مهر و قهر

جلسه شش

01:09:18
176

معرفی
نحوه ی معرفی پیامبر در زیارت بعید
نصف ایمان، مدارا کردن با خلق است.
اگر رحم کنی، مشمول رحمت الهی می شوی
حقوق مستاجر و موجر
منطق پیامبر در برخورد با دشمنان
مراتب نهی از منکر
مواردی از رحمت و مدارا پیامبر
حکم فردی که سبّ پیامبر می کند؟
آیا در اسلام انتقاد جایز است؟
حکم قاتل همزه سید الشهدا
مشخص بودن خط افراد حق و باطل
مدارا در مقابل حقوق شخصی
حکم فرد راهزن در اسلام
حکم دزدی چیست؟
نظر پیامبر در مورد زنی که فتنه ایجاد می کرد.
علت بخشش هند توسط پیامبر
افرادی که مشمول عفو عمومی پیامبر نشدند.
درگذشتن از گناه زینب بنت حارث توسط پیامبر
تفاوت عفو با صفح
داستان زن زناکار که پیامبر بر او نماز خواندند.
حساس بودن در مورد بیت المال
حکم امام درباره سلمان رشدی
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الهی قیام یوم الدین، رب اشرح لی صدری و یسرلی حلال عقدة من لسانی یفقهو

در جلسات گذشته مطالبی در مورد مهر و قهر نبی اکرم، "أشداء علی الکفار رحماء بینهم" عرض شد. در زیارت پیامبر اکرم، زیارت از بعید که در مفاتیح نقل کرده‌اند و از دور پیامبر را با آن زیارت می‌کنیم، تعبیر جالبی دارد که به ما یاد دادند و پیامبر را معرفی کردند. می‌فرماید: «الدیت الحق الذی کان علیک»، تو پیامبری بودی که حقی که به عهده‌ات بود ادا کردی، «و انک قد رئوفت بالمومنین و غلظت علی الکافرین». تو کسی بودی که نسبت به مؤمنین رئوف بودی و نسبت به کافرین غلیظ.

بخش دوم معمولاً می‌افتد. البته عرض کردم رافت و محبت این‌ها هم فوق تصور ماست که نمونه‌هایی دیشب از رافت و محبت حضرت ابراهیم علیه السلام عرض کردم که تازه حضرت ابراهیم مرتبه وجودیش پایین‌تر از پیامبر اکرم است. امشب بنا داریم نمونه‌های دیگری را ان‌شاءالله از مهر و قهر پیامبر اکرم خدمت دوستان عرض کنیم و اینکه چقدر این‌ها روی حساب بوده و چقدر چینش دقیق و منطقی و حساب‌شده‌ای داشته است.

خوب، پیامبر اکرم می‌دانید که بنای رفتارش با مردم در جامعه مدارا بود و می‌فرمود که: "مداراه الناس نصف الایمان"، مدارای با مردم نصف ایمان است و "رفق بهم نصف العیش"، با مردم رفیق بودن نصف زندگی است. مدارا کردن با مردم نصف ایمان است. باید با مردم راه آمد، باید این راه مدارا بیشتر این است که انسان از حق و حقوقش بگذرد. دیگر راه آمدن بنده، بر فرض صاحب‌خانه نیستم (بر فرض محال)، بر فرض صاحب‌خانه خوب مستأجر دارم. من فقط به خودم نگاه کنم و به خرجم و به زندگیم و بچه‌ام و این حرف‌ها. دیگر کار نداشته باشم، بابا این بنده خدا کارمند است، این هم بچه دارد. الان که تو این تبلیغات و این‌ها که می‌خوانی می‌گوید این خانه را با قیمت‌های نجومی (همان هم اگر گیر بیاید) یک قیمتی که مثلاً کمی معقول‌تر باشد، شرطش این است که فقط به زن و شوهر جوان. خوب برای چی؟ برای چی؟ البته الان نمی‌خواهم اینجا تحلیل بکنم این قضیه را. این‌ها "رحماء بینهم" نیست، رحم کردن به همدیگر نیست. این‌ها شدت به خرج دادن است، این‌ها مدارا نیست.

البته ما دیده بودیم، همین مشهد بعضی دوستان می‌گفتند: «صاحب‌خانه‌مان به ما گفته که...» (تعمیر قاسم آباد جلسه رفتیم صحبت بکنیم). دوستانمان بودند، رفقای مجموعه. گفت: «صاحب‌خانه به من گفته که این مقدار اجاره ماهیانه‌ات، یک بچه بیاوری ۲۰۰ تومان کم می‌کنم، دو تا بیاوری ۴۰۰ تومان کم می‌کنم.» این را می‌گویم مسلمان. نه، مشکل خودت است، ببین این مشکل خودت است. خیلی دردسر دارد برای ما، مخصوصاً بعد از مرگ، گرفتاری‌هایی که ما داریم، به آن جواب می‌دهند. مشکل خودت، توقع رهن نداشته باش. فرمود: "ارحم ترحم"، رحم کن تا به تو رحم شود. هم در دنیا رحم کنند و هم در آخرت.

مدارای با مردم. تازه آنجایی که حق من است کوتاه بیایم. خیلی وقت‌ها که اصلاً حقی هم نیست، ظلم است، ظلم محض است. حالا مثلاً بنده ماشین ندارم، توی حیاطمان هم ماشین رفت و آمد ندارد. همسایه‌مان مثلاً حیاط خانه‌شان جا ندارد یا هرچی، ماشین می‌خواهد پشت در خانه ما بگذارد. اجازه هم می‌گیرد. بابا من گفته: «آقا هر وقت ماشینی چیزی بود به من بگو من برمی‌دارم.» نه، نه آقا نمی‌شود. فرمود: "هذا سوء الحساب"، در روایت دارد: "یخافون سوء الحساب" (قیامت بعضی‌ها سؤال حساب دارند). فرمود: «این سؤال حساب محصول این سوء الحساب با مردم است. مو را از ماست می‌کشی و این‌ها. تو قیامت باید این‌جوری رفتار کنی.»

اگر ساده گرفتی در برخورد با مردم، کدام قیامت سالم؟ ندید می‌گیرد، صد تا یکی را رد می‌کند. ولی سخت گرفتی، یک دانه به یک دانه پدرت را در می‌آورد. بعضی از ماها یک دانه به یک دانه بودیم. با مستأجر بعضی خانه‌ها، صاحب‌خانه می‌آمد: «این رد چسب این کاغذ روی دیوار، این ۲۰۰ تومان بابت این.» آقا چسب عکس می‌زنم، هر خانه‌ای رد چسبش مانده. حقی ندارد برای اینکه مستأجر یدش ید امانی است. آن مقداری که استفاده معقول و متعارف بکند و افراط و تفریط اگه نکرده باشد، آسیب به خانه صاحب‌خانه وارد بشود (اگه افراط و تفریط نکرده باشد) ضمانتی هم ندارد. مگر اینکه کوتاهی کرده باشد. آن مقداری که استفاده می‌شود از هر خانه‌ای و طبیعی می‌روند و می‌آیند. فلان، ماشینش می‌آید و می‌رود، بالاخره روشن می‌کند، خاموش می‌کند، دود دارد. بالاخره این دیوار پارکینگ کمی چرک شده. پول رنگ؟ این حق‌الناس است. چه خودمان را محق می‌دانیم. این اصلاً "رحماء بینهم" نیست. عرض کردم مفصل باید صحبت کرد که حسابی می‌لنگد.

حرف زدن از پیغمبر خیلی خوب است، مخصوصاً از رحمت پیغمبر و مدارا و این‌ها که حسابی پیامبر رحمت است و این‌ها. تا وقتی شما به من رحم کنی، من حسابی بلدم از پیغمبر بگویم. من یک چیزی دست به جیبش خرج کنم، ندید بگیرم. پیغمبر چه حق و حقوقی؟ پیغمبر و اون حق تو کوتاه نیا. "رحماء بینهم" در برابر کفار غلیظ. البته آنجا معمولاً ما غلیظ نیستیم، برای اینکه اون زور دارد، می‌زند، می‌کشد. «بده آقا ولش کن، دعوا نکن، کل کل نکن، سرشاخ نشو.» عقل حسابی ندارد، می‌زند، می‌کشد، تحریم می‌کند، فلان می‌کند. نه این‌ور "رحماء بینهم"، نه این‌ور "أشداء علی الکفار". نه این‌ور عاقلانه، نه اون‌ور عاقلانه. این ور هیجانی و احساسی و عاطفی و جوگیر و منفعت‌طلبانه و کاسب‌کارانه. آن طرف هم هر جا منافع بچسبد.

این منطق پیغمبر است. فرمود پیامبر "رحماء"، اگه کسی می‌خواهد با پیامبر باشد، با او محشور بشود، همین که تو همه دعاهایمان می‌خوانیم "معکم معکم لا مع عدوکم" (در زیارت جامعه کبیره) با شما باشم نه با دشمنتان. بعضی نسخه‌ها "لا غیرکم" دارد، بعضی نسخه‌ها "لا عدوکم". "لام"ش عجیب‌تر است، یعنی اگر با اهل بیت نباشی، با دشمن اهل بیت، با دشمن اهل بیت محشور می‌شوی. اگر می‌خواهی با اهل بیت باشی و "الذین معه" چیست آقا؟ "أشداء علی الکفار رحماء بینهم". این‌جوری نباشی، این‌ها قواعد است.

خب، نمونه‌هایی را از سیره پیغمبر عرض بکنم. پس از این طرف مدارا، از آن طرف استحکام قدرت. در روایاتمان هست، می‌فرماید که: "من رآی منکم منکراً"، هر کدام از شما منکری را دیدید، هر معصیتی، گناهی، "فلیغیره بیده"، باید سعی کند با دستش تغییر دهد. "فان لم یستطع" با دست نمی‌تواند تغییر دهد، "فبه لسانه"، با زبانش عوض کند. "فان لم یستطع" با زبان نمی‌تواند، "فبه قلبه"، با دلش نفرت داشته باشد، خوشش نیاید. مگر آقا چیزی نیست و طبیعی است و معمولی و فلان و جوانند دیگر. خب جوانند دیگر، بله. ولی دارد اشتباه می‌کند. دلت به حالش بسوزد بابت اینکه دارد اشتباه می‌کند. اشتباه درش بیاری، با محبت، با مدارا، با عقلانیت، با تدبیر. بدون تهییج، بدون تحریک، بدون تحقیر. درش بیارید، تعویض کنی، حال و احوالش را عوضش کنی، تغییر دهی. "حول حالنا الی احسن الحال"، اوضاعش رو به راه بشود، بهبود پیدا کند. فرمود: "و ذالک اضعف الایمان"، دیگر آن آخرین مرتبه است، اگه هیچ کاری نمی‌تواند بکند، با دلش باید از منکر بدش بیاید. این دیگر ضعیف‌ترین مرتبه ایمان است. اگر همین هم دیگر نداری که دیگر اصلاً در مؤمنین به حساب نیایی. تو دلت بدت بیاید، کراهت داشته باشی. تو رفتارت هم تا حدی ظاهر بشود اینکه خوشت نمی‌آید. لبخند زدن به کسی که دارد گناه می‌کند، لبخندی که تأیید او باشد... عجیب غریبی داریم، فرصت نیست بخواهیم وارد این بحث‌ها بشویم.

خب، پیامبر اکرم ترکیب شورانگیزی از مهر و قهر. نهایت‌پدر، عالی‌ترین درجه و عاقلانه‌ترین مرتبه. مواردی را از نرمی و رحمت و مدارای پیغمبر خدمتتان عرض می‌کنم، در کنارش مواردی از شدت پیغمبر که همش جالب است. معمولاً هم کمتر شنیده شده است.

در مدینه منافقین رئیسی داشتند به نام عبدالله ابن اُبی. اقداماتی می‌کرد، خیانت‌هایی می‌کرد، خراب‌کاری می‌کرد. با این حال پیغمبر باهاش مدارا می‌کرد. جایگاه بالایی هم داشت در مدینه. پیغمبر هم اقدامی نکرد علیهش. بعد از جنگ بنی‌المصطلق که با یکی از اقوام یهود بود، این حرف‌ها را زد پشت پیامبر که سوره منافقون آیه ۸، "لن رجعنا الی المدینه لیخرجن الاعز من الاذل" (سوره منافقون آیه ۸) از قول او نقل می‌کند که این برگشت، گفت: «برگردیم مدینه، معلوم می‌شود کی عزیز است، کی ذلیل است. می‌روم پیغمبر را خوار می‌کنم. نشان می‌دهم به همه که چقدر ذلیل و من عزیزم.» حرفی بود که پشت سر پیامبر زد و آیه نازل شد و رسواش کرد. البته اسم نیاورد، گفت بعضی از منافقین این را می‌گویند: «پیغمبر را از شهر بیرون می‌کنم. من عزیزترینم، او ذلیل‌ترین است. برگردم مدینه بیرونش می‌کنیم.»

این خبر رسید به پیغمبر. خبری به کارمندمان برسد، نیروی زیر دستمان، شاگرد... چه‌کار می‌کنی؟ می‌گوید که اصحاب گفتند: «آقای، برخورد شدیدی با او بکنید.» تا جایی که گفتند پیغمبر حکم اعدام این را می‌زند و می‌کشد. نه، اینجا حکم همچین کسی اعدام نیست. نه صورت همچین حرفی اعدام است و برخوردی نکردند. پیغمبر مدارا. ابزار بعداً عرض می‌کنم. پیامبر یک وظیفه‌ای دارد، ماها یک وظیفه‌ای داریم. چون بعضی خلط عرض خواهم کرد که اگر کسی توهین به پیامبر کرد، بله موارد فراوانی بوده به پیامبر توهین کردند. حضرت هم لبخند زدند، ندید گرفتند. ولی حکمش آقا، شهید ثانی می‌فرماید که مرتد و از باب ارتدادش اعدامش واجب است. معمولاً فقهای ما، علما می‌گویند که نه، ارتداد یک بحث است. خود سبّ پیامبر و توهین به پیامبر یک بحث دیگر است. به محض اینکه آنجا توهین کرد و شنیدی و یقینی بود، اعدامش واجب است. که حالا عرض می‌کنم روایت پیامبر خودشان معمولاً این کار را نمی‌کردند. در عین حال، زبان پیامبر بود، مواردی که به پیامبر توهین کردند و این‌ها گرفتند طرف را اعدام کردند که حالا می‌گویم. بعضی جاها هم البته از پیامبر اجازه قاطع گرفتند که آقا ایشان خودش هیچی نمی‌گوید، مهربان است. بله، ایشان از حق شخصی خودش می‌گذرد. شما که حق نداری از حق او بگذری. رهبر جامعه است. توهین به او اگه باب بشود، دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. امنیت جامعه به خطر می‌افتد. اعتقادات، مقدسات لکه‌دار می‌شود. همه جری می‌شوند، بی‌پروا می‌شوند. امروز به او توهین می‌کنم، پس فردا به باباش توهین می‌کند. دیگر کسی از کسی حساب نمی‌برد. قاطی کرد.

یک مورد دیگر: نَبطَل بن حارث که برخی هم اسم او را نبتل بن حارث نقل کرده‌اند، کسی بود که به پیامبر توهین کرد. آن آیه‌ای که "انما هو اذن" (فارسیش می‌شود ساده) این‌جوری کرد به پیغمبر که آیه هم نازل شد: "منهم الذین یوذون النبی" (بعضی‌ها هستند پیامبر را آزار می‌دهند) و می‌گویند: "هو اذن". توهین به پیغمبر می‌کنند، اذیت می‌کنند پیغمبر را. پیغمبر را ساده‌لوح می‌دانند، می‌گویند هرکی هرچی می‌گوید گوش می‌دهد. پیامبر در مورد این نَبطَل جمله عجیبی فرمودند، خیلی جالب است: "من احب ان ینظر الی الشیطان فلینظر الی نبتل بن حارث." هرکی می‌خواهد شیطان ببیند، این آقا را ببیند. گفتند که: «خوب یا رسول الله بزنیمش، شلاقش بزنیم، اعدامش کنیم؟» قاطی نباید کرد مسائل را با هم. شیطان هست، کارش غلط است. این کار، جرمش و عقوبتش شلاق لزوماً نیست. اعدام لزوماً نیست. در عین حال، معرفیش می‌کند به جامعه که مردم فکر نکنند حالا پیامبر سکوت کرد، یعنی این هم جزو مؤمنین و خوب است و پس فردا همان کاری که با همه مؤمنین می‌کنند، این را هم تو همان سطح قرار بدهند و همه چیز با هم، حق و باطل قروقاطی بشود. نه آقا، بدان که شیطان است. نباید تو جامعه مسلمین معتبر باشد، نباید تو جامعه مسلمین محترم باشد. ولی نباید هم شلاق بخورد. نباید هم اعدام بشود. این‌ها را نباید با همدیگر قاطی کرد. نباید با هم خلط کرد.

شتر پیامبر یک وقتی گم شد. همه دنبال شتر پیامبر می‌گشتند. زید بن سلید با طعنه و کنایه برگشت، گفتش که: «این بابا می‌گوید من پیغمبرم، الان شترش گم شده، دارد دنبال شترش می‌گردد. چطور پیغمبری دنبال شترش می‌گردد؟» متلک انداخت به پیغمبر. شنیدن جای دقیق شتر را با مشخصات دقیقی که الان آنجا هست. گفتند: «کلام فلان جاست با فلان وضعیت.» این‌ها رفتند، شتر را تو همان وضعیت پیدا کردند. بعد دیدند پیغمبر هیچ کاری با این آقا نکرد. تیکه و متلک انداخت، توهین کرد. آن حقدش را، کینه‌اش را، نفرتش را نشان داد. طرف مسئولیتی پیدا می‌کند، آن رفیقش، معاونش یک نقدی تو همان جلسه می‌کند، پدرش را در می‌آورد. داریم فراوان از این نمونه. یک کلمه انتقاد، یک کلمه بالا چشم ابرو است. کسی جرأت ندارد اصلاً حرفی بزند، چیزی بگوید، نطق بکشد. فقط بله جانم و بله قربان. فضایی که جامعه پیامبر بود، پیامبر درست کرده بود، انتقاد آزاد بود، توهین آزاد نبود. کسی حق ندارد توهین کند. البته با توهین، عرض کردم، با همه برخورد نمی‌کرد پیغمبر. جامعه را سوق نمی‌دهد، فرهنگ‌سازی نمی‌کند که همه راه بیفتیم پیغمبر را توهین کنیم. ولی فضا را هم یک جوری نمی‌بندد که هیچ‌کس نتواند نقد بکند. هیچ‌کس نتواند نظر بگوید. هیچ‌کس نتواند یک نکته، یک نقطه‌ای، یک آسیبی، یک مشکلی جایی می‌بیند، حالا گاهی با زبان نرم می‌گوید، گاهی بلد نیست با زبان نرم، با زبان تند و تیز می‌گوید.

یادتان است آن فیلم شهید حاج قاسم سلیمانی، رضوان الله تعالی علیه، که امروز هزارمین روز شهادت حاج قاسم بود. هزار روز گذشت از شهادت این بزرگوار. شب جمعه است، ان‌شاءالله در محضر امام حسین همه‌مان را دعا کند. رفته بود توی سیل خوزستان. یک جوان خوزستانی با یک حالت شدیدی، تقریباً حالتی که یقه‌اش را گرفته، با تشر، با داد و بیداد سرش می‌گوید: «مثل خمینی باشید. خمینی اهل عمل بود، فقط حرف نمی‌زد.» حاج قاسم نگاهش می‌کند، لبخند می‌زند. هیچی. آن محبت. خب می‌داند این قلباً علاقه دارد. حالا ممکنه وقتی هم قلباً هم علاقه نداشته باشد، برخورد می‌کند. ولی نوعاً این مردمی که انتقادی دارند به یک جایی، به یک کاری، به یک اشتباه، به یک خطا، علاقه‌مند به دین هستند. این همه نشانه‌هایی که توی مردم داریم می‌بینیم، این همه فشار، این همه ابزار برای اغوای مردم، خراب‌کاری روز به روز. این عشق و این علاقه، سال به سال اربعین شلوغ‌تر. سال به سال سخت‌تر. هوا گرم است، خاک است، جمعیت زیاد است. توی مرز چه خبر بود؟ جمعیتی که بود. توی شهر کربلا جا برای نشستن نبود. جا برای خوابیدن نبود. یک غذا می‌خواستی بگیری، باید مثلاً یک صف یک ساعته می‌ایستادی. و این‌ها هر سال، سال بعد هم می‌آیند، می‌گویند: «فدای سر امام.» این‌ها چیست غیر از عشق مردم به اهل بیت؟

البته یک طایفه، یک طیفی به مرور هی زاویه‌شان با اسلام و با این معارف بیشتر می‌شود. توی جامعه این‌ها واضح است. اونی که فضای کلی جامعه ماست، فضای عشق به اهل بیت است. این مردم علاقه‌مندند. حالا گاهی زبان انتقادشان تند است. گاهی زبان انتقاد نرم است. گاهی هم دیگران تحریک کرده‌اند، خبر ندارد بنده خدا یک چیزی دارد می‌گوید. نشست گفتگو کرد. خیلی قشنگ، مؤدبانه، منطقی. اگر دید که آدم اثری ندارد، خب آنجا: "و اهجرهم هجراً جمیلا"، خیلی زیبا از این‌ها فاصله بگیر. هجران جمیلاً، خیلی زیبا فاصله بگیر. نه با توپ و تشر و داد و بیداد و کتک‌کاری. کم‌کم فاصله. یک جوری هم نیست که حالا بعدها اگر توی مراسمی همدیگر را دیدیم، صورت همدیگر تف بیندازیم. کاری با همدیگر نداریم. جمیل می‌زند بیرون. دیده تو برخی رفتار پیغمبر نیست. اگر از جهت فکری و اعتقادی و عملی و این‌ها تناسب با همدیگر نداریم، خیلی نرم و قشنگ فاصله بگیر. مگر اینکه تیغ کشیده و شمشیر کشیده و دارد آدم می‌کشد و این‌ها. دیگر حسابش جداست. محاربین و این‌ها دیگر حسابشان سوا است. حالا منتقد حرفی دارد می‌زند. گاهی تند و تیز است. گاهی توهینی می‌کند. آرام‌آرام فاصله. اگر دید اثر ندارد گفتگو، آرام‌آرام فاصله.

یک نمونه دیگری که در سیره پیغمبر نقل شده، قضیه معروف وحشی است که معمولاً شنیده‌ایم. وحشی قاتل جناب حمزه، حضرت حمزه سیدالشهدا را در احد به شهادت رساند. و پیغمبر هم فرمود: «خب این حکمش اعدام است دیگر.» قاتل. بعد از فتح مکه فرار کرد، رفت طائف. یک مدت که گذشت. یک گروهی اعزام (گروه اعزامی ثقیف). دیگر دید اوضاع هوا پس است. آمد پیش پیغمبر، شهادتین را گفت و درخواست عفو کرد. از شرایط (شرایط خاصی بود زمان فتح مکه). درخواست عفو کرد و پیامبر بخشیدنش. ولی فرمودند: «یک جایی برو نبینمت.» نفرتشان را هم ابراز کردند که: «من خوشم نمی‌آید این کاری که تو کردی.» این هم هست. داستان حر را گرفتند دیگر. فکر کردند دیگر اهل بیت کلاً با همه همین جورند. نه، تازه همان حرش را هم که توبه کرد و بخشیدند، از فیض دفن شدن تو کربلا محروم شد. محروم! با اینکه جزو اصحاب امام حسین است و ما بهش سلام می‌دهیم. حساب کتاب دارد. آمد، توبه کرد، بخشیده شد. ولی الان بیرون از کربلا دفن است. ۹۰ درصد زیارت امام حسین، زیارت. بلکه بیشتر، بلکه بیشتر. دفعات، چند باری توفیق بده به لطف خدا، بنده یک بار کلاً توانستم مشرف بشوم مزار جناب حر. حساب کتاب خودش را دارد دیگر. نه آقا! پس حر چی می‌شود؟ و دیگر من همه را حق و باطل و قاطی آدم زیاد می‌شود. وحشیش هم همین طور. توبه کرد، بخشیده شد. فرمود: «جلوی چشمم علی بن ابی طالب!» من خیلی مهربانم، می‌دانی اصلاً احساساتم هیجان آمد. خیلی من مهربانم و این‌ها. «از امروز تو حکم علی بن ابی طالب برای من.» نه آقا، حق و باطل که با هم قاطی نمی‌شود. من مسلمان شدم و رفت. تو برخی از جنگ‌ها افراد کلیدی از لشکر دشمن را هم کشت. با این حال سمت او پیدا نشد.

حبار بن اسود. خوب پیامبر دختری داشتند به نام زینب، خواهر حضرت زهرا سلام الله علیها. حبار بن اسود آمد شتر پیغمبر، شتر این دختر پیغمبر زینب را رم داد. این بزرگوار از آن هودج افتاد زمین. باردار بود. جنینش سقط شد. خوب جنین یعنی چی؟ یعنی چند درصد سادات از دنیا رفت. چند درصد؟ یک پنجم سادات. چهار تا بچه این طرف، اونم یکی می‌شود یک پنجم سادات. خیلی چیز عجیبی است. و بعدها خود این دختر پیامبر در اثر همان جراحت از دنیا رفت. این جناب زینب دختر رسول الله، بچه‌اش را سقط کرد، هم با همان مرض از دنیا رفت. پیامبر فرموده بودند خون قاتل این هدر است. این حبار بن اسود یک مدت گذشت. حبار بن اسود آمد محضر پیغمبر. توبه درخواست و گفتش که: «می‌خواستم پناه ببرم به عجم، ولی تعریف کردند پیش من از بخشش و فضل تو. من با خودم گفتم اگه بیام سمت تو توبه کنم، استغفار کنم، من را می‌بخشی.» و پیغمبر هم عفوش کرد، بخشید. خیلی چیزها به همش هم تکیه‌اش به همین است که مسائل شخصی، برای اون حق و حقوق شخصی خودش سخت‌گیری می‌شود، مدارا. «بچه من را کشته، جای مدارا نیست.»

ابن قیضی یک فرد نابینا بود. لشکر اسلام می‌رفت سمت احد. این یک مقدار از زمین خاک برداشت، پاشید تو صورت پیامبر و توهین کرد. به اصحاب ریختند بکشندش. پیغمبر فرمود که: «ولش کنید.» هم چشمش کور است، هم دلش. قاطی هم نمی‌کند ها! نه، این هم بالاخره چشمش کور است، دلش هم کور است. بحث شخصی، به شخص من مشکل دارد. به من توهین کرد. این موارد را پیامبر رد کردند، چون اینجاها مصلحتی که توی عفو بود، بیشتر بود. یا مواردی هم بود، افرادی توهین کردند. مصلحت در عفو آنجا نبود. آنجا افراد جری‌تر می‌شدند، بی‌در و پیکر می‌شد جامعه. آنجا مواردی بوده که برخورد کردند که حالا عرض می‌کنم ان‌شاءالله. خب، این‌ها پس مواردی بود که پیامبر انعطاف به خرج می‌دادند، مدارا می‌کردند.

تو روایت دیگری دارد که البته این از امیرالمؤمنین به عبید بن بشر خفعمی. حضرت فرمودند که: «اگر کسی راه را بر مردم بسته، راهزن است و آدم کشته و اموال این‌ها را سرقت کرده، اگه کسی همچین کاری کرده دست و پایش را باید برید، بعد اعدام.» اگه فقط راه را بسته، کسی را نکشته، مالی را از کسی نگرفته (وسائل الشیعه جلد ۲۸ صفحه ۳۰) اگه فقط راه را بسته، کسی را نکشته، مالی نبرده، اینجا فقط اعدام. دست و پایش را نمی‌خواهد ببریم، فقط اعدام. اگه راه را بسته ولی فقط مال برده، کسی را نکشته، اینجا دست و پایش را می‌برند، اعدام نمی‌کنند. بله، چون ایجاد ناامنی کرده. شما نباید یک جوری امنیت ایجاد کنی که اونی که ایجاد ناامنی می‌کند، خودش را در امان ببیند. ایجاد امنیت به این است که اونی که مخل امنیت است، احساس ناامنی کند. راه ببندد، بزند، بکشد، بدزدد. احساس ناامنی کند. بخواهد امنیت را به هم بزند، پدرش را در می‌آورند. دست و پایش را می‌برند. به هر میزان امنیت را به هم زد، حکمش اعدام است و دست و پایش را باید برید و این‌ها هر کدام یک میزانی دارد، یک سقفی. فرمود: «اگه راه را بسته، مال نبرده، کسی را هم نکشته، اینجا فقط تبعید می‌شود.» فقط راهزنی، فقط ترسانده بابت بستن.

یک نمونه دیگر از هم مهر اهل بیت هم قهر اهل بیت. نمونه‌های دیگر می‌خواهم عرض بکنم. خیلی این‌ها جالب است، خیلی قشنگ. یکی از همسران پیامبر روایت کرده، می‌گوید که: «یک روز یک زن دزدی را...» خب الان ما احساسات و عواطف برای خانم‌ها تحریک می‌شود. الان هم خیلی مانور می‌دهند، یعنی اگه کسی یک زنی یک جرمی انجام دهد: «آقا این مادر است و این زن است و بچه دارد و فلان.» و آن وقتی که می‌خواست جرم بکند و فکر این را می‌کرد که من مادرم و زنم و محبت دارم، عاطفه دارم، حاشیه امن ایجاد نمی‌کند برای طرف که چون مادر. اونم که تو کشتی، اونم پدر است، اونم بچه کسی است.

یک خانمی دزدی کرد. این را آوردند پیش پیامبر اکرم. حضرت حد را جاری کردند. خب می‌دانید البته اجرای حد تو سرقت کمی سخت است. یعنی اثبات به همین سادگی نیست. خیلی شروط دارد. تقریباً شاید، اونی که تو ذهن من است، ۱۵ تا شرط دارد که باید همش محقق بشود که بشود دست طرف را برید. این‌ها همه شروطش بود و حضرت حکم کردند به اینکه باید قطعیت بشود دستش را باید دستش را بریدن. خوب دقت بکنید، خیلی لطیف است این روایت، خیلی جالب است. دستش را بریدند. بعد حضرت فرمودند که: «ما با این کار می‌خواهیم مانع از ترویج جرم بشویم. می‌خواهم جلوی دزدی را بگیریم.» همین که قبلاً عرض کردم، این قهر است، مهرآمیز است. مادر می‌بیند این بچه درس نمی‌خواند، خراب‌کاری می‌کند، کار خطرناکی دارد می‌کند. چاقو را برداشته می‌کند سمت چشمش. اول بهش می‌گوید: «عزیزم نکن.» چاقو را می‌گیرد. اصرار دارد، می‌خواباند تو گوشش. اگه بتواند یک کاری هم می‌کند که این بازدارنده باشد. دیگر این اصلاً هیچ‌وقت این کار را نکند. اثر محبتی که به این بچه دارد، می‌دانی که این خطرش زیاد است. اثر محبتی که دارد به امت، به مردم. می‌خواهد دزدی رواج پیدا نکند، بابش باز نشود. دزد بترسد از دزدی. دستش را قطع کرد. فرمود: «این کار را کردیم برای اینکه این جرم ترویج نشود، شیوع پیدا نکند.» بعد فرمود: «اگه دخترم فاطمه هم این کار را کرده بود، همین‌جوری دستش را می‌بریدم. جلوی چشم همه. دخترم فاطمه اگه این کار را کرده بود، جلوی چشم همه‌تان دستش را می‌بریدم.»

بعد گفتند که: «وقتی که دست این بنده خدا را قطع کردند، این خانم، این رفت پیش همسر اسید بن حزیر.» خانم این همسر اسید بن حزیر هم مثلاً شاید با این دوست بود، به این جا داد. «چطور دستت را بریدن و این‌ها؟» دزد بودی، حکم جاری کردم. «بیا خانه ما.» و از این پذیرایی کرد تا دوباره سلامتیش برگشت. دیگر این دست باید جوش بخورد و فلان و این‌ها. پیامبر به آن خانم چه گفتند که به این دزد جا داده بود؟ مهر و قهر در اوج. حضرت فرمودند که: «البته این شوهر این خانم، اسید بن حزیر، آمد پیش پیغمبر، گفت: «یا رسول الله، این‌جوری شده. این خانمه بود، دزدی کرده بود. پذیرایی می‌کند، پرستاری می‌کند تا حالش خوب شود.» حضرت فرمودند که: «چون به این زن رحم کرده، خدا بهش رحم می‌کند.» یعنی با دزدش هم کتکش را خورد دیگر. پیشانیش تا ابد؟ نه. کی گفته؟ خیلی این‌ها دقیق است. حبسش را کشیده. الان به کسی که حبس دارد، سابقه دارد، این‌ها نه کار می‌دهیم، نه جا می‌دهیم. خیلی از این‌ها مثلاً معلوم نیست درست بوده، غلط بوده. یک سوءسابقه‌ای شده. اهل دلی بهشت رضا می‌رفتیم، گفت: «بریم کنار این قبر اعدامی‌ها.» آمار گرفتیم، گفتند که: «الان چندین سال است که اعدامی‌ها را جدا دفن می‌کنند.» قاطی مردم است، تو همه قطعات. اون قطعات قدیمیش هم دیگر خارج. این آقا گفتش که: «بریم قطعه اعدامی‌ها.» کسی سر خاک این‌ها نمی‌رود. حالا من می‌خوانم برایتان بعضی روایات و بعضی از این‌ها. اولاً که خوب حکم جاری شده، حکم درست اجرا کرده‌اند. تو ماشین این آقا یک کسی آمده، اون زمانی که جرم بود، اعدام می‌کردند دیگر. تا چند سال پیش تو ماشین کسی اگه مواد مخدر پیدا می‌کرد از یک حدی، حکمش اعدام. خوب داشتیم مواردی که می‌خواست این را به کشتن بدهد. تو ماشین مواد جاساز می‌کرد، زنگ می‌زد پلیس. «سرت، پلیس راه می‌گیرد، اعدام.» هرچی بگوید: «آقا من نذاشتم، پاپوش بوده برام گذاشتند.» هر قاچاقچی این جور مواد می‌آورد دیگر. هر کی را می‌خواهید بگیرین. اعدام کرده‌اند، اعدامی است. یا یک گناهی کرده بوده واقعاً، پاک شد دیگر. الان باید ترحم کرد بهش. جامعه نباید این را پس بزند. «چطور سوءسابقه داری تو فلان وقت، فلان کار بودی؟» اگه واقعاً برگشته، متنبه شده، این می‌شود ترکیب مهر و قهر. فرمود: «این از خانمت از این پرستاری کرده، خدا بهش رحم می‌کند بابت این رحمی که کرده.»

و گفتند که این خانم بعد از اینکه دستش قطع شد و این‌ها، توبه کرد. با یک آقایی ازدواج کرد از قبیله بنی سلیم. بعد از آن هر وقت هر مشکل و حاجت و نیازی داشت، می‌آمد پیش پیغمبر، با پیغمبر طرح می‌کرد. حضرت مشکلش را برطرف می‌کرد. این محبت. آن کسانی که شلاق بهشان، حبس کشیده‌ها. خیلی مرز باریکی دارد که باز کرد و احتیاط شرط عقل است دیگر. این بالاخره تا ابد دیگر یک لکه ننگی، جرمی که کرده داشته.

یک خانمی بود به نام اسما. دیگر موارد را سریع بگویم و بحث را تمام کنم. خسته نمی‌شویم. آنقدر قضایا جالب است و نام این نبی رحمت آنقدر رحمت را جاری می‌کند و حال ما را خوب می‌کند که هرچقدر هم بگوییم خسته نمی‌شویم. نبی اکرم، نام مقدس و مبارکش رحمت را جاری می‌کند که اصلاً حال آدم عوض می‌شود. خب، محروم نشویم از یک صلوات. **اللهم صل علی محمد و آل محمد.**

یک خانمی بود به نام اسما، با عین و صاد. این دختر مروان بود. خیلی هم یاغی بود. از این شلوغ کن‌ها بود. مردم را تحریک می‌کرد ضد پیغمبر و دین و این‌ها. ضد اصحاب پیامبر اشعار بد می‌گفت. تو این اشعارش به پیامبر و اصحاب و این‌ها توهین می‌کرد. به اسلام و این‌ها توهین می‌کرد. احکام اسلام را زیر سؤال می‌برد، تحقیر می‌کرد، تمسخر می‌کرد. یک آقایی به نام عمیر بن عدی بن امیه، بابت این کارهایی که این اسما داشت، گرفت این را کشت. می‌خواهم بگویم که از این‌ور هم داریم. خب، یک کسی که دائم دارد توهین می‌کند برای پمپاژ شبهه و توهین و با شعر و هنر و ابزارهای مختلف. آمد پیش پیغمبر، گفتش که: «آقا من این را کشتم. گناه کردم؟» حضرت فرمودند: «نه، این با مرگ این دو بز هم شاخ به شاخ نمی‌خورند. نه، دو تا بز شاخ به شاخ نمی‌شوند.» یعنی کاری که کردی به هیچ‌جا برنمی‌خورد. اعدام بود. آقا زن بود، مادر بود، فلان بود. رحمت چی می‌شود؟ رحمت به این است که تو داری فکر مردم را مسموم می‌کنی. تو داری رهبر، تو داری مردم را از رهبر الهی تو جامعه دور می‌کنی. دور شدن مردم یعنی چی؟ یعنی دور شدن از سعادت، دور شدن از نجات. عاقبت به شری یعنی رفتن به جهنم. بذر کینه و نفرت می‌پاشی تو جامعه. داری مردم را چندقطبی می‌کنی. چند دسته، چند فرقه می‌کنی. ناامنی اعتقادی، ناامنی روانی، ناامنی اجتماعی ایجاد می‌کنی. پس این هم سر جایش، آن محبت‌ها و رافت‌ها سر جایش. اینجا هم سخت‌گیری و شدت سر جایش.

یک خانم دیگری بود به نام بَنانه که برخی هم اسم او را بِنانه نقل کرده‌اند. شوهرش حکم قرظی بود. داستان‌های جالب. این خانم مال قبیله یهودی بنی قریظه بود. اسلام دشمن بودند و این‌ها. و خیلی هم تلاش کرده بودند برای نابودی اسلام پیغمبر. اسلام که راه افتاد تو جنگ‌های با یهود به سمت بنی قریظه و این‌ها که می‌رفتند، حرکت به سمت این برج‌ها و این قلعه‌های یهودی‌ها که همین خیمه رو... داستان این جوری بود که این فتنه را خشکاند. اول مسلمانان دعوت کردند به اسلام و بعد دیدند که این‌ها یهودی‌ها سر به راه نمی‌شوند و می‌خواهند بجنگند. همسر حکم بود. ایستاد روی پشت بام یکی از این قلعه‌ها با چند تا از این زن‌ها با اشاره شوهرش یک سنگ آسیاب بزرگ را با بقیه زن‌ها گذاشتند روی دیوار و این را انداختند روی سر مسلم. چند تا زن. اثر قلعه یک جوری بود که وقتی افتاد روی سر مسلمان‌ها، اون چند تایی که آنجا بودند تمام بدنشان متلاشی شد. اینجا پیغمبر فرمود که: «این زن اعدامش واجب است.» و گرفتند و این زن را... فرمود: «این کارها، به تعبیر ما، تو جاهلیت هم قفل بود.» جاهلیت هم کسی این کار را نمی‌کرد. این اوج بی‌رحمی است. این کارها باعث می‌شود که بی‌رحمی تو جامعه تحکیم بشود. اینجا فقط رحم به جامعه هم همین است که با این بی‌رحمی باید مقابله کرد.

این هم یک روایت دیگر. البته خب ممکنه برای کسی سؤال بشود چرا پیامبر هند همسر ابوسفیان را بخشیدند؟ مثلاً بعضی از این موارد را نبخشیدند؟ برای اینکه هند آمد خودش توبه کرد و غلط کردم افتاد. بعد هم عوض شد مسیرش. این‌ها نه توبه تا آخر هم وایستاده بودند، جدی هم وایستاده بودند. اگر هم این‌ها را نمی‌زدند، نمی‌کشتند، می‌رفتند سراغ بقیه، ادامه می‌دادند به کار. حساب این‌ها از اون یکی‌ها.

پیامبر اکرم توی فتح مکه اعلام کرد که عفو عمومی. ولی چند نفر را از این عفو عمومی معاف کرد. گفت ۱۰ نفرند که این‌ها اعدامشان... تو این ۱۰ نفر ۶ تا مرد بودند، ۴ تا زن. که این‌ها همه‌شان هم به نحوی تو کار سرکوب و تحقیر و دشمنی با مؤمنین و مسلمین و این‌ها. تو این زن‌ها دو تا ازشان کنیز بودند، آوازه‌خوان بودند، کنیز ابن خطل بودند. یکیشان هم ساره مغنیه. این‌ها تو جنگ‌ها می‌آمدند و تشویق می‌کردند، تحریک می‌کردند، می‌خواندند و می‌رقصیدند و این‌ها. این سربازهای دشمن را تحریک می‌کردند برای مسلمان. حضرت فرمود که: «اعدام این‌ها واجب است.» البته بعد این‌ها بعضی‌شان پناه بردند به خانه ابوسفیان که حضرت آنجا را پناهگاه قرار داده بود. پناهی که آوردند نجات پیدا کردند. در مورد یکیشان البته نقل شده که اعدام. و این ساره مغنیه. خوب توبه کرد و این‌ها. البته داستان توبه‌اش این‌جوری بود که فتح مکه شد. انقلاب شد دیگر. این بنده خدا دیگر از نان خوردن افتاد. آوازه‌خوان کاباره‌ها بود. مکه را اسلام گرفت. دیگر نه کسی عرق می‌خورد رسمی عمومی، نه دور هم بزن. این بدبخت از خوردن افتاد. دیگر کارش خیلی کساد شده و جایی هم ندارد و پولی هم ندارد و این‌ها. آمد پیش پیغمبر. حضرت پیامبر ساکن مدینه بودند. مکه را فتح کردند ولی محل زندگی‌شان مدینه بود. از مکه پا شد رفت مدینه. پیامبر هم این توبه کرد و درخواست عفو کرد از پیامبر. حضرت بخشیدنش و پرسیدند که: «مسلمان شدی یا مهاجری؟» هجرت کرد. «مشکلم این‌جوری است. من بی‌پولم.» خیلی چیز عجیبی است. شما تصور کنید مثلاً بازیگرها و خواننده‌های قبل انقلاب (البته به شرط توبه و زبان‌درازی و طلب‌کاری و...) حضرت بهش جا دادند و این را سپردند به خاندان عبدالمطلب، خاندان خودشان. گفتند که: «این‌ها ازش محافظت کنند.» خیلی چیز عجیبی است. خاندان معتبر محترمی باشی، مثلاً سادات فلان تو مشهد. یکی از خواننده‌های قبل انقلاب توبه کند. بعد بگوییم که: «این را مثلاً تو خانه جایی بهش بدهید. یک اتاق طبقات مثلاً واسش خالی کنیم.» به جا. خیلی اتفاق عجیب. و گفتند که از سال دوم هجری که پناه آورد به مدینه، ساره تا سال هشتم هجری تو مدینه بود. خاندان عبدالمطلب ازش پذیرایی می‌کردند. البته قبل از این‌ها هم کنیز خاندان عبدالمطلب بوده. بعد از اینکه در واقع البته این قبل از فتح مکه می‌آید خدمت پیغمبر. داستان مال فتح مکه نیست. تو قضیه همان اول هجرت است. هنوز قضیه فتح مکه که نشده بود. این افتاد به یک سری کارهای جاسوسی. این خانم شروع کرد رد و بدل کردن نامه. توی موهایش یک نامه‌ای را مخفی کرده بود که راپورت می‌خواست بدهد که پیامبر می‌خواهد... به پیامبر از طریق وحی با خبر شدند. دستور: «این زن را دستگیر می‌کنید و بهش بگید نامه را بهت بده.» چند نفر آمدند. بعضی‌ها دیگر که می‌شناسید، یکی دو تای دیگر آمدم به این خانم گفتند که: «نامه را بده.» گفت: «من نامه ندارم.» گفتم: «خب پس راست می‌گوید.» برگشت. پیامبر امیرالمؤمنین را فرستادند. حضرت فرمود که: «نامه را بده.» گفت: «من نامه ندارم.» گفت: «اینی که تو می‌گویی من نامه ندارم یعنی پیغمبر دروغ گفته؟» یک بار دیگر اگه این را بگویی... به دست و پا افتاد و لرزید و از اون لای مو... «فریب داده‌اند به من این‌طور گفتند. گفتند این نامه را بده به فلانی.» که سر این قضیه سوره مبارکه ممتحنه تو همین قضیه نازل شد و دیگر در واقع از اون جایگاهی هم که داشت در آمد. ولی بازم پیامبر باهاش برخورد قهرآمیز به اون فرد عادی تو جامعه زندگی.

یکی دیگر از این افراد مادر ابوهریره بود. این ابوهریره معروف که راوی معروف می‌شناسید. مادرش حرف‌های زشتی می‌زد و به پیامبر توهین می‌کرد. پیامبر با این حال دعایش می‌کرد: «خدایا این مادر ابوهریره را هدایت کن.» بعد یک مدت متحول شد و عوض شد. باز پیامبر برایش دعا کردند که: «این خدا این را محبوب مردم کند.» چون خیلی بدزبان و بددهان و این‌ها توهین می‌کرد. دعا کردند که محبوب مردم هم بشود. عجیب.

خوب، یکی دو تا دیگر داستان از این داستان‌های جالب برایتان بگویم و دیگر کم‌کم بحث را جمعش کنیم. یک خانمی است، این دو تا داستان آخر را خیلی دقت بیشتری با خستگی کمتری گوش بدهید. زینب بنت حارث که این شوهرش سلام بن مشکم یا مشکم تو قضیه خیبر. مسلمان‌ها زدند، خیبر را گرفتند دیگر. امیرالمؤمنین غوغا کرد دیگر در آن قضیه فتح خیبر. کاری که امیرالمؤمنین کرد در را روی تنه گرفت، کند، پرت کرد. آن قضیه فتح خیبر که شد، این خانم خب عزیزانش را از دست داده بود تو جنگ با پیامبر. یهودی بود زینب یهودی معروف. یک مقدار گوشت را مسموم کرد. می‌دانست پیغمبر خیلی کتف دوست دارند. توی گوشت گوسفند، دست گوسفند را دوست داشتند. پیامبر یک کباب کتفی درست کرد، سم هم بهش تزریق کرد. به عنوان هدیه آورد برای پیامبر. اگه بودند که احتمالاً به همان جگر سفید اکتفا می‌کردم. گران شدند. عرض کنم خدمت شما که این را به عنوان هدیه آورد برای پیامبر. پیغمبر از طریق وحی با خبر شدند که این گوشت مسموم است. البته بعضی روایات دارد که گوشت برگشت به پیامبر گفت: "لا تأکلنی انی مسموم". من را نخور، من سمی هستم. روایت گوش به پیامبر.

داستان خیلی جالبی دارد اینجا که حالا مفصل اگه بخواهم بگویم، یک جلسه فقط باید همین را توضیح بدهم. قضیه‌ای که اینجا اتفاق افتاد، خیلی داستان‌های عجیب و جالب. حضرت فهمیدند و نخوردند این گوشت را. یکی دیگر از اصحاب پیامبر آنجا بود، بشر بن براء که البته این هم داستان دارد. با یک بی‌احترامی هم تقریباً زودتر خورد. امیرالمؤمنین فرمود که: «آقا وایسا بیایم.» گفت: «نه آقا، پیغمبر که با این چیزها کار ندارد که. پیغمبر مهربان است. ازش مگر چیزی کم می‌شود؟ من گرسنه‌ام و کندم و این‌ها.» پیامبر آمدند گفتند: «ادب نگهداری حالیت بشود.» البته برخی اسمش را براء ابن معرور گفتند، برخی فلان گفتند. این خورد این سم را و از دنیا رفت. اصحاب فهمیدند گوشت سمی بوده و ترور کرده پیامبر را. و ریختند زن را گرفتند. و ترور پیامبر چیز عجیبی است. پیغمبر گفتند: «بیاوریدش.» پرسیدند: «برای چی این کار را کردی؟» گفت: «که پدرم را تو کشتی، عمویم را تو کشتی، شوهرم را تو کشتی و همه اقوامم را اسیر کردید. من با خودم گفتم اگه پیغمبر باشی می‌فهمی مسموم است، نمی‌خوری. اگه پادشاه باشی می‌خوری، می‌میری. محمد از دستت نجات پیدا می‌کند.» اینجا پیغمبر فرمودند: «من از حق خودم گذشتم و بخشیدم خانواده بشر. ولی آن‌ها باید اجازه بدهند آدم کشته. اگه بخواهند قصاص می‌کنند، نخواهند هم.» و حتی گفتند تا آخر عمر حتی پیامبر سرزنششان نکردند و به رو نمی‌آوردند. ترور کرده. ما از عفو می‌گویند بالاتر از خاطره خودش محو بشود که همچین کاری. پیامبر صف کردند. البته خانواده بشر نگذشتند و گرفتند و بعد مدتی درخواست قصاص دادند و اعدامش کردند.

یک داستان دیگر. گفتند که یک زن زناکاری آمد پیش پیامبر. اقرار به زنا. از زنا باردار هم شده بود. آمد حضرت خواست که حد را بر من جاری کند، پاک کند. خودش آمد اقرار کرد و گفت: «می‌خواهم حد را...» روایت عجیبی داریم. حضرت چند بار هی بهش فرمودند که: «نه، شاید لمسش کردی؟ شاید بوسیدی؟ شاید فقط دستت خورده؟» منکر شدن به کرات. «نه آقا، زنا کرده‌ام. آقا می‌دانم.» هی پیغمبر انکار می‌کردند، هی اصرار می‌کرد. گفت: «می‌خواهم تطهیرم کنی. تطهرنی یا رسول الله، پاکم کن. حد را جاری کن.» حضرت فرمودند: «خب تو حامله‌ای، باید فعلاً صبر کنیم. بچه‌ات به دنیا آمد.» و گذشت و بچه‌اش به دنیا آمد. برگشت. این چه جدی پیگیر بوده! من عاشق پیگیری این خانم هستم. کوتاه نمی‌آمد. ان‌شاءالله روحش شاد باشد. شب جمعه است، مؤمنین دعا می‌کنیم رب. برگشت، گفت: «بچه‌ام به دنیا آمد.» حضرت فرمودند: «نه، دو سال باید شیر بدهی. من بزرگش می‌کنم.» خلاصه دیگر دیدند بهانه‌ای نماند و همه همه چیز دیگر تمام شد. دیگر برای اینکه حد را جاری کنند به این خانم گفتند که: «لباست را بکش روی صورتت.» و رفت تو گودال و آن حد زنا را برایش جاری کردند. کشتند، سنگسارش کردند. پیغمبر آمد نماز خواند به این خانم. گفتند: «آقا می‌کشی، بعد نماز می‌خوانی؟» حضرت فرمود: "والذی نفسی بیده"، قسم به کسی که جانم در دست اوست، «این خانم یک توبه‌ای کرد که اگه هفتاد تا گناهکار این‌جوری توبه می‌کردند و این خودش خودش را پاک کرد. این با طهارت از دنیا رفت.» زن، زن مؤمنه پاکیزه است. زنا کرده. از زنا بچه دارد. وارد بهشت شد. پیغمبر سنگسارش کردند. طلب رحمت می‌کند. خودشان هم دفن می‌کنند.

یکی از خط قرمزهای پیامبر حق‌الناس بود. گفتم روزی که خواستند حرکت کنند از سرزمین خیبر (حالا امشب دیگر خیلی خیبری شد صحبت‌هایمان)، یک رزمنده‌ای بود تو سپاه پیامبر. این داستان جالبی است. بحث حق‌الناس و مسئولینی که خدا به دادشان برسد بابت حق‌الناس که خیلی سخت است از این حق‌الناس و این حساب کتاب در بیایند. یکی از رزمنده‌های سپاه پیامبر مأمور شده بود که این شترها را ببندد و مثلاً آماده کند، راه بیندازد. آماده می‌کرد. یک تیری بهش خورد و به شهادت رسید. این‌ها هی گشتند ببینند تیر از کجا آمده و با خبر نشدند و همه بهش گفتند: «آقا این شهید شد و بهش نوش جانش.» حضرت فرمودند که: «نه، من نمی‌گویم بهشت نوش جان این. اون عبایی که تنش بود و باهاش کشته شد، بدون اجازه از غنائم بیت‌المال برداشته بود. این از بیت‌المال بود. این عبا را به خیانت برده. روز جهنم با یک عبایی، روز قیامت با یک عبا از آتش محشور می‌شود.» نه نمازم به جنازه‌اش نخواندم. ۳۰۰۰ میلیارد شوخی. هواش مشکل دارد. این جوری است قضیه. فرمود: «این عبایی که تنش بود.» رزمنده‌های ما روی مین می‌خواستند بروند پوتین‌ها را در می‌آوردند. «پوتین که مال بیت‌المال است.» لباس. خدا به داد. مسئله بسیار سختی است. بحث بیت‌المال و حق‌الناس. شوخی تو بیت‌المال و حق‌الناس با احدی شوخی نداشت. خوب این‌ها یک بخش‌هایی بود از سیره پیامبر اکرم.

و یک داستان دیگر هم بگویم و دیگر قضیه را تمام کنیم. این دیگر کمی همچین... محمد بن مسلم نقل کرده از امام باقر علیه السلام: «یک مردی از قبیله حذیل به پیغمبر توهین کرد، فحش داد. این خبر به پیغمبر که رسید. حضرت فرمودند که: «کی خودش را آماده می‌کند برود این را بکشد؟» دو نفر از انصار اعلام آمادگی کردند. رفتند و کشتند و آمدند. سلمان رشدی. تو کشتنش و اینجا کشتنشم واجب است. حضرت امام تو حکم سلمان رشدی که دادند، هرکی هم بخواهد بمونه، فرمودند که: «هرکی هم که برای کشتن او کشته بشود، اونم شهید است.» تو مسیر کشتن سلمان رشدی هرکی کشته بشود. غیرت حضرت امام بود و فهم دقیق حضرت امام. بله، او خودش از حق خودش می‌گذرد. می‌گوید: «آقا به من توهین کردند.» تو موارد زیادی. تو مواردی هم جایش نیست. بحث شخصی آنجا نیست. بحث جامعه است. بحث جایگاه امام است. جایگاه پیغمبر است. جایگاه رهبر است. بحث شخصی که پیامبر ندارد که. هوای نفس که ندارد. می‌بینیم بابش که باز بشود، دیگر نمی‌شود جمعش کرد. بنده معلم سر کلاس یک بار یکی بهم تیکه می‌اندازد، یکی متلک می‌اندازد، یکی توهین می‌کند. گاهی یکی هم دارد کلاس را به هم می‌زند. درس گوش بدهید. می‌خواهی توهین کنی؟ حالا یک گوشه جوری که آسیب نزند. ته کلاس، بعد کلاس به خودم بیا بگو. زیر زبان بگو. یک بار بگو. حق دارند این‌ها. این چه رحمتی به تو است؟ چه رافتی به تو است؟ که من حق این همه آدم را بخواهم ضایع کنم. این هم شد یک نمونه دیگری از این رحمت و از این مهر و قهر پیامبر با هم که نمونه‌هایی این جلسات با هم مرور کردیم.

خوب، شب جمعه اول ماه ربیع است و ماه ربیع هم ماه پیامبر است. البته این ایام می‌دانید ایام غمباری است. البته خوب چون ماه محرم و صفر تمام شده، بنا نداریم به اینکه بخواهیم حالا دهه‌سازی کنیم. بعضی‌ها باز دهه محسنی و باز دهه کیو؟ دهه چی؟ نه، خب این‌ها خود اهل بیت ترویج... علما هم هیچ‌وقت سیرشان بر این نبود که حالا بعد محرم صفر باز یک دهه جدیدی. دهه محسنیه. دیگر حالا دهه محسنیه همان دهه فاطمیه است. از همان دو تا دهه معروفی که علما مقید بودند و می‌گرفتند. همان ایام ان‌شاءالله عزاداریش را خواهیم کرد. ولی به هر حال این ایام ایام غم اهل بیت است. قضیه سقیفه. این ایام رخداد شهادت حضرت محسن سلام الله علیه بین در و دیوار همین اول و دوم ربیع بوده. روزهای اول ماه ربیع بعد از اینکه پیامبر اکرم از دنیا رفتند.

آقای رمضانی عزیزمان البته گفتش که: «من سالگرد قمری مادرم است.» جلسه را ایشان بالاخره بانی شدند با پدر خانم عزیزشان. بعد متوجه شد یادش آمد که سالگرد قمری مادرش هم هست. شب جمعه است، ان‌شاءالله همه‌مان را فیض ببرد. مادر ایشان، پدربزرگ بنده که به تازگی از دنیا رفتند و بقیه عزیزان و اموات این جمع و اموات مسلمین و ان‌شاءالله همه‌شان سر سفره نبی رحمت و نبی اکرم مهمان باشند. و این روضه پایانی این جلسه و این مراسم‌های محرم و صفر و روضه در واقع شب جمعه اول ربیع. امشب شب جمعه است و شب رحمت. دل را باید فرستاد کربلا. امشب نزول رحمت بر خلایق از کربلاست. آنجا مرکز رحمت است. و ارواح همه مؤمنین هم شب جمعه کربلا. همه شهدا، همه انبیا، همه اولیا، همه اهل بیت عصمت شب جمعه روح مطهر کربلا است و کربلا غوغایی است در ملکوت امشب شب جمعه. غوغایی از رحمت امام که دوریم و البته خیلی از عزیزان تازه برگشتند. توفیق داشتند مشرف. حتماً بینمان کربلایی زیاد است دیگر این ایام به لطف خدا مرحمت بی‌کران خدا ماها را هم پذیرفتند و سر سفره اباعبدالله مهمان شدیم. این شب جمعه دور افتادیم از کربلا و امام حسین از همین جا دست دراز می‌کنیم با دل برای زیارت اباعبدالله مشرف.

**السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم. السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین**

ای کشتی نجات بشر دستمان را بگیر یا اباعبدالله. این نوکرها دو ماه عزاداری کردند برای شما. هنوز مشکی‌ها را در نیاورده‌ام. هنوز عزادار محرم و صفرم. ای کشتی نجات بشر دستمان را بگیر. ماییم غرق موج دستمان را بگیر. بر ما که در کمین بلا کرده‌ای با چشم مرحمت بنگر، دستم را بگیر. شیعه کم و محب گناهکارمان. در هم محب و شیعه بخر، دستم را بگیر. ای حسین، هانی نمی‌شویم ماوا، همین دو دیده تو. دستم را بگیر. از دست غیر این ایام، خصوصاً خیلی ناامنی ایجاد کرده‌ام برای مؤمنین، برای چادری‌ها، بچه‌های بسیجی، مساجد، هیئت. از دست غیر، دشنه دشنام می‌خورم. از دست دوست، خون جگر، دستم را بگیر. راهی که پیش روست، از تو پای لنگ. ای روی نیزه رفته، ای روی نیزه سفر، دستم را. جانم به این دل‌های آماده. دو ماه گریه کردی سیر نشدی. دلت برای این روضه‌ها و گریه‌هاست. هرکی آماده است بسم الله. روضه شب جمعه همین باشد. زینب اشاره کرد سر. گفت: «یا حسین.» زینب اشاره کرد، گفت: «یا حسین.» ای بر خی، سایه سر، دستمان. از قامت رشیده زن‌های من جز سایه‌ای نمانده. دست من را بگیر. رو کرد، رو کرد، "بد بر سر عباس" و گفت: «ما همانیم، قرص دستمان را بگیر.» همبر لباس پاره ما، سایه‌زار بود. هم بر رخ اسیر، دست زندگی. امشب شب جمعه و مادرش کربلا. مزد روضه‌خوان‌ها و گریه‌کن‌ها با مادرش است. شب آخر روضه بریم کربلا، مزد از مادرش بگیری. گفتند بزرگان روضه‌ای که مادرش دوست دارد، این روضه. جانم جان، جانم. معطلت نکنم. مختصر و مفید. آن لحظه‌ای که داور و برادر قرار شد از هم دل بکنند. ابی عبدالله برای خداحافظی آمد. فرمود: «خواهرم، لباس کهنه‌ای تو این بساط داریم؟» عرضه داشت: «چرا برادر؟» فرمود: «کهنه‌ای می‌خواهم زیر لباس‌هایم بپوشم.» الله اجره. اگه همه لباس‌هایم را به غارت... حیا کنم ببینند این لباس قیمت و ارزشی ندارد. بدنم را لااقل با یک کهنه پیراهن رها کنم. زینب لباس یابد. نگاه کردم. ابی عبدالله فرمود: «این لباس تنگ است، لباس ذلت است. لباس بهتری بیاورید.» لباس آوردن. نگاهی کردم. ابی عبدالله گفتند: «پوسیده بود این لباس با دست مبارک خودش هم چاک زد به این لباس.» به زبان من لباس نشانه‌ای بشود برای... اگه تو گودال قتلگاه دنبال... از این لباس برادر را پیدا. صدا زد: «گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را. گل می‌رسه می‌جویم او را. حال من یک نشانی در بدن، یکی پیراهن کهنه به تن داشت.» هرچه گشت این پیراهن کهنه را پیدا. غیرت‌دارها نگاه کردند. زینب دید همه بدن‌های عریان روی زمین افتاده. غیرت الله دیگر دنبال بدن برادر نخواست به تن نامحرم نگاه. مستأصل شد. خدایا بدن عزیز دلم کجاست؟ یک وقت شنیدی رگ‌های بریده صدا زد: «آخ الهی زینبم بیا بدن اینجا روی زمین افتاده.» حسین حسین، "و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون". الا لعنت الله علی القوم الظالمین.

نسلک اللهم یا الله یا رحمان و یا رحیم یا مقلب القلوب سبد قلوبنا دینک انک الهی یا حمید و به حق محمد یا عالی بقالی یا فاطر به حق فاطمه الحسن یا قدیم الاحسان به حق الحسین اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا در فرج آقامان امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات علمای شهدا فقها امام راحل سر سفره با برکت ابی عبدالله کربلا مهمان بفرما. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت نصیب بفرما. شر ظالمین را به خودشان برگردان. دشمنانی که قابل هدایت نیستند نیست و نابود بفرما. مرزای سلام شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. رهبر معظم انقلاب را حفظ عنایت بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، آنچه نگفتیم و صلاح ما را برای ما رقم بزن. نبی و آله رحم الله من الفاتحة مع الصلوات.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مهر و قهر