‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
درباره واژه "سماوات" در آیه نور بحث میکردیم. تفاوت "سماء" را با "رفعت" و "علو" و "صعود" و "رقی" و اینها عرض کردم. میفرمایند که: «ظاهر میشود»، پس «ظاهر شد». این در جلد پنجم کتاب تحقیق گفتیم اینها تفاوتشان در این است؛ در "سماء" قید ارتفاع و احاطه فوق چیزی مد نظر است و در آنها قیود به نحو دیگری بود. و «ظاهر شد که مفهوم سقف و سماء و سحاب و مَطَر در حال نزولش، و زَهْر فَرَس به نسبت ماتَحتَش از اَرْض»؛ یعنی فَرس پشت فَرس نسبت به پایین. و "سماوات الفهم" اینها واژههایی است که در کتب لغت به این معنا گرفتهاند. "سماع" یعنی سقف بیت، "سماع" یعنی شخص باران. به باران گفتهاند "سماء"، به سحاب گفتهاند "سماء". مدیران آیهاللغه گفتهاند مصادیق، مصادیق اصلی اِستَ که مذّکِر به ایشون برینه اینگونه است: جاهای مختلف عبارات را میآیند، میگویند آقا این به آن معناست، میگوید یک اصل کلی دارد اینها هم که شما میگویی همه از باب مصادیقش است.
«ثم اَنّ السَّماء اما محسوسٌ مادیٌ و اما معنویٌ»، این آسمان یا محسوس مادی است یا معنوی. سمایی که محسوس مادی است، مثل آیهای که میفرماید: «وَاَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً»، از آسمان آب. «ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ»، این آسمانها را تصفیه کرد. «وَيُرْسِلُ السَّمَاءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًا»، آسمان بر شما میبارد. «فَأَسْقِطْ عَلَيْنَا كِسَفًا مِّنَ السَّمَاءِ»، از آسمان بلا بیاید، از آب بیاید. «وَجَعَلْنَا السَّمَاءَ سَقْفًا مَّحْفُوظًا»، آسمان را سقف محفوظ کردیم. «فَتَصِيرُ سَحَابًا فَيَبْسُطُهُ فِي السَّمَاء»، ابری که در آسمان است، اینها همه منظور آسمان محسوس مادی است. «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ»، آسمان دنیا را ما با زینت کواکب تزیین کردیم. «سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ»، خدا هفت آسمان در دو روز خلق کرد. «ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ»، آسمان دود بود اولش. اینها همه آسمان چیست؟ محسوس مادی است.
پس اطلاق کرده "سماء" را در این آیات کریمه، بر دخان. روز که مخلوق زمان است، معنای روز نیست، معنای دوره است. چون روز را متناسب با خورشید میسنجند که خورشید خودش مخلوقی است در آسمان. نمیشود گفت آسمان در دو روز، در دو دوره، در دو برهه، در دو مرحله. «اَلدَّهْرُ یَومَانِ: یَوْمٌ لَكَ وَ یَوْمٌ عَلَیكْ»، روزگار دو روز است: یک روز بر توست، یک روز با توست. خب، یک روز یعنی بیستوچهار ساعته، صبح تا شب باشد؟ پس این "سماء" بر دخان اطلاق شده. دو، که این مبدأ سماوات و ماده اولیهاش دود است؛ ماده اولیه آسمانهای آسمان مادی و آسمانهای هفتگانه. و این اطلاق شده بر آسمانهای هفتگانه و بر آسمانهایی که درش زینت کواکب است، و آسمانی که مثل سقف دیده میشود، و بارانی که و ابری که ازش آب نازل میشود، و بر فضایی که درش ابر است. «مُسَخَّرَاتٌ فِی جَوِّ السَّمَاءِ»، جو سماء. این ابرها مسخر در جو سماء. رجب. آسمان، همه منظور آسمان محسوس مادی است.
و اما معنوی؛ چند روز دیگر انشاءلله در آسمان مادی... (دعایی برای همه رفقا) ...معنوی. یک آسمان معنوی مثل: «قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ»، میبینیم دگرگونی صورتت، چهرهات را در آسمان. خب، خدا در آسمان است؟ خدا از آسمان میبیند؟ یعنی چی؟ یعنی آسمان محسوس مادی؟ یا آسمان معنوی؟ «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ»، خدا امر را تدبیر میکند از آسمان به زمین. از آسمان محسوس مادی به زمین؟ در آسمان محسوس تدبیر امر میشود؟ یا در آسمان معنوی؟ تدبیر امر در آسمان معنوی است. «وَإِنَّا لَمَسْنَا السَّمَاءَ فَوَجَدْنَاهَا مُلِئَتْ حَرَسًا شَدِیدًا»، البته اینجا این آیه یکخورده اختلافی به نظر میآید. اینی که شیاطین گفتند ما آسمان را لمس کردیم، دیدیم که این پر شده از نگهبان. آسمان پر از نگهبان است که شیاطین به سمت وحی نروند و دستاندازی نکنند. وحی وقتی گفته میشود، منظور آسمان مادی نیست که از آسمان جبرئیل از آسمان مادی بیاید. منظور آسمان معنوی است. این فضای شیاطین و درگیری با وحی و اینها هم در آسمان معنوی است.
دیگر وجود ندارد. معنوی نازله. همان حضرت ابراهیم کلیه دویه کلبی، روحیه کلبی، بالاخره ارتباط بین آسمان و مادی معنایی وجود تناسبی. علی ایحال، پس خدای تعالی قائم نیست در این آسمان، در این سماوات مادیه، بلکه او در عالم لاهوت علیاست. خدا در عالم لاهوت علیاست. یعنی چی؟ این استعاره است، دیگر. مجاز. خود عالم لاهوت عالم، عرض کنم که محسوسی نیست که ما بخواهیم بگوییم یک چیزی در او هست، یک چیز در او نیست. عالم مجرد محضه (لحن صحبت انگار یک قسمتی از خدا گرفته)، یعنی مظروف یک ظرفی است. در حالی که به این نحو نیست. خدا خودش مجرد تامّ محض است. و حضرت باری تعالی به عالم لاهوت هم عالم مجردات که دیگر حالا در اوج تجرید، جلو بحثهای تجرد و اینها را باید بعداً در مباحث فلسفی مفصل بحث بشود، تدبیر میکند عوالم مادی و روحانی را و مشاهده میکند سرائر و ضمائر را.
و لمس جن که او از برزخ است. وجوداً برای این آسمان مادی نیست. جن وجوداً برزخی است. ایشان میفهمد وجوداً برزخی است. و یک بدن خیلی لطیفی دارد. مثل انسان در عالم برزخ. جن از ماده لطیفه برزخیتش. بگوییم از ماده بودن یک مقدار خارج میشود. مثال از برزخ اگر باشد، آنوقت باید صور برزخی هم برایش روشن باشد، در حالی که اینجوری نیست. برای جن لزوماً هرآنچه که صور برزخی است روشن نیست، مگر اینکه بگیریم مثل کسی که در عالم برزخیم و تمام صور برزخی برایش روشن نیست. مثل امواتی که محدودند. حالا این بحثها خیلی بحثهای مفصلی میشود. حالا ایشان میگوید که چون این وجود برزخی است، لمس سمائش هم نمیتواند سمای مادی باشد. من سمای معنوی. وجوداً از برزخ ... بله، اگر بخواهد بمیرد باز، خب حالا همین بس است دیگر. اینها اگر بخواهند بمیرند، قبر اجنه ... قبر، یک اصطلاح دیگر. اجانین، قبر اجانین. اجانین و مجانی. قبر اجانین به چه نحوی؟ ما ظاهراً روایتی درباره قبر و احکام قبر و اینها در مورد اجانین نداریم. ندیدیم. جسمشان خیلی لطیف است. خیلی اثر مرگشان هم که (انه) خیلی تفاوتی با حیاتشان از جهاتی (این جسم مادیشان که از آتش است) ، اینقدر لطیف است، تأثیر خاصی ندارد که حالا مثلاً وقتی ایشان میمیرد، روح قبض شود، باید چه کار کنیم؟ جسم مثالی ولی جسمش تأثیر آنچنانی ندارد که تأثر خاصی در این عالم به خاطر این جسم باشد. علیایحال تأثیر غلیظتر از اجان، شعله آتش وقتی میآید میرود بالا، چیزی میماند؟ جسمش بالاخره؟ این قسمت را میخواهم بگویم که تأثیر استدلال غیر از مدعاست. اینکه حضرت میفرماید درست است، متنش بحث نداریم. توافق در این است که اینها (خب الان چی میشوند؟) مرگشان. مرگ میآید جسمش چه میشود؟ یک مرگی همینجور میرود، جسمش میرود بالا مثل آتش. چون اگر بخواهد مثالی باشد، پس عملاً دیگر مثال غیرمثالش چه فرقی میکند؟ این دنیا و آن دنیایش چه فرقی میکند؟ در بحث محدوده اختیاراتش است دیگر. الان تکلیف و اختیار دارد برای یک سری افعال باشد که میآید از اختیارم عوض شود، جسم عوض شود. بحث همین است که جن جسمش عوض میشود بعد از مرگ؟ اگر بشود، باید این جسم قبر داشته باشد. احکام قبرشان بالاخره مرجع تقلیدشان ... مرجع تقلیدشان از انساناند دیگر. اجانین از انسان تقلید میکنند. بله، بله. حالا یا مستقیم میروند از محضر امام عصر میپرسند یا از مراجع تقلید ادعایی نکرد. ایشان آنجا چرا؟ دیگر ایشان گفته مثالی. برای مثالی اثبات مثالی بودنشان، حالا خودشان که نیستند، شما دارید میگویید که اینها برای این یک مقدار به ذهن دیوار رد شوم. علی ایحال این استدلال یکخورده تام به نظر نمیرسد. استدلال ایشان چون میآید میگوید آسمانی که اینها لمس میکنند آسمان معنوی است. چرا برزخی است؟ نازا اول الک؟ بله. یعنی دارد مادی با شهاب ثاقب مادی است یا نه؟ فضای آیات و سیاق آیات را که نگاه میکنیم، خیلی ظاهر بین نمیرود که شهاب ثاقب مادی. اصول مادی، صافات. این وقتی که ملاحظه بشود به نسبت به ما و به ارضی که ما درش ساکنیم. اما وقتی که نظر به ک... و نجوم دیگر باشد، هر کدام از اینها عرض است به نسبت مافوقش. یعنی شما وقتی میروید توی کره مریخ، آسمان شما چیست؟ زمین. کره زمین میشود آسمانت. الان مریخ آسمان ماست. سماء برای ما توی آسمان ماست. شما وقتی میروید مریخ، تو آسمانتان میشود زمین. زمین تو آسمان است. میگوید آقا یک تعداد افرادی از آسمانی هستند، اینها روی زمین دارند انواع اقسام گناهها را انجام میدهند. اجرام آسمانی.
و سماء به نسبت ما، همانگونه که نظر وقتی که به عرض و سماء با هم باشد، تعبیر میشود، یعبر اما "دُونَهُما" به قول تعالی: «فی ما بَینَهُما». اینکه «فی ما بَینَهُما» میآید، یعنی نظر به سماوات با هم. ما فقط به عرض که نگاه میکنیم، هر آنچه فوق این عرض باشد میشود سماء. به سماء که نگاه میکنیم، هر آنچه زیر این سماء باشد میشود عرض. به مجموعش با هم که نگاه میکنیم، «مابَینَهُما» میآید. سماء و ارض و «مابَینَهُما فیهما» از «سحاب المٌسَخَّر بَینَ السَّمَاءِ وَالْأَرْض». لذا ابر را میفرماید «بَینَ السَّمَاءِ وَالْأَرْض» مسخر. خب آسمان یک آسمان داریم یا زمین؟ به این دیگر ندارد. یا زمین است یعنی آسمان نیست. یک آسمان است یعنی زمین نیست. بین آسمان و زمین یعنی چی؟ از این جهت که غلظت آسمان آنور ابر است، بخواهیم مقدار بگیریم، بگوییم یک اپسیلونش اینور ابر است تا زمین. این را نادیده میگیرد و بعد زمین، خب اصل غلظتش زیر ابر است. بین این دو تا مسخر. «رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا»، رب آسمانها و زمین و ما بینهما. «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا» (این هم دوباره مابین). و گاهی تعبیر میشود به قول خدای متعال «فِیهِمَا». میفرماید: «فِیهِ يثبحهُ لِلّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ»... «لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ»... «إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ»... «وَ لِلَّهِ یَسجُدُ مَا فِی السَّمٰواتِ وَ مَا فِی الْأَرضِ». سجده واجب که نداشتیم، انشاءالله که مستحب است.
و «یُرَادُ مَجعولُ اَفرادِ و کُلِّ فَردٍ فَردٍ مَوجوداً فی طَبَقاتِ السَّمٰواتِ وَ الْأَرضِ». اینجا اراده میشود مجموع افراد و هر فرد فردی موجود است در طبقات سماوات و ارض. یعنی به افراد نظر دارد. افراد در ظرف سماوات و ارض. «فِی السَّمَاوَاتِ» که میگوید یعنی به افرادی که در آسمان. یعنی افراد آسمان به اعتبار افرادی که تویش است. ارض به اعتبار افرادی که تویش است. به خود ارض، به ماهیت ارض نظر ندارد، به افرادش نظر دارد. و این مجتمع میشود هر شیء وجودی از سماوات و ارض و آن چیزی که در آن است. پس هر طبقه از آن اراده میشود؛ از آن، مجموع آنچه که در آن طبقه یافت میشود، یعنی حال و محل است. حال باشد، میخواهد محل باشد، میخواهد صاحب عقل باشد، میخواهد صاحب عقل نباشد. همه را میگویند «مَا فِی السَّمَاوَاتِ». کل مظروفش. بعد حال بگوییم. حال با خود محل، هر دو؛ هر آنچه که هست، هر چیزی که وجود دارد، عنوان وجود بر او میشود، میشود «مَا فِی السَّمَاوَاتِ»، «مَا فِی الْأَرْضِ». حالا این هم بحثی است که دیگر خود زمین اگر حیثیت وجودی بهش بدهیم، بله. اگر حیثیت وجودی نداشته باشد، حیثیت اعتباری باشد، پس زمین از اصلاً، یک چیز جدایی از اینکه ما داریم میبینیم «ما دِهَک تو خون است، مال منه»، نگن اینکه «خونهم مال منه». خونه یک امر اعتباری نیست. متضایفان نیستند و اعتباری هم نیست. خونه خودش خونه است. در قیاس با چیز دیگر نمیشود خونه. زمین در قیاس با ارض سماء است که میشود زمین. حالا بالاخره هست دیگر. کدام زمین؟ کره زمین یا زمین در برابر سماء؟ زمین به معنای کره زمین موجود است. وجود دارد. زمین در برابر سماء، مفهوم اعتباری.
اگر این را ما بخواهیم بگوییم، لازم نبود دیگر زمین را بگوید. چون وقتی بگوید که «لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ»، سماوات خود زمینم تو سماء است. خود زمین تو سماوات است. نیست دیگر؟ زمین تو سماوات است؟ سماوات خودش یک امر اعتباری است. سماوات یعنی جایی که ارض نیست. باشد. به اعتبار چی؟ به اعتبار کجا؟ تو آسمانات. آسمانهاست. به اعتبار کجا؟ به اعتبار زمین. تو آسمان. آن خودش میشود زمین. زمین آخر مریخ، زمین یا آسمان است؟ به اعتبار کجا؟ به اعتبار زمین مریخ آسمان است. اعتبار مریخ، مریخ زمین است. وجود ندارد. به یک معنا خودش وجود ندارد ولی ارض بگوییم. منظورمان ارض باشد. دوست سماء که بگویی منظور سماء محسوس مادی و اینها باشد، یعنی یک چیزی داریم به اسم سماء، چیزی هست. ولی وقتی میگوییم اینجا بالا و پایین، یک چیز اسم بالا و پایین نیست در مورد اعتباری. حالا اعتباری تویش بحث است که این بهرهای از وجود دارد یا ندارد؟ که قول فلسفی بر این است که کمترین حد وجود. کمترین بهره را از وجود امر اعتباری داریم. اعتبار. اعتبار کجا؟ در قیاس با چی؟ در قیاس با شمس؟ در قیاس با همدیگر؟ اینکه تمام زمینها مد نظر زمین ماست دیگر. منظور آهنگ زمین ما. مخاطب در این زمینه. اگر زمین ماست، پس مریخ دیگر نمیتواند زمین تو آسمان را مریخ نشستی، سجده کن بر ارض، سجده کنم وسط راه هستید؟ بعد بریم وسط راه. الان من رفتم توی مریخ. میخواهم نماز بخوانم. میگوید: «سجده کن. فَتَیَمَّمُوا إِلَى الْأَرْضِ طَيِّبًا جَعِيدًا طَيِّبًا». تیمم کن به زمین. آقا زمین که من برگردم. پس برم دوباره بیام زمین. این ارض یعنی چی؟ واژه صعید دارد. خاک و این حال. رسیدیم مریخ. من میخواهم تو مریخ وضو بگیرم، نماز بخوانم، تیمم کنم. فرض محال است. مح ... فرض و محال است. فرزان محال است. یک وقت خود فرض است، محال است. محال است. یک وقت فرض یک چیز محال است. تصور یک چیز محال که میشود کرد. تصور شریک الباری با تصور فرزان محال و صفت فرض و محال، وصف فرض ولی اضافه اگر باشد، فرض محال. فرض و محال نیست. فرض المحالان محال. عرض کنم که حالا پس فرض و محال بگیریم این را که من رفتم مریخ. محال وقوعی است یا حقیقی؟ محال را ببینیم کدام محال است. فعلاً مح... یا وقوعاً محال است. حقیقتاً که محال نیست. مثل برگشتن. برگشت، عرض کنم که روح بعد از مرگ به دنیا. محال است. محال چیست؟ محال وقوعی است. یعنی محال عقلی که نیستش که عقلاً محال باشد. درگیر این فرض محال چه شد؟ من میخواهم سجده کنم به چی سجده کنم؟ همان که زمین بهش میشود دیگر. چون اعتباری است. جایی که سماء نیست، معنی تو ارزش مشترک لفظی بگیریم معنای کره زمین. به نظرتان سجده بر کره زمین بحث از خود خاک میکند. آن سطحی که شما روی آن ایستادهاید. الان بنده زمین. یک نفر بیرون از کره زمین آمده. من میگویم ما روی زمین زندگی میکنیم. و از این باب اعتباری که برایش قائلیم یک بار همین سطح زمین جفتمان هم باز اعتباری است. آن هم که شما میگویی کره زمین به اعتبار اینکه مریخ زمین یعنی آسمان نیست یا میگوییم زمین یعنی مریخ. جفتش اعتباری است. درست شد؟ زمینی که چینیست. سجده کنید بر زمین. زمینی که مریخ نیست. نه، زمینی که آسمان نیست. «ارضٌ». ارض و آن تو قرآن توی بحث ارض آنجا داشت که «مُصْنَعانٌ». خیلی قشنگ بود. «وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ»، ارضین و مثل «سَبْعَ سَمَاوَاتٍ» و از «ارض» مثل آنها. یعنی هر آنچه که آسمان است یک زمین اعتباری برای خودش دارد. همان معنای اعتباری را تأیید میکند. اگر میگفت هفت تا ارض، هفت تا ارض پیدا میکردیم ولی وقتی میگوید هفت و سماء با هفت تا ارض مثلش، یعنی هر سماء یک ارض اعتباری برای اعتبار اینکه این سماء نیست. آنی که در برابر این سماء است، میشود ارض. تو بحث چیز بود. ارض بود که این هفت تا چی بود؟ سه تا واژه بود اگر یادتان است. هفت تا را همه هفت تا کنار هفت تا قطعه از کنار هم یا هفت تا روی هم یا چی؟ یک سه تا قل بود. کیوان در نظر کل این آسمان میشود زمین. روایت از امام رضا... حالا من جلد یک را بردهام منزل. حالا اگر بود الان نگاه. هفتم تا به سمت لایه مرکزی زمین، دیگر هسته زمین بزنم. بعد گرفتن زیر شمشیر. وگرنه تا هفت لایه زمین را سندش چطور؟ یک جوری است. کنترل نداشته که من این را که شنیدم گفتم یعنی حضرت علی تو زدن اینقدر کنترل... حالا یک وجهی باید اگر سندش درست باشد برایش تراشید که یک جوری است.
این از وقتی که نظر به مجموع سماوات و ارض باشد «مِنْ حَیْثُ الْمَجموعِ لَا مِنْ حَیْثُ الْأَفْرَادِ»، نه به اعتبار افرادش. به اعتبار خودش. به اعتبار مجموع. به عنوان اینجا تعبیر به این شکلی میشود. میشود: «لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ» و «مَادَامَتِ السَّمَاوَاتُ»، و «رَبِّ السَّمَاوَاتِ». پس سماوات و ارض که این شکلی بغل هم میآید، «فِی» نمیآورد. به اعتبار چیست؟ مجموع. به ماهو مجموع، نه به ماهو افراد. پس «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» به اعتبار افرادش نیست، به اعتبار مجموع سماوات و ارض. نکته خیلی مهم. یعنی هر آنچه که اعتباراً پایین باشد یا بالا. دیگر کاری نداریم که این کجاست و چیست و تویش چیست و همه ارض را اگر وجود اعتباری بگیریم یا وجود حقیقی بگیریم. وجود اعتباری بگیریم کمترین درجه وجودی میشود اعتبار. کمترین حظ و کمترین بهره را از وجود دارد دیگر اعتبار. کمترین وجود خارجی کجا؟ وجود ذهنی کجا؟ وجود اعتباری. اعتبار بکنیم که این یعنی بالا نیست یعنی پایین است. خیلی دیگر حد وجودیاش کمتر است. «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» یعنی امر وجودی خارجی معلوم. حمید وجودی اعتباری. یعنی شما کمترین حد وجود را «اللَّهُ نُورُ» همان است. همینقدر که اعتبار میکنی، همین اعتبارتم «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ...». درست شد؟
و وقتی که نظر به ذوالعقول در این دو تا باشد، اینجا تعبیر «مَنْ» میآورد. «لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». «ما» بود. مجموع افراد. مجموع چیزی که وجود دارد. میخواهد اولالعقول باشد یا نباشد. یعنی وقتی «ما» میگوید ناظر به آن چیزهایی است که در اینها وجود دارد. «من» میگوید ناظر به ذوالعقولش است. «لَا يَعْلَمُ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». بله، «ما» برای اعم از «من» برای... و وقتی که نظر به مطلق سماء باشد در برابر مطلق ارض، اینجا صیغه افراد جنسی، صیغه افراد جنسی میآورد. «وَمَا فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي سَمَاءٍ»، «وَالسَّمَاءِ وَالْأَرْضِ»... «أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً». یعنی با الف و لام جنس میآورد و مفرد هم میآورد، سماء میگوید. الف لام جنس گفتیم پس فرق سماء و سماوات چیست؟ فرقش همین است. «السَّمَاءُ» الف و لام جنس دارد و مفرد. این منظور این است که در مقابل ارض از سماء که میگوید در برابر ارض مد نظر. «أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً»، آب از آسمان نازل میشود. یعنی هر آنچه که زمینی است دیگر از آنجا... «فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاءُ وَالْأَرْضُ». سماء و ارض برای او گریه نکردم. برای اینها در مورد فرعونیها سی. خیلی جالب است که درباره اینها میگوید که اینها اینقدر بد بودند که آسمانها و زمین برایشان گریه نکرده. قاعده بر این است که باید گریه کند. سماء و ارض. آقای لطیفی! فرعون آقا خیلی بد بود، آسمانها برایش گریه نکرد. آدم اینقدر پست میشود که آسمان برایش گریه نکند. چهل روز بقایی که درش عبادت میکرده، مکانهایی که رفتوآمد داشته، محل کارش، محل درسش، اینها همه محل عبادتش. انشاءالله این بحث را در سوره و ارض ادامه خواهیم داد. و الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...