* تنها کلید گشایش کارها، اظهار ذلت در درگاه خداست نه بیان ادعا [00:48]
* حکایت آبی که از اراده امام می جوشد، داستان اتصال به وجود بی نهایت [02:53]
* ثروت واقعی در محبت امام و فقر واقعی در کمبود جان و تمنای بی پایان دنیاست [07:22]
* روایت صالح بن سعید از امام هادی علیه السلام، هرجا امام باشد، همانجا بهشت است [11:10]
* از شمر تا قمربنی هاشم علیه السلام؛ امام واسطه به فعلیت رساندن استعدادها و قابلیتهاست [14:57]
* کرامت امام هادی علیه السلام و حقیقتی که شعبده را بلعید [17:15]
* از شن تا شمش؛ روایت معجزه و گره گشایی امام هادی علیهالسلام [21:42]
* روایت عزت و مظلومیت ولی خدا، از سجاده عبادت تا مجلس شراب [25:58]
* اشعاری در تعزیت علی بن محمد علیه السلام و ذکر مصیبت علی بن الحسین علیه السلام [31:51]
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بگذارید چند روایت از امام هادی (علیهالسلام) بخوانم. خستهتان کردم، این بحث جسم و روح را در ذهن داشته باشید. شاید بعدها دوباره مفصلتر به آن بپردازیم؛ چون خیلی نکته دارد. امام، روح زندگی است، روح عالم است، روح هستی است.
چند روایت برایتان بگویم؛ روایتهای جالبی است. من از امام هادی (علیهالسلام) مطالب عجیبی دیدهام. "*فی طریقنا*"، در مسیری که میآمدیم، یکی از آنها این بود: "*انا نزلنا منزلنا لا ماء فیه*". به جایی رسیدیم که هیچ آبی در آن نبود. "*فاشرفنا علی التلف*"؛ داشتیم تلف میشدیم. امام هادی فرمودند: "*کانی اعرف علی امیال موضع ماء*". امام یکی از ویژگیهایش این است که خودش هم نمیخواهد از او عنانیتی شکل بگیرد؛ یعنی بگوید من بودم، من این کار را کردم. اینها ولی واقعی خدا هستند. این را داشته باشید! ابن عربی هم در فصل حضرت لوط به این بحث میپردازد که وقتی مقامات ولی بالا میرود، طوری رفتار میکند که همه به اسباب ظاهری برگردانند. مسائل اینکه بگوید آقا من این خرما را میدهم، خوب بشوی؛ این از مقامات پایین ولی خداست. من یک فوت میکنم، من فلان، من یک دست میکشم خوب میشوی. فلان نماز را بخوان خوب میشوی. این نماز را صد بار هم بخواند درست نمیشود؛ چون این گفته از نماز گرفته است. این اصلاً میخواهد آن فکر کند که از نماز گرفته، چون اگر فکر کند که از این گرفته، این رشته اتصالش قطع میشود، از ولایت محروم میشود، رشته اتصالش به همان "منی" که نداشت بود. وقتی "من" آمد که رشته اتصالش ضعیف میشود. یک کاری میکند که همه فکر کنند این مال امام بوده و مال دعا بود و مال ذکر بود و مال روایت بود و وقتی این ولی خدا میگوید برو، میشود. این دیگر میشود دکّان. دستگاه بقیه رمیده میشوند. خودم میروم از امام رضا میپرسیم: "خودت برو بگیر. به تو که نمیدانم، به اینها میدهند، به تو هم اگر بدهند به واسطه اینها میدهند. مگر اینکه تو هم بکنی بفهمی هیچی نیستی." با یک ناله سراسر ضعف و ذلت ناله بزن، آنجا به تو هم، آنجا به اکبر و تقی و باقر و حسن و حسین کار ندارند، به هیچ به هیچان کار دارند.
*بر در میخانه رفتن کار یکرنگان، قشنگ*
*بر در میخانه رفتن کار یکرنگان...*
به همین اسباب طبیعی برمیگردند. میگوید با امام میرفتیم. یحیی بن هرثمه میگوید: "با امام هادی میرفتیم، داشتیم از تشنگی تلف میشدیم. حضرت فرمودند: «به نظرم میرسد یکم جلوتر آب پیدا میشود، هست. میرویم جلو، غصه نخور. یکم بریم جلوتر آب هست.»"
میگوید: "کم رفتیم جلوتر، مسیر را عوض کردیم، شش میل از مسیر خارج شدیم، رسیدیم به یک جایی که دیدیم *فیه عیون*؛ اصلاً بهشتی بود. چشمهها، درختها، مزرعهها، *لیس فیها احد*؛ هیچکس هم در آن نبود."
میگوید: "آمدیم پایین، *شربنا*، آب خوردیم. *سقینا دوابنا*؛ به مرکبهایمان هم آب دادیم. هرچی هم که لازم داشتیم کندیم از این درختها و مزرعه و اینها، برداشتیم و راه افتادیم، رفتیم."
میگوید: "من یکم جلوتر رفتم. یحیی بن هرثمه میگوید: «یکم که جلوتر رفتم تشنهام شد، یادم افتاد که من کوزه آبم را - مثلاً به قول ما قمقمهمان - جا گذاشتم. بقیه همه آب آورده بودند، من جا گذاشته بودم. برگردم بروم کوزهام را بیاورم.»"
میگوید: "چند تا شلاق به اسبم زدم و با سرعت رفتم و آمدم. *فرایته جدول یابساً لا ماء فیه ولا زرع ولا خضره*؛ دیدم یک بیابان است. نه آبی، نه علفی. ولی سرگین اسبهایمان هنوز هست. کوزه من هم هست."
میگوید: "کوزهام را برداشتم و برگشتم. *فوجدت علیهالسلام واقفا ینتظرونی فتبسم*؛ لبخند میزند. نکنه تو هم باورت شد اینجا چشمه و رودخانه و مزرعه و امامی که اراده میکند. امام جان هستی است. فکر کردی امام لنگ رسیدن به چشمه است؟ امام لنگ این است که حرمله بهش آب بدهد؟ حرمله! امام لنگ آب حرمله است؟ امام لنگ فرات است؟ امام فرات را فرات کرد! امام به فرات دارد آب میدهد. فرات تشنه امام است. اینها ضعف امامشناسی ماست. امام اراده میکند، میشود. فرات میشود چشمه، میشود دریا، میشود کوه. خوب اراده میکند من و شما میشویم سلمان. امام واقعاً، اونی که میفهمد نونش تو روغنه. این اتصال را هیچ جای دیگر، توی هیچ بنبستی، توی هیچ ضعفی، توی هیچ مخاطرهای، توی هیچ هیچ، اصلاً احساس باختن، احساس سوختن، احساس از دست دادن اونی که امام دارد، کمبودی تو زندگی ندارد که حالا بخواهد تمنای رسیدن داشته باشد. میگوید ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا. حلوا به کسی ده که محبت ... مشکل ما تو زندگی این نیست که ماشین نداریم، خانه نداریم، زن نداریم، بچه نداریم، پول نداریم. ما مشکلمان این است که امام جان جان. بعد به آن ارتباط با جان که میرسد اصلاً خلاص میشود. حضرت امام یک جایی میفرمایند: اولیای خالص خدا دعا که میکنند، نسبت به امور مادی و دنیایی درخواست حقیقی ندارند. از سر ادب چون خدا گفته بخوان، میخوان وگرنه اینکه اصلاً به من چه که من بچه داشته باشم یا نداشته باشم. بچه چی هست دیگه؟ چون تو گفتی خدایا بچه بده، میخوان. فقرم را بهت بگویم. بچه نمیخواهم. حضرت موسی نگفت خدایا زن میخواهم، غذا میخواهم. گفت: *رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر*. من گدام. کسی که این را میفهمد و درخواست میکند، آن نقطه نقطه اجابت است. اینجور دعای اجابت. خیلی نکات مهم. خدا کند من بفهمم چی دارم بدون تعارف. خدا کند شما هم بفهمید چی دارید میشنوید. خیلی اینها، اینها آن شراب ناب زلال است. به کسی بدهند مست... . معمای تهرانی میفرمود: رفتم کنار سید جمال گلپایگانی. مریض بود، افتاده بود و روی شکم تکون نمیتوانست بخورد. تو گرمای نجف، تو فقر و فلاکت، بدنامی، دشنام. دیدم روی شکم افتاده، مست. دیدم چه حالی دارد. بعد ایشان برگشت گفت: *آنکه عرفان ندارد چه دارد؟* امام عرفان منظورش لفظ عرفان نیست. معرفت. میگوید امام ندارد چه دارد؟ اونی که امام دارد چه ندارد؟ چی میخواهی دیگر؟
آمد به صادق (علیهالسلام) عرض کرد: "آقا، خیلی فقیرم." حضرت فرمود: "تو ثروتمندتر از همه. تو یک ثروتی داری همه عالم را بهت بدهند نمیدهی. کوزه گنج کنج باغچهاش و هنوز اینجا است. همه عالم را بهت بدهند دست از محبت ما برمیداری؟" یکم فکر کرد گفت: "نه!"
چه سرمایهای است که همه را بهت بدهند رد نمیکنی. این را نمیدهی. همیشه گرانتر است. احساس فقری داری تو که این را داری، چی نداری؟
بعد ما حالا این ادراک فقر است که میآید چهها که با ما نمیکند! به حسادت میاندازد، به غیبت میاندازد، به دشمنی میاندازد، به کینه میاندازد، به لجاجت میاندازد، به دعوا میاندازد. همه بدبختیها و کثافتکاریها و لجنمال شدنها و لجنمال کردنها اثر این احساس نداری است. دیگر من چی ندارم؟
هنوز مثالهایی تو ذهنم است، ولی وقتم دیگر چون تمام شده، ببینید چقدر زیباست. امام هادی فرمود: "*الغنی قلّه تمنّی*". دارایی به این نیستش که دستت پر باشد، دارایی به این است که تمنای تو کم باشد. "*والرضا بما یکفیک*". به اونی که کفایتت میکند راضی. این دارایی است. "*والفقر شروه النفس و شده القنوط*". آن حالت فقدان و کمبود نفس، عقده، خود خودت عقدهای باشی، آن فقر واقعی است و آن حالت احساس به بنبست رسیدن، این فقر واقعی است. با پول که کسی پولدار نمیشود، با بیپولی هم کسی فقیر نمیشود. تو کمبود داری. کمبود واقعیت هم پول نیست. کمبود واقعیت امام است، ولایت جان، کم جانت کمبود دارد. چی کمبود دارد؟ جان جان کم دارد. جان جانت کیست؟ امام!
آنجا وقتی آن جان را میگیرد، نه احساس تشنگی دارد، نه احساس گرسنگی دارد، نه احساس فقر دارد. فلانی فلان مدرکشم گرفته، باجناق شاسیبلند خریده، فلانی هیئت علمی شده. با هم شروع کرده بودیم سکه بندازد. منم دارم، منم باسوادم، منم فلانم.
تو روایت دارد صالح بن سَعید میگوید. این هم در کافی است، جلد یک. ببین امام این است. حال امام این است. آن چیزی هم که امام میخواهد در ما ایجاد کند این است و امامت آن چیزی که در ما ایجاد میکند این است. خاصیت امامت چیست؟ خاصیتش این است: صالح بن سعید میگوید: وارد شدم خدمت امام هادی (علیهالسلام). حضرت را بردند توی خان الصعالی (با صاد و خاء و سعالی)، منطقه گعده گداهای سامرا. نمیدانم امروز معادلش کجا میشود. مثلاً ما تو تهران یک محله هرندی داریم، محله گداها و معتادها و همین گورخوابها و اینها دارند. آنجا امام هادی را بردند توی آنجور منطقه تو سامرا برای تحقیر حضرت. حضرت را گذاشتند تو این چالههایی که گداها را آنجا میگذارند و گداها آنجا مشغولند و خیلی تحقیر است دیگر. الان من و شما را مثلاً من طلبه تو ساختمان مثلاً اتاق سرایدار مثلاً بهم بگن آقا اینجا بشین. چقدر احساس حقارت میکنم برای سخنرانی دعوت کنند با پیکان مثلاً دنبالمون. امام هادی را در خان الصعال ساکن کردند.
"تو فداک فی کل الامور ارادو اطفا نورک. آقا فدایت شوم!"
"تو همه مسائل نور شما را خاموش کنند و میخواهند تحقیرت کنند تا جایی که شما را آوردند، *هذا الخان الاشن*، توی این چاله، شنی، تو این محله ترقوزآباد ساکن کردند، توی محله افتضاح کجا آوردند؟"
فرمود: "*هنا انت یا ابن سعید! هنا انت یا ابن سعید!*" تو اینجایی پسر؟ تو توالی چی فکر کردی امامم؟ تو خان الصعالی؟ که با دستش اشاره کرد، با این دستها! آقا یک اشاره بکنم تموم.
فرمود: "*انظر!*" نگاه کن. نگاه کردم، "*فإذا انا بروضات أنیقات و روضات بصراط فیهن خیرات عطرات*" دم باغ و بوستان، حورالعینها با عصرهای خوش، همسران بهشتی، باغ، بستان، تشک، میوه، غذا، *عطّارون ز*، و آن انهار طهور، چشمههای فوران دارد. *فبهُر بصری*، چشمم حیران شد. *حسرت عینی*، چشمم خشک شد.
حضرت فرمود: "*حیث کنا فهذا لنا*". ما هر جا باشیم اینجاییم. "*أهنا انت*". تو آنجایی؟ تو تو گداخانهای. تو گداخانه میبینی امام تو گدا... نه! تو از این مظلومیت ناراحت نباش. نمیخواهد بگوید ناراحت نباش یا مثلاً برای تشنگی امام حسین ناراحت نباش. آن یک بحث است، ولی معرفتت هم کم نباشد که فکر کنی امام محتاج است. فکر نکن امام اینجاست. امام ذلیل شده. آفرین! امامت اینجور نباشد. این درک پایین تو از امام. امام را این میبینی؟ امام این نیست. حالا بحثهای عمیق اولیا دارند که بعضی از ظرفیتش را نداشتند، شروع کردند به فحاشی. امامی که شمر را شمر کرده، امامی که دارد عطای شمری به شمر میکند، امامی که دارد با دست شمر سر از تن این حسین بن علی جدا میکند. خوب چرا امام این کار را میکند؟ برای اینکه او قابلیتی جز شمر بودن ندارد. این هم قابلیت عطا میکند. یک بحثی دارد علامه زبان استعداد که ما توی آن بحثهای "از حیوانیت تا حیات" یکی از فصولش، یکی دو جلسه در مورد زبان استعداد صحبت کردیم. زبان استعداد یعنی: آقا من قابلیتم این است. من از تو این را میخواهم. با با وجودم. زبان استعداد هی لفاظی کنم به من فلان چیز را بده. وقتی در جان تو چیزی جز این تمنا نیست، شمر از باطن این هستی چیزی جز شمری نمیخورد. امام هم عطا فیضش کامل است. فیض رحمانیش کلاً نوع "هالا" و "هالا" هم به اینها اونی که میخواهند میدهیم، هم به اینها آن... از من شمری میخواهد. امام حسین به شمر شمر بودن میدهد، به قمر بنی هاشم قمر بنی هاشم بودن. کرده هم عباس را عباس کرد. خیلی لطیفه است اینها. خیلی عمیق است. خیلی زلال است.
موقعیت ما چیست در برابر امام سفیانی؟ امام زمان سفیانی میکند. سفیانی از امام زمان سفیانی بودن میخواهد. "*و فجعلون رزقکم انکم تکذبون*". وزیر رزقشان این است. شب قدر خدا بهش افکار فوقالعاده میدهد برای تکذیب دین. از باطنت، از عمق جانش دارد صدا میزند خدایا چهار تا تهمت ناب نسبت به دینت به من بده، به هیچکس دیگر ندادی. چهار تا توهین خالص به امیرالمؤمنین که تا حالا کسی نکرده، روزی من کن. آن هم امام دارد مینویسد. امام محتاج مانده. فرمود: "ما هر جا باشیم اینجاییم."
خیلی فوقالعاده است. میگوید: "یک آقایی بود به نام زرافه. این همنشین متوکل بود. میگوید: «از سمت هند یک شعبدهباز هندی آوردند پیش متوکل. *یلعبو لعبَ حِقَه*، چیزهای خاصی میانداخت، بازی میکرد و اینها و جوری بود که مثل این شعبدهباز دیده نشده بود. *لم یر مثله*، خیلی شعبدهباز قهار و درجه یک.»"
"*و کان المتوکل*". آقا خیلی نکته تو این است. متوکل اهل همین بازیمازی، لعاب بود. "*اراد ان یخجل علی بن محمد بن الرضا*"؛ این تصمیم گرفت که امام هادی را به خجالت بیندازد، به قول ما ضایع کند. گفتش که: "*ان انت اخجلته اعطیتک الف دینار زکیه*". اگر این بابا را ضایعش کنی تو جمع ملت بهش بخندن، هزار دینار خالص بهت میدهم. بهترین دینارت، بالاترین عیار طلا.
میگوید: "چند تا نان آوردند و سر سفره گذاشتند و همه را نشاندند دور سفره و امام هادی را برای غذا دعوت کردند. سر سفره حضرت نشستند و "*جعلت له المصوره یساره*" پرده سمت چپ انداختند. "*کان علیها سوره اسد*"؛ نقش شیر بود روی این پرده، عکس شیر. این بابا جلساع، این شعبدهبازی که بازی میکرد، این نشسته بود و *الى جانب المصوره* همین سمت پرده نشسته. امام هادی دستشان را دراز کردند سمت یک نانی. پر زد. همه خندیدند.
"*فضرب علی ابن محمد علیهالسلام یدَه الى تلک الصور*". حضرت بغل پرده بودند دست کشیدند روی این عکس شیر، دست کشیدند. فرمودند: "*خذ!*" بگیر. "*فوث تلک الصورت من المسور*"؛ شیر از تو پرده زد بیرون، آمد بیرون. "*فابتلعت الرجل*"؛ یک لقمه کرد. بلعید کل این بابا! سرش را گاز بگیرد، همهاش را خورد کامل. "*و عادت فی المصور*". دوباره برگشت تو پرده.
"*فتحیر الجمیع*"؛ همه دیگه دندانمندان، همهچیزشان ریخت و "*و نهض علی بن محمد*". متوکل گفتش که: "*سلالتک الا جلست و رددته*". آقا تو را خدا هم بشین همین بابا را برگردان. فرمود: "*والله لا یرا بعدها*". به خدا این دیگر دیده نخواهد شد. حالا جمله را ببین: "*اتصلت اعداد الله الا اولیاء الله*"؛ دشمن خدا را بر ولی خدا مسلط میکنی؟ این فقط مال آن لحظه که نبود که من و شما هم صبح تا شب با اینها درگیریم دیگه. اونی که نفهمد حقیقت امام چیست، احساس میکند باخته. بعد چون احساس باخت میکند: "آقا اینها چادر ما را مسخره میکنند. چادر آن را ورد مسخره میکنند. بزنیم مسخره میکنند. وردار اینها افکار سیاسی ما را مسخره میکنند، عوض کنیم."
نفهمیده حقیقت امام ضعیفیم. یعنی یقینمان را از همین چیزها میگیریم. نگرفتی. فهمیدی که واقعاً این مسیر درست است. دیگر چرا میترسی؟ این امام اراده بکند همه اینها بلعیده میشود. برای رشد تو است که فرصت میدهد که چک و لگدها تو سرت بخورد. برای خودت خوب است، خودت تربیت، خودت به انقطاع میرسی وگرنه...
رجل بعد دیگر حضرت هم بیرون آمدند، دیگر هم این بابا دیده نشد. ابی هاشم میگوید که من با امام هادی (علیهالسلام) راه افتادیم بریم *ملاقات کنید با بعضی از طالبین از همین خانواده ابوطالب، خویشان حضرت الحسن (علیهالسلام) قاشیه السرج فجلسه علیها* میگوید: "کمی دیدار حضرت طول کشید و ما تو انتظار بودیم که نگهبان حضرت بیاید."
میگوید: "این روکش زین اسب را برداشتم و پهن کردم رو زمین. حضرت روی آن نشستند. با حضرت مشغول صحبت شدیم با امام هادی و *شکوته الیه قصور یدی*؛ به امام گلایه کردم از اینکه آقا دستم تنگه، وضعم خوب نیست."
حالا امام خودش منتظر است بستن ظاهر: "بابا من الان خودم لنگم! این بابا بیاید بیرون وقت ما تلف شد اینجا دو ساعته." اماممان این است دیگر. همین تصور از امام این است.
"*فهوا بیده إلى رمل کان علیه جالساً*". دست انداخت روی این شنهایی که زیر محل نشستن حضرت بود. یکم از این شنها حضرت برداشتند. "*فناولنی من کفُه*". یک چند تا به چند کف شن حضرت به من دادند. امام که میگوید: "*اتسأ*". مثل من نیست که مثلاً خدا برکت بده. مثلاً این را بگیر. حل میشود. این حل میشود که آن نیستش که "اتسَ"، وسعت پیدا کن. تمام شد، تکویناً و است پیدا کرد. "*یا ابا هاش و کتم ما رأیت*". ولی هرچه دیدی کتمان کن.
میگوید: "منم این را قایمش کردم و برگشتیم و بعداً که این شن بود دیگر. شن حضرت به ما داده بودند. حالا من اگر بودم آنجا ایمان پول آمپول بده."
میگوید: "برگشتم دست کردم این شنها را بردارم تا *فإذا هو یتقد کنیران ذهباً احمر*". دیدم آقا اوه! این طلای سرخ، طلا، آن هم طلای سرخ!
میگوید: "ورش داشتم. شمش طلا. شن نبود که. آقا این شمش طلا یک زرگر آوردم خانه بهشان نشان دادم. گفتم: *اصبُک لی هذا!*" این را برای من مثلاً آبش کن یا مثلاً آره. کارکن و آب کرد و *وأجد ما أهوُ که هیئات الرمل*". چه طلایی است! من تا حالا طلا این مدل ندارم. اینقدر عیارش بالا باشد. شبیه شن هم باشد. آب میکنی شبیه شن باشد ولی با این عیار. از کجا آوردی این را؟ عجیبی ندیدم. قدیماً این پیرزنها تو فامیلمان داشتند. از قدیم بوده دیگر. *تدخله لنا عجائزنا*. عجوزههای فامیل ما. *الا طول الایام*. پیرزنها اینها از قدیم داشتند. این مال قدیم بوده. از قدیم بوده. شما ندیدی. خیلی وقت است که رد گم کنی. یک جوابی دادم. این بنده خدا کتمان کرد دیگر. دیگر حالا نه خوب درستش هم بوده دیگر. این شنها را خوب پیرزنهای قدیم هم میشستند دیگر. اینجوری که نگاه کنیم علی مقام توری است که به هر حال طلبهها خیلی واردند و اینها یک دوره دارد.
خوب من عرضم را تمام کنم و بریم در روضه. دارد که: *سویئ به المتوکل علی علی بن محمد الجواد*. آمدند پیش متوکل بدگویی کردند امام هادی (علیهالسلام). گفتند که تو خانه امام هادی نامههایی است و سلاحهایی که از شیعیانش از اهل قم بهش رسیده. همیشه این قومیها یک چیز خاصی بوده. "*و انه أزمَ علی الوصول ببدولِه*". این هم آقا دارد آماده میشود برای اینکه بیاید بجنگد و براندازی برای براندازی دارد آماده میشود و بیا دولت را دست بگیر. به متوکل این را.
"*فبعث الیه جماعه من الاتراک*". این را چند بار عرض کردم. این ترکها که تو روایت گفته میشود این قوم مغول و این نژاد مغولی و اینها. میگوید: "تعدادی از این ترکها را متوکل فرستاد سمت امام. *فَهَجَمُوا دارهُ لیلاً*". شبانه به خانه امام هادی هجوم آوردند. "*فلمْ یجدوا فیها شیئاً*". چیزی توی خانه امام هادی پیدا نشد.
بعدش چی شد؟ "*و وجدوه فی بیت مغلق علیه*". امام هادی را در یک اتاقی دیدند که درش قفل بود. رفتند سر وقت امام هادی (علیهالسلام) توی این اتاق. "*وعلیه مُدرعه من صوفٍ*". دیدند حضرت یک لباس پشمی به تن دارند و "*هو جالس علی الرمل و الحصى*"؛ حضرت روی شن، سنگریزه و "*هو متوجه الی الله تعالى*"؛ غرق در توجه به خدای متعال، مشغول عبادت و ذکر و توجه. "*یتلو آیات من القرآن*"؛ دارد آیاتی قرآن را میخواند امام هادی. "*فَحمَل علی حاله تلک إلى المتوکل*". تو همین حالی که حضرت روی خاک نشسته بود و مشغول عبادت بود، با همان وضع حضرت را کشاندند، بردند پیش متوکل.
"*و قالوا له: لم نجد فی بیته شیئاً*". گفتند: "ما چیزی تو خانه این آقا پیدا نکردیم. گشتیم، چیزی نبود."
"*و وجدناه یقرأ القرآن مستقبل القبله*". دیدیم نشسته رو به قبله دارد قرآن میخواند. متوکل تو چه حالی بود؟ "*کان المتوکل جالساً فی مجلسی*". متوکل ملعون در وضعیتی بود که شراب مینوشید. "*فدخل علیه والکأس فی ید المتوکل*". امام هادی وارد شد. جام شراب در دست متوکل ملعون بود. "*جالساً فی مجلس شور*".
"*فلما راه هابه و أعظمه*"؛ همین که چشمش افتاد به امام هادی، جا خورد، از جا بلند شد، احترام کرد و "*أجلسه إلى جانبه*"؛ حضرت را نشاند بغلش. این تعبیر عجیبی است. "*و ناوله الکأس التی کانت فی یده*". جام شرابی که در دستش بود داد به امام هادی. حضرت فرمود: "*والله ما یخامر لهمی و دمی قط*"؛ به خدا شراب هیچ وقت به گوشت و خون من نرسیده. من را عفو.
مظلومیت امام. امامی که قدرت مطلقه هستی است اینجا تو موقعیتی است به خاطر ابتلائات این دنیا باید از متوکل درخواست بکند اجازه بده من شراب را نخورم. من را معاف!
متوکل گفت: "باشه. شراب نمیخوری. به جای شعر بگو. مجلس مجلسی است. بهار دور همیم، حالی داریم."
حضرت فرمود: "*انی قلیل الروایه لشر من شعر*". من شعر کم میگویم، کم بلدم مثلاً. گفت: "لا بدَ!" نه دیگه راه ندارد.
حضرت هم شروع کردند اشعاری در مورد مرگ. فرمود: "*باتوا على قلل الأجبال تحرسهم/ غلب الرجال فلم تنفعهم القلل*" و همینطور ابیاتی در مورد اینکه آقا همه میمیرند و در این قبر پوسیده میشوند و خوراک مور و ملخ میشوند. ابیات عجیبی فرمود. این چهرههایی که اینطور غرق در شهوات و کیف و حال دنیاست، یک روزی تو قبر متلاشی میشود و خوراک مار و عقرب میشود و اینها تو دنیا بودن. مشغول شراب بودن و مشغول عیاشی بودن.
"*فبکى المتوکل*"؛ اشعاری که امام هادی خواند، این متوکل مست زد زیر گریه، "*حتى بلت لیته دموع عینی*"؛ آنقدر گریه کرد که ریشهایش خیس شد از اشکش متوکل. "*و بکى الحضور*"؛ همه آنها هم که بودند گریه کردند و "*و دفع علی بن علیهالسلام اربعة آلاف دینار*"؛ 4000 دینار به امام هادی داد. "*ثم رده إلى منزله مکرماً*"؛ با احترام امام هادی را به منزل برگرداند.
امام را وارد مجلس شراب کردند. تحقیر بود. ولی امام را با احترام برگرداند. ایشان نامش علی بود. یک امام دیگری هم بود. نامش علی بود. او را هم وارد مجلس شراب کردند. نه اینکه به او تعارف شراب بکنند، بالای سر بریده پدرش شراب خوردند و مستی کردند و نه اینکه با از مجلس بیرونش کنند. تو خرابه ساکنش کردند.
السلام علیکم یا اهل بیت النوب. السلام علیکم و رحمة الله و برکاته...
آن دشمنی که بر جگرم نقش غم کشید
جان از تنم به حربه زهر ستم کشید
ابن الرضایم و ز رضا ارث بردم
زهر جفا مرا به همان پیچ و خم کشید
در احتضارم و بدنم درد میکند، این سم جانشکار توان از دلم کشید
وقتی که دید تشنگیم قاتل من جان
را اجل ز سینه من لاجرم کشید
عمرم شبیه مادر پهلو شکسته شد
جوان از دنیا رفت امام هادی مثل مادرش
نخل جوانیم ثمر از عمر کم کشید
جز زهر کینه مایه آرامشم نشد
دریا ز موج خسته شد و چشمه نم کشید
طاغوت با سلاله زهرا چهها ندید
ما را برون ز خانه چو یک متهم کشید
بالا گرفت کار جسارت به اهلکارم
به سوی بزم شراب و ستم کشید
من بلای خرابه نشینیم، من وارث بلای خرابه نشینیم
امام هادی (علیهالسلام) در خانه فرمود: "ما هر جا باشیم جامون اونجاست. ما را اینجا نیستیم."
ولی جا داشت یک جمله دیگر خود راوی اینجا بگوید. بگوید: "آقا باز شما جاتون خوبه الحمدالله! فدای جد که کنار دیواری بهش عادت که همه گفتن غریب این دیوار سر علی بن الحسین خراب."
فدای آن زن و بچهای که وقتی بچه سهساله از دنیا رفت تو خرابه دفنش کردن. من وارث بلای خرابه نشینم.
سوز دلم دوباره به درد و علم کشید
کجا رفت دلت ای کربلا ایرانیت شدم
زمان امام هادی تخریب کردن این حرم مطهر
ای کربلا چو شاهد ویرانیت شدم
گویی که ابن سعد سنان بر تنم کشید
بهتر که قبر مادر ما مخفی مجلس سادات، از سادات عذر میخواهم
بهتر قبر مادر ما مخفی بماند
ورنه کدام حرمله از حرم کشید
این هدایت ما عوض نکرد شکر خدا
ولایت ما تا عجم کشید
نام علی و فاطمه جاوید مانده است
دشمن خیال کرد بر آنان قلم کشید
ما روی دوش پرچم عصمت کشیدهایم
درد و عدو علیه عدالت علم کشید
دنیا که خود به خود قفس جان خسته بود
تبعید هم به گوشهای از مردمم کشید
از آفتاب زندگیم بهر کم گرفت
شرمندهام که سختی از آن امتم کشید
افطار کردم و جگرم پاره پاره شد
افطار کردم و جگرم پاره پاره شد
رسید و وقت سحر در برم کشید
در آخرین نفس به سرم چون بغل گشود
بغض گرفت و پارچهای بر سرم کشید
اینجای جوان اولاد پیغمبر با این داغ سینه از دنیا رفت. به تعبیر این شعر جدش رسولالله در آغوشش کشید و بریم کربلا.
ماه فدای آن جوانی که از بابا صدا زد: "*یا العطش قد قتلنی یا علی اکبر!*"
در آستانه عصمت این شیعیان معمولی اینقدر معرفت دارند. امام اراده کنه سیراب امام شن را تبدیل به طلا میکند. مام تو بیابون چشمه جاری میکند. این نیست که علی اکبر نمیداند دست و بال اباعبدالله بسته است. میخواهد حسین را در محذوریت بگذارد. نه، حتماً یک چیز دیگر است. اهل دل و اهل معرفت گفتند: انگار آمد گفت بابا من تشنه ملاقاتم. نظر و عنایت تو را میخواهد. توجه تو را میخواهد. تنفس تو را در وجود من میخواهم. تو جان این عالمی. من را به ملاقاتم نائل کن. من را به جدم رسولالله ملحق کن. من را برسان. البته معنای ظاهریش هم سر جاشه. "*العطش قد قتلنی*"؛ تشنگی امونم را برید، بابا دیگه جانی ندارم. فرمود: "هاتف زبانت را بیار جلو." زبان بچه را به کام گرفت چه کرد اباعبدالله؟ فقط از خدا میخواهیم لحظه آخر زبان ما را، آن معنای باطنی سرش... شاید معنای ظاهریش همین بود. ببین کام من خشکتر است. اینجا بود علی اکبر خودش برگشت به میدان جنگ. نمایان و پرقدرتی کرد. همین که از به زمین روانه. بعد از آن جراحت و ضربهها و بعد از ارباً اربا صدا زد بابا خداحافظ. "*هذا جدی رسول الله*"؛ جدم پیغمبر آمده با جامی از شراب من را سیراب کرد. جدم میفرماید تو هم عجله کن زودتر به ما ملحق شو. از این جام شراب برای کنار گذاشتن سیرابت کنند. این معانی سر جای خود. امام قدرت دارد هم ظاهر را به اتم به معنا حفظ کند هم باطن را به معنا توجه کند. همه سر جای خود. به ظاهرم که برسد امام از همه قویتر و بالاتر است. یعنی چی؟ یعنی اگر محبت به بچه باشه تو این دنیا، محبت واقعی به بچه، محبت اصلی، محبت امام به فرزندش، به تعبیر امام خمینی: "و اصل همه فرع". یعنی اصلاً همه محبتها به بچهها دروغ است جز محبتی که حسین به بچههایش داشت. هیچ آدمی تو این دنیا نمیتواند بچهاش را اینقدر دوست داشته باشد. در عین حالی که همه وجودش توحید است، ولی بر اساس قواعد این عالم هم رفتار میکند. اینجا هم حسین ولیالله مطلق است، هم یک بابای عزادار و مصیبت زده. آمد غار بدن پاره پاره، هی صدا زد: "بلدی علی! بلدی علی!" هر کار این بدن را به خیمه برگرداند یک طرف را بلند میکند، یک طرف دیگر از این بدن کار جدا میشود. داوود رو کرد به اهل حرم: "جوانان بنی هاشم علی را بر در خیمه، خدا داند که من طاقت علی را بر در خیمه نه."
ناله زدی: "ماه رجب است." بگویم: "حیفه از رجب محرم شش ماهه. یعنی بچه شش ماهه عاشورا ماه رجب به دنیا آمده." اینجا علی اکبر را فرمود: "بیایید علی را برگردانید." علی اصغر را خودش برد مادرش نبیند. با غلاف شمشیر برایش یک قبر کوچکی فدایا چه باشم یا اباعبدالله. چطور جیگرت سوخته بود از بین زمین و آسمان صدا: "انقدر غصه نخور بچهات را تو بهشت."
هلا لعنةالله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلموا أی منقلبٍ ینقلبون.
نسألک اللهم و ندعوک بسمک العظیم الأعظم الأعز الاکرم بعظمتک یا الله یا رحمن و یا رحیم یا مقلب القلوب. ثبّت قلوبنا على دینک. انک على کل شیء قدیر. الهی یا حمید به حق محمد، یا عالی و بعالی یا فاطمه به حق فاطمه، یا محسن به حق الحسن، یا قدیم الاحسان
به حق الحسین. اللهم عجل لولیک الفرج. خدایا در فرج آقامون امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکر حضرتش بده. نسل ما را نوکران حضرتش قرار بده. اموات ما، شهدا، فقها، امام راحل، ارحام، ملتمسین دعا، سفره با برکت امام هادی (علیهالسلام) متنعم بفرما. شب اول امام هادی (علیهالسلام) به فریادمان برسان. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت علیالخصوص آمریکای جنایتکار و اسرائیل غاصب نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمون حفظ و نصرت عنایت بفرما. مکر ظالمین را به خودشان برگردان. الهی در دنیا زیارت، در آخرت شفاعت اهل بیت را نصیبمان بفرما. حوائج شرعیه مسلمین را به فضل و کرمت برآورده بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، آنچه نگفتیم و صلاح ما را میدانی برای ما رقم بزن بنبی و آله. رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
در حال بارگذاری نظرات...