توحید کاربردی

جلسه دوم - بخش دوم

00:31:29
83

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
نفرتم را در درون پنهان می‌کند، کتمان می‌کند، آن هم تازه تقیه. تقیه یک راهبرد برای آسیب زدن به دشمن است. تقیه یعنی به غایت، کن و آسیب نبینی؛ با یک سپری که نگهت می‌دارد، بزن. دشمن باید بزنی. طاغوت باشد. تقیه که چیزی میانبر نیستش، که هم انرب، یک چیزی وسط به اسم تقی... همه انبیا آمدند، تقیه را گفتند. حفظ کن. اول نگذار آسیب ببینی از دشمن، آسیب اعتقادی نبین، آسیب سیاسی، آسیب تشکیلاتی. درگیر بشوی، نگه دار. بیشتر کار کن. از درون پایه‌هایش، از آنجایی که باید آسیب بزنی. مدل موسی بن جعفر (سلام الله علیه) در برخورد با هارون؛ پدر هارون. با همان مدل شیعه حق نداریم. وضوی تو، وضوی مدل اهل سنت! غرض اینکه اینها همه امتداد نماز صلواتک تعمرک النترک ما یعبد آوا اصلش طاغوتند. کبتو طاغوت. این صلاتی، صلاتی است که نفرت به آنها را می‌آورد، اجتناب از طاغوت می‌آورد. این توحید، توحیدش این‌جوری است. اگر مفاهیم ذهنی باشد، می‌شود همینی که الان هست. هیچ‌ به هیچ. یک سری چیزهاست که بله، بازی ذهنی. این باور نیست؛ باور به خدا یک چیز دیگری است. کلام غرضش این است که در ما باور ایجاد شود، نه اینکه ساختار ذهنی ما را فقط با آن ور برود؛ مثلاً در فضای ذهنمان یک سری الفاظی پرداخته شود که مثلاً ما ببینیم خدایی هست و مثلاً خدا این‌گونه است و اینها. نه، با این خدا باید تماس و ارتباط داشت. این خدا را باید در صحنه دید.
لذا مدل طرح توحید امیرالمؤمنین (ع) که می‌پرسند با چه خدا را شناختی؛ فسخ عزائم و نقض من و حل عقود یا عقب... آنجایی که همه اسباب جمع بود، همه چیز فراهم بود برای اینکه یک چیزی به نتیجه برسد، به جای هیچی، اسباب جور نبود و محقق… از اینجا من دست خدا را در کارکرد این عالم، از اسماء و صفات ذاتم شروع نمی‌کنم. برای اینکه آن ارتباط با خدای متعال از اینجا شروع می‌شود. لذا قرآن می‌گوید: «فانظر الی آثار رحمت» با تلاوت آیات شروع می‌شود. انبیا یادآوری با نشان دادن، با تذکر و توجه به این افعال الهی و نعمات الهی (خدا با ما چه کرده). از ساختار بدن خودمان، به شتر نگاه کن، به آسمان نگاه کن، به زمین نگاه کن. از آنجا ما منتقل می‌شویم. این توحیدی که قرار است ما را بسازد و ریشه بدواند، اسباب صفات. این توحیدی که قرار است این‌جوری باشد، از این‌ور شروع می‌شود، از افعال الهی شروع می‌شود. وقتی می‌خواهد باور ایجاد شود، بله، اجمالش این است که با برهان عقلی اول یک تصدیقی هست؛ خدا را، پیغمبر را، وحی را، قرآن و همه اینها را باید تصدیق عقلی. اول آن نقطه اولیه و تکیه‌گاهش را دارد. آن که مشکلی را حل نمی‌کند، آن آغاز برای اینکه حالا من باید یک تکانی بخورم، با این خدا باید یک ارتباطی داشته باشم.
چرا مثلاً انسان باید دنبال عقاید باشد؟ می‌گویند وجوب شکر منعم، مثلاً دفع ضرر محتمل. از این بحث که اگر مثلاً یک منعی من دارم و ازش تشکر کنم، به نظر می‌رسد که بالاتر از این انگیزه‌هاست که حالا معمولاً مثلاً شایدم خیلی کشش‌زا در انسان نباشد که مثلاً بگوییم آقا شکر منعم و اینها. خیلی انسان با این به حرکت نمی‌افتد که مثلاً اگر کسی الان وجوب شکر منعم، من باید پاشم برم پیدا کنم ببینم کی نان را به من داده ازش تشکر کنم. نان دادند دیگر. آن هم که حتماً گیر تشکر من نیستش که. حالا تشکر. می‌گویند چرا باید شما کلام بخوانی؟ دنبال اعتقادات. مسئله بالاتر از این است، این حس کردن است. اینها به نظر می‌رسد که تام نیست برای اینکه در ما ایجاد انگیزه کند. فکر کنید، بحث‌های مهمی. عرفان پس کارش چیست؟ ما تو سلام تو ساعت عقل اینها را جا می‌اندازیم. عرفان، اولاً عرفان در عرفان نظری، موضوع بحث خود خداست. آن هم به همین بیان، حالا یا با بیان دینی و نقلی در مورد خدا صحبت می‌کند یا با بیان عقلی. آن عرفان هم مسئله ما را حل نمی‌کند؛ یعنی باور. آن یک مرحله خاص‌تر است تو این بحث‌های اعتقادی، یعنی متمرکز شو روی خود خدا. باوری که ما لازم داریم، ایجاد آنی که باور را ایجاد می‌کند، عرفان عملی است.
عرفان عملی هم یک بنیان‌هایی را دارد که این بنیان‌ها اول در اعتقادات شکل گرفته، بعد به واسطه آن اعتقادات، یک نظام رفتاری در طرف شکل داده که به آن می‌گویند فقه و احکام، و بعد یک تحولات اخلاقی در حوزه درون و جان انسان شکل داده که می‌شود اخلاق. این الان آمادگی روحی و روانی پیدا کرده، یک طهارت باطنی و ابتدایی پیدا کرده که قلبش آن ارتباط را پیدا کند با آن شناخت‌هایی که دارد. حالا باید قلب را به کار گیرد. حوزه عرفان، حوزه به کارگیری. خیلی غریب، معمولاً به تعبیر امیرالمؤمنین (ع) در نهج‌البلاغه و جاهای دیگر هم هست که می‌فرمایند: «بستعمل قلبه» - خطبه خطبه ۸۷ نهج‌البلاغه اگر اشتباه نکنم که شاید بشود گفت عرفانی‌ترین خطبه. اوصاف اولیا خدا و عرفا را آنجا مطرح می‌کند. نکته کلیدی‌اش همین است؛ می‌فرماید: «و استعمل قلبه» - دلش را به کار گرفته در توجه به خدا. مراقبه کلید‌واژه اساسی در تقرب خدا در عرفان عملی است، در سیر و سلوک است. مراقب این توجه. توجه به خدا. این توجه کار قلب است. شما یک سری افعالی را انجام می‌دهید در حوزه ظاهری‌اش؛ نماز می‌خوانید، روزه می‌گیرید. اینها یک سری آثار در ساختار درونی شما دارد. یک سری آثار اخلاقی در شما. روزه که می‌گیری، قساوت قلبت، یاد فقرا می‌افتی. خشوع پیدا می‌کنی. انکسار پیدا می‌کنی. لطافت پیدا می‌کنی. اینها همه آثار اخلاقی است. رذائلی از شما به حجاب می‌رود، تضعیف می‌شود. طمعت کم می‌شود، حرصت برای مال دنیا کم می‌شود.
ماه رمضان می‌بینی مردم چقدر بذل و بخشش دارند، اطعام می‌دهند، سفره پر می‌کنند، نیکوکاری، کارهای خیر، یتیم‌نوازی. حجم خیریه‌ها و کارهای خیریه اینها تو ماه رمضان نجومی می‌رود. آثار اخلاقی این رفتارهاست در شما، ولی آن نتیجه نهایی اخلاقی که قلب منقطع شود، کمال الانقطاع الانسان حاصل شود، او حاصل نمی‌شود مگر به واسطه عرفان. کار اخلاق. اخلاق زمینه‌هایی را، رذائل را از جولان نگه می‌دارد، نمی‌گذارد جولان بدهد، ولی نابود در المیزان خیلی زیبا بحث فضائل را به میدان می‌آورد، ولی این کارکرد نهایی نیست. این هنوز خلیفه‌الله. آنی که خلیفه‌الله شود، او کامل باید منفک شود از غیر خدا، به کمال انقطاع برسد با توجه و توجه قلبی و توجه مستمر. این توجه مراتب دارد. این کار عرفان است، ولی این توجه و استعمال قلب من به چه می‌خواهم توجه پیدا کنم؟ عرفان عملی، عرفان نظری هم محصولات کسانی است که در این عرفان عملی به نتیجه رسیده‌اند و آنچه برایشان مشهود شده را سفرنامه چه مسیری را رفته‌اند و چه چیزها دیده‌اند و به کجا رسیده‌اند و آورده‌اند، مضبوط کرده‌اند، شده همان عرفان نظری. مشکلی از ما حل نمی‌شود.
من بدانم که مثلاً شما هی به من گزارش بدهی کربلا کجاست، الان تو خیابان اولش چه می‌دهند، خیابان دومش چه می‌دهند، مثلاً الان هوا چطور است، من از اینجا آمدم مثلاً سه روز تو راه بودم، از نجف آمدم. من با شنیدن اینها که به کربلا نمی‌رسم. من از خانه خودم که می‌خواهم راه بیفتم، باید اول بدانم آقا مرز مهران اصلاً چند تا مرز، کجا برم. من پاسپورت ندارم، چیزی از من حل نمی‌شود. من اصلاً سربازم، کشور. خارج شوم؟ من مشکلات اساسی دارم. عرفان عملی کار کنیم. من پاسپورت ندارم، آمدم می‌پرسم که آقا مثلاً من کربلا که هستم مثلاً شب‌ها حرم حضرت عباس (ع) برم نماز مغرب و عشا یا حرم امام حسین (ع)؟ موتور. پاسپورتت را بگیر، سرباز. سربازی‌ات را تمام کن، پاسپورتت را بگیر، خروج از کشور را بگیر، راه بیا، مرز مهران تا برسی کربلایی. سؤال شما. ترک محرمات بهش برمی‌خورد. می‌گوید من جواب نداد. فلانی خوب بود، من حرف‌های گنده گنده عرفانی زد. گنده گنده عرفانی زد، خوب وقتی که تو الان پاسپورت نداری، اینها مقدمات کار است. حالا آن پاسپورت و آن حرکت چی می‌خواهد؟ این اول یک توجه اجمالی. به به کسی که کامل برایم مجهول محض است. مجهول محض که مورد طلب واقع نمی‌شود که. من نسبت به کمالات او باید اول توجهی پیدا کنم، نسبت به ارتباط خودم با او باید توجهی پیدا کنم.
بر این توجه من باید استقامت و استمرار داشته باشم تا کم‌کم زمینه‌هایی از طلب در من شکل بگیرد، تازه طلب بیاید. خود این سازوکاری که می‌خواهد مرا مشغول او کند، با او درگیر کند، که اصلاً یک همچین وجودی هست و با تو کار دارد، ربط دارد، بهش نیاز داری... این سازوکار از حیث اعتقادی‌اش می‌شود کلام. آن چیزی که ما از علم کلام توقع داریم، ولی کلام موجود این نیست. ریشه تمام مشکلات فکری و اعتقادی هم همین بخش است، ولی ما اصلاً نه به خود این نگاه کرده‌ایم، نه به حیث ریشه‌بودنش نگاه کرده‌ایم، نه به امتدادش نگاه کرده‌ایم. نظامی که قرار است تو عقاید ما از توحید شروع شود، نگاه کرده‌ایم. جبر و اختیار خیلی محل نظر بوده، جبر و اختیار جواب داد، ولی اینکه این از اینجا چه به جمهوری اسلامی می‌رسد، به «حکم الا لله»، بعد آن کجا به امیرالمؤمنین (ع) می‌رسد، ولایت چیست، ولایت فقیه چیست؟ این حالا یکی یک ولایت فقیه، هزار و یک شبهه دیگر هست تا به جایی برسد که آقا دست را باید قطع کرد. نظام قضا، نظام جزا، نظام حقوقی، نظام ارث. اینها همه ریشه در توحید دارد.
«إلهُ هُدَیَنَا التَّوحیدُ» تا اینجاهاست، تا اسم ائمه را. حضرت تا حسن و حسین و علی بن حسین، تا اینجاست توحید. تا اینجاهاست لا اله الا الله. شرط توحید هم توحید بدون ولایت. آن توحید، آن لا اله الا الله، آنی که طفحهلو می‌کند، آن این تبعیت است. برای اینکه پیغمبر که حرفی از خودش که ندارد که. این جلوه فعل خودش، فعل الهی است. هدایتگری‌اش فعل خداست. در این بستر خدا ظهور داده هدایتگری خودش را، در این بستر ظهور داده تکلم خودش را. با دهان پیغمبر با ما حرف زده خدا. حرف زده خدا، گفته خدا، دستور داده. اینها البته مقدماتی می‌خواهد دیگر برای اینکه به این برسیم که چرا این که می‌گوییم اگر آن سازوکار از ریشه معلوم شود، باید برسیم به خودمان و حالا اینکه من اینجا هستم با از نیازها برای بحث‌های کلامی هم به جای وجوب شکر منعم و اینها از خود انسان باید شروع کرد؛ یعنی از خود انسان باید به چالش کشیده شود بحث‌های اعتقادی کلام طباطبایی. فوق‌العاده تو این مو. ایشان وارد شدند.
یعنی ما می‌گوییم برو خدا را بشناس. چرا؟ می‌گوید بالاخره این همه نعمت. وجوب شکر منعم. یک دفع ضرر محتمل. بهتر از اینش این است که آقا من کیم؟ از خودت شروع کن. به خودت نظر بنداز. من کیم؟ چی‌ام؟ چیکارم؟ کجا می‌روم؟ از اینجا شروع می‌شود. من فرقم با بقیه چیست؟ انسانم یعنی چه؟ نقطه آغاز بحث اعتقادی سؤال اساسی. از خودت شروع کن. تو کی هستی؟ من کی‌ام؟ چی هستم؟ می‌گویم انسان. انسان یعنی چه؟ تفاوت من با این میز، با یک صندلی، پریز چیست؟ آیا کولر چیست؟ من چی‌ام که اینها نیستند؟ اینها چین که من نیستم؟ من چی باشم؟ الان این کولر، کولر خوبی باید چه کار کنیم؟ باید اینجا را خنک کند کولری که اینجا را خنک می‌کند، کولر است. من چی‌ام و چه کار باید بکنم که اگر آن کار را کردم، آن وقت می‌شوم انسان. هرکی خوب بودن را دوست دارد. فارغ از آن خوب بودن‌های نسبی، تابع ارزش‌گذاری‌های اجتماعی تو بحث فلسفه اخلاق و اینها وارد می‌شود. اصل خوبی عقلی، فطری، وجدانی، مرتکز در جان همه انسان‌هاست. همه از مفید بودن لذت می‌برند، از مضر بودن. بگذار شما به جاهل هم وقتی بگویی جاهل، بهش برمی‌خورد. در فضیلت علم همین قدر بس که همه جاهلان هم دوست دارند همه او را به اسم عالم بشناسند. هیچ کسی از این لذت نمی‌برد که به عنوان یک عنصر نخاله او را بشناسند، یک عنصر نامطلوب، اضافی، به درد نخور، غیر مفید.
بحث فطرت به این مرتبط است، همین فطرت. یک بحث فطرت. آها، آن چیز منطق عشق. آن ارائه نشده هنوز. بچه‌های خودمان دارند منطق عشق را به نحوی از هم تیم ۱۰۰ نفره، قطعه به قطعه شده و کار می‌کنند. فقط یک قطعه‌اش را ماه رمضان امسال ۶۰۰ صفحه کتاب در، عرض کنم خدمتتان که بحث فوق‌العاده. ما اصل توقعی که از حوزه این است، همین نظام‌سازی نشود. مقدمات قضیه حل نشده، روشن نشده. بحث از ریشه اول روشن شود. ما یک نفر را بتوانیم متنبه و متوجه بکنیم به اینکه اصلاً تو این ساختار هستی کیست و کجاست. ما اصل کار فرهنگ‌سازی و جریان‌سازی‌مان این است تو جامعه. بعد برسیم به اینکه حالا بعد این جامعه را مبتنی کرد، بعد نظامات شرعی الهی مطلوب خدا را همه با هم جاور بسازیم و اقتصادمان را الهی کنیم، سیاستمان فرهنگمان، فلان‌مان. بعد برسیم حالا فرهنگ الهی چیست؟ سیاست و این کار صورت نگرفته. آن پمپاژ به جامعه نشده، محتوایش اصلاً تولید نشده. بعد داریم خواجه در فکر طاغ، حیوان حیات. بله، پس نکته از اینجا شروع می‌شود که من کیم؟ کیم؟ چگونه باید باشم؟ یعنی آن چیزی که در نگاه من هست نسبت به خودم به عنوان اینکه من اگر اینگونه باشم، می‌شوم یک انسان خوب، یک انسان ایده‌آل. آن چیست؟ خیلی مهم است. فکر کنید، از اینجا بحث‌های من.
من می‌گویم من انسانم، من خرما نیستم، من درخت نیستم. من اگر چه باشم خوبم؟ بگویید. خوابتو شما چی باشی از خودت راضی؟ آرامش داشته باشم. آفرین. بهترین حالتی که خودم دوست دارم. خوب دیگر. ظرفیت خود این مفهوم لذت، مفهوم خوب و گیرایی است؛ یعنی برای آغاز بحث خیلی مفهوم کشنده می‌شود. می‌شود روی مان. آرامش مفهوم خوبی است. لذت مفهوم خوبی است. جذابیت، آقای امینی گفت تقریباً معادل جذابیت. بتوانم به مدرسه ظهور برسانم. دارایی‌های خودم، برازندگی‌های خودم، کمالات خودم. مسائل مختلف که اتفاق مسئله این است که فرزند با یک ۱۰ نفر که می‌نشینی، من ۱۰، یک عالمی روبرو می‌شوی. از جایگاه، ولی باز یک نقطه مرکزی کلان دارد دیگر. تطبیق پیدا می‌کند با این جمع، آن جمع، آن جمع.
من دوست دارم همیشه محبوب. حالا چون وقتمان کم است تو همین گفتگو باید بحث را پیش ببریم. مثلاً من آرامش می‌خواهم. اگر تو جمع آخوندها هم بودم، آرامش داشته باشم. جمع بی‌دین‌ها هم بودم، آرامش داشته باشم. عرق‌خوران لذت ببرم. هرجایی که هستم، کیف کنم. هرجایی که هستم، از بودن من کیف کنند. محبوب باشم. مطلوب باشم. مورد تأیید باشم. درست به آن هدف نمی‌شود در نظر گرفت. چه باید باشم که مثلاً من محبوب دیگران باشم؟ مسئله این است که تو به آن شکوفایی که باید برسی، برسی. بعد اگر که بخواهیم نگاه نگاه بکنیم به تمام انواع انسان، بدوی، بیابانی، آفریقایی، انسان خالص، دست‌نخورده، بری از هر اعتقاد و پند با یک آدم خالی داریم صحبت. دردی داشته باشم برای حرکت. سکون، مرد. آن هم باز به لذت حرکت را می‌خواهم برای رسیدن به آن نقطه‌ای که مطلوب و جذاب است و شیرین است و نمانم توی هیچ لذتی. و چون می‌دانم هر لذتی منقطع و محدود و ناپایدار است، هی اذیت. لذتی به یک لذت دیگر جهش. شور شور حرکت خودش به خودی خود مطلوبیت به ذات لذت. چیز خوبی. لذت را هم می‌شود گفت به خاطر آرامشی که در آن است، چون تأمین می‌کند نیاز من را. کلمه نیاز. نیاز کلمه اساسی من.
من نیاز به لذت دارم. من نیاز به آرامش دارم. من نیازهایی دارم که لذت‌بندی من برطرف شدن نیازهای و به میزانی که آن نیازها تأمین می‌شود لذت به همه دغدغه و تشویش من در این مسیر که من احساس می‌کنم نیازم برآورده اینجا دچار تشویش می‌شوم. اگر بدانم نیاز من تأمین است، آرامش. الان شما غصه افطاری فردا سحری دیشب و تهران بودید، حتماً درگیر این بودید. اگر تو حجره بودید ایام نوروز و اینها، درگیر بودم مثل هرچی درست کنم، چی بخرم؟ اسنپ کار نمی‌کند و فلان. ولی الان خیالتان راحت است چون یکی دیگر سپرده توابل. بله خدمتتان عرض کنم که یعنی انسان وقتی که درک پیدا می‌کند، ولو بعد از اینکه غذایش را خورده، درک پیدا می‌کند این مطابق با آن چیزی است که من نیاز داشتم در ساختمان. آن موقع تازه حالش بد می‌شود، یعنی آن لذت فقط آن وقت نیست، با آن ادراک محدود نیست. یک ادراکات وسیع‌تری هستش که با آنها اثرگذاری دارد در نظام لذت بردن. این خوشمزه باشد. بعد که مثلاً می‌فهمد این مثلاً گوشت مردار بوده، مثلاً گوشت فلان بوده، آن موقع بالا می‌آورد. یک کسی تعریف می‌کرد، می‌گفتش که فلانی بیماری آسم داشت. شنیده بودم که گفته بودند که گوشت جوجه‌تیغی برای آسم خوب است. آخرش گفتم که آره این را که شما خوردی خوب بود و خیلی خوشحالم. گفتم جوجه‌تیغی. بالا آورد. بر اساس آن درکی که آنجا دارد، دارم لذت می‌برد. بعد یهو یک درکی بالاتری می‌آید، می‌گوید آنی که می‌خواهی نیست. منو خوش‌طعم. خیلی جالب است. می‌خواهم هست یا نیست؟ بله از حیث مزه و ذائقه و تناسبش با این فضای دهانم که می‌خواهم هست، ولی با فضای مزاج من، معده من، بدن من. جوجه‌تیغی اصلاً قیافه‌اش را تصور می‌کند.
انسان خوب، پس از لذت اگر شروع بکنیم، می‌خواهیم برسیم به اینکه چرا ما باید برویم به دنبال خداشناسی و توحید و بحث اعتقادی؟ نقطه آغاز قضیه حل نمی‌شود. از خودمان باید شروع کنیم. از اینجا شروع می‌شود: من کیم و چه می‌خواهم؟ و مطلوبیتم در چه است؟ نقطه کم من کجاست؟ چه باشم خوب است؟ من انسانم، موجودی هستم در کنار سایر موجودات با نیازهایی. حالا تفاوت ما با بقیه موجودات، تفاوت من، نیازهای من خیلی دیگر جمع‌وجور سریع دارم می‌روم. گلی به بحث کشید که مثلاً اگر من می‌گویم انسانم، من چرا گربه نیستم؟ تفاوت من با گربه چیست؟ مثلاً تفاوت آن با کلاغ چیست؟ مثلاً تفاوت میز؟ الان تو غرب خیلی‌ها دوست دارند خوک شوند، گاو، توی قفسه خوب زندگی می‌کنند. خوب اینجا اتفاقاً خیلی‌ها می‌گویند که چرا من گربه نباشم؟ چرا من سگ نباشم؟ با آنها می‌شود بحث را از نقطه آغاز کرد، ولی فعلاً حالا بر فرض اینکه پذیرفته باشیم که من گربه و سگ و اینها نیستم و در همین انسان بودن خودم می‌توانم در نقطه‌ای باشم که نهایت لذت و بهره‌مندی را داشته باشم. پیش فرض من که انسانم یعنی نیازهایی دارم. تفاوت من با سایر موجودات، تفاوت در نیازهاست. خیلی از موجودات ممکن است مثلاً نیاز به جذابیت، مثلاً لایک، تأیید. هیچ سگی تیپی نمی‌زند که تو خیابان بیاید همه نگاهش می‌کنند، می‌گویند او چه داگی است. مثلاً صدای گولاخی. مثلاً نیازی به این اصلاً ندارد. اصلاً درکی نسبت به این قضیه ندارد. یک سگ خوش‌تیپ، مثلاً یک سگی برود عمل جراحی بکند که من مثلاً پاچه‌هایم را مثلاً بلند کنم، قدم کوتاه است، مثلاً از این سگ کوچولوها مثلاً گوشمان فلان کنم، لب‌هایم را مثلاً برم پروتز کنم، مثلاً دمم را مثلاً بلند کنم.
اصلاً نیازش را در خودش احساسی نسبت بهش ندارد. درکی از این ندارد و خوش است با همانی که هست. یعنی سگ کوتاه، بلند، کوچک، بزرگ، هار معمولی، سفید، سیاه. هیچ حسادتی ما تو سگ‌ها نسبت به همدیگر نداریم. از لوازم زندگی انسانی حسادت ما از داشته‌های دیگران گاهی به رنج می‌افتیم و از نداشته‌های دیگران گاهی به قنج کیف می‌کند که من اینی را دارم که بقیه ندارند. من ماه رمضان نجفم مثلاً هیچ‌کسی فامیل‌مان نیامده. خوش به حال خودم. مثلاً اگر الان مثلاً باجناقم یک ماه رمضان نجف بود، من مثلاً تهران بودم به خودم می‌پیچیدم فلان فلان شده. برای اینها لوازم زندگی انسانی و اینها برمی‌گردد به آن بافت انسانی ما که ما انسان...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00