‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
خب، واژه «الله» را در آیه شریفه نور بررسی کردیم و تا حدی بحث مفردات پیش رفت. گفتیم که در بحث مفردات که وارد شدیم، دیگر قشنگ مفردات را کامل کرده و به سراغ بحثهای بعدی بیاییم. لذا چند واژه دیگر میماند: واژه «الله»، «سماوات» و «ارض». اینها را بررسی میکنیم تا حداقل تمام واژههای این آیه را گفته باشیم؛ بعد وارد بحث تفسیری میشویم و ببینیم سیاق آیات چه میخواهد بگوید و فضای آیه چیست. بحثهایی را که در مورد آیه، آراء مفسرین و اینها شده است، انشاءالله بررسی خواهیم کرد.
مرحوم مصطفوی در جلد اول از «التحقیق»، صفحه ۱۳۱، در کلمه «الله» بحثی دارند؛ بحثی خیلی خوب و قیمتی. ایشان میفرمایند که خب، مثل همیشه اول اقوالی را میآورند از کتب لغوی؛ از «مفردات»، «مصباح المنیر» و «صحاح اللغة» میآورند و بررسی میکنند. بعد به جمعبندی نهایی میرسند. حالا ما اقوال را معمولاً نقل نمیکنیم و مستقیم به سراغ جمعبندی میرویم: «التحقیق انّ الإله به معنی العباده».
«إلهه» به معنای عبادت است. یک عدهای میگویند آقا، اسم بچهتان را «إلهه» نگذارید. آدمهای مذهبی «إلهه» گذاشتهاند، ولی دیگر «إلهه» صدا نمیزنند. اشکالی ندارد. «إلهه» یعنی عبادت. «آلِهه» بد است. «إلهی» که مشکلی ندارد. تازه، «آلِهَه الا الله» بد است. خودِ «آلِه» هم خیلی بد نیست. «آلِهَه الا الله» تکثیر است و بقیه خداهای صادقه و اینها از… میشود گفت که «آلِه» بد است، ولی «إلهه» اسم بدی نیست. «إلهه» مصدر است؛ عبادت. فرق بین «إلهه» و «عباده»، «إلهت» و «عبادت» چیست؟ عبادت در آن قید خضوع اخذ شده، «إلهه» در آن قید تحیر اخذ شده. در عبادت خضوع مد نظر است، در «إلهت» تحیر مد نظر. معبود کسی است که برایش خضوع میکنید. «اله» کسی است که در او متحیرید. هر دو هم عبادت هستند؛ یعنی به یک معناست، ولی یکی با قید خضوع و یکی با قید تحیر. این نکته خیلی و در نهایت روشن میشود.
همچنین کلمه «الله» اصلش از «إله» «یَأْلَه» است. حالا بحثی در مورد «الله» که «الْإِلاه» بوده که عمدتاً این را میگویند، ولی به نظر میآید تحقیقش مال اینجا نیست. مال هیچ جا نیست. در هیچ کتابی ظاهراً نیست. «الله» بر وزن «فعّال». لذا یا بر سرش میآید و الف و لام داشته باشد، یا بر سرش نمیآید. خب، دو احتمال: یکی اینکه «الله» را «الْإِله» بگیریم، بعد باید بگوییم چرا یاء ندا بر سرش میآید. بگوییم استثناست. یکی «الله» را «فعّال» بگیریم؛ مشکلی نیست. از جهت نحوی و صرفی کدامش میچربد؟ از جهت صرفی هر دو احتمال هست. تازه، یک دانه رجحان «الله» دارد. این است که نقل پیدا نکرده «الله» «فعّال»، «الله» نقل پیدا کرده «الْإِلاه» بوده، بعداً آمده، قاطی پاتی شده حروفش مرجوح میشود. «الله» دیگر «فعّال» بر وزن «الله» است. «فَعّال» دیگر. عین الفکر مشدد میشود. «الله» ـ لام _ قرائتش. ما سه تا لام داریم: «الله». برای «فعّال» مبالغه در الوهیت میدهد. و یا هم بر سرش بیاید، مشکلی پیدا نمیشود؛ چون یاء ندا، الف و لامش، الف و لام تعریف نیست. یک چیزی بود که به نظر میرسد و جایی هم تا امروز نقل نشده است. احتمالاً تکثیر میشود. عرض کنم که، ولی اینجور به نظر میآید. باز هم اینجوری به نظر میآید؛ هرچه آدم فکر میکند، این است که اینجوری بچه خوبی است. یعنی جنبههای ترجیحش بیشتر است تا «الْإِله» که ما بخواهیم یک بار الف و لام را بیندازیم، بعد بخواهیم یک بار «یا» بیاوریم. باز بگوییم استثنا؛ اینجا نه الف و لام میافتد، خودش -«الله»- الف و لامش مال خودش است. نه همزه را در واقع میاندازند. «الْإِلاه» میشود «الله». همزه نمیاندازیم. دخل و تصرف کلمه. و یا هم بر سرش میآید، «یا الله» میشود. «یا الدنیا» را با الف و لام نمیتوانی ندا کنی، دیگر.
خوب، به قرینه لغت عبری و به خاطر عدم حاجت در آن به تکلف و به خاطر اینکه کلمه «إله» استعمالش در این معنا شایع است، برای همین اینها. پس، سه تا. اینکه ما «الله» را از «ألَهَ یَأْلَهُ» بگیریم، سپس داخل شده بر او الف و لام؛ بعد علم بالغلبه شده به وسیله کثرت استعمال در آن. دیگر علم به کثرت استعمال فیه تعالی. دیگر فقط بر خدا حمل شده، به کس دیگری اصلاً گفته نمیشود. مرحله به مرحله، اول الف و لام گرفته طبق نظریه، بعد علم الغلبه شده، بعد به کثرت استعمال دیگر فقط برای خدای متعال است. بله، قاعدهاش این است: گفته میشود «لا اله الا الله».
حالا، اما اینکه مصدر باشد به معنای فاعل یا مفعول، حقیقتاً، خوب «الله» را شما اگر «الْإِلاه» بگیرید، «إله» چیست؟ مصدر؟ درست؟ مصدر به معنای فاعل بگیرید یا مصدر به معنای مفعول بگیرید؟ یعنی «إله» را بخواهید مصدر بگیرید، بعد بگویید که مصدر به معنای فاعل است، مصدر به معنای مفعول. این بعید از حق و صواب است؛ به خاطر اینکه هیئت مصدر با هیئت فاعل یا مفعول مخالف است. پس چهجوری میشود که مفاهیمش یکی باشد؟ بله، اگر همانا مصدر وقتی منتسب به فاعل میشود برای فاعلی، مصدر را وقتی شما منتسب به فاعل میکنید، میشود برای فاعل. منتسب به مفعول میکنیم، میشود برای مفعول. مثل اینکه شما در فعلی که مبنی بر فاعلی است که مسمّی به معلوم است و مبنی بر مفعولی است که مسمّی به مجهول است. مثلاً بگویید در «ضرب زید عمرا»، «ضربَ زیدٌ عمرًا». «ضرب» مصدر، «زید» مضافالیه و چه چیزش؟ فاعلش. «عمرا» چیست؟ مفعول به. خب، حالا این «ضربَ زیدٌ عمرًا»، «ضرب» مصدر بود. «ضرب» را میآییم یک وقت اضافه میکنیم به «زید»، میگوییم «ضربُ زیدٍ». اینجا چی به چی اضافه شده؟ مصدر به فاعل. اینجا میشود منصوب بشود، منصوب با سین، منصوب بشود مصدر به فاعل. نه اینکه مصدر معنای فاعل میدهد، نه. مصدر منتسب به فاعل است: «ضربُ زیدٍ». یا میگوییم «ضربٌ عمرٍو»؛ اینجا مصدر منتسب به مفعول میشود. نه اینکه مصدر معنای مفعول میدهد. «ضربُ زیدٍ» یا «ضربُ زیدٍ»، «ضربُ عمرٍو». بله، دیگر «ضربُ زیدٍ عمرًا»، زدن زید عمر را. حالا یک وقت میگویم «ضربُ زیدٍ»، زدن زید. «ضربُ عمرٍو»، زدن عمر. تو زدن «زید»، معنای فاعلی زدن را مد نظر داریم، یعنی اینکه زید بزند. زدن زید یعنی اینکه زید بزند. زدن عمر یعنی اینکه زید زده بشود. پس ما در مصدر معنای فاعلی و مفعولی میگیریم. میگوییم «ضربُ زیدٍ»، یعنی اینکه زید بزند. ولی نگوییم اینکه معنای فاعلی دارد، یعنی به یک فاعل منتسب شده، آن انتساب باعث شده که مصدر معنای فاعلی بگیرد. یا به یک مفعول منتسب شده، باعث شده که مصدر معنای مفعولی بگیرد. پس ما معنای فاعلی و مفعولی مستقیم برای خودش نمیتوانیم در بیاوریم. وقتی به چیزی منصوب میشود، به واسطه آن منتسبش میشود. معنای فاعل مفعولی برایش گیر میآید.
یا میشود برای مبالغه بیاریم، مصدر را وقتی اطلاق میکنیم: «زیدٌ عدلٌ». «اله» او. «إله» «لا اله الا هو». «إنّما هو الهک»، او «إله شماست». «إلهه» اینجا معنای فاعلی است یا به معنای مفعولی؟ کدامشان؟ مصدر. «إله» مصدر. اگر معنای فاعلی باشد، یک چیز، «اله» شماست یعنی متحیر. آن فاعل تحیر شماست. «اله» شماست به معنای مفعولی، یعنی آن چیزی که در آن متحیر هستید. خب، یک وقتی هم ما مصدر را میآوریم به معنای مبالغه. «زیدٌ عدلٌ»، یعنی اصلاً خود عبارت درست شد!
اما خلق و بساط و کتاب و صُنع و اینها که لغویون گفتند. در مباحث دیگر معنای مخلوق. ببخشید، این بحث لغوی تا اینجا نکاتی بود که در مباحث لغوی دیگر بود، که اله را در «مصباح المنیر» فیومی گفته بود که «اله» فعال است به معنای مفعول. مثل «کتاب» به معنی مکتوب، «بساط» به معنی مبسوط. یعنی مصدر را ایشان به معنای مفعولی گرفته بود. فیومی در «صحاح اللغة» جوهری، «اله» را بر وزن فعال به معنای معلوح گرفته بود. مثل «امام» به معنای مفعول. اینم مصدر به معنای مفعول گرفته بود.
ایشان فرمود که مصدر که معنای مفعول نمیتواند بدهد. مصدر منتسب به چیزی میتواند بشود، به واسطه آن واسطه معنای مفعولی بگیرد. «خلق»، مصدر است. «بساط»، مصدر است. «کتاب»، مصدر است. «صُنع»، مصدر است. خب، «خلق» یعنی چی؟ یعنی مخلوق. «بساط» یعنی چی؟ یعنی مبسوط. «کتاب» یعنی چی؟ یعنی مکتوب. «صُنع» یعنی چی؟ «صُنع» از «صَنَعَ»، یعنی چی؟ مصنوع. این از تصادف و توافق در مصداق است. پس معنای مصدری وقتی در آن اعتبار بشود از جهت خودش و بدون نسبت به فاعل، همان به معنای اسم مصدری به معنای مفعول است. پس صدق میکند دو تا مفهوم در این موارد. و این تصادف در همه مصادر مستقیم نیست. این از باب اتفاق، هم معنای مصدریاش هم معنای مفعولیاش یک جا یکی در آمده است. یعنی خلق و مخلوق با همدیگر جور در میآیند. اینجوری نیستش که همیشه خلق شما معنای مصنوعی را میتوانی معنای مفعولی بگیری. قاعده از تویش در نیاورید. این نکته خیلی مهم است. پس «اله» به معنای عبادت و تحیر. خود «إله»، «إلهه» و «إله» را دیدیم. ایشان «إلهه» را به معنای عبادت گرفت. «إله» را هم به معنای عبادت و تحیر. پس «إله» مصدر است. «إله» مصدر. حمل مصدر را به چه نحوی میتوانستیم بکنیم؟ که یعنی «ذو» میطلبد؛ یعنی «الله ذو إلهٍ»، او «ذو إلهٍ». فرق «الله» و «هو» چیست؟ «الله» بالاتر است یا «هو»؟ «قل هو الله احد». چون بله، دیگر «قل هو...» مبتداست، «الله» خبر. «هو هو الله اُحُد». باز در خود خبر مبتدا خبر. «الله اُحُد» خبر جمله. جمله اسمیه خبر دوباره «الله اُحُد» مبتدا خبر مقولٌ فیه دیگر، مقوله قولی. حقوق غیبت محضه ناظره به آن مقام هویت. هویت محضه که احدی را «الله» را میشود شهود کرد. بله، جفت شهودیه. ولی حالا بحث اختلاف که آن هویت محض عرفا و اینها بهش راه دارند یا نه. حضرت امام رضواناللهعلیه و حضرت آیتالله جوادی، اینها قائلند که به آن هویت محض، احدی راه ندارد، حتی انبیا. مرحوم علامه طباطبایی -حالا آقای جوادی از مرحوم علامه نقل قول میکردند- در برخی آثار علامه قائل به این نیستند. مرحوم علامه قائلاند که هم «هو» دسترسی دارد برای شهود، هم «الله». فقط «هو»ی دیگر، دسترسی برای شهود ماهیت وجود یک چیزی است که دیگر اصل حرف اینجاست. امیرالمؤمنین تفسیر میکند. آن چی میشود؟ آن دیگر تجلی تجلیات است دیگر. بحث دیگری میشود که هر آیه ثلث ولایت است. به کل قرآن مساوی با کل ولایت. ببینیم ولایت یعنی مقام تجلی در عالم کثرت، عالم وحدت، توحید، عالم کثرت، ولایت. قرآن تجلی خدای متعال در عالم کثرت. پس میشود ولایت. لذا قرآن و اهل بیت عِدل یکدیگر، معادل یکدیگر؟ چرا؟ چون هر دو بالاترین تجلی خدایان در عالم کثرت و ثقلین هستند. ثِقل. درست شد؟ ولایت هم اصل ولایت کیست؟ امیرالمؤمنین علیهالسلام. ولایت پیغمبر. نمیدانیم دلیل داریم اینها. دیگر هر جملهاش صد سال سخنرانی! اصل ولایت امیرالمؤمنین. همانگونه که اصل کتب، اصل انزال کتب، قرآن است. همه کتب نازل شده برای قرآن. همه انبیا و اولیا ولایت گرفتند. حتی قرآن مهمتر و آنها داعی به قرآنند. همه انبیا و اولیا ولایت پیدا کردند به خاطر اینکه داعی به ولایت چه کسی باشند یعنی داعی به ولایت چه کسی باشند. پس لذاست که ولایت امیرالمؤمنین میشود اصل. چون خود پیغمبر اکرم ولایت پیدا کردند که داعی ولایت چه کسی باشند یعنی داعی به ولایت چه کسی باشند. نه یعنی پیغمبر بالاترند، پایینترند. نه. پیغمبر عِدل امیرالمؤمنیناند. این را هم قاطی نکنید. پیغمبر و امیرالمؤمنین یکیاند. یک حقیقت. «أَنفُسَنا، أَنفُسَنا». یک نفس. «أنا و علی من شجرة واحدة». «ناس کلهم من شجر»، حضرت رسول در عالم ناسوت و عالم ملک از جهت مقام تابع و مطبوع هستند. روی این حساب فقط تفاوت میآید که میفرماید امیرالمؤمنین فرمود که: «أنا عبد من عبید محمد». من یک بردهای از بردگان پیغمبر. خب، این به این معنا نیستش که در آن مقام، آنها که یک نور واحد بودند. اما خدا اشتقاق کرد. ما از نور خودش مشتق کرد. یک حقیقت بودیم و در عوالم صلب و ارحام منتقل شدیم تا رسیدیم به عبدالمطلب. آنجا دو تکه شدیم. نور پیامبر رفت در صلب عبدالله، نور امیرالمؤمنین رفت در صلب ابوطالب، که دیگر اینجا بحث مُلکشان میشود. در عالم ملک تفاوتها میآید و یکی مقدم میشود، یکی مؤخر. یکی تابع میشود، یکی مطبوع. در عالم ملکوت یک حقیقت. «لواء الحمد» به دست کیست؟ امیرالمؤمنین. اولین کسی که وارد بهشت میشود کیست؟ امیرالمؤمنین. چون همه زمینهساز آن ولایت بودهاند. با اینکه باز خود امیرالمؤمنین با پیغمبر یک حقیقتاً یکی هستند. ولی در عالم بالا تجلی ولایت مال امیرالمؤمنین است. در بهشت تجلی ولایت با امیرالمؤمنین است. لذا «قسیم الجنّة والنار» کی میشود؟ امیرالمؤمنین. که امیرالمؤمنین با پیغمبر یک حقیقتاند. پس چرا امیرالمؤمنین؟ اصلاً معیار قسمت جنت و النار چیست؟ ولایت. پس «قسیم الجنّة والنار» میشود آن کسی که تجلی تامه ولایت، خوب، باید بشود پیغمبر یا امیرالمؤمنین. پیغمبر با هم. پس چرا امیرالمؤمنین؟ چون پیغمبر هم زمینهساز بودند برای آن و پیامبر داعی به آن ولایت بودند. بیعت گرفتند برای آن ولایت. «لواء الحمد» دست امیرالمؤمنین است. اولین کسی که وارد بهشت میشود امیرالمؤمنین است. درست شد؟
سؤال دوم: «قل هو الله احد» چرا میشود امیرالمؤمنین؟ قرآن است. در قرآن بزرگترین تجلی توحیدی در کدام سوره است؟ در سوره توحید. خود قرآن تجلی تامه خدای متعال است. همانجور که کل ولایت، تجلیاش در اولیا و معصومین است، همه آنها چکیدهاش در کیست؟ اصل حقیقت امیرالمؤمنین. لذا چون سوره توحید میشود اصل حقیقت قرآن و چکیده و زبده معارف توحیدی قرآن، امیرالمؤمنین میشود چکیده و زبده ولایت، حقیقت ولایت. انت مانند منزلت توحید. چی بود؟ عبارت سه بار این را قرائت کند، کل قرآن را خوانده. بله. و از آن ور هم، امیرالمؤمنین هم سه برهه ایمان کامل. اگر کسی ایمان به زبان بیاورد، ایمان به قلب، ایمان به زبان، ایمان به عمل، سه ایمان میشود. تشابه امیرالمؤمنین با سوره «قل هو»، سوره توحید را در سه لایه میشود کل توحید. ولایت امیرالمؤمنین را در سه لایه میشود کل ولایت. عوالمی که من خودم ازش هیچی نمیفهمم، ولی روایتش آدم را دیوانه میکند. کسی برود تو آن و یک خورده سیر بکند تو آن روایات، دیگر پایین نمیآید. چه خبر است!
خب، «الهی» به معنای عبادت و تحیر. حالا میگوییم «هو اله». بحث اینجا «هو اله» که میگویم، «هو ذو الهٍ». نه و اله. نمیشود که شما خبر را مصدر بیاورید، محمول را مصدر بیاورید. از مصدر برای چیزی مشتق بشود، بعد آن را بیاورید محمول کنید. درست شد؟ مگر اینکه مبالغه را در نظر بگیریم. مثل «زیدٌ عدلٌ». یعنی «زیدٌ ذو عدلٍ». ولی «عدل» یعنی کثرت عدل. یعنی نماد و «عدل» یعنی حقیقت و «عدل». یک چیزی در تقدیر میگیریم. علی ایّ حال، «هو اله». او حقیقت. او تجلی. او تجلی که نگوییم ذات الهه. مثلاً ذات به معنای فلسفه اجتماعی لغویاش مؤنث «ذو». آن «ذات» یعنی خود خودش، خود خود «اله». درست شد؟ استعمالش غالب شده در آنچه که پرستیده میشود و توجه بهش میشود و در برابرش خضوع میشود. خوب، تا حدودی بحث «الله نور السماوات والارض» در میآید دیگر، ها؟ یا نه؟ روشن نمیشود؟ کمک میکند این «عب» برای «لا اله الا هو». «إنّما انتم اله واحد». «الله اله واحد». لا اله الا الله. غیر از «هو» کوه الهی نیست. اینجا «اله» را کی میداند؟ «لا اله الا الله» را. «لا اله الا هو» را داریم یا «لا اله الا هو» را داریم؟ «لا اله الا هو الحیّ القیوم». حالا همان «هو حیّ قیوم» است. چون اصل «الله» اصل و اساس «الله» نظر خدا در مورد ماست. خدا علی القاعده باید به ما بگوید که آخه تو را چی به این حرفها؟ ترک معصیت. ولم بکن. پناه بر خدا. «لا اله الا هو الحیّ القیوم». اصل و اساس «الله» حیّ و قیوم است. «الله» جامع تمام صفات خدای تبارک و تعالی است. تمام صفات کمالیه را، چه جمالیه چه جلالیه. همه را در بر میگیرد. ذات که همان «هو» است. حالا عرض اطلاق بر ذات میشود به حسب آن استجماع تمام صفات. نه ذات خود ذات، خود ذات مطلق، مجرد از همه چیز، آن غیبت محضه، آن میشود ذات. به اعتبار به اعتبار که حالا نگوییم ذات نظر به تمام تجلیات و صفات و اسمای حسنی. او میشود «الله». درست شد؟ بله. در تجلی دیگر. حالا یعنی در «الله» بیشتر ناظر به تجلیات. هرچند اصلاً خدای متعال بدون تجلی که نمیشود، ولی یک وقت دیگر کسی میشود. ائمه را «الله» دانسته. اینکه حاشا و کلا باشد. «لا اله». حتی «اله» هم نمیشود گرفت. چه برسد به «الله». «لا اله الا الله». درست شد؟ «لا اله» غیر از کیست؟ غیر از «الله». یعنی حتی شما «اله» هم نمیتوانی بگیری کسی را. چه برسد به «الله». «الله» که اصلاً نیستند، «اله» هم نیستند. «الله» که از ذات که ما چیزی جدا نداریم. حالا اینها بحثهای دقیق. خیلی اینها در یک وقت شما ببینید. الان ما- بلا تشبیه- به خودمان که نظر میکنیم، من یک افعالی دارم. ظهورات من در خارج. یک صفاتی دارم که افعالم از آن صفاتم نشأت میگیرد. یعنی الان اگر حرف میزنم، به خاطر اینکه قدرت بر تکلم دارم. صفت متکلم، صفت غدیر، صفت حی. اینها را دارم و تکلم از من صادر میشود. من یک مرتبه میشود مرتبه فعل. یک مرتبه میشود مرتبه صفتم. یک مرتبه میشود مرتبه ذات. آن مرتبه ذاتم یک وقت به لحاظ این است که تمام این صفات را در او لحاظ میکند. به یک جا تمام صفاتی که دارم را میخواهم یک واژهای بگویم که دربردارنده تمام صفات من باشد. تمام صفات کمالی که حالا خدای متعال جز کمال چیزی نیست. در مورد ما صفات کمالی و نقصی هستند. بگذار اسم مستجمع نمیتوانیم بگیریم برای خودمان. در مورد خدای متعال همه اینها را میشود یک کاسه کرد، یک اسم کرد، که میشود «الله». درست است. این به اعتبار صفات. به اعتبار خود این ذات. درست شد؟ حالا «اله» چی میشود؟ میشود از صفات «الله». از صفاتی که کسی اصلاً به این صفت هم راه ندارد. یعنی کسی نمیتواند «اله» بشود. عبودیت بندگان نمیشود. نه دیگر، علی ایّ حال، عبد، عبد. «اله» تبدیل ذات، انقلاب ذات نمیشود. «من اله غیر الله»؟ غیر «الله اله» کیست؟ «لا تتخذوا الهین»، دو تا «اله» اتخاذ اذان «لذب» «کل اله بما خلق». همه اینها آن جنبه تحیر درش لحاظ شده دیگر. «اله» آن کسی است که معبود عابد در او متحیر است. الان خود ما در مورد ذات خودمان متحیریم. چرا؟ ذات خدا، ذات ما چیست؟ الان آن ذاتی که این صفات دارد ازش در میآید. شما خودت را لحاظ کن. خود خودت را. خود خودت. نه منی که دارم حرف میزنم. و نه حتی منی که قدرت تکلم دارم. نه منی که قدرت دارم. خود منی که اینها بر آن بار میشود. اینها از آن انتزاع میشود. آن چیست؟ راهی برای شناختش نیست. مگر اینکه انسان به شهود برسد نسبت به خودش. لذا طریق میشود طریق شهودی، طریق معرفت. «اللهم» دیگر تا یک جایش اصولی و درس و بحث و استدلال و اینها. از یک مرتبه به بعد دیگر میشود شهود. دیگر راهی غیر از فانی شدن درون. یعنی مظهر در مظهر خودش فانی بشود. نیوش راه درک او شناخته بود. معرفت. لذا معرفت «الله» با چی حاصل میشود؟ با معرفت نفس. یعنی «من عرف نفسه فقد عرف الله». یعنی چی؟ همانجوری که نفس شما راه معرفت خود نفس، خود خودت، از چه راهی میتوانی شهود حقیقت خدا را هم -حالا حقیقت، تسامح در عبارات- معرفت «الله» هم چهجور حاصل میشود؟ شهود. امروز خیلی حرف زدی. او طریق در خودش طریق معرفت امام. طریق «من عرف نورانیة عرف الله». همان دیگر، همین است دیگر. خود خود ما. امام. یعنی واسطه بین آن. یعنی کسی برسد به این درک از خودش، میبینی که او یک وابستگی مطلقی با «الله» دارد که واسطه این وابستگی کیست؟ یعنی بدون امام، بله. و از امام خدای متعال یک واسطه میخورد دیگر. معصوم واسطه میشود. اولاً که کسی بدون معصوم نمیتواند به معرفت نفس برسد. راه رسیدن به معرفت نفس تو یک مرحله آداب و دستوراتی است که در افعال معصوم داده. انسان در صفات معصوم گفته انسان کسب میکند. این طریق را با معصوم پیش میرود. بعد جلوتر میآید به حقیقت خودش میرسد. جلوتر میآید به حقیقت معصوم میرسد. جلوتر میآید به حقیقت. اصلاً راه صراط مستقیم تمامش معصوم است. صراط مستقیم همه از اول تا آخرش معصوم. هیچ جا نیست که بگوییم خب، یک تکه را خودم میروم، بعداً میآیم دوباره دست به معصوم. همهاش معصوم است. سیر در مراحل پایینش، کمترین درجاتش در مرحله افعال. اینکه من دروغ نگویم، این خودش متصف شدن به نورانیت معصوم است. به صدق معصوم است. مگر صدق غیر از معصوم است؟ حقیقت صدق؟ «نحن اصل کل خیر». «نحن اصل کل بر». هر کار خوبی هر خیری تو این عالم هست، اصلش اهل بیت است. «ان ذکر الخیر کنتم اصله وفرعه ومعدنه ومعواه ومنتهاه». شادی یعنی عبارت اینجا. همه خیر اینهاست. صدق یعنی معصوم. به یک میزان اندک. یعنی به یک میزان اندک نورانیت معصوم متصف شدند. چیزی خارج از معصوم نداریم. همه عالم را نور معصوم پر کرد. لذا «مثل نوره کمشکاة فیها مصباح، المصباح فی زجاجة»، و اینها دیگر همهاش نور معصوم است. خودشان بخواند ذکر توهمات تخیلاتم راهش الحمدلله همیشه باز. راه توهم و تخیل و اینها همیشه باز. توهم اینها بنبست میخورند. هیچ. هیچ نیست. سر جای خودش نشسته. و قدمت قدم برنمیدارد. «لا اله موسى نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل». «أرأيت من اتخذ إلهه هواه». ببین چقدر اینجا دیگر تعبیر لطیف میشود. کسی که «اله»اش را اتخاذ کرده هوایش را. یعنی در چی متحیر است؟ در هواست. در چی نسبت به چی خضوع با تحیر دارد؟ در هوا. همان ذکر «وما نحن بتارکی اهلتنا انت فعلت هذا بآلهتنا». او هم تعبیر «اله» در مورد بتها به کار برد. اینها متحیر. صرف پرستیدن که به کنار. تحیر داریم نسبت به اینها. رفع تعین بحث مهمی است که و در موردش بحث بشود.
در حال بارگذاری نظرات...