را با خودش برده بود و میخوانده -خب خیلی اهل مطالعه بود. تو هر سفری تو ماشین و هواپیما اینها همهاش مطالعه میکرد- به این خانم آباد نامه داده بود که این قضیه که برای تو پیش آمد من با خودم میگفتم اگر این برای یکی از بچههای من پیش میآمد من چه بلایی سرم در میآمد؟ که این را عراق وسط جنگ. بعد گفت: ولی پدر من در آمد تو این سفر برای اینکه عکس تو را نامحرم نبیند. همهاش مربوط بودم یک چیزی روی این کتاب بگذارم که عکس پوشیده شود. بیغیرت بوده؟ شل بوده؟ با غیرت بود نسبت به عکس ناموس یکی دیگر که الان پیر شده، عکس جوانیش سیاه و سفید است روی یک کتابی. غیرت نشان میداد. در خیابان اینجوریاند. اینها هم بچههای من و تو هستند. این میشود از جنس حضرت ابراهیم (ع). دو تا با هم. هم برای اینها دل بسوزانی، هم حق و ناحق قاطی نکنی. حلال و حرام را قاطی نکنی. معصیت، معصیت است ولی معصیتکار لزوماً مستحق چک و لگد و عذاب و عقوبت و فشار داغ و درفش نیست. با چه حدی از معصیت چه حدی از خشونت؟
دیگر امشب خیلی طولانی شد. جمعش بکنم و روایتی هم البته داریم که امام حسن مجتبی (ع) میفرمایند. آن روایت جالبی است اگر پیدا کنم برایتان. آن روایت ابوحمزه ثمالی را اول برایتان بخوانم از قول امام باقر (ع). ببینید روایتش توی ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۰ صفحه ۴۹۱. «خدای تبارک و تعالی وقتی قضای عذاب قوم لوط را راند و آن را مقدر فرمود، میدانست که ابراهیم (ع)، بنده حلیمش، به سختی اندوهناک میشود. دوست داشت برای تسلیت خاطر او فرزندی دانا به او مرحمت کند تا جریحه دل آن جناب از انقراض قوم لوط التیام یابد.» این یک روایت. یک روایت دیگر هم مرحوم علامه اینجا نقل میکند که از امام حسن (ع) است اگر پیدا کنم که حضرت (ع) فرمودند. اگر پیدا بشود انشاءالله روایت قشنگ و جالبی است. حالا ظاهراً مصلحت نیست پیدا بشود دیگر. عین این همه مطلب فردا شب خداست. شما هم خستهاید دیگر. فردا خوب باشید.
خیر. این شد آقا برخورد مهرآمیز و قهرآمیز. همکار حضرت ابراهیم (ع) درست بود. همکار جنبههایی از مهر با جنبههایی از قهر ولی توی حد خودش، تو مرز خودش. خدا انشاءالله همه ما را تابع حق و حقیقت کند و ما را متعصّی از اسوه کامل نبی اکرم (ص) و حضرت ابراهیم (ع) قرار بدهد و حشر ما را در آخرت و زندگی ما را در دنیا در تبعیت و همراهی این ذوات مقدسه قرار بدهد. انشاءالله خدایا در فرج آقا امام زمان (عج) تعجیل بفرما. قلب نازنینشان را از ما راضی بفرما. شر ظالمین و بدخواهان را به خودشان برگردان. از بین این ظالمین و بدخواه و بدکاران، خدایا هر کسی که قابلیت و استعداد توبه و برگشت، اصلاح، عوض شدن دارد، به فضل و کرمت با رحمت بینهایتت زمینه اصلاح و توبه در او فراهم و ایجاد بفرما. هرچه گفتیم برای ما رقم بزن. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مهر و قهر
جلسه یک
مهر و قهر
در حال بارگذاری نظرات...