بغض امیرالمؤمنین (علیهالسلام) از مصائب ۲۵ ساله! [2:55]
از شقشقیه حضرت زهرا(سلاماللهعلیها) تا شقشقیه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) [5:31]
بخدا قسم فلانی لباس خلافت را دزدید!
(فلانی؛ اسم رمزی که در قرآن هم بکار رفته) [6:54]
ده روایت از اقرار خلیفه اول به فضائل امیرالمؤمنین (علیهالسلام)
1. پیامبر اکرم (صلاللهعلیهوآله): کف من و کف علی در عدالت یکیست [19:10]
2. پیامبر یک باب علم به روی علی باز کرد، از هر باب هزار حرف [20:00]
3. النظر الی وجه علیِِ عبادة [26:00]
4. احترام پیامبر در حفظ حرمت اهل بیت اوست [27:03]
5. مثل تو کجا پیدا می شود یا ابوالحسن! [28:07]
6. علی (علیهالسلام)، اعظم مردم در منزلت است و اقرب مردم در قرابت [28:13]
7. منزلت علی(علیهالسلام) نزد من مانند منزلت من نزد خداست [29:09]
8. نامگذاری ابوبکر برای امیرالمؤمنین(علیهالسلام)؛ عقدة رسولاللّه [30:00]
9. کسی از صراط نمی تواند رد شود، مگر علی (علیهالسلام) جواز عبور دهد [30:20]
10. مرا رها کنید، من بهترین نیستم مادامی که علی میان شماست [30:33]
امیرالمؤمنین(علیهالسلام): جایگاه من به خلافت مانند جایگاه میله وسط آسیاب است به ظرف آسیاب [31:45]
انتخابهای پیش روی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) پس از غصب خلافت توسط خلفا [37:30]
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین، صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
بحثی که انشاءالله بنا داریم جلسات متعددی دربارهاش داشته باشیم، در خدمت نهجالبلاغه انشاءالله خواهیم بود. خطبه سوم نهجالبلاغه، خطبه «شقشقیه» است. این خطبه مربوط به اواخر عمر مبارک امیرالمومنین علیهالسلام است و درددلی است از مصیبتهای امیرالمومنین در آخر عمر مبارکشان؛ از مصیبتهای بزرگی که در زندگی کشیدند، خصوصاً دوران غصب خلافت. ایشان به آن اشاره میفرمایند و آخر کلامشان اوج میگیرد. امیرالمومنین گرمای خاص و حرارت خاصی پیدا میکنند. کلامشان را با یک شور خاصی، با یک حماسه خاصی بیان میفرمایند. این مسائل را که ذکر میکنند، کسی وسط سخنرانی بلند میشود، کاغذنوشتهای به حضرت میدهد. آتش امیرالمومنین فرو میخوابد و کاغذ را نگاه میکنند. بعد ابنعباس عرض میکند که: «آقا جان ادامه مطلب بفرمایید، خیلی جالب شد.»
«شقشقه» به چیزی میگویند که شبیه شش، در اثر دردی که شتر میکشد، در درون کبدش حفره ایجاد میشود، باد میکند. بین حیوانات شتر به صبر از همه معروفتر است. صبر عجیبی دارد شتر؛ بیشتر از همه تشنگی را تحمل میکند، بیشتر از همه گرما را تحمل میکند، بیشتر از همه فشار و بار را تحمل میکند. تنها حیوانی است که خون را حمل و نقل میکند. تنها حیوانی که چهل روز میتواند آب نخورد. خیلی عمیق و طولانیمدت اگر ضربهای به او وارد شود، در خود نگه میدارد. این میرود در گوشهای از ششش جمع میشود، باد میکند، یکدفعه منفجر میشود و از دهانش خارج میشود. اینی که خارج میشود، میگویند امیرالمومنین انگار دارند میگویند: «من مثل اینکه تمام این بیست و پنج سال را در درون خودم جمع کرده بودم، این بار مصیبت را حالا دارم ناله میزنم، میریزم بیرون.» که حالا وقتی کلام حضرت قطع میشود، میگویند: «شقشقی بود خارج شد.» بگذریم.
تنها جایی که امیرالمومنین، بیست و پنج سال که هیچ، بعدش هم توی پنج سال، اولین بار و آخرین باری که گله میکنند از مصیبتهایی که کشیدهاند، هم یکباره در این خطبه است. واسه همین، برخی باور نکردند که این خطبه از امیرالمومنین باشد. «علی اهل این حرفها نبود مسائل رو بگه.» ولی خب، سند خطبه خیلی موثق است. شیعه که حالا فراوان نقل کرده و اهل سنت هم نقل کردهاند، جاهای مختلف. خود همین ابناثیر که کتاب «النهایه» را دارد (و سنی هم هست)، جاهای فراوانی از کتاب «النهایه» خودش که کتاب ادبی است، هی نقل قول از خطبه شقشقیه میکند. در اختیارشان بوده و استفاده میکردند. یک چیز معتبری بوده بینشان. خود ابنابیالحدید در شرح نهجالبلاغه از این استفاده میکند و واسش سؤالات جدی هم درباره این خطبه هست. از استادش پرسیده: «این خطبه میخوره که مال سید رضی باشه؟» گله میکنه از سید رضی و میگه: «غیر سید رضی، همه اگر در عالم جمع شوند، نمیتوانند یک کلمه، یک جمله از این خطبه را بیاورند.» بس که عبارات در نهایت فصاحت و بلاغت است. این خطبه در کتابهایی نقل شده که آن کتابها مال دویست سال قبل از تولد سید رضی بوده. همین الان اهل سنت میگویند خطبه، جعلیات سید رضی است، سید رضی تولید کرده از خودش! دویست سال قبل از اینکه باشد، در منابع موجود بوده! خطبه عجیبی است انصافاً.
متن خطبه را شروع میکنیم. انشاءالله به کجا میکشد؟ حضرت شکایت میکنند از این مصائبی که دیدهاند و میگویند: «چی شد که من صبر را انتخاب کردم؟» و «چی شد که در نهایت بیعت را پذیرفتم؟» یک دوره تاریخ بعد از رسولالله را بیان میکنند و عجیب این است که این ماجرای غصب خلافت، خب از دوران حضرت زهرا سلاماللهعلیها شروع میشود. خطبه حضرت زهرا را که شما میخوانی، انگار امروز، امروز حضرت زهرا این را فرمودهاند. امیرالمومنین فرداش آمده خطبه شقشقیه را خوانده. هرآنچه حضرت زهرا پیشبینی میکنند از اینکه این خلافت که غصب شد چه مسائلی به بار میآورد، بعد از بیست و پنج سال، بلکه سی سال، سی سال بعد از رحلت رسول الله، در این خطبه، اواخر عمر شریف امیرالمومنین، امیرالمومنین این "گلهها" را میکنند. انگار دو تا خطبه شقشقیه داریم؛ یکی شقشقیه حضرت زهراست، یکی شقشقیه امیرالمومنین. عبارتها هم کاملاً با هم تناسب دارند. محور بیانات همین است که در خطبه شقشقیه آمده که انشاءالله به مناسبت عرض خواهم کرد.
وارد متن بشویم. خیلی معطلتان نکنم. متن عجیب است، آدم واقعاً عقل آدم تعطیل میشود! «تقمصها فلان!»: «به خدا قسم، لباس خلافت را دزدید فلانی.» این «فلان» اسم رمز است. کلمه «فلان» استفاده شد. سوره مبارکه فرقان میفرماید: یک عده روز قیامت میبینند که از خط رسولالله فاصله گرفتهاند، با اینکه از امت رسولاللهاند. آنجا رسولالله از اینها گله میکنند. "قرآن مهجورا" (خداوند میفرماید: ) «و قال یا ربّ، خدایا من گله میکنم از این امت من، اینها قرآن را مهجور کردند.» «یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا.» کسی که ظلم کرده، دو تا دستش را میگزد (و میگوید): «کاش یک راهی با پیغمبر برای خودم انتخاب کرده بودم.» «یا لیتنی لم اتّخذ فلمی خلیلاً.» «ای کاش فلانی را خلیل نکرده بودم.» یک قرآنی هست، بنده این را در کتابخانه تخصصی امیرالمومنین در مشهد دیدم. مشهد تقریباً پنجاه سال است که هرچه کتاب درباره امیرالمومنین پیدا کرده، جمع کرده؛ کتابخانهای بینظیر در کل جهان اسلام، پشت مدرسه آیتالله خویی. کتابخانه کوچک است ولی خب، همش محصول خودکار این آقاست. یک وقتی آنجا رفته بودم، یک کتابی را برداشتم، دیدم که: «مصحف امیرالمومنین.» کتاب عجیبی است، خیلی هم دنبالش میگردند همه؛ چون قرآنی که امیرالمومنین جمع کرد، آورد، عرضه کرد، فرمود: «هر آنچه از حقایق قرآن بود، حاشیه زدن به این قرآن، از دوران رسولالله، هر آنچه بود، نوشتم براتون.» گفتیم: «ما به قرآن تو احتیاج نداریم.» زیر همین آیه وقتی رسید، امیرالمومنین «فُلانٍ» را حاشیه زدند. این «فلان» اسم رمز است. در لعنها هم معمولاً با اسم رمز لعن کردند. سراسر این خطبه یکجا امیرالمومنین اسم خلفا را نبرده. «مذ الاول، اولی، دومی، فلانی.» همش با این عبارت است. تازه، این همه با نجابت صحبت کردند. این همه مخالفین به دست و پا افتادند، توهین کردند. «تو اوج حکومتش، سال فلان، اول و دوم و اینها»، بعد از پانصد سال، هفتصد سال، هزار سال، «علی اگر شجاعت داشته باشد، پشت در نرفت از فاطمه حمایت کند.» بعد از سی سال "تازه" در اوج حکومتش دو تا گله کرده. «اینجوری روز اول میآمد شمشیر میکشید.» از عجایب خندهدار و گریهدار عالم این است: اینهایی که قائل به عصمت هیچکس نیستند، «علی که معصوم بود، چرا دفاع نکرد؟» تو پیغمبر را معصوم نمیدانی؟ پیغمبر را معصوم نمیدانی؟ داستان حضرت زهرا، شهادت حضرت زهرا، «نه، این داستان جعلیه.» «چرا علی معصوم بود؟» «علی بشینه تو خونه زنش جلو چشمش بزنند؟» در تاریخ اینها یکجا فقط امیرالمومنین معصومه! همه کلاً فقط یک دانه هم یک دانه معصوم پیدا میشه! درست است؟ آدم کجا باید بره بزنه به کی بگه؟ اسناد را بخوانم براتون از خود اهل سنت. ببینید ماجرا چیست.
آدم میگوید: «دادش! فلانی لباس خلافت را به تن کرد.» «قمیس خلافت را به تن کرد.» غیر از صُحف، دایره لغاتش خیلی گستردهتر از فارسی است. هزاران برابر این دایره لغات محکمتر، دقیقتر، با جزئیات. فارسی همه چیز را میگوید «لباس». آنها یک «شعار» دارند، یک «دثار» دارند، یک «قمیس» دارند، یک «صُحف» دارند، «إظهار» دارند، «تشمیر» دارند. هر کدامش اسم دارد. هر بخشی از بدن، تیکهای از لباسش، اسم مخصوص خود را دارد. آنقدر نزدیک. «فلانی لباس خلافت را، خلافت برای خودش قمیس کرد.» این جور چسباند به خودش. «کند، اگه میخواستی از تنش در بیاری.»
خوِد خلافت پاره! بگذار آن عالم اهل سنت گفتش که: «والله قسم، علی بر حق گفتن.» چرا؟ ماجرای آن دو تا مادر، دو تا زنی که آمدند در مسجد کوفه. قضاوت امیرالمومنین برایشان. یک بچهای را آوردند. یکی گفت: «این بچه منه.» آن یکی گفت: «بچه منه.» عجیب. امیرالمومنین زیاد دارد، مشکل ندارد. «غم بر شمشیرو بیار.» «مادر واقعی اینی که راضی نشد بچه تکهتکه بشه، این مادر واقعیه.» لباس خلافت را تنها کسی که کنار کشید تا تکهتکه نشود، علی بود. همه افتادند (که) از سرش بکنند. از طرفین (اینها) گرفته و معاویه و عمر و عاص و حتی بعضی از همسران پیغمبر. تنها کسی که فقط سکوت کرد، با قدرتش بود، باج میداد. تا حدی بازم معنای غلطش مدارا میکرد، دستدرازی نمیکرد. لشکر کشیدند. طلحه و زبیر آمدند روبروی امیرالمومنین. کار جنگ به اوجش رسیده. امیرالمومنین آمدند با زبیر. میگویند: «زبیر! علی وایستاد!» یادش میافتد، برمیگردد. عبدالله ابن زبیر ملعون برمیگردد، میگوید: «این حرفها رو بگذار کنار، جنگه!» بچه شدید! نحوهی فجیعی کشته میشود. تازه، امیرالمومنین قاتل زبیر را ملامت میکند. «برای چی این علی؟» آن یکی: «مادر حقیقی امت، پدر حقیقی امت.» «اب الامه» این پدر واقعی است. میگوید: «لباس خلافت را به تن چسبانده بود.» «میخواستم بکنم، لباس پاره میشد.» «لباس به تنش گشاد میکرد.» این لباس را در چه حالی به تنش کرد؟ «و انه لیعلم ان محلی منها محل: و همانا او میدانست که جایگاه من و خلافت، جایگاه من و امامت، مثل جایگاه میلهی وسط آسیاست.» کاسهای که آسیاب میشود، چاقوهایی که میچرخد توی آسیاب (حالا به هر نحوی باشد، آسیابهای مختلف داریم.) شما همین الآن این نانواییها را ملاحظه بفرمایید. یک گوشهای که آرد را خمیر میکنند، یک میله است وسط، یک سری چرخ توشه. حالا یا مثلاً بگوییم که عرض کنم که تیغه دارد یا هرچیزی میخواهید اسمش را بگذارید. شما هرچیزی هم که در این بریزی، وسطی کار کند. همه ماجرا به آن بستگی دارد. کل این عالم اسلام، آن ظرفش است، امامی که آن وسط چرخه، قطب. «فلانی خودشم میدونست که من قطبم.» باز خلافت غصب کرد. «قطب این قطبی هم که توی نقشهها میگن قطبه، چون مبناست برای تشخیص جهت، برای تشخیص قبله بر اساس اونی که تشخیص میدن راه رو.» «قطبم.» باز هم لباس خلافت را از چنگ ما برداشت.
کرد خود این خلیفه اول اقرار کرده به اینکه آقا فضایل امیرالمومنین گفته، چند تایش را بخوانم خدمتتان. یک ده تایشو. تقریباً. وقتی که این آقا به خلافت میرسد، پسرش محمد ... صلوات بفرست. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. پدرش آدم خوبی بوده نسبتاً. هم پسرش. پسرش که خیلی کارش درست بود. «پسر من از صلب ابوبکر است.» خیلی حرف است! چون مادرش اسماء بنت عمیس است، این هم از عجایب است. ابوبکر همسرِ اسماء میشود که بعداً میشود زن امیرالمومنین و زن جعفر طیار. زن سه نفر بوده: جعفر طیار، امیرالمومنین، ابوبکر. دو نفر در رأس بهشت. بعد حالا ابوبکر یک پسر دارد، محمد بن ابوبکر. امیرالمومنین وقتی خبر شهادتش را شنیدند، به خودشان سیلی زدند. یکم! عایشه، دختر ابوبکر. باز پدر ابوبکر، نه! از عجایبِ واقعاً، "که کسی بود ابوبکر به باباش..."، «من امیرالمومنینم که مردم بخاطر سنم منو به عنوان ولی امر قبول کردند.» «خدا فلانت کنه مردم انتخابت کردند.» «اگه بخاطر سن و سالم است، من از تو گندهترم.» پس من... «غریق رحمت کنه! ما هم با او محشور.» خلیفه اول، در کلامش، این فضایل اهل بیت بیشتر هست تا کلام خلیفه دوم. درد دلی که از او دارد. یک خلیفه دوم، خلیفه اول گاهی در کلام تصدیق میکرده، حمایت میکرده. لحظات آخر وقتی در بستر افتاده بود، گفت: «گفت من پشیمونم، چرا ما خونه فاطمه رو آتش زدیم؟» «غلط کردی همچین کاری.» گاهی هم بالاخره اقرار میکرد. درباره خود اینها، بالاخره یک سری حرفها زیاد است. حتی چند ماه بیشتر حکومت کار را به دست نگرفت. سنش زیاد بوده. این را به عنوان خلیفه فرستادند جلو. حالا اینها بحثهای مجهول تاریخی منابع اهل سنت هم ابنمغازلی نقل کرده، هم ابنعساکر نقل کرده، شیخ سلیمان قندوزی حنفی نقل کرده، متقی، ابنکثیر، سیوطی. عرض کنم که ده، دوازده تا روایت. ببین چی گفته. مشخص شود غصب خلافت کرد. جایگاه قطب، به آسیاب بدون من نمیچرخد چرخه.
ابوبکر گفت: «صدقالله و رسوله.» «خدا و پیغمبر راست گفتند.» «پیغمبر به من گفت که در شبی که هجرت میکردیم، در حالی که ما خارج از غار بودیم، میخواستیم بریم سمت مدینه، حضرت فرمودند که کف من و کف علی در عدالت یکی است.» مفصلی دارد! یکی از کیها؟ کسی آمد گفتش که به ابوبکر گفتش که: «آقا رسول الله گفته که من سه کف به تو گردو یا خرما میدهم.» از دنیا رفتند. نفس رسولالله، فرهنگ عمومی آن دوران بوده. عرض میکنم یک سری چیزها: یکی اینکه آقا نفس رسولالله. یکی اینکه علی هزار باب علم از رسولالله در اختیار دارد. این حدیث از متواترات اسلام است. کم داریم امیرالمومنین توش نبود. همه میدانستند که پیغمبر یک درِ علم باز کرده به روی علی. از آن در، از هر درِ هزار جلد. بیست و سه بهار دارد. از هر در هزار حرف. از هر حرف هزار حرف. کی؟ ماجراهای مفصلی حقیقت در عالم نمانده. «من خبر نداشته باشم!» «یک حرفی که رسولالله به من داد.» همه اینها را. باز حقایق الآن دو تا حرفش توی کره زمین است. یک حرف ازش هزار حرف. از آن هزار حرف از هر حرفش هزار حرف. از همه اینها دو حرفش الآن هست. اینها فرهنگ عمومی امت بوده. «نفس رسولالله» یکیش این بوده. پیغمبر وعده داده: «علی باید به جا بیاره.» (ابوبکر) دست کرد. پیغمبر گفت: «کف من و علی یکسان است.» پیغمبرم تو یک کف شصت تا دونه دست میگرفتند، شصت تا دونه. «جفتتون کفتون یکی.» اصلاً توی خلقت جسمانیشان هم عدالت کامل! «انا و علی من شجرة واحده و الناس کلهم من شجر شبتی.» «همه مردم از درختهای دیگر. فقط من و علی از یک ریشه.» خلقت نوریشان یکی بود. یک نور بوده خدا تقسیم کرده. بقیه اهل بیت نورهای مختلف بودند. یک دانه نور، آن هم در همه اجداد و آباء (از) یک دانه بوده. به عبدالمطلب که رسیده، دو تکه شده؛ یکی رفته صلب عبدالله، (یکی رفته صلب) ابوطالب.
یک روایت دیگر: عایشه میگوید که: «دیدم پدرم ابوبکر صِدّیق...» این «صدیق» هم از الفاظ خاص منصوب به امیرالمومنین است که دزدیدندش. صدیقه، فاروق. شما الآن میروید مدینه، خیلی دلم شکست. بازسازی کرده بودند مدینه را. خانههای متصل به مسجدالحرام! مسجدالنبی، مسجد پیغمبر. خوب، خانههای این اصحاب مهاجرین و اینها متصل به مسجد. «ببینید، بازسازی قشنگ کرده بودند.» در یکی از شهرها را (یادم نیست قم بود، مشهد بود کجا بود، تهران) تهران بود، بازسازی کردند. خانههای اصحاب را، همه را با چوب درها را بسته بودند. بعد پنجرهها را هم دستور دادند که باید ببندند. ابوبکر آمد، درخواست کرد، التماس کرد، گفت: «یک سوراخ کوچیک باز باشه، من فقط ببینم اگه برنامهای (هست) توی مسجد (پیغمبر).» ابوبکر التماس کرد. «پیغمبر یک سوراخی باز باشه، چشم فقط از توش دیده بشه.» «سد الابواب الا بابه.» «جنب وارد مسجد نشوند.» وقتی آیه جنابت نازل شد که: «از مساجد جنب رد نشید.» (ببخشید،) «جنب از مسجد رد نشه.» چون از منزل میخواستند بیایند، از مسجد بروند بیرون، بعد تنها کسی که این حکم بر او بار نشد، امیرالمومنین. چون جنابتش عین پاکی بود. خونش نجس نیست. شخص، خون امام مکید. خونه امام رضا بوده. هم این را داریم، هم رسولالله را داریم روایتش را. مرحوم آقای احمدی میانجی یک کتابی دارد درباره رسولالله. این احادیثش را آورده آنجا. «خون پیغمبر را مکیدن، بد کاری کردی، ولی خب چیزی خورد.» حالا آن مدینه که همه را بستند، یک سوراخ کوچیک برای خانه ابوبکر ماند که مسجد را نگاه کند. الآن همه درها باز، غیر از در خانه علی. چهار قفل بستند از چهار جهت! ابوبکر شده سه تا در. «باب ابابکر: باب صدیق اول، باب صدیق ثانی، باب صدیق ثالث.» سه تا در گنده مسجد. سوراخ. باب جبرئیل که متصل میشود به خانه حضرت زهرا. ده تا مأمور جلویش. این و پشت در بنشین، کتاب باز بکنی. ده تا دوربین بالا سر کتابخانه بستند (و) بعد آمدند یک تکه مرتفع کردند: اصحاب صفه. اصحاب صفه ته مسجد بودند، پشت در خانه حضرت زهرا گذاشتند! «کسی آنجا جمع نشه.» «کجا میره آدم این حرفها رو بزنه؟»
عایشه میگوید: «پدرم ابوبکر صدیق، وجه علی.» زیاد «دخترم از رسولالله شنیدم میفرمود:» فرهنگ امت است! آنقدر که پیغمبر جا انداخت: «النظر الی وجه علی عبادة.» که «نگاه به علی عبادت است.» فرهنگ عمومی بین مردم. آقا! فرهنگ عمومی بود. بچه میخواستند تشخیص دهند حلالزاده از کجا است، بچه را بغل میگرفتند، میآمدند توی صف جماعت، از بغل امیرالمومنین رد میکردند. «بچه علی رو که دید، اگه خندید، حلالزاده.»
بیست و پنج سال کنج خانه بنشیند. یک روز، دو روز نیست ها! بیست و پنج سال! حدیث سوم: ابوبکر صدیق گفت: «اگه میخواید احترام پیغمبر را نگه دارید، در اهل بیتش نگه دارید.» همان که حضرت زهرا در خطبه فدکیه فرمودند: «اما سمعت ان ابی یقول المرء یحفظ فی ولده.» حضرت زهرا (و) ابوبکر گفتند: «مگه تو نشنیدی پیغمبر من کان - پیغمبر کان یقول - همیشه چه میگفت؟» «احترام مرد در احترام فرزندان است.» «عن حقی:» یک حدیث بعدی. «علی احتیاج به شنیدن علی از زبان اینها نداریم.» عرض میکنم. یک نکته مهمی را ابوبکر میگفت: «هرکی دوست داره به أعظم مردم از جهت منزلت، از أکرم مردم از جهت ... از أفضل مردم از جهت ... (و) أعظمهم از جهت قناعت نسبت به رسولالله، بزرگی مقام نگاه کنه، نگاه کنه به علی.» زید شهید، فرزند امام سجاد میفرماید: «از پدرم علی بن حسین شنیدم، او از پدرش حسین ابن علی شنید که امام حسین علیه السلام فرمودند: به ابوبکر گفتند: «یا ابابکر، من خیر الناس بعد رسولالله؟» بهترین مردم بعد پیغمبر کیه؟ گفت: «ابوک!» «ابوالا. امام حسین پدر!»
حدیث بعد: ابوبکر و امیرالمومنین میخواستند بروند زیارت قبر پیغمبر. بعد از وفات رسولالله، شش روز وارد که میخواستند بشوند، ادب امیرالمومنین! «رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول منی، بمنزلتی من ربی.» «من جلوتر از کسی بیفتم که پیغمبر دربارهاش میگفت منزلت من رسول الله.» ابوبکر «یَا لِیَعْلَمُ إِنَّ مَحِلِّی مِنْهَا مَحَلَّ الْقُطْبِ» من... این حدیث در ابوبکر اسم امیرالمومنین را گذاشته بود «عقدت رسول الله»: «گره زننده پیغمبر.» گرهها را علی میزند. «گره پیغمبر با امت، به واسطه علی.» ابوبکر لبخند زد در صورت امیرالمومنین. گفتند که لبخند ... گفت: «از پیغمبر شنیدم میفرمود: کسی از صراط نمیتونه رد بشه مگر اینکه علی بهش جواز بده.» و این جمله آخری که همیشه این خلیفه محترم میفرمود: «أَقِیلُونِی، أَقِیلُونِی وَ لَسْتُ بِخَیْرٍ مِنْكُمْ وَ عَلِیٌّ فِیکُمْ.» «منو ولم کنید، رها کنید، بریم بابا من خوب نیستم، بهترینتون نیستم تا وقتی علی بین شماست.» «أَقِیلُونِی، أَقِیلُونِی!» مدیر دانشگاه شما فردا میآید همه دانشجوها را جمع میکند، میگوید: «دانشجویان عزیز مدیریت...» آدمی که بیست بار خودش، بلکه به دفعات متعدد هی بگوید: «من صلاحیت ندارم.» چه تواضعی دارد! چه آدم خوبی! او غصب خلافت کرد. میدانست جایگاه من به خلافت، جایگاه میله آسیاب به آسیاب. «نحن در رحی الاسلام.» این آسیاب اسلام به وسیله ما اهل بیت به چرخش افتاد. ولایت. امامت. محور.
آبشارها که میروم، گاهی بعضی جاها یاد این جمله میافتم: «من کسیام که سیل از من سرازیر است.» «در دامنم سیلی که اگه کسی درش قرار بگیره، تحمل نمیکنه، غرق میشه.» «در غلمافک، بلندی که هیچ پرندهای به نهایتش نمیرسه.» دامنه من اگه بیفته، غرق. «غرق حماما غرق شدن». اینجا یک دادی زد و مرد. جای تو نیست. کوه هرچی قلهاش بلندتر باشد، سیل شدیدتر است دیگر. ظرفیت دریافت معارف را تشبیه به کوه میکند قرآن. «علی جبل خاشا متصد.» «اگر قرآن را به کوه نازل کنیم، تکهتکه میشود.» ظرفیت پذیرش. توی همه این عالم، او که میشود از همه شباهت دارد، این خود کوه. تشبیهی عجیبی است در قرآن، جاهای مختلف. حضرت موسی وقتی درخواست کرد: «خدایا خودتو به من نشون بده.» از ندا آمد که: «به کوه نگاه کن.» کوه نماد ظرفیت است در عالم. و ارتباط دنیا با زمین با آسمون به واسطه کوه. آسمون وقتی میخواهد بهرهاش را به زمین بدهد، اول به کوه میدهد. کوه واسطه فیض است. کوه میگیرد، ذخیره میکند، آرام آرام آب میکند، سیل میشود، نهر میشود، میرود به دل زمین. هرچی قله بالاتر باشد، بیشتر دریافت میکند ولی آرام آرام میدهد، بنا به ظرفیت میدهد. امیرالمومنین همه حقایق را گرفته، حالا سیل دارد میدهد. کمکمش سیل است. اینجا کسی بیاید رفته آب بردتش. «پرندهای دسترسیش...»
خدا روزی کنه آقا، زیارت برویم اینها را ببینیم. طبیعت و درخت و چی و چی و یک زیارت برویم یک خرده نشان بدهم. باطل و معصوم کوهستان و جود دستی برای پروازی بکند یک قدمی بزند. چشمه عجیب. یکی از بزرگان مشهد یک سوالی ازشان کردم، درباره حکمت حَمام. حالا او را پیدا نکردم. کسی بخواهد اینها را جمع کند، بار بردارد، آنجا است علم. گفتند: «من نجف که بودم، محمود شیخ جعفر، آقای شوشتری یک خرده غذا دادند.» حالت آنچنانی را پیدا کرد و اینها که روز عاشورا، عاشورا را میدید و روضه میخواند و اینها. کما اینکه خودش قطرهای از دهان مبارک رسول الله را مکید، همه علوم. بعد اشاره میکرد به سینهاش (میگفت): امیرالمومنین «اسفلها طعام و اعلاها علم.» بزرگ شکم. بزرگی داشتند. «روحهی له...» «پایینش غذا است، بالاش همه هوای تصادفی.» شکم مبارک. «لا یلقا الی.» «بر سینه کسی دسترسی.» «این لباس را که به تن کرد دیدم هیچ چارهای نیست غیر از اینکه چشمپوشی کنم از اینجا.» اینجا یک عالم معنی. من بخوانم اینها را ترجمه کنم. بقیه جلسه بعد انشاءالله توضیحاتش باشد.
«عَنها کَشَفْتُ وَ پَهْلُوتُ هِیَ.» تهی کردن. «دیدم دیگه چارهای نیست. نشستم بررسی کردم ببینم چیکار کنم. دیدم دو راه دارم.» امیرالمومنین میفرمایند: «اینها که خلافت رو گرفتن، دیدم دو راه بیشتر ندارم.» «یا حملهور بشم و اینها با دست بریده.» بیا بنشینم. «صبر کنم به این شب تاریک.» چقدر بیان ابری. میگویند که تو شب، شب که نور ندارد، که فقط نور مهتاب است. کجاست وقتی یک ابری بیاد جلوی او را بگیرد؟ بهش میگویند: «تخلیه تاریک کند.» امیرالمومنین: «یا باید حمله ور بشم با دسته بریده، یا باید این تخلیه رو تحمل کنم.» همان یک خرده نور مهتاب هم نمیتابد. «تار، چه نوع تاریکی.» «یَحْرَمُ فِیهِ الْکَبِیرُ.» «بزرگسال توی تاریکی پیر میشه.» «وَ یَشِیبُ فِیهِ الثَّغِیرُ.» «بچه تو ششسالگیش (موهایش) سفید میشه.» مؤمن به سختی میافتد، خداوند ملاقات کنه. عاقلانهترین کار و زیرکانهترین کار «بر این تاریکیها صبر».
چه جور صبر؟ «فَصْبَرْتُ شُجَاعاً وَ تُرَابُ عَرَّابِی.» «صبر آدمی که تو چشمش خاشاک رفته، تو گلوش استخوان گیر کرده.» خیلی فرق میکند. آدم یک وقتی حقش را میگیرند، خوب راحت زندگیاش را میکند. حقش را هم خوردند. «حقت رو میخورند، نه چشمت رو میتونی بهش بندازی، چشمپوشی دائم، ثانیه به ثانیه داغ علی بود، غصب خلافت، بستن دست علی رو تو کوچه.» قابل مقایسه نیست. تعبیر حضرت آیتالله جوادی، حفظش میکند. فرمودند که: «مصیبت بزرگ آتش زدن در نبود.» «بستن در از این بدتر که در آتش هم که درو بستن.» درو یک روز آتش زدند، بیست و پنج سال بستند! بیست و پنج سال در بسته! این امت را از این بابا جدا، از این پدر جدا. این بچه رو گرفتن از اونم با چه حالی. «تو چشم خاشاک، تو گلو استخوان.» حال عجیبی است. نه نفس پایین میرود، چیزی بالا میآید، نه در میآید. یک حال عجیبی. آدم فقط تو خودش میپیچد. بیرون بیندازد، گیر کرده. امیرالمومنین حمایت هم میکردند از اینها. مجبور به حمایت. «تو جنگ و راهکار نظامی اسلام، قرآن محو میشه.» اینها قرآن را محو میکردند. «لباس خلافتم تکهپاره میشه.» دختر شوهر میدادند. «الله اکبر!» اهل سنت. «امیرالمومنین به امیرخلیفه دوم دختر داد، امکلثوم.» این چه مصیبتی است؟ را تحمل. پشتشان نماز بخواند. نماز جمعه میرفت، پای خود به اینها مینشست. نماز جماعت میرفت، پشت اینها اقتدا. «صبر اراتوراسی.» «نه هوا میدیدم، ارث و میراث به اینها.» همه را. همه. همه مصیبتها را از اولی که اسلام آورد، مصیبتهای سنگین. وقتی که هیچکس کنار رسولالله نبود فقط علی بود، حمایت میکرد وایستادند. بعد رسولالله همه این ماجراها، همه این تلخیها، یک مصیبت بود. واقعاً علی را از پا انداخت. واقعاً صبر علی را. «تو دل شب، تک و تنها فاتمهاش رو غسل (داد)، آماده کرد برای دفن کردن.» آمد تو قبر بگذارد. یا همان موقعی که دستان مبارک رسولالله را دید، این را گفت. یا قبلترش خطاب کرد به رسولالله: «یا رسولالله، یا رسولالله، این دختر دیگه صبر منو ربود.» علی که هیچجا کم نیاورد. این صبری که میگوید: «با استخوان در گلو صبر کردم، با خاشاک در چشم صبر کردم، با دست بریده صبر کردم.» آرام گرفتن فاطمه وجود چشمم پرپر کرد. اینها داغ علی. این مصیبت است.
«و اما حزنی فسرمد.» و اما یا رسولالله، «فاطمه با من کاری کرد، دیگه غمم تمومی نداره.» «دیگه شب علی روز نداره.» امیرالمومنین، وجود نازنین امیرالمومنین از این مصیبت. این روزها توی خانه، این بچهها را که میبیند امیرالمومنین، بچههای ماتمزده. بچههای سه، چهار ساله. دو تا بدن اشرف موجودات عالم را به واسطه سه ماه غسل اول بدن رسولالله بوده. هنوز سه ماه نشده، بدن فاطمه. مصیبت رسولالله بس بود برای کشتن علی! مگر کم مصیبتی است؟ بزرگترین داغ عالم است. هنوز سه، چهار روز نگذشته از مصیبت داغ رسولالله. حالا باید قد خمیده، فاطمه. صورت نیلی فاطمه. «هستیام بودی، رفتی! از دست تو چرا رفتی؟ من چرا هستم فاطمه؟» «این بچهها خیلی بهونه تو (زیاد میگیرند)، این بچهها بیکس و کار شدند.» «تو مدینه تنها پشت و پناهشون مادرشون بود، حالا بیمادر.» «فاطمه جان، رفتی، چند تا بچه رو به من سپردی.» «من خودم کمرم شکسته. زیر بار این بچهها رو آروم کنم.» «چه جوری این بچهها رو دلداری بدم؟» «همش خونه مادر میگیرد، همش یاد میکنند.» «تو دل شب دلشون برای جواد تنگ میشه.» «فاطمه، بچهها، قرآن، ای سجاده مادر.» نازش میکند. «فاطمه! من همه رو گیرم از جلو چشمشون محو کنم، گیرم آرومشون کنم، دلداریشون بدم.» «ولی با این در نیمسوخته چه کنم؟» «نگاهشون به در میافته.» آخه این روضه بود که فاطمه میخواند برای حسن و حسین. نقل (است که) نشستند فاطمه زهرا، به در اشاره... بعد از رسولالله، حسن و حسین را بغل میکرد. میفرمود: «یادش بخیر اون وقتی که باباتون رسولالله از این در وارد میشد.» «کجا رفت رسولالله؟» «چقدر بیکس شدی! تنها.» حالا این روزها به در نگاه میکند. «هم یاد رسولالله میکند، هم یادم. اومدن حرامزادهها، اون روزی که مادر پشت در میگفت.» مادر دو بخش دارد: «ما و ما هرچی میکشیم از این دره.» «اگه اون روز بین این در و دیوار (بودم)، آی مادر! مادر!» «ای کاش این میخ در را کنده بودم.» آی مادر! ولی برای امام حسن خاطره یک جا از کوچه تنگ بنیهاشم: «هر وقت تو کوچه میره، سیلی در گوشش میپیچه.» «هر جا زمینها رو میبینه.» امام سجاد آب میدید یاد من میگفتند. امام حسن چادر میدید یاد مادر. آی چادر خاکی! یا زهرا! یا زهرا! یا زهرا! «یَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.» «عَلِیْهِمُ اللَّهُمَّ وَ نَدْعُو بِاسْمِکَ الْعَظِیمِ الْأَعْظَمِ الْأَعَز الْأَجَلِ الْأَکْرَمَ بِعَظْمَتِکَ یَا اللَّهُ، یَا رَحْمَانُ، یَا رَبُّ.» «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ، إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.» «الهی بِحَقِّ الْحَمِیدِ وَ مُحَمَّدٍ، یَا عَلِیُّ، یَا فَاطِمَةُ، یَا مُحْسِنُ، بِحَقِّ الْحَسَنِ، یَا قَدِیمَ الإِسْلامِ، بِحَقِّ الْحُسَیْنِ.» غروب آفتاب استجابت دعاست. خدایا به نالههای امیرالمومنین، به زخمهای تن فاطمه زهرا، به غصههای بچههای فاطمه، «دیگر فرج آقا امام زمان را برسان.» قلب نازنینش از ما راضی و خشنود. عمر ما را در نوکری حضرتش قرار بده. مثل ما را نوکر حضرتش قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها را سر سفره با برکت بیبی فاطمه زهرا مهمان بفرما. شب اول قبر مادر ما فاطمه زهرا به یادمان برسان. الهی عاقبت ما و خانواده و جوانانمان را به خیر بفرما. حوائج حاجتمندان امیرالمومنین هرجای عالم که هستند را حاجتروا بفرما. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست بفرما. در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیب بفرما. رهبر معظم انقلاب، مراجع عظام، علمای اعلام، مسئولین را منصور بدار. «هرآنچه گفتیم و نگفتیم، هرآنچه گفتیم و نشنیدیم، برای ما رقم بزن.» «و صلیالله علی نبی و آله الطاهرین.»
در حال بارگذاری نظرات...