متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین.
در سوره مبارکه قیامت، به قیامت قسم خورده نمیشود. حالا یا از عظمت این سوره و از عظمت این قیامت است که این سوره به آن قسم نمیخورد، یا شاید هم از بس که واضح است. در فرهنگ قرآن، قیامت یکی از واضحترین چیزهاست که احتیاج به استدلال ندارد. برخی چیزها در فرهنگ قرآن هست که احتیاج به استدلال ندارد؛ یکی وجود خدای متعال است؛ در مورد خدا میفرماید که: «أَفی اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». یکی حقانیت قرآن است: «هذا الکتابُ لا رَيْبَ فیهِ». یکی عدم وجود شریک برای خدای متعال است. این هم از چیزهایی است که بی برو برگرد - به تعبیر منطقی - به ضرورت، یکی از این مباحث هم قیامت است.
در سوره مبارکه نساء و سوره مبارکه انعام به این مسئله اشاره شده است. آیه ۸۷ سوره نساء درباره قیامت میفرماید که: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَديثاً». یعنی خدا شما را در روز قیامت جمع میکند که هیچ شکی درش نیست، هیچ ریبی درش نیست. در سوره مبارکه انعام، آیه ۱۲ نیز همین تعبیر را دارد: «لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ». شما را در قیامت جمع میکند که هیچ شکی درش نیست. شاید دلیل قسم نخوردن خدا به قیامت، وضوح قیامت باشد. این از مسئله قیامت.
بعد از این مسئله که درباره قیامت صحبت میکند و میگوید قیامت روز است و هنگام روشن شدن است، باز در مورد این اشاره خواهیم کرد که این سوره به این نکته خیلی اشاره دارد: به بینایی و کوری، به روشنی و تاریکی. اینها در محور قیامت در این سوره به آن پرداخته شده است. بعد بلافاصله میفرماید: «نفس لوامه». من به نفس لوامه قسم نمیخورم. نفس لوامه در واقع قیامت صغراست، قیامت کوچک است؛ قیامتی است که در درون هر کسی هست. قیامت، یوم قیامت، قیامت بزرگ است. نفس لوامه قیامت کوچک است. همانطور که نمیشود نفس لوامه را آدم در وجود خودش انکار بکند، یوم قیامت را در عالم نمیتواند انکار بکند. آنقدر این دو تا واضحاند. به نفس لوامه قسم نمیخورم. حالا یا به خاطر عظمت این نفس لوامه است، یا به خاطر روشنی و وضوح این نفس لوامه است.
نفس لوامه، نفس جدایی از نفوس دیگر نیست. یک وقت میگوییم نفس اماره، یک وقت میگوییم نفس لوامه، یک وقت میگوییم نفس مطمئنه و تعابیر این شکلی زیاد داریم درباره نفس. شاید بشود تا ۴۰-۵۰ تا تعبیر برای نفس پیدا کرد در آیات قرآن که اشاره به نفس دارد و حالات مختلف نفس. اینها تجلیات مختلف است. ما نفس اماره داریم، ما نفس لوامه داریم. یک چیزی در وجود ما هست به اسم اماره که این غیر از نفس لوامه است. اینجور نیست. یک چیز، نفس یک چیز است. یک حقیقت دارد و تجلیاتش مختلف است. مثل بدن انسان. شما ببینید این بدن یک چیز است. از تو خود این بدن هی رشد و رکود و بیماری و مرض و اینها همه تو یک چیز است. بیماری، درست است که غیر از سلامتی است، ولی آنچه که بیماری به آن تعلق گرفته، همان چیزی است که سلامتی به آن تعلق میگیرد. یک بدن بیشتر نیست. نه اینکه بگوییم یک بدن داریم برای بیماری، یک بدن داریم برای سلامتی.
به یک اعتبار مریض است، به اعتبار دیگر سالم است. به اعتبار دست و پایش مثلاً سالم است، به اعتبار قلبش مریض است. نقص اینجوری است. حالات مختلف، تجلیات مختلف دارد. یکی از این تجلیات، تجلی لوامیت نفس است که ملامت میکند، لوم ایجاد میکند، سرزنش میکند. همان چیزی که ما به آن وجدان میگوییم. سرزنش میکند، توبیخ میکند: "چرا این کار را کردی؟ چرا اینجوری گفتی؟" این نفس کمکم بیدار میشود، زنده میشود. نفس لوامه زنده میشود. و این حالتی است که مثلاً بچه کمکم به دست و پا میافتد. وقتی میگویند به دست و پا بیفتد، نه به این معناست که تا حالا دست و پا نداشت، دست و پایش کار نمیکرد؛ حالا کمکم چهار دست و پا میکند، کمکم به حرکت میافتد، کمکم میخواهد راه برود، زمین میخورد، بعد کمکم دیگر راه میافتد، بعد کمکم میتواند بدود، بعد کمکم میتواند بپرد، بعد کمکم کسی را کول بگیرد. ببینید، اینها حالات مختلف یک انسان در یک بدن است. همین بدن وقتی رشد میکند، این اتفاقات برایش میافتد.
نفس هم همینجور است. وقتی رشد میکند، این قدرتها را پیدا میکند. اول فقط تحت امر اماره است، اطاعت میکند. بعد کمکم نفس توبیخ میکند. به جای اینکه مطیع باشد، توبیخ هم میکند. اینجا حالت لوامیت دارد شکل میگیرد. همین حالت آنقدر عظمت دارد که خدا به آن قسم نمیخورد. حالا چه برسد به حالت نفس مطمئنه و اینها که خب اینها خیلی در بالاتر هستند. این نفس لوامه -عرض کردیم- قیامتی است در درون انسان. حالا مشکل انسان چیست؟ مشکل انسان این است که درباره قیامت و درباره این نفس لوامه یک رویکرد میگیرد و این رویکردش مشکلی دارد. رویکرد این انسان چیست؟ قیامت را میگوید که: "بعید میدانم که مثلاً خدا یک همچین قدرتی داشته باشد، آنقدر ریزهکاریهای قیامت که اینجوری که گفتند مثلاً اینها را پیاده بکند." یک جوری میخواهد در برود؛ اینکه "بعید میدانم اینجوری بشود"، نه به خاطر اینکه واقعاً یقین دارد، دلیل علمی دارد. از این جهت است که میداند اگر بخواهد قبول بکند، بالاخره باید پاسخگو باشد.
این درباره یوم قیامت. درباره قیامت درونش هم انکار میکند؛ وجدان را، سرزنشهایش و توبیخهایش را نادیده میگیرد برای اینکه راه را جلوی خودش باز بکند و حرکت کند. قرآن میفرماید که: «أَيَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ». فکر کرده که ما استخوانش را نمیتوانیم جمع بکنیم؟ استخوانها که پراکنده میشود، این قیامت یعنی چه؟ اینها میخواهد جمع بشود دوباره؟ اینها زنده بشوند؟ هر کسی یک گوشهای افتاده، گاهی این بدن تکهتکه شده، هر تکهای به جایی منتقل شده. دوباره همه اینها جمع بشود؟ در قدرت خدا شک دارد. این شکش هم نه به خاطر این است که واقعاً شک علمی دارد، یعنی ننشسته استدلال آورده، شک کرده. این شک را یک توجیه کرده برای اینکه از زیرش فرار کند. برای وقتهایی که میخواهد به آن فکر بکند، یک توجیه منطقی برای خودش داشته باشد که بتواند ذهنش را منصرف کند، بتواند حواس خودش را پرت کند. این توجیه منطقی را برای خودش تراشیده است. تحقیق علمی کرده است؟ این سؤال برایش پیش آمده است؟ نه! خوب انسان در درون خودش با این مسئله طرف میشود. خب، وقتی من مردم، چی میشود؟ کجا میروم؟ بعید میدانم بشود خدا بتواند جمع بکند اینها را، این همه پراکنده شدهاند. همین یک توجیه به ظاهر منطقی میکند برای خودش، توجیهتراشی میکند تا به اصل مسئله را دیگر به آن فکر نکند.
«بلي قادِرينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ». ما قدرت این را داریم که سرانگشتان شما را جمع کنیم و تسویه کنیم. آنی که میگویند اثر انگشت، او بین ۷ میلیارد نفر یک دانه فقط اختصاص به شما دارد. همان یک دانه را برمیگردانیم. حالا بین این چند صد میلیارد، چند هزار میلیارد انسانی که در طول تاریخ بودهاند، سرانگشت هر کدامشان گم نمیشود. اثر انگشت را برمیگردانیم به هر آدمی که صاحب این بوده است. آنقدر من قدرت دارم. بعد تو میگویی از استخوانها سؤال میکنی که چطور جمع کنم؟ من سرانگشتها را گم نمیکنم که ندادنم این اثر انگشت مال کدامشان بود که بهش برگردانم. چون علم خدا علم حضوری است دیگر، بالاخره نسبت به مسائل.
شما تصور بفرمایید یک سیب را. حالا این سیب را دو قاچ کنید، سه قاچ کنید، ۱۰ قاچ کنید. هیچ تکهای از این تکههای سیب که الان تو ذهن شماست، از ذهن شما گم میشود؟ ولو ۱۰ تکه است، ولو هزار تکه است. یک میلیون تکه کنید، هیچ کدام از این یک میلیون تکه وقتی تصور میکنید، از ذهن شما گم نمیشود. مثلاً بگویید ۹۹۹ هزار و ۹۹۹ تا هست، یک دانهاش گم شده تو ذهنم، هر چی میگردم پیدا نمیشود. همین که اراده میکنی، بهش توجه میکنی و پیدایش میکنی. مخلوقات پیش خدا این شکلی هستند. از همین که اراده میکنم که توجه میکند، وجود پیدا میکند. از ذهن او گُم نمیشود، از نزد او گم نمیشود. «لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ». یک ذره مثقالی نه در زمین، نه در آسمان از او گم نمیشود. حضوری است. حالا این استخوانها که هیچ، سرانگشتها که هیچ، روح را میداند که مال کدام جسم است. این ارواح را از هم تمیز میدهد چون همه "عندالله حاضرند"، پیش او مجسم است. نیازی نیست که بخواهد تصور بکند و بگردد پیدا کند.
خب، مشکل این انسان چیست که این سؤال را میپرسد؟ «بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ». این میخواهد پیش رویش باز باشد، میخواهد دستش بسته نباشد، میخواهد پایش را کسی نبندد، میخواهد هرجا خواست برود، میخواهد ول باشد. مشکل این، ول بودن است. این سؤال از ولانگاری است، نه از حقیقتجویی. نمیخواهد واقعاً بفهمد حقیقت چیست. یک سؤال برای انکار اصل مسئله است تا دیگر به آن فکر نکند. «يَسْئَلُ أَيّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ». حالا این قیامتی که میگویند، کی هست؟ کی هست؟ خود قیامت که روشن است، نمیشود انکارش کرد. این دنیا در مورد زمانش انکار میکند. برخی بودند از طول کشیدن زمان قیامت استدلال میکردند به اینکه یک همچین چیزی وجود ندارد. چند هزار سال است شما پیغمبر به ما گفتید که قیامت میآید، گناهی بکنیم چوبش را میخوریم، چرا نیامد؟ پس کو؟ پس چی شد؟ چرا نیامد؟
باز در درون خودش حالت یقین ندارد. میگوید: «أَيَحْسَبُ الْإِنْسانُ...» فکر میکند، خیال میکند. نه یقین دارد. خیال میکند. با خودش حساب میکند که ما نمیتوانیم اعزامش را جمع کنیم، استخوانها را جمع کنیم. یقین ندارد. میگوید قیامت یا چون طول کشیده، یا چون بالاخره میخواهد بگوید که ما که به او نمیرسیم. روز قیامت بالاخره یک چیز خیلی طولانی و بلندمدت است. حالا حالاها مانده ما به آن برسیم. بر همین اساس، ما که فعلاً هستیم و قیامتم نیامده، قیامتم به دوران ما نمیخورد. ما قیامت کی هست؟ حالا زمانش که مشخص نیست کی میآید. این میپرسد روز قیامت کی است؟ حالا خدای متعال خیلی قشنگ جواب این آدم را میدهد. میفرماید که: «فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ وَ خَسَفَ الْقَمَرُ وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ يَقُولُ الْإِنْسانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ».
وقتی که چشم روشن بشود و قمر خاموش بشود، بصر روشن بشود، قمر خاموش بشود، آنجا خورشید و ماه با هم جمع میشوند، آنجا انسان میپرسد که مفر کجاست؟ راه فرار کجاست؟ وقتی چراغهای بیرونی دیگر خاموش بشود، چراغ درونی روشن بشود. خود چشم روشن میشود. چون الان چشم که روشن نیست، چشم به روشنی خورشید میبیند. انعکاس نور خورشید در اشیا باعث میشود که این چشم ببیند. به این چشم برمیگردد، میبیند تو قیامت دیگر خودت چشمی که ازش نور بیرون میآید و چشم میبیند. دیگر خورشید و ماهی نیست. نور از خود چشم به اشیا میخورد و اشیا را میبیند. قیامت همه نور از خود است، برعکس دنیا که همه نور عاریهای است. دنیا هیچی از خودش ندارد، همهاش عاریه است. وجود ندارد. همه چیزش اعتباری است. دنیا همه چیزش خیالی است، وهمی است؛ از لذتهایش گرفته، از موقعیتهایش گرفته، از مقامهایش گرفته، همه اعتبار است.
یکی رئیس، یکی مرئوس. اعتبار است. واقعاً اینجوری نیست که اونی که رئیس است، بالاتر باشد؛ اونی که مرئوس است، پایینتر باشد. یکی پدر است، یکی فرزند. این اعتبار است. واقعاً اینجوری نیست که اونی که پدر است، بالاتر از فرزند باشد. نحوهی اعتباری است برای اینکه بالاخره زندگی سامان پیدا کند. قیامت دیگر اعتبار نیست، همه حقیقت است. تو دنیا به انعکاس است که میبینیم. نوری واقعاً وجود ندارد. نوری تابیده و میبینیم. الان که مثلاً روز روشنی هست، ما به خود خورشید که نمیبینیم، به نور خورشید میبینیم. خود این اشیا که نور ندارند، نوری برشان تابیده شده است. الان وقتی بنده مثلاً این بخاری را میبینم، این بخاری که واقعاً روشن نیست، اعتباراً روشن است. حقیقتاً روشن نیست، حقیقتاً تاریک است. الان این بخاری حقیقتاً تاریک است، به اعتبار نور خورشید که خورده روشن شده است. در قیامت حقیقتاً روشن است، خودش از خودش دیگر نور دارد. بعد اگر خودش از خودش نور نداشت، واقعاً تاریک است!
خداوند در سوره مبارکه حدید میفرماید که مؤمنین و کفار وقتی با هم روبرو میشوند، مؤمنین نور دارند. بعد کفار درخواست میکنند، میگویند که شما به ما خود از این نورتان بدهید، ما اقتباس کنیم از این نور شما. در آیه ۱۳ سوره مبارکه حدید میفرماید که: «يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ...» قبلش میفرماید آیه ۱۲: «يَوْمَ يَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ». مؤمنین و مؤمنات نورشان جلوتر و پیشاپیششان و در سمت راستشان در حرکت است. نورشان در حرکت است، نورشان دارد میدود. یک نوری که در درون دارند، آن هیچ. یک نوری از درونشان ساطع شده به جلو، سمت راست. پشت، سمت چپ نه. چون نه از اصحاب شمال است، نه به پشت سر کار دارد. هر آنچه بر پشت سرش بود، فراموش کرد، رها کرد و آمد. هرچه سمت چپش است که این اصحاب شمالاند، نمیخواهد ببیند. نوری ندارد که ببیند اینها را، تاریک است برایش. اصحاب یمین، سمت چپشان اصحاب شمالاند. سمت چپشان تاریک است. خدا نمیخواهد حتی فقط یمینشان روشن باشد. که باز یمینشان کیاناند؟ اصحاب یمین و مقربون. دقت بفرمایید این تعبیر را. اصحاب یمین نورشان جلویشان است و سمت راستشان. سمت راستشان کیاناند؟ اصحاب یمینی که هماندازه خودشاناند یا ازشان جلوترند، یا مقربیناند که از اینها بالاترند و درجات بالاتر معصومین و انبیا و... اینها. یکی اینها را میبینند. نورشان به آن سمت میتابد، یکی هم پیش رو که خدای متعال است. پشت سر را نمیبینند که دنیا بود و اعتباریات. سمت چپ هم نمیبینند که اصحاب شمالاند.
«بُشْراكُمُ الْيَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ». بعد منافقین و منافقات میآیند به اینها میگویند: «انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ». "ما را نگاه کنید تا ما را نگاه کنید تا از نور شما اقتباس کنیم." همین که ما نگاه کنیم، شما اقتباس میکنیم. چون مؤمن به هر جهت که نگاه میکند، همانجا نور دارد. حقیقتاً نور دارد، نه نوری هست و به آنجا نگاه میکند. هر طرف که مؤمن به آن نگاه میکند، نور پیدا میشود. "به ما نگاه کنید تا ما نور بگیریم." همین که مؤمن به اینها برگردد نگاه کند، اینها نور میگیرند، روشن میشوند. چون نور از خود مؤمن است، نه نور از جایی آمده و مؤمن به آن نور میبیند. دقت بفرمایید نکته را. این نکته را اگر خوب جا بیفتد، بعد سوره قیامت، بخش اعظمی از مباحث حل میشود انشاءالله.
نور از خود مؤمن است. در قیامت نور از خود هر کسی است، نور از بیرون نیست. دیگر شمس و قمری نیست. «لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِيراً». اصلاً دیگر «جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ»، جمع شد شمس و قمر. جمع شد یعنی دوتایی با همدیگر رفتند. «خَسَفَ الْقَمَرُ»، قمر تاریک شد. قمر که نور میگرفت، تاریک شد. بر قلب و بصر نور دارد. خود بصر میتابد، چشم دارد ازش نور میتابد. «خَسَفَ الْقَمَرُ». هر آنچه که نورپذیر بود، هر آنچه به واسطه نوری روشن میشد، هر آنچه نور اعتباری داشت، خاموش شد. دقت بفرمایید نکته را. شمس و قمر هم دیگر جمع شد. آنجا واقعاً دیگر هرچی هست، نور از خودش دارد. منافقین و منافقات و مؤمنین میگویند که ما اقتباس از نورتان کنیم، "به ما نگاه کنید." کفار میگویند "به ما نگاه کنید، نوری بر ما میتابد، ما از این نور اقتباس میکنیم." اینها میگویند: «ارْجِعُوا وَراءَكُمْ». "برگردید پشت سر. اگر میتوانید، «فَالْتَمِسُوا نُوراً»." نوری بردارید بیاورید. در دنیا بود که فقط میشد نور کسب کرد. و این طرف، اینجا با نوری که از دنیا جمع کردی میبینی. به میزان نوری که از دنیا آوردی، منوری و به آن شعاع دید داری. اگر مثلاً ۵۰ درجه نور جمع کردی، تا شعاع ۵۰ متری میبینی. اگر ۶۰ درجه، تا شعاع ۶۰ متری. اگر ۱۰۰ درجه، تا شعاع ۱۰۰ متری.
لذا یک عده «إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ» در آخر سوره قیامت میخوانیم. اینها شاهد نوری که جمع کردند، زیاد بوده است. هم صورتشان نورانی ناظر است. «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ» این «ناضِرَةٌ» یعنی خود صورت میدرخشد از نور. هم از بس نور زیاد است، تا خود خدا دیده میشود: «إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ». اینور یا تاریکاند: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ». نوری ندارند، در اوج تاریکی صورت در مطلق تاریکی است. اصلاً صورت دیده نمیشود از شدت تاریکی. و همدیگر را نمیتوانند ببینند. حکایت دیگری دارد، بعداً –انشاءالله اگر فرصتی بود- عرض میکنم. «مِنْ قَبْلِ الْعَذابِ»؟ خیر. اینجا حکایت گفتگوی منافقین و مؤمنین در سوره حدید خیلی تعبیر زیبایی است. یک وقتی انشاءالله اگر به سوره حدید رسید بحثمان، خواستیم درباره سوره حدید صحبت بکنیم. این آیات خیلی نکات زیبایی دارد. انشاءالله بقیه عرضمان جلسه بعد.
الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین.
در سوره مبارکه قیامت، به قیامت قسم خورده نمیشود. حالا یا از عظمت این سوره و از عظمت این قیامت است که این سوره به آن قسم نمیخورد، یا شاید هم از بس که واضح است. در فرهنگ قرآن، قیامت یکی از واضحترین چیزهاست که احتیاج به استدلال ندارد. برخی چیزها در فرهنگ قرآن هست که احتیاج به استدلال ندارد؛ یکی وجود خدای متعال است؛ در مورد خدا میفرماید که: «أَفی اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». یکی حقانیت قرآن است: «هذا الکتابُ لا رَيْبَ فیهِ». یکی عدم وجود شریک برای خدای متعال است. این هم از چیزهایی است که بی برو برگرد - به تعبیر منطقی - به ضرورت، یکی از این مباحث هم قیامت است.
در سوره مبارکه نساء و سوره مبارکه انعام به این مسئله اشاره شده است. آیه ۸۷ سوره نساء درباره قیامت میفرماید که: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَديثاً». یعنی خدا شما را در روز قیامت جمع میکند که هیچ شکی درش نیست، هیچ ریبی درش نیست. در سوره مبارکه انعام، آیه ۱۲ نیز همین تعبیر را دارد: «لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ». شما را در قیامت جمع میکند که هیچ شکی درش نیست. شاید دلیل قسم نخوردن خدا به قیامت، وضوح قیامت باشد. این از مسئله قیامت.
بعد از این مسئله که درباره قیامت صحبت میکند و میگوید قیامت روز است و هنگام روشن شدن است، باز در مورد این اشاره خواهیم کرد که این سوره به این نکته خیلی اشاره دارد: به بینایی و کوری، به روشنی و تاریکی. اینها در محور قیامت در این سوره به آن پرداخته شده است. بعد بلافاصله میفرماید: «نفس لوامه». من به نفس لوامه قسم نمیخورم. نفس لوامه در واقع قیامت صغراست، قیامت کوچک است؛ قیامتی است که در درون هر کسی هست. قیامت، یوم قیامت، قیامت بزرگ است. نفس لوامه قیامت کوچک است. همانطور که نمیشود نفس لوامه را آدم در وجود خودش انکار بکند، یوم قیامت را در عالم نمیتواند انکار بکند. آنقدر این دو تا واضحاند. به نفس لوامه قسم نمیخورم. حالا یا به خاطر عظمت این نفس لوامه است، یا به خاطر روشنی و وضوح این نفس لوامه است.
نفس لوامه، نفس جدایی از نفوس دیگر نیست. یک وقت میگوییم نفس اماره، یک وقت میگوییم نفس لوامه، یک وقت میگوییم نفس مطمئنه و تعابیر این شکلی زیاد داریم درباره نفس. شاید بشود تا ۴۰-۵۰ تا تعبیر برای نفس پیدا کرد در آیات قرآن که اشاره به نفس دارد و حالات مختلف نفس. اینها تجلیات مختلف است. ما نفس اماره داریم، ما نفس لوامه داریم. یک چیزی در وجود ما هست به اسم اماره که این غیر از نفس لوامه است. اینجور نیست. یک چیز، نفس یک چیز است. یک حقیقت دارد و تجلیاتش مختلف است. مثل بدن انسان. شما ببینید این بدن یک چیز است. از تو خود این بدن هی رشد و رکود و بیماری و مرض و اینها همه تو یک چیز است. بیماری، درست است که غیر از سلامتی است، ولی آنچه که بیماری به آن تعلق گرفته، همان چیزی است که سلامتی به آن تعلق میگیرد. یک بدن بیشتر نیست. نه اینکه بگوییم یک بدن داریم برای بیماری، یک بدن داریم برای سلامتی.
به یک اعتبار مریض است، به اعتبار دیگر سالم است. به اعتبار دست و پایش مثلاً سالم است، به اعتبار قلبش مریض است. نقص اینجوری است. حالات مختلف، تجلیات مختلف دارد. یکی از این تجلیات، تجلی لوامیت نفس است که ملامت میکند، لوم ایجاد میکند، سرزنش میکند. همان چیزی که ما به آن وجدان میگوییم. سرزنش میکند، توبیخ میکند: "چرا این کار را کردی؟ چرا اینجوری گفتی؟" این نفس کمکم بیدار میشود، زنده میشود. نفس لوامه زنده میشود. و این حالتی است که مثلاً بچه کمکم به دست و پا میافتد. وقتی میگویند به دست و پا بیفتد، نه به این معناست که تا حالا دست و پا نداشت، دست و پایش کار نمیکرد؛ حالا کمکم چهار دست و پا میکند، کمکم به حرکت میافتد، کمکم میخواهد راه برود، زمین میخورد، بعد کمکم دیگر راه میافتد، بعد کمکم میتواند بدود، بعد کمکم میتواند بپرد، بعد کمکم کسی را کول بگیرد. ببینید، اینها حالات مختلف یک انسان در یک بدن است. همین بدن وقتی رشد میکند، این اتفاقات برایش میافتد.
نفس هم همینجور است. وقتی رشد میکند، این قدرتها را پیدا میکند. اول فقط تحت امر اماره است، اطاعت میکند. بعد کمکم نفس توبیخ میکند. به جای اینکه مطیع باشد، توبیخ هم میکند. اینجا حالت لوامیت دارد شکل میگیرد. همین حالت آنقدر عظمت دارد که خدا به آن قسم نمیخورد. حالا چه برسد به حالت نفس مطمئنه و اینها که خب اینها خیلی در بالاتر هستند. این نفس لوامه -عرض کردیم- قیامتی است در درون انسان. حالا مشکل انسان چیست؟ مشکل انسان این است که درباره قیامت و درباره این نفس لوامه یک رویکرد میگیرد و این رویکردش مشکلی دارد. رویکرد این انسان چیست؟ قیامت را میگوید که: "بعید میدانم که مثلاً خدا یک همچین قدرتی داشته باشد، آنقدر ریزهکاریهای قیامت که اینجوری که گفتند مثلاً اینها را پیاده بکند." یک جوری میخواهد در برود؛ اینکه "بعید میدانم اینجوری بشود"، نه به خاطر اینکه واقعاً یقین دارد، دلیل علمی دارد. از این جهت است که میداند اگر بخواهد قبول بکند، بالاخره باید پاسخگو باشد.
این درباره یوم قیامت. درباره قیامت درونش هم انکار میکند؛ وجدان را، سرزنشهایش و توبیخهایش را نادیده میگیرد برای اینکه راه را جلوی خودش باز بکند و حرکت کند. قرآن میفرماید که: «أَيَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ». فکر کرده که ما استخوانش را نمیتوانیم جمع بکنیم؟ استخوانها که پراکنده میشود، این قیامت یعنی چه؟ اینها میخواهد جمع بشود دوباره؟ اینها زنده بشوند؟ هر کسی یک گوشهای افتاده، گاهی این بدن تکهتکه شده، هر تکهای به جایی منتقل شده. دوباره همه اینها جمع بشود؟ در قدرت خدا شک دارد. این شکش هم نه به خاطر این است که واقعاً شک علمی دارد، یعنی ننشسته استدلال آورده، شک کرده. این شک را یک توجیه کرده برای اینکه از زیرش فرار کند. برای وقتهایی که میخواهد به آن فکر بکند، یک توجیه منطقی برای خودش داشته باشد که بتواند ذهنش را منصرف کند، بتواند حواس خودش را پرت کند. این توجیه منطقی را برای خودش تراشیده است. تحقیق علمی کرده است؟ این سؤال برایش پیش آمده است؟ نه! خوب انسان در درون خودش با این مسئله طرف میشود. خب، وقتی من مردم، چی میشود؟ کجا میروم؟ بعید میدانم بشود خدا بتواند جمع بکند اینها را، این همه پراکنده شدهاند. همین یک توجیه به ظاهر منطقی میکند برای خودش، توجیهتراشی میکند تا به اصل مسئله را دیگر به آن فکر نکند.
«بلي قادِرينَ عَلى أَنْ نُسَوِّيَ بَنانَهُ». ما قدرت این را داریم که سرانگشتان شما را جمع کنیم و تسویه کنیم. آنی که میگویند اثر انگشت، او بین ۷ میلیارد نفر یک دانه فقط اختصاص به شما دارد. همان یک دانه را برمیگردانیم. حالا بین این چند صد میلیارد، چند هزار میلیارد انسانی که در طول تاریخ بودهاند، سرانگشت هر کدامشان گم نمیشود. اثر انگشت را برمیگردانیم به هر آدمی که صاحب این بوده است. آنقدر من قدرت دارم. بعد تو میگویی از استخوانها سؤال میکنی که چطور جمع کنم؟ من سرانگشتها را گم نمیکنم که ندادنم این اثر انگشت مال کدامشان بود که بهش برگردانم. چون علم خدا علم حضوری است دیگر، بالاخره نسبت به مسائل.
شما تصور بفرمایید یک سیب را. حالا این سیب را دو قاچ کنید، سه قاچ کنید، ۱۰ قاچ کنید. هیچ تکهای از این تکههای سیب که الان تو ذهن شماست، از ذهن شما گم میشود؟ ولو ۱۰ تکه است، ولو هزار تکه است. یک میلیون تکه کنید، هیچ کدام از این یک میلیون تکه وقتی تصور میکنید، از ذهن شما گم نمیشود. مثلاً بگویید ۹۹۹ هزار و ۹۹۹ تا هست، یک دانهاش گم شده تو ذهنم، هر چی میگردم پیدا نمیشود. همین که اراده میکنی، بهش توجه میکنی و پیدایش میکنی. مخلوقات پیش خدا این شکلی هستند. از همین که اراده میکنم که توجه میکند، وجود پیدا میکند. از ذهن او گُم نمیشود، از نزد او گم نمیشود. «لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ». یک ذره مثقالی نه در زمین، نه در آسمان از او گم نمیشود. حضوری است. حالا این استخوانها که هیچ، سرانگشتها که هیچ، روح را میداند که مال کدام جسم است. این ارواح را از هم تمیز میدهد چون همه "عندالله حاضرند"، پیش او مجسم است. نیازی نیست که بخواهد تصور بکند و بگردد پیدا کند.
خب، مشکل این انسان چیست که این سؤال را میپرسد؟ «بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ». این میخواهد پیش رویش باز باشد، میخواهد دستش بسته نباشد، میخواهد پایش را کسی نبندد، میخواهد هرجا خواست برود، میخواهد ول باشد. مشکل این، ول بودن است. این سؤال از ولانگاری است، نه از حقیقتجویی. نمیخواهد واقعاً بفهمد حقیقت چیست. یک سؤال برای انکار اصل مسئله است تا دیگر به آن فکر نکند. «يَسْئَلُ أَيّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ». حالا این قیامتی که میگویند، کی هست؟ کی هست؟ خود قیامت که روشن است، نمیشود انکارش کرد. این دنیا در مورد زمانش انکار میکند. برخی بودند از طول کشیدن زمان قیامت استدلال میکردند به اینکه یک همچین چیزی وجود ندارد. چند هزار سال است شما پیغمبر به ما گفتید که قیامت میآید، گناهی بکنیم چوبش را میخوریم، چرا نیامد؟ پس کو؟ پس چی شد؟ چرا نیامد؟
باز در درون خودش حالت یقین ندارد. میگوید: «أَيَحْسَبُ الْإِنْسانُ...» فکر میکند، خیال میکند. نه یقین دارد. خیال میکند. با خودش حساب میکند که ما نمیتوانیم اعزامش را جمع کنیم، استخوانها را جمع کنیم. یقین ندارد. میگوید قیامت یا چون طول کشیده، یا چون بالاخره میخواهد بگوید که ما که به او نمیرسیم. روز قیامت بالاخره یک چیز خیلی طولانی و بلندمدت است. حالا حالاها مانده ما به آن برسیم. بر همین اساس، ما که فعلاً هستیم و قیامتم نیامده، قیامتم به دوران ما نمیخورد. ما قیامت کی هست؟ حالا زمانش که مشخص نیست کی میآید. این میپرسد روز قیامت کی است؟ حالا خدای متعال خیلی قشنگ جواب این آدم را میدهد. میفرماید که: «فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ وَ خَسَفَ الْقَمَرُ وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ يَقُولُ الْإِنْسانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ».
وقتی که چشم روشن بشود و قمر خاموش بشود، بصر روشن بشود، قمر خاموش بشود، آنجا خورشید و ماه با هم جمع میشوند، آنجا انسان میپرسد که مفر کجاست؟ راه فرار کجاست؟ وقتی چراغهای بیرونی دیگر خاموش بشود، چراغ درونی روشن بشود. خود چشم روشن میشود. چون الان چشم که روشن نیست، چشم به روشنی خورشید میبیند. انعکاس نور خورشید در اشیا باعث میشود که این چشم ببیند. به این چشم برمیگردد، میبیند تو قیامت دیگر خودت چشمی که ازش نور بیرون میآید و چشم میبیند. دیگر خورشید و ماهی نیست. نور از خود چشم به اشیا میخورد و اشیا را میبیند. قیامت همه نور از خود است، برعکس دنیا که همه نور عاریهای است. دنیا هیچی از خودش ندارد، همهاش عاریه است. وجود ندارد. همه چیزش اعتباری است. دنیا همه چیزش خیالی است، وهمی است؛ از لذتهایش گرفته، از موقعیتهایش گرفته، از مقامهایش گرفته، همه اعتبار است.
یکی رئیس، یکی مرئوس. اعتبار است. واقعاً اینجوری نیست که اونی که رئیس است، بالاتر باشد؛ اونی که مرئوس است، پایینتر باشد. یکی پدر است، یکی فرزند. این اعتبار است. واقعاً اینجوری نیست که اونی که پدر است، بالاتر از فرزند باشد. نحوهی اعتباری است برای اینکه بالاخره زندگی سامان پیدا کند. قیامت دیگر اعتبار نیست، همه حقیقت است. تو دنیا به انعکاس است که میبینیم. نوری واقعاً وجود ندارد. نوری تابیده و میبینیم. الان که مثلاً روز روشنی هست، ما به خود خورشید که نمیبینیم، به نور خورشید میبینیم. خود این اشیا که نور ندارند، نوری برشان تابیده شده است. الان وقتی بنده مثلاً این بخاری را میبینم، این بخاری که واقعاً روشن نیست، اعتباراً روشن است. حقیقتاً روشن نیست، حقیقتاً تاریک است. الان این بخاری حقیقتاً تاریک است، به اعتبار نور خورشید که خورده روشن شده است. در قیامت حقیقتاً روشن است، خودش از خودش دیگر نور دارد. بعد اگر خودش از خودش نور نداشت، واقعاً تاریک است!
خداوند در سوره مبارکه حدید میفرماید که مؤمنین و کفار وقتی با هم روبرو میشوند، مؤمنین نور دارند. بعد کفار درخواست میکنند، میگویند که شما به ما خود از این نورتان بدهید، ما اقتباس کنیم از این نور شما. در آیه ۱۳ سوره مبارکه حدید میفرماید که: «يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ...» قبلش میفرماید آیه ۱۲: «يَوْمَ يَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ». مؤمنین و مؤمنات نورشان جلوتر و پیشاپیششان و در سمت راستشان در حرکت است. نورشان در حرکت است، نورشان دارد میدود. یک نوری که در درون دارند، آن هیچ. یک نوری از درونشان ساطع شده به جلو، سمت راست. پشت، سمت چپ نه. چون نه از اصحاب شمال است، نه به پشت سر کار دارد. هر آنچه بر پشت سرش بود، فراموش کرد، رها کرد و آمد. هرچه سمت چپش است که این اصحاب شمالاند، نمیخواهد ببیند. نوری ندارد که ببیند اینها را، تاریک است برایش. اصحاب یمین، سمت چپشان اصحاب شمالاند. سمت چپشان تاریک است. خدا نمیخواهد حتی فقط یمینشان روشن باشد. که باز یمینشان کیاناند؟ اصحاب یمین و مقربون. دقت بفرمایید این تعبیر را. اصحاب یمین نورشان جلویشان است و سمت راستشان. سمت راستشان کیاناند؟ اصحاب یمینی که هماندازه خودشاناند یا ازشان جلوترند، یا مقربیناند که از اینها بالاترند و درجات بالاتر معصومین و انبیا و... اینها. یکی اینها را میبینند. نورشان به آن سمت میتابد، یکی هم پیش رو که خدای متعال است. پشت سر را نمیبینند که دنیا بود و اعتباریات. سمت چپ هم نمیبینند که اصحاب شمالاند.
«بُشْراكُمُ الْيَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ». بعد منافقین و منافقات میآیند به اینها میگویند: «انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ». "ما را نگاه کنید تا ما را نگاه کنید تا از نور شما اقتباس کنیم." همین که ما نگاه کنیم، شما اقتباس میکنیم. چون مؤمن به هر جهت که نگاه میکند، همانجا نور دارد. حقیقتاً نور دارد، نه نوری هست و به آنجا نگاه میکند. هر طرف که مؤمن به آن نگاه میکند، نور پیدا میشود. "به ما نگاه کنید تا ما نور بگیریم." همین که مؤمن به اینها برگردد نگاه کند، اینها نور میگیرند، روشن میشوند. چون نور از خود مؤمن است، نه نور از جایی آمده و مؤمن به آن نور میبیند. دقت بفرمایید نکته را. این نکته را اگر خوب جا بیفتد، بعد سوره قیامت، بخش اعظمی از مباحث حل میشود انشاءالله.
نور از خود مؤمن است. در قیامت نور از خود هر کسی است، نور از بیرون نیست. دیگر شمس و قمری نیست. «لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِيراً». اصلاً دیگر «جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ»، جمع شد شمس و قمر. جمع شد یعنی دوتایی با همدیگر رفتند. «خَسَفَ الْقَمَرُ»، قمر تاریک شد. قمر که نور میگرفت، تاریک شد. بر قلب و بصر نور دارد. خود بصر میتابد، چشم دارد ازش نور میتابد. «خَسَفَ الْقَمَرُ». هر آنچه که نورپذیر بود، هر آنچه به واسطه نوری روشن میشد، هر آنچه نور اعتباری داشت، خاموش شد. دقت بفرمایید نکته را. شمس و قمر هم دیگر جمع شد. آنجا واقعاً دیگر هرچی هست، نور از خودش دارد. منافقین و منافقات و مؤمنین میگویند که ما اقتباس از نورتان کنیم، "به ما نگاه کنید." کفار میگویند "به ما نگاه کنید، نوری بر ما میتابد، ما از این نور اقتباس میکنیم." اینها میگویند: «ارْجِعُوا وَراءَكُمْ». "برگردید پشت سر. اگر میتوانید، «فَالْتَمِسُوا نُوراً»." نوری بردارید بیاورید. در دنیا بود که فقط میشد نور کسب کرد. و این طرف، اینجا با نوری که از دنیا جمع کردی میبینی. به میزان نوری که از دنیا آوردی، منوری و به آن شعاع دید داری. اگر مثلاً ۵۰ درجه نور جمع کردی، تا شعاع ۵۰ متری میبینی. اگر ۶۰ درجه، تا شعاع ۶۰ متری. اگر ۱۰۰ درجه، تا شعاع ۱۰۰ متری.
لذا یک عده «إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ» در آخر سوره قیامت میخوانیم. اینها شاهد نوری که جمع کردند، زیاد بوده است. هم صورتشان نورانی ناظر است. «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ» این «ناضِرَةٌ» یعنی خود صورت میدرخشد از نور. هم از بس نور زیاد است، تا خود خدا دیده میشود: «إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ». اینور یا تاریکاند: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ». نوری ندارند، در اوج تاریکی صورت در مطلق تاریکی است. اصلاً صورت دیده نمیشود از شدت تاریکی. و همدیگر را نمیتوانند ببینند. حکایت دیگری دارد، بعداً –انشاءالله اگر فرصتی بود- عرض میکنم. «مِنْ قَبْلِ الْعَذابِ»؟ خیر. اینجا حکایت گفتگوی منافقین و مؤمنین در سوره حدید خیلی تعبیر زیبایی است. یک وقتی انشاءالله اگر به سوره حدید رسید بحثمان، خواستیم درباره سوره حدید صحبت بکنیم. این آیات خیلی نکات زیبایی دارد. انشاءالله بقیه عرضمان جلسه بعد.
الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
تفسیر سوره قیامت
جلسه دوم
تفسیر سوره قیامت
جلسه چهارم
تفسیر سوره قیامت
جلسه پنجم
تفسیر سوره قیامت
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات تفسیر سوره قیامت
جلسه اول
تفسیر سوره قیامت
جلسه دوم
تفسیر سوره قیامت
جلسه سوم
تفسیر سوره قیامت
جلسه چهارم
تفسیر سوره قیامت
جلسه پنجم
تفسیر سوره قیامت
در حال بارگذاری نظرات...