* از حکمت حاجی سبزواری تا تأملات امام خمینی رحمه الله علیه، بازخوانی و تبیین معارف عمیق زیارت جامعه کبیره [01:00]
* راز انسان کامل و ولی مطلق، آنکه مقامش مشیت مطلقه است و خلایق، فرع مقام او [03:50]
* تفسیر امام خمینی رحمه الله علیه از مقام انسان کامل، از مشیت تا خلقت [08:30]
* امام، مغز و حقیقت هستی ست و همه اجسام و ارواح طفیلی وجود او [11:42]
* ایمان، روح واحد و رمز اتصال عجم و عرب به حقیقت محمدیه [15:02]
* امام؛ واسطه فیض الهیست در عالم، چه در حضور چه در غیبت [17:18]
* از قاسم سلیمانی تا قاسم محمدی، فاصله بین مقام روح الجزئیه تا مقام روح الکل [20:00]
* مقام مخلصین؛ یعنی از خود گذشتن و به مقام هیچ رسیدن، آنجا که خدا در بنده تجلی میکند [23:10]
* شهادت معاملهایست پر سود با خدا، اعطای جسم جزئی در قبال پذیرش نفس کل [26:48]
* حقیقت توحید در مراتب نزدیک شدن و اتصال به خداست نه اسارت در سجن دنیا [29:20]
* آثار کج روی و دنیاگرایی بر کیفیت نامه اعمال در قیامت [31:58]
* رابطه جسم و روح در عالم وجود و تاثیرگذاری آنها بر ظهور [35:32]
* چگونه از غفلت به قیام قائم برسیم؟ [44:17]
* اتصال به روح امام زمان ارواحنافداه، تنها راه رهایی از توهمات ذهنی و رسیدن به نور حقیقت [47:43]
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهو.
زیارت جامعه کبیره که حقاً و انصافاً شناسنامهی اهل بیت و گنج گرانبهایی است که معارف بینظیری در این زیارت آمده. فقرات مختلفی در این زیارت هست که هر کدام جای تحلیل و بررسی دارد و این عبارات، عبارات عجیبی است. یکی از عبارات عجیب و خاصی که در زیارت جامعهی کبیره است و غالباً نکات عمیقش مورد اشاره واقع نمیشود و به کُنه قضیه توجه نمیشود، این بخش از زیارت جامعه کبیره است که تقریباً بخش آخر زیارت جامعه کبیره میشود: «بابی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی».
خوب، چند بار این تعبیر را در زیارت جامعه داریم. البته گاهی یک تفاوتهای ریزی هم با همدیگر دارد. اینجا به نظرم آخرین بار است. بله، البته بعدش یک دونه «بابی انتم و امی و نفسی» خالی دارد. اینجا دیگر آخرین باری است که این تعبیر را میکند که «بابی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی». یک جای دیگر هم قبلترش «عِثرتی» را هم اضافهتر دارد که اینجا «عِثرتی» ندارد.
به هر حال، بعد از اینکه اظهار محبت در این سطح محضر معصومین به ما آموزش داده میشود، در زیارت جامعه کبیره این تعبیر را دارد: «ذکرکم فی الذاکرین و اسمائکم فی الاسماء و اجسادکم فی الاجساد و ارواحکم فی الارواح و انفسکم فی النفوس و آثارکم فی الآثار و قبورکم فی قبور».
خوب، یک معنای سادهاش این است که: «آقا، شماها از جنس همین مردم هستید، قبرتان بین این مردم است، بدنهایتان بین این مردم است، جانتان بین مردم است، ذکرتان اینجا جاری است». خوب، یک معنای خیلی سادهای است، خیلی بعید است آخر زیارت جامعه کبیره بعد از آن مطالب بلند و عرشی و خاص، یکهو سطح مطلب اینقدر افت بکند که بگوییم: «به هر حال شماها بین این خلایق، یکی از همینها هستید». این حتماً یک نکتهی خاصی دارد. اتفاقاً نکتهی خاصتر از مطالب قبلی است.
البته معمولاً شارحانی که شرح زیارت جامعه نوشتهاند، چون که برای عموم نوشتهاند، وارد این بحثها نشدهاند. همین «قبرکم فی القبور» را مثلاً فرمودهاند که قبرستان بقیع، قبرها بین همهی قبرها است و شبیه بقیه قبرها است. ولی برخی اهل حکمت و اهل معرفت وارد این بحث شدهاند، به طور خاص مثل مرحوم حاجی سبزواری رحمت الله علیه، حکیم سبزواری و حضرت امام رضوان الله علیه.
حاجی سبزواری در کتاب «شرح الاسماء الحسنی»، در شرح اسماء حسنا، جلد ۲، صفحه ۴۵، نکتهای دارند که خب، نکتهی بسیار قیمتی است. حضرت امام هم در تعلیقه بر «فوائد رضویه»، «الفوائد الرضویه»، تعلیفهای که آنجا دارند (صفحه ۶۰ و ۶۱)، این مطلب را اشاره میکند. مطلب خاصی است، خیلی پر از نکته است.
پس، اول ترجمهاش را بگویم: «ذکر شما در ذکر کنندگان است، اسمای شما در اسماء است، بدنهای شما در بدنها است، ارواح شما در ارواح است، جانهای شما در جانها است، آثارتان در آثار، قبرهایتان در قبور.»
بعد از این، «فما احلا اسمائکم و اکرم انفسکم و اعظم شأنکم.» چقدر اسمای شما حلاوت دارد، شیرین است. چقدر جانهای شما کرامت دارد. چقدر شأن شما بزرگ است. چقدر جایگاه شما خطیر است. چقدر عهد شما، چقدر شما به عهد وفادار بودید. کلام شما نور است. امرتان رشد است. وصیتتان تقوا است. فعلتان خیر است. عادتتان احسان است. سجیهتان کرم است. شأنتان حق و صدق و رفق است. قَوْلتان حکم و حتم است. علم و حلم و هضم.
اگر خیلی یاد بشود، شما اولشین، شما اصلشین، شما فرعشین، شما معدن شید، شما معوا و منتهاشین. بعد دیگر «بابی انتم و امی و نفسی». چطور میتوانم توصیف بکنم ثنای شما را و بشمارم آن جایگاه زیبای شما را. «بکم اخرجنا الله من الذل» و بقیه تعابیر. خوب، عرض کردم مطلب نشان میدهد دارد ارتقا پیدا میکند. سطح مطلب اواخر زیارت جامعه.
نکتهای که اینجا هست، حالا مطلب تخصصی. خیلی نمیخواهم وارد بحث به صورت تخصصی بشوم. مرحوم حاجی سبزواری میفرمایند که: «و فی زیارت معصومه فی ائمتنا» در زیارت رسیدهای که داریم در مورد اهل بیت، که منظور زیارت جامعه کبیره است، آنجا دارد: «ذکرکم فی الذاکرین، اسمائکم فی الاسماء، اجسادکم فی الاجساد، ارواحکم فی الارواح». این تعبیر را میآورد: «اصلها العقل.» یعنی چه؟ «ای العقل الکلی الذی هو من سُقُهُ اللاهوت و هو المظهر الاعظم لصفات الله به مظهریت فانیه فناً تاماً فی تجلی الظاهر.» حالا، عبارات چون عبارات تخصصی و فنی است، ایشان میفرماید که ناظر به مقام لاهوتی اهل بیت است که عقل کلی است. آن مقام را میخواهد بگوید. ایشان یک اشارهی مختصری به این مطلب میکند. اینجا آن مظهر اعظم است. آن مقام برای صفات خدا، مظهریتی است در مقام فنای تام در تجلی ظاهر از او. این حالا اینجا از حاجی سبزواری این عبارت را داشته باشیم.
حضرت امام در تعلیقه بر «فوائد رضویه» اینطور میفرمایند. عبارت را باید بخوانم دیگر. اینجا عبارت امام خمینی را نمیشود نخواند، باید بخوانم. یکم رویش بحث بکنیم. میفرماید که: «قد علم تراشدن فی ما سبق.» عبارت را داشته باشید. این مطلب اگر آقا بحث بشود، کلید صدها ساعت سخنرانی و گفتوگو است. کلاً دریچهی جدیدی برای ورود به بحث امامت، امامشناسی، حتی بحث مهدویت، حتی بحث حکومت جامعه، حاکمیت، همهی اینها از یک دریچهی جدیدی مطرح میشود. خیلی نکته دارد.
امام میفرماید که: «بر اساس مطالبی که قبلاً گفتیم، این را فهمیدی. عطایمان تحقیق مستحق، بابت چیزهایی که ما مطرح کردیم، بهواسطهی تحقیق، برایت این مسئله روشن شد: اِنَّ الانسان الکامل و الولی المطلق مقام المشیت المطلقه. انسان کامل و ولی مطلق، مقام مشیت مطلقه را دارد. آن چه مقامی است؟ «بِها زَهَرَهُ الموجودات»، مقامی است که موجودات بهواسطهی این مقام، ظهور پیدا میکنند و «تحقق کُلُّ الحقایق»، همهی حقایق آنجا محقق میشود و «تَدوَت ذوات»، همهی ذوات آنجا شکل میگیرد، نه ذات خدا، نه بقیهی ذوات. «فهو بمنزله الاصل و سائر الخلق فروع».» به به به به به! خیلی آقا، مطلب، مطلب عمیقی است. این مقام، اصل همه هستی است؛ فرعَین همه خلایق، فروعش هستند. و «له الاحاطه علی مراتب الوجود». این احاطه دارد به همه مراتب و منازل الغیب و الشهود. به تمام عوالم غیب و شهادت احاطه دارد. «فلهو ان یقول نحن». هر جا خدا میگوید «نحن»، این را میگوید. این «نحن» او است، این است، آن مقام است. خدا که «ما» ندارد که!
و «مُرید کافَه الموجودات مِن بادِ ثابتاتِ الازلیه». نقطهی آغاز همهی موجودات، همهی آن چیزهایی که ثابت است و ازلی است، این مقام است. و «خاتم و اِخطام الزائلات الداثرَت البالیه». شروع و پایان. «هو الاول و الاخر». در زیارت جامعه میگوییم: «بکم فتح الله و بکم یخ». با شما شروع میکند خدا، با شما تموم میکند. «خدا علی میگذارد قبلش، بعد مثلاً شروع. نه بابا! این مال آن مقام است.» بله، محمود به کمیل. این روایت را روی دیوار قبر مرقد حضرت کمیل هم نوشته. حالا اجمالاً در ذهنم فرمود: «همهی اسرار را من آغاز کردم. مهدی ما پایان میدهد. فاتحش منم، خاتم امام زمان.»
«فانها اکثر و هو لبها.» همهی عالم پوست این مقام ولایت است، مغزش است. همهی عالم پوست این مقام ولایت، این مقام مشیت، این مقام انسان کامل، ولی مطلق، آن مقام، آن مغز همهی هستی. «و سوره و هو معناها.» همهی عالم صورت، آن معنا است. همهی عالم پوست، امام مغز است. همهی عالم صورت، امام معنا است. و «ظاهر و هو باطنها.» همهی عالم ظاهر، امام باطن. بله، «هو صورت و المعنا و القشر و اللب و الظاهر و الباطن». نه، همهی عالم پوست و مغز است. هم خودش پوست است، هم خودش مغز است. اصلاً جز او، عرض کردم، بحثهای سنگینی میشود.
پس، «فروح الولی…» این بار تو کار دارم. خیلی مطلب از تو این درمیآید. «فروح الولی، روح الکل و نفسه نفس الکل و جسمه جسم الکل.» روح او روح کل است. جان او جان کل است. جسم او جسم کل است. کماورد «ارواحکم فی الارواح و نفوسکم فی النفوس یا انفسکم فی النفوس و اجسامکم فی الاجسام». اینی که جامعه کبیره گفته، این را دارد میگوید.
حضرت امام میفرماید: «ارواحکم». بدن شما بین این بدنها است یعنی: «بدنها همه به بدن شما بدن است. همه روحها به روح شما روح است. روح شما روح روحهاست. جسم شما جسم جسمهاست. جسم شما جسمها را جسم کرده.» همه مجاز مال شما است، حقیقیه. به اینکه نمیگویند: «جسم، جسم حقیقی جسم امام زمان است. بقیه هم شبیه او است، طفیلی او است، اضافهی گِل او است، اضافهی خلقت ما است، پسماند خلقت ما است. به او هم حالا گفتند جسم.»
«جسم، یکی است. روح، یکی است. جان، یکی است. آن هم جان امام است.» البته تو آن مرحلهی عالیش دیگر تکثرش هم معنا ندارد که: «علی و حسن و فاطمه و…» آنجا یک حقیقت است که حالا گاهی ازش تعبیر میکنند بزرگان، حقیقت محمدیه اللهم صل علی محمد و آل. آن یک حقیقت است. راه برای بقیه هم تا حدی باز است. سلمان هم به آنجا که میرسد میشود «سلمان محمدی». این «محمدی»، نه از این فامیلهای محمدی، محمدی حسنی حسینی. امام صادق به سلمان «محمدی». این سلمان محمدی معنایش حقیقت قضیه است. بقیهی انتصابها، انتصابهای فرعی و صوری و حاشیهای و ظاهری و مجازی است.
خیلی جالب است. تو روایتی هم دارد فرمود: «مؤمن هم عربی است، هم فارسی است، هم محمدی است، هم علوی است، هم هاشمی است، هم نَبَطی است.» بعد همهی آن معانی حقیقی این کلمات را نسبت بهفرمود: «چرا میگویم مثلاً عربیون؟» چون دل بازی دارد. عرب آن وقتی که یک عبارتی گشوده میشود، از ابهام درمیآید، در برابر عجم، عَجَمه که مبهم گنگ است. وقتی مطلبی کامل واضح بیان میشود، میشود اِعراب میگذارند، عرب، عربی. فرمود: «مؤمن عرب است. مؤمن فارس است. مؤمن هاشمی است. مؤمن علوی است.» بعد هر کدام اینها را آن معانی عمیق لطیفش را به مؤمن نسبت دادند که مثلاً هاشمی حشمه. آن حالتی که یک چیزی را میشکنند با تبر، بتها را شکسته. واسهی همین این هم هاشمی است. هر مؤمنی هاشمی است. هر مؤمنی عرب است. هر مؤمنی فارس است. همهی معانی حقیقی لطیفی دارد. اونی که مؤمن است، به آن روح هستی متصل است. همهی معانی آن روح، آن معنا، روح حقیقی آن فضایل را همه را دارد. دیگر واسهی همین اساساً این از نفهمیدن آن مقام است که فکر میکند پیغمبر عرب است. فکر میکند پیغمبر مثلاً شصت ساله است. روح هستی، جان هستی.
امام دوباره عبارت را میخوانم: «فروح الولی روح الکل و نفسه نفس الکل و جسمه جسم الکل.» چرا باید امام زنده باشد، بین ما باشد؟ چرا اگر امام نباشد، زمین اهلش را میخورد؟ معمولاً در مورد فلسفهی حضور امام چی میگویند؟ «آقا امام غایب میشود، خب اصلاً نباشد! متولد بشود!» چرا باید امام باشد و غایب باشد؟ برای اینکه جسم او، جسم کل است. بدون جسم نمیماند. معنا ندارد اصلاً جسمی تو این عالم معنا ندارد.
همه جسمها فرع جسم او. همه روحها. «اجسادکم فی الاجساد، انفسکم فی النفوس، ارواحکم فی الارواح». چقدر لطیف است!
بعد امام میفرماید که به عبارت دیگر، حالا یک چیز جدیدی میفرماید، تکمیل مطلب قبلی که این خیلی به درد، باز به درد میخورد: «من سلک سبیل الحق». آقا، هر کس که راه حق را برود و «خرج الانیه به قول مطلق»، هر کس که به طور مطلق هیچ عنانیتی نداشته باشد، هیچ! این در برابر خدا مرده، مرده، مرده است. هیچ، هیچ، هیچ شأن و ظهور و بروزی در برابر خدا، هیچ «منی» ندارد. کسی که اینطور بشود و در ذات و صفت و فعل و شأن در رب متعال فانی بشود و «مملکت وجودش را به قیوم صاحب جلال تسلیم بکند» و قلب سلیم داشته باشد و با قلب سلیم به محضر خدا بیاید و به مقام عبودیت برسد با طریق مستقیم و به این حقیقت برسد که «لا وجود ثر الله و الله الا هو». به حقیقت «لا اله الا الله» اگر کسی برسد، «ربما شملت رحمت الواسعه». چه بسا این هم مشمول رحمت واسعهی الهی بشود، مشمول فیوضات کاملهی ربوبی بشود، «به ارجاَءٍ الی مملکته و ابقاَئِه بعد فنائه». به اینکه خدا او را ارجاع میدهد به مملکت خودش و ابقا میکند بعد فنایش را. «رابحاً فی تجارته فی معاملته». این تجارت سود برده و تو این عالم کاسبی درست حسابی انجام داده. خودش را به خدا فروخته.
«و من الناس من...» خدا بهش چی میدهد؟ اینهایی که تو مقام دنبال شهادت. حاج قاسم شب شهادت چی نوشت قبلش؟ چی؟ «من تشنه دیدارتم» یا مثلاً «داروی درد من شهادت است». داروی درد این چه دردیه؟ درد فراق. چرا شهادت داروشه؟ چون وصال است. با شهادت به چی میرسد؟ همان تعبیری که شب شهادت مینویسد: «همان دیداری که موسی را از آب و غذا و همهچیز انداخت.» این همان فنا است. فنا میخواهد.
کسی که اینطور میشود، خودش را میفروشد به خدا، میبخشد به خدا هرچه که دارد. «ازش پیکرم نمونه داد.» خودش را به خدا. دیگر او که دنبال این نبود که من بشوم سردار سلیمانی. شهید سردار. حتی رو قبرم چیزی ننویسید. از این عناوین مرسوم. یک سرباز نهایتاً بنویسید. یک قبر کوچکی هم بین دو تا قبر برای خودش تهیه کرده بود. یک جور هم بود که میخواست بیشتر اگر حواسم به قبر جمع میشود، به آن بغلیه حواست جمع بشود، به آن شهید یوسف الهی. هیچ قاسم سلیمانی نیست. دنبال این نبود که یک شهید بشویم انشاءالله یک بزرگراه بزرگ مشهد به ناممان کنند و کلی تو هر شهری چند تا خیابان و جاده و… او از همهی اینها دربیاید. همین بدنی هم که دارد برایش اضافی است. میخواهد همین هم بسوزاند. وقتی همه را میدهد، چی میشود؟ تعالی خدا در برابر این چی بهش میدهد؟ «تسلیم روح الجزئیه» روح الکل. روح جزئیش را تحویل خدا میدهد، خدا روح الکل به این میدهد. این فقط نیست که سلمان محمدی باشد، این قاسم هم قاسم سلیمانی نیست، این هم قاسم محمدی. روح الله موسوی خمینی هم روح الله محمدی. البته اینها مراتب دارد، هر کدام درجاتی دارد، بعضی بالاترند، بعضی پایینترند. ولی این وقتی وارد این مقام شد که میخواهد ببخشد و بذل بکند هرچه دارد و از این هیچی نماید: «تو باشی و من هیچ.»
همانی که وقتی کدام ساختمان بود، از این بناهای تاریخی وارد شده بود. حاج قاسم میگفت: «اینها همه رفتند و ما هم میرویم.» آنی که میماند خدا است. آن فیلم معروف. «ما میرویم. همه نابود میشوند.» این توجه به آن نیستی است دیگر. وقتی که اینطور متوجه نیستی خودشه، خدا این روح جزئیهی پر از چرک محدودیت را میگیرد، روح کل بهش میدهد. فرمود: «کسی که من بکشمش، خودم میشوم دیش.» این میشود مقام ولایت، ولایت، ولایت تکوینی. تو عالم کارها میکند. یک کلمه که بگویی حتی اشتباه از دهانش دربیاید، همهی کائنات خودشان را موظف میدانند این را انجام بدهند. مصرف ظاهر اشتباه در مورد او معنا ندارد البته به یک معنا.
مقام مخلصین، مقام مقربین. یک بحث قشنگی مرحوم آقای تهرانی، علامه تهرانی در «موادشناسی» دارد، جلد ۷، اوایل کتاب همین بحث روح و اینها را مطرح میکند. من آوردم اینجا اگر وقت بشود اشارهای میکنم بهش. یک بحثی را مطرح میکند در مورد ابرار، مقربین، اصحاب شمال. میگوید: «بحث پرونده اعمال و اینها که مطرح است، از ابرار حرف زده. در مورد مقربین چیزی از نامهی اعمال و حساب و کتاب و اینها نگفته. گفته همه را به بابت اعمالشان جزا میدهم مگر مخلصین.»
خیلی بحثهای عمیقی. اینها معارف ناب ما است. هیچ جا هم تو عالم این حرفها، جز مکتب اهل بیت، این حرفها نیست. و تقریباً میشود گفت تو مکتب اهل بیت هم جز مکتب صدراییان و علامه طباطبایی و اینها جای دیگری باز این خبرها نیست. این عمق فهم نسبت به این آیات و این معارف. ادلهاش را میآورد. البته خود علامه هم جای دیگری این را بحث کرده. میگوید: «آقا، کسی که به مقام مخلصین رسیده، مقام فنا رسیده، این هیچ شأن و تعین و بودی ندارد. خلاصه، بودی از این دیگر نیست، نابده، نابود.»
تو یک حدیثی هم دارد که فرمود: «بنده به من نزدیک میشود، من میشوم چشمش، من میشوم گوشش، من میشوم زبانش.» معروف به حدیث قرب نوافل. فرمود: «من میشوم چشمش، من میشوم گوشش.» این بندهای که این همه به خدا نزدیک است، خدا چشمش است. این اصلاً دیگر چشم ندارد. جزا را از کی میگیرند؟ از آنی که چشم حساب، یعنی تو مرحلهی پایینتریه که این هنوز فکر میکند چشم دارد و گوش دارد و کار دارد. و آن کسی که تو آن مقام است، اصلاً کاری از خودش نمیبیند. اصلاً کاری به او نسبت داده نمیشود. به این نمیگویند که، کما اینکه وقتی عزرائیل جان کسی را میگیرد که نمیگویند مثلاً اینجا یک اختلافی بود بین خدا و عزرائیل. عزرائیل مثلاً جان طرف را گرفت. عزرائیل مگر از خودش کار میکند؟ عزرائیل جان نمیگیرد، خدا میگیرد. خدا به دست عزرائیل میگیرد. خب، بعد خدا که با دست عزرائیل میگیرد، بعد میآید از عزرائیل حساب کتاب میکند که چند تا جان گرفتی؟ «من مگر گرفتم؟ تو گرفتی!» این که دیگر حساب کتاب ندارد که. مقربین مخلصین حساب کتاب ندارند. چون اصلاً آن نیست که کاری میکند که بخواهند حالا ازش حساب بکشند. «مگر من کردم که از من میپرسی؟ اصلاً من کیه؟ من کجاست که از آن «منه» میخواهی سؤال کنی؟ منی نیست.» این مقام امام است. این مقام ولایت است. این روح هستی است. و ما را دعوت به این مقام کردند. تمام انبیا امتشان را به مقام خودشان دعوت کردند. پیغمبر اکرم متمنّ در مقام احدیت بود، امت را به مقام احدیت دعوت کرده. ظاهراً در بین انبیا کسی به این مقام نرسیده جز حضرت ابراهیم، آن هم در آخرت به این مقام رسیده، در دنیا نه.
این بخش را تمامش کنم. بعد مطالب بعدی را انشاءالله. خودم که نمیفهمم چی میگویم! البته حالا جلوتر برویم، بعضی نکات باز بیشتر روشن میشود. میفرماید که: «فی مقابل نفسه الجزئیه نفس الکل». این نفس جزئیش را میدهد، خدا نفس کل بهش میدهد. جسم جزئیش را میدهد، خدا جسم الکل بهش میدهد. شهید شده. جسم داده. همین ۵۰ کیلو داشت، داد، رفت. این همهی دنیا شده بدنش. و «قبورکم فی القبور». همهی اینها بدن شماست. آن هم که شهید میشود به یک معنا همین است. شهید مقام ولایت میرسد. ما با چشم ظاهر بین کُورمان، مردن که این بدبختها مُردند. تو میمیری. آنها که مُردند. این بخشید. این بذل کرد. این معامله کرد. فکر کردی از بین رفت؟ این خودش داد در طبق اخلاص، دودستی. این یک جسم جزئی داد. بهش جسم کلی دادند. همهی جا جسم اوست.
این میخواست یک خودکار بردارد، یک لیوان بردارد. باید این دسته را به کار میانداخت. این دسته هم یک مقدار توانی تا بتوانی این را برداری. حالا که به این مقام رسیده، البته عرض کردم مراتب هم دارد. آن کسی که اهل تقوا است، اهل طهارت است، ولی متصل به آن روح است. «فیض روح القدس ار باز مدد فرماید/ دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد.» خودش که نبود که! کدام اتصال است؟ هر چقدر که نفس، نفس خودش نباشد، کار را نفس او میکند. مشکل این است که نفس خودش است. ما اینجا محدود شدیم، قفل شدیم، گرفتار. وگرنه هر کدام از ما یک جعفر بن محمدی! فرمود: «کل یوم عاشورا» را به ما گفتند. ولی اینکه هر کدام از ما یک حسین بن علی هستیم و گذاشتند خودمان بفهمیم. آن حسین بن علی هستیم نه یعنی آن مقام نوری و اینها. نه یعنی آن شعاع اتصال. آقا، خورشید یک منبع نور است که شعاع دارد. خب، این شعاع اتصال هرچی که میرود بالاتر به منبع نزدیکتر میشود، همان خورشید است دیگر. مگر دو تا است؟ ما یک خورشید داریم، یک شعاع داریم. این مثال خورشید تو روایتمان آمده. فرمود: «روح مؤمن اتصالش به حق تعالی، اتصال شعاع خورشید به خورشید است.» مگر ما دو تا داریم؟ یک خورشید داریم، یک شعاع داریم. همان خورشید است که در مرتبهی بیرون از خودش میشود شعاع. هرچی این شعاع دور میشود، ضعیفتر میشود. کارکردش ضعیف میشود. اثرش ضعیف میشود. هرچی نزدیک میشود، هی قویتر و شدیدتر. ما هم همین است.
«الیه یصعد الکلم الطیب». صعود میکند کلمهی طیب را. علامه در «المیزان» فرمود کلمهی لا اله الا الله توحید است. آنی که اهل توحید است، صعود دارد. «ولاکن یناله التقوا منکم». آنی که اهل تقوا است. آیهی قرآن خیلی قشنگ است. اینها قربانی میکردند، خونش را میمالیدند به کعبه. آیه نازل شد که: «لن ینال الله لحومها و لا دماؤها.» نه این گوشتها به خدا میرسد، نه این خونها به خدا میرسد. «ولاکن یناله التقوا منکم.» تقوای شماست که به خدا میرسد. یعنی چه تقوا به خدا میرسد؟ خیلی عجیب است ها! یعنی شما به این شعاع شمس، تقواست. هرچه با تقواتر، «اکرمکم عند الله»، شدیدتر وجود، شدیدتر از این محدودیتها و بستهبندیها و این چارچوبها درمیآید. درمیآید وجوداً. درمیآید قلباً، درمیآید حِسّاً. اینها داروی درد همهی مشکلات امروز ماست. این افسردگیها، این پریشانیها، این تشتتها، این به هم ریختگیها. اینجا گیریم گرفتار شدیم، قفل شدیم در سجینی: «انّ کتاب الفجار لفی سجین». تو سجین است.
«در سجین» یک بحث بسیار فوقالعادهای دارد. همان اول جلد ۷ مرحوم تهرانی، البته اینها معارف علامه است. اول در مقدمهی «الله شناسی» میگوید: «میگوید من این دورهی معارف را که شروع کردم، الان یادم نیست، میگوید ۳۰ تا تفسیر دیدم. دیدم هیچ کدام المیزان نمیشود. بنا کردم معارف المیزان را به عموم برسانم.» این دورهی اللهشناسی و امامشناسی و موادشناسی، معارف علامه است. «المیزان» ایشان بسط داده. بله، همان معارف «المیزان» را ایشان توسعه داده، عمومیش کرده. زحمت هم کشیده. حقیقتاً هم قابل استفاده است. تو جلد ... بحثی میآورد که اصحاب شمال، اولاً بحثی که در مورد نامهی اعمال، میگوید: «آقا، این نامهی اعمال دست راست و چپ آنجا ندارد.» از زاویهی راست و زاویهی چپ که زاویهی راست منظور میمنه است، محل یُمن است. این ور هم محل شومی است. حالا بحثی دارد، نمیخواهم الان وارد آن بشوم. بعد میگوید که: «اینهایی که دنبال طاغوت بودند، اینها کلههایشان برعکس است. آیه هم دارد.» اینجا اگر من پیدا بکنم، میگوید: «اینها کلههایشان برعکس است.»
آیهی قرآن دارد که اینها را من در حالی میآورم وارد آخرت میکنم که اینها سرشان برگشته. خیلی مطالب جالبی. حالا مگر آیهاش را اول پیدا کنم بعد خدمت شما عرض کنم که نکتهی ایشان را هم پیدا کنم. میگوید: «چرا اینجوری میشود؟ چرا در مورد اینها اینطور گفته؟»
(صلوات بفرستید، پیدا میشود انشاءالله.) آیهی ۴۷ سورهی نساء: «مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجوهًا فَنَرُدَّهَا عَلَى أَدْبارِها». تا قبل از اینکه قیامت بشود که چهرههایتان برگردد، کلهها به عقب باشد، تا قبل از اینکه اوضاعتان اینطور بشود، ایمان بیاورید. یعنی اصحاب شمال با این وضع محشور میشوند. خیلی این تشبیهها در قرآن فوقالعاده است. اینها عین حقیقت است. تشبیه نیست. این حکایت از آن صورت مثالی است. دقت کنید.
عبارت فوقالعاده است. میگوید: «این خلایق را دارند میبرند به سمت خدا.» این خلایق، همهی ما داریم صعود میکنیم: «انّا لله و انّا الیه راجعون». داریم به سمت خدا برمیگردیم. ولی تو این برگشتن، همه اینطور نیستش که رویشان به سمت خدا باشد. دارند میروند. بعضی همینجور که دارند عوالم را طی میکنند، میمیرند. قدم به قدم هم میروند بالا. ولی هنوز کلهاش به سمت پول دنیا و همان آخور خودش است. این را دارند میبرند. صورت ملکوتیش این است که کلهاش برعکس است. هنوز کلهاش به پایین است، عوالم پایین، به دنیا. اینها امامشان طاغوت است. اینها پروندهشان را از پشت بهشان میدهند، نه یعنی رو به پشت میگیرد. چون توجهش به پشت است. پرونده اعمالش را از پشت بهش میدهند. آن هم چون توجهش به مرکز یمنه، اصحاب میمنه است، از آنجا بهش نامهی اعمالش را میدهند. یکی هم که اصلاً توجهش به خداست، اصلاً اعمال را در خودش نمیبیند. مقربین. فکر چی شد؟ این همین است. به میزانی که رها میشود از این قیود، از این آلودگیها با چی سیر میکند؟ با تقوا. من امام. آن کسی هم که تقوا داشته باشد، به میزانی که این تقوا کم میشود، رابط کمرنگ، خیلی مطالب فوق العادهای دارد.
چند کلمهای نکتهای بگویم که حالا بعد هم چند تا روایت از امام هادی بخواهم. کم کم بحث را تمام کنیم. خلاصهاش این است که امام، امام روح هستی است. امام جان است. امام، جان همهی این عالم است. نسبت همه با امام، نسبت جسم و روح. عرض کردم این خیلی ابعاد وسیعی دارد. مثلاً در مورد یک بخشیش توی تشکیلات، یک بخشیش توی امت، یک بخشیش در مورد ظهور است. اصلاً فرایند ظهور چیست؟ فرایند ظهور آن وقتی است که این جسم خودش را تسلیم روح میکند. چرا تو روایات گفتند که فرج چیزی است که شما باید رقم بزنید؟ دعای شما باید رقم بزند. چون رابطهی جسم و روح یک رابطهی انعکاسی با همدیگر است. بعضی چیزها از روح به جسم است. بعضی چیزها از جسم به روح است. جسم است که فضا را برای کار روح فراهم میکند. جسم است. وقتی خوابش میآید، روح تمرکز ندارد. تمرکز، کار روح است. ولی جسم خسته است. نمیگذارد روح تمرکز کند. جسم کار روح را خراب کرده، مانع از نفوذ روح، اعمال نفوذ و کار روح شده. این مانع شده. بدنی که خسته است، بدنی که ناتوان است، بدنی که مریض است، بدنی که علیل است.
ما در زمان غیبت این شکلی هستیم. عالم آن جسم ضعیف و رنجور و بیجان و ناتوان. چرا اینطور شده؟ این ویروسها و میکروبها و باکتریها و اینها این بدن را پر کرده. آن اضافات و این بدن، بدن چابکی نیست. این بدن سنگین است. روح سر جایش است. توانمندی روح که عوض نمیشود. جسم نمیگذارد روح کار کند. حالا بحثهای عمیقی اینجاها. مثلاً آقا، شما بینایی. بینایی مال نفس است. جانی که میبیند، جانی که میشنود، درسته مال جان است دیگر؟ اینها تجربیات نزدیک به مرگ. طرف هنوز دارد میبیند. این چشم است که اینجا بسته است که بعد تو آنور عالم را دارد میشنود. فلان کس فلان جا دارد صدایش میزند. توی استرالیا این دارد میشنود. این گوش است که اگر به این گوش باشد که همین بغل تختش را نمیفهمد. جان دارد میبیند، جان دارد میشنود. خب الان مثلاً بنده چشمم ضعیف است، گوشم ضعیف است. چی باعث میشود که الانی که دارم نگاه میکنم، نه حالا پشت دیوار را نمیبینم، همینجا را هم اگر عینک نداشته باشم، تا آن پنج قدم جلوتر نمیتوانم ببینم. این بدن دچار اختلال شده، دچار آسیب شده، دچار ضعف شده. در اختیار روح نیست. آن جور خودش را کامل در اختیار قرار نداده با همهی توان و همهی قوا. که اگر در اختیار باشد، به تمام میبیند، به تمامه میشنود. پیغمبر فرمود شما اگر این تشتت توی افکار و خیالاتتان نبود، «هرچه من میبینم» شما… خیلی حرفها! «سمعتم ما اسمع و رأیت ما اری.» هرچه من میشنوم، شما میشنیدید. نه امیرالمؤمنین بشنود، من و شما بشنویم! نه امیرالمؤمنین ببیند، من و شما ببینیم. خیلی عجیب است. یعنی قاعدهاش این است. اینها شده خلاف قاعده. خندهدار است. یعنی شده استثنا. یک کسی که حالا یک کمی میشنود از عوالم. بعد امثال بنده و کُر و کُوریم دیگر. چرا اینطور شده؟ چون جسم در اختیار آن جان نبوده. تسلیم نبوده. خودش را نصب. رابطه فاصله افتاده. مانع افتاده. ضعف ایجاد شده. این ضعف مال همان شعاع شمس است. دور شده. این دوری و نزدیکی به چیست؟ این عوالم وجود، دورترین عالم وجود دنیاست. هرچی که از دنیا دور میشود، به آن مرکز نزدیک میشود. هرچی دنیایی میشود، هرچی مشغول دنیا میشود، پَرت میشود، شلوغ میشود، ضعیف میشود، ضعیف میشود رابطهاش با آن روح، با آن جان، ضعیف میشود. در حالی که قاعدهاش بر این بود که: «دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد.» این هم باید آقا یک فوت بکند، مرده زنده بشود. نمیشود. اتصال قطع شد. این هم باید یک نگاه بکند با تصرف مشکل طرف را حل بکند مثلاً. نمیشود. قطع شد. خرابش کردیم. رشتههای اتصالی بریده شده. هرچه این رشته اتصالی قویتر میشود، این هم کار او را میکند. چون دیگر دهان دهان این نیست. این شدت اتصال. این سلمان، این دیگر سلمان نیست که میگوید: «این علی است که در دهان سلمان حرف میزند. این علی است که با دهان سلمان حرف میزند. این علی است که در قوهی تعقل سلمان تعقل میکند.»
در حدیث معراج فرمود: «بندهی من…» اینها را داشته باشید. اینها معارف ناب اهل بیت است. محشر است اینها. خدا کند بفهمیم. انشاءالله ماه رجب و شعبان و رمضان انشاءالله ما را به این حقایق نائل کند. فرمود: «یا احمد، بندهی من به درجهای میرسد: لأقومن له مقام عقله.» من به جای عقلش مینشینم. من به جای عقلش مینشینم یعنی چه؟ فکرهای در پیت گذاشتیم تعقل. تعقل، تعقل اوست. رأی شماست که حتمی است، قطعی است. جذب حتم و جزم. آن رأی اساسی، نظر اساسی، آن عین واقعیت است. آن خود حقیقت است. میبافیم. اسم این را گذاشتیم تعقل. نمیگوییم عاقل، عاقل آنی است که اصلاً عقل ندارد. این عقلی که بقیه دارند. بقیه بهش میگویند مجنون. این عاقل است. آنی که عقلش را هم تحویل داده: «آقا، من نمیخواهم حتی فکر کنم. تو جای من فکر کن!» دعای عرفه دارد دیگر: «تدبیر کن. تدبیری آقا با تدبیرت من را از تدبیر خودم مستغنی کن. من تدبیر نداشته باشم. من اصلاً فکر نداشته باشم، تعقل نداشته باشم.» این مثل اینها که مورفین میزنند و چه میدانم شیشه میکشند و اینها نیست ها! که عقل را از دست میدهد. نقل از دست میدهد. تو وهم میافتد. آن از این عقل وهمی درمیآید. به خود عقل و خود حقیقت وصل میشود. خود حقیقت آن به جان متصل است. به جان عالم، به جان هستی.
شرایط ظهور شرایطی است که این بدن متصل شده، قابل شده برای اینکه آن جان با این تن کار کند. در اختیار قرار داده. از خودش را در اختیار کی؟ در اختیار جان. در اختیار جان. یک وقتهایی نیست. چرا؟ چون بیمار است. ضعیف است. مشغول است. پراکنده است. آشغال درگیر بازی است. این از جان دور شده. هرچه به جان برگردد، در واقع ما باید برگردیم. آن چیزی که من و شما باید رقم بزنیم. فرج، کار من و شما است. ظهور، کار من و شما است. همانجور که بیداری کار جسم است. روح که بیدار است. روح که خواب ندارد. من و شما باید قیام کنیم. او که قائم است. نگفتند امام زمان «یقوم». گفتند قائم. از اول در قیام بوده. آن دوست ما توی قضیهی شنود حتی توی خیمه هم که امام زمان را دیدم، دیدم ایشان ایستاده است. ملتفت شدم به اینکه ایشان به این دلیل قائم است. تو روایت هم دارد که ظهر عاشورا وقتی ملائکه گله کردند خدای متعال که: «این بندهی تو اینطور مورد هتک حرمت واقع میشود؟» خدا پرده را کنار زد. امام زمان در حالی که قائم بود به اینها نشان داد، فرمود: «من با او انتقام میگیرم.» یعنی آقا از اول خلقت امام زمان در قیام بوده است. خواب است، بعداً قیام میکند. او قائم است. من و شما باید قیام کنیم: «لِیَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ». ما باید قیام کنیم. ما قائم نیستیم. ما قابِلیم. ما خوابیم. ما مستیم. الان که امید داریم به اینکه با مذاکره و توهمات، هرچه به جان برگردد، راه بازگشت به جان چی بود؟ تقوا. «یناله التقوا منکم». توجه به عوالم بالا. هرچه مشغول این عوالم پایین میشود، از امام دور میشود. از حقیقت دور میشود. واقعیتی که تو زندگیمان هم میفهمیم ها. آنی که درگیر چک، وام، پایاننامه و ماشین بهتر، فروش خانه و خرید خانه و درگیر اینهاست دیگر، دعای ندبه و توسل و استغاثه و حرم و زیارت و… اصلاً آرامش. دیگر خب، آن اتصال به آن روح است که آرامش میآورد دیگر. از این بندها درش میآورند. از این سجین درمیآید. آزاد میشود. رها میشود. احساس میکند همهی عالم مال این است. چون واقعاً هم همین است. عرض کردم این یک اتفاق قلبی و حسی است. ها! واقعاً این را درک میکند ها! همین تو همین دنیا رسیدند افرادی به این حقایق.
اگر بنا باشد اینها چیزهای عجیبی ها! الان چطور من نسبت به این تنم در خودم احساس قدرت میکنم. الان من اراده بکنم این لیوان آب را بردارم، هیچ به ذهنم نمیآید که با این تن چه خواهی کرد. کامل این بدن را آماده میدانم و قادر میدانم برای اینکه این لیوان را بردارد. شاید در حد آن تلویزیون هم این قدرت را در خودم ببینم. ولی مثلاً در حد چه میدانم مثلاً آن میز شاید دیگر در خودم این قدرت را نبینم. بعد یخچال که دیگر نمیبینم. توانم را توی این بدن تعریف کردم. محدود میبینم قدرتم را به این بدن. وقتی از این محدودیتها درمیآید، همهی عالم را بدن میبیند برای خودش، برای خودش. کمااینکه برای امام هم همین است. حقیقت به آن خورشید متصل است. این هم احساس میکند هر کار که بخواهد بکند، میتواند بکند. البته برای او منوط به اجازه است. اجازه میخواهد.
اجازه. داستانها تو ذهنم آمد که بعضیها فلانی مثلاً صوت جلسه را گوش بدهد. اصلاً صوت چیست؟ شما اگر کسی به حقیقت جان خودش برگشته باشد، اراده میکند هر صدایی را هرجایی بشنود. همین الان اینجا تو آن کلاس حاضر میشنود. ما محدود کردیم. بستیم. زندگی آرامشی با همین توهمات ما فکر میکنیم مثلاً گوشی یکم فقط برود بالاتر، آیفون نمیدانم ۱۶ بشود، دیگر حل است. من تو همهی کلاسها میتوانم شرکت کنم. مشکلم آیفون ۱۶ نیست، یکم قابلیتش پایین است. مرحوم آقای علامه میرجهانی میگوید: «سال ۵۰ من نشسته بودم تو منزل.» شاید قم بوده یا اصفهان بوده. یا آقای… آمد که داستانش مفصل است، خواندنی هم هست. یک آقایی آمد به من گفتش که من فلان کس در روستای نورستان در صحرای طبس ما ساکن. تعدادی از اصحاب امام زمان آنجا هستند. و گفت: «ما با فرماندهمان در ارتباطیم.» گفت: «دست کرد یک چیزی درآورد.» حالا خود آقای میرجهانی یادم نیست سال چند دنیا رفته، اوایل انقلاب شاید بود. «یک دستگاه تصویری با همدیگر در ارتباطاند.» سال ۵۰ هنوز تماس تصویری به این کیفیت برای ما نیامده بود. گفت: «میخواهی فلانی را ببینی؟» چیزی زد و وصل شد و اینها. «چیه؟» بعد گفتش که: «به زودی دشمن قصد تعرضی دارد به صحرای طبس. ما دفع میکنیم این تعرض دشمن را.» ده سال بعد داستان صحرای طبس پیش آمد. «چند سال دیگر میخواهد حمله بکند به آن نقطه که ما هستیم، همانجا میزنیم.» یعنی: «جایی که ما هستیم، میزنیم، میپوکانیمش.» ولایت این است. کسی که اتصال دارد. البته این را عرض کردم، «اجازه منوط به اجازه اوست».
ما را دعوت به این نقطه کردند. یک مجموعهی تشکیلات روح خودش را باید درک بکند. ارتباط با آن روح باید برقرار بشود. وقتی با آن روح ارتباط نیست، روح ولایت؛ وقتی تو مجموعه نیست، کم کم جمعش بکنم و روایتهای امام هادی را بگویم. اگر آقا اتصال به روح باشد، آن روح ولایت، روح ادب، روح تواضع، روح محبت، مجموعه دیده میشود. مجموعهای که همهجایش بوی توحید میدهد. آن مجموعهای که همهجایش بوی ادب میدهد. همهجایش بوی تواضع میدهد. این مجموعهای که متصل شده به روح خودش. این شده بدن برای امام زمان. این دیگر آقا متلاشی نمیشود. این دیگر آسیب نمیبیند. این دیگر مغلوب نمیشود. این دیگر لنگ نمیماند. این همه داستان تو آن اتصال است. اتصال با روح که شرطش هم توجه، عشق. عشق، شدت خروج از این توهمات و بافتههای ذهنی «من اینطور، تو آن، تو آن یکی، آن تو، آخه این آن جور، آخه این کوچکتر، آخه آن بزرگتره، آخه این سوادش اینه، آخه آن سوادش اونه.» گیریم دیگر. گیر همین، همین توهمات. وقتی از اینها درآمد، متصل میشود. وسیع میشود. وسیع، بزرگ میشود. او. مجموعهای هم که این شکلی است، آن مجموعه از این محدودیتها درمیآید. این دیگر از ظرف زمان و مکان و اینها درمیآید. مدرسهی تعالی در مشهد مثلاً در سال فلان، سال فلان چیست؟ مدرسهی تعالی ازلی و ابدی است. اگر متصل به آن روحی باشد که ازلی و ابدی است. اگر آن حقیقت را داشته.
شرطش هم این است که آن افرادی که تو آن مجموعه، نسبتشان را با آن روح درک بکنند. نسبت وظایفشان را با آن روح درک بکنند. اگر این شد، این مدرسه میشود در حکم دست امام زمان. در حکم پای امام زمان. در حکم زبان امام زمان. معارف را تبلیغ بکنید. دیگر زبان امام. زبان امام مگر دچار لکنت میشود؟ زبان امام مگر بند میآید؟ زبان امام مگر گیر میافتد؟ آزاد. راه جمهوری اسلامی هم همین است. هر مجموعه همین. اگر به آن روح متصل بشود. کار من و شما اول اتصال خودمان به آن روح. بعد این اتصال دادن به آن روح. توجه دادن به آن روح. برگرداندن به آن روح. بگذار من چند تا روایت بخوانم از امام هادی علیه السلام. خستهتان کردم. این بحث جسم و روح را داشته باشید. بعدها شاید دوباره مفصلتر بهش بپردازیم. چون خیلی نکته دارد. امام، روح زندگی است، روح عالم است، روح هستی است.
در حال بارگذاری نظرات...