از مسجد تا میدان جنگ؛ بیقراری که تا لحظه شهادت آرام نگرفت [1:54]
نذر تاسوعا؛ از کودکی تا شهادت در سایه حضرت اباالفضل (علیهالسلام) [4:16]
ناامیدی ممنوع! رهبر انقلاب: هزاران مصطفی صدرزاده در این کشورند [6:48]
یک ضربالمثل، یک خاطره و یک نام ماندگار؛ ماجرای انتخاب نام #سید_ابراهیم [7:56]
خطشکنی که ترس را شکست و میدان فرهنگ را به تسخیر درآورد [10:14]
زرنگ واقعی کیست؟ برای رفتن به سوریه افغانی شد! [12:30]
مانع برایش مفهومی نداشت؛ شهید صدرزاده، پیشتازِ بیمرز [14:45]
فرماندهی از شش سالگی؛ دسته عزاداری راهش ندادند؛ خودش دسته راه انداخت [16:59]
"میخوام نمکگیر امام حسین بشن"؛ شهید صدرزاده و هیئت پرشور مستضعفین [19:55]
مسجد یا سنگر فرهنگی؟؛ شهید صدرزاده و استفاده از ظرفیت مسجد برای نجات بزهکاران [26:03]
شوخیهای مصطفی؛ شهیدی با قلبی سرشار از خنده و زندگی [33:20]
مردی که برای خدا به سوریه رفت، نه برای شهادت [41:28]
در جستجوی همسنگر؛ شهیدی که زندگی روزمره را میدان جهاد میدید [43:13]
"بسم رب الشهدا و الصدیقین"؛ نگاهی به وصیتنامه شهید صدرزاده [47:43
ماهواره و فرهنگ غربی مقصدی جز آتش ندارد؛ از ما گفتن، ما که رفتیم [53:14]
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
اول عرض سلام و تشکر دارم، رفقای عزیزی که در این دانشگاه زحمت کشیدند و مقدمات این جلسه را فراهم کردند. در این ایام سالگرد نورانی شهید مصطفی صدرزاده، توفیقی است که امشب در این دانشگاهی که متبرک و نورانی به یاد شهید صدرزاده دور هم جمع شدیم و این دانشگاه هم از این بزرگوار نام گرفته است. در این دانشگاه، طبقه پنجم همین دانشگاه، شهید صدرزاده در رشته ادیان و عرفان تحصیل میکردند و خاطرات درخشانی هم از حضور ایشان در این دانشگاه هست که حالا انشاءالله اگر فرصتی پیش بیاید به بعضی از آنها اشاره میکنیم.
سال ۸۸ شهید صدرزاده دانشجوی اینجا بودند. در آن کوران قضایایی که در این خیابان بغلمان، خیابان انقلاب، که مرکز درگیریها بود، بههرحال نقش ماندگاری ایفا کرد و در آن سال چندین بار مجروح شد و حتی تا مرز شهادت رفت؛ ولی خب داعشیهای ایرانی توفیق نداشتند که قاتل ایشان باشند، داعشیهای غیرایرانی قاتل ایشان بودند.
در مورد شهید صدرزاده ساعتها میشود گفتوگو کرد. این شهید واقعاً ابعاد فراوانی دارد که درخور توجه است و میتواند الگو باشد. شهیدی که فعال فرهنگی بوده، پیشتاز بوده در حوزههای نظامی و رزمی، یک بچه مسجدی، یک بچه هیئتی، بسیجی، یک دانشجوی تراز، وارد فضای جنگ نرم میشود، در فضاهای خدماتی و عمرانی ورود پیدا میکند. واقعاً آدم منحصربهفردی و خیلی پرشر و شور بود. شهید مصطفی صدرزاده، قشنگ آدم این شدت حرارت و این شر و شور را در این شهید میبیند، بیقرار، ناآرام، آرام نمیگیرد. شهید صدرزاده واقعاً از همانهایی است که آرام نمیگیرد. این بیقراری آنقدر ادامه دارد که آخر با آن الطاف خفیه خودش را میرساند به بچههای فاطمیون، فرمانده گردان عمار آنجا میشود. آخر هم که همانجا روز تاسوعا به شهادت میرسد.
حالا اولاً در مورد این شهید، راز و رمز عجیبی است بین او و قمر بنیهاشم، حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام)، که جای بحث دارد. حالا انشاءالله پدر شهید تشریف بیاورند، به نظرم قشنگتر این است که ایشان این ابعاد را بهش بپردازند و این خاطرات خاصی که هست در مورد آن واقعه تاسوعایی که شهید صدرزاده در کودکی تصادف میکند و تا دم مرگ میرود. چند دقیقه مانده به اذان ظهر، مادرش در همانجا در دلش میگوید «یا ابوالفضل، این بچه را نذر تو کردم». مادرش میرود و میبینند که هیچچیزش نشده بود، فقط یک خراش افتاده بود. اول گفتند که «بچهات مرد، بیا بچهات را بگیر، ماشین زد، پرت شد، مُرد». مادرش در دلش فقط یک لحظه میگوید: «این نمیمیرد؛ این را میخواهم وقف تو کنم.» دوباره میآیند و میگویند که «هیچچیزش نشده، فقط یک خراش افتاده». به خود مصطفی نمیگوید. مادر شهید، سالها میگذرد. بعدها میبیند که این آقا مصطفی انس و علاقه خاصی به حضرت عباس (علیه السلام) دارد، هیئتی تأسیس میکند به نام ایشان. سؤال میکند: «مصطفی، کسی بهت چیزی گفته؟» میگوید: «نه.» آنجا مادر شهید میفرمایند که «من تو را نذر قمر بنیهاشم کردم.» خب، یک ارتباط و علاقه خاصی هم بین شهید صدرزاده و حضرت عباس (علیه السلام) برقرار میشود. دقیقاً همان ساعتی که مادرش نذر حضرت عباس میکند، چند دقیقه به اذان ظهر روز تاسوعا، چند سال بعد همان ساعت، چند دقیقه به اذان ظهر روز تاسوعا به شهادت میرسد. این نذر حضرت عباس (علیه السلام)، نذر مادرش، ادا میشود.
خب، شهید اعجابانگیزی است این شهید. واقعاً در ابعاد مختلفی جای مطالعه دارد. حضرت آقا هم عبارات خاص و ویژهای در مورد شهید صدرزاده به کار بردند که هر یک دانه از آنها جای بحث مفصلی دارد. در سخنرانی ۱۴ خرداد سال گذشته هم رسماً آقا فرمودند که «کسی حق ندارد ناامید بشود، به خاطر اینکه چهار تا آدمی که بیتفاوتاند یا مثلاً خنثا هستند یا بیربطند به انقلاب، اینها را در خیابانها میبینیم، در دانشگاهها میبینیم، کسی حق ندارد ناامید بشود.» در همین هیئتها و مسجدها و اینها، آقا اسم آوردند و فرمودند: «مصطفاهای صدرزاده هستند. هزاران مصطفی صدرزاده در این مملکت هستند که وجود اینهاست که آدم را امیدوار میکند به آینده این مملکت.» آقا فرمودند: « یک جوانی است در یک روستایی، اطراف شهریار، این روستای کهن؛ این جوان آنجا رشد میکند، میآید یک همچین چهره درخشانی میشود که حاج قاسم سلیمانی در مورد او میفرماید که "عاشقش بودم".» تعبیری حاج قاسم در مورد مصطفی صدرزاده به کار میبرد که البته بین بروبچههای رزمنده سوریه به نام مصطفی معروف نیست، به نام سید ابراهیم معروف است.
ماجرا یک حکایتی دارد. مادربزرگ همسرش اسمش سید ابراهیم بوده. آدم بذلهگو، به قول ماها آدم دهنداری بوده، پرحرف بوده. پدربزرگ همسر این ابراهیم، خیلی ضربالمثل میگفته. حالا یک شبی این بچههای رزمنده دور هم بودند و یک ضربالمثل یاد مصطفی صدرزاده میافتد و به مناسبت، یاد این سید ابراهیم میفتد و بعد میگوید: «آقا، من اسم جهادیام را پیدا کردم، اصلاً اسم جهادی من باشه سید ابراهیم.» اسم پدربزرگ همسرش، «سید» هم نبودهاست، ولی از آنجا معروف میشود به سید ابراهیم و البته خودش هم دیگر در وصیتنامهاش امضایی که میزند به نام همین سید ابراهیم صدرزاده، بهش چسبیده بوده دیگر. «سید» بهش میگفتند، مزه کرده بود بهش؛ دیگر خودش را «سید» معرفی میکرده. آخر هم در وصیتنامه به نام سید ابراهیم صدرزاده وصیتنامهاش را مینویسد که حالا انشاءالله فرصت بشود وصیتنامهاش را میخوانم.
امشب در ابعاد گوناگونی، شهید صدرزاده محل مطالعه میتواند باشد. یکچیزی که مهم است و به درد امروز ما میخورد، به درد این جلسه ما میخورد، الحمدالله بروبچههای دانشجو، تحصیلکرده، در فضای دانشگاهی دورهم هستیم. کمی این جنس کار فرهنگی و تربیتی شهید صدرزاده را در این جلسه میخواهم بهش بپردازم، انشاءالله خود شهید هم عنایت بکند. یک کتابی نوشتند که پرفروش هم بوده، الان دست من است. چاپ بیستم این کتاب، «در مکتب مصطفی» که گفتوگوی با جناب آقای محمدمهدی رحیمی و آقای جمال یزدانی این را کتاب کرده. یک سبک خوبی دارد این کتاب در جنس کار فرهنگی شهید صدرزاده؛ بهعنوان یک مدل میدانی و تجربی، بهعنوان یک مکتب تربیتی و فرهنگی، نمونهای، نمونه موفق، جواب داده، کار کرده و اثر ازش بهجا مانده است. در منطقهای که فعالیت داشتند، همان منطقه کهنز، دهها و صدها شاگرد پرورش داده است. هرجایی هم که مصطفی صدرزاده رفته، کنشگر بوده، اثرگذار بوده؛ اگر در مسجد بوده این شکلی بوده، از بچگی هم این مدلی بوده. یعنی یکی از ویژگیهای عجیب ایشان که جزء نبوغ او بوده، این بوده که از بچگی هرجا میرفته کنشگر بوده. خدا حفظ کند استاد عزیزمان آیتالله جوادی آملی را. برداشت ایشان همین است. حالا نمیخواهم بگویم لزوماً ترجمه و تفسیر این آیه است، ایشان در تفسیر این آیه «و جعلنا للمتقین اماما» میفرمودند که: «آن بچههایی که از بچگی وقتی میخواهند بازی کنند، اینها یار میکِشند، بقیه اینها را بکشند، اینها جنسشان جنس این "و جعلنا للمتقین اماما" است.» جلوتر، واقعاً مصطفی صدرزاده بر اساس این خوانش و این تفسیر باید مصداق این آیه دانست.
«و جعلنا للمتقین اماما»، هیچوقت نمیخواست یک آدم باتقوای معمولی باشد. در این عمر کوتاهی که این شهید بزرگوار داشته است، از ۶۵ تا ۹۳، ۲۸ سالی که این شهید عزیز عمر کرده است، آنچیزی که در او درخشان است این بوده که همیشه پیشقراول بوده، پیشتاز بوده، همیشه جلو بوده. نه به معنای اینکه جلو باشد تا از آن فواید جلو بودن بهرهمند بشود؛ نه به این معنا که ریاستطلب بوده؛ نه به این معنا که همیشه میخواسته آقا باشد. نه، اتفاقاً خطشکن بوده، ترسها را میشکسته، دلهرهها را میشکسته. جزء اولین ایرانیهایی است که به زور خودش را به جبهه مقاومت سوریه تحمیل میکند، با همین لفظ «تحمیل» میکند. وقتی که سرباز ایرانی قبول نمیکردند، میبیند که فقط بچههای افغانی را اعزام میکنند. بنا به مصالح سیاسی گیران نمیخواست بهعنوان اینکه من دارم حمایت میکنم از سوریه، کار شاخص و واضحی انجام بدهد. بچههای فاطمیون را فقط اعزام میکردند. ایشان با بعضی از این بروبچههای افغانستانی آشنا میشود، میپرسد چموخم داستان چیست و میگویند این شکلی است. از مشهد بچههای افغانستانی ایشان به نحو فاطمیون اعزام میشود. میرود، حالا قیافهاش را که یک مقداری تغییر میدهد، شبیه افغانستانیها میکند. مدتها میرود بین اینها، افغانی یاد میگیرد، بهنحوی که در خانه هم میآمده است، با زن و بچه افغانی صحبت میکرده و میرود آنجا بهعنوان یک افغانی خودش را معرفی میکند که قبولش کنند و وقتی هم میرود کسی فکر نمیکرده است که این افغانی نیست. یعنی با آن واژههای تخصصی افغانی صحبت میکرده که حاج قاسم میفرمودند: «من یکهو دیدم که بیسیم دارند میزنند، یکی از فرماندهها و فرمانده تیپ عمار بوده، گردان عمار بوده.» میگوید: «دیدم که فرمانده دارد با حسین بادپا صحبت میکند. این فرمانده گردان عمار فاطمیون افغانیها را دیدم با لهجه غلیظ تهرونی دارد صحبت میکند، یک لهجه داشمشتی هم دارد، صدای کلفتی هم دارد. گفتم حسین این کیست؟ فیلم بچههای افغانی، لهجه تهرونی، چهکار میکند سید ابراهیم؟» بعد حاج قاسم در آن صوت معروفش که فیلمش هم موجود است، میگوید که: « من این صدای کلفت را که دیدم فکر کردم یک آدم غولپیکری است، همچین صدای کلفتی دارد، منتظر بودم ببینمش. نه بابا، یک جوان لاغر، خوشمشرب و اینها.» با آن لهجه تهرونی غلیظ آنجا صحبت میکردی وقتی رد شده بود و حاج قاسم آنجا آن جمله معروف را دارند که: «این برای اینکه خود را برساند، رفت افغانی یاد گرفت، خودش را بین افغانیها جا زد، با بچههای افغانی اعزام شد.» که آنجا حاج قاسم میفرماید: «زرنگ این است، نه آنی که دنبال این است که ببیند چگونه چهار قران بیشتر پول دربیاورد و اینوَر آنوَر پولها را بالا و پایین کند. زرنگ این است که میزند به خط، برود، جزء آنهایی بشود که "ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص".» میداند آنجا آن صف اولیه که خدا بهش توجه دارد و محبوب خداست، میزند به آنجا خودش را برساند.
شهید صدرزاده مصداق «و جعلنا للمتقین اماما»ست. هرجا که بوده، از بچگی. من یک جملهای در این کتاب، در این دو تا کتابی که از ایشان خلاصهاش را تا الان آوردهام که بخوانم. در یکی از این کتابها جملهای در مورد ایشان نوشتم که به نظر میرسد این چکیده زندگی شهید صدرزاده است که اگر فکر او را در یک جمله بخواهیم خلاصه بکنیم، میشود این جمله: «مانع معنا ندارد.» مانع معنا ندارد؛ یعنی زندگی شهید صدرزاده در این جمله خلاصه میشود. مانع معنا ندارد؛ یعنی واقعاً چیزی به اسم مانع شما نمیبینید که سد راهش بشود. وقتی یکچیزی را بهعنوان هدف انتخاب میکند و میرسد به آن که این خوب است، مطلوب است، بهدردبخور است، ارزش دارد، دیگر هیچ احدی در این عالم نمیتواند مانعش بشود. مانع برایش معنا ندارد. از بچگی همینجوری بوده.
حالا من یکسری خاطرات کودکی ایشان را که مادرشان نقل کردهاند برایتان بخوانم. خیلی جالب است این خاطرات ایشان که از همان اول همیشه اینجوری بوده: پیشقراول بوده، پیشتاز بوده، وا نمیایستاده بقیه ببرندش بمانم که میرسیدم متوقف نمیشد. مادر ایشان میگوید که: «از خانه بالای نانوایی اسبابکشی کردیم، رفتیم شهرک دانشگاه که نزدیک خیابان گلستان اهواز بود.» آنوقتهامصطفی هنوز ۶ سال هم نداشت. «نزدیک خانهمان مسجدی بود که متولیانش به بچهها چندان مجالی برای حضور و عرض اندام نمیدادند. در ایام محرم که اصلاً اجازه نمیدادند بچهها بیایند کمک یا حتی در دستههای عزاداری شرکت کنند. مصطفی خیلی دوست داشت در دسته زنجیرزنی کند ولی چون خیلی ریزنقش بود توجهی بهش نمیکردند. هر بار که با آقامحمد، یعنی پدرشان، که حالا تشریف میآورند انشاءالله، از مسجد به خانه برمیگشت با غصه میگفت: "نذاشتن برم تو دسته."» این مسئله برایش دغدغه بزرگی شده بود. برای همین تصمیم گرفت خودش دسته عزاداری راه بیندازد. بچه کوچولو که در دسته راه نمیدادند، گفته: «راهم نمیدهی، میروم دسته میزنم.» در دسته راهش نمیدادند، رفت دسته راه انداخت. هرچی هم پول هفتگی و ماهانه یا عیدی دستش میآمد پسانداز میکرد تا بتواند برای محرم سال بعد چند تا طبل و زنجیر و پرچم بخرد.
«بسیار از بچگی مدیر بود. فرمانده بود. علاقه عجیب پرچم داشت و همیشه در هیئتها پرچمدار بود.» بالاخره محرم سال بعد، تمام بچههای محله را با کمک محمدحسین جمع کرد و دستهای کنار هیئت مسجد راه انداخت. اهالی مسجد مانده بودند، یک بچه چگونه توانسته یک دسته راه بیندازد؟ از بچگی این را تا آخر راهش نمیدهند مدافع حرم بشود، میرود خودش را به افغانی جا میزند، بعد میرود فرمانده افغانی میشود، گردان ایجاد میکند، گردان عمار. ضربالمثل معروف که راهش نمیدادند و چهمیدانم جارو بست و اینها، ایشان نماد بارزش است از معنای خوبش، که راهش نمیدهند، بعد میرود اصلاً میگوید که ما تحریم میکنیم شما را. این شکلی است شهید صدرزاده.
یا خاطره دیگری که از ایشان هست، میگوید که: «خدمت شما عرض کنم که حالا چون این خاطرات پراکنده هم هست و من از جاهای مختلف، نکته جمع کردهام که بعضی از آنها را عرض بکنم.» همین هیئتی که ایجاد میکند به نام حضرت عباس (علیه السلام)، در سن ۱۳ سالگی، در سن ۱۷ سالگی هیئت بزرگی میشود و بعدها هم این هیئت آنقدر وسعت پیدا میکند که اصلاً محله را میبستند برای اینکه این هیئت را برگزار بکنند. آن توکلی که داشته و اخلاصی که داشته. حالا قضیه این است، میگوید که: «در منطقهای هیئت راه انداخته بود که منطقه مستضعف و محرومی بود.» ازش پرسیدم چرا این محله را انتخاب کردی؟ گفت: «اینها سطح فرهنگی و مذهبی پایینی دارند. اینها را باید سعی کنیم بیاوریم هیئت. اینها در مضیقه هستند، اگر یک غذایی هم بتوانیم بدهیم بههرحال سیر میشوند، ثواب دارد، بههرحال بندگان خدا در مضیقه هستند.» حالا خودش با آن وضعیت اقتصادی در آن محله محروم، در آن سن و سال کم شده بود متولی این هیئت، بعد شام چندصدنفره مثلاً چند هزار نفره برای این هیئت جور میکرد و همیشه هم بنا داشت که غذای گرم بدهد. بهش گفتم که: «تو که نمیتوانی از اینها هزینه بگیری، خودت هم که هرچی داری خرج هیئت میکنی، پول شام را از کجا میآوری؟» جواب داد که: «خدا بزرگ است.» خیلی توکل زیادی داشت. همسرش هم میگوید: «اصلاً یکی از دلایلی که من عاشق مصطفی بودم و واقعاً وابسته او بودم همین بود که توکل عجیبوغریبی داشت.» که حالا خاطرات خاصی هم همسرشان نقل میکنند. کتابی هم از همسر ایشان هست که آقا تقریظ زدند، اسم «تو مصطفی است» که مفصل این هم البته خوب چاپ شده، اینی که الان بنده دارم چاپ پنجاهم کتاب است.
میگوید که مادرش میگوید: «من آشپزی میکردم برای هیئت، در مواد اولیه شام برای هیئت مانده بودیم. یک هفته بهش گفتم که این هفته شام نده. گفت: "نه، هرطور شده باید این هفته هم بدهم."» خیلی پاپیچش شدم که «تو چرا اینقدر اصرار داری که شام بدهی؟ خب جور نیست دیگر، نمیخواهد شام بدهی.» گفتش که: «ما این غذایی که میدهیم باعث میشود اینها نمکگیر بشوند و این نان حلال امام حسین را میخورند، دیگر سمت گناه نمیروند.» این فکر این شهید، زاویه دید. و همین هم باعث شده بود که هیئت را با چهارنفر شروع کرد ولی به جایی رسید که کل محله را میبستند برای اینکه این جلسه این شهید برگزار بشود.
در این کتابی که عرض کردم، کتاب «در مکتب مصطفی»، یک مطالعه خوبی دارد در مورد شهید صدرزاده و ویژگیهای مختلف ایشان را در مسیر این فعالیت فرهنگی مطالعه میکند. ابعادی را مطالعه میکند که به نظرم جای گفتوگو دارد. اول در مورد آن منطقهای که شهید صدرزاده در آنجا بوده است. خیلی کتاب قشنگی است این کتاب، کتاب جمعوجوری است ولی یک تحلیل خوبی در مورد شهید صدرزاده آموزش در واقع، یعنی آدم یاد بگیرد از شهید صدرزاده این جنم کار فرهنگی را، این جسارت کار فرهنگی را. واقعاً خیلی از ماها آدمای خوبی هم باشیم، دور از محضر شما، دور از ساحت شما، ولی خیلی از آدمای مؤمن و مذهبی واقعاً عرضه کار فرهنگی ندارند. تهش گلیم خودشان را اگر بتوانند از بیرون بکشند، خیلی هنر کردهاند. امثال شهید صدرزاده هنرشان به این است که «هم میرود، هم میبَرَد». این خیلی مهم است. نجات میدهد در این فتنهها، در این گردابها. غریق نجات در این فتنهها، غریق نجات. این خیلی مهم است اینکه کسی بلد باشد دیگران را به خط کند، به راه بیاورد، عوض کند، نجات بدهد، هنری است که این شهید عزیز و بزرگوار داشته است.
جا دارد که یاد هم بکنم از عزیز دلمان که خیلی دوست داشتیم امشب تشریف بیاورند ظاهراً جور نشد، حاج آقای بهرامی عزیز که از عمق دل بنده به ایشان علاقه دارم، خیلی شدید بهشون علاقه دارم. خدا انشاءالله ایشان را حفظ بکند. آن مستند «عابدان کهنز» را فکر میکنم دیدهاید. اگر ندیدهاید اصلاً به فردا نباید برسد، چون واجب عینی نیست، همین امشب باید ببینید. مستند «عابدان کهنز»، مسجدی که در کهنز، مسجد نسبتاً پرتی هم هست، خیلی مرکزیتی هم ندارد، این حاج آقای بهرامی عزیز و بزرگوار با کار فرهنگی با بچههای کوچک، نسلهایی را تربیت میکند. چندین شهید مدافع حرم در مسجد تربیت کرده که اولینش مصطفی صدرزاده است و بعد مصطفی همینجور یک دومینوی شهادت شروع میشود در رفقای مصطفی. یکییکی میروند، همینجور رفقای سجاد عفتی و شهید آژند و همینجور یکییکی رفقایش دونهدونه میروند منطقه و یک انقلابی ایجاد میکند مصطفی صدرزاده با رفتنش و بعد دیگر رفقایش در اثر فراق او. همه اینها محصول این زحمات این مرد الهی و پاک و دوستداشتنی، حاج آقای بهرامی عزیزی که اینها گنجهای پنهان زمانه ما هستند. ازشان کسی هم نه تقدیر میکند نه قدردانی میکند. سکهها را میرویم میدهیم به آنهایی که گند میزنند در ساعات بینالمللی، زبانشان هم ۶ متر است. اینها را اصلاً کسی نمیشناسد نه قدردانی میکند یادم نمیآید، یعنی اصلاً فکر نمیکنم تا حالا کسی از ایشان یک تقدیر ابتدایی را حضی کرده باشد، یک دانه سکه به ایشان هدیه داده باشد. نه کسی اینها را میشناسد نه کسی از اینها تقدیر میکند. اینها معلمان نسل ما هستند، امثال مصطفی صدرزادهها را پرورش دادهاند. برای سلامتی حاج آقای بهرامی عزیز یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
شهید صدرزاده عزیز و بزرگوار در منطقه کهنز، منطقهای بوده که هم منطقه مستضعفی است، هم منطقه بسیار بزهخیزی است. یعنی خیلی منطقه، منطقه پرفسادی، پرچاقوکش و معتاد و موادفروش و خب، مناطق حاشیهشهر محسوب میشود آن منطقه، منطقه فقیرنشین. از جهتی خب این بزهکاری و اینها خیلی زیاد است. این خودش یک خطری است و مواجهه شهید صدرزاده با این بزهکاریها خیلی جالب است. با موادفروشها، با دزدها، با عرقخورها، خاطرات متعددی از شهید صدرزاده نقل شده که تعداد زیادی از اینها را متحول میکند. در ارتباطات، در رفاقتش، بعضی از اینها خودشان جز فعالان فرهنگی الان شهید صدرزاده اینها را از آن فضا میآورد به این فضا. از آن موقعیت مسجد استفاده میکنند و پایگاه هیئت. این سهضلعی بسیار مهم، خصوصاً مسجد که شهید صدرزاده یک نابغهای است در عرصه فعالیت در مسجد که متأسفانه امروز مساجد ما واقعاً اوضاع دردناکی دارند. واقعاً باید آدم به حال این مساجدی که امروز میبیند گریه کند که گاهی در مسجد زیر ۵۰ سال آدم پیدا نمیکند. دردناک است، واقعاً. شمّه مسجد کهنز را ببینید که این بچههای نوجوان را میآورد، چه جواهراتی در اینها پرورش میدهد. خود نوجوانان میآیند، حتی عرضه نداریم همین را نگهش داریم، بماند. پرتش میکنیم بیرون. در آن منطقه شهید صدرزاده از این ظرفیت استفاده میکند و پایگاهی را فعال میکند، بچههایی را به خط میکند. از آن موقعیت استفاده میکند. البته تربیت امثال حاج بهرامی بسیار اثرگذار است که خاطراتی هم نقل شده در مدل تربیتی همین عزیز و بقیه مربیهایی که داشته شهید صدرزاده و اثری که داشتند در پرورش شهید صدرزاده.
در مورد ویژگیهای شخصیتی شهید صدرزاده عرض کردم مهمترینش همین است: «مانع معنا ندارد» که حالا اصطلاح تخصصی و علمیاش میشود «اراده فردی». شهید صدرزاده آدم بسیار باارادهای است، این خیلی مهم است. وقتی عزمش را نسبت به یکچیزی جزم میکند، دیگر کوتاه نمیآید. روحیه جهادی دارد، بیتوقع عاشقانه کار میکند، بیچشمداشت کار میکند، خستگیناپذیر. اینها گاهی بعضی فکر میکنند که مثلاً "غلو، اغراق"؛ نه، واقعش همین است. یعنی هرکسی که مطالعه کند زندگی این شهید عزیز و بزرگوار را، تصدیق میکند این روحیه را و هرچی که به مانع بیشتر میخورد اتفاقاً جریتر میشد، سفتتر میشد، محکمتر، میزد به دل خطر.
در همین دانشگاهی که الان هستیم، حالا خاطراتی نقل شده. من خیلی نمیخواهم ضریب بدهم به این خاطرات که گاهی سرکلاس با بعضی اساتید وارد چالش لفظی میشد و اینها که خودتان حالا اگر فرصت کردید مطالعه بکنید. ولی این جسارت ایشان در این دانشگاه که عرض کردم مرکز فتنه بود دیگر. سال ۸۸ اینجا دیگر گل فتنه کل کشور. انقلاب هم تِکه است. ایشان خب میآید دانشگاه ادیان. قبلش طلبه بوده. دنبال این بوده که در فضایی وارد بشود که فضای زد و خورد باشد. چیزی یاد بگیرد که توش زد و خورد بشود. میرود حوزه، میبیند که این خیلی زد و خورد ندارد. چند سال هم طلبگی میخواند، میبیند نه، خیلی من یکچیزی میخواهم که در متن جامعه موج بیندازد، ضرب داشته باشد. این خیلی یکچیز خنثی است. حالا آنچیزی که او میبیند و تجربه میکند، البته شهید صدرزاده خیلی هم حالا به تعبیر برخی مربیان از این شاخه به آن شاخه هم زیاد میپریده. حالا من بهعنوان مثبت میخواهم این را بگویم، نه بهعنوان منفی. بههرحال اینچیزی که در شخصیت ایشان دیده میشود، فقط ابعاد مختلفی که ایشان در آن کار کرده است را من مطالعه میکردم، اصلاً اعجابآور. حالا میگویم برایتان در چه حوزههای مختلفی، در هرجایی ناخنی زده. یک مدت حوزه میرود و بعد تصمیم میگیرد نجف برود. مشهد میرود و باز برمیگردد و تصمیم میگیرد نجف برود و «من دنبال یکچیز دیگریام، اینها سیرم نمیکنند.» پا میشود میآید دانشگاه. اینجا میآید که ادیان و عرفان بخواند. آن هم به خاطر اینکه احساس میکرده است که این فضای ادیان و عرفان فضای تنشی دارد که «من میتوانم ضربی که میخواهم را بزنم.» این رشته، رشته ادیان، ادیان دیگر. «میتوانم سرشاخ بشوم.» میآید اینجا در دانشگاه سال ۸۸ و حالا خاطرهای که ازشان گفتند این است:
میگوید که: «سال ۸۸ روزهایی که در دانشگاه کلاس نداشت در خیابان بود. روزهایی هم که کلاس داشت با بچهها بحثهای سیاسی میکرد تا ماهیت فتنه برایشان مشخص بشود. سال ۸۸ در خیابانهای شهر و در دانشگاه که هیچ، حتی در سرویس بهداشتی هم کار فرهنگی میکرد. ماژیک گرفته بود روی فحشا خط میکشید. رفتوبرگشتش به سرویس خیلی طول میکشید. میرفت شعارهای پشت در سرویسها را پاک میکرد. برای بعضی از آنها هم جواب مینوشت. کامنت گذاشته برای آن کسی که این پیام را گذاشته روی دیوار.» خب، این حال یک حال خاصی است دیگر. یعنی حال، حالِ **دعوا** است. خلاصه این آدم دعوا دارد، دعوای خوب. از این دعواهایی که کلش به قول معروف داغ است برای دعوا با اهل باطل. سر ناسازگاری دارد. جنس امام خمینی دیگر. امام خمینی (رحمة الله علیه) حال و هوایش این شکلی است. حالا وسیعتر، عمیقتر، بلندتر، اندازه خودش، حالش این شکلی است. یعنی هرجایی که واقع میشود هم تکلیف را میخواهد تشخیص بدهد و هم میرود به دل خطر سر میزند با جنم و با جسارت، بیباک. واقعاً بیباک است. ترس ندارد. ویژگی بارز زیست شهید صدرزاده.
حالا گفتند در موردش که خیلی سمج بود. یعنی چیزی که میخواست کوتاه نمیآمد. همان حالتی که عرض کردم برایش مانع معنا نداشت و بسیار شوخ بود. دیگر این ویژگی است که در این مستندهای هم که ازشان ساختهاند خیلی نمایان است. بسیار آدم طنازی است، بسیار اهل فکاهه است، بداههگو. بسیار آدم شیرین است. اصلاً این خاطرات و طنزهایی که ازش بهجا مانده، همین کلیپهایی که ازش بهجا مانده. فیلمی که بچه کوچکش، پسرش که تازه به دنیا آمده را بغل کرده، فیلمش را ببینید. در مورد پوشک آن بچه شوخیهایی که میکند آنجا، خیلی آدم بسیار خوشمزه، بانمک. آن فیلمی که همسرش ازش گرفته که پشت فرمان نشسته در جاده شمال، سرش در گوشیاش است، برای خانماش جوک میخواند و بعد خانماش میگوید که تصادف میکنی فلان اینها، بعداً خانماش تعریف میکند که: «آنجا ماشینمان مشکل پیدا کرده بود، یدککش داشت ماشینمان را میکِشید، ایمان گفت دوربینت را در بیاور از من فیلم بگیر، انگار مثلاً من دارم پشت فرمان پیام میخوانم و اینها.» «هرکی دید فکر کند که من چقدر حرفهایام که در این ماشین دارد میرود، من هم گوشی دستم است، دارم اینوَر نگاه میکنم، جوک میخوانم.» طراحی کرده و با خانماش. فیلمش هم هست. هرکی نگاه کند میگوید این چهکار میکند در این گردنهها، در این پیچ؟ خیلی آدم بشاش، سرزنده، سرحال، شاد. از ویژگیهای بارز شهید صدرزاده است و خیلیها را مجذوب و مقهور همین ویژگی خودش کرده بود. خیلی میآمدند سمت مصطفی صدرزاده و پابندش میشدند به خاطر همین روحیه. اینقدر صمیمی، اینقدر گرم برخورد میکرد، یکی از عوامل موفقیت شهید صدرزاده بود. مسجد که میرفت، نماز که میرفت، با همه ارتباط برقرار میکرد، دست میداد، روبوسی میکرد، سلاموعلیک میکرد. چیزهایی است که ماها معمولاً کمتر بهش توجه داریم. همین چیزای ساده گاهی موجب تحول افرادی میشود. این جوانهایی که مصطفی صدرزاده در ارتباط بودند در آبادی کهنز بود، یکیشان میگفتش که: « یکجوری ما زندگیمان بسته بود به مصطفی صدرزاده که الان چند سال از شهادتش میگذرد من هنوز که هنوز است هر وقت گره به کارم میافتد هنوز در تلگرام بهش پیام میدهم. هنوز دارم در تلگرام بهش پیام میدهم. چند سال است شهید شده ولی آن وقتی که بود ما در تلگرام پیام میدادیم، جواب میداد، محبت میکرد، توجه به ما داشت. یک کاری با ما کرده که میدانم جواب نمیدهد، میدانم نمیخواند به حسب ظاهر ولی دلم به همین خوش است که اینجا یک پیام بدهم بخواند.» اینجور دل برده بود شهید صدرزاده به آن اخلاق خوب جذابی که داشت. بسیار مردمدار بود و خوشبرخورد بود.
میگوید که: « یک شب ساعت ۱۱ بود، در خیابان قدم میزدیم. یک مرد ناشناسی را که نه من میشناختم نه مصطفی، یکهو دیدم سلام کرد.» بنده خدا یکهو جا خورد، گفت: «علیک السلام.» «آن هم جواب سلام را داد. در رفت، ترسید که برای چه این قیافه بسیجی نصف شب اینجا در خیابان سلام کرد.» میگوید بهش گفتم که: «برای چه به این سلام کردی؟» گفت: «حدیث داریم آخرالزمان آنهایی که همدیگر را نمیشناسند به همدیگر سلام و علیک نمیکنند. سلام کردم جز اینها نباشم.» خب، این یک حالتی است که توش یک تواضعی است دیگر که آدمی که ما منتظر سلام تحویل گرفتن دیگران. خیلی به بزرگتر احترام میگذاشت و در مدل تربیتیاش هم اینجوری بود که به این بچهها یاد میداد که دست بزرگترها را ببوسید.
استخری بود آنجا دست ایشان بود و مسئولیتی داشت نسبت به آن استخر. گاهی میرفت قاطی مشتریها در آن داخل جکوزی مینشست. در آن جکوزی اولاً گاهی طول میکشید تا این آب مثلاً گرم بشود و اینها. این مشتریها نمیفهمیدند که این صاحب استخر است. شروع میکردند غرولند و سروصدا و بدوبیراه و اینها. ایشان هم قاطی آنها شروع میکرد بدوبیراه گفتن به آن رئیس مجموعه که: «چه بابا اینها یکمشت فلانند.» بعد آخر که میآمدم حسابوکتاب خودشه که آنجا بوده بین اینها. بعد خدمت شما عرض کنم که خیلی وقتها پیش میآمد این مردمداری و روحیه ایشان. خب در استخرها قوانین خودش را دارد. میگفتند که آقا کمدها اگر کسی میخواهد وسایل بگذارد، پول نباید بگذارد، مسئولیتش با خودش. به کرات پیش میآمد افرادی میگذاشتند بعد میآمدند میدیدند پولشان نیست. گفتش که: «مسئولیتش را من به عهده میگیرم، پول شما را برمیگردانم.» رفتارهای این شکلی، اهل رفتارهای چکشی و اینها نبود. با اینکه بسیجی بود، باتومبهدست بود، بیسیمبهدست بود، مدل این شکلی رفتار نمیکرد.
حاج قاسم این مدلی است دیگر. حاج قاسم، من خود شهید رئیسی (رضوان الله علیه) به رفقایم گفتم: «من از این آقای رئیسی امنیتیتر ندیده بودم در عمرم. از اول همش در دستگاه قضایی و دستگاه امنیتی و اینها. ولی ما رئیسجمهوری تا حالا در این تاریخ این انقلاب تقریباً میشود گفت در این رؤسای دولت، رؤسای وزرا، رؤسای هیئت دولت شاید ما رئیسجمهوری اینقدر ضامنیتی نداشتیم.» یعنی آدمی که اصلاً امنیتی رفتار نکند، امنیتیترین رئیس دولت، ضدامنیتیترین رئیس دولت بود. آخر هم که در همین فضا به شهادت رسید. این خیلی مهم است که بعضیها یککم در فضای بیسیم و باتوم و دَمودستگاه اینها قرار میگیرند، دیگر رفتارهایشان هم این شکلی میشود. مغز فرهنگی، آن نگاه رفاقتی گاهی به حاشیه میرود. شما حاج قاسم را ببینید، یک آدم کاملاً امنیتی ولی اصلاً نگاهش امنیتی نیست. به مردم امنیتی نگاه نمیکند، بهعنوان سوژه توطئه و فتنه و براندازی و اینها نگاه نمیکند که هرکی رسید تا یکذره یکجوری بود حتماً یک جای کارش یک طرحی دارد، یک نقشهای دارد. این خیلی مهم است.
شهید صدرزاده آدم بسیار امنیتی، از بچگی در بسیج و فرمانده است و شبها گشت میرود و تیر و تفنگ و باتوم و کف خیابان سال ۸۸. اینجا کلی سال ۸۸ چند بار لگدمالش میکنند، میزننش، بیمارستان میرود. در سوریه چند بار مجروح میشود تا مرز شهادت میرود ولی نگاهش نگاه امنیتی نیست، نگاه رفاقتی است. این خیلی مهم است. این جزء آن نقاط برجسته روش تربیتی و مدیریتی شهید صدرزاده است که ماها نیاز داریم بهش و تقیدش به نماز اول وقت، خصوصاً در... یا الله، سلامٌ علیکم و رحمة الله. یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
***
احوالپرسی با پدر شهید
یا الله، سلام حاج آقا. حال شما خوب است؟ سلامتی؟ خیلی خوش آمدید. خدا حفظتان کند انشاءالله. ارادت. قربان شما، چشم ما روشن شد. خدا حفظتان کند، سلامت باشید. دیگر جسارت میکنیم یک چند کلمهای در مورد آقا مصطفی. بله، خیلی مقید به نماز اول وقت بود. نماز را هم همه را در مسجد میخواند. حتی نماز صبح را. حتی وقتی که مجروح شده بود به زور راه میرفت، سعی میکرد که با عصا میآمد در مسجد. خیلی واقعاً اهل مسجد بود. یعنی ویژگی بسیار جدی شهید صدرزاده. حالا ما جسارت میکنیم که در محضر شما از شهید. تکمیل کنید این مطالب را.
البته میگفتند آن اوایل خیلی اهل مثلاً مستحبات و اینها به این شکل نبود شهید صدرزاده، مثلاً اهل نماز شب و اینها. ولی وقتی سوریه رفت، نه، دیگر حال و هوایش عوض شده بود. نماز شب و سحر و مناجات. هرچی به شهادت نزدیکتر میشد بیشتر اوج میگرفت. این اواخر هم جمله معروف و قشنگی دارد که ما اول برای شهادت به درودیوار میزدیم که برود سوریه. خود شهید، فیلمی که ازش هست، میگوید که: «من به خاطر این مردم مظلوم که دیدم گرفتار، احساس وظیفه کردم خودم را به اینها برسانم، کمکشان کنم.» اول نگاهش به این است که برای شهادت برود. این اواخر جمله معروف و قشنگی که ازش بهجا مانده در مصاحبه، میگوید که: «ما برای شهادت سوریه نمیرویم، ما برای خدا سوریه میرویم.» این خیلی جمله دقیق و فوقالعاده است. خیلی عمیق است: «برای شهادت، ما برای خدا میرویم.» این خیلی مهم است. «برای وظیفه میرویم. اگر داد شهادت را داد، اگر ندادند هرجای دیگری که ما را خواست، همانجا خدمت میکنیم.»
خواستگاری هم که میرود، این جمله باز از جملات طلایی و ماندگار شهید صدرزاده است که به همسرش که ایشان هم خب بسیجی بود و فرمانده پایگاه بوده و اینها، میگوید که: «من خواستگاری که آمدم دنبال همسر نیستم، دنبال همسنگرم.» نیامدهام. حالا دوستانم خیلی دلهای آمادهای دارند انشاءالله خدا همسنگر نصیبشان بکند و اینها. دلهای داغدار، انشاءالله خدا التیام بدهد. از شهید سجاد، انشاءالله همسنگر بگیرید امشب نصیب بکن. انشاءالله به آقایان و خانومها هرکسی که بههرحال دوست دارد یک همسنگری در این مسیر داشته باشد.
همسر ایشان میگوید بهش گفتم که: «همسنگر یعنی چه؟ الان جنگ است دیگر. جنگ فرهنگی اینجا میخواهم ازدواج بکنم. یککسی کمک من در این مسیر باشد.» حقاً همسر ایشان واقعاً کمک ایشان بود و یک دستمریزاد هم باید به خواهر عزیز و بزرگوار گفت که سهم دارد در این شکوه آنچه که شهید صدرزاده رقم زده. خب خیلی دغدغهمند بود شهید صدرزاده. حتی رفته بود در فیسبوک و اینها، دیده بود که شبهاتی میاندازند و اینها. شبهاتی که ناظر به زرتشتیگری و اینهاست. رفته بود کلی مطالعه کرده بود. آمده بود در فیسبوک این شبهات اینها را پاسخ داده و آخر فیسبوک صفحه شهید صدرزاده را میبندد که اینقدر فعالیت میکند. هرجایی که احساس میکند یک کاری روی زمین مانده، یکچیزی است که خالی است، معطل کسی نمیماند. این همان جملهای است که عرض کردم که خیلی نمایان است در شهید صدرزاده: «منتظر کسی نیست، خودش راه میافتد، خودش میزند جلو.» بههرحال اینها ویژگیهای شهید صدرزاده.
اینی که عرض کردم خیلی همهفنحریف در شاخههای مختلف، یک چند تا مثلاً دوره غواصی رفته بوده، کشتی کَج بلد بوده. حالا کشتی که خب معروف است و بچههای فدراسیون کشتی هم یکی از دو تا سالن بزرگ فدراسیون کشتی را به نام ایشان کردهاند دیگر. یکیاش به نام ابراهیم هادی، یکیاش به نام شهید صدرزاده است که البته خود شهید صدرزاده هم مرید پابه پابه جفت ابراهیم هادی بوده دیگر. یعنی از شهدایی که به واسطه ابراهیم هادی واقعاً رشد کرده و متحول شده و شخصیتش شکل گرفته، یکی شهید صدرزاده است. جزء آن کتابهایی هم که خیلی میگرفته و هدیه میکرده، همین کتاب «سلام بر ابراهیم» و زندگی شهید ابراهیم هادی بوده. خب معروف است شهید صدرزاده در کشتی ولی اینها را هم کنارش یاد گرفته است: کشتی کَج، دوره پرواربندی دام رفته، کارکرد روانشناسی کودک میخواند با بچههایی که کار فرهنگی میکند چهشکلی ارتباط بگیرد، یک دوره میرود بازیگری یاد میگیرد در فرهنگسرای در شهریار، یکترم تابستانه، تئاتر و بازیگری و سخنران هیئت خودشان بوده همیشه. خلاصه، اعجوبهای است شهید صدرزاده. هرجایی که کاری روی زمین بود. به این قضیه فیسبوک هم که گفتم و کارهای اقتصادی هم هرجا میدید که یک کاری میشود انجام داد در کار برنج و اینها وارد میشد. کارهای این شکلی. خلاصه، همهفنحریف است. از این جهت هیچوقت لنگ این داستان نمیماند که آقا مثلاً یککسی باید بیاید و یک کاری انجام بدهد. میزد خودش حالا میشد انجام میداد، حالا به کسی دیگر میسپرد.
یکی از رموز موفقیت ایشان همین انس با شهدا و زندگینامههای شهدا. یک خوابی هم در مورد ابراهیم هادی میبیند که بشارت شهادتش را از ایشان میگیرد. عرض کردم خیلی با ابراهیم هادی مأنوس بود. حالا در مورد ایشان خاطرات خوب زیاد است، مطلب زیاد است. من وصیتنامه ایشان را بخوانم که دیگر بحثمان را تمام بکنیم. انشاءالله استفاده بکنیم از پدر عزیز و بزرگوار شهید صدرزاده. متن قشنگی دارد وصیتنامه ایشان. حضرت امام میفرمودند که به علما میفرمود: «هفتاد سال عبادت کردیم، خدا قبول کند. یک چند صبایی هم وصیتنامه شهدا را بخوانید ببینید اینها یکشب پرواز کردهاند کجاها رفتهاند.» این وصیتنامه، وصیتنامههاست. آنهایی که ۷۰ ساله عبادت کردهاند، این چند خط را بخوانید، ببینید چقدر عمیق است، چقدر لطیف است، چه نکات قشنگی در این وصیتنامه است که با عمق جانش بهش رسیده. حالا من این دو سه صفحهای که وصیتنامه ایشان میشود را میخوانم:
«بسم رب الشهداء و الصدیقین.
خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست. علی و آل محمد.
سپاس خدایی را که بر سر ما منت نهاد، از میان اینهمه مخلوق ما را انسان خلق کرد. شکر خدایی را که از میان اینهمه انسان ما را در خاکی مقدس به نام ایران قرار داد و شکر خدایی را که به بنده پدر و مادر و همسر صالح عطا کرد.»
«به شکر بی پایان خدایی را که محبت شهدا و امام شهدا را در دلم انداخت و به بنده توفیق داد تا در بسیج خادم باشم. خدایا، از تو ممنونم بیاندازه که در دل ما محبت سیدعلی خامنهای راه انداختی. اللهم ص علی محمد و آل محمد تا بیاموزد درس ایستادن. درس اینکه یزیدهای دوران را بشناسیم و جلوی آنها سر خم نکنیم.»
«از تمام دوستان و آشنایان در ابتدای وصیتنامه خویش تقاضا دارم به فرامین مقام معظم رهبری گوش دهند تا گمراه نشوند؛ زیرا ایشان بهترین دوستشناس و دشمنشناس است. ایشان بهترین دوستشناس و دشمنشناس است.»
«از پدر و خانواده عزیزم تقاضا دارم برای بنده بیتابی و ناراحتی بیش از حد نکند. اشکها و گریههای خود را نثار اباعبدالله (علیه السلام) و فرزندان آن بزرگوار کند.»
«پدر و مادر و همسرم و دخترم.»
حالا ظاهراً وصیتنامه را وقتی نوشتند که پسرشان هنوز به دنیا نیامده بود و جالب این است که مجروح میشود، برمیگردد و اینها نمیخواسته برای تولد پسرش برگردد، به زور برمیگردانندش دیگر. وقتی پسرش به دنیا میآید در بیمارستان مجروح است که بچه را میدهند بغلش.
«از شما تقاضا میکنم بنده را ببخشید و از خدا بخواهید بنده را ببخشد. چقدر در حق پدر و مادر کوتاهی کردم، چقدر شما را به دردسر انداختم. فقط خدا شاهد است تلاش شما بود که در زمان جنگ با چه سختی و مشقتی از من نگهداری کردید و بعد از جنگ هم برای درس خواندن من چقدر سختی کشیدید. فقط خدا میداند که چقدر نگران کردهام، اذیت کردهام و شما تحمل کردید؛ زیرا تلاش میکردید تا فرزندتان عاقبتبهخیر شود. از شما ممنونم که همیشه انتخاب را به عهده خودم گذاشتید.»
حقاً باید از تربیت پدر و مادر این شهید هم تقدیر کرد که نمایانگر رشد این شهید به واسطه تربیت خوب این پدر و مادر. ممنون این پدر و مادریم که همچین شخصیت بزرگی را تحویل تاریخ دادند، همچین ستاره درخشانی را فروغ بخشیدند در آسمان، در سپهر فرهنگی و معرفتی.
«حتی وقتی در نوجوانی میخواستم به نجف برای تحصیل بروم مخالفت نکردید و از اینکه همیشه به نظر من احترام گذاشتید ممنونم. حالا هم از شما خواهش میکنم یکبار دیگر و برای آخرینبار به نظرم احترام بگذارید و از هیچکس و از هیچ نهادی دلخور نباشید. مبارزه با دشمنان آرزوی بنده بود و فقط خدا میداند برای این آرزو چقدر ضجه زدم و التماس کردم. ممکن است بعضیها به شما طعنه بزنند اما اهمیت ندهید. بنده راهی که رفتم یقین داشتم.»
«از همسر عزیزم میخواهم که بنده را ببخشد؛ زیرا که همسر خوبی برای او نبودم. به همسر عزیزم میگویم میدانم که بعد از بنده دخترم یتیم میشود و شما اذیت میشوید؛ اما یادت باشد که رسول خدا فرموده: "هرکس که یتیم شود خدا سرپرست اوست." ایمان داشته باش که خدا همیشه با توست. آرزو دارم که دخترم فاطمه، فاطمی تربیت شود؛ یعنی مدافع سرسخت ولایت.»
«از دوستان، آشنایان و فامیل و هرکس که حق گردن ما دارد تقاضا میکنم بنده حقیر را ببخشد؛ زیرا میدانم که اخلاق و رفتار من آنقدر خوب نبود که توفیق شهادت داشته باشم و این شهادتی که نصیب ما شد لطف و کرم و هدیه خدا بوده. و مردم عزیز ایران، یادمان باشد که به خاطر وجببهوجب این سرزمین و دین اسلام چقدر خون دادیم، چقدر بچههای ما یتیم شدند، زنها بیوه، مادرها مجنون، پدرها گریان. فقط و فقط برای خدا بود. در این ماه مبارک رمضان دل ما شکست، دل امام زمان بیشتر و بیشتر که در مملکت شهدا حرمت ماه خدا توسط بعضیها نگه داشته نشد.»
«و برادران و خواهران من.»
حالا یک جمله را ببینید چقدر از عمق جان، چقدر ساده میگوید شهید صدرزاده:
«برادران و خواهران من، ماهواره و فرهنگ کثیف غرب مقصودی بهجز آتش دوزخ ندارد. از ما گفتن، ما که رفتیم. از ما گفتن، ما که رفتیم.»
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی؟
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟
«بیبی زینب، آن زمانی که شما در شام غریب بودید گذشت! دیگر به احدی اجازه نمیدهیم به شما و به سلاله حسین بیاحترامی کند.»
وقتی برگشته، میخواهد برود، رفیقش میگوید که: «خانم تنهاست، بچههات کوچکاند، میخواهی بگذاریشان بروی؟» جمله را به دوربین میگوید: « میگوید زن و بچهام فدای یک کاشی حرم حضرت زینب.»
«دیگر دوران مظلومیت شیعه تمام شده بیبی جان! "انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم". بیبی عزیزم، مرا "قاسم" خطاب کن. روی خون ناقابل من هم حساب کن.»
بعد حالا چند جملهای با دوستانش دارد. این هم قشنگ است. هم همان در همان فضای لوتی و صمیمانه خودشان است، هم نکته دارد:
«دوستان با معرفت، همرزمهای بسیجیام، میدانم وقتی نامهام را برایتان میخوانند از بنده دلخور میشوید، به بنده "تکخور" و از این چیزها میگویید؛ چون میدانم شما همهتان عاشق جنگ با دشمنان خدایید، میدانم عاشق شهادتید. داداشای عزیزم، ببخشید که فرمانده خوبی برایتان نبودم، آنجوری که لیاف داشتید نوکری نکردم. به شما قول میدهم اگر دستم به دامان حسین بن علی برسد نام شما را پیش او ببرم. چرا نام ما را امشب میشود امام حسین (علیه السلام) بگوید؟»
«شهید چند نکته را به حسب وظیفه به شما سفارش میکنم.»
این جملات دیگر طلایی است. حالا همش طلایی بود، اینها دیگر محشر است. اینها محشر است. همه این جلسه یکطرف، همین سه چهار خط یکطرف:
«وقتی کار فرهنگی را شروع میکنید با اولین چیزی که باید بجنگیم خودمان هستیم.»
جمله صد جلد کتاب معرفتی و اخلاقی در کار فرهنگی: «با خودت باید اول از همه بجنگی.»
«وقتی که کارتان میگیرد و دورتان شلوغ میشود، تازه اول مبارزه است؛ زیرا شیطان به سراغتان میآید.»
دمش گرم، شهید تیزفهم، خوشفهم، با روح زلال که با دغدغه و وظیفه وارد این کارها شده. دنبال اسم و رسم، ترقه ترک نیست. اتفاقاً وقتی اسم و رسمش، آوازش همه جا را میگیرد، میرود متمرکز میشود روی کار نوجوانان سنین ۱۱-۱۲. تازه که کارش معروف میشود، در کار فرهنگی و پایگاه بسیج و اینها، متمرکز روی این سن و سال میشود. حواسش به خودش هست، این خیلی مهم است.
«اگر فکر کردید که شیطان میگذارد شما بهراحتی برای حزبالله نیرو جذب کنید، هرگز.»
«اگر میخواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده شهدا سر بزنید.»
اینها برای همه ماست.
«زندگینامه شهدا را بخوانید. سعی کنید در روحیه خود شهادتطلبی را پرورش دهید. سخنان مقام معظم رهبری را حتماً گوش کنید. قلب شما را بیدار میکند و راه درست را نشانتان میدهد. دعای ندبه و هیئت چهارشنبه را محکم بچسبید.»
که حالا هیئتی بوده که خودشان داشتند.
«خودسازی دغدغه اصلی شما باشد.»
سید ابراهیم صدرزاده.
انشاءالله که این شهید عزیز و بزرگوار که افتخاری است واقعاً برای همهمان، دعاگوی ما باشد در محضر امام حسین (علیه السلام) و شفیع ما باشد در روز قیامت. انشاءالله از بیانات پدر عزیز و ارجمند آقا مصطفی استفاده میکنیم به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
شبنشینیهای شهدایی
جلسه سوم
شبنشینیهای شهدایی
جلسه چهارم
شبنشینیهای شهدایی
جلسه پنجم
شبنشینیهای شهدایی
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شبنشینیهای شهدایی
جلسه اول
شبنشینیهای شهدایی
جلسه دوم
شبنشینیهای شهدایی
جلسه سوم
شبنشینیهای شهدایی
جلسه چهارم
شبنشینیهای شهدایی
در حال بارگذاری نظرات...