معرفی
میراث حکومت خلفا برای امیرالمؤمنین (علیهالسلام)؛ امتی مبتلا به نفاق و تلوّن و اعتراض. [1:05]
نفاق پیچیده خلیفه دوم؛ قرآن خوانی در خلوت برای اجنه! [3:25]
شباهت پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) به حضرت موسی (علیهالسلام)؛ امت پیامبر به بنی اسرائیل و امیرالمؤمنین(علیهالسلام) به حضرت هارون. [4:00]
اول کسانی که روبروی ولایت ایستادند؛ در آسمان، ابلیس بود و در زمین، قابیل! [10:00]
بیزاری خداوند از بدعت گذار [11:05]
سه عامل برای برپایی عَلَم ولایت؛[15:51]
1. بصیرت
2. صبر
3. شناخت مواضع حق.
دنیا، نهایت شعاعِ دید انسان بی بصیرت [18:50]
صبر؛ سپر و رأس ایمان است. [20:25]
دام خطرناک ابلیس برای صابرین، حتی برای حضرت زینب(سلاماللهعلیها). [30:19]
صبر و صلاة، دو بال نجات در طوفانهای آخرالزمان. [31:15]
آخرالزمان، بستر امتحان خداوند با ترس، جوع و نقص در اموال و جانها. [34:30]
تطابق رفتار فرزندان امیرالمؤمنین(علیهالسلام) با نهج البلاغه. [38:40]
روضه حضرت زینب(سلاماللهعلیها) [41:00]
نفاق پیچیده خلیفه دوم؛ قرآن خوانی در خلوت برای اجنه! [3:25]
شباهت پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) به حضرت موسی (علیهالسلام)؛ امت پیامبر به بنی اسرائیل و امیرالمؤمنین(علیهالسلام) به حضرت هارون. [4:00]
اول کسانی که روبروی ولایت ایستادند؛ در آسمان، ابلیس بود و در زمین، قابیل! [10:00]
بیزاری خداوند از بدعت گذار [11:05]
سه عامل برای برپایی عَلَم ولایت؛[15:51]
1. بصیرت
2. صبر
3. شناخت مواضع حق.
دنیا، نهایت شعاعِ دید انسان بی بصیرت [18:50]
صبر؛ سپر و رأس ایمان است. [20:25]
دام خطرناک ابلیس برای صابرین، حتی برای حضرت زینب(سلاماللهعلیها). [30:19]
صبر و صلاة، دو بال نجات در طوفانهای آخرالزمان. [31:15]
آخرالزمان، بستر امتحان خداوند با ترس، جوع و نقص در اموال و جانها. [34:30]
تطابق رفتار فرزندان امیرالمؤمنین(علیهالسلام) با نهج البلاغه. [38:40]
روضه حضرت زینب(سلاماللهعلیها) [41:00]
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. اَلحمدُللهِ رَبِّ العالمین. وَ صَلّیَ اللهُ عَلی سَیِّدِنا و نَبِیِّنا اَبوالقاسِمِ المُصطَفی مُحَمَّدٍ و آلِهِ الطّاهِرین. وَ لَعنَةُ اللهِ عَلَی القَومِ الظّالِمینَ مِنَ الانَ اِلی قِیامِ یَومِ الدّین. «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عقدة من لسانی یَفْقَهُوا قَوْلِي.»
به خطبه مبارکه شقشقیه رسیدیم به این بخش: «فَخَبَطُوا وَ شَمُّوا وَ تَلَوَّنُوا وَ اعْتَرَضُوا فَصَبَرتُ عَلی طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ.»
دوره چهارم، دوره خلیفه دوم است. امیرالمؤمنین اینجور بیان میفرمایند: دورهای بود که مردم مبتلا شدند به اشتباه، زمین خوردن، به «شَمّ» - از حالی به حال دیگر منتقل شدن، - به «تَلَوُّن» - رنگارنگ شدن - و «إعتراض» که بالاخره مطیع نباشند!
امیرالمؤمنین میفرماید: «من یک همچین مردمی را به من تحویل دادند!» وقتی خواستم حکومت بکنم، مردمی که در دوره اول و دوم تربیت شده بودند؛ یک همچین تربیتی... آدمهایی که عادت کردهاند به اینکه با زورسختی و جدیت حقشان را بگیرند، آدمهایی که عادت کردهاند به خوی دیکتاتورمأبانه، آدمهایی که عادت کردهاند به اینکه حرف گوش ندهند، آدمهایی که عادت کردهاند به اینکه زود موضع عوض کنند. اینها را در اختیار منِ علی گذاشتند. حالا اینها به من رسیدهاند. جماعتی ظاهراً علاقهمند، ولی حرفپذیریای نیست، اطاعتی نیست. «وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ.» تمام این مدت طولانی را، مدت بیست و پنج سال را، همه را "صبر" و همه این محنتها را، محنتهای شدید را، "پذیرش" تحمل کردم.
امیرالمؤمنین در این خطبه، خصوصاً در این فرازهای اول، از ابتدا که شروع کردیم تا اینجا، چندین بار بحث صبر را پیش میکشد، بحث صبر را مطرح میکند و اینکه آن چیزی که من اتخاذ کردم در برابر دشمن در این موقعیت، این فتنههایی که در دوره امیرالمؤمنین اتفاق افتاد، کم نبود. خصوصاً در دوره خلیفه دوم این سالوسبازیها و جانماز آب کشیدنها خیلی شدید بوده، حتی وقتی آمدند و مطرح کردند که: «آقا، این خلیفه دوم در خلوتش هم قرآن میخواند. حالا شما میگویید که این منافق است و...»
ظاهراً این بعد از دوره خلیفه دوم بوده. یکی از حضرات نقل میکند و میگوید: «این خلیفه دوم در خلوت هم قرآن میخواند. اگر منافق بود، اگر واقعاً ایمان نیاورده بود،...» حضرت فرمودند: «در خلوت برای اجنّه قرآن میخواند.» یک همچین نفاق پیچیده و پیشرفتهای. چیز معمولی و ابتدایی و سادهای نبوده. و آن هم رفتار آن امت ساده و بسیط که عموماً بیخرد و فریبخورده بازیهای نمایشی و این ظاهر فریبنده بودند. و بالاخره این امت تشبیه شد به امت بنیاسرائیل. این امت ما از بین همه امتها، امت پیامبر، به آن امتی که شباهتش از همه بیشتر است، امت بنیاسرائیل است. خود پیامبر اکرم بیشترین شباهت را بین انبیا به حضرت موسی دارد. خود امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) بین همه انبیا بیشترین شباهت را به حضرت هارون دارد. اینها نکاتی است که متأسفانه خیلی به آن توجه نشده است. خود هارون ظرافتهایی در سیرهاش بود، در تاریخش بود، اما اینها دقیقاً در سیره امیرالمؤمنین، در تاریخ امیرالمؤمنین، خیلی توجه نمیشود، دیده نمیشود، گفته نمیشود.
همه ابواب بسته شد، غیر از درِ خانه امیرالمؤمنین. این فضیلتی است که برای هارون بوده که وقتی مستقر شدند، امت حضرت موسی همه درها بسته شد... و منتظر بودند که نسل وصایت از امیرالمؤمنین بخواهد انتقال پیدا بکند و ادامه داشته باشد. این دقیقاً همان چیزی است که برای هارون بود، یعنی اوصیا از نسل موسی نبودند، از نسل هارون بودند. اینها شباهتهای زیادی هستند و فراوان است. مخصوصاً روایات بحار الانوار ۳۲ را اگر ملاحظه بفرمایید، خیلی از این دست روایات درباره شباهتهای امیرالمؤمنین با هارون آمده است.
این امت هم شباهت خیلی عجیبی به بنیاسرائیل دارد. یکی از شباهتهایشان همین فریب ظاهر خوردن است. فریب خوردن، زود جا زدن. «رِضًی» در سوره مبارکه مائده. این سوره مائده آخرین سوره کاملی هم هست که بر پیامبر نازل شده، و معروف است بین اصحاب این بوده. در بحثهای فقهی هم حتماً ملاحظه فرمودید. در بحث شک که مثلاً این نسخ شده حکمی یا نه، میگویند: اگر حکمش مال سوره مبارکه مائده باشد، دیگر نسخ نشده. مثلاً بحث وضو. یک همچین بحثی دارند پیرامونش. بحث تیمم این را دارد که آیا مال مدت مخصوصی بوده یا نه؟ میگویند: اگر سوره مائده بوده، چون دیگر این سوره به لحاظ زمانش با رحلت رسولالله کم بوده، دیگر فرصت به نسخ نمیرسیده. انگار دیگر آخرین وصیتنامه الهی - سیاسی پیامبر در سوره مائده خلاصه شده است. یعنی «قانون جامعی است که بعد از من به این سوره رجوع کنید.» «حرف آخرم دیگر این است.» «این امت را دارم میزنم و میروم.» «این متن قانون و این حرف نهایی من است.» کدام سوره؟ مائده.
خیلی حرف دارد. یک بخشش همین بخش ماجرای ارض مقدس است. خیلی ماجرای عجیب و دردناکی است. این امت موسی با همه چاله و چولهها، با همه گیر و دارها، با همه زخمها، با همه مشکلات: با مشکلات اقتصادی، با مشکلات سیاسی، با مشکلات نظامی... موسی این را کشیده و آورده. به این ارض مقدسه رسانده، به آن ارض معهود رسانده، به آن زمینی که عهد نهایی بود برای حکومت نهایی اینها. اینها باید فقط تا دم در بیایند، دروازه این شهر، بیایند دم در که بیایند، که پیروزند و کار تمام است.
امت موسی گفتند: «دیگر خسته شدیم. دیگر آقا این همه راه...» این همه زحمت. «یَتِیَهُونَ فِی الْأَرْضِ أَرْبَعِينَ سَنَةً.» چهل سال مبتلا به تِیه و سرگردانی میشوند. در همین داستان تِیه هم حضرت موسی از دنیا میروند. صبح حرکت میکردند به سمت روستا. از دور میدیدند: روستای سرسبز، ابری بالایش است و کوهی دارد، و دشتی و چمنی و پرندهها. حرکت میکردند، غروب میرسیدند، میدیدند سراب بوده، هیچ واقعیتی نداشته. آنطرف بیابان. روستایی میدیدند، شهر سرسبزی. حرکت. خبری نیست. چهل سال سرِ تِیه. در این فاصله حضرت موسی از دنیا رفت. خلاصه ماجرا با حضرت هارون که ادامه داشت. این سوره مائده از این جهت خیلی سوره عجیبی است. این حکم ولایت، ماجرای ولایت، سوره مبارکه مائده، آن آخر ماجرا هم باز ربط به همین بخش درخواست مائدهای از که از آسمان کردند دارد. مائده ربطی به ولایت داشته.
این سوره اسراری دارد. در این سوره از آن اولی که شروع میکند تا انتها، داستانهایی که مطرح میشود، ماجرای هابیل و قابیل، قتل قابیل به خاطر ولایت بوده. وقتی عملش قبول شد، ولایت بر هابیل پیدا کرد... هابیل وقتی عملش قبول شد، آن قربانی که کرد، به خاطر ولایتی که پیدا کرد بود. آن قابیل حسودی کرد و کشت. صرف قبولی عمل که حسادت ندارد، خصوصاً وقتی آن آدم دنیازده باشد که ولایت پیدا کرد. بین این دو نفر ولایت آمد. به هابیل چون ولایت را نپذیرفت، کشت. ماجرای حسادت. «لَا تَكُونُوا كُذّابُونَ مُتَکبِّرِونَ عَلَی اِبنِ اُمِّ» تعبیری که امیرالمؤمنین در نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲، دارد که بحث ولایت را از ابتدا تا انتها که شروع میکنند، اول میفرمایند: «اول کسی که روبروی ولایت ایستاد ابلیس بود.» ولایت آدم. کره زمین. اول کسی که ولایتناپذیری کرد به خاطر تکبر و حسادتِ فضلی که خدا بر برادرش داده بود و نپذیرفت، قابیل ولایت هابیل را نپذیرفت.
در هر صورت، حالا این راهکار کسی که... که این امت، این امتی که مثل امت موسی، مثل بنیاسرائیل، امتی که زود فریب میخورد با ظواهر. فریب خوردن مال همه امت اسلام است. با دو تا چیز ظاهری. تا کرامتی میبینیم، خلاصه خرق عادتی میبینیم و چیز خاصی میبینیم و محو میشویم و مرید میشویم و نوکر میشویم. اما زندگیمان را به بطن ماجرا، واقع ماجرا، پشت پرده، چه خبر است؟ همین ظاهر نورانیت را ببینیم و حالی ببینیم. اصلاً بعضی وقتها کسی وقتی اهل بدعت است، خدا باهاش این کار را میکند که بس که این آدم آدم بدی است، خدا اشک در عبادت مُبتدعش بهش میدهد که نفهمد این عبادت مُبتدع است: آدم یک عبادتی برای خودش ایجاد کرده، بدعتگذاری کرده. یا خدا از بدعتگذار بدش میآید و گاهی اینجور مشغولش میکند، یا اینکه بفهمد که کارش اشتباه است. حال مخصوص بهش میدهد در همین عبادتش: مثل نماز تراویح سُنیها، شبهای ماه رمضان. گریه و زاری. نمازی که سر تا تهش همش بدعت است. به جماعت آنقدر میخوانند نماز مستحبی را. بدعتی خواندن به جماعت با گریه و زاری و اشک و حال و ناله و باز هم فکر کنند: «غلط است.» ببین، روزی پنج نوبت میآیند اینجا نماز میخوانند. همه نمازها... اول خود ابلیس دارد اینها را میکشد که عبادت بدعتی انجام بدهند. قرآن خواندنشان. از مکه برمیگردند. چه مداحی میشوند، مداح سُنیها میشوند! «ستایش میکنند.» اما «بابا، بیا ببینیم اینور چه خبر است.» یک وقت در حرم حضرت معصومه، چند سال پیش یکی از ظاهراً سنیها آمده بود. خسته است، میخواهد استراحت بکند. حالا چشم رو هم رفته. «بیدارش کنم؟ اشکال ندارد؟» «گوگولی مگولیها!» منظور خادمه بود. زد و این برگشت و گفت: «مگر ندیدی سُنیها در مسجد پیامبر، در مسجدالحرام میخوابند و هیچکس کاری باهاشان ندارد؟» «مثل آنها باش، یاد بگیر.» «درست است یهودیها و مسیحیها بحث مسلک دارند. مسلکی عین حماقت محض، عین حماقت است. آخر برم بهشت، جهنم؟ جهنم، بهشت؟ من رفتم جهنم!» این یک بحث است: بهشت یا جهنم. اصل تسنن، آخر، خیلی کوری است. آدم نفهمد این را، تشخیص ندهد. تواضع نیست اینها. این اصل مسیحیت، اصل یهودیت، اینها اصلش باطل است. حالا یک مسیحی یا یهودی که نمیدانیم عبادتی برای او و حالی و نظمی و ادبی، فرهنگی، بافرهنگ است. «تَعْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ.» شما بهترین امت عالم هستید.
در هر صورت، حالا امیرالمؤمنین در این حکومت با این مردم ناسپاس، با این ولایتناپذیری، چه باید داشته باشد که کار را پیش ببرد؟ حق را پیش ببرد؟ صبر. «صبر امیرالمؤمنین.» خطبه ۱۷۳ نهج البلاغه. خیلی این فرمایششان زیبا و عجیب است. البته معروف است و نصفه هم معروف است: «وَلَا یَحمِلُ هَذَا العِلْمَ إِلَّا أَهْلُ البَصْرِ وَ الصَّبْرِ.» تا اینجا شنیدهایم. «وَ العِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ.» این علم ولایت را کسی نمیتواند حمل کند. چه آنی که ولی و جلودار است، چه آنی که ولایتپذیرفته است و عقب دارد میآید. این علم را اگر میخواهند دست بگیرند، پشت این علم اگر میخواهند بروند، علم اگر میخواهد رو پا باشد، سه تا چیز میخواهد: یکی اهل بصیرت باشد، یکی اهل صبر باشد، «انشقاق قلوب» دارند ظاهراً که بشرالصبر هست. بس که به هم نزدیک است. یک مغازه حق را بشناسد. اول چشم ببیند. واقعاً کور محبتها. خاصیتش این است: «إِذَا كُرِهَ الْقَلْبُ أَعْمَى.» از آن طرف هم داریم: «حُبُّ شَيْءٍ أَعْمَى وَ أَصْمَى.» محبت کور میکند. آدم به یکی که علاقه دارد، از یکی هم که بدش میآید نسبت به بدیهایش هر چه بگوید، باور نمیکند. هزار تا دلیل بیاورند، میگوید: «نه آقا، من اصلاً در این آدم خیری نمیبینم. اصلاً این آخرش هیچی.» ایام انتخابات دیدید که چه اوج میگیرد محبتها، کراهتها. چه تقابلهایی با هم پیدا میکند. لذت میبرد وقتی مؤمنین به جان هم افتادند. مرخصی میرود ایام انتخابات. خیلی کاری ندارند. شعر امیرالمؤمنین کلاً یک جاست. در کره زمین، یک نقطه است روی کره زمین که ولایت امیرالمؤمنین دارد. از مأذنههایش صدای «اشهد ان علی ولی الله» بلند میشود. دل که میرود به یکی دیگر، کور است. دلم که نمیرود به یکی، باز هم کور میشود. از این بدی نمیبیند، از آن خوبی نمیبیند. یعنی خوبی؟
اهل بصیرت کسی است که با همه بدیهای طرف باز خوبیهایش را لحاظ میکند، حواسش هست. میدانی؟ اینها را هم دارد. با همه خوبیهای طرف، باز اهل بصیرت نیستیم، چشم نداریم، نمیبینیم. نمیاندازیم. میبیند. طرف خوشش میآید. دلداده میشود. میرود. تازه بدش میآید سرِ یک ماجرا. یک حرفی شنیده. چیزی گفته. چیزی رد و بدل شده. آدمِ منفوری نیست، ولی «اولُ بصرٍ» میخواهد. چشمی که حقیقت را ببیند، تشخیص بدهد. درست را سر جایش ببیند، غلط را سر جایش ببیند. «وَ أَنَّمَا الدُّنْيَا مُنْتَهَى بَصَرِ الْأَعْمَى.» آدمی که کور است، نهایت شعاع دیدش تا دنیاست. جایی که میبیند دنیاست. این آدم کور. در هر ماجرایی نهایت برد چشمش همان حد دنیوی است. از هر آدمی حد دنیوی طرف را میفهمد. از هر کار خوبی حتی دنیویاش را میفهمد. هر ماجرایی را در حد دنیا تحلیل میکند. پشت پرده، برای تشخیص دادن بصیرت میخواهد. گاهی هزار تا موضوع ولی واقعاً در آن حق و باطل هست. بصیرت میخواهد تشخیص دادنش. ممکن است مشغول نماز شب باشد. باید بزنی، بکشیش. یک وقت مشغول زنا باشی، باید به احترامش از جای خودت بلند شوی. یک وقت مست است. باید دستش را ببوسی. اینها بصیرت میخواهد. اینها تشخیص میخواهد. حرفی که طرف زد، پشتش چه داشت؟ این را عرضه میکردند. کسی فقط در همین حد دنیا اگر ببیند، کور است. کسانی که نیتها را نتوانند تشخیص بدهند، بصیرت ندارند. تازه اهل بصیرت که شد، تمام نمیشود. همین که توانستی دشمن را تشخیص بدهی، پشت خاکریز که تمام نمیشود. حالا صبر میخواهد. سپر میخواهد. این حتی مهمتر از تفنگ است. سپر. آدم تفنگ هم اگر نداشته باشد، سپر خالی داشته باشد، میماند، باز. اصل ماجرا سپر است. سپر چیست؟ «زود از کوره در نرفتن.» «زود داد نزدن.» «زود تشخیص ندادن.» «عجله نکردن.» «رجم نکردن.» «رم نکردن.» یک بار وقتی طلبه بودیم، میرفتیم رامسر. کاروان بودیم. مزخرفات عجیب و غریبی در مورد تناسخ و... صحبت کردند. خیلی عادی: «کافر! ملحد! تحقیق میخواهی بفهمی، دیگر نمیخواهی که شبهه بیندازی؟» «تشرای الکی، گیرای الکی، نق زدنهای الکی.» هزار تا معصیت گندهتر را نبیند آدم، یک معصیت جزئی ببیند و داد بزند. یک چیز معمولی و عادی را ببیند و داد بزند. هزار تا چیز بدتر. عین خیالش نباشد.
«اِلّا اَهلُ البَصْرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ.» تضاد مواضع حق را هم بشناسد. بفهمد. این خود اینکه آدم حرف خوب میزند، کافی نیست. «حرف حرفش خوب است، ولی خوب نمیزند.» سرِ وقت نمیگوید. آن میزانی که باید بگوید، نمیگوید. یک کلمه بس است برای طرف. یک ساعت نشسته و حرف میزند. اما دیگر اثر ندارد. یک ساعت وقت میگذارد، ولی یک کلمه که خوب بیان شده باشد، کافی است. «من گفتم دیگر، حرفم را زدم، تمام نمیشود.» تشخیص بده ماجرا را. باید تشخیص بدهد الان در چه صحنهای است. الان چقدر لازم است. حد گناه طرف چیست؟ خود این صبر است که ظرفیتهای درونی آدم را باز میکند، بصیرت میآورد، به عالم ملکوت خبرهایی میرسد، اتفاقاتی میافتد.
چند جای قرآن این تعبیر را داریم. میفرماید: «ان فی ذلک لآیات لکل صبار شکور.» آیه است برای کسی که اهل صبر باشد؛ دست عنایات خدا را فهمیدن، خدا را در پشت ماجراها دیدن، عنایات خدا را فهمیدن. ظرفیت درونی آدم باید زیاد باشد، «صَبّار» باشد. بعد ماه رجب و فرقش با غیر ماه رجب. تشخیص ماه شعبان از غیر ماه شعبان. تشخیص این است. سید بن طاووس شب اول ماه رمضان که میشد، مردم میرفتند و میپرسیدند: «آقا، ماه رمضان شده؟» ایشان میگفت: «میبینم، ملائکه ماه شعبان رفتند، ملائکه ماه رمضان آمدند.» دنبال این هستیم که هواپیما بفرست بالا و دوربینها را صاف کن پایین. «از کجا فهمیدی؟» شک. آدم اهل صبر بشود، یک خرده عوض از این طبیعت میآید بیرون، شامه غیبش باز میشود، چشم غیبش. یک چیزهای دیگر غیر از اینها میفهمی.
رأس ایمان، آدم که ایمان معمولی دارد، حالات آنچنانی و ایمان ابتدایی دارد. «رأس ایمان.» ایمان معمولی داشته باشد، خوابش عوض میشود، حالاتش عوض میشود، نگاهش عوض میشود، کلامش عوض میشود، نفسش عوض میشود. ایمان معمولی، ایمان جزئی، مال ده درصدی. کسی اهل صبر باشد، دیگر جزِ ایمان صددرصدی است. «رأس ایمان.» سرِ ایمان در آدم شکل بگیرد. این را من این چند آیه را هم بخوانم. در سوره مبارکه بقره، این هم از آن آیات خیلی معروف و غریب است. اصلاً بدبختی ما این است: هر چه از معارف دین معروف میشود، عمقش را از دست میدهد. هر چه معروف میشود، به میزانی که معروف میشود، عمقش را از دست میدهد، دیگر کمتر بهش فکر میکنیم. سوره مبارکه بقره، آیه ۱۵۳: «وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَاةِ.» کمک بگیر از صبر و نماز. گویی کسی میپرسد: «آقا، کمک که فقط از خدا میگیرند.» «ایاک نعبد و ایاک نستعین.» این واسه کسانی است که منکر توسل و اینهایند. این ایاک نستعین و کمک گرفتن از صبر جمع میشود، تضاد دارد. اگر تضاد دارد که هر دو باید ساقط پیدا کند. تعارض اگر باشد. اگر تضاد قابل رفع است، پس نماز را برای استعانت بگیرید. از صبر و از «بصبر و الصلاه» آدم کمک بگیرد. این خیلی حرف است. خود صبر کمک میخواهد. این آیه اصلش درباره ولایت است. این آیه اصلش درباره در مسیر حق ماندن و در مسیر امیرالمؤمنین ماندن است. محبت امیرالمؤمنین داشتن. «هست.» «تمام شد.» «شوخی نیست.» «الحمدلله اهل محبتیم.» «و ان شاءالله این همه روایت در مورد جهنمی نمیشوند، اینها بهشتین، اینها چیاند، اینها چیاند...» لحظه آخر شیطان چه برنامهها برایش دارد.
یکی از معصومین فرمودند: «عرض کردم که آقا، شیطان میگوید من یک چیزی بلدم. روز قیامت چند تا اسم بلدم، اینها را که بگویم خدا همه گناهانم را میبخشد.» حضرت فرمودند: «درست است، ملعون یادش میرود آن موقع این اسامی را.» و آنقدر تحویل حضرت آمد که سکرات موت شدید است. در سکرات موت همه این اسامی را فراموش میکند. برخی روایات بحار دارد که طرف چند هزار سال در جهنم میسوزد، تازه یادش میآید، این را میگوید. میگوید: «من راستی یادم آمد. پیامبر من کسی بود که قرآن بهش نازل شد.» هنوز باید اسم پیامبر یادش... یک لحظه، یک لحظه قبولش کرده بودم. این است دیگر. عذاب که الکی نیستش که. خالی خالی میسوزد، دارد پاک میکند دیگر. ازداد و ابیا را میسوزاند. بعد چند هزار سال تازه آنقدر سوزش و سوزاندنش به اینجا رسیده، تازه آنقدر رفته و حجاب را کنار زده که همینقدر فهمیده که کسی بوده که بهش قرآن نازل شده. «حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله).» اصل محبت که کفایت نمیکند که آدم نگهش داری. مگر آن «جاء بالحسنه» داشته باشد. عمل نگه داشتن ساده است. انجام دادن خیلی سادهتر است تا نگه داشتنش. بزرگترین نگهدار گناه ماه رمضانش تا سال بعد، به اندازه یک نخی نگه دارد، بس استش. در آخر عرایضم عرض خواهم کرد ان شاءالله.
شیطان برای اهل بیت زینب کبری (سلام الله علیها) دام دارد که ثواب این همه صبر در کربلا را از زینب بگیرد. زینب این همه جمع کرد. از صحرای کربلا... کسی بردنش مهم است؟ امثال زینب کم بودند توی همچین حوادثی گیر کنند و صبر کنند، ولی من با بردن همه آدمکش تاریخ اسلامی کم داریم. چه ایثارها، چه جانفشانیهایی. و بعد آخر کار کجاها بمونه. «استعینوا بالصبر و الصلات.» صبر و خانه صبر و صلات کمک بگیر برای ماندن، چسبیدن به این، برای اینکه دستت از دامن علی رها نشود با هر طوفان. در فتنههای آخرالزمان، طوفانهای عجیب و غریب رنگارنگ. صبر، آن حال درون آدم جوانه گرفته باشد، در درون آدم شکل گرفته باشد، بتواند تحمل و بدی را بپذیرد. میگویند: «یک داد میزنند، یک کاری میخواهند.» «چه خبره؟ مگر چه خبر است؟ چی شده؟» «روی پیشانیام چیزی نوشته؟»
امام حسین (علیه السلام) فرمودند: «از اینها خسته نشو. اینها لطف خداست. آدرس تو را دارد به این گدا میدهد.» «ناراحتم.» «اذیت میشویم.» «سختمان میآید.» بنیاسرائیل دیگر. «من و صلی علیهم.» گویی میگویند: «نازنین، خسته شدیم بابا.» «بابا، غذاتان از آسمان دارد میآید، باز هم میگویید خسته شدیم؟» از اینکه بس که ما در محضر این امام معصوم رفتیم، خسته میشود. بعضیها خسته میشوند زیاد در حرم اهل بیت میمانند. بامزه است. سهام معنوی. خسته. تا آخر تمام و کمال صبر و صلات میخواهد. خود صلاتش، نمازش، نماز باشد ها! خداحافظی کند. بفهمیم چه میگویی، به کجا میرسی. نماز... یک رشتهای اگر در این نماز ما بیاید، بس است برای اینکه بچسبانیم. اهل... یک رشته چراغ روشن بشود. با این لامپ که من بگیرم، فقط یک خرده نمازم را آغاز میکنم و آخر کار اگر هفت قلم جنایت انجام بدهد، کثافتکاری مسجد شما یک رشته باریک را نگه دارد، نماز آنچنانی هم خوانده. خوارج آخر رفتند جهنم. نمازی که رشته محبتی در پاشه و رشته توجه باریکی درش دارد. «ان الله مع الصابرین.» خدا با صابرین است. صابر کجا گیر میآید؟ دنبال لحظات صبرت کجاست؟ هر خدا جلوه کرد. بقیه آیه را داشته باش.
بحث این است که «شهاةٌ من الخوف.» امتحان میگیرم از همتان. حتماً حتماً امتحان میگیرم با ترس. اول از همه که فرمودند که این آیات درباره حوادث منجر به ظهور امام زمان هستند. امتحانات نهایی. اول از همه ناامنی کل عالم را میگیرد. «جوع.» گرسنگی. «نقص من الاموال.» هی مال تو سرش میخورد. هی تو سرش میخورد. مثلاً هفتهای هزار تومان است. دو هفته بعد ارزش اموال هی درجهاش میآید پایین. اعتبارش کمتر میشود. «الانفس.» خود جان کمارزش میشود. نقص بهش وارد میشود. «الثمرات.» محصولات و کار آدم. آنهایی که ختم کارشان در همه این فتنهها، دستشان از چنگ ولایت جدا نمیشود، ثابت و بر آن ولایت ثابت قدمند. نوید بر آنها که اهل صبرند. حالا صابرین کیاند؟ چه دارند در درونشان که صابر شدند؟ این همه سردر اطلاعیهها و اعلامیهها. «الذین اذا اصابتهم مصیبه» این صابرین کسانی هستند که هر مصیبتی که برایشان پیش میآید، این را میگویند: «قالوا انا لله و انا الیه راجعون.» هر مصیبتی. مصیبت فقط معنی اینکه یک عزیز بمیرد نیست ها. رفته در خیابان. «انا لله و انا الیه»... من مال بچه اش را ازش گرفتن. رضای تخیلی فرق میکند ها. که معاویه بر مردم حاکم کرده بود، این خواسته خداست که من برای شما حاکم باشم. اینها کدام از روال خودش هم طی میکند؟ حقش را هم از ظالم میگیرد. مظلوم. این باید باشد که صبر بیاید. صبر وقتی که نمیتوانیم پا بگذاریم برای اینکه گندهایم پیش خودمان. طرف الاغش را در روستایی جا گذاشت و سر راه به یک رودخانهای رسید. هر چه زور زدیم، افسار الاغ را کشید. یک پیری در رودخانه نشسته بود. گفت: «برو آب گلآلود است.» الاغ به این آب که رسید، نگاه کرد و عکس خودش را در آب دید. خوشش آمد. میخواست از آب رد شود. سختش بود پا بگذارد روی خودش. وقتی خودمان را از خودمان بدانیم. چهجوری باید بگذاریم؟ «انا لله» میخواهد. کس دیگر هستیم. مال کس دیگری هستیم. مملوک کس دیگری هستیم. اختیارمان دست کس دیگری است. راحت کوتاه میآییم. راحت عقبنشینی. همان جایی است که صبر میکند. خدا صلوات میفرستد، خدا رحمت میفرستد. مسابقات صبر.
خدا ان شاءالله از این صبر نصیب ما بکند. حالا این نهج البلاغه امیرالمؤمنین که «آقا، من همه اسلام را در این ۲۵ سال خلافت خلفا با صبر نگه داشتم.» «با خون دل خوردن.» اگر آن صبر نبود، خون جگر خورده بودم. «من میخواستم یک کلمه حرف بزنم.» «هیچی از این قرآن و کتاب و سنت و دین و وحی، هیچی دست شما نمیرسید.» «یک کلمه گری یعنی گریه.» حرف در میدان میآمد. همه را با خون جگر خوردن نگه داشتی و دست ما رساندی. حالا این بچههای امیرالمؤمنین، تربیت شده امیرالمؤمنین. من خیلی دوست دارم این بحث یک وقتی بشود انجام بدهیم: رفتار فرزندان امیرالمؤمنین بر اساس نهج البلاغه، سیره امام حسین در کربلا بر اساس نهج البلاغه. اینها تربیت شده نهج البلاغهاند دیگر، یعنی رفتار امام حسین در کربلا متناسب با کدام فرازهای نهج البلاغه است؟ رفتار امام حسن متناسب با کدام فرازهای نهج البلاغه است؟ اینها همه دستور از پدر گرفتند دیگر، تربیت شده پدرند. رفتار زینب متناسب با کدام فرازهای نهج البلاغه؟ نوع عصاره نهج البلاغه چه صبر و چه صلات است.
شب آخر، شب عاشورا. مرحوم مجلسی جلد ۴۵ بحار الانوار را با این روایت شروع میکند که شب عاشورا وقتی شد، امام حسین (علیه السلام) در خیمه خودشان بودند. دو سه بار این شعر را خواندند: «یا دهرُ اُفّ لک من خلیلٍ.» چند متر جلوتر. چند بار خواندن. امام سجاد (علیه السلام) میفرماید که من هی سرِ عمهام را گرم میکردم. این اشعار به گوش عمه ولی میرسید. آخر به این شعر را که شنید، فهمید این خداحافظی حسینی است. حسین اینجا دارد حرف میزند. معلوم است که شب خیلی نمانده است. از این اشعار، از این حرفها بوی جدایی میآید. برخاست و عرضه داشت: «برادر، چی؟ این حرفهایی که میزنی چیست؟» «عمه زینب، کار دیگری ندارم. فقط قسمت میدهم به خدا، بعد از من به خودت لطمهای وارد نکن، خدشهای نزن، گریبانی چاک نده، فریادی نزن.» «حلِمک الشیء.» یک وقت نکند شیطان حلم را از دستت بگیرد. «زینب، مواظب باش. صبر کن تا آخرین لحظه.» هیچ وقت، هیچ وقت خسته نشو. هر چه دیدی، دم در. هر چه دیدی، به حساب خدا بگذار. نالهای کرد. فریادی زد. دلداری داد ابی عبدالله زینبش را در آغوش گرفت. دستور داد خیمهها را به هم نزدیکتر کنند برای اینکه دل زینب گرم بشود. شب آخر. ولی چه شد؟ چه دید زینب؟ چه مصیبتهایی کشید؟ چه ها که...
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلّت بفنائه. علیک منی سلام الله ما بقیت و بقی اللیل و ولاد و جعله الله آخر العهد منی لالسلام. سلام علی حسین و علی علی و علی اولاد و علی اصحاب حسین.
دو تا رخسار نیلی دیده. دو جا سرِ سیلی دیده. دو گوش دید و گوشواره. دو تا دست جدا با یک مشک پاره.
در صحرا دیده، نور زیر نور. دو تا گُلبن رفته در خواب.
گُل پرپر شده زینب، رخ خاک بوسیده زینب. یکی بر تربت خاموش، یکی هم در کنار نیزه.
دو تا دسته بریده کرده پیدا. دو پیکان دیده بر چشم سقا.
دوباره از کوفه تا شام بلا. دوباره از کربلا تا کربلا.
امشب دیگر شب آخر است. ز خدا میخواهد که یک سال و نیم را چهجور تحمل کند؟ بعد حسین، وقتی عبدالله ابن جعفر آمد خواستگاری زینب، فرزند جعفر طیار، پسر عموی زینب، پسر صحیح و سالم و با تقوا. کاری کرد امیرالمؤمنین که فرمود: «باید با زینب مطرح شود. ببینم جوابش چیست.» مطرح کرد با زینب: «بابا، حرفی ندارم، قبول است، ولی به عبدالله بگو زینب دو تا شرط دارد: یکی اینکه هر جا منم، باید برم. حسین را ندارم. یکی دیگر اینکه بیشتر از سه روز طاقت ندیدن حسین را ندارم. هر جور باشد، روزی یک بار باید بروم دیدن حسین.» یک سال و نیم گذشته. خواهر جدا افتاده برادر. امشب در واقع برای زینب شب عروسی است، شب وصال، شب عید است. سخت بود همه کاروان بروند، فقط زینب بماند. همه سرهای بریده را نبیند؟ و ناله و فریاد نکند؟ دستهای بریده را ببیند و چیزی نگوید؟ «با همیم.» مصیبت عباس بس بود برای زینب. زهری وقتی کمرش شکسته. من نمیدانم چی بر سر آدم از داغ عباس میآید. این روزها دوباره عباس و سرِ گنبد زینب. یعنی میگوید: «حرامزادهها، اگر میخواهید به زینب جسارت کنید، حساب کنید.» یعنی دوباره شمشیر کشیده برای دفاع از زینب در کربلا. هر وقت میخواستند به زینب جسارتی کنند، عباس مثل سپر ایستاده جلوی زینب. همین که مردم آمدند سمت خیمهها، دیدند خیمهها بیپاسبان شده. همه به سراغ آنها آمدند. عمه. باز شد چادر زینب. کشید و گفت: «آی آی.»
یکی از سرداران عاشورا از دور نگاه میکرد. زن و بچه افتادند. از مسئولین درخواست کرد. گفت: «یک کَم من با...» از این پارچه خیمهها برداشتم. گفتند: «برای چه؟» گفت: «اجازه بدهید فقط این را ببرم بیندازم سرِ زینب. آنقدر جلوی نامحرم بودن، خیلی خجالت کشید.» چون اینها در واقع همش داغ حسین است. از بالای نیزهها نگاهش به زینب. «تا تو شدی بیسر و سامان شدی و یک ذره سرگشته کوه و بیابان شدی. چه کسی تو را کشته زینبواره کرده؟ چه کسی عالم...» حسین، حسین، حسین. «و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.» لعنت الله علی القوم الظالمین.
اللهم یا الله یا رحمان و یا مقلب القلوب ثبّت قلوبنا على دینک. اللهم یا علی، یا فاطمه، به حق فاطمه، یا محسن، به حق الحسن، یا قدیم الاحسان عجل لولیک الفرج. اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا به حق زیارت عمه سادات فرج آقا امام زمان برسان. نازنینش از ما راضی و خشنود بفرما. عمرمان را در کنی زیارت حضرتش، نسل ما نوکران حضرتش قرار بده. امواتمان، شهدا، فقها، امام راحل، را از سر سفره با برکت زینب کبری مهمان بفرما. شب اول قبر را شیرِ دختر امیرالمؤمنین قرار بده که فریادمان برسان. الهی مرضای اسلام را به آبروی زینب کبری شفا یابند و کامل عنایت بفرما. حاجتمندان، بالاخص شیعیان امیرالمؤمنین را به حق حاجات عمه سادات در کربلا و از صاحب حاجت روا بفرما. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت را به عاقبت عمر سعد و یزید مبتلا کن. رهبر معظم انقلاب، مراجع عظام، علمای اعلام را مسئول منصور بدار و بر عهده آنان قرار بده. هر آنچه گفتیم و به صلاح تو بود، چرا گفتیم؟ صلاح ما میدانی. برای ما رقم بزن. نبی و آله رحم.
بسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. اَلحمدُللهِ رَبِّ العالمین. وَ صَلّیَ اللهُ عَلی سَیِّدِنا و نَبِیِّنا اَبوالقاسِمِ المُصطَفی مُحَمَّدٍ و آلِهِ الطّاهِرین. وَ لَعنَةُ اللهِ عَلَی القَومِ الظّالِمینَ مِنَ الانَ اِلی قِیامِ یَومِ الدّین. «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عقدة من لسانی یَفْقَهُوا قَوْلِي.»
به خطبه مبارکه شقشقیه رسیدیم به این بخش: «فَخَبَطُوا وَ شَمُّوا وَ تَلَوَّنُوا وَ اعْتَرَضُوا فَصَبَرتُ عَلی طُولِ الْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ.»
دوره چهارم، دوره خلیفه دوم است. امیرالمؤمنین اینجور بیان میفرمایند: دورهای بود که مردم مبتلا شدند به اشتباه، زمین خوردن، به «شَمّ» - از حالی به حال دیگر منتقل شدن، - به «تَلَوُّن» - رنگارنگ شدن - و «إعتراض» که بالاخره مطیع نباشند!
امیرالمؤمنین میفرماید: «من یک همچین مردمی را به من تحویل دادند!» وقتی خواستم حکومت بکنم، مردمی که در دوره اول و دوم تربیت شده بودند؛ یک همچین تربیتی... آدمهایی که عادت کردهاند به اینکه با زورسختی و جدیت حقشان را بگیرند، آدمهایی که عادت کردهاند به خوی دیکتاتورمأبانه، آدمهایی که عادت کردهاند به اینکه حرف گوش ندهند، آدمهایی که عادت کردهاند به اینکه زود موضع عوض کنند. اینها را در اختیار منِ علی گذاشتند. حالا اینها به من رسیدهاند. جماعتی ظاهراً علاقهمند، ولی حرفپذیریای نیست، اطاعتی نیست. «وَ شِدَّةِ الْمِحْنَةِ.» تمام این مدت طولانی را، مدت بیست و پنج سال را، همه را "صبر" و همه این محنتها را، محنتهای شدید را، "پذیرش" تحمل کردم.
امیرالمؤمنین در این خطبه، خصوصاً در این فرازهای اول، از ابتدا که شروع کردیم تا اینجا، چندین بار بحث صبر را پیش میکشد، بحث صبر را مطرح میکند و اینکه آن چیزی که من اتخاذ کردم در برابر دشمن در این موقعیت، این فتنههایی که در دوره امیرالمؤمنین اتفاق افتاد، کم نبود. خصوصاً در دوره خلیفه دوم این سالوسبازیها و جانماز آب کشیدنها خیلی شدید بوده، حتی وقتی آمدند و مطرح کردند که: «آقا، این خلیفه دوم در خلوتش هم قرآن میخواند. حالا شما میگویید که این منافق است و...»
ظاهراً این بعد از دوره خلیفه دوم بوده. یکی از حضرات نقل میکند و میگوید: «این خلیفه دوم در خلوت هم قرآن میخواند. اگر منافق بود، اگر واقعاً ایمان نیاورده بود،...» حضرت فرمودند: «در خلوت برای اجنّه قرآن میخواند.» یک همچین نفاق پیچیده و پیشرفتهای. چیز معمولی و ابتدایی و سادهای نبوده. و آن هم رفتار آن امت ساده و بسیط که عموماً بیخرد و فریبخورده بازیهای نمایشی و این ظاهر فریبنده بودند. و بالاخره این امت تشبیه شد به امت بنیاسرائیل. این امت ما از بین همه امتها، امت پیامبر، به آن امتی که شباهتش از همه بیشتر است، امت بنیاسرائیل است. خود پیامبر اکرم بیشترین شباهت را بین انبیا به حضرت موسی دارد. خود امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) بین همه انبیا بیشترین شباهت را به حضرت هارون دارد. اینها نکاتی است که متأسفانه خیلی به آن توجه نشده است. خود هارون ظرافتهایی در سیرهاش بود، در تاریخش بود، اما اینها دقیقاً در سیره امیرالمؤمنین، در تاریخ امیرالمؤمنین، خیلی توجه نمیشود، دیده نمیشود، گفته نمیشود.
همه ابواب بسته شد، غیر از درِ خانه امیرالمؤمنین. این فضیلتی است که برای هارون بوده که وقتی مستقر شدند، امت حضرت موسی همه درها بسته شد... و منتظر بودند که نسل وصایت از امیرالمؤمنین بخواهد انتقال پیدا بکند و ادامه داشته باشد. این دقیقاً همان چیزی است که برای هارون بود، یعنی اوصیا از نسل موسی نبودند، از نسل هارون بودند. اینها شباهتهای زیادی هستند و فراوان است. مخصوصاً روایات بحار الانوار ۳۲ را اگر ملاحظه بفرمایید، خیلی از این دست روایات درباره شباهتهای امیرالمؤمنین با هارون آمده است.
این امت هم شباهت خیلی عجیبی به بنیاسرائیل دارد. یکی از شباهتهایشان همین فریب ظاهر خوردن است. فریب خوردن، زود جا زدن. «رِضًی» در سوره مبارکه مائده. این سوره مائده آخرین سوره کاملی هم هست که بر پیامبر نازل شده، و معروف است بین اصحاب این بوده. در بحثهای فقهی هم حتماً ملاحظه فرمودید. در بحث شک که مثلاً این نسخ شده حکمی یا نه، میگویند: اگر حکمش مال سوره مبارکه مائده باشد، دیگر نسخ نشده. مثلاً بحث وضو. یک همچین بحثی دارند پیرامونش. بحث تیمم این را دارد که آیا مال مدت مخصوصی بوده یا نه؟ میگویند: اگر سوره مائده بوده، چون دیگر این سوره به لحاظ زمانش با رحلت رسولالله کم بوده، دیگر فرصت به نسخ نمیرسیده. انگار دیگر آخرین وصیتنامه الهی - سیاسی پیامبر در سوره مائده خلاصه شده است. یعنی «قانون جامعی است که بعد از من به این سوره رجوع کنید.» «حرف آخرم دیگر این است.» «این امت را دارم میزنم و میروم.» «این متن قانون و این حرف نهایی من است.» کدام سوره؟ مائده.
خیلی حرف دارد. یک بخشش همین بخش ماجرای ارض مقدس است. خیلی ماجرای عجیب و دردناکی است. این امت موسی با همه چاله و چولهها، با همه گیر و دارها، با همه زخمها، با همه مشکلات: با مشکلات اقتصادی، با مشکلات سیاسی، با مشکلات نظامی... موسی این را کشیده و آورده. به این ارض مقدسه رسانده، به آن ارض معهود رسانده، به آن زمینی که عهد نهایی بود برای حکومت نهایی اینها. اینها باید فقط تا دم در بیایند، دروازه این شهر، بیایند دم در که بیایند، که پیروزند و کار تمام است.
امت موسی گفتند: «دیگر خسته شدیم. دیگر آقا این همه راه...» این همه زحمت. «یَتِیَهُونَ فِی الْأَرْضِ أَرْبَعِينَ سَنَةً.» چهل سال مبتلا به تِیه و سرگردانی میشوند. در همین داستان تِیه هم حضرت موسی از دنیا میروند. صبح حرکت میکردند به سمت روستا. از دور میدیدند: روستای سرسبز، ابری بالایش است و کوهی دارد، و دشتی و چمنی و پرندهها. حرکت میکردند، غروب میرسیدند، میدیدند سراب بوده، هیچ واقعیتی نداشته. آنطرف بیابان. روستایی میدیدند، شهر سرسبزی. حرکت. خبری نیست. چهل سال سرِ تِیه. در این فاصله حضرت موسی از دنیا رفت. خلاصه ماجرا با حضرت هارون که ادامه داشت. این سوره مائده از این جهت خیلی سوره عجیبی است. این حکم ولایت، ماجرای ولایت، سوره مبارکه مائده، آن آخر ماجرا هم باز ربط به همین بخش درخواست مائدهای از که از آسمان کردند دارد. مائده ربطی به ولایت داشته.
این سوره اسراری دارد. در این سوره از آن اولی که شروع میکند تا انتها، داستانهایی که مطرح میشود، ماجرای هابیل و قابیل، قتل قابیل به خاطر ولایت بوده. وقتی عملش قبول شد، ولایت بر هابیل پیدا کرد... هابیل وقتی عملش قبول شد، آن قربانی که کرد، به خاطر ولایتی که پیدا کرد بود. آن قابیل حسودی کرد و کشت. صرف قبولی عمل که حسادت ندارد، خصوصاً وقتی آن آدم دنیازده باشد که ولایت پیدا کرد. بین این دو نفر ولایت آمد. به هابیل چون ولایت را نپذیرفت، کشت. ماجرای حسادت. «لَا تَكُونُوا كُذّابُونَ مُتَکبِّرِونَ عَلَی اِبنِ اُمِّ» تعبیری که امیرالمؤمنین در نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲، دارد که بحث ولایت را از ابتدا تا انتها که شروع میکنند، اول میفرمایند: «اول کسی که روبروی ولایت ایستاد ابلیس بود.» ولایت آدم. کره زمین. اول کسی که ولایتناپذیری کرد به خاطر تکبر و حسادتِ فضلی که خدا بر برادرش داده بود و نپذیرفت، قابیل ولایت هابیل را نپذیرفت.
در هر صورت، حالا این راهکار کسی که... که این امت، این امتی که مثل امت موسی، مثل بنیاسرائیل، امتی که زود فریب میخورد با ظواهر. فریب خوردن مال همه امت اسلام است. با دو تا چیز ظاهری. تا کرامتی میبینیم، خلاصه خرق عادتی میبینیم و چیز خاصی میبینیم و محو میشویم و مرید میشویم و نوکر میشویم. اما زندگیمان را به بطن ماجرا، واقع ماجرا، پشت پرده، چه خبر است؟ همین ظاهر نورانیت را ببینیم و حالی ببینیم. اصلاً بعضی وقتها کسی وقتی اهل بدعت است، خدا باهاش این کار را میکند که بس که این آدم آدم بدی است، خدا اشک در عبادت مُبتدعش بهش میدهد که نفهمد این عبادت مُبتدع است: آدم یک عبادتی برای خودش ایجاد کرده، بدعتگذاری کرده. یا خدا از بدعتگذار بدش میآید و گاهی اینجور مشغولش میکند، یا اینکه بفهمد که کارش اشتباه است. حال مخصوص بهش میدهد در همین عبادتش: مثل نماز تراویح سُنیها، شبهای ماه رمضان. گریه و زاری. نمازی که سر تا تهش همش بدعت است. به جماعت آنقدر میخوانند نماز مستحبی را. بدعتی خواندن به جماعت با گریه و زاری و اشک و حال و ناله و باز هم فکر کنند: «غلط است.» ببین، روزی پنج نوبت میآیند اینجا نماز میخوانند. همه نمازها... اول خود ابلیس دارد اینها را میکشد که عبادت بدعتی انجام بدهند. قرآن خواندنشان. از مکه برمیگردند. چه مداحی میشوند، مداح سُنیها میشوند! «ستایش میکنند.» اما «بابا، بیا ببینیم اینور چه خبر است.» یک وقت در حرم حضرت معصومه، چند سال پیش یکی از ظاهراً سنیها آمده بود. خسته است، میخواهد استراحت بکند. حالا چشم رو هم رفته. «بیدارش کنم؟ اشکال ندارد؟» «گوگولی مگولیها!» منظور خادمه بود. زد و این برگشت و گفت: «مگر ندیدی سُنیها در مسجد پیامبر، در مسجدالحرام میخوابند و هیچکس کاری باهاشان ندارد؟» «مثل آنها باش، یاد بگیر.» «درست است یهودیها و مسیحیها بحث مسلک دارند. مسلکی عین حماقت محض، عین حماقت است. آخر برم بهشت، جهنم؟ جهنم، بهشت؟ من رفتم جهنم!» این یک بحث است: بهشت یا جهنم. اصل تسنن، آخر، خیلی کوری است. آدم نفهمد این را، تشخیص ندهد. تواضع نیست اینها. این اصل مسیحیت، اصل یهودیت، اینها اصلش باطل است. حالا یک مسیحی یا یهودی که نمیدانیم عبادتی برای او و حالی و نظمی و ادبی، فرهنگی، بافرهنگ است. «تَعْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ.» شما بهترین امت عالم هستید.
در هر صورت، حالا امیرالمؤمنین در این حکومت با این مردم ناسپاس، با این ولایتناپذیری، چه باید داشته باشد که کار را پیش ببرد؟ حق را پیش ببرد؟ صبر. «صبر امیرالمؤمنین.» خطبه ۱۷۳ نهج البلاغه. خیلی این فرمایششان زیبا و عجیب است. البته معروف است و نصفه هم معروف است: «وَلَا یَحمِلُ هَذَا العِلْمَ إِلَّا أَهْلُ البَصْرِ وَ الصَّبْرِ.» تا اینجا شنیدهایم. «وَ العِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ.» این علم ولایت را کسی نمیتواند حمل کند. چه آنی که ولی و جلودار است، چه آنی که ولایتپذیرفته است و عقب دارد میآید. این علم را اگر میخواهند دست بگیرند، پشت این علم اگر میخواهند بروند، علم اگر میخواهد رو پا باشد، سه تا چیز میخواهد: یکی اهل بصیرت باشد، یکی اهل صبر باشد، «انشقاق قلوب» دارند ظاهراً که بشرالصبر هست. بس که به هم نزدیک است. یک مغازه حق را بشناسد. اول چشم ببیند. واقعاً کور محبتها. خاصیتش این است: «إِذَا كُرِهَ الْقَلْبُ أَعْمَى.» از آن طرف هم داریم: «حُبُّ شَيْءٍ أَعْمَى وَ أَصْمَى.» محبت کور میکند. آدم به یکی که علاقه دارد، از یکی هم که بدش میآید نسبت به بدیهایش هر چه بگوید، باور نمیکند. هزار تا دلیل بیاورند، میگوید: «نه آقا، من اصلاً در این آدم خیری نمیبینم. اصلاً این آخرش هیچی.» ایام انتخابات دیدید که چه اوج میگیرد محبتها، کراهتها. چه تقابلهایی با هم پیدا میکند. لذت میبرد وقتی مؤمنین به جان هم افتادند. مرخصی میرود ایام انتخابات. خیلی کاری ندارند. شعر امیرالمؤمنین کلاً یک جاست. در کره زمین، یک نقطه است روی کره زمین که ولایت امیرالمؤمنین دارد. از مأذنههایش صدای «اشهد ان علی ولی الله» بلند میشود. دل که میرود به یکی دیگر، کور است. دلم که نمیرود به یکی، باز هم کور میشود. از این بدی نمیبیند، از آن خوبی نمیبیند. یعنی خوبی؟
اهل بصیرت کسی است که با همه بدیهای طرف باز خوبیهایش را لحاظ میکند، حواسش هست. میدانی؟ اینها را هم دارد. با همه خوبیهای طرف، باز اهل بصیرت نیستیم، چشم نداریم، نمیبینیم. نمیاندازیم. میبیند. طرف خوشش میآید. دلداده میشود. میرود. تازه بدش میآید سرِ یک ماجرا. یک حرفی شنیده. چیزی گفته. چیزی رد و بدل شده. آدمِ منفوری نیست، ولی «اولُ بصرٍ» میخواهد. چشمی که حقیقت را ببیند، تشخیص بدهد. درست را سر جایش ببیند، غلط را سر جایش ببیند. «وَ أَنَّمَا الدُّنْيَا مُنْتَهَى بَصَرِ الْأَعْمَى.» آدمی که کور است، نهایت شعاع دیدش تا دنیاست. جایی که میبیند دنیاست. این آدم کور. در هر ماجرایی نهایت برد چشمش همان حد دنیوی است. از هر آدمی حد دنیوی طرف را میفهمد. از هر کار خوبی حتی دنیویاش را میفهمد. هر ماجرایی را در حد دنیا تحلیل میکند. پشت پرده، برای تشخیص دادن بصیرت میخواهد. گاهی هزار تا موضوع ولی واقعاً در آن حق و باطل هست. بصیرت میخواهد تشخیص دادنش. ممکن است مشغول نماز شب باشد. باید بزنی، بکشیش. یک وقت مشغول زنا باشی، باید به احترامش از جای خودت بلند شوی. یک وقت مست است. باید دستش را ببوسی. اینها بصیرت میخواهد. اینها تشخیص میخواهد. حرفی که طرف زد، پشتش چه داشت؟ این را عرضه میکردند. کسی فقط در همین حد دنیا اگر ببیند، کور است. کسانی که نیتها را نتوانند تشخیص بدهند، بصیرت ندارند. تازه اهل بصیرت که شد، تمام نمیشود. همین که توانستی دشمن را تشخیص بدهی، پشت خاکریز که تمام نمیشود. حالا صبر میخواهد. سپر میخواهد. این حتی مهمتر از تفنگ است. سپر. آدم تفنگ هم اگر نداشته باشد، سپر خالی داشته باشد، میماند، باز. اصل ماجرا سپر است. سپر چیست؟ «زود از کوره در نرفتن.» «زود داد نزدن.» «زود تشخیص ندادن.» «عجله نکردن.» «رجم نکردن.» «رم نکردن.» یک بار وقتی طلبه بودیم، میرفتیم رامسر. کاروان بودیم. مزخرفات عجیب و غریبی در مورد تناسخ و... صحبت کردند. خیلی عادی: «کافر! ملحد! تحقیق میخواهی بفهمی، دیگر نمیخواهی که شبهه بیندازی؟» «تشرای الکی، گیرای الکی، نق زدنهای الکی.» هزار تا معصیت گندهتر را نبیند آدم، یک معصیت جزئی ببیند و داد بزند. یک چیز معمولی و عادی را ببیند و داد بزند. هزار تا چیز بدتر. عین خیالش نباشد.
«اِلّا اَهلُ البَصْرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ.» تضاد مواضع حق را هم بشناسد. بفهمد. این خود اینکه آدم حرف خوب میزند، کافی نیست. «حرف حرفش خوب است، ولی خوب نمیزند.» سرِ وقت نمیگوید. آن میزانی که باید بگوید، نمیگوید. یک کلمه بس است برای طرف. یک ساعت نشسته و حرف میزند. اما دیگر اثر ندارد. یک ساعت وقت میگذارد، ولی یک کلمه که خوب بیان شده باشد، کافی است. «من گفتم دیگر، حرفم را زدم، تمام نمیشود.» تشخیص بده ماجرا را. باید تشخیص بدهد الان در چه صحنهای است. الان چقدر لازم است. حد گناه طرف چیست؟ خود این صبر است که ظرفیتهای درونی آدم را باز میکند، بصیرت میآورد، به عالم ملکوت خبرهایی میرسد، اتفاقاتی میافتد.
چند جای قرآن این تعبیر را داریم. میفرماید: «ان فی ذلک لآیات لکل صبار شکور.» آیه است برای کسی که اهل صبر باشد؛ دست عنایات خدا را فهمیدن، خدا را در پشت ماجراها دیدن، عنایات خدا را فهمیدن. ظرفیت درونی آدم باید زیاد باشد، «صَبّار» باشد. بعد ماه رجب و فرقش با غیر ماه رجب. تشخیص ماه شعبان از غیر ماه شعبان. تشخیص این است. سید بن طاووس شب اول ماه رمضان که میشد، مردم میرفتند و میپرسیدند: «آقا، ماه رمضان شده؟» ایشان میگفت: «میبینم، ملائکه ماه شعبان رفتند، ملائکه ماه رمضان آمدند.» دنبال این هستیم که هواپیما بفرست بالا و دوربینها را صاف کن پایین. «از کجا فهمیدی؟» شک. آدم اهل صبر بشود، یک خرده عوض از این طبیعت میآید بیرون، شامه غیبش باز میشود، چشم غیبش. یک چیزهای دیگر غیر از اینها میفهمی.
رأس ایمان، آدم که ایمان معمولی دارد، حالات آنچنانی و ایمان ابتدایی دارد. «رأس ایمان.» ایمان معمولی داشته باشد، خوابش عوض میشود، حالاتش عوض میشود، نگاهش عوض میشود، کلامش عوض میشود، نفسش عوض میشود. ایمان معمولی، ایمان جزئی، مال ده درصدی. کسی اهل صبر باشد، دیگر جزِ ایمان صددرصدی است. «رأس ایمان.» سرِ ایمان در آدم شکل بگیرد. این را من این چند آیه را هم بخوانم. در سوره مبارکه بقره، این هم از آن آیات خیلی معروف و غریب است. اصلاً بدبختی ما این است: هر چه از معارف دین معروف میشود، عمقش را از دست میدهد. هر چه معروف میشود، به میزانی که معروف میشود، عمقش را از دست میدهد، دیگر کمتر بهش فکر میکنیم. سوره مبارکه بقره، آیه ۱۵۳: «وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَاةِ.» کمک بگیر از صبر و نماز. گویی کسی میپرسد: «آقا، کمک که فقط از خدا میگیرند.» «ایاک نعبد و ایاک نستعین.» این واسه کسانی است که منکر توسل و اینهایند. این ایاک نستعین و کمک گرفتن از صبر جمع میشود، تضاد دارد. اگر تضاد دارد که هر دو باید ساقط پیدا کند. تعارض اگر باشد. اگر تضاد قابل رفع است، پس نماز را برای استعانت بگیرید. از صبر و از «بصبر و الصلاه» آدم کمک بگیرد. این خیلی حرف است. خود صبر کمک میخواهد. این آیه اصلش درباره ولایت است. این آیه اصلش درباره در مسیر حق ماندن و در مسیر امیرالمؤمنین ماندن است. محبت امیرالمؤمنین داشتن. «هست.» «تمام شد.» «شوخی نیست.» «الحمدلله اهل محبتیم.» «و ان شاءالله این همه روایت در مورد جهنمی نمیشوند، اینها بهشتین، اینها چیاند، اینها چیاند...» لحظه آخر شیطان چه برنامهها برایش دارد.
یکی از معصومین فرمودند: «عرض کردم که آقا، شیطان میگوید من یک چیزی بلدم. روز قیامت چند تا اسم بلدم، اینها را که بگویم خدا همه گناهانم را میبخشد.» حضرت فرمودند: «درست است، ملعون یادش میرود آن موقع این اسامی را.» و آنقدر تحویل حضرت آمد که سکرات موت شدید است. در سکرات موت همه این اسامی را فراموش میکند. برخی روایات بحار دارد که طرف چند هزار سال در جهنم میسوزد، تازه یادش میآید، این را میگوید. میگوید: «من راستی یادم آمد. پیامبر من کسی بود که قرآن بهش نازل شد.» هنوز باید اسم پیامبر یادش... یک لحظه، یک لحظه قبولش کرده بودم. این است دیگر. عذاب که الکی نیستش که. خالی خالی میسوزد، دارد پاک میکند دیگر. ازداد و ابیا را میسوزاند. بعد چند هزار سال تازه آنقدر سوزش و سوزاندنش به اینجا رسیده، تازه آنقدر رفته و حجاب را کنار زده که همینقدر فهمیده که کسی بوده که بهش قرآن نازل شده. «حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله).» اصل محبت که کفایت نمیکند که آدم نگهش داری. مگر آن «جاء بالحسنه» داشته باشد. عمل نگه داشتن ساده است. انجام دادن خیلی سادهتر است تا نگه داشتنش. بزرگترین نگهدار گناه ماه رمضانش تا سال بعد، به اندازه یک نخی نگه دارد، بس استش. در آخر عرایضم عرض خواهم کرد ان شاءالله.
شیطان برای اهل بیت زینب کبری (سلام الله علیها) دام دارد که ثواب این همه صبر در کربلا را از زینب بگیرد. زینب این همه جمع کرد. از صحرای کربلا... کسی بردنش مهم است؟ امثال زینب کم بودند توی همچین حوادثی گیر کنند و صبر کنند، ولی من با بردن همه آدمکش تاریخ اسلامی کم داریم. چه ایثارها، چه جانفشانیهایی. و بعد آخر کار کجاها بمونه. «استعینوا بالصبر و الصلات.» صبر و خانه صبر و صلات کمک بگیر برای ماندن، چسبیدن به این، برای اینکه دستت از دامن علی رها نشود با هر طوفان. در فتنههای آخرالزمان، طوفانهای عجیب و غریب رنگارنگ. صبر، آن حال درون آدم جوانه گرفته باشد، در درون آدم شکل گرفته باشد، بتواند تحمل و بدی را بپذیرد. میگویند: «یک داد میزنند، یک کاری میخواهند.» «چه خبره؟ مگر چه خبر است؟ چی شده؟» «روی پیشانیام چیزی نوشته؟»
امام حسین (علیه السلام) فرمودند: «از اینها خسته نشو. اینها لطف خداست. آدرس تو را دارد به این گدا میدهد.» «ناراحتم.» «اذیت میشویم.» «سختمان میآید.» بنیاسرائیل دیگر. «من و صلی علیهم.» گویی میگویند: «نازنین، خسته شدیم بابا.» «بابا، غذاتان از آسمان دارد میآید، باز هم میگویید خسته شدیم؟» از اینکه بس که ما در محضر این امام معصوم رفتیم، خسته میشود. بعضیها خسته میشوند زیاد در حرم اهل بیت میمانند. بامزه است. سهام معنوی. خسته. تا آخر تمام و کمال صبر و صلات میخواهد. خود صلاتش، نمازش، نماز باشد ها! خداحافظی کند. بفهمیم چه میگویی، به کجا میرسی. نماز... یک رشتهای اگر در این نماز ما بیاید، بس است برای اینکه بچسبانیم. اهل... یک رشته چراغ روشن بشود. با این لامپ که من بگیرم، فقط یک خرده نمازم را آغاز میکنم و آخر کار اگر هفت قلم جنایت انجام بدهد، کثافتکاری مسجد شما یک رشته باریک را نگه دارد، نماز آنچنانی هم خوانده. خوارج آخر رفتند جهنم. نمازی که رشته محبتی در پاشه و رشته توجه باریکی درش دارد. «ان الله مع الصابرین.» خدا با صابرین است. صابر کجا گیر میآید؟ دنبال لحظات صبرت کجاست؟ هر خدا جلوه کرد. بقیه آیه را داشته باش.
بحث این است که «شهاةٌ من الخوف.» امتحان میگیرم از همتان. حتماً حتماً امتحان میگیرم با ترس. اول از همه که فرمودند که این آیات درباره حوادث منجر به ظهور امام زمان هستند. امتحانات نهایی. اول از همه ناامنی کل عالم را میگیرد. «جوع.» گرسنگی. «نقص من الاموال.» هی مال تو سرش میخورد. هی تو سرش میخورد. مثلاً هفتهای هزار تومان است. دو هفته بعد ارزش اموال هی درجهاش میآید پایین. اعتبارش کمتر میشود. «الانفس.» خود جان کمارزش میشود. نقص بهش وارد میشود. «الثمرات.» محصولات و کار آدم. آنهایی که ختم کارشان در همه این فتنهها، دستشان از چنگ ولایت جدا نمیشود، ثابت و بر آن ولایت ثابت قدمند. نوید بر آنها که اهل صبرند. حالا صابرین کیاند؟ چه دارند در درونشان که صابر شدند؟ این همه سردر اطلاعیهها و اعلامیهها. «الذین اذا اصابتهم مصیبه» این صابرین کسانی هستند که هر مصیبتی که برایشان پیش میآید، این را میگویند: «قالوا انا لله و انا الیه راجعون.» هر مصیبتی. مصیبت فقط معنی اینکه یک عزیز بمیرد نیست ها. رفته در خیابان. «انا لله و انا الیه»... من مال بچه اش را ازش گرفتن. رضای تخیلی فرق میکند ها. که معاویه بر مردم حاکم کرده بود، این خواسته خداست که من برای شما حاکم باشم. اینها کدام از روال خودش هم طی میکند؟ حقش را هم از ظالم میگیرد. مظلوم. این باید باشد که صبر بیاید. صبر وقتی که نمیتوانیم پا بگذاریم برای اینکه گندهایم پیش خودمان. طرف الاغش را در روستایی جا گذاشت و سر راه به یک رودخانهای رسید. هر چه زور زدیم، افسار الاغ را کشید. یک پیری در رودخانه نشسته بود. گفت: «برو آب گلآلود است.» الاغ به این آب که رسید، نگاه کرد و عکس خودش را در آب دید. خوشش آمد. میخواست از آب رد شود. سختش بود پا بگذارد روی خودش. وقتی خودمان را از خودمان بدانیم. چهجوری باید بگذاریم؟ «انا لله» میخواهد. کس دیگر هستیم. مال کس دیگری هستیم. مملوک کس دیگری هستیم. اختیارمان دست کس دیگری است. راحت کوتاه میآییم. راحت عقبنشینی. همان جایی است که صبر میکند. خدا صلوات میفرستد، خدا رحمت میفرستد. مسابقات صبر.
خدا ان شاءالله از این صبر نصیب ما بکند. حالا این نهج البلاغه امیرالمؤمنین که «آقا، من همه اسلام را در این ۲۵ سال خلافت خلفا با صبر نگه داشتم.» «با خون دل خوردن.» اگر آن صبر نبود، خون جگر خورده بودم. «من میخواستم یک کلمه حرف بزنم.» «هیچی از این قرآن و کتاب و سنت و دین و وحی، هیچی دست شما نمیرسید.» «یک کلمه گری یعنی گریه.» حرف در میدان میآمد. همه را با خون جگر خوردن نگه داشتی و دست ما رساندی. حالا این بچههای امیرالمؤمنین، تربیت شده امیرالمؤمنین. من خیلی دوست دارم این بحث یک وقتی بشود انجام بدهیم: رفتار فرزندان امیرالمؤمنین بر اساس نهج البلاغه، سیره امام حسین در کربلا بر اساس نهج البلاغه. اینها تربیت شده نهج البلاغهاند دیگر، یعنی رفتار امام حسین در کربلا متناسب با کدام فرازهای نهج البلاغه است؟ رفتار امام حسن متناسب با کدام فرازهای نهج البلاغه است؟ اینها همه دستور از پدر گرفتند دیگر، تربیت شده پدرند. رفتار زینب متناسب با کدام فرازهای نهج البلاغه؟ نوع عصاره نهج البلاغه چه صبر و چه صلات است.
شب آخر، شب عاشورا. مرحوم مجلسی جلد ۴۵ بحار الانوار را با این روایت شروع میکند که شب عاشورا وقتی شد، امام حسین (علیه السلام) در خیمه خودشان بودند. دو سه بار این شعر را خواندند: «یا دهرُ اُفّ لک من خلیلٍ.» چند متر جلوتر. چند بار خواندن. امام سجاد (علیه السلام) میفرماید که من هی سرِ عمهام را گرم میکردم. این اشعار به گوش عمه ولی میرسید. آخر به این شعر را که شنید، فهمید این خداحافظی حسینی است. حسین اینجا دارد حرف میزند. معلوم است که شب خیلی نمانده است. از این اشعار، از این حرفها بوی جدایی میآید. برخاست و عرضه داشت: «برادر، چی؟ این حرفهایی که میزنی چیست؟» «عمه زینب، کار دیگری ندارم. فقط قسمت میدهم به خدا، بعد از من به خودت لطمهای وارد نکن، خدشهای نزن، گریبانی چاک نده، فریادی نزن.» «حلِمک الشیء.» یک وقت نکند شیطان حلم را از دستت بگیرد. «زینب، مواظب باش. صبر کن تا آخرین لحظه.» هیچ وقت، هیچ وقت خسته نشو. هر چه دیدی، دم در. هر چه دیدی، به حساب خدا بگذار. نالهای کرد. فریادی زد. دلداری داد ابی عبدالله زینبش را در آغوش گرفت. دستور داد خیمهها را به هم نزدیکتر کنند برای اینکه دل زینب گرم بشود. شب آخر. ولی چه شد؟ چه دید زینب؟ چه مصیبتهایی کشید؟ چه ها که...
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلّت بفنائه. علیک منی سلام الله ما بقیت و بقی اللیل و ولاد و جعله الله آخر العهد منی لالسلام. سلام علی حسین و علی علی و علی اولاد و علی اصحاب حسین.
دو تا رخسار نیلی دیده. دو جا سرِ سیلی دیده. دو گوش دید و گوشواره. دو تا دست جدا با یک مشک پاره.
در صحرا دیده، نور زیر نور. دو تا گُلبن رفته در خواب.
گُل پرپر شده زینب، رخ خاک بوسیده زینب. یکی بر تربت خاموش، یکی هم در کنار نیزه.
دو تا دسته بریده کرده پیدا. دو پیکان دیده بر چشم سقا.
دوباره از کوفه تا شام بلا. دوباره از کربلا تا کربلا.
امشب دیگر شب آخر است. ز خدا میخواهد که یک سال و نیم را چهجور تحمل کند؟ بعد حسین، وقتی عبدالله ابن جعفر آمد خواستگاری زینب، فرزند جعفر طیار، پسر عموی زینب، پسر صحیح و سالم و با تقوا. کاری کرد امیرالمؤمنین که فرمود: «باید با زینب مطرح شود. ببینم جوابش چیست.» مطرح کرد با زینب: «بابا، حرفی ندارم، قبول است، ولی به عبدالله بگو زینب دو تا شرط دارد: یکی اینکه هر جا منم، باید برم. حسین را ندارم. یکی دیگر اینکه بیشتر از سه روز طاقت ندیدن حسین را ندارم. هر جور باشد، روزی یک بار باید بروم دیدن حسین.» یک سال و نیم گذشته. خواهر جدا افتاده برادر. امشب در واقع برای زینب شب عروسی است، شب وصال، شب عید است. سخت بود همه کاروان بروند، فقط زینب بماند. همه سرهای بریده را نبیند؟ و ناله و فریاد نکند؟ دستهای بریده را ببیند و چیزی نگوید؟ «با همیم.» مصیبت عباس بس بود برای زینب. زهری وقتی کمرش شکسته. من نمیدانم چی بر سر آدم از داغ عباس میآید. این روزها دوباره عباس و سرِ گنبد زینب. یعنی میگوید: «حرامزادهها، اگر میخواهید به زینب جسارت کنید، حساب کنید.» یعنی دوباره شمشیر کشیده برای دفاع از زینب در کربلا. هر وقت میخواستند به زینب جسارتی کنند، عباس مثل سپر ایستاده جلوی زینب. همین که مردم آمدند سمت خیمهها، دیدند خیمهها بیپاسبان شده. همه به سراغ آنها آمدند. عمه. باز شد چادر زینب. کشید و گفت: «آی آی.»
یکی از سرداران عاشورا از دور نگاه میکرد. زن و بچه افتادند. از مسئولین درخواست کرد. گفت: «یک کَم من با...» از این پارچه خیمهها برداشتم. گفتند: «برای چه؟» گفت: «اجازه بدهید فقط این را ببرم بیندازم سرِ زینب. آنقدر جلوی نامحرم بودن، خیلی خجالت کشید.» چون اینها در واقع همش داغ حسین است. از بالای نیزهها نگاهش به زینب. «تا تو شدی بیسر و سامان شدی و یک ذره سرگشته کوه و بیابان شدی. چه کسی تو را کشته زینبواره کرده؟ چه کسی عالم...» حسین، حسین، حسین. «و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.» لعنت الله علی القوم الظالمین.
اللهم یا الله یا رحمان و یا مقلب القلوب ثبّت قلوبنا على دینک. اللهم یا علی، یا فاطمه، به حق فاطمه، یا محسن، به حق الحسن، یا قدیم الاحسان عجل لولیک الفرج. اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا به حق زیارت عمه سادات فرج آقا امام زمان برسان. نازنینش از ما راضی و خشنود بفرما. عمرمان را در کنی زیارت حضرتش، نسل ما نوکران حضرتش قرار بده. امواتمان، شهدا، فقها، امام راحل، را از سر سفره با برکت زینب کبری مهمان بفرما. شب اول قبر را شیرِ دختر امیرالمؤمنین قرار بده که فریادمان برسان. الهی مرضای اسلام را به آبروی زینب کبری شفا یابند و کامل عنایت بفرما. حاجتمندان، بالاخص شیعیان امیرالمؤمنین را به حق حاجات عمه سادات در کربلا و از صاحب حاجت روا بفرما. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت را به عاقبت عمر سعد و یزید مبتلا کن. رهبر معظم انقلاب، مراجع عظام، علمای اعلام را مسئول منصور بدار و بر عهده آنان قرار بده. هر آنچه گفتیم و به صلاح تو بود، چرا گفتیم؟ صلاح ما میدانی. برای ما رقم بزن. نبی و آله رحم.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
مروری بر خطبه شقشقیه
جلسه دوم
مروری بر خطبه شقشقیه
جلسه سوم
مروری بر خطبه شقشقیه
جلسه چهارم
مروری بر خطبه شقشقیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مروری بر خطبه شقشقیه
جلسه چهارم
مروری بر خطبه شقشقیه
جلسه پنجم
مروری بر خطبه شقشقیه
جلسه اول
مروری بر خطبه شقشقیه
جلسه دوم
مروری بر خطبه شقشقیه
جلسه سوم
مروری بر خطبه شقشقیه
در حال بارگذاری نظرات...