توحید کاربردی

جلسه اول - بخش دوم

00:28:24
112

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
ما یک تصدیق و باورمندی قلبی داریم که باید از کلام شروع شود؛ ولی با این روش کلامی جواب نمی‌دهد. عرض می‌کنم که آن یک چیز دیگر است، یک توحید دیگر می‌خواهد و باید تکیه‌اش بر بحث‌های کلامی باشد. حالا درست است که در عرفان از آن بحث می‌شود، ولی پایه‌های آن بحث‌های عرفانی باید اینجا در مباحث کلامی و اعتقادی چیده شود. این خاصیتی است که کمتر به آن پرداخته‌ایم. ما برای ورود به مباحث اعتقادی نمی‌توانیم بگوییم قرآن. ما اصل وجود خدای متعال را باید با بنیان‌های عقلی و فعالیت عقلی تصدیق کنیم. بعد کمالات او را تصدیق بکنیم و بعد دیگر وارد مباحث بعدی می‌شویم. آنجا البته به یک سری مباحثی می‌رسیم که حتی بحث توحید، که چاره‌ای ندارد، غیر از قرآن و روایات این‌ها هم هست که حالا همه مباحث توحید که نیست که کشف بشود و حالا عرض می‌کنم بحث مهمی است، آن هم کمتر به آن پرداخته شده است.

مثال این بود که ما الان خدای متعال را مثلاً با یکی از برهان‌ها، مثل برهان صدیقین. اصل واقعیت، اصل وجود. اگر «وجود»ش را بگوییم، می‌شود برهان صدیقین ملاصدرا. اگر «واقعیت»ش را بگوییم، برهان صدیقین. اشکال ندارد. کلمهٔ «وجود» و حالا کلمهٔ «واقعیت»، وجود یعنی آن چیزی که هست، بودن، نه یافتن. وجود به معنای عربی یعنی یافتن. وجود به معنای فلسفی و همین که بین خودمان است یعنی «هست»، «هستی». کلمهٔ هستی و واقعیت نمایان‌تر و ملموس‌تر است. اعتبار بود، یک لفظ واقعیت به یک معنا، به یک معنا. فعلاً در این بحث‌ها که می‌گوییم حقیقت و واقعیت به یک معنا است. فعلاً در فلسفه حقیقت و واقعیت یکی است. ولی فعلاً در مباحثی که داریم مطرح می‌کنیم، حقیقت و واقعیت. اگر عرفانی نگاه کنیم، کلمهٔ حقیقت اجلی تر است. بعضی تعابیر روایی و ادعیه‌مان کلمهٔ حقیقت و حق به کار می‌رود. قرآن هم به حق اشاره کرده: "ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ".

خدا حق مطلق است. دو ثمره البته دارد اگر با این چینش وارد بشود. آن وقت معلوم می‌شود که جایگاه اعتقادات و توحید نسبت به تمام علوممان کجاست. ولی اسلامی شدن علوم، حرف‌هایی که مطرح شده، معلوم می‌شود که یعنی چه. از کجا باید شروع کنیم. این دامنهٔ کار نمی‌شود. ما هر چه عقاید می‌خوانیم، از توش هیچی درنمی‌آید. تمدن و... و این حرف‌ها. عرض کنم که مسائل زناشویی هم از توش درنمی‌آید. محیط زیست و فلان و این‌ها با آن آباد نمی‌شود.

اصل وجود خدای متعال با تصدیق عقلی. وقتی که خوب تصور و تصدیق بکند، خوب پردازش بکند، خوب روی این برهان‌ها تأمل بکند و این پایه‌های برهانش را دقیق بچیند و خوب التفات پیدا کند، متوجه می‌شود که این عالم خدا دارد، یعنی منبع وجودی دارد که آن وجود صرف کثرت برنمی‌دارد، تکرار برنمی‌دارد، نقص و محدودیت برنمی‌دارد، عاری از هرگونه نقص است. چون اگر نقص بردارد، آن دیگر نمی‌تواند منبع وجود باشد. به عنوان مثال عرض بنده باید بیشتر در مورد این برهان‌ها باشد که نیاز داریم. گزاره به نامحدود نیاز داریم. می‌گوییم که وقتی حد می‌زنیم، دیگر می‌شود محدود. این وجود صرفی که محدود نیست را از کجا می‌فهمیم؟ ببینید، همین که عرض کردم، اگر ما داریم استناد می‌دهیم بودن را، واقعی بودن را، واقعیت را. اگر می‌گوییم این اعتقاد من واقعیت دارد، این حقیقت دارد، این حقیقت یک حقیقت برش‌خورده است. این واقعیت یک واقعیت برش‌خورده به هر چیزی است. برش‌خورده، محدودش است، تکیه دارد به یک چیزی از جنس خودش به صورت نامحدود. آره، نمی‌شود هیچ وجود منقطع و محدود و، عرض کنم، تعبیر برش‌خورده‌ای داشته باشیم، مگر اینکه باید یک وجود محضی باشد که به وجود محض، این وجود برش‌خورده باشد.

ببینید، اگر خود وجود و خود واقعیت را در نظر بگیریم. وگرنه ببین، وقتی اصل وجودِ بودن مطرح می‌شود، این بودن به پشتوانهٔ یک بودن است که باید از اصطلاحاتم فرار کنم تا خیلی بحث به آن ورود پیدا نکند. گره‌های ذهنی. ببینید، این بودن یا هست یا نیست. اگر هست، یا خود هستی یا خود هستی. این شوره‌ است. این آب شور یا شوری‌اش هست یا شوری‌اش نیست. اگر شوری‌اش تناقض باشد. بگوییم آقا، درست است آب شور است ولی شوری ندارد. شور نیست. برای اینکه عقلیه ای است، دایره بین بودن و نبودن، صفر و یکی است. در امر متناقض صفر و یکی است. دو چیزی که با هم تناقض دارد، این‌ها دیگر صفر و یکی است. از این دو حالت خارج نیست. فرض سومی ندارد. یا این آب شور است یا شور نیست. نمی‌گویم شیرین است. اگر شیرین باشد نه شور است. یا شیرین است یا تلخ است یا گس است یا فلانه یا فلان. ولی اگر می‌گویم که شور، از امر بین بودن و نبودن است. یا شور است یا شور نیست. حالت سوم فرض ندارد. عقلاً اگر شور نیست، پس چرا می‌گویی شور؟ اگر شور است، یعنی شوری دارد. شوری دارد. این شوری کدام شوری است؟ خود شوری یا شوری‌ای که وابسته به خود شوری است؟ از این دو حالت هم خارج نیست. چون ما دو تا شوری داریم. یکی اینکه خود شوری که نمک است، در خودش به خودی خود شور است. یا یک چیزی است که شور است، یعنی نمک دارد. اگر این آبِ شور، شوریش را از یک آبِ شورِ دیگری گرفته. آخرش یک شوری است که آن خودِ شوری، به پشتوانهٔ آن خودِ شوری، تمام این‌ها شور شده است. خیلی امر واضح عقلی است، دیگر.

حالا بودن هم همین شکلی است. این اگر هست، هستی. هستند. بودن. اگر هست، یا خود هستی است یا به پشتوانهٔ خود هستی هست. اگر خود هستی باشد، تکرار برنمی‌دارد، نقص برنمی‌دارد، محدودیت برنمی‌دارد. برای اینکه خود هستی لایتکر، لایتصنع است. برای اینکه، آفرین، که اگر قرار شد دو تا بشود، یک وجود بالاتری این‌ها را کرده دو تا.

اگر هستیش یا خود هستیه. اگر خود هستیه، خودِ خود هستیه. اگر آمد گفتش که آقا، من از اینجا این تکه را از هستی خارج کردم. اگر، اگر هستی که می‌تواند یک تکه هستی را از هستی خارج کند. اگر قرار است که آن تکه از هستی جدای از این بشود، پس این نیست. آن هستی که از صرف و شیء جدا می‌شود. این توضیح آیه «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ» است. آفرین، بچه‌دار شدن همین انقطاع و انفصال است. زایمان، حاملگی این‌ها نیست. انفصال. یعنی نسبت او با موجودات نسبت انفصالی نیست. نه او از کسی منفصل شده و نه چیزی از او منفصل شده است.

دوستان، آن دوره داریم این مقدمات که تمام بشود، بعد آیت‌الکرسی را می‌خواهیم بحث کنیم. این‌ها اصل بحثش عقلی است ولی قرآن هم هست. هستی، یا یک چیزی هست، یا یک چیزی نیست. اگر رو مبنای آیه قرآنش بخواهم بیایم که خدا احد است و چون احد است، صمد است. چون صمد است، «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ». به بیان عقلی‌اش، احد همان صرف‌الوجود است. صرفِ وجود، وجود یگانه‌ای که هیچ برشی ندارد. خودش خودشه. خودش وجود، خودِ وجود، خودِ بودن. باید این بودن‌ها و این هستی‌ها برود به یک جایی برسد که او دیگر خودِ هستی است. احد در بیان قرآن و در بیان عرفا مقام احدیت خودش خودشه. خودِ هستی است.

رسیدیم به یک جایی که دیگر از آن نمی‌شود عبور کرد. خودِ هستی، خودِ بودن. این خودِ بودن وقتی خودِ بودن شد، صمد می‌شود. یعنی ترکیب ندارد. یعنی نیاز ندارد. یعنی فقر ندارد. یعنی جزء ندارد. چون وقتی جزء پیدا کرد، فقر پیدا می‌کند. صمد یعنی جزء نداشتن. «أَجْوَف» نیست. تعابیر مختلفی در روایات هست. اجوف نیست، تو ندارد، حفره ندارد، ترکیب ندارد، نیاز ندارد، فرق (فقر) ندارد. همهٔ این‌ها در مورد صمد گفته شده است.

نام شأن این‌ها محدود است. چون در همه حالت‌هایی که اگر آب فرض بکنیم. در همه حالت به اینجا برمی‌گردد. اگر قرار شد خودِ بودن و خودِ هستی باشد. خودِ هستی دیگر در همه نقص‌ها به عدم برمی‌گردد. عدم، عدم، نقص. مثلاً نادانی یعنی چه؟ ما یک چیزی به اسم جهل که نداریم. جهل عدم علم است. ضعف عدم قدرت است. بخل عدم سخاوت است. خشونت عدم رحمت است. وقتی که اقتضای (اقتضائش) هست و کسی آن‌جوری برخورد نمی‌کند. جایی که تمنایش هست و ندارد. امور، امور اضداد. سرما و گرما. خودِ سرما وجود خارجی دارد. خودِ گرما وجود خارجی دارد. حالا در مورد این‌ها برخی از مسائلش خودش وجود خارجی دارد. مثلاً خشونت وجود خارجی دارد. ولی برخی‌اش وجود خارجی به یک معنا ندارد. مثلاً جهل. ما یک چیزی به اسم جهل نداریم. کوری. چهار تا تقابل داریم. رد بشوند. یا نقیضین‌اند یا متضایفین یا ملکه. بعضی مواردش تضایف و اضداد است. ما بیشتر با تناقض کار داریم. با خود اصل بود و نبود که امر دایره بین یکی از این دو تاست. نه جمع می‌شوند، نه رفع می‌شوند. بین بود و نبود. حالا اینجا وقتی امر به یک جایی رسید. اگر قرار است خودِ وجود باشد. خودِ وجود باشد. باید به یک جایی برسیم که آنجا دیگر خودِ بودن است. خودِ هستی. خودِ هستی یعنی چه؟ خودِ هستی حالا این هستی یعنی چه؟ یعنی اینکه در او هیچ نیاز، هیچ ترکیب. نیاز یعنی چه؟ یعنی یعنی چیزی را ندارم و می‌خواهم. ترکیب برنمی‌دارد.

چیزی را ندارم، چیزهایی را دارم. چیزی را ندارم، ندارد. صمد لا اجوف له. آن سوراخ را ندارد. وقتی صمد شد، آن وقت نسبتش با موجودات این شکلی می‌شود که نه چیزی از او جدا می‌شود، نباید چیزی جدا بشود. تو خودِ بودن رنگ سوراخی می‌دید؟ آفرین، چون به حسب همان سوراخ یک موجودی بود که همان سوراخ را هم نداشت. دو تا، بلکه بی‌نهایت می‌شود. متمایزهای بین این‌ها شکل می‌گیرد. وجود بی‌نهایت. برای اینکه اگر حد بخورد و نهایت بهش بخورد دیگر صرف نیست. محدود. وجودی که همراه شده و قرین شده با عدم، یک شعاعی را باید دورش بکشیم. بگوییم تا اینجا درست است. تا اینجا از اینجا به بعد هست یا نیست؟ آفرین. اگر این وجود از اینجا به بعد نیست. یعنی چیزهای دیگری هست که این ندارد. هیچی نیست. دیگر تمام شد. دیگر نیست. پس وجود روشن (پوچ است). پس وجود، این وجود، گفتیم اینجا درست است، هست ولی برای صرف‌الوجود نیست. دیگر اگر چیزی نیست آنجا. آنجاها وقتی بهش نسبت داده می‌شود. یک اسبی را داریم. آن را نسبت می‌دهیم. آن بدون اسب که نمی‌شود. ما نباید بگوییم آنجا باید بگوییم غیر از این. که بتوانیم تصور بکنیم. چون عدم مورد اشاره قرار می‌گیرد ولی فقط در مرحله تصور. لا اله. بی‌نهایت. نه دیگر. آره دیگر. اگر چیز ببین غیر از او نیست. غیر از آن نیست. یعنی چه؟ این را خوب تحلیل کن. آن غیر چیست؟ چیزی است که هست یا نیست؟ آفرین. یا باید یک وجودی مستقل از این وجود در عرض، در طول باشد. درست، در عرض و در طول. اگر این می‌شود در عرض، این می‌شود در طول. آن وجود دیگری که این وجود محض، یک وجود دیگری در قبال این وجود می‌گوییم هست یا در طولش است. من حالا در طولش هم مشکل دارم ولی حالا در همان عرضش هم که بخواهیم بگوییم. اگر قرار شد که این باشد، این هم باشد و این وجود محض باشد ولی آن هم در عرض این باشد، دیگر نمی‌تواند وجود محض باشد. این تناقض می‌شود. در عین حالی که وجود محض است. وجود محض باید وجودی باشد که محضِ وجود، خودِ بودن باشد. این چه جور خودِ بودنی است که به اندازه این یکی محروم از بود است؟ تحمل صدیقین، آره. آفرین. خب پس این نیست.

با خود هستی، ذات هستی، هیچ نیستی درش راه ندارد. نیستی برنمی‌دارد. هیچ نیستی. اصل بحث سر چیست؟ اصل بحث سر این است که اصل وجود خدای متعال عقلی است. کمالات وجود خدای متعال هم عقلی است. خواجه نصیر در تجریدالاعتقادات. الان ما ثابت کردیم که جلوتر ماهواره‌ای. عرض کنم خدمتتون که برای ورود به بحث‌های اعتقادی که سرمنشأ تمام بحث‌های اعتقادی ما توحید است. در مباحث توحیدی ما ورودمان به بحث با یک چینش و سازماندهی عقلی است. آنجا هیچ بحث نقلی راه ندارد. هر بحث نقلی هم که آمد، باید تبدیل بشود به بحث عقلی و به خاطر خوانش عقلی‌اش پذیرفته می‌شود نه به خاطر خوانش نقلی و تعبدی و گفتمان دینی بودنش. باید مجرد بشود از هر عنوان دینی. این تکه از بحث، بحث مهمی است که همان بحث‌هایی است که در مدخل علم کلام. چو ثمرات دارد، خاصیت دارد. چون نقطه آغاز را باید اینجا بگیریم.

بعضی‌ها نقطه آغاز را شریعت می‌گیرند. اعتقادات را باید جوری بچینیم در بحث‌های کلامی که با شریعت تضاد پیدا نکند. شریعت ما نداریم اول کار که با شریعت نیست. آغاز با بحث‌های عقلی. کمالات خدای متعال هم با بخش‌های عقلی است. چون محدودیت ندارد، نقص ندارد، عیب ندارد و عدم به او راه ندارد. او علیم مطلق است، حکیم مطلق است، قدیر مطلق است. رازق مطلق، خالق مطلق. همه وجود. برای اینکه عدم بهش راه ندارد. اشکال یعنی عدم، یعنی حد، یعنی نقص، یعنی محدودیت، یعنی نداشتن. نداشتن به داشتن محض راهی ندارد. داشتن محض به خاطر این شده. داشتن محض از همه نداری‌ها بری است. عصبانیت، یک چیزی دارد. دیگر عصبانیت، عصبانیت رابطه‌اش با مثلاً آرامش. حالا ضد عصبانیت. اضداد با هم تناقض نیست ولی وجود و عدم رابطه تناقض است. وجود همه چیز وجود و عدم نیست ولی هیچ چیزی خارج از وجود یا عدم نداریم. همه چیز یا وجود یا عدم. امر سومی نداریم. یا هست یا نیست. عصبانیت از سنخ وجود است. او آرامش. بعد عصبانیت هم از سنخ وجود. دو تا امر وجودی بهش می‌گویند اضداد. سرما و گرما. بعضی وقت‌ها رابطه فرق دارد. ولی به هر حال بازگشت همه این‌ها به بودن و نبودن. بودن یا نبودن.

مسئله این است. آخرش شکسپیر. عرض کنم که مسئله این است. بودن یا نبودن. آخرش را به اینجا ختم بشود. یک چیزی یا هست یا نیست. اگر هست یا خودِ بودن است یا خودِ بودن نیست. اگر خودِ بودن نیست، بازگشتش باید به خودِ بودن برسد. همه اعراض باید به مازاد قطع بشود. عرض به مازاد. وجود عرضی باید ختم بشود به وجود ذاتی. به اونی که خودش خودِ وجود است. آن خودِ وجود اونی که خودِ بودن است. دیگر حد و نقص و تکرار و تثنیه و محدودیت و هیچی بهش راه ندارد. چون همه این‌ها مال نبودن است. نبودن به بودن محض راه ندارد. به هستی محض، به واقعیت محض راه ندارد. این‌ها برهان است. براهین.

عصبانیت وجود هستش دیگر. عصبانیت از خداوند، عصبانی است؟ عصبانی، آره. عصبانیت به معنای غضب. بله، خدا غضب دارد دیگر. "غَضَبَ اللَّهُ عَلَيْهِ". عصبانیت را تحلیل شود یعنی چه؟ مال کدام مرتبه است؟ این‌ها فعل، صفت، چیست؟ داخل ذات، خارج از ذات است. این داخل و خارج ذات یک بحثی است که مطرح است. وقتی هست، بعد تازه آن هستی‌اش هم بعضی وقت‌ها خوب باید تحلیل بکنیم دیگر. مثلاً آقا نجاست هم هست. شما می‌گویید وجود. خوب، یعنی نجاست به خدا راه دارد؟ نه، نجاست یک موجود نجس داریم. یک نجاست داریم. آن موجود نجس یک موجود است. وجود از حیث وجودش خیر است. از حیث ماهیت که ماهیتش یعنی مجموعه‌ای از محدودیت‌ها. تفکیکش کردیم از بقیه. هر چی که اشکال و عیب و نقص است مال ماهیتش است. آنجاست که نبودن‌ها بهش حمل می‌شود. مال وجودش نیست. نجاست، مشکلاتش و عیوبش مال وجودش نیست. مال ماهیتش است. مال آن چیزهایی که ندارد نه مال آن چیزهایی که دارد. آره، نجاست تناس ؟. مثلاً خون. خون هم نجس است. چون از آنجاها شروع می‌کنند. از مدفوع شروع می‌کنند. می‌گویند شما پشکل هم خدا می‌دانید دیگر. بالاخره ذهن پیشگیری می‌کند. عرض کنم خدمتتون که دفتری اگر مراجع ما رفتیم کتاب روح مجرد دستمان بود. کرج آن موقع بود. ۱۵ سال گروه مجرد بودیم. کتاب تهرانی. کلمهٔ مدفوع را هم خدا می‌داند! بحث‌های اخلاقی، ذهن آلوده مدفوعی خودش و خلاصه بیمه شدن بودیم. درگیر مسئله شدیم. دنبالش راه افتادیم ببینیم چیست؟ خوب هم شد آن. یعنی ما مدیون او هستیم. اگر بنده خدا سر در نمی‌آورد ازش. وحدت وجود هم همین را می‌گوید که اگر خون چه تفاوتی دارد با مدفوع؟ این هم نجس. خون خوب است یا بد است؟ خوبی‌هایی دارد، بدی‌هایی هم دارد. اگر خوبی‌هایی دارد. خوبی‌هایش مال وجودش است. مال آن بخش‌هایی است که هست نه آن چیزهایی که نیست. همه فوایدش مال آن بودن است. خون نبود ولی خون مثلاً خیلی ویژگی‌های دیگر هم ندارد. دست شما، پای شما، چشم شما. چشم شما می‌بیند چون هست. دیدنش مال بودنش است. دیدنش مال بودن. ولی بودنش محدود است. خوبی‌های چشم شما به چی برمی‌گردد؟ به وجودش. این امری که الان ما داریم یک چیز اعتباری نیستش. یعنی ما الان آمدیم خب گفتیم هر چی که خوب است ارزش‌گذاری اخلاقی و اعتباریات اخلاقی. بحث اعتباریات اخلاقی مربوط به فضای زندگی اجتماعی و تعاملات است. از بحث مخارج خارج است. اینجا بحث اثر است. از کلمه خوب و بد نباید استفاده کنیم. یعنی اثر، فایده، اثر، اثر مال وجود است.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات توحید کاربردی

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00