توحید کاربردی

جلسه اول - بخش اول

00:28:12
88

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
**بسم الله الرحمن الرحیم**
**الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا القاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.**
دوستان! از زیرزمین‌های نجف شروع شد. می‌توانیم بگوییم زیرزمین‌های نجف، خانه امام، آنجا "رزومه‌ی خفنی" واقعاً به حساب می‌آید. "قفل" رفقا "خود امام قفل بود" رو همه‌شان. الحمدلله که مهمان سفره امیرالمؤمنین هستیم و در این ماه ضیافت خدای سبحان، به لطف خدا، اینجا جمع بهترین و نورانی‌ترین بیت در منزل این شیعه خالص و مخلص امیرالمؤمنین، حضرت امام (رضوان الله تعالی علیه) هستیم. ان‌شاءالله که به برکت نفس قدسی امام و روح مطهر ایشان، زیر سایه امیرالمؤمنین، با معارف حقه این مکتب و این آیین ان‌شاءالله آشنا بشویم.
ان‌شاءالله این شب‌ها یا روزهایی که خدمتتان هستیم، بحثمان بحثی باشد که هم احیای امر اهل‌بیت باشد و هم احیای قلوب، ان‌شاءالله دل‌هایمان زنده بشود با معارف. مباحث توحید را ترم گذشته در «مشکات» کار کردیم. ما را با توحید بسته بودند. در مشکات کلاً ده ساعت کلاس داریم، آخر هفته‌ها با رفقا. از این ده ساعت، هفت ساعت آن توحید است. با سه تا گروه مختلف و با دوره‌های پنج و شش و یازدهم، ما توحید داریم. خدایا! هرچه توحید القا می‌کند، کارمان راه نمی‌افتد و "اضافه خدمت" می‌خورد بهمان.
حالا بنا داشتیم با هر دوره‌ای، بعدی از مباحث توحید را مطرح بکنیم؛ چون به هر حال بحث‌های توحیدی، علی‌رغم چیزی که در حوزه‌ها خیلی "شسته‌رفته" و جمع‌وجور، دو واحد "سرپایی" است، علی‌رغم این نگاهی که هست، توحید همه دین است، همه قرآن است، همه معارف اهل‌بیت است و همه مطالب را باید ذیل توحید تعریف کرد، که حالا ان‌شاءالله امشب به آن اشاره‌ای خواهیم داشت.
نکاتی است که ان‌شاءالله هم برای گوینده مفید و مورد توجه واقع بشود و هم ان‌شاءالله بتوانیم به این نکات توجه ویژه‌ای داشته باشیم. در مورد توحید، آن بحث‌هایی که دوستان گوش دادند و می‌دهند که عنوانش بود «مدخلی بر علم کلام»؛ مباحثی مطرح شده و می‌شود. حالا ان‌شاءالله بعد از ماه مبارک هم بحث، پیرامون نگاه منبع‌شناسانه و روش‌شناسانه به توحید خواهد بود. ما یعنی اصول عقاید، آنجا بحث‌هایی را داریم که حالا دوستان ان‌شاءالله جدی‌تر پیگیری خواهند کرد.
یکی از مسائل این است که آیا ما در مباحث اعتقادی تقلید می‌توانیم بکنیم یا نه؟ نوعاً گفته می‌شود که در مباحث اعتقادی تقلید ندارد. ما در آن مباحث کمی تشکیک کردیم در این مطلب و دیدیم که تقلید در ابعادی و ابعادی از مسائل اعتقادی نه تنها راه دارد، بلکه اساساً همه ما مقلّدیم و چاره‌ای نداریم غیر از تقلید. بسیاری از این مباحث اعتقادی، خصوصاً در حوزه مباحث معاد را، به واسطه تحلیل افراد و استنباط اعتقادی و کلامی و یا حتی عرفانی-فلسفی علمایمان قبول داریم. راهی برای اجتهاد و استنباط و اساساً چاره‌ای از تقلید در یک سری از مباحث اعتقادی نیست. ولی در یک سری مباحث موظفیم به اینکه با تعقل پیش برویم که آن خصوص بحث توحید است.
حالا آنجا در منبع‌شناسی بحث شد که از چه کانالی باید وارد شد؟ با روش عقلی باید وارد شد؟ با روش نقلی باید وارد شد؟ قرآن و روایات چه جایگاهی پیدا می‌کند؟ حالا آنجا مباحثی هست؛ مقداری از آن مطرح شده و مقداری از آن هم بعداً مطرح خواهد شد که حالا ان‌شاءالله اگر دوستان گوش ندادند، گوش می‌دهند و باز بعدها سؤالاتی که در آن زمینه هست را ان‌شاءالله در خدمتتان هستیم.
نکته‌ای که هست این است که اصل وجود خدای سبحان، اصلی است فوق هر استدلالی، یعنی نه تنها عقلی است که حالا مباحثی هم هست. مطالبی را برخی کار کرده‌اند، مطالب خیلی خوبی است. اشاره خواهم کرد، ان‌شاءالله که اساساً اثبات خدای متعال برهان‌بردار هست یا نه؟ اصلاً قابل برهان و قابل اثبات هست؟ خدای متعال قابل استدلال هست یا نیست؟ که مثلاً بزرگانی مثل ملاصدرا قائل‌اند که اصلاً خدا برهان‌پذیر نیست؛ نه به نحو برهان "اِنّ" و نه به نحو برهان "لَمّ" که حالا باید توضیح داده بشود.
برخی‌ها قائل‌اند که نه، خدای متعال برهان‌پذیر است. علامه طباطبایی در برهان صدیقینشان مطلبی که دارند، به این نحو است که خدای متعال با التفات درک می‌شود، یعنی به یک معنا ایشان برهان را می‌پذیرد و به یک معنا برهان را (برهان صدیقین هم که گفته می‌شود، عنوان برهان را برایش می‌آورند، ولی تعبیر برهان، شاید تسامح است) منظور وجود است. یعنی وجود خدا که گفته می‌شود، ما اگر بخواهیم استدلال بیاوریم، چون می‌گویند که آقا در مقام استدلال، معرَّف باید روشن‌تر باشد به نسبت معرِّف. یعنی مثلاً اگر از من پرسیدند، مثلاً «این چیست؟». من باید یک سری مفاهیمی که در ذهن شما روشن است را از آن استفاده بکنم، استخدام بکنم تا این امر مجهول و مبهم را برای شما روشنش بکنم و "جان" تعبیری از معرَّف باید باشد، هم به نحو تصور و هم به نحو تصدیق. مثلاً من اگر به شما بگویم «این کیبورد است» (خوب شاید ملتفت به قضیه نشویم، چون کلمه کیبورد را می‌دانستید، طبعاً با دیدن این به کیبورد بودنش منتقل می‌شد). باید به شما بگویم «چیزی است که من با آن مثلاً تایپ می‌کنم، روی این صفحه مثلاً تایپ من منتقل می‌شود» یا مثلاً «این صفحه را لمس می‌کنم» مثلاً «موس را دیدید؟» مثلاً «این برای تایپش فلان می‌شود»؛ استخدام واژه‌هایی که روشن‌ترند.
خدای متعال، چیزی روشن‌تر از اصل وجود خود تبارک و تعالی نداریم که بخواهیم استخدام بکنیم برای اینکه خدا را اثبات بکنیم. حالا اینجا بحث‌هایی است. باید به آن پرداخت و لذا از آن تعبیر می‌شود به برهان صدیقین. مثلاً براهینی آورده می‌شود برای خدای متعال: برهان حرکت، برهان نظم، برهان فطرت، عرض کنم خدمتتان که و همین‌طور برهان‌های مختلفی که تا سی چهل برهان هم مطرح شده و گفته‌اند. آقای جوادی فراهین کتابی دارند، «اثبات خدا» اگر اشتباه نکنم اسم کتاب است، آنجا همه این‌ها را آورده‌اند و تک تک بحث کرده‌اند؛ کتاب بسیار مفیدی است.
ما حالا اصل بحثی که برای ورود به بحث اینجا خدمت دوستان داریم، این است که در مورد مسائل توحیدی که پایه اعتقادات ماست، خوب گفته می‌شود که توحید پایه اعتقادات است و اصل توحید هم باید فعالیت عقلی انسان نسبت بهش پذیرش پیدا کند؛ چون راه دیگری نداریم ما که با آیات و روایات نمی‌توانیم به توحید برسیم؛ چون اگر بخواهیم بگوییم «این را قرآن گفته است»، باید بگوییم که خوب «قرآن چه کتابی است؟» بعد می‌گویند «کلام خداست» و مثلاً «وحی». خوب خدایی که هنوز اصلش را من بهش پذیرش ندارم، چطور می‌خواهم وحیش را پذیرش داشته باشم و قرآنش را مثلاً بپذیرم که از طریق قرآن من منتقل بشوم به توحید؟ این یک مسئله‌ای است.
برای ورود به بحث توجه داشته باشید. مباحث «مدخل علم کلام» خوب. اینجا جایگاه علوم نقلی، آیات و روایات چیست؟ آیا عقل کفاف می‌دهد برای معرفی خدا به نحو اجمالی؟ برای آشنایی اجمالی؟ برای تصدیق ابتدایی خدای متعال؟ بله. نه تنها عقل جواب می‌دهد، بلکه اصلاً ما راهی غیر از تصدیق عقل (با عقل) نداریم. فقط می‌توانیم خودمان تصدیق بکنیم که وجودی که مصدر وجود تمام موجودات و منبع تمام کمالات است، این وجود موجود است. همان خدایی‌ست که در ادیان ازش تعبیر به خدا می‌کنند، با عناوین مختلف و قرآن ازش تعبیر به «الله» می‌کند. در فلسفه ازش تعبیر «واجب‌الوجود» می‌شود. و این را ما به نحو عقلی می‌توانیم تصدیق بکنیم. براهینی هم که آورده شده در همین راستا است؛ برای ایجاد التفات در واقع.
ما تعبدی نداریم نسبت به آیات و روایات. اگر هم آیات و روایاتی در این زمینه خوانده می‌شود، برای معرفی خدای متعال، برای اثبات اصل وجود خدا و برای اثبات کمالات خدای متعال؛ برای اینکه ما منتقل شویم به کمالات خدای متعال، تعبد درش نیست که بگوییم چون روایت گفته، چون آیه گفته. و این همان پذیرش عقلی و قلبی ماست که ممکن است گاهی به حجاب می‌رود، برای التفات و تذکر: «لِیُثیروا لَهُم دَفائِنَ العُقُولِ». این‌ها در عقل ما دفینه شده است، زیر خاکستر این غفلت‌ها و این مشغله‌های ما قرار گرفته است. انبیا و اولیا می‌آیند با برهان و استدلال و توجهات فطری، این را در ما زنده می‌کنند. ما را متنبه می‌کنند به اینکه ما نسبت داریم با همچین وجودی. این وجود، وجودی است که خالق ماست، رب پروردگار ماست، مالک ماست.
و هرچه این نکته اول، که ما برای اثبات اصل وجود خدا راهی به غیر از روش عقلی فعالیت عقلی نداریم. کمالات خدای متعال هم به نحو کلی و کلانش با همین فعالیت عقلی استکشاف می‌شود، کشف می‌شود. وقتی کسی وجود مطلق بود، وجود محض بود، طبعاً محدودیتی ندارد. وجود صرف وقتی شد، به قول فلاسفه «لایتَثَنّی و لایتَکَرَّر»، نه دو برمی‌دارد و نه مکرّر برمی‌دارد. صرف الشیء. وقتی یک چیزی صرف یک چیزی‌ست، «خالیِ خالی‌اش»، بدون هیچ قیدی، بدون هیچ حدی، این دیگر دوگانگی درش معنا ندارد. وقتی یک چیزی، اصل یک چیزی، معدن و منبع یک چیزی شد، دیگر دوگانگی برایش معنا ندارد.
خوب وقتی یک وجودی شد، وجود خالص، پیراسته از هر محدودیتی، این وجود خالص، وجود محض، دو برنمی‌دارد، تکرار برنمی‌دارد. برای اینکه محدودیت ندارد. دو یعنی اینکه یک جایی است که یک نیست. در آن محدوده نبودِ یک، دو معنا پیدا می‌کند. مفارقت و غیرتی باید داشته باشد با یک که بشود دو. تازه وقتی هم شد دو، به تعبیر امام صادق (علیه السلام)، اگر دو تا برمی‌داشت (تعبیر حضرت خیلی تعبیر جالبی است، خیلی تعبیر بی‌نظیری است)، می‌فرماید: «اگر دو برمی‌داشت، بی‌نهایت شریک برمی‌داشت». چرا بی‌نهایت شریک برمی‌دارد؟ برای اینکه بین یک و دو یک نقطه تمایزی است که یک تا آن نقطه یک است، دو از آن نقطه دو است. از یک جایی یک از دو جدا می‌شود. یک نقطه تمایزی. آن نقطه تمایز خودش می‌شود وجود مستقل. پس می‌شود سه تا. دوباره وقتی سه تا شد، نقطه تمایز بین یک و دو و سه، دو تا نقطه تمایز بین این سه تا می‌شود. می‌شود پنج تا. دوباره بین این‌ها هفت تا. تسلسل پیدا می‌کند تا بی‌نهایت. اگر دو برمی‌داشت، بی‌نهایت شریک برمی‌داشت! چيزي دو تا نمی‌شود.
خیلی بحث... سلام امیرالمؤمنین امام صادق (ع) ... از امام صادق (علیه السلام) اگر یک، یکی بود که قرار شد دومی کنارش باشد، شریک یعنی همین دیگر. شریک یعنی این یک چیزهایی دارد که او ندارد، او یک چیزهایی دارد که این، وگرنه دو تا معنا ندارد. مباینتی باید باشد، غیرتی باید باشد، تقایر می‌خواهد، تخالف می‌خواهد، مخالفتی باید با همدیگر داشته باشند، تفاوتی باید با همدیگر داشته باشند که یک از دو جدا بشود. وگرنه دو می‌شود خود یک. وقتی که این تفاوتی با او ندارد، می‌شود خود یک. اگر هم فرض بفرمایید که همان علم، این و آن هم دارد، خوب آن هم دارد. این اولم وجودش یک وجود مستقل است یا نه؟ بعد این علمش، اگر علم خود این است که خوب می‌شود علم این دیگر، علم او دیگر نیست. اگر می‌گوید علم این و آن هم دارد، یک چیزی داشته باشد که از خودش جدا بشود و باید اصلش در وجودش دوگانگی صورت بگیرد، نه در صفاتش که نمی‌تواند دوگانگی باشد. از وجود باید دو تا بشود. اگر از وجود دو تا شد، وجود محض نمی‌شود، واجب‌الوجود نمی‌شود.
دقت بکنیم. شب هم است و بعد افطار و بعد یکی دو تا کلاس و... آره. حالا ذهنتان را به مثال ببرم. بحثمان اصلاً این نیست ها! الان وارد بحث توحید نشدیم. مطلب بنده این است که برای آغاز بحث‌های اعتقادی که با توحید شروع می‌شود، ما هیچ راهی نداریم در نقطه آغاز، غیر از فعالیت عقلی. آیه و روایت هیچی اینجا به کار ما نمی‌آید. آیه و روایات هم اگر باشد، فقط از جهت اینکه عقل ما را فعال می‌کند، جنبه تعبدی برای ما ندارد.
در مثال دارم عرض می‌کنم، خیلی ذهنتان را درگیر فهم مثال نکنید. خوب است البته، مشکلی درش نیست. اگر یک «وجود الف» داریم، یک «وجود ب». وجود نه موجود؛ وجود. وجود الف داریم، وجود ب داریم. این وجود "ب" باعث می‌شود که آن وجود "الف" دیگر صرف‌الوجود نباشد. صرف‌الوجود تثنیه برنمی‌دارد، دو برنمی‌دارد، تکرار برنمی‌دارد. خوب حالا مشکل چیست؟ مشکل این است که اگر وجود دو آمد، باید در اصل وجودش جدا باشد از وجود یک. یعنی وجود یک یک جا برش خورده که از آنجا به بعد دیگر دو نیست. یک جا محدود شده و دو تا یک جا دو است، از یک جای دیگر دو نیست. یک درست. یک تا یک جای یک، وجود، وجودش محدود است. خوب چی حدش زده این وسط که به این گفته تو تا اینجا یک هستی، به آن گفته تو تا اینجا دو هستی؟ یک وجود تقسیم کند محدود باشد بدون حد که نمی‌شود که. وقتی که محدود شده، محدود مفعول است، مفعول فاعل می‌خواهد. قابل وجود مطلق اگر او وجودی داشته، این‌قدی وجود داشته به اندازه، خوب حالا آن پس معلوم می‌شود که این وجودش این‌قدی بوده که می‌توانسته وجود خودش را محدود کند. دقت بکنید، نمی‌خواهم حواستان را... شب اول یهو نشسته، نپخته، پابرهنه وارد بحث بشویم. ورزش ذهن هم هست.
شما ممکن است بگویید که آقا وجود الف گفته: «آقای ب! من تا اینجا "الف" از اینجا به بعد تو»، این مد نظرتان است دیگر؟ اگر وجود یک تقسیم کرده، معلوم می‌شود که وجود همش مال همان الف بوده که به ب داده. چون تقسیم کردی مال خودش را تقسیم کردی؟ یا مال کسی دیگر را تقسیم کرده‌ای؟ وجودی که از آن خودش بوده را تقسیم کرده یا وجودی که از آن یکی دیگر بوده؟ اگر از آن خودش بوده، یک مقدار از این وجود را به ب داده، پس وجود ب هم از وجود الف است. پس دوگانگی... اگر از خودش جدا کند، پس مالک نیست، مملوک است. چون اگر من از خودم جدا کنم، یعنی چه؟ یعنی در عین حالی که دارم، نداشته باشم. این که می‌شود جمع نقیضین. یا نه؟ دیگر ندارم، مال تو باشد، پس من مالک نیستم، مملوکم. پس یعنی از این به بعد من دیگر ندارم.
آره، این‌ها همه مال این است که ما اول خودمان وجود داریم. ما داریم در مورد کسانی که وجود دارند، الان صحبت می‌کنیم که الان این وجودش را بدهد یا ندهد. یک وجودی هست که نمی‌دانم در موردش صحبت می‌کنی. البته ملاصدرا به وجود شروع می‌کند، علامه با واقعیت. برخی از مفهوم واقعیت هم توسعه بدهیم. با مفاهیم دیگر وارد بشویم. الان اینی که دارد وجود تقسیم می‌کند، می‌رود می‌آید، می‌گوید: «آقا تا اینجا مال من، از آنجا مال تو»، من دیگر وجود خودم را بخشیدم؟ یک وجود خالی محض صرف‌الوجودی هست یا نیست که این‌ها دارند از کیسه او می‌بخشند؟ یک وجود خالص نابی باید باشد که بعد ما بنشینیم تکه تکه‌اش کنیم. آن همان وجود خالیِ خالیِ خداست. نه، تعهد ندارد، رویش فکر کنید. وجود خالص، یا وجود خالص داریم یا نداریم؟ آفرین! کنار شما بهش بگو: بیگ بنگ! حل شد.
شما یا باید قبول کنی وجود و واقعیت را، یا باید قبول نکنی. اگر قبول نکردی که هیچ واقعیتی نباید قبول کنی و نباید داشته باشی! نصرانی الان می‌گوید که آقا کسی که می‌گوید خدایی نیست: «نه خدا نیست، هیچ چیزی واقعیت ندارد». علامه طباطبایی با یک دقیقه خدا را اثبات کرده برای ماتریالیست‌ها. یک دقیقه! آقای بخشایشی می‌گوید که من یک ماتریالیست آوردم پیش علامه، در یک دقیقه مسلمان شد. «یک جمله: واقعیت. شما بگو من هیچ چیزی را قائلم که هیچ چیزی در این عالم واقعیت ندارد». همینی که قائلی هیچ چیز واقعیت ندارد، همین واقعیت دارد یا ندارد؟ همین واقعیت دارد دیگر. به هیچی اعتقاد نداری؟ اگر می‌گویی که «اینی که هیچی واقعیت ندارد، واقعیت ندارد»، خوب منفی در منفی می‌شود مثبت. پس واقعیت دارد. آقا یا واقعیتی هست یا واقعیتی نیست. می‌گویی «واقعیتی نیست». خود این واقعیت دارد یا ندارد؟ اگر این خودش واقعیت دارد، واقعیتی هست. اگر واقعیتی هست، یک واقعیتی باید باشد که به پشتوانه آن واقعیت، این واقعیت هم باشد. یک مصدر واقعیت باید باشد.
یک چیزی، یک حقیقت محضی هستش که این هم وقتی می‌گویی «حقه»، به پشتوانه آن حقه است. حق یعنی چه؟ هست یعنی چه؟ هست یعنی چه؟ همین. قبول کردم. حالا فارسی‌اش «هستن» می‌شود دیگر. بودن وقتی نباشد که نمی‌شود بگویی بود. بود بدون بودن ندارد که. بدون مصدر که معنا ندارد که. وقتی یک چیزی «هست» مصدر «بودن» باید باشد که به این بگوییم این هم هست، این هم بود، این هم «می‌باشد». بدون بودن که نداریم که. نمی‌شود که: «راه می‌باشد ولی بودن نداریم»؟ پس به چی «می‌باشد»؟ به کدام بودن؟ وقتی می‌گویی «این واقعیت دارد»، واقعیتی که هست یا نیست؟ واقعیت کجاست؟ یک واقعیت خالی، واقعیت محضی باید باشد که آن را به این حمل کنی، بگویی «این آن واقعیته را دارد، واقعیت دارد». کدام واقعیت دارد؟ یک واقعیت خالی، واقعیت محضی باید باشد که به این نسبت بدهی. «اتاق روشن است». کدام نور را دارد؟ یک معدن نوری است که این یک بهره‌ای از آن معدن نور دارد. بدون منبع که نمی‌شود، بدون معدن که نمی‌شود، بدون مصدر که نمی‌شود. استنادی که به یک چیزی دارد داده می‌شود که آن به هیچ جایی بند نیست. خوب پس بودنش به چیست؟ یا هست یا نیست؟ اگر هست که امتدادی باید داشته باشد به یک نقطه‌ای که آن نقطه، نقطه خیلی ریاضیاتی است دیگر. روشن است. به آن نقطه اتکا، آن نقطه اتکا می‌شود مصدر واقعیت، می‌شود واقعیت محض، می‌شود صرف‌الوجود، می‌شود «هست مجرد و محض»، و «هست و خالی». فقط بودن. فقط این.
«این غذا شور است». شور یعنی چی؟ شوری توش هست. این شوری که داری بهش نسبت می‌دهی، کدام شوری است؟ یک شوری است که یک شوری ذاتی است، شوری که داری به این نسبت می‌دهی، یک شوری است که خودش شور است، آن خود شوری است، خود شوری روشن است. خود شوری هست. این یک چیزی از آن دارد. روشن شد؟ خود شیرینی.
برای ورود به عقاید ما هیچ راهی نداریم. یعنی از خدا شروع می‌شود اعتقادات و اعتقادمان به خدا و تصدیق اصل خدای متعال، اصل وجود خدای متعال هیچ راهی ندارد غیر از برهان عقلی و فعالیت عقلی. این فقط تصدیق ذهنی است. حالا بعداً عرض می‌کنم ما یک تصدیق ذهنی داریم، که همین‌هایی که در حوزه و دانشگاه و این‌ها مثلاً کمی می‌خوانند دارند. یک تصدیق قلبی و باورمندی قلبی داریم. آن باید از کلام شروع بشود، ولی با این روش کلامی جواب نمی‌دهد آن. حالا عرض می‌کنم که آن یک چیز دیگر است، آن یک توحید دیگر است.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00