‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
این امری که اکنون ما داریم، امری اعتباری نیست؛ یعنی ما آمدهایم و گفتهایم هر چیز که خوبی است، ارزشگذاری اخلاقیِ آن، اعتباریات اخلاقی مربوط به فضای زندگی اجتماعی و محاسبات تعاملات اجتماعی است. از بحث «مُخ» اینجا بحث اثر است. از کلمه خوب و بد نباید استفاده کنیم؛ یعنی اثرِ فایده، اثرِ مالِ وجود، اثرِ دیدن. کار چشم، دیدن است. کار، فعل و اثر مالِ وجود چشم یا مالِ عدم چشم است، مالِ بودنش یا نبودنش است، مالِ وجودش است، ولی وجودش، وجود محدودی است. چشم شما دست شما نیست، پای شما نیست. اینی که با چشمت نمیتوانی زنبیل بلند کنی، به بخش وجودی چشمت برنمیگردد، به بخش عدمی چشمت برمیگردد؛ چون چشم، دست نیست، نه چون چشم است.
چشم به خاطر تحصیلکرده و لیسانس و فوقلیسانس شما را نمیگیرند. میخواهم بگویم مطلب ساده است؛ یعنی خیلی سخت است، یک فشار مضاعف میگذارد برای فهمیدن خود همین فهمیدنش را سخت میکند. کمترین زور را باید بلند کنم، با کمترین فکرتان مطلب را بگیرید، اصلاً زور نزنید. چشم شما نمیتواند زنبیل بلند کند، نه چون چشم شما، چشم شما است، بلکه چون چشمِ شما، دستِ شما نیست. به بودنِ چشمِ شما و امرِ وجودیِ چشمتان برنمیگردد، به امرِ عدمیِ چشمتان برمیگردد؛ نقص برای چشم شما، ولی نقصش به وجود بازگشت ندارد، به عدمش بازگشت دارد، عدمش هم مال ماهیتش است، مالِ چشم است. ماهیت یعنی چشم بودن، این وجود، چشم بودن، دست بودن، پا بودن، ماهیت است. وجود که وجود است، وجود عاری از همین عنوان چشم بودن، وجود حتی همین را هم برنمیدارد، این مال ماهیتِ وجود است.
وجود فقط هستی است. به تَنِ این هستی لباس میپوشانیم؛ لباس چشم بودن، لباس دست بودن، لباس پا بودن. این لباس میشود ماهیت. خدا ماهیت ندارد؛ خدا هیچ لباسی در وجود خودش بر (تن) خدا هیچ عدمی برنمیدارد، خدا هیچ نقصی برنمیدارد؛ چون همه نقص، مال ماهیت است. پیامبر، به حسب اینجایش ماهیت دارد. البته حالا باید بحث اونجایش هم ماهیت دارد یا ندارد؟ مقام نورانیت و حقیقت محمدی باید محدودیت «لا اقول انی اعلم الغیب» (بگو من نمیدانم غیب را) چه جوری شده است؟ الان ما یک لباس را گفتیم به تن وجود، مثلاً چشم. وارد بحثهای دقیقترش اگر بخواهیم بشویم، بحثهای فلسفی و عرفانی، نسبت علت و معلول تو بحثهای فلسفی، نسبت تجلی و متجلا و فلان و اینها بحث تجلی مطرح میشود، ولی خوب است این بحثها برای تحمل دقیقترش و عقرب و طُرُقش.
نفس ما، چیز عجیب شما. الان خودت هستی. بودن خودت فراتر از چشم و گوش و دستت است، حتی فراتر از دیدن و شنیدن و گفتنت. شما بالاتر از گفتنت هستید. اگر در مقام گفتن شما را لحاظ کنم، وجود تو در یک مرتبه نازلهای، لباس گفتن درش تن کردم و لحاظ در یک مرتبه پایینتری در لباسِ گفتنت شما را دیدم. بحث این است که شما هیچ محدودیت گفتن و شنیدن و اینها را نمیخوره بودنِ تو با بودنِ آن نقطهای که خودت، خودتی، نقطهای که آنجا هم گفتاری، هم شنیداری، هم بساییدنی و حسی، همه اینها آنجا یکی است. فوق اینهاست. اینها نازلشده اوست. خودت، خودتی. من، منم.
در مورد من هیچی دیگه نمیتوانم بگویم. من خودم، خودم. من هستم و خودم، خودم هستم. خیلی دیگه برش میخوره، میآید به نسبت من با تنم. اینجا دیگه کثرات بعدی میشود. دست بعد، دست جدا میشود. اصلاً یک چیز فوقالعاده؛ یعنی خدا در خلقت انسان کاری کرده که اصلاً دیوانه میشویم. به دور بحثهای عجیب و غریبی شما خود ساختار بدنت را نگاه کن. هی وحدتِ کثرتی خدا ایجاد کرد. سرت مجموعه، سرت را میگویی سرم یک وحدت. واردش میشویم، او یک دنیایی. چشمت یا گوشت یا دهان، دهانت خودش یک وحدت. باز تو ساختار دهان، دندان، زبان، حلق، خود دهان تو، سر تو، وحدت سر یک بخش از وحدت سر دهان است. باز خود دهان یک وحدتی دارد. باز این وحدت یک کثرتی دارد؛ زبانش یا دندانش یا حلقش، تنفسش، همه کارهای دهان.
وحدت به یک معنا نسبی وجود، وحدت نسبی نیست. این وحدت نسبی. بخشهایی از زبان شما یک بخش مسئولیت کشیدن. با هر کدام با یک بخشی. باز در حین وحدتش، کثرت. دست شما، به مجموعهای از دست از این کت (کتف) شروع میشود. میگویی دست تا سر انگشت. باز به اینجا میگویی کتف، به اینجا میگویی بازو، آرنج، اینجا چی میگویی؟ ساعد، مچ. باز خود این انگشتان به این مجموعه مچ دست. باز خودش یک وحدت. باز تو این وحدت، کثرت. باز هر انگشت یک وحدت دارد. تو وحدت، کثرت. همه اینا تو همه کثرتش با همه کثرتش، نفس شما تو همه اینا هست. اعتباری است، حقیقی. مطلب آخر، خوب دقت کن. نفس شما، نسبتش با همه این وحدتها و کثرتها یکی است. فاصلهاش با همه اینا یکی است.
فاصله یعنی شما همانقدر که خودت تو دستت هستی، خودت سر انگشتت هم هستی، خودت تو کل بدنت هم هستی، خودت تو بالاتر از بدن به نسبت همه اینا را با خودت یکی (میدانی). الان شما میگویی من فکر میکنم. سر انگشتت را میگذاری رو آتیش، میسوزد. احساس میکنی آن سر انگشتت که سوخت، از یک فاصله دورتری در قیاس با نفست سوخت و نفس تو از دور احساس کرد و اینی که فکر میکنی، اگر فاصله نزدیکتری احساس کردی، نفس تو همه اینا حاضر (است). فرایندی که تو بدن دارد به مغز میخواهد پیام را مخابره کند، یک بحث دیگر است. توجه به اشراف بدن. حالا غرض من نسبت به چی بود؟ غرض من نسبت به این نسبتها بود؛ نسبتهای وجود. نسبتهای وجودی در این عالم، برای خدای متعال با همه این فاصلهها و دوری و شدت و ضعف وجودی، به مراتب وجودی نسبتش، نسبت نفس ما با این تن ماست. نفس ما با این ابعاد وجود ما، همانقدر که در قوه عقلمان حاضریم، همانقدر در خیالمون حاضریم، همانقدر در حسمون حاضریم. با اینکه عقل کجا، حس شما.
شدت و ضعف این دوتا رو با همدیگه مقایسه کن. شما الان چشمت چقدر قدرت داره؟ فیلم میبینم. ۱۵. الان قوه خیالت چقدر میتونه صورت فیلم بسازه؟ بین آن دیدنی که کار این چشم است، با آن دیدنی که کار قوه خیال است؛ یعنی صورتی که در خیال، با صورتی که در (واقع است)، ولی در همه این شدت و ضعفی که این دوتا دارد، نسبت جفت اینا با خودت یکی است. دور و نزدیک بهت ندارد. چشمم ازم دور است. قوه خیالم بهم نزدیک است. بلکه شدت و ضعف نسبت وجودی این است. این تفاوتهای وجود به اینا برمیگردد.
همین همین محدودیتها در وجود مطلق هست. مطلق امام در یک مرحله پایینتر از هستی خدا ساکن. فقط از یک جایی که بگوییم دیگه خدا از آن رتبهای که بودنش مال خودشه، فقط خارجش کنیم که مال خودش فقط نباشه. امام تمام اون بودنه را دارد، فقط مخلوق. فقط از خودش ندارد. تنها تفاوتش با خدا اینه. همه را دارد، نیست دیگه. نسبت بود و نبود است دیگه. وقتی که بودِ محض نشد، میشود نبودِ محض. بودنش تشکیک است. الان این خدا نیست. این وجودِ صِرف نیست. خب وقتی نیست، چیست؟ الان پس چی شد آقا؟ عقلیه. با عقل شروع میشود، بعد کمالات خدای متعال را همهاش را از همین جا میتوانیم درک عقلی داشته باشیم که خدا واجد تمام کمالات است. هر چیزی از کمالات تصور بشود، بر خدای متعال صدق میکند؛ چرا؟ چون وجودِ صِرف است.
مرحله بعدی بحث چیست؟ مرحله بعدی بحث این است که ما در مورد خدای متعال، در مرتبه ذات خدای متعال، در تصور عقلی تصور بکنیم، به معنای وجودِ صِرف. تصور عقلی به معنای فعالیت عقلی وگرنه خدا را تصور به معنای توهم نمیشود کرد؛ یعنی ما راه ندارد عقلمان که خدا را به حقیقت خدا را بتوانیم با عقلمان پی ببریم. درک ما اجمالاً خدا را تصدیق میکنیم. با عقل ما تفاوت این دوتا روشن باشد دیگه. ما پی نمیبریم به اینکه خدا چی هست. پی میبریم به اینکه خدایی هست. خدایی با این اوصاف هست؛ یعنی اجمال، تفصیل نیست. یک ابهام، یک شبهه، یک هاله است. یک خدایی، یک خداطوری، یک خداچیزی تصور میکنیم. خدا را به حقیقت در دستگاه عقل ما نمیگنجد، در دستگاه ادراک ما این حقیقت نمیآید؛ چون وجودِ صِرف است. انیمیشن تو این حوض قرار نمیگیرد. یک عکسی از او اینجا افتاده است که حکایت از او میکند که هست. در ظرف إدراکمان یک عکسی از حضور خدا شکل گرفته که هست. یک عکسی هم از کمالات او شکل گرفته.
پس مرتبه ذاتش و مرتبه صفاتش را تصدیق میکنیم. این کمالات هم در او، این در مرتبه ذات او، بیرون ذات او میشود حوزه افعال الهی. عرض کنم خدمت شما که بخش آقا افعال الهی جزو مباحث اعتقادی ماست. افعال الهی خارج از ذات خدای متعال. افعال، حالا اینکه این خارج اساساً معنایش چیست؟ یعنی در افعال الهی حدی لحاظ میشود. افعال الهی خارج از ذات الهی است. همه چیز وجودی، خداوند همان وجود تنزلی دیگه. مرحله به مرحله میآید پایین. صفات او با او عینیت دارد. صفاتی که مربوط به ذات، یک سری صفات مربوط به ذاتش است، یک سری صفاتش مربوط به فعلش است. استدلال بحثم میآید این وجود محض، نسبت به آنچه که دارد و آنچه که انجام میدهد به عنوان کار، فعل او به حساب میآید. فعل او چون محدودیت درش لحاظ میشود و برش درش لحاظ میشود، برای همین فعل او را به او نسبت میدهیم، ولی فعل او را خودش نمیدانیم. صفت او را هم بهش نسبت میدهیم، هم خودش میدانیم. صفت تقایر فقط اعتباری دارد.
خود نفس شما. نفس شما الان شما هم مخلوقی، مثلاً هم انسانی، هم مردی، هم مثلاً طلبهای، هم اصفهانی هستی، درست؟ هم بصراوی هستی با صاد، با سین هم تازه اگر باشی. مشکلی پیش نمیآید. محدود، هیچ کدام آن یکی را برش هزار تا دیگه هم که لحاظ بشود، همه اینها در این عین که کثرت دارد، ولی وحدت هم دارد. فعل من در مرتبه صفت، شاه در مرتبه فعل و ظهورات. چرا اصفهانی بودنت باعث میشود دیگه شما به لهجه یزدی صحبت نکنی، شمالی صحبت نکنی؟ محدودت میکند تو لهجه، تو گفتار، ولی در خودت، بودنت محدودت نکرده. در خودت، خودِ خودت، خودِ خودت. همه این هزار تا دیگه هم که اضافه بشود، هیچ کدام از اینها آن یکی برای بودنش آن یکی را محدود نمیکند، آن یکی را برش نمیزند، ولی مرتبه افعال شما نه.
اگر خواستی اصفهانی صحبت بکنی، اصفهانی صحبت کردن مشروط بر این است که یزدی صحبت نکنی، شمالی صحبت نکنی یا تهرانی یا شمالی یا یزدی یا اصفهان یا عراقی. او صفت است. بعد تازه آن صفت، صفت فعل. اصفهانی بودنت به حسب لهجه، صفت فعل، صفت فعل یا صفت زاده شدن خودت است در اصفهان زاده شدهای یا صفت تکلم و لهجت. رضوانِ صحبت میکنی. کسی که مرده، آفرین. همین را عرض کردم. گفتم در مورد انسان، صفاتش همه عینیت دارد با نقص به ماهیاتشون برمیگردد.
بخش وجودش را بگویم که دچار شبهه نشوید. شما از حیث وجودی هم دانایی، هم دارایی و پولداری، مثلاً میگویم صفاتی که وجودی باشد، آره. در مورد خدای متعال، در مورد ما، چون آره، چون در مورد ما، چون با محدودیتهامون همراه (است)، ماهیاتمون برمیگردد. صفاتمون برای همین اینها برش میخورد، ولی در مورد خدای متعال برشی ندارد. البته برش میخورد فعلاً در مورد نسبت صفات به نسبت صفات با ذات. اصل مثال من این بود. در مورد آنجا بحثی نیست. یعنی صفات شما با ذات شما اتحاد دارد و صفاتت هیچ کدام برای آن یکی صفت محدودیت ایجاد (نمیکند)، ولی این صفات شما برای شما محدودیت نمیآورد. برای خودت، برای بودنت. اصل بحث این است. صفات شما برای بودنت، صفات ذات برای بودنت محدودیت نمیآورد، ولی فعل شما برای بودنت محدودیت میآورد. برای اینکه شما بودنت در فعل وقتی میخواهد تجلی بکند، این فعل، دوام نیستش که. فعل، محدودیت فعل، تغایر دارد. افعال با همدیگه. افعال با همدیگه دارد.
من الان دارم حرف میزنم، دیگه نمیتوانم (در مورد) امام زمان غذا نمیتوانم بخورم، نمیتوانم بخوابم. خوابیدن من با درس دادن من، تغایر دارد. به بودن من ربطی ندارد. به صفات ذات، یعنی شما که الان اینجا نشستی، هم شنوا هستی، هم قادر هستی، هم متکلم هستی. در صفات، هیچ کدام از این صفاتم آن یکی را محدود نکرد، ولی اگر قرار شد بروز بدهی، به فعل برسد، در مرتبه فعل شما، اینها محدود میکنند همدیگر را؛ یا باید بگویی یا باید بشنوی یا باید بخوری یا باید بخوابی. افعال شما پیدا میکند. میخواهیم بگوییم که افعال الهی خارج از ذات خداست. افعال الهی با همدیگر تزاحم دارد. افعال الهی حاکی از نوعی محدودیت در عین کمال و استنادش به خدای متعال در نسبتسنجی با همدیگر و نسبتسنجیش از یک جهت دیگر به خدای متعال، یک نوع نقصی درش نهفته است. هم کمالی درش نهفته است، هم نقص. صفات خدای متعال فقط کمال است، ولی افعال الهی در عین کمالی که درش نهفته است، از یک حیثی درش نقص هم لحاظ میشود. «مغز محدودیت» همان لحظه. آنها صفات فعل نیست.
خدا در مرتبه فعلش (است). خدا یا خلق میکند یا خلق نمیکند. مثلاً گاهی خلق میکند، گاهی خلق نمیکند. گاهی میبخشد، گاهی نمیبخشد. گاهی رزق میدهد، گاهی رزق نمیدهد؛ چون مقابل برمیدارد. این فاعل، مفعول میخواهد. محدودیت پیدا میکند. ماده (شاید منظور: "مبحث") میتواند فایل محدودیت باشد. مثلاً فرض کنید که درس، مثلاً این 10 شب، مثلاً فرض کنید بنده درس این 10 شب تو ذهنم هست، میدانم، ولی میخواهم ارائه بدهم و بگویم، زمان باهاش همراه میشود. محدودیت. بعد قابلیت شما میآید. فلفل همه یک جا هست، ولی با فلفل که نمیتواند منتقل بشود، این حد میخواهد؛ چون قابلیتی که در شما هست، این محدودش میکند. اقتضا میخواهد.
خدا میتواند همه عالم را بکند گلستان، مثلاً. ولی این عالم قابلیت ندارد که بالفعل در یک لحظه همهاش بشود گلستان. قابلیت در خود او، قابلیتش به این است که آرام آرام با یک... یک معلم میتواند همه علوم 50 ساله خود را در یک لحظه به بچه منتقل کند؟ بچه نمیتواند. تو یک لحظه معلم علمش را دارد، قدرتش هم دارد. البته مرتبه گفتنش که میآید، اگر بخواهد منتقل بکند، این گفتن چون با زمان همراه میشود، دوباره میشود 50 سال. در مرتبه داناییش زمان ندارد. در مرتبه گفتنش که زمان میآید، تا یک جایی مثلاً این دانایی یک حدی دارد. نه منظورم این است که مثلاً یک این دانایی، دانایی بهش نمیگوییم. مثلاً بخشایش، سخاوت. سخاوت یک چیز است، دانایی یک چیز است. آره. تقایرش، تقایر وجودی نیست. تقایر اعتباری فقط در مرتبه تصور ما دو تاست. در مرتبه تصور ما میشود دو تا.
خدمت شما عرض کنم که پس فعل خدا خارج از ذات خداست. معمولاً تو این بحثهای اعتقادی، جای فعل خدا حسابی خالی. تو این بحثهای کلام، اینجا کلی بحثهای دقیق کدام افعال است؟ به چه حسابی؟ اتفاقاً قرآن عمده تمرکزش را تو این بخش گذاشته است. توضیح افعال امتداد صفات الهی است، ولی از اینجا شروع میکند ارتباط ما را با خودش برقرار کرد. «الم تر کیف فعل ربک با اصحاب الفیل» و همینطور آیات کلامی خالی است که ما ان شاء الله در محضر امیرالمؤمنین بحثمون بیشتر رنگ و بوی امیرالمؤمنین و کلمات امیرالمؤمنین داشته باشد.
فضای اعتقادسازی و بیان اعتقادی امیرالمؤمنین هم تو همین بستر. در عین حالی که حضرت از اوصاف خدای متعال بیانات بسیار عالی دارد. جای بحث و بررسی داره. ما معمولاً تو بحثهای کلامی آنها را میخوانیم. بیشتر بحث اسماء و صفات خداست. مراحلی که در مورد ذات خدا میآید، بعد بحثهای صفات خدا. این بخش را کم کمتر مطرح (میکنند). تو عرفان هم به اینا کار ندارند. در حالی که ما تربیتمون اگر اعتقاد داریم و کلام میخوانیم، عقاید میخوانیم، اگر برای این است که در جهت سعادت یک مقداری بهش پرداخته (شود). فلسفه کلام چیست؟ اگر دنبال سعادتیم، زیرساخت اعمال ماست و برای تطبیق دادن خودمان با حقیقت هستی و تنظیم کردن باورهای خودمان به آن چیزی که هست. اگر اعتقادات برای این داری میخوانی، این کلامی که ما تو حوزه میخوانیم، مفت نمیآید.
در حال بارگذاری نظرات...