شب‌نشینی‌های شهدایی

جلسه چهارم

00:52:47
175

معرفی
صبر و یقین، کلیدهای امامت در پیشگاه حق [2:45]
سید حسن نصرالله؛ صبر در برابر طوفان و یقین در برابر شکاف‌ها [3:52]
سید حسن نصرالله؛ امامی که با یقینش، در تاریکی‌ها برای ملت روشنی آفرید [5:10]
بزرگ‌ترین آزمون حزب‌الله؛ ققنوسی که از خاکستر ترور برخاست [7:43]
پدر معنوی حزب‌الله؛ روایت‌هایی از ارادت سید حسن نصرالله به آیت‌الله بهجت [10:15]
"حب الحسین أجننی"؛ شور حسینی که اسرائیل را به زانو درآورد [15:07]
جوانی به دنبال اخلاق؛ سید حسن نصرالله و آغاز سلوک در محضر آیت‌الله بهجت [20:42]
امید از قم؛ پیام آیت‌الله بهجت به سید حسن نصرالله در جنگ ۳۳ روزه [32:53]
وقتی که رهبر انقلاب به سید حسن نصرالله گفت: "شما یک قدرت منطقه‌ای خواهید شد" [34:15]
این دیگر فاطمه (سلام‌الله‌علیها) نبود؛ تنها سایه‌ای از قامت شکسته مادر باقی مانده بود… [47:46]
معرفی کتاب: پدر معنوی حزب الله، وحید خضاب
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (اللهم صل علی محمد و آل محمد) و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
ابتدا تبریک عرض می‌کنم ایام میلاد عقیله بنی‌هاشم، حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) را و تسلیت عرض می‌کنم ایام فاطمیه را. مجلس امشب به مناسبت چهلم سید مقاومت، شهید سید حسن نصرالله، برگزار شده است. بناست که ان‌شاءالله چند دقیقه‌ای در مورد این مرد بزرگ، این شهید سترگ و جاودانه تاریخ اسلام و شیعه، چند کلمه‌ای را ان‌شاءالله خدمت عزیزان عرض کنم.
نکته جالب این است که چهلم شهید سید حسن نصرالله در ایامی واقع شد که از نظر قمری، سالگرد شهید حاج قاسم سلیمانی می‌شود؛ یعنی این ایام از جهت قمری هم سالگرد حاج قاسم سلیمانی است و از طرفی هم چهلم شهید سید حسن نصرالله. ان‌شاءالله روح همه‌شان در جوار قرب امیرالمومنین (علیه السلام) مهمان باشد و دعاگوی ما باشند، ان‌شاءالله. عاقبت ما هم مثل این خوبان، ان‌شاءالله، رقم بخورد.
چند کلمه‌ای که بنا دارم ان‌شاءالله خدمت عزیزان صحبت کنم را با یک آیه شروع می‌کنم. آیه‌ای در قرآن داریم در سوره مبارکه سجده، آیه ۲۴: «وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»؛ در مورد رهبران الهی با تعبیر امام. البته امام مراتب دارد؛ مراتبی عالی امامت را دارند که همه هستی به فرمان این‌هاست. بعضی‌ها مراتب پایین‌تر را دارند که حالا از آن تعبیر می‌کنیم به فرماندهی. قرآن می‌فرماید که در مورد افرادی: «من این‌ها را امام قرار دادم.» کی و چرا؟ «یهْدونَ بِأَمْرِنَا»، امام قرار دادم که هدایت کنند به آن دستور و فرمان ما. کی من این‌ها را امام قرار دادم؟ «لَمَّا صَبَرُوا وَ کَانُوا بِآیَاتِنَا یُوقِنُونَ»، آن وقتی که صبر کردند و به آیات ما یقین داشتند. کسی می‌تواند رهبر الهی بشود، امام بشود که این دو ویژگی را داشته باشد: صبر و یقین.
سید حسن نصرالله به حق امام بود، رهبر بود. در طول تاریخ لبنان بعد از شکل‌گیری جعلی رژیم صهیونیستی، هیچ وقت لبنان اینقدر آرامش و اتحاد به خودش ندیده بود. تنها رهبری که توانست تمام این مکتب‌های مختلف را – شیعه، سنی، مسیحی – همه را کنار هم جمع بکند، یکدست بکند، یکرنگ بکند و اختلافات را برطرف بکند، شهید سید حسن نصرالله بود. شخصیت ممتاز و بی‌نظیری بود. سید حسن نصرالله بعد از ایشان می‌شود امام موسی صدر را واقعاً یاد کرد در لبنان، از جهت کاری که انجام داد و طی این سال‌های طولانی، کارنامه درخشانی داشته است.
حسن نصرالله این دو ویژگی در او نمایان بود: صبر و یقین. خون دل‌ها خورد، خیلی زحمت کشید. یکی صبر داشت، تحمل قوی داشت، مشکلات را تحمل می‌کرد. سال‌های طولانی در زیرزمین خانه زندگی می‌کردند. دختر ایشان وقتی با پیکر ایشان وداع می‌کرد (زینب نصرالله) گفت: «پدر، یک سال است ندیدمت! بعد از یک سال وقتی می‌بینمت که روح در پیکر نداری.» پسر ایشان وقتی با ایشان وداع کرد گفت: «از این سی و چند سالی که عمر تو بود، چند ساعتش نصیب ما شد؟ سی و چند سالی که رهبر مقاومت بودی، نهایتاً شاید چند ساعتش نصیب ما شد. همه‌اش ایشان توی گرفتاری بود.» گاهی پیش می‌آمد در یک ماه دوبار خانه‌اش را عوض می‌کرد؛ دائم در حال تغییر منزل. گاهی پیش می‌آمد چندین ماه آفتاب نمی‌دید.
شهید زاهدی که ابتدای امسال به شهادت رسید، فرموده بود که سید حسن نصرالله (آقا سید، به تعبیر این بچه‌های مقاومت، آقا سید)، به یکی از همراهانش گفته بود: «آقا، شما خیلی ساعت‌ها پیش می‌آید که در تاریکی هستی و آفتاب نمی‌بینی و این‌ها به خاطر کارتان است.» ایشان گفته بود: «این‌ها که چیزی نیست. آقا سید از اول طوفان الاقصی تا الان آفتاب ندیده است.» در زیرزمین‌های چند ده متر زیر زمین زندگی می‌کردند. از این تونل به آن تونل؛ زندگی سخت، دائم در فشار، ناامنی، ترس. هرکی باشد کم می‌آورد، جا می‌زند. امثال یاسر عرفات خسته شدند، ولی سید حسن نصرالله تا آخر ایستادگی کرد. این‌طور برجسته شد صبر او.
خب، صبر از چی نشئت می‌گیرد؟ «وَ کَانُوا بِآیَاتِنَا یُوقِنُونَ»، از یقین نشئت می‌گیرد. آدم وقتی یقین داشته باشد که این کاری که می‌کند اثر دارد، نتیجه دارد، ثمر دارد، پیروزی دارد، تحمل می‌کند. وقتی شک داشت، خسته می‌شود، جا می‌زند. وقتی این صبر و این یقین را خدای متعال در کسی دید، او را امام می‌کند. خدا او را امام می‌کند؛ امامی که مردم را به بهشت می‌برد وگرنه خودش، خودش را امام می‌کند و بقیه را به جهنم می‌برد؛ می‌شود مثل فرعون. قرآن در مورد فرعون هم می‌گوید: «ائمه النار». امام الهی این شکلی است؛ هدایت می‌کند.
چه سربازانی تربیت کرد! چه شاگردانی تربیت کرد! از چه بحران‌هایی عبور داد هم حزب‌الله را و هم لبنان را! چه کار بزرگی کرد که در یک هفته، تمام فرمانده‌های حزب‌الله را، بین ۵ تا ۷ روز، همه را ترور کردند! شما فرض کنید بین ۵ تا ۷ روز، کابینه نتانیاهو (لعنت الله علیه) همه‌شان به درک واصل بشوند، کار اسرائیل تمام است. همین اسرائیلی که آمریکا پشتش است، ناتو پشتش است، اگر ۵ تا از این فرمانده‌هایشان را در یک هفته بزنند، کار اسرائیل تمام است. این حزب‌اللهی که نه پدافند هوایی دارد، نه قدرت نظامی دارد، نه دولت باهاش است، نه ارتش دارد، همه فرمانده‌ها را ترور کردند، دوباره سر برآورد؛ از زیر خاک، قوی‌تر از گذشته. این‌ها می‌گویند: «این‌ها کیند؟» این‌جور که ما این‌ها را زدیم، هر ارتشی در عالم باشد (ارتش قدرتمند از یک مملکت ثروتمند هم اگر باشد) با این کاری که باهاش کردند، نابود می‌شود. یک گروهک شبه‌نظامی به نام حزب‌الله! چه مدیریتی در این کار بوده؟ چه فرماندهی بوده؟ چه طراحی داشته شهید سید حسن نصرالله که اگر همه فرمانده‌ها کشته بشوند، جانشین ایشان هم ۵ روز بعد (سید هاشم صفی‌الدین، رضوان الله علیه، که چهلم ایشان هم نزدیک است؛ ایشان را هم باید یاد بکنیم)، ایشان هم ۵ روز بعد به شهادت می‌رسد. همه آن گزینه‌های اصلی حزب‌الله، همه فرمانده‌ها، همه کارکشته‌ها به شهادت می‌رسند، باز هم دارد با آن قوت کار می‌کند. این محصول یک رهبری الهی است. با این رهبری‌های معمولی این‌جور اتفاقاتی رقم نمی‌خورد. با این ارتش‌های امروز دنیا، با این مدل‌های نظامی روز دنیا این اتفاقات رقم نمی‌خورد. یک کسی باید با آسمان پیوند داشته باشد: «کَانُوا بِآیَاتِنَا یُوقِنُونَ». سید حسن نصرالله اهل یقین بود.
خب، از چی نشئت گرفت یقین او؟ از معنویت او. سید حسن نصرالله حقیقتاً شخصیت معنوی بود. کمی می‌خواهم امشب در مورد این نکته صحبت بکنم؛ چون این بُعد از زندگی سید حسن نصرالله خیلی غریب است و کمتر در موردش صحبت شده. تقریباً می‌توانم بگویم در این ۴۰ روز که من رصد می‌کردم در مورد سید حسن نصرالله، این بخش را ندیدم کسی بهش پرداخته باشد؛ بخش معنویت ایشان و سلوک معنوی ایشان. ایشان شاگرد معنوی مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت بود. به عنوان یک شاگرد سلوکی، قضایا را امشب نقل بکنم از رابطه خاصی که ایشان با مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت داشتند.
با بزرگان زیادی حشر و نشر داشت. با مرحوم آیت‌الله کشمیری ارتباط داشت. با خوبان بزرگی حشر و نشر داشت. بعد از رحلت آقای بهجت هم، ارتباطش با برخی از بزرگان قم برقرار بود. انسان اهل معنا بود. سید حسن نصرالله اهل سلوک بود، اهل معنویت و عرفان بود. این‌ها به کارش رونق داده بود، معنویت او، او را برجسته کرده بود. تعبیری که رهبر انقلاب در مورد حاج قاسم به کار بردند بعد از تشییع پیکر او، فرمودند: «این قیامتی که حاج قاسم رقم زد»، فرمودند: «قیامت کرد حاج قاسم». «این قیامتی که او رقم زد به خاطر معنویت او بود.» چند روز بعد از شهادت حاج قاسم فرمودند: «به خاطر معنویت بود این قیامتی که رقم زد.» این معنویت سید حسن نصرالله، شخصیت معنوی بود.
یک کتابی چاپ شده به نام «پدر معنوی حزب‌الله»، «خاطرات و تحلیل‌های سید حسن نصرالله درباره آیت‌الله بهجت». در واقع یک مصاحبه است. بعد از رحلت مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت، با سید حسن نصرالله مصاحبه‌ای کردند در مورد آیت‌الله بهجت. ایشان خاطراتی گفتند که خیلی جالب است و پر از نکته است. یک سخنرانی هم ایشان داشتند همان ایام. این مصاحبه و این سخنرانی را در واقع کتابش کردند، ترجمه‌اش کردند، شده این کتابی که الان این‌جاست که حالا می‌خواهم ان‌شاءالله نکاتی را از این کتاب بخوانم و استفاده بکنیم.
اولاً اواخر این مصاحبه از ایشان می‌پرسند که سوال این است: «به عنوان رهبر مقاومت لبنان، نظرتون درباره اهمیت عرفان و امور معنوی در جهان عرب و خصوصاً در حزب‌الله چیه؟» یعنی «آقا، جایگاه عرفان چی بود در حزب‌الله لبنان و مقاومت عرب و این‌ها، مسائل معنوی و عرفانی و این‌ها؟» ایشان می‌فرماید که: «من ادعا می‌کنم که حقیقتاً اگر این جنبه‌های معنوی و معرفتی وجود نداشت، اصلاً مقاومت در لبنان شکل نمی‌گرفت.» اینی که ما امروز می‌بینیم و کیف می‌کنیم که فلان موشک حزب‌الله دارد فلان جا را می‌زند و مثلاً موشک زده و رفته به اتاق خواب نتانیاهو رسیده که حالا ان‌شاءالله بدیش بخورد به خود نتانیاهو که این همه گنبد آهنین و این همه سر و صدا! این بچه‌ها با کمترین امکانات این‌جور تجهیزاتی را درست کردند که خب مایه افتخار است. ولی سلاح اصلی حزب‌الله لبنان این‌ها نیست، سلاح اصلی‌شان چیست؟ ایمان و توکل به خداست، یقین.
سید حسن نصرالله می‌فرماید که آن معنویت ما بود که حزب‌الله را حزب‌الله کرد. اگر این معنویت نبود، اصلاً حزب‌الله شکل نمی‌گرفت، پیشرفتی نداشتند، قدرتی نداشتند. و مثال‌هایی می‌زنند ایشان. خیلی دوست دارم بخوانم ولی خب وقت کم است؛ یعنی فقط ارجاع می‌دهم، دوستان خودشان ان‌شاءالله متن این کتاب را تهیه بکنند و مطالعه بکنند. کتاب طولانی هم نیست، تقریباً ۸۰ صفحه است متن کتاب.
ایشان می‌فرماید که ما اصلاً هیچ امیدی نداشتیم به اینکه بتوانیم با اسرائیل درگیر بشویم و هرکی که به ما نگاه می‌کرد، اولین بار که حزب‌الله لبنان را داشتیم شکل می‌دادیم، به ما می‌گفتند: «دیوانه!» بعضی تعابیر را بخوانم برایتان جالب است. ایشان می‌گوید که: «برای وظیفه شرعی آمدیم میدان.» جملاتی هم در پاورقی از سید عباس موسوی آورده‌اند که تعابیر قشنگی است که: «ما اصلاً نیامدیم اینجا شجاعتمان را نشان بدهیم، نیامدیم رو کم کنیم، ما آمدیم وظیفه‌مان را انجام بدهیم.» به همین حس وظیفه و عمل به وظیفه، خدا برکت داد بهشان، توجه کرد.
بعد ایشان می‌فرماید که اینی که بچه‌های حزب‌الله موفق شدند، به خاطر این بود که این‌ها اهل آخرت بودند، اهل‌الله بودند، اهل دنیا نبودند. دنبال مال و منال دنیا نمی‌گشتند. قشنگ است این عبارات ایشان. جالب می‌گوید: «حتی لبنانی‌های اهل دنیا به این‌ها می‌گفتند: شماها دیوانه‌اید! شماها، همین شماها یک مشت جوان، می‌خواهید اسرائیل را شکست بدهید؟» ضرب‌المثلی ما در لبنان داریم که معروف است، می‌گوید: «با چشم می‌خواهی بروی میله آهنی را بشکونی؟ چشمت را بزنی به میله آهنی؟ خب چی می‌شود؟ چشمت داغون می‌شود.» با چشم که نمی‌شود میله آهنی را از بین برد. «اولین بار که می‌خواستیم روبروی اسرائیل بایستیم، در خود لبنان به ما می‌گفتند: کار شما شبیه این است که با چشم بروی به میله آهنی؛ نابود می‌شوی، داغون می‌شوید. مگر می‌شود روبروی اسرائیل ایستاد با این تجهیزات؟ عقل می‌گوید چشم نمی‌تواند جلوی میله مقاومت کند. برای همین، این جوان‌های حزب‌الله را آن اول متهم می‌کردند به دیوانگی.» بهشان می‌فرمود که: «خوب یادم است که یکی از این جوان‌های حزب‌الله برگشت به این‌ها که بهش می‌گفتند شما دیوانه شدید، گفت: بله، ما دیوانه شدیم. "حب الحسین اجننی"». یک ضرب‌المثل معروفی است که کلام عابس از شهدای کربلا که آمد در میدان گفت: «عشق حسین من را دیوانه کرده است. حب الحسین اجننی.» به این بچه‌های حزب‌الله می‌گفتند: «دیوانه شدید؟» می‌گفتند: «آره، دیوانه شدیم. محبت امام حسین ما را دیوانه کرد.»
ایشان می‌فرمود که: «ما بر اساس حساب و کتاب‌های مادی، همان روزهای اول کارمان تمام بود، نابود بودیم. اصلاً نمی‌توانستیم روبروی اسرائیل بایستیم. ولی چون توکل به خدا داشتیم، ایمان داشتیم، باور داشتیم، کمک خدا و نصرت خدا، خدا ما را نگه داشت، پیروزمان کرد.» بانگ تعدادمان هم کم بود، امکاناتمان هم کم بود. آن خاطره معروف را حتماً شنیدید دیگر که آن کسی هم که قضیه برای ایشان رخ داده بود، کنار سید حسن نصرالله به شهادت رسید، حاج علی کرکی، چهلم ایشان هم نزدیک است. داستان جنگ ۳۳ روزه. اسرائیل از زمین و آسمان این‌ها را می‌زد.
گفت: «شب جمعه بود. من دلم گرفته بود و بعد از نماز مغرب و عشا، روزه هم بوده ظاهراً. با دل شکسته و حالت ناامیدانه نسبت به وضعیت جنگ، خوابم برد.» در عالم رویا دیدم که حضرت زهرا (سلام الله علیها) و حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) را. فیلم ایشان هم تازگی منتشر شد ولی متن خاطره را مرحوم آقای ری‌شهری نقل می‌کند در کتاب «خاطره‌های آموزنده» که آن متن کامل‌تر است به نسبت این فیلمی که منتشر شد. می‌گوید که: «من تا حضرت زینب را دیدم، رفتم خودم را انداختم روی پای ایشان. گفتم: خانم جان، به داد ما برس. دیدم ایشان محلی نذاشتند و با چشم یک توجهی کردند.» یعنی انگار «مادر من این‌جاست، برای چی به من می‌گویی؟» به ایشان عبارت جالب است، می‌گوید: «من با خودم گفتم این خانم اینقدر در عمرش مصیبت دیده، دیگر مصیبت‌های ما به چشمش نمی‌آید.» به این مطلب منتقل شدم که حضرت زینب اینقدر گرفتاری داشتند، حتماً به خاطر همین است که به مصیبت ما توجه نمی‌کند. «می‌گویم خودم را انداختم روی پای حضرت زهرا (سلام الله علیها). عرض کردم که خانم جان، ما شیعه‌ایم، ما طرفدار شماییم. این دشمن بی‌رحم دارد نابودمان می‌کند.» زهرا فرمودند: «حواسم به شماها هست.» گفتم: «خانم جان، این را نمی‌خواهم از شما؛ کمک می‌خواهم. می‌دانم حواستان به ما هست. کمک می‌خواهم.» حضرت دوباره فرمودند: «حواسم به شماها هست.» می‌گویم: «من با یک استایل شدیدتری گفتم: خانم جان، کمک می‌خواهیم، دستمان خالی است.»
این البته مصاحبه‌اش از حاج قاسم هم فیلمش منتشر شده، حتماً دیدید. حضرت زهرا (سلام الله علیها) دست کردند داخل لباسشان، یک پارچه زردی درآوردند. یک تکانی دادند. «تمام شد.» می‌گوید: «من از خواب پریدم و یکهو دوستان ما ریختند در اتاق ما. الله اکبر و شادی کنان و این‌ها.» چی شده؟ گفت که یکی از بچه‌های ما خواب بوده، آن طرف. «یکهو در خواب بهش می‌گویند که: پاشو این خمپاره را بگیر، با دست به سمت آسمان پرتاب کن.» پدافند که نداشتند بخواهند ضد هوایی بزنند. «من گفتم آخه این چه حرفی بود؟ گفتم می‌زنیم دیگر.» حالا می‌گوید: «همین‌که شلیک کردم، یکهو دیدم یک چیزی در آسمان منفجر شد که بعداً متوجه می‌شوند که این یکی از سلاح‌های پیشرفته اسرائیلی‌ها بوده که وقتی حزب‌الله می‌زند، آن‌ها فکر می‌کنند که این‌ها مجهز شدند به سلاحی که می‌توانند این‌ها را بزنند.» تا این اتفاق می‌افتد، اسرائیل دعوت می‌کند حزب‌الله را به اینکه بیایند آتش‌بس بدهیم، ما دیگر نمی‌جنگیم با شما. می‌گوید: «این لحظه‌ای که حضرت زهرا تکان دادند این پارچه را، دقیقاً همان لحظه‌ای بود که آن در آسمان منفجر شد. بعداً فهمیدیم این است که نگه می‌دارد. عالم دست یکی دیگر است. با این سلاح‌ها و با این‌ها که کار پیش نمی‌رود.»
سید حسن نصرالله، عظمتش در این بود که این معنویت را داشت، این فهم را داشت. انس داشت با بزرگان. از اولین بار که ایشان می‌آید ایران برای تحصیل علم، بانگ کم سن و سال بوده، پرس و جو می‌کند که: «آقا، من دنبال استاد اخلاق می‌گردم. کسی را می‌خواهم که در مسائل اخلاقی و این‌ها به من کمک کند.» ۲۵-۲۶ سالش بوده ایشان قم که تحصیلات و این‌ها داشته باشد و بعد دیگر مجبور می‌شود تهران رفت و آمد بکند و مسئول حزب‌الله می‌شود. در تهران همان اول، مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت را به ایشان معرفی می‌کنند؛ چون حضرت امام (رحمت الله علیه) خیلی نظر داشتند، توجه داشتند به آیت‌الله بهجت.
سید حسن نصرالله می‌رود خدمت آقای بهجت. در آن سال‌هایی که اصلاً کسی آقای بهجت را نمی‌شناخت؛ دهه ۶۰. بعدها کم کم از دهه ۷۰ و این‌ها آقای بهجت آرام آرام شناخته شدند و دیگر از ۷۴ و این‌ها که مرجعیت ایشان مطرح شد، تازه اسم بهجت روی زبان‌ها افتاد. تعدادی از این بچه‌های حزب‌الله می‌روند خدمت آقای بهجت. آقای بهجت هم معمولاً کسی را قبول نمی‌کردند دو کلمه به کسی تذکری، نکته‌ای چیزی بگویند. از معدود افرادی که آیت‌الله بهجت ایشان را می‌بینند و قبول می‌کنند و باب ارتباط باز می‌شود و دائم سید حسن نصرالله با ایشان رفت و آمد و حشر و نشر داشت، ایشان بود. حالا چی می‌دیدند در عاقبت این مرد و جایگاه این مرد؟ حضرت امام هم اولین باری که سید حسن نصرالله را دیدند، به طور ویژه‌ای با ایشان برخورد کردند که در خاطرات حضرت امام آمده که بقیه تعجب کردند که این جوان! امام گاهی پیرمردهای صاحب‌نام، صاحب‌منصب و صاحب‌موقعیت در لبنان را اینقدر تحویل نمی‌گیرد، این بچه جوان سید وارد شد، امام چه احترامی کرد! چه تجلیلی کرد! چه عباراتی در موردش به کار برد! اهل معنا بودند، می‌فهمیدند کی به کی است.
آقای بهجت راه می‌دادند سید حسن نصرالله را، و بعضی دوستانشان را. و بعدها این ارتباطات... خب آقای بهجت هم سبکشان این شکلی بود که اگر حرف طرف اعتنا نمی‌کردند، دیگر باب ارتباط بسته می‌شد و دفعه بعد که می‌آمد، دیگر محل نمی‌گذاشتند. مثلاً بعضی موارد بود، شخصی آمده بود، خیلی به نماز اول وقت اهمیت می‌دادند، ترک گناه و این‌ها که به هر حال دستورات معروف ایشان است. یک آقایی نقل می‌کرد، گفتش که ما رفتیم خدمت آقای بهجت، گفتیم: «آقا دستورالعملی بدهید.» ایشان فرمودند: «نماز اول وقت.» بعد مدتی آمدیم و من در ذهنم بود با آقای بهجت بگویم که: «آقا، اینی که گفتید اثری ندیدیم ازش.» نشسته بودیم، قبل از اینکه من حرف بزنم، آقای بهجت خودشان شروع کردند. فرمودند: «بعضی می‌آیند پیش ما، به ما می‌گویند چیزی بگو. مثلاً ما بهشان می‌گوییم نماز اول وقت، می‌روند، باز بعد یک مدتی برمی‌گردند، می‌گویند ما اثری ندیدیم. آقا، خوب عمل نکردی!» می‌گوید: «من یک مروری کردم، دیدم راست می‌گوید. مثلاً من نمازهای عصرم را که با تأخیر می‌خوانم، دقیقاً سر اذان نیست، معمولاً یک چند دقیقه عقب می‌افتد. دیدم این گیر از من است.» راست می‌گوید، کسی خیلی حرف ایشان را جدی پیگیری نمی‌کرد، راه نمی‌دادند. ولی سید حسن نصرالله نشان داده بود که اهل عمل و پیگیر است. هر وقت، هر ساعتی ایشان می‌رفت قم، در خانه‌ آقای بهجت به رویش باز بود و آقای بهجت راهش می‌دادند. ارتباطات عمیقی بین این‌ها برقرار بود.
بعد از شهادت فرزند سید حسن نصرالله، سید هادی، که خود این یک داستان مفصلی دارد که واقعاً آنجا صبر سید حسن نصرالله به طور عجیبی نمایان شد. بانگ فرمانده بود. حاضر نشد که جسد بچه‌اش را تحویل بگیرد و معامله بکند. گفت: «بچه من هم مثل بقیه بچه‌ها.» آن‌ها می‌خواستند معامله کنند با سید حسن نصرالله که پیکر فرزند ایشان را تحویل بدهند و تعداد زیادی اسیر در ازایش آزاد بشوند. ایشان قبول نکرد و پیکر این بچه ماند آنجا و اتفاقاً بعد یک مدتی خدا گشایشی ایجاد کرد، هم اسیر آزاد نکردند، هم آن پیکر برگشت، هم حزب‌الله اتفاقاً به موفقیت‌های دیگری دست پیدا کرد. آقای بهجت بعد از شهادت سید هادی، پسر سید حسن نصرالله، پیام تسلیت می‌فرستد برای سید حسن نصرالله. این‌طور توجه داشت آقای بهجت به سید حسن نصرالله.
بعد در داستان جنگ ۳۳ روزه یک چند تا نکته بگویم و دیگر خیلی معطل نکنم. یک چند تا نکته خاص؛ یعنی چند تا که برای اینکه دقیق هم باشد، از روی کتاب حالا سعی می‌کنم مطالب را بگویم که چیزی ازش جابه‌جا نشود. فرمود که: «ما در جنگ ۳۳ روزه در شرایطی بودیم که احساسمان این بود که همان اول جنگ ۳۳ روزه یک یأس سنگینی افتاده بود در فرمانده‌های حزب‌الله که آقا، کار ما تمام است. اسرائیل این‌جور که به ما حمله کرده سال ۲۰۰۶، ۸۵، مگر با این استایل می‌شود درافتاد؟» یعنی خیلی از فرمانده‌ها حسشان این بود. جو سنگینی افتاده بود در میان فرمانده‌های حزب‌الله. خیلی دل و دماغ کار کردن شاید به این شکل نداشتند و حسشان این بود که آقا فایده ندارد، این‌ها می‌زنند، همه‌مان را نابود می‌کنند.
«دو نفر اول جنگ به ما پیام دادند و سفت و سخت گفتند که شما پیروز می‌شوید. دو تا انسان ملکوتی و آسمانی. یکی از آن‌ها مرحوم آیت‌الله‌العظمی بهجت بود، نفر دوم رهبر حکیم و عزیز انقلاب، حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خامنه‌ای (اللهم صل علی محمد و آل محمد) که حقاً این رهبر عزیز مقامات عرفانی بلندی که دارد، هنوز فهمیده نشده است. ایشان فقط رهبر ما نیست، فرمانده کل قوا نیست. ایشان هم مرجع تقلید ماست، هم استاد اخلاق ماست، هم استاد عرفان ماست، هم واسطه فیض معنوی ماست. دست کم گرفتیم. حجاب معاصرت است؛ باید ۳۰۰، ۴۰۰ سال بگذرد، مردم تاریخ بیایند، مردم آینده بیایند، تاریخ را بخوانند، بگویند عجب! یک همچین شخصیت‌هایی بودند ۳۰۰، ۴۰۰ سال پیش! مگر می‌شود؟ درگیر قیمت گوشت و مرغ هستیم و این‌ها که ربطی هم به این سید ندارد. بنده خدا! این مرد حکیم پیامی می‌دهد به سید حسن نصرالله که ایشان نقل می‌کند، آیت‌الله بهجت پیامی می‌دهند، این باعث می‌شود که قضیه جنگ طور دیگری رقم بخورد.»
من متن‌هایی که آماده کردم برایتان بگویم جالب است. سوال می‌کند از سید حسن نصرالله که «ظاهراً آقای بهجت دو تا پیام خصوصی برای شما می‌فرستند. می‌شود این‌ها را برایمان بگویید؟»
«چند ماه قبل از جنگ ۳۳ روزه، یکی از برادرانمان که طلبه لبنانی در قم درس می‌خواند، آمد اینجا و خلاصه ایشان می‌فرماید یادم نیست به خودم گفت یا با واسطه به ما گفت، گفت: آیت‌الله بهجت به من گفتند که بیایم به شما بگویم که این ذکر را... این را شما بدانید ذکر خوبی است. دستور است، همه ان‌شاءالله انجام بدهند، به درد همه‌مان می‌خورد. دیانا به حال، همه‌مان درگیر جنگ شدیم دیگر، به یک معنا. حالا ایران آن‌جور وارد جنگ نشده الحمدلله و ان‌شاءالله نخواهد هم شد ولی به هر حال یک رفت و برگشتی خواهد داشت دیگر، بی‌هیچ نیست.»
«چند ماه قبل از جنگ ۳۳ روزه، آقای بهجت با واسطه پیام می‌دهند به سید حسن نصرالله که شما از این به بعد، سه بار صبح سه بار شب این یک خط را بگو. هر روز ما مقید باشیم ان‌شاءالله بعد از نماز صبح سه بار بگوییم، بعد از نماز مغرب و عشا که الان می‌شود شب‌ها هم سه بار. این مشکلاتی که در زندگی‌ها هست، چه می‌دانم سحر و جن و گرفتاری‌های فراوان، چشم زخم و بسیاری از این‌ها با همین دعا ان‌شاءالله برطرف می‌شود. خیلی به این عنایت داشتند، ساده هم است: «اللهم اجعلنا فی درعک الحصینة التی تجعل فیها من ترید.» دوباره می‌خوانم: «اللهم اجعلنی فی درعک الحصینة التی تجعل فیها من ترید.» (خدایا، من را محافظ قرار بده که تو هرکی را می‌خواهی حفظ بکنی در آن قرار می‌دهی.)»
«می‌گوید: من گفتم چیزی شده؟ برای چی ایشان یکهو شما را فرستادند که به من بگویید این ذکر را بگویم؟ یکهو با این تأکید که از الان شروع کن، سه بار صبح سه بار شب.» می‌گوید: «من فهمیدم یک چیزی هست ولی نمی‌فهمیدم که چیست.» گفتم: «چرا ایشان یکهو این را گفت؟» آن هم گفت: «من نمی‌دانم، فقط به من گفتند که پیش سید حسن که می‌روی بگو این ذکر را بگو.»
ایشان می‌گوید که: «من بعداً در جنگ ۳۳ روزه فهمیدم که چندین بار به آن نقاطی که جاهایی بود که ما اسکان داشتیم و این‌ها حملات شدیدی کردند که اگر من آنجا می‌بودم، قطعاً کشته می‌شدم و فهمیدم این دستوری که آقای بهجت داد، اثر کرد و من جان سالم به در بردم.» که بعضی از این خاطراتش را حاج قاسم نقل می‌کردند که آن شبی که سه نفری با حاج عماد و سید حسن نصرالله... چیزهایی که اسرائیل در آسمان لبنان فرستاده بود، حسگر حرارتی داشت و تشخیص می‌داد موجود زنده را می‌زد. این سه نفر داشتند راه می‌رفتند، سید حسن نصرالله سرمربی گنده در دل شب. عماد مغنیه می‌رود ماشین می‌آورد. صدای سوار شدن. برمی‌گردم که حاج قاسم می‌فرمود: «بر ما عجیب بود که در آن موقعیت زنده ماندید.» یک بخشیش اثر این ذکر و این دعا بود که آقای بهجت یاد داده بودند به سید حسن نصرالله.
سید حسن نصرالله فرموده بود که: «من را در یک خاطره دیگری، فرمانده بود که یک چیزی که خیلی من را سوزاند، یعنی در همه سال‌ها یک چیزی که خیلی ناراحت شدم بابتش، این بود که در جنگ ۳۳ روزه، اسرائیل خانه ما را (یعنی خانه سید حسن نصرالله) هدف قرار داد.» ایشان فرموده بود که: «من یک عمامه از امام خمینی یادگاری گرفته بودم که این آنجا سوخت. در آن حمله‌ای که بابت این خیلی دلم سوخت که این یادگاری امام خمینی از بین رفت. بابت بقیه‌اش برایم اهمیتی نداشت.» «جنگ ۳۳ روزه فهمیدیم این دستوری که آقای بهجت به ما داد، خاصیتش چی بود و اثرش را دیدیم.» این یک قضیه بود، پیامی که آقای بهجت دادند.
پیام دوم این بود که ما همان‌طور که عرض کردم، اول جنگ ۳۳ روزه دیدیم آقا، همه دنیا روبروی ماست. در داخل مملکت خودمان هم خیلی کسی از ما حمایت نمی‌کند. حالا دولت لبنان هم با حزب‌الله نبود، خیلی‌ها هم پشت ما نیستند. تازه بعضی وقت‌ها به ما انتقاد هم می‌کنند، در سرمان هم می‌زنند که: «شما برای چی روبروی اسرائیل ایستادید؟ تحریک می‌کنید! شکست را آماده بکنید!» عرض کردم خیلی از فرمانده‌ها احساس ترس کرده بودند.
ایشان می‌گوید که: «ما خودمان را آماده کرده بودیم برای اینکه کربلا رقم بخورد، نه بدر و خیبر.» این تعبیر سید حسن نصرالله است. «قضیه ما در جنگ ۳۳ روزه این است.» می‌گوید که حضرت آیت‌الله بهجت (می‌خواهم از رو بخوانم که عین عبارات سید حسن نصرالله باشد، داستان با اتقان به گوشتان برسد)، حضرت آیت‌الله بهجت که در همان روزهای اول جنگ برای من پیغام فرستادند و می‌فرماید که یادم نیست که حالا به چه نحوی دقیقاً به شخص خودم رساندند یا با واسطه به من رساندند و این‌ها. «برادری از قم آمده و با یکی از برادرانمان تماس گرفته بود، آن برادرم به یکی دیگر گفته بود و خلاصه با واسطه به ما رساندند که آقای بهجت فرمودند: خیالتان راحت باشد.» این عین عبارت آقای بهجت است. اول جنگ ۳۳ روزه سال ۸۵، آقای بهجت با واسطه پیام داده بودند به سید حسن نصرالله: «به ایشان بگویید خیالتان راحت باشد، شما ان‌شاءالله در این جنگ پیروز خواهید شد.» «ما اصلاً پیروزی را تصور نمی‌کردیم. داشتیم به این فکر می‌کردیم که مثلاً چند روز می‌توانیم مقاومت بکنیم تا شهید بشویم. تصور ما این بود، پیروزی که ابداً به ذهنمان نمی‌آمد. این پیام اول.» می‌گوید: «این وقتی به ما گفت، واسطه این را گفت، من به فرماندهان حزب‌الله گفتم: دیگر تمام است! که انرژی عظیمی ایجاد کرد در بچه‌های ما.»
نفر دوم، این رهبر حکیم که سید حسن نصرالله همیشه ایشان را به تعبیر «سید القائد» یاد می‌کردند. «سید القائد» ایشان بود که به ما پیام داد. حضرت آقا پیامی که دادند این بود، فرمودند که: «این جنگ شبیه جنگ احزاب است. قلب‌ها در آن به گلوها خواهد رسید.» جنگ احزاب. قرآن فرمود که: «اذ بلغت القلوب الحناجر»، دل‌هایتان آمد در حنجره‌تان. این‌طور دشمن همه دست به دست هم دادند روبروی گروه کوچک. رهبر حکیم انقلاب به سید حسن نصرالله پیام دادند که: «تو جنگ احزاب هستی و تو در شرایطی هستی که قلب‌هایتان می‌آید در حنجره‌تان.» شبیه همین حالتی که الان تقریباً اتفاق افتاد، قلبم می‌آید در حنجره. «به خدا گمان‌ها خواهید برد» که آیات قرآن است دیگر؛ که وسط جنگ با خودتان گفتید: «خدا ما را خوار کرد و الکی آمدیم و پس چی می‌گفتند خدا کمک می‌کند و از این حرف‌ها؟» «به خدا توکل کنید، ثابت قدم بمانید.» حالا تعبیر را ببینید! تعبیر را ببینید! این رهبر حکیم فرمود: «نه تنها در این جنگ پیروز می‌شوید، بلکه بعد از این جنگ تبدیل به یک قدرت خواهید شد.»
تعبیر سید حسن نصرالله این است، می‌گوید: «آن رفیقی که واسطه بود، بهش به شوخی گفتم: آقا فرمودند ما قدرت منطقه‌ای می‌شویم؟! ما همین که از این جنگ سالم بیرون بیاییم برایمان کافی است، نمی‌خواهیم قدرت...» «به شوخی گفتم، گفتم: قدرت منطقه‌ای کجا بود؟ پدر آمرزیده! ما زنده بمانیم، مردممان نابود نشوند، تکه‌تکه نشوند، حزب‌الله از هم نپاشد. ما فکر نمی‌کردیم اصلاً حزب‌الله بماند در این جنگ ۳۳ روزه.» «آقا فرمود شما قدرت منطقه‌ای می‌شوید.» قدرت منطقه‌ای! داعش را کی نابود کرد؟ حاج قاسم دید اگر می‌خواهد داعش را کنترل بکند، فرمانده عرب لازم دارد. شبانه به سید حسن نصرالله گفت: «من صبح ۴۰ تا فرمانده می‌خواهم.» صبح چهل تا فرمانده حزب‌الله آمدند. این‌هایی که اهل سوریه و عراق بودند و عرب‌زبان بودند، این‌ها را مدیریت کردند، حشدالشعبی را راه انداختند، داعش را جمعش کردند. حزب‌الله لبنان که در جنگ ۳۳ روزه همه فکر می‌کردند نابود می‌شود، نه تنها ماند، بلکه داعش را هم جمع کرد. آقا سال ۸۵ فرمود: «شما می‌مانید، قدرت منطقه‌ای می‌شوید.» این‌ها را دیده بود حسن نصرالله از این رهبر که این‌طور مریدش بود. مریدش بود به معنای واقعی کلمه. ما احتمال بدهیم آقا نظرش به یک چیزی انجام می‌دهد، احتمال بدهیم یک قضیه هم تازگی منتشر شد که سید حسن نصرالله در قضایای مصر، مرسی که رئیس جمهور شد، خوب خیلی شیادی می‌کرد، شیطونی می‌کرد، یادتان است دیگر؟ آمد گفت: «من شیعه را از یهود خطرناک‌تر می‌دانم» و بانگ خودش مال اخوان‌المسلمین بود. بعد آمد گفتش که رفت سفیر اسرائیل را معین کرد و داستان این شکلی. فرموده بود که این بعد یک مدتی کله‌معلق شد دیگر، مرسی. دلمان خنک شد که این بابا این‌جور مارموزبازی درمی‌آورد، کله‌معلق شد.
«بعد مدتی که از رفقا رفته بود ایران و دیدار با رهبر عزیز و حکیم انقلاب، برگشت رو، گفتیم خب چه خبر؟ و گفت: هیچی، صحبت شد. با حضرت آقا در مورد مرسی صحبت شد. آقا فرمودند: من خیلی خیلی ناراحت شدم که کار اخوان‌المسلمین به اینجا رسید. ۸۰ سال این‌ها زحمت کشیدند، تهش این شکلی نابود شدند. خیلی غصه خوردم.» این خبر را داده بود به سید حسن نصرالله که آقا فرمودند: «من بابت این کله‌معلق شدن مرسی ناراحت شدم.» می‌گوید: «تا یک مدتی گریه کرده بود سید حسن نصرالله که چرا من یک چیزی را خوشحال شدم که آقا ناراحت شدند!» این شکلی مطیع بود و مرید بود. خیلی گریه کرده بود که: «خدایا، من را ببخش.» بعد پیام فرستاد به آقا: «بگویید ما را حلال کند، ببخشید.» کلی استغفار کرده بود که ما یک چیزی را خوشحال شدیم که شما بابتش ناراحت شدید. این هم قضیه دومی بود که در آن داستان جنگ ۳۳ روزه، پیام به این‌ها منتقل شد. این‌ها روحیه گرفتند و پیروز شدند.
دو تا خاطره دیگر هم هست، بگویم و دیگر وقتتان را نگیرم. ازش سوال می‌کند که: «آقا، شما از آقای بهجت کرامتی هم دیدید؟» حالا کرامت اصل نیست ولی به هر حال گاهی این کرامت‌ها درش نکاتی. می‌گوید: «من دو تا چیز خاص دیدم؛ چون خودم دیدم، نقل می‌کنم.» آقای بهجت برای بهجت بزرگ بوده و هم چه توجهی داشته به سید حسن نصرالله، به همین که سید حسن نصرالله به خاطر آن اخلاص و صفایی که داشت، خدا چه شکلی دستش را می‌گرفت، جاهای مختلف.
خاطره اولش را برایتان بخوانم. می‌گوید که: «آن اوایلی که حالا حزب‌الله لبنان شکل گرفته بود و این‌ها، سال ۶۸، اول رحلت حضرت امام و این‌ها، ما دنبال این بودیم که در آن دوران، دبیرکل معین کنیم برای حزب‌الله لبنان. تعدادی بودند، یک شورای رهبری داشتیم. افرادی بودند که شورای رهبری حزب‌الله را داشتند و دنبال این بودیم که یک نفر بشود دبیرکل. جمعی بودیم. سید عباس موسوی بود، همین شیخ نعیم قاسم بود، شخصیت‌های دیگری بودند.» فرموده بود که: «من از همه این‌ها کوچکتر بودم. بعضی از این‌ها نه تنها از من بزرگتر بودند، بلکه بعضی از درس‌های طلبگی را ما شاگرد این‌ها بودیم.» «یک شبی ما جلسه داشتیم تهران، این‌ها جمع شده بودند و جلسه بود. این‌ها اصرار به ما کردند که تو دبیرکل شو.» گفتم: «آقا، من سنم کم است، جوانم. شما سنتان بیشتر است، شماها دبیرکل شوید.» گفته بودند: «نه، شما بلدی، می‌توانی.» این‌ها گفته بود: «آقا، من اگر دبیرکل بشوم، می‌دانم همین خود شماها من را کمک نمی‌کنید، دست تنها می‌گذارید.» گفتند: «ما بهت قول می‌دهیم ما کمکت می‌کنیم، برای چی باید دست تنها بگذاریم تو را؟» اسم نمی‌آورد ایشان را و افرادی که این حرف را زده بودند. اصرار، اصرار که آقا، تو باید قبول کنی دبیرکلی را، بار سنگین با این سن کم. هنوز سید عباس موسوی دبیرکل نشده بود، این را بدانید. این قبل از دبیرکل شدن سید عباس موسوی است. بعد این داستان سید عباس موسوی دبیرکل می‌شود.
حالا داستانش چیست؟ «اصرار کردند و از ما انکار. آخرش گفتند: آقا، استخاره. دیگر هرچی استخاره گفت، قبول.» یکی برداشت قرآن آورد و آخر شب بود: «استخاره کن.» گفتم: «نه من، نه استخاره خودم، نه استخاره شماها. یک آدم حسابی باید استخاره بگیرد.» گفتیم: «خب کی؟» گفت: «آقای بهجت باید استخاره بگیرد.» «شب زنگ زدیم به این رفقا. گفتم: من بعد از نماز صبح به شما خبر می‌دهم.» «زنگ زدم قم به یکی از دوستان. گفتم: شما نماز صبح آقای بهجت که می‌روی، بعد از نماز صبح به آقای بهجت بگو که یک بنده خدایی استخاره می‌خواهد. بهش هم نگفتم اصلاً نیتم چیست. به من جوابش را فردا بده.» «بعد از نماز صبح گفت: این رفت و صبح به ما زنگ زد که فلانی، من غذای بهجت استخاره گرفتم. جوابش را بهت بگویم.» حالا ببینید آقای بهجت را، استخاره را و جواب این استخاره‌ها را با تسبیح می‌گرفت ایشان. با تسبیح این‌ها را می‌گفت، قرآن هم نه.
«جواب استخاره چی بود؟ عبارتش را بخوانم.» جواب استخاره این بود. می‌گوید که آقای بهجت فرمودند که: «حضرت آیت‌الله به تو سلام رساندند و گفتند به تو بگویم پیشنهادی که می‌دهم را قبول نکن. بعضی از همین کسانی که با تو حرف می‌زنند و قول و وعده می‌دهند که کنارت می‌ایستند و کمک می‌کنند، این کار را نخواهند کرد. تو هم به هیچ وجه حرفشان و پیشنهادشان را قبول نکن.» می‌گوید: «من همین‌طور ماندم. جواب استخاره یک طرف، انگار آقای بهجت دیشب تمام جلسه ما را نشسته بوده که این‌طور دارد با جزئیات و دقت جواب می‌دهد که این‌ها که برگشتند بهت گفتند پشتت هستیم و این‌ها، این‌ها نمی‌مانند پشتت، حواست باشد، قبول نکن.» که می‌گوید: «من هم محکم گفتم قبول نمی‌کنم.» و دیگر داستان‌های دیگری شد و کس دیگری انتخاب شد تا بعد از شهادت سید عباس موسوی که دیگر حالا قضیه به نحو دیگری رقم خورد و آنجا سید حسن نصرالله دبیرکلی حزب‌الله را پذیرفت. و باز یک خاطره دیگر هم که بعدش تعریف می‌کنند که آن هم مربوط به استخاره آقای بهجت است که دیگر حالا به شخص خود ایشان مربوط نیست ولی آن هم کرامت آقای بهجت است که حالا اگر عزیزان خواستند ان‌شاءالله خودشان مراجعه کنند و مطالعه کنند.
اندکی بود از حالات معنوی و ارتباطات معنوی سید حسن نصرالله با این مردان الهی. سید حسن نصرالله رمز موفقیتش این بود که خودش هم بعضی جاها این تعبیر را کرد که آقا، ما در حزب‌الله رئیس نداریم، فرمانده نداریم، کسی خودش را بالا نمی‌دید. این خیلی مهم است. بعضی از ماها زود گنده می‌شویم، زود باد می‌کنیم، ورم می‌کنیم. سید حسن نصرالله تا آخر خودش را شاگرد می‌دید، سرباز می‌دید. چه تواضع عجیبی داشت! با این احوالات معنوی، با این جایگاه در جهان عرب. این خاطره از خود سید حسن نصرالله هست که گفت: «یک روز بعد از نماز صبح داشتم فکر می‌کردم اگر الان حضرت عزرائیل بیاید به من بگوید که انتخاب کن، جان تو را بگیرم یا حاج قاسم را؟ اگر به من بگوید که خودت را پیش‌مرگ حاج قاسم کن که او زنده بماند، قبول می‌کنم یا نه؟» این خاطره با صوت خود سید حسن نصرالله موجود است. گفت: «من با خودم گفتم یک لحظه تحمل نمی‌کنم. می‌گویم: جان من را بگیر، من خودم را فدای حاج قاسم می‌کنم.» بانگ سید حسن نصرالله حاج قاسم، آیت‌الله... من نمی‌دانم مقامات علمی‌اش در چه حدی است ولی واقعاً آیت‌الله. این شخصیت آیت‌الله! چه تواضعی! چه اخلاصی! چقدر خودش را کوچک می‌گرفت! چقدر خودش را کوچک می‌دانست! معنویت این مرد بزرگ بود که این‌طور کارش را برجسته کرد، این‌طور ماندگار کرد و ان‌شاءالله ثمرات کارش خواهد ماند و حزب‌الله پیروز خواهد شد و همین بچه‌های رزمنده فداکار و با ان‌شاءالله طومار اسرائیل را در هم خواهند پیچید.
ایام فاطمیه است، چند کلمه هم روضه بخوانم و عرض من تمام. خب، همه ما منتظر بودیم این ایام برای سید حسن نصرالله تشییع باشکوهی صورت بگیرد ولی به هر دلیلی، شرایط امنیتی طوری بود که نشد. اول بنا بود سید حسن اسدالله را کربلا ببرند و آنجا او را دفن بکنند، نشد. بعد قرار شد در خود بیروت ایشان دفن بشود. شرایط امنیتی طوری بود که اگر می‌خواستند تشییع راه بیندازند، موشک باران می‌کرد، بمباران می‌کرد اسرائیل و مردم را به شهادت می‌رساند. فعلاً به صورت موقت دفن کردند هم ایشان را هم شهید صفی‌الدین را تا ان‌شاءالله فرصتی فراهم بشود و بتوانند تشییع باشکوهی بکنند. سید حسن نصرالله قطعاً در تشییع هزاران نفر، ده‌ها هزار نفر خواهند آمد؛ با عشق، با شور، شیعه، سنی، مسیحی. حقش هم هست این مرد بزرگ با این زحماتی که کشید. و ما قبول نمی‌کنیم که سید حسن نصرالله را مخفیانه دفن کرده باشند در یک قبری که کسی نمی‌داند این قبر کجاست. منتظریم هرچه سریع‌تر این قبر تبدیل به یک قبر آشکار بشود، یک تشییع آشکاری برای او رقم بخورد، نماز آشکار و پرشکوهی برایش خوانده بشود.
ولی کانّهُ خدای متعال فعلاً برای سید حسن این‌طور رقم زد تا یک مدتی شبیه مادرش فاطمه زهرا باشد؛ تشییع غریبانه، مخفیانه، کسی از قبر او خبر نداشته باشد. تا چند صباحی مثل مادرش فاطمه زهرا قبرش این‌طور مخفیانه باشد. ولی همه امید دارند قبر سید حسن این‌طور نخواهد ماند. این رهبر بزرگ مقاومت را برای او تشییع باشکوهی خواهند گرفت. ولی فاطمه زهرا هزاران سال، صدها سال، هزار و خرده‌ای سال قبر مبارکش مخفی است؛ نه زائری، نه چراغی. جز امیرالمومنین و بچه‌های مظلوم و معصومش، کسی زائر او نبود. امروز هم جز امام زمان کسی زائر این قبر نیست.
سید حسن نصرالله را مخفیانه دفن کردند ولی خیلی تفاوت بود بین این دفن با آن دفن شبانه‌ای که امیرالمومنین تک و تنها در دل شب پیکر فاطمه را غسل داد. سید حسن نصرالله به شهادت رسید ولی گفتند که یاران فداکاری داشت. ۱۸ نفر با ایشان شهید شدند، عدد ۱۸! همین‌جا عدد اسرارآمیز. ۱۸ نفر با سید حسن نصرالله به شهادت رسیدند و گفتند که پیکر سید حسن نصرالله با اینکه به شهادت رسیده بود ولی آسیب ندیده بود. یاران فداکار و در موقعیتی که قرار داشته، سید حسن نصرالله طوری بود که حالا با استنشاق آن گازهای سمی و این‌ها به شهادت رسید، ولی یک‌طوری این‌ها محافظت کردند از این اولاد فاطمه که پیکرش آسیب نبیند. ولی دل‌ها بسوزد برای مادر، آن خانم ۱۸ ساله دختر پیغمبر که وقتی امیرالمومنین خواست او را در دل شب غسل بدهد، بدن سید حسن را غسل دادند، بدن سالم سید حسن را. نگذاشتند با اینکه دشمن او را به شهادت رساند، پیکرش آسیب ببیند. فدای آن بانویی که هرجایی را که امیرالمومنین بنا کرد و غسل دادن دید یک جراحتی به این بخش وارد شده؛ صورت مبارکش کبود است، بازوی مبارکش ورم کرده، پهلوی مبارکش شکسته. همه این بدن آسیب دیده. به تعبیر امام صادق فرمود: «مادر ما کانت ناهلة الجسم، منحلت الرکن.» یک کاری کردند با مادرمان، دیگر بدنی نمانده بود از مادر ما. مادر ما یعنی کمر او، یعنی قامت او، یعنی این ستون‌های پیکر او همه شکسته شده بود. این یک جمله را هم بگویم، ناله بزنید، ثوابش به روح شهید سید حسن نصرالله و شهدای همراه او و همه شهدای مقاومت. تعبیر از امام صادق فرمود: «اوضاع مادر ما در این چند روز طوری شد: صارت منا کلخیال.» بدن مادرمان یک‌طوری رنجور، یک‌طوری آسیب دید، یک‌طوری لاغر شد و شکسته شد. «از مادر ما فقط یک شبحی به جا مانده بود.» این دیگر، دیگر فاطمه نبود، این شبح فاطمه بود، این یک سایه‌ای از فاطمه بود.
علی لعنت الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
خدایا به فضل و کرمت با آبروی صدیقه طاهره در فرج آقایمان امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی قرار بده. عمر ما را در نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران حضرتش. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل. حقوق‌الناس، ارحام، تمسین دعا از ساعه از سفره با برکت صدیقه طاهره متنعم بفرما. شب اول قبر زهرای مرضیه به فریادمان برسان. به فضل و کرمت از این سربازان جبهه مقاومت با آبروی حضرت زهرا، با همان دستمال زرد حضرت زهرا، حمایت و پیروزی نزدیک نصیبشان بفرما. اسرائیل و آمریکا را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را در کنف لطف و حمایت خودت مؤید و منصور بدار. خدایا حاجات مسلمین را به فضل و کرمت آورده بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و تو صلاح ما می‌دانی برای ما رقم بفرما. به نبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شب‌نشینی‌های شهدایی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00