دنیایی از معنا در هر شهید: تاکید رهبر انقلاب بر روایتگری جامع از زندگی شهدا [2:42]
یادگاران جاودان: برگزاری جلسات هفتگی به نام شهدا [5:32]
راز موفقیتهای بزرگ؛ نگاهی به زندگی شهید تهرانی مقدم [9:04]
مخلص، مدیر، دانشمند؛ ویژگیهای بارز شهید تهرانی مقدم [12:37]
راز دل شهید تهرانی مقدم در نامهای به رهبری [16:36]
معجزه تهرانی مقدم؛ از تحریم تا فتح قلههای فناوری [20:16]
از التماس تا اقتدار؛ التماسهای شاه برای خرید موشک [23:13]
از صفر تا صد؛ ماجرای شکلگیری قدرت موشکی ایران [27:03]
پاسخ کوبنده ایران به حملات موشکی صدام [30:26
داستان موشکی که به اتوبوسهای تیپ مزدوران خورد [33:23]
حفاظت از بیتالمال؛ دغدغه حاج احمد کاظمی در دل جنگ [38:21]
دلتنگیهای دختر برای پدر شهیدش؛ روایتی از عشق، دلتنگی و امید [43:07]
رازهای یک انسان کامل: مجاهدی که همیشه به یاد خدا بود [45:20]
عشق در میدان جنگ: نگاهی به نامه شهید طهرانی مقدم به همسرش [54:16]
دلنوشتههای یک عاشق صبور: انتظار در شبهای طولانی [58:45]
با قدم گذاشتن در حوزه، راه شهید را ادامه داد [1:05:48]
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صلوات الله علیه) و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
از همه عزیزانی که این جلسه باصفا را تشکیل دادند تشکر میکنم. برادران و خواهرانی که این ساعت را در شام جمعه، وقت تعطیلی و استراحت، به این جلسه اختصاص دادند. همچنین، از دوستان عزیزمان، بسیج دانشجویی و رفقای عزیز دانشگاه خواجه نصیر تشکر میکنم بابت همتی که به خرج دادند و به این حرکت بسیار خوب، مفید و لازم اقدام کردند.
ابتدا در مورد این جلسه که آغاز یک حرکت است، نکاتی را عرض خواهم کرد و سپس به این شهید عزیز و بزرگوار میپردازیم. رهبر عزیز انقلاب در جلسهای که یادبود شهدای مازندران بود و اخیراً منتشر شد، مطالبی را فرمودند که درخور توجه بود و نکات دقیقی در آن بود. برخی از این مطالب را در ابتدای جلسه عرض میکنم.
ایشان فرمودند که شهدا کلاً یک گنج تمامنشدنی هستند. حالات اینها و خصوصیات اینها باید مورد تدقیق قرار بگیرد و نکاتش استخراج شود. سپس نوبت به نکته دوم میرسد که به شما عرض میکنم، نکته بعدی که خواهیم گفت. ایشان میفرمایند که شما باید روی نکات قابل استخراج از زندگی شهدا کار کنید. این مهم است. مثلاً بعضی کارها کارهای خوبیاند، کارهای لازمیاند: فرشی با عکس شهید درست کنند و به خانوادهاش بدهند، یا خیابانی را به نام شهید بزنند. اما شما که ۱۴۵۰۰ خیابان ندارید؛ چه کار میخواهید بکنید؟
در مورد شهدای مازندران، هر کدام از این شهدا ماجرایی دارند. اینکه در زبانها رایج میشود که دنیا کوچک است، از آن حرفهای غلط است؛ دنیا خیلی بزرگ است. چون در دنیا ۸ میلیارد انسان داریم که هر انسانی عالمی برای خودش دارد، ماجرایی برای خودش دارد، فکری دارد، هدفی دارد. همه دارند. شما پهلوی هر کسی بنشینید و شرح حالش را برایتان بگوید، آرزوهایش را برایتان بگوید، یک دنیاست. در هر زندگی نکاتی وجود خواهد داشت و این کسی که شهید شده و این مقام شهادت را به دست آورده و فداکاری کرده، نکاتش قابل ارائه است. اینها را باید استخراج کنید، باید ارائه کنید تا بماند. البته کتاب یکی از راههایش است، کتاب خوب.
بعد میفرمایند که با تشکیل اجتماعات گوناگون به نام شهیدان. فرض بفرمایید شما محلی را، حالا لازم هم نیست که یک ساختمان مفصلی باشد، مثلاً یک مسجد را، یک امامزادهای را در نظر بگیرید. این هفته اجتماعی در این مسجد تشکیل میشود به نام فلان شهید، یک شهید مشخص. هر کسی میآید راجع به آن شهید میشنود، یا میگوید، یا چیزی میبیند. هفته بعد همین اجتماع اینجا تشکیل میشود برای شهید دیگر. این دیگر تمامشدنی نیست، این تمام نمیشود. ممکن است شما یک محل و یک نقطه را برای این کار در نظر بگیرید، ممکن است اگر مقتضی شد ۱۰ نقطه را در نظر بگیرید. این معرفی کردن خصوصیات مهم شهدا اساس کار شماست که آن را انجام بدهید و الا خب عکس در طاقچه اتاق هست و بعد هم بهتدریج عادی میشود و از یاد میرود.
این یک دستوری است از جانب رهبر عزیز انقلاب، به عنوان یک وظیفه. ما البته خودمان از خیلی سال پیش، ۱۰-۱۱ سالش را خودم یادم میآید، احتمال میدهم بیشتر از اینها باشد، به مسئولین میگفتیم آقا جلسات یادواره شهدا، روایتگری برای شهدا داشته باشیم. حضرت زهرا (سلام الله علیها) بهصورت هفتگی، با اینکه بانو بودند، خانم بودند، پرده نشین بودند، خودشان میآمدند در قبرستان شهدای احد روایتگری میکردند، واقعه احد را، یاد شهدای احد را. این مسئله خیلی مسئله مهمی است. خب ما هرچه گفتیم به رفقا، به مسئولین، دستاندرکاران، کسانی که میتوانستند، انجام ندادند. حالا انشاءالله که روز قیامت پاسخی داشته باشند، چون من احساس میکنم آنهایی که کوتاهی کردند، یقهشان گیر است.
دیگر کار به اینجا رسید. خودمان دیدیم که حالا با همه مشغلهها و درگیریهایی که داریم، احساسمان به این شد که لازم است خودمان دست بهکار شویم. دیگر اینجا واقعاً جزو موارد آتش به اختیار است. اول پیشنهاد داشتیم نسبت به گلزار شهدا، بهشت زهرا، تهران، شهرستانها که ظرفیت فوقالعادهای دارد. خیلی کسی اعتنا نکرد. این جملات رهبر عزیز انقلاب را که شنیدیم چند وقت پیش، دیگر قاطع شدیم نسبت به این مسئله که دست بهکار شویم. با دوستان صحبت کردیم، خدا خیر بدهد به رفقای عزیزمان، آقای یزدی و بچههای بسیج دانشجویی. اینها هم از قبل، بهقول ماهها، اعلام بیعتی کردند که آقا اگر کاری باشد ما پایه هستیم. ما هم گفتیم خیلی خوب، بیایید علم این کار را برداریم. اینها هم الحمدلله دیگر چسبیدهاند محکم به کار.
این شد که این جلسه به عنوان جلسه اول شکل گرفت. انشاءالله سلسله جلساتی داشته باشیم، جمعه شبها در جاهای مختلف؛ حالا اول تهران، بعد برسیم به شهرهای دیگر، مناطق دیگر، با موضوع معرفی شهدا. هر هفته یک جلسه، یک شهید. ما مراسم شهدایمان معمولاً اکتفا میشود به همان مراسمهایی که اول شهادت گرفته میشود. اتفاقاً آنجا خیلی هم کسی این شهدا را نمیشناسد، خیلی استقبالی همان اول داستان نمیشود. بهمرور با این شهدا آشنا میشوند، بعد دیگر خبری نیست؛ نه کنگرهای، نه یادوارهای، نه یادبودی هیچ. و یک سرمایه و ظرفیت فوقالعاده راکت میماند، یک گنج بی پایان بلااستفاده میماند، در حالی که ظرفیت عظیمی دارد برای تحولات فرهنگی، برای جریانسازی در جامعه.
بنا کردیم انشاءالله هر جلسه یاد یک شهید. اول هم به مناسبت اینکه این ایام داستان موشک و قضایای موشکی و اینها خیلی مطرح است و مردم دارند ثمره کار شهدایی را میبینند که زحمت کشیدند برای اینکه ما به این صنعت دست پیدا کنیم، از پدر موشکی ایران، شهید تهرانی مقدم (رضوان الله علیه)، گفتیم شروع کنیم. از آنجا که این شهید در این دانشگاه درس خوانده، در دانشگاه خواجه نصیر بوده، گفتیم خب میطلبد در این دانشگاه جلسه برگزار شود به یاد این شهید. انشاءالله هفتههای بعد هر هفته یک جایی یادبود یک شهیدی را خواهیم داشت. حالا رفقا انشاءالله اعلام خواهند کرد؛ هم از بین شهدای معروف، هم از شهدای غیرمعروف؛ شهدای انقلاب، شهدای دفاع مقدس، شهدای دفاع حرم، تا شهدای قدیمیتر، به شیخ فضلالله نوری و شهید نواب صفوی. انشاءالله دانه به دانه به اینها خواهیم رسید. هر هفته یاد یکی از این شهدا و ذکر زندگینامه و نکات مهمشان، خیلی جای طرح دارد. این یک فرصت است.
عرض کردم به دوستان، دهه ۸۰، اوایل دهه ۸۰، یک موجی شکل گرفت در کشور، جلسات و همایشهای یادبود عرفا، بزرگان اخلاق و معنویت. این موج خیلی جریان ایجاد کرد در کشور. جلساتی بود به عنوان "افلاکیان خاکنشین" در این ساختمان وزارت کشور و جاهای دیگر برگزار میشد. شخصیتهایی را معرفی کردند، مثل مرحوم آقای قاضی، مثل مرحوم آقای شاهآبادی، مثل مرحوم آقای ملکی تبریزی. خیلیها نمیشناختند، از آنجا مردم آشنا شدند با این شخصیت. موجش افتاد در کشور. خدا رحمت کند مرحوم فاطمینیا (رضوان الله علیه) و برخی بزرگان دیگری که در این حال و هوا بودند. اینها آمدند در آن جلسات، آن سخنرانیها، مرحوم آیتالله بهاءالدینی و بزرگانی را از این دست معرفی کردند. مردم کمکم آشنا شدند، موجش فراگیر شد، با اینکه سالها گذشته بود از رحلت این بزرگان.
جا دارد برای شهدا هم یک همچین اتفاقی شکل بگیرد. گفتمانش بیفتد در مناطق مختلف، در شهرستانها، استانها، همچین جلساتی برگزار شود، یادبود شهدا، حالا شهدای همان استان، همان منطقه. هر هفته یک شهید، هر هفتگی مسجد، گردشی باشد، خیلی اثر دارد، خیلی برکت دارد. عرض کردم این سیره حضرت زهرا (سلام الله علیها) است که یاد شهدا را در جامعه زنده نگه میداشتند و با این دلها را حیات میبخشیدند.
خب، این یک بخش از بحث است. بخش دوم مرتبط است با این شهید عزیز که البته در مورد ایشان جای صحبت زیاد است و ساعتها گفتگو میطلبد. دیگر ما این وقت کمی که داریم، حول و حوش یک ساعت که مقداریش هم گذشته، قطعاً نمیرسیم خیلی از مطالب را در زندگی شهید تهرانی مقدم عرض بکنیم. خب شهید تهرانی مقدم جزو شخصیتهای فوقالعاده و استثنایی تاریخ انقلاب، شهدای ممتاز ما، شهید ویژهای است. ثمرات کار این شهید را امروز داریم میبینیم. خودش فرمود: «روی قبرم بنویسید اینجا مدفن کسی است که آرزو داشت اسرائیل را نابود کند.» خیلی افق بلندی داشت این شهید. بسیار تیزهوش بود، بسیار خلاق بود، پر از ایده بود، پر از تلاش بود، پر از فداکاری بود، مخلص بود، مدیر بود. خیلی ویژگیهای مثبت فراوانی داشت که امروز واقعاً نیاز جامعه ماست، نیاز دانشجوی ماست، نیاز دانشگاه ماست، نیاز مدیران ماست.
مشی مدیریتی شهید تهرانی مقدم خودش یک موضوع است که بنشینیم فقط یک ساعت در مورد سبک مدیریتی صحبت بکنیم: چه شکلی مدیریت میشود. مشی علمی ایشان خودش یک موضوع دیگر است به عنوان یک دانشمند بخواهیم مطالعه بکنیم؛ یک دانشمند دغدغهمند، فعال. به عنوان یک شخصیت اخلاقی، نورانی و باصفا، سجایای اخلاقی ایشان جای طرح گفتگو مفصل دارد. حضرت آقا فرمودند: «سراپا اخلاص بود شهید تهرانی مقدم.» شهرتگریزی او، صفای باطن او، نماز شب او، توسلات او، هرکدام جای بحث مفصلی دارد. زحماتی که در این سالهای طولانی کشید و یک بار سنگین را برداشت و به مقصد رساند. امروز همه دنیا متحیر و انگشتبهدهانند. کشوری که همه قطعات نظامیاش تحریم بوده، شدیدترین تحریمها در این صنعت، به یک رشدی میرسد، به یک موقعیتی میرسد، جزو سه کشور اول دنیا میشود در بعضی از امکانات و ویژگیها.
خب این خیلی چیز اعجابانگیزی است. اگر ما این مدل تهرانی مقدم را بتوانیم تکثیر بکنیم در حوزههای مختلف، یک انقلابی میشود. اصلاً همه مشکلاتمان حل میشود. اگر تهرانی مقدمها صحنه صنعت خودرو را دست بگیرند، دیگر لازم نیست ما سیصد میلیون بدهیم سوار ارابههای مرگ شویم و مفتمفت بمیریم. اگر جاهای مختلف این مملکت دست امثال تهرانی مقدم باشد، با آن روحیه، با آن تلاش، خیلی از مشکلات ما حل میشود. ما نیاز داریم به اینکه یاد این شهدا زنده باشد، معرفی بشوند. اکتفا نکنیم فقط به مثلاً سالگردشان یا مناسبتهای این شکلی. باید زیاد از این شهدا یاد بشود و تجلیل بشود.
امشب یک چند کلمهای در مورد شهید تهرانی مقدم عرض میکنم. انشاءالله هفتههای بعد هم از شهدای دیگر. حالا انشاءالله آدرسش را دوستان میگذارند. هر هفته یک شبنشینی داشته باشیم به یاد شهیدی. انشاءالله آن شهید هم نظر کند، توجه کند، دستگیری کند، دعا کند برای ما. انشاءالله در آن مسیر حرکت کنیم، امتداد بدهیم خطی که این بزرگان آغاز کردند.
یک نامهای دارد شهید تهرانی مقدم سال ۸۴ به رهبر عزیز انقلاب. خیلی نامه عجیبی است. از یک دانشمند این تعابیر، این عبارات، خیلی جای شنیدن دارد. این روحیه این شهید را حکایت میکند، حال و هوایش را حکایت میکند. اینطور مینویسد:
بسمه تعالی
محضر فرماندهی کل قوا، حضرت آیتالله العظمی خامنهای (اللهم صل علی محمد و آل محمد).
سلام علیکم. با اهدای تحیت و احترام، از پذیرفته شدن خانوادهام جهت تشرف حضوری به محضر حضرتعالی کمال تشکر و قدردانی را به عمل میآورم و اعلام میدارم: «بنده و خانوادهام فدای شما نائب امام زمان، و نور حیدری عشق مایی.»
این کلمه یهو با آن عبارات پر از دیسیپلین، فضای تشکیلاتی و یک فرمانده، مثلاً فرمانده سپاه دارد به فرمانده کل قوا نامه مینویسد. تهرانی مقدم همین است؛ یعنی واقعیتش همین است، اهل قیافه و فیلم و فیگور و اینها نیست. یک نامه صادقانه و عاشقانه نوشته. حالا ببینید چه عباراتی میخواهم عرض کنم. آن چیزی که تهرانی مقدمها را میسازد، این نگاه است، این افق. خدا به این حالوهوا اثر و برکت میدهد. خیلی اینها جای دقت و توجه دارد.
«خداوند عزوجل شاهد است آنچه داریم در جهت اخذ رضایت شما و اعتلای راه و هدف شما -که همان تحقق اسلام ناب و سیره اهل بیت است- به کار میگیریم. در تمامی این مراحل شاهد لطف و عنایات بیکران الهی بودیم. تو پا برهنه رو و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید.*/ الحمدلله عجب خدای کریم و مهربانی داریم، لوتیبار حضرت آقا دارد صحبت میکند. راستش را بخواهید، لطف و عطای بیحدومرز او ما را بی مهابا و پرجرئت ساخته است. آقا و مولای ما، میخواهم دستان الهی و پرقدرت شما را پر کنم و پشت شما را محکمتر. غربتاً الی الله میخواهیم علی زمانه را یاری دهیم. اگر ما در زمان مولای خود علی (علیهالسلام) نبودیم برای یاری او قیام کنیم و فدای حسینبنعلی شویم، این عقده در دلم مانده است. میخواهیم در رکاب شما نائب ولیعصر آن را جبران کنیم و سینه ما سپر شما باشد، یابن الزهرا و ای نوری از بارقه امیرالمومنین. خلاصه آقا، رفتیم سر فینال طرح و نقطه اوج بازدارندگی و اقتدار این نظام الهی، یعنی دستیابی به موشک فوق سریع واکنش سریع در برد هدف اسرائیل و دستیابی به موشک حامل ماهواره.»
امروز دارید ثمرات کار "تهرانی مقدم" را میبینید. در جنگ عراق که چند صد نقطه ایران را هر وقت دلشان میخواست بمباران میکردند، هیچی نداشتیم برای دفاع. رسیدیم به اینجا که موشکهایی که تهرانی مقدم ساخت دست حماس هم هست، دست یمنیها هم هست، دست حزبالله هم هست. همه موشکهایی که در این منطقه است، همهاش محصولات کار تهرانی مقدم است و میبینید شرایط چقدر عوض شده، موقعیت چقدر عوض شده. حالا آنهایی که ما در ایران داریم که خیلی دیگر الحمدلله پیشرفتهتر است. دیدید در این دو تا عملیات "وعده صادق" چه جور اسرائیل را تحقیر کردیم. اینها ثمره کار این آدم پاک، بی آلایش، دغدغهمند و فداکار است. صادقانه میگوید: «میخواهم مشت شما را پر کنم.» من نبودم به امیرالمومنین کمک کنم، میخواهم کمک تو باشم. صفا در وجود این مرد الهی است و خدا هم به کارش برکت میدهد.
داستان موشکی یک داستان بسیار پردامنه و طولانی است. حالا من در این وقتی که دارم، الان تقریباً حالا بهحسب آن چیزی که با رفقا قرار گذاشتیم، یک ۴۰ دقیقهای از وقت ما مانده، انشاءالله نکاتی را عرض بکنم در مورد شهید.
خب، در مورد شهید تهرانی مقدم هم چند تا مستند تلویزیونی داریم که مستندهای قشنگی است. ۴-۵ تا مستند من در ذهنم است که برای شهید تهرانی مقدم ساختند که قابل استفاده است. ۳-۴ تا کتاب در زندگینامه این شهید نوشته شده، حالا من چهار تایش تقریباً یادم است. دوتاش را اینجا همراه دارم. حالا بخشی را آوردهام برایتان بخوانم. بخشی در زندگی شهید تهرانی مقدم نسبت به همین داستان موشکی میخواهم عرض بکنم. بخشی که بخش مغفول داستان است. حالا البته شماها بهتان برمیخورد که اهل حوصله نیستید. این جلسه هم اگر طول بکشد خیلی مشکلی با شماها نداریم؛ ظاهراً همه «اَهل مِن اَهل البیت» محسوب هستید. مشخص است که رفاقتی جمع شدید این ساعت. حالا فقط به ما گفتند چون مثلاً برای بعد ما عزیزی را دعوت کردند، اگر ایشان معطل نشوند، از وقت بتوانیم بیشتر استفاده بکنیم. حیف است نکات در مورد شهید تهرانی مقدم بیشتر نگوییم.
بخش دومی که میخواهم عرض بکنم در مورد همسر ایشان و خانواده ایشان است که معمولاً بهش توجه نشده است. مطالب مهمی آنجا هست. در مورد داستان موشکی، خود شهید تهرانی مقدم در مصاحبهای که دارد میفرماید که: «من رفتم آمار داستان موشکی قبل از انقلاب را درآوردم. دیدم شاه التماس میکرد به آمریکا. میگفتش که ببین من در این منطقه، ناامنی از جانب عراق دارم، این صدام وضعیتش جوری است که ممکن است با هم درگیر بشویم. روسها به صدام موشک دادند، مگر من ژاندارم تو نیستم، تو هم به من موشک بده.» آمریکاییها قبول نکردند. زمان شاه! دیگر توهمات است دیگر. آمریکا حاضر نشد به شاه موشک بدهد. شاه التماس کرد. اینها وعده دادند: «یک موشک بهت میدهیم با برد ۶۰ کیلومتر.» ۶۰ کیلومتر یعنی شما اینجا بزنید به دماوند نمیرسد. ۶۰ کیلومتر. با برد ۶۰ کیلومتر به شاه وعده دادند، همان هم بهش ندادند. اینقدر ببین چقدر ذلت و حقارت! اینها را ماها نمیدانیم. اینها واقعاً جلساتی میخواهد. خود همینها هم ثواب دارد.
چه وضعی بودیم! این نعمات خداست. آیا در قرآن میفرماید: «یاد کنید وضعتان چی بود، من باهاتون چه کار کردم.» «کنتم علی شفا حفرة من النار» از لبه پرتگاه بودید، ذلیل بودید، خوار بودید، حقیر بودید. دشمن شما میخواست مثل عقاب شما را برباید، «یتخطفکم الناس». ببینید در چه موقعیتی هستید! ما همان ملتی هستیم که ۵۰ سال پیش شاه ما که نوکر آمریکا بود، از اربابش درخواست موشک کرد، قبول نکرد. تهش موشک ۶۰ کیلومتری بهش وعده کرد، همان هم نداد. شاه بدبخت ما آمریکا بهش نمیدهد. آخر رفت به روسها رو زد. از روسیه درخواست کرد، آن هم آخر بهش موشک ندادند، چیزهای دیگر دادند. این وضع ما بود قبل انقلاب. اوضاعمان را میگذراندیم. بعضی توهمات میکردند تبدیل به سوئیس میشدیم که آخوندها آمدند کار را خراب کردند.
این وضع ما بود. اول جنگ هم خب صدام هر جا را دلش میخواست میزد. حضرت امام (رحمتالله علیه) بعد از یک مدت فرمودند که اگر قرار باشد صدام ادامه بدهد و شهرهای ما را بزند، ما مجبور میشویم تلافی بکنیم، جاهای غیرنظامی را میزنیم. خب خیلی کسی جدی نگرفت این داستان. ایران نمیتواند کاری بکند. قضایایی رخ داد. داستان مفصلی دارد. ایران خودش که نداشت، فرصت ساختش هم نداشت. مجبور شدند بروند با بعضی از کشورهای منطقه مطرح بکنند. کسی حاضر نمیشد به ما هیچ چیزی بفروشد. جدا از اینکه از ما حمایت نمیکردند، ترس از آمریکا داشتند. آمریکا پدرشان را در میآورد. لیبی حاضر شد، قذافی به ما موشک بدهد که آن هم پدر ما را درآورد تا یک چهار تا دانه موشک به ما بدهد. بعضیها مثل این آقای سردار جعفری ۶ ماه در لیبی ماندند، هر روز به اینها التماس میکردند. این موشک ما چه شد؟ فردا صبح انشاءالله، فردا صبح. یک کشور هم مثل سوریه، حافظ اسد، حاضر شد که به ما یاد بدهد، موشک ندهد، یاد بدهد چه شکلی از موشک استفاده کنیم.
شهید تهرانی مقدم با یک تعدادی از دوستانشان که یکیشان همین سردار حاجیزاده عزیزمان هستند، خدا انشاءالله به ایشان طول عمر بدهد، این شهید زنده. اینها جمع میشوند و میروند سوریه. دورههایی میبینند. حالا خودش داستان مفصلی دارد، در این کتاب "خط مقدم" مفصل تعریف کرده که چه اتفاقاتی رخ میدهد، سفر اینها به چه نحوی است؛ هم سفر لیبی را شرح میدهد، هم سفر سوریه و آن اساتیدی که در سوریه بنا میشود به اینها تدریس بکنند. میگویند ما یک دوره ۶ ماهه میتوانیم برای شما بگذاریم. شهید تهرانی مقدم میگوید: «ما دو ماه وقت داریم.» «ما شش ماه که گفتیم برای آنهایی بود که زبانشان با ما مشترک است. آن هم به زور در ۶ ماه یاد میگیرند. شما مترجم هم لازم دارید، بیشتر از شش ماه کارتان طول میکشد.» «با ما ایرانی هستیم، ما را دستکم نگیرید، ما دو ماهه کار را درمیآوریم.» همین هم میشود. حالا یک داستان مفصل دارد که شهید تهرانی مقدم دنبال مترجم میگردد و حتی سفارت خود ما آنجا باهاش همکاری نمیکند. داستانهای مفصلی دارد که اینها جای مطالعه دارد.
بعد آنها میگویند که آقا برای هر کدام از اینها مثلاً شما چند نفر برای دورهها، چند نفر باید بیاورید. این جمعی که شما آوردهاید فقط باهاش یک دوره میشود تشکیل داد؛ همان تعداد محدود که مال توپخانه بودند، توپخانه سپاه بودند. اینها. شهید تهرانی مقدم بهشان میگوید که هر کدامتان در کلاسهای دیگر هم شرکت کنید. دورههای مختلف. از بعد از نماز صبح تا ده و نیم شب بکوب کلاسها را شرکت میکنند. در دو و نیم ماه مسلط میشوند به قضایای موشکی. برمیگردند چون امام امر کرده بود که اگر صدام بزند، ما میزنیم. اینها رفتند که این دستور امام، حرف امام روی زمین نماند. خدا به این کارها، به این روحیه برکت میدهد، اثر میدهد. این عشق، این صفا. تهرانی مقدم ۲۵ ساله. نه ماه بوده عقد کرده، وقت نکرده همسرش را ماه عسل ببرد. میرود سوریه، چند ماه خانواده و همسر و از همه کس و کار دور. مسلط به این قضیه میشود و برمیگردد و امکانات محدودی که داشتند، با همه سختیهایی که داشتند، شروع میکنند آرامآرام.
صدام همینجور میزد، شهرهای ما را موشکباران میکرد. اینها وقتی تهدید میکنند، فایده ندارد. ما نهایتاً امکاناتی هم که داشتیم در آن زمان این بود که توپ میتوانستیم پرتاب بکنیم. توپ هم که پرتاب میکردیم میخورد در بصره. تازه توپ را باید از نقطه صفر مرزی پرتاب میکردیم که وسطهای بصره بخورد. شهر جنگی بود. اصلاً اثری نداشت، بازدارندگی نداشت. ما باید یک کاری میکردیم بتوانیم بغداد را بزنیم. به داستان بغداد که میرسد، میآیند و یک منطقهای را، یک پالایشگاهی ظاهراً بوده که حالا من اینجا در کتاب آورده بودم، باید بگردم پیدا کنم. یک جایی را میزنند و بله، پالایشگاه کرکوک. صدام تعجب میکند که ایران یک جایی را توانست بزند ولی میگوید که نه، این برای اینکه آبروداری بکند، میگوید که اینی که زدند، این موشک و اینها نبود، این عمّال، مزدورهای جمهوری اسلامی در کردستان رفتند پالایشگاه را آتش زدند. جمهوری اسلامی موشک، پوشک ندارد، از این کارها نمیتواند بکند. تا اینکه شهید تهرانی مقدم موشکی را میفرستد به یک بانکی در بغداد. داستان عوض میشود، معادلات جنگ به هم میریزد. از همانجا دیگر دست از این کشتارهای وسیع و موشکباران تا یک حدی برمیدارد؛ خصوصاً از عملیاتهای شیمیایی که انجام میداد صدام.
بعد دیگر باز قضایای بعدی پیش میآید. یک داستان عجیبی اینجا دارد. یکی از این موشکهایی که میخواستند پرتاب بکنند، هر کار میکردند این سوار نمیشد و پرتاب نمیشد. جوری هم بود که اگر این موشک میرفت بالا و آن مشکلش اگر برطرف نمیشد، میرفت بالا، سوختش تمام میشد، برمیگشت میخورد در سر اینها. اینها مانده بودند چه کار بکنیم. این روحیه ایمان و توکل و اینها واقعاً عجیب است. خود شهید تهرانی مقدم این را نقل میکند، میگوید یکی از بچههای همّت استخاره کرد. اگر بچههای شهید هم استخاره کرد که چه کار کنیم، بزنیم یا نزنیم. وسط جنگ، موشک، همچین موشکی. استخاره: «سَقَطْتُمْ اِلَی الْاَرضْ». چسبیدید به زمین. شهید تهرانی مقدم گفت: «بزنید، استخاره اینجوری که آمده باید بزنید.» گفتند: «آقا خطر است.» گفت: «توکّلتان به خدا باشد، بزنید.» اینها میزنند و میرود میخورد به یک ترمینال مسافربری در بغداد. بعدها حالا کارهای خدا را ببینید. یکی از چیزهایی که جزو نقاط ویژه شهید تهرانی مقدم است، این است که از عمق جان به این آیه «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ» باور داشت. تو نیستی که میزنی، خدا میزند. بر موشکهایش مینوشت این آیه را.
این میخورد به ترمینال مسافربری. حالا چه میشود؟ این همه تأخیر شد در انداختن این موشک، کارهای خدا! یک تیپی سرباز از مصر و سودان اضافه داشت میشد به صدام. اینها در ترمینال، صاف میرود میخورد در اتوبوس اینها. این تأخیری که پیدا میکند. فرودگاه بغداد، صاف میخورد در سرشان، متلاشی میشود. اثر ایمان و توکل. معادلات جنگ عوض میشود و دیگر بعد از جنگ دیگر قضایای این شکلی و روز به روز پیشرفت در داستان موشکی و این قضایایی که امروز میبینید. کار به اینجاها رسیده. ما موشکهایی داریم که دنیا از ما تمنا دارد که از ما بخرد. این محصول زحمات این مرد بزرگی است که آخر هم در راستای همین فعالیت موشکی جان پاکیزه خودش را فدا کرد و به شهادت رسید.
وضعیت منطقه با همین موشکهای شهید تهرانی مقدم عوض شد. من حالا یک سیری هم از اینجا بگویم. رژیم صهیونیستی خب جنگ ۶ روزه را خبر دارید دیگر؛ ۶ روزه کل این منطقه را گرفت. هیچکس هم جرأت نداشت نطق بکشد. لبنان و سوریه و مصر و اینها همهشان خفهخون بودند در برابر رژیم صهیونیستی. هیچ کسی جرأت عرض اندام نداشت. سال ۱۹۹۶ اولین ضربه موشکی حزبالله به اسرائیل بود، همین موشکهای شهید تهرانی مقدم. عملیات «خوشههای خشم» معادله را عوض کرد. حزبالله وارد دوره جدیدی شد. اولین کسانی بودند که اسرائیل را میزدند. چیزی داشتند برای زدن اسرائیل که خب داستان پناهگرفتن در اسرائیل با همین قضیه عوض شد. موجش ۱۰ سال بعد، قضایای ۲۰۰۶ که مطرح شد، جنگ ۳۳ روزه. موشکهای پیشرفتهتری را حزبالله رو کرد، که خب باعث شد در جنگ ۳۳ روزه از موقعیت برابر اسرائیل را وادار به آتشبس بکند. که این برای اولین بار رخ داد و یک پیروزی بسیار بزرگ بود که این هم محصول زحمات شهید تهرانی مقدم بود. و دیگر ما بعد از این داستان و اتفاقاتی که الان دارد رقم میخورد و باعث شده که حزبالله لبنان یکی از اولینهای موشکی در منطقه خاورمیانه باشد، یکی از قدرتهای برتر موشکی در خاورمیانه است که حالا آرامآرام دارد رو میکند برای اسرائیل و دیدید دیگر این چیزهایی که دارد هی تازه رو میکند. داستان را دارد به هم میریزد در اسرائیل. اینها همه ثمرات کار شهید تهرانی مقدم است.
خب، از احوالات معنوی این شهید بگویم، از صفای باطن شهید تهرانی مقدم. خیلی متأثر از حاج احمد کاظمی است، چون حاج احمد فرمانده او بود در نیروی هوایی. تهرانی مقدم جانشین حاج احمد. یک جورهایی میشود گفت این اخلاص و حال معنوی که شهید تهرانی مقدم داشت، محصول رفاقتش با حاج احمد بود. حاج قاسم این همه شهید دید، این همه رفیق شهید داشت، ولی آن کسی که برایش بیتابی میکرد، حاج احمد کاظمی بود. یکی از آقایان میگفت: «من خودم از حاج قاسم پرسیدم که شما برای کدام شهید بیشتر از همه دلت تنگ شده و میخواهی به عشق او شهید بشوی، برای دیدار او؟» حاج قاسم گفت: «حاج احمد.» حاج احمد کاظمی، عماد مغنیه هم بود، خیلی شهدای دیگر هم بودند، ولی حاج قاسم یک علقه شدید و عجیبی داشت به حاج احمد کاظمی. یک وجهش این بود که حاج احمد واقعاً یک آدم مخلص و بینظیری بود. حالا انشاءالله بشود در این جلسات بعدها جلوتر که میرویم به حاج احمد کاظمی هم برسیم، یک جلسه در مورد این شهید عزیز داشته باشیم.
من یک خاطره نقل بکنم، حالا یاد حاج احمد کاظمی هم باشیم. این خاطره، نقل قول از حاج حسن است، حاج حسن تهرانی مقدم. البته زمان جنگ معروف بود به حسن مقدم، یعنی تهرانی مقدم نمیشناختنش، حسن مقدم به نام مقدم میشناختند ایشان را. ایشان یک خاطره نقل میکند. این خاطره، خاطره عجیبی است، خیلی جالب است. ببینید اینها درس اخلاق است، اینها سیر و سلوک است، اینها معنویت، عرفان، عرفان عملی. خیلی جالب. میگوید که: «در یکی از عملیاتها که علیه منافقین بود، قرار شد منطقهای را با موشک هدف قرار بدهیم. میگفت حاج حسن، من موشکها را آماده کرده بودم، سوخت زده، با سیستم برنامهریزی. موشکهایم از آن موشکهای مدرن نقطهزنی بود.» حاج احمد از عمق عراق تماس میگیرد. حاج احمد کاظمی، گفت: «مقدم، آمادهای؟» گفتم: «بله.» گفت: «حالا ببینید وسط این دعوا، وسط این جنگ کجا هستند اینها! اینکه امام فرمود اینها راه صد ساله را یک شبه رفتند. حاج احمد کاظمی حالش را ببینید از آنجا به حاج حسن تهرانی مقدم میگوید که بگو ببینم قیمت موشکها چقدر است؟» میگوید: «حالا این هم بچه تهرون است دیگر، حاج حسن بچه تهرون است دیگر. گفتم حاجی میخواهی بخری؟» گفت: «نه بگو ببینم چقدر میارزد؟» گفت: «گفتم مثلاً ۶۰۰۰ دلار.» گفت: «نزن نزن!» گفتم: «چرا؟» گفت: «اینها ارزش ندارند ۶۰۰۰ دلار خرجشان کنیم. بیتالمال حیف است، حرام میشود.»
حاج احمد بچه اصفهان هم بوده به هر حال؛ این شکلی هم دارد اینجا. خوب است این قسمتهای اصفهانی نسبت به بیتالمال. گفت: «نه، حیف است.» بعد میگوید که حاج حسن آقا وقتی این را نقل میکرد برای سربازانش: «فرمانده وسط عملیات، ببین میتونی گیر بیاری که الان حواسش به بیتالمال است که یک قرون اضافه از بیتالمال خرج نشود، پول بیتالمال هدر نرود؟» تعبیر ایشان، میگوید: «هرکی دوست دارد اگه کارش تمام است تیر خلاص را بزند، بیاید با این موفقیت عکس بگیرد. ولی سردار کاظمی در کوران عملیات بیتالمال و رضای خدا را در نظر داشت.» میدانید چرا؟ چون مولایش امیرالمومنین بود که وقتی میخواست کار دشمن را تمام بکند، کمی صبر کرد، نکند هوای نفس یککمی بهش غلبه داشته باشد. نشریه خالص امیرالمومنین بوده. حاج حسن این شکلی بود. هر موشکی که تولید میکرد روش مینوشت: «ساخت شیعه.» این سند افتخار شیعه است. از خودش نمیدید رزومه برای خودش نمیدید این را. این را رزومه شیعه میدید. خدا به این حال و احوال برکت میدهد، اثر میدهد. هیچ جا حرفی از خودش نیست، هیچ: «من اینجور کردم، من آنجور کردم.» همین نامهاش به حضرت آقا. ببینید صفایی ازش میبارد. «من فلانم، آن در راستای خدمات قبلی که انجام دادیم الان احساس صدا کلفت (عشق مایی)» اینجوری صحبت میکند. خیلی مهم است اینها، آن چیزهایی است که در کانون رحمت و نصرت و توجه قرار میگیرد و خدای متعال عنایت میکند.
در مورد احوالات حاج حسن تهرانی مقدم، حالا من یک چند تا نامه آوردم بخوانم. یکی نامه دختر ایشان است. بهشت. کمی نامههایی که با همسرشان ردوبدل میکردند. ببینم چقدر وقت داریم. خب، وقتمان هست الحمدلله. حیفم میآید اینها را نخوانیم. اینها ابعاد ناشناخته است. حالا به هر حال خیلی از اینها مطرح است. دیگر میدانیم، شنیدهایم فعالیت ایشان در خدمات موشکی و خاطرات همکاران ایشان و اینها به هر حال زیاد است ولی این قضیه کمتر بهش پرداخته شده، این بُعد خانوادگی ایشان.
نامه دختر ایشان بعد از شهادت حاج حسن آقای تهرانی مقدم که در سن ۵۲ سالگی به شهادت رسید، متولد سال ۳۸. آبان ۹۰ به شهادت رسید. میلاد ایشان هم در آبان است. هفته بعد میلاد شهید تهرانی مقدم. اولین نامه را بخوانم بعد بروم سراغ نامههایشان با همسرشان. آن هم یک چند دقیقه طول میکشد ولی آنجا خیلی مطلب دارد، استفاده کنیم.
میگوید:
«بسم الله الرحمن الرحیم. بابای خوبم سلام. خیلی حال و احوال در این نامه صفا کنیم. خوب میدانی که این اولین نامهای نیست که برای تو مینویسم و خوب میدانم که آخرینش هم نخواهد بود. چرا که بعد از رفتنت تازه وقتت آزاد شده و میتوانی بیهیچ مضیقه و بیهیچ عجلهای حرفهایم را گوش کنی و درددلهایم را بشنوی و دوا کنی. درددل کردن با تو برایم مثل نشستن سر مزارت، مثل بوسیدن قاب عکست، مثل بو کردن گاهبهگاه چفیهات، مثل نماز خواندن روی مهرت شیرین است. امیدم این است که هر لحظه مرا میبینی، صدایت که میکنم نشسته پیش من و گوش میدهی. برای هر کاری که میخواهم از تو اجازه بگیرم، منتظر نمیمانم که از مأموریت برگردی و به چند نفر زنگ نمیزنم تا یکی گوشی موبایلی به تو برساند. خیلی قشنگ و من چند کلمه با تو حرف بزنم. کافی است که یک آن تو را صدا کنم آن وقت پهنای لبخند را روی صورت قشنگت تصور میکنم و آرام میشوم. گاهی هم اخم میکنی، فکر نکن که نمیفهمم. میدانم مراقبم هستی حتی بیشتر از آن وقتها. حواست هست به رفتار مردم، به حرفهایشان، به تملق، به ریا، به همه چیزهایی که یک عمر به آنها حساس بودهای، به همه صفتهایی که نه من که هیچکس در تو ندیده بود. آخر اگر بگویم: “من ندیده بودم” که نمیشود. میدانی که من شاخص خوبی برای شناساندن تو نیستم. من آنقدر محو مهربانیها و خوبیها و حرفهایت بودم که از شناختن وجودت جا ماندم. آنقدر دستم را گرفتی و دواندی که وقت نکردم برگردم و صورتت را نگاه کنم. آنقدر با انگشتت به آدمهای خوبتر اشاره کردی که حواسم نبود یک بار دستت را دنبال کنم و صاحب انگشت را نگاه کنم. خیلی قشنگ است این عبارات، دانه به دانهش درس اخلاق است. آنقدر عکس امام و آقا را از بچگی گرفتی مقابل چشمانم که بفهمم پیشوا و راهنمای همیشگیام کیست. چنان از فرماندهان شهید جنگ برایم حرف میزدی و چنان از خوبیهایشان میگفتی که تا بعد از شهادتت نمیدانستم که خودت یکی بودی درست مثل آنها. گفته بودی که یک بار همه فرماندهان را خانه مادرجون شام دادهای. وقتی میرفتم خانه مادرجون و احساس میکردم که روزی در این اتاق حسین خرازی و مهدی باکری و زینالدین و همّت و غیره چهار زانو نشستهاند با غذا خوردن. فضای اتاق را متبرک میدیدم اما هیچ وقت حواسم نبود که زیر پاهای تو را تبرک کنم. هیچگاه از رشادتها و فداکاریهایت در جنگ یا حتی بعد از آن برایم نگفتی و الان میدانی که چه حسرتی میخورم وقتی آنها را از زبان دیگران میشنوم. راستی هوای آن دنیا چطور است؟ جمعتان جمع است دیگر. نمیدانم توی میهمانی فرماندهان بیشتر میچرخی یا مثل این سالهای آخر با جوانهای گمنام بیادعا نشست و برخاست میکنی. هرچه باشد خیالم راحت است که حالت خوب است و دیگر خروار خروار غصه جمع نمیشود توی چشمانت و دیگر لازم نیست که مدام بخندی و بخندانی که حواسمان پرت شود از غصه چشمانت. یادم نرفته هنوز که چطور حسرت میخوردی برای دنیاپرستی بعضیها، برای میزان حسد توی دل بعضی دیگر، برای کوتهبینی، برای خودبینی غصه میخوردی، برای جوانها، برای مردم، برای فقر، برای آنها که میآمدند در خانهمان و نیاز داشتند و تو هیچ وقت دست خالی برشان نمیگرداندی. نمیدانم در حین آفرینشت خدا چه سهمی از سخاوت و کرم را در وجودت گذاشت، که چنین لبریز بودی. هیچ وقت نشد که چیزی از تو بخواهم و بتوانی و «نه» بشنوم، تنها من که نه، هیچ کس نشد که چیزی از تو بخواهد و بتوانی و «نه» بشنود. دارایی از وقتت، وجودت، همه را وقف عام کرده بودی و میدانم که سهم ما را جدا میگذاشتی ولی مطمئن نیستم که برای خودت هم چیزی برمیداشتی یا نه! بس که با اخلاص بودی، خودت را فراموش میکردی. همیشه اسلام را بر خود و خانواده و مال و جانت مقدم میدانستی. همه کارهایت برای پیشرفت اسلام بود. اینطور نبود اگر که قبل از شروع هر کار مهمی چندین بار به مادرجون اصرار نمیکردی: «دعایتان کند.» آنطور قبلش به ائمه (علیهمالسلام) توسل نمیکردی و بعدش نماز شکر نمیخواندی و صبحها قبل از نماز آنطور با خدا حرف نمیزدی که من لذت خواب نیمه شب را به شنیدن صدای تو بفروشم. شاید اگر آنقدر برای حفظ قرآن ذوق و حرارت نشان نمیدادی و در جمع دوست و آشنا و فامیل با علاقه و شوق از حفظ قرآنم یاد نمیکردی، من هیچگاه نمیتوانستم دوریات را تحمل کنم. هنگامی که آن روز در کنار مادر صبورم نشسته بودم و خبر پرواز جاودانهات را با مادر شنیدیم، قلبم لرزید، چشمانم پر اشک شد، مثل اینکه کوهها بر سرم ویران شدند. اما به مادرم که نگریستم، عظمت تو را در چهره او دیدم. چنان صبوری کرد که صبر از او بیتاب شد. پس از سه دهه زندگی با تو که تو در سنگر جهاد و او در سنگر صبر ایستادگی کردید، تو به پایان ماموریتت رسیدی، او همچنان بر عهدش باقی ماند. این شبها هر وقت صدای در میآید هنوز بچهها فکر میکنند تو هستی و خوشحال به سمت در میروند تا شاید باز تن خسته و چهره خندانت را ببینند. هنوز صدای خندههای بلندت هنگام بازی با زهرا و محمدطاها، هنگامی که بچهها روی دوشت سوار بودند، در فضای خانه طنین انداز است و ما را دلخوش میکند. تو رسالت سنگینی بر عهده ما گذاشتی تا تو را با زبان کودکی به زهرای شش ساله و محمدطاهای دو ساله معرفی کنیم. رفتار و منش تو را برای فاطمه که نوجوانیاش را بیتو طی میکند نشان دهیم. در این عصر جمعه دلتنگم، دلتنگ جمعههایی که ما را جمع میکردی و برایمان سِمات میخواندی. هنوز در گوشم شهادت گفتنهای آل یاسینت میپیچد: اشهد انّا نَشْرَحْ حق و البعث حق و صراط. عصر جمعه بیتو و بیسِمات برایمان محال است. محال. آن روز بعد از نماز جماعت ظهر و عصر که خدا آمد صدایتان کرد، چه حالی شدید؟ لابد گفته است: «خریدنی شدهای حسن. پرسیدهای میخری یمان؟» او پرسید به بهشت قبول است؟ گفتهای: «چرا که نه!» به خدا گفت: «تو که گمنامی زیستی را من به همه میشناسانم.» آن روز تهران لرزید. تو و یارانت گفتهاید: «جانهای ناقابلمان فروخته شد به شخص خدا به بهای بهشت.» فرشتهها هم شاهد ایستادند و گروه همخوانی راه انداختند و آوایشان همه جا پیچیده است که: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ.» مراسِم باشکوهی بوده بابا، حیف که نشد بیایم و چون زینب حسین بر پیکر بیسرت بوسه بزنم و رو کنم بالا و بگویم: «ربّنا تقبل مِنّا هذا.»»
متن نامه دختر شهید حسن تهرانی مقدم. قبل اینکه نکات بعدی را عرض بکنم به روح این شهید یک صلوات بفرستیم. این است داستان این شهدا؛ ایثار و اخلاص و فداکاری خودشان یک سمت، این زحمتهایی که خانواده اینها متحمل میشوند که کمتر به چشم میآید، کمتر گفته میشود. ما الان میگوییم که آقا مردم غزه و مردم لبنان و یمن و اینها مشتشان پر شد به واسطه زحمات تهرانی مقدم، ولی واقعش این است که فقط به واسطه زحمات تهرانی مقدم و تهرانی مقدمها نیست. آن همسر صبوری که چند ماه به چند ماه تحمل میکند دوری حاج حسن، کارهای این بچهها، مدرسه بردنشان، ثبت نام کردنشان، دکتر بردنشان، همه به دوش اینهاست. خدا انشاءالله سلامتی و طول عمر بدهد به همسر عزیز رهبر عزیز انقلاب. حضرت آقا میفرمودند: «من ماهها در زندان بودم، وقتی میآمدم آب از آب تکان نخورده.» بعد از چندین وقت میفهمیدم که مثلاً در این مدتی که من نبودم، فلان پسرم یک شب تشنج بدی کرده، همسرم برده بیمارستان درمانش کرده، حتی یک بار به من نگفت. ملاقات من میآمد به من نمیگفت. بعد که من میآمدم به من نمیگفت. اینها سهیم هستند این همسران عزیز بزرگوار. ما میگوییم پدر موشکی ایران شهید تهرانی مقدم، ولی واقعش این است که خدمات ماندگار اثر مشترک یک مرد در میدان به نام حسن تهرانی مقدم و یک زن فداکار به نام الهام حیدری، همسر بزرگوار ایشان، محصول مشترک این دو نفر است. میخواهم یک یادی بکنم از همسر بزرگوار ایشان که خدا انشاءالله به ایشان سلامتی و طول عمر بدهد.
حالا نمیدانم چقدر وقت بشود، چند تا نامه رد و بدل میکنند در همان سفر سوریه. خیلی این نامهها به نظرم جا دارد کلاس درس باشد. یعنی از جهت عشق و صفا و محبتی که بین این زن و شوهر است که حسن آقای ۲۵ ساله چه شکلی حرف میزند با همسرش. اخلاص و فداکاری اینها. نگاه بلند و متفکرانه و حکیمانه شهید تهرانی مقدم به زندگی و اهداف بلندش اعجاب انگیز است. شما فکر میکنید یکی از فلاسفه بزرگ ما مثلاً در سن ۶۰ سالگی نامه را نوشته، اینقدر حکیمانه است این نامهها. برایتان بخوانم. حالا هر چقدر تندتند بخوانم. عرض کردم نه ماه از عقدشان گذشته. ماه عسل هنوز نتوانسته ببرد همسرش را. یهو یک سفر سوریه پیش آمده، چند ماه گذشته رفته. یک دختر جوان در عقد شما. نامهها را ببینید. ببینید مدیون چه کسانی هست اینها. اینها الگو هستند. ما فقط اگر از تهرانی مقدم بگوییم، ممکن است یک خانمی بگوید خب ما که نمیتوانیم موشک بزنیم، موشک بسازیم، پس ما چی؟ داستان باش مثل این خانم. ببینید نقش این زن را.
اولین نامهای که حاج حسن از سوریه مینویسد به همسرش:
«بسم الله الرحمن الرحیم. خدمت الهام عزیز سلام علیکم. امیدوارم کاملاً خوب و موفق و شاد باشی. اینکه تو را نمیبینم باعث افسردگی است، ولی شرایط ایجاب میکند به خاطر اهداف مورد نظرمان اینگونه دوریها را به خاطر رضایت خدای منان بپذیریم.» (یک پسر ۲۵ ساله دارد، عارف ۸۰ ساله!) «تو میبایستی فقط به خاطر او صبر کنی و من میبایستی تمام تلاشم را در پی رضای او و اهداف او صرف نمایم. توضیح بیشتر از این را ضروری نمیبینم، چون تو را فردی روشن و واقع بین میبینم و از اینکه تو همسر من هستی احساس غرور میکنم. الحمدلله، من اصل پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۶۳ به اتفاق سایر بچهها برای انجام ماموریتی خاص به فرودگاه دمشق رسیدیم و صحبتهای مقدماتی را شروع کردیم. به حمدالله اوضاع کاملاً مناسب است و کارها خوب پیش رفته است و کارهایی که با سفارت ایران داشتیم هماهنگ شد. از نظر تلفن باید بگویم امکان تلفن شخصی به هیچ عنوان میسر نیست و میبایستی با نامه روزگار را گذراند. تو میتوانی نامه را به آدرس دمشق، سفارت جمهوری اسلامی ایران، گروه اکیپ سپاه به سرپرستی برادر مقدم پست کنی. یا از طریق زوار عازم سوریه بفرستی که سریعتر بیاید. و اگر به خانه سپاه در دمشق بیاید و خدمت برادر شالچی بدهند که به من بدهد، بهتر است. از طرفی جای تو کاملاً خالی است در زیارتهای حضرت زینب کبری (بانوی بزرگ اسلام)، به حضرت رقیه، حضرت امکلثوم، حضرت سکینه، بلال، مقداد، رأس الشهدا و غیره. که متاسفانه به علت نوع ماموریتی که ما داریم امکان آن نبود که تو را بیاورم. ولی انشاءالله اگر خدا توفیق بدهد در فرصتی مناسب با هم خواهیم آمد. از نظر زمانی با صحبتهایی که شده، به نظر نمیرسد بیش از یک ماه طول بکشد. ولی تا عملاً وارد کار نشدهایم نمیتوان پیشبینی کرد که بهطور دقیق چه مدتی به طول خواهد انجامید. سعی ما بر این است که بتوانیم مدت زمان را کم نماییم، چون دیگر زمان نیست. بچهها در حال اعزام هستند. از همین جا با تو همسر خوب و مهربانم خداحافظی میکنم و التماس دعا دارم. از قول من به همه بالخصوص مادرم سلام برسانید. از دور روی زیبایت را میبوسم. به امید دیدار. همسرت حسن مقدم. ۱۰ آبان ۱۳۶۳.»
حالا نامه این همسر شما ببینید! دختر جوان چه جور جواب اینها را میدهد. اینها واقعاً اگر در صدر اسلام رخ میداد، باهاش میشد کلی کتاب تولید کرد که مثلاً در صدر اسلام شخصیتهایی بودند. اینها در زمانه ما، همین امروز هم، اینها درس اخلاق هستند. اینها الگو هستند. نمیگوییم نگفتی، معرفی نکردیم، کار نکردیم.
«بسم الله الرحمن الرحیم. خدمت حسن خوب و مهربانم سلام علیکم. انشاءالله در هر کجا هستی در زیر عنایات خاص پروردگار و زیر سایه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) همگی خوب و سلامت باشید و بتوانید به نحو احسن ماموریت خود را به انجام برسانید. امروز یکشنبه ۱۳/۰۸ نامه از به دستم رسید. از دیدن نامت بسیار خوشحال شدم و بوسیدمش، چرا که بوی تو را میداد.» (عاشقانهها در اوج، چون صفا، چون اخلاص. از آن ور فداکاری در اوج. جمع این دو تا با همدیگر اعجابانگیز است.) «چرا که بوی تو را میداد و دست خط زیبایت برایم چیزها گفت و چه زیبا گفت. حسن جان به فضل خداوند تبارک و تعالی در این مدت توانستم از وقتم استفاده نمایم.» (حالا ببینیم دختر جوان غر نمیزند بلکه میخواهد بگوید من اینور خودم را مشغول کردم، تو اصلاً استرس من را نداشته باش، مشغول کارت باش.) «کتابهایی که گفته بودی خواندم. تا حدودی هم قرآن حفظ کردم که به امید خداوند بتوانم بیشتر سعی خود را کنم. از نامت معلوم بود که نامهام به دستت نرسیده. چرا اینقدر نامه مختصر بود. تا رو به خواندن کردم تمام شد. حسن جان به حدی در این چند روز دلم تنگ شده که خدا فقط. نمیدانم من این مدت را چگونه بگذرانم. الان که این نامه را مینویسم ساعت ۸ شب است و تازه نامهات به دستم رسیده. خوشحال شدم از اینکه آدرس خودت را دادی. سعی میکنم هر چند روز یکبار نامهای به این آدرس بنویسم و با پست سفارشی بفرستم. حسن جان برای خاطر تو هر کاری که بخواهی میکنم. نامه نوشتن که چیزی نیست. اگر بالاتر از این هم بخواهی حتماً انجام میدهم. حسن جان چند روز پیش بعد از فکر کردن تصمیم گرفتم...» (داخل پرانتز، البته باید این را از من ببخشیها. لطافت و ادب و عشق و عسل.) «تصمیم گرفتم که اسمم را در حوزه علمیه چیذر بنویسم که بتوانم از وقتم بیشتر استفاده نمایم. برای همین اسمم را نوشتم و حالا چند روزی است به آنجا میروم. ساعت ۷ صبح حرکت میکنم چون ساعت ۸ کلاسها شروع میشود. ساعت حدود یک بعد از ظهر به خانه میآیم. خیلی خوب و جالب است. اما به خاطر اینکه دیر رفتم بسیاری از درسها را خوانده بودند. دیگر من عامیانه میخوانم، تندتند بخوانم. برای همین درسهای خوانده شده بسیاری را من در مدت کوتاهی باید بخوانم و بلافاصله امتحان بدهم. درسها بسیار زیاد است و فقط از خداوند توفیق میخواهم که کمک کند تا بتوانم هر چه زودتر به بقیه برسم. حوزه جای بسیار جالبی است. درسها خیلی خوب تدریس میشود. در هر صورت من را ببخش که بدون گفتن به شما چنین کاری کردم، ولی میدانم که شما راضی هستی و حتماً هم از اعماق وجودت قبول داری. درسهایی که میخوانیم: جامع المقدمات، عربی آسان، آداب المعلمین، تحریر الوسیله، تجوید، احکام، تفسیر. حالا در این چند روزه به حدی سرم شلوغ است که وقتم کم میآورم. به حدی خسته میشوم که سرم گیج میرود. چون درسها تا حدودی سخت و زیاد است. چرا که من باید تمام درسهای یک ماه و نیمه را در مدت یک هفته بخوانم. الان اگر اینجا بودیم میدیدی چقدر دور من شلوغ است. تمام کتابها را دورم ریختم. یکی به سرم میزنم، یکی به کتابها. اگر بودی خیلی جالب و دیدنی بود. همانطور که تو در نامه قبل نوشتم، حسن اصلاً ناراحت ما نباش. ما همگی سالم و سلامتیم. همگی آرزوی موفقیت شما و همگیتان را داریم. همین که بدانیم شما سالم و سلامتین، همین برایمان بسیار ارزشمند است، بسیار خوشحالکننده. از اینکه وقتت را صرف نامهنوشتن کردی، همین مختصر نامهات برایمان بسیار خوشحالکننده بود. همیشه به یاد خوبیها و مهربانیهایت هستیم، به خصوص در این شبهای بلند زمستان که بسیار دیر میگذرد. هیچ یادت نرود که خوشی تو، خوشحالی ماست. همیشه شاد و خوشحال باش. هرگز لبخند از لبت دور نشود. با یاد خدا، با چنگ زدن به ریسمان الهی موفق بشو، از اینکه از تو، همسر مهربان و با وفایم، دور هستم خیلی ناراحتم، اما وقتی به یاد تو میافتم که با قلب مهربون و رئوفت هرگز من را فراموش نمیکنی، ناراحتیم کمتر میشود. میدانم که هر چقدر هم که از همدیگر دور باشیم، اما به یاد همدیگر هستیم. نمیدانم، اما من وقتی که فکر میکنم به خدا سوگند، از تو همچنان از شغلی که داری راضیام که هرگز خلاف این فکر به مغزت خطور نکند. چی بودن اینها! حسن جان، انشاءالله در ماموریتی که دارید موفق باشید. همگیتان سالم و سلامت به خانه برگردید. دیگر به سفارش که حتماً به حرم برو، ما را فراموش نکنی. میدانم الان چقدر خستهای و کار کردی و کارهایت را با چه مشکلاتی در آن کشور خارجی به فضل خدا انجام دادی. از صبح تا شب فعالیت میکنی. به من الهام شده که کارت خیلی سخت است. میدانی الان دوست داشتم که دست خستهات را روی گونهام میکشیدم.» (خیلی عاشقانه است. مجردها گوش ندهند!) «و بوسه بر روی دستها میزدم و دوست داشتم پاهای خستهات را مالش میدادم تا خستگی آنها بیرون برود. اما چه کنم که از تو دورم و نمیتوانم خستگی تنت را دربیارم و با حرف زدن همه مشکلات و سختی را کنار بزنیم و زیر پا بگذاریم و با محبت و دوستی برخاسته از دل، خستگی را بیرون بیاوریم. به حدی الان خستهام با اینکه اول شب است، اما میدانم که اگر شما بودی حتی احساس خستگی نمیکردم. با دیدن صورت زیبا و قشنگت، با آن روحیه محکم و استوارت، خستگیام را از یاد میبردم. همین که تو را میبینم، همین که صدای پای شما را میشنوم، همین که متوجه میشوم به خانه آمدی، به هرچه که دوست داری سوگند که هر دفعه از دفعه قبل بیشتر قلبم حرکت میکند.» (کجا پیدا میکنی در این لجنزار اینستاگرام، زید بازیها و این کثافتکاریها و این ماجراها، کسی که دلداده خداست.) «از دیدنت هر دفعه از دفعه قبل بیشتر خوشحال میشوم. به حدی مهرت در دلم نشسته که این مهر به هیچ وجه قابل بیرون آمدن نیست. با آنکه پهلویت نیستم اما نامهای که میفرستم پهلویم میآید. انشاءالله بتوانم با همین چند ساعت نوشتههایم، خستگی را از تنت دربیارم. باز فکر است که با این حال، با این نامه همین الان روبروی من حاج خانم نشسته. به او گفتم هرچی میخواهد بگوید تا من بنویسم. او بعد از التماس دعا و به یاد بودن در حرم حضرت زینب سفارش کرد که حتماً یادت نرود بلوز مشکی سایز بزرگ و ساعت را. چون خودش حسن جان، اگر میشود برایم هر شب از اتفاقاتی که در روز افتاده بنویس. البته نه اینکه هرچی بود، هرچی خودت صلاح میدانی که بعد از آمدنت به تهران من بخوانم. خیلی دوست دارم بدانم وضع آنجا و روحیات مردم، طرز لباس پوشیدنشان یا حکومتشان چطور است. خوب، جواب نامه: بسم الله الرحمن الرحیم.»
بعضی جاهایش دیگر واقعاً باید سانسور شود، چون دیگر دوز عاشقانگیاش خیلی بالاست. دیگر نمیدانم بخوانم یا نه. آنها را نخوانم. چشم.
«بسم الله الرحمن الرحیم. خدمت الهام عزیز سلام علیکم. امیدوارم در جمیع شئونات زندگی موفق و سرافراز باشی. بتوانید در راه اهداف زندگی بیش از پیش موفق و پیروز و با نشاط بشوید و ساعات شبانهروز را پرثمرانه طی کنید. دو نامه است که حاوی مطالب پرمحتوا و گرم و امیدوارکننده بود به دستم رسید. راستش را بخواهم از اینکه روحیه تو را اینجوری میبینم واقعاً احساس غرور میکنم. بسیار خدا را شکرگزارم که چنین همسر فهمیده، باشعور، خوشفکر و دوراندیشی به من عنایت فرموده. من یک سیر صعودی دلپذیر را در تو میبینم که شتاب مناسبی دارد.» (حالا اصطلاحات را ببینیم! ۲۵ ساله، مال دهه ۶۰، اینها مال دهه نود هم قفل است این اصطلاحات!) «و بسیار راضیکننده است. تو را به ادامه این راه توصیه میکنم. چرا که منطبق بر شریعت عالی اسلام و روح معنوی پرطراوت بشر، که همانا راه فلاح و رستگاری است. از اینکه در حوزه علمیه ثبت نام کردی و مصمم و قاطعی که ادامه بدهی واقعاً خوشحال شدم. چرا که همانطور که میدانی و بارها از من خواستی که نظر خودم را دربارهاش بگویم، فقط خط کلی را مطرح کرده و انتخاب آن را به خودت واگذار کردم که تو در آن آزمایش بشوی که به حمدالله العظم موفق در آمدی. فقط میبایستی حتماً ادامه بدهی تا نتایج مطلوب عاید بشود. فقط نیتت خالصاً برای خدا باشد. دغدغهاش که هست، هیچ مورد غیر از او نباید در این راه دخالت یابد تا انشاءالله از این شجره طیبه ثمره مؤثری عاید بشود که آن هم رستگاری است. پس در این صورت است که دنیا مزرعه آخرت و کشتکاران آن سودمند. صد جلد کتاب اخلاقی است. تو ایران توصیههای اخلاقی ملا حسینقلی همدانی که میخواند. واقعاً اینجوری ما با اینکه برای ما ناخوشایند است ولی سودهای سرشار در آن نهفته است که شاید در این مقطع تو به طور کامل نتوانسته باشی بهش پی ببری. که با خواندن این دو نامهات این نقیصه برطرف شده دیدم. چرا که کشش و جذابیت زندگی مادی انسان بر حسب اینکه چقدر خودساخته باشد در او تأثیر میگذارد.» (یک بار دیگر میخوانم این جمله را. اگر خواستید سه بار. برای بار سوم هم میخوانم.) «کشش و جذابیت زندگی مادی انسان بهحسب اینکه چقدر خودساخته باشد در او تأثیر میگذارد و خط جهتدار با زاویههای شخص از خط اصیل الهی پدید میآید. اینگونه دوریها میتواند اگر روی آن کار بشود، تأثیر مؤثر و تصحیح قاطعی بر این جریانات انحرافی داشته باشد. ما در اینجا فعلاً در دمشق و حوالی آن هستیم. البته کار ما هیچ ربطی به مسئله لبنان و سوریه و جنگ اینجا ندارد. ما داریم کار خاص و مهمی میکنیم که انشاءالله اگر موفق باشد خودش میتواند نقش مؤثری را برای کشور ما ایفا کند. سایر افراد در اینجا یا جاهای دیگر هیچ وقت کارش را گنده جلوه نمیدهد. همیشه کار اینها یک کار کوچولو، کار اینها مهم است. منحصر به سوریه نیست، ابعاد دیگری دارد. شاید به سایر کشورهای دیگر هم برویم که آن هم پیشرفت کار آن را مشخص میکند. کار شروع شده. زمانی که برایش پیشبینی شده را قبلاً بهت گفتم، شاید بیشتر از آن بشود که سعی میکنم با ارتباط نامهای تو را در جریان قرار بدهم. همانطور که میدانی ارتباط تلفنی اینجا بسیار مشکل است که میبایستی ازش صرف نظر کرد. واقعاً جای تو هنگام زیارتهای اینجا خالی است. همانطور که قبلاً برایت نوشتم، زیارت رقیه و غیره واقعاً خستگی را از تن انسان بیرون میبرد و نشاط خاص به انسان میدهد. هنوز که بعد از ۱۳۰۰ و اندی سال که از حادثه کربلا میگذرد، مظلومیت اهل بیت از در و دیوار میبارد. بازار و خرابه شام، مجلس یزید ملعون، ظلم بنیامیه فریاد میزند. انسان را به تعثر عمیق میکشاند. لحظهای تأمل در این مسئله لزوم اصل قاطع تولا و تبری را به ثبوت میرساند و بدون این اصل خط بزرگ و انحرافی مطرح است. کلیه شئونات اسلامی و ارزشهای آن باطل میشود. چرا که معنای این است که از کلمه "لا اله الا الله" قسمت دومش را رها کنیم و بگوییم ما یکتاپرستان. باری سعی کن با نام نهاد من را در جریانات و اوضاع و احوال آنجا قرار بدهی. من را از کارهایی که میکنی بیشتر در جریان قرار بدهی. مشکل مالی داشته، برادرم مراجعه کن و اینها. و سعی کن حتیالمقدور تنها بیرون نروی. از اینکه گفتی قرآن و نماز شب و غیره را مرتباً انجام میدهی، من را به همسری که به این مسائل اهمیت بدهد جایگاه فوقالعادهای دارد. البته بنده را فراموش نکنید چرا که من اینجا به یادت هستم. زیارت میکنم. تو در دعاهایت از خدا بخواه ما را در صراط هدایت ثابت قدم بگرداند و کوششهای ما را خالصاً قبول کند و ما راهی جز راه مورد رضایش را نپیماییم. از اوضاع و احوال اینجا خواسته بودی همین را بگویم که وقتی انسان متعهد و در خط انقلاب اسلامی از ایران خارج میشود، قدر و منزلت این کشور را میفهمد. پی میبرد چه کار عظیمی در این کشور به برکت وجود امام زمان و نائب بر حقش، امام کبیرمان خمینی بتشکن حاصل شده. وقتی ما اینجا سیاست خارجی و اهداف انقلاب و کارهایی که در این کم انجام گرفته را برای اینها مطرح میکنیم، احساس شگفتی و تعجب میکنند که چطور امکانپذیر است کشوری بدون ابرقدرتها مستقل و سرپا بایستد که این هم از الطاف خفیه الهی است.»
دیگر مطالب دیگری را مطرح میکند ایشان و خدمت شما عرض کنم که ابراز محبت به ایشان، التماس دعا و توصیههای اخلاقی و مطالبی از این قبیل. نامه بعدیشان، حالا نکات زیاد است، من احساس میکنم دیگر بیشترش ممکن است رفقا خسته شوند. ببینم در این نامه چند تا نکته مهم داشت. این خیلی عبارت قشنگ.
نامه سومش: «درست انسان به علت دوری دلتنگ میشود و این سیر صعودی دارد و این سیر صعودی دارد، یعنی دلتنگی؟ نه! میبایستی بینش و سطح فکر و عمق فکر به مسائل فراتر از این مسائل باشد. گرفتار یک رابطه عاشقانه با همسرش نیست، با اینکه رابطه عاشقانهاش در اوج است ولی اسیرش نیست.» یا به عبارتی: «با یک عینک به دریچه عالم نگریست.» و ایشان مینویسد: «من مطمئنم عینکهای ما یکی است و من از این حیث هیچ نگرانی ندارم.»
بعد مطالبی را در مورد حوزه خانمش مطرح میکند. میگوید: «قدرش را استفاده کن و اینها.» خیلی جملات قشنگی دارد. «نمیدانم اخلاق و روحیه و روش و طرز تفکرت در این مدت چقدر تغییر کرده و چقدر در جهت تکاملش موفق بودی، ولی حتماً میبایستی امروزت با دیروزت فرق کرده باشد و گامی بیشتر به خدا نزدیک شده باشی که حتماً شدی. آینده را نمیشود تضمین کرد. ممکن است اگر خدا بخواهد صاحب فرزند یا فرزندانی بشوی، مسئولیت خطیر تربیت و رشد به عهدهات باشد. آن وقت است که قدر این اوقات فراغت را بیشتر خواهی دانست. اگر مسیر زندگی ما بر مبنایی استوار باشد که جمله "یا لیتنی کنا معکم" بر سر زبان جاری کنیم، آن روز روز فلاح و رستگاری است. این گونه توصیهها را به عنوان ذکر و یادآوری فراموش نکنید که به راستی مفیدترین و مؤثرترین سخنها...»
و باز در نامه بعدیشان هم توصیههای اخلاقی و مطالب قشنگی دارند که در نوع خودش جالب است و میتواند محل توجه باشد و یک نامه دیگر هم البته دارند که آن هم نکات خوبی دارد، نکات اخلاقی دارد که حالا انشاءالله خود دوستان اگر این کتاب را تهیه کردند، کتاب "خط مقدم"، انشاءالله این مطالب را بخوانند. من فقط یک داستان دیگر بگویم و بحث تمام بکنم.
تذکری. این مطلبی که شهید تهرانی مقدم مطرح میکنند را برادر ایشان، محمد آقا، که ایشان هم سردار و همکار ایشان بوده، این خاطره را ایشان نقل میکند. این در کتاب "فاتح قدس"، صفحه ۱۸۸، خیلی چیز عجیبی است. حالا ببینید این شهید با این اخلاص، با این مجاهدتها، با این تلاش. انشاءالله که این خاطره باعث ناامیدی ماها نشود، از قبلش بگویم یککمی ناامید کننده است.
برادر شهید میگوید: «چند روز قبل از شهادتش حاج حسن آمد منزل مادر تا مادر را ببیند. آمد دست مادر را بوسید و گفت: "مادر، من دیشب خوابی دیدم. خواب دیدم که از دنیا رفتم. در یک قبر تنگ و تاریک دو ملک غضبناک، به شدت وحشتناک از من سوال میکردند. آنها با همان صورت ترسناک پرسیدند چیزی هم برای آخرتت داری؟" من هرچه فکر کردم چه بگویم، هیچ چیز یادم نیامد. همچین... کمی تأمل کردم، خیلی. تا اینکه این جمله به ذهنم آمد که بگویم: "من اقامه عزای آقا اباعبدالله را کردم و بر امام حسین گریه ها کردم." تا این جمله را گفتم، قبر باز و روشن شد و بوستانی در مقابلم ظاهر شد.» (انالحسین مصباح الهدی و سفینةالنجاة.) «این موضوع اسباب دستگیری من خواهد شد.» که میگوید همان روز برنامهریزی کرد زیرزمین منزل را تبدیل به حسینیه برای امام حسین، یک کاری کرده باشد، یک چیزی به جا بماند.
انشاءالله که خدای متعال ما را در خط این شهدا قرار بدهد. از این همتها، از این افکار بلند و روشن نصیب ما بکند. جوانهایمان، دانشجویانمان شبیه تهرانی مقدم قرار بگیرند. انشاءالله خدای متعال روح این شهید عظیمالشأن را در جوار قرب امام حسین (علیهالسلام) متنعم کند. خدایا در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. روح امام راحل و ارواح طیبه شهدا را با اباعبدالله الحسین مهمان قرار بده. عاقبت ما و زندگی ما را عاقبت و زندگی این شهدای عزیز مثل شهید تهرانی مقدم قرار بده. آرزوی نهایی شهید تهرانی مقدم که نابودی اسرائیل بود، به همین زودی زود محقق بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتی و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
شبنشینیهای شهدایی
جلسه سوم
شبنشینیهای شهدایی
جلسه چهارم
شبنشینیهای شهدایی
جلسه پنجم
شبنشینیهای شهدایی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شبنشینیهای شهدایی
جلسه اول
شبنشینیهای شهدایی
جلسه دوم
شبنشینیهای شهدایی
جلسه سوم
شبنشینیهای شهدایی
جلسه چهارم
شبنشینیهای شهدایی
در حال بارگذاری نظرات...