متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا.
در سوره مبارکه قیامت، بحث به اینجا رسید که تقابل این دو چهره، که دو رویکرد به دنیا داشتند، یکی رویکرد «گذر» و یکی رویکرد «گذار»؛ آنی که رویکرد «گذر» بود و به دنبال حقیقتی ورای این دنیا بود، آنجا پیدایش میکند. آنی که هرچه آرزو و خواسته داشت در دنیا خلاصه میشد، آنجا هرآنچه را که در دنیا دنبالش میکرد و میگشت، گم میکند.
تعبیر خیلی زیبایی در این سوره آمده است: «الا ربها ناظره»؛ اینها چهرههایی هستند که به مقصود رسیدند، گمکرده را پیدا کردند، به پروردگارشان نگاه میکنند. بعد تعبیر نمیفرماید «ناظره الی ربها»، میفرماید «الی ربها ناظره». به تعبیر علما، تقدیم «ما حق التأخیر»، یعنی آنچه حقش این است که عقب بیفتد، اگر شما آن را جلو بیندازید، از آن «حصر» فهمیده میشود، مثل «ایاک نعبد»؛ اگر بگوییم «نعبدوک»، یعنی تو را میپرستیم، ولی اگر بگوییم «ایاک نعبد»، یعنی «فقط تو را میپرستیم.» اینجا «الی ربها ناظره»، یعنی «فقط به خدا نگاه میکنند، فقط به پروردگارشان نگاه میکنند.» به هیچ چیز دیگری نگاه ندارند، توجه به چیز دیگری ندارند. اگر به چیز دیگری توجه بکنند، باز خدا را میبینند، تجلی خدا را میبینند، رنگ و بوی خدا را میبینند، وجه خدا را میبینند.
چهرههایی هم هستند که اینها «باصره» هستند، «باصره» به معنی کال است. اینهایی که در دنیا عجول بودند، در قیامت به شکل کال محشور میشوند. چهرهشان کال است، چهره نارسی. از آن طرف، آن چهرههای «ناظره»، از بس که رسیده است و چون به مقصود رسیده، چهره برافروخته است، چهره در اوج شادابی، مثل یک میوهای که به مقصود نهایی رسیده باشد. این میوه چقدر براق است! چقدر رنگش تو چشم میزند! برعکس میوهای که زود چیده شده باشد.
اینها چون در دنیا خودشان عجله داشتند، زود چیدند، دامن خودشان را با لذتها زود چیدند. صورتشان کال شد و «باصره» شد. اینها آنجا، آن حالی که بهشان دست میدهد، این وضعیت را که میبینند: «فعل به فاقره»، پیش خودشان خیال میکنند که دیگر عذاب کمرشکنی دارد سراغشان میآید. «فاقره» دارد سراغشان میآید، عذابی که ستون فقراتشان را میشکند. «کلا اذا بلغت التراقی»؛ نه، اینها مشکلشان این بود که فکر میکردند آزادند: «یرید الانسان لیفجر»؛ فکر میکرد که هر کجا میخواهد، میتواند برود، اختیار دست خودش است. یک دفعه در قیامت میفهمند که در دست کس دیگرند، هرچه میخواستند نمیشد، محکومند. بار سنگینی به دوش داشتند، آنقدر که دیگر احساس میکنند کمرشان دارد میشکند. تکلیف سنگین بوده.
اینها فکر میکردند آزادند، فکر میکردند که در اختیار خودشانند. هر جا خودشان بخواهند میروند. در اختیار کسی دیگر بودند، کس دیگری مالک بود، کس دیگری حاکم بود. یک دفعه در قیامت میفهمند این حال را. یک دفعه در آخرین لحظهای که در دنیا هستند، یک دفعه در اولین لحظه جزا میفهمند. یک دفعه در آخرین لحظه عمل، موقع جان دادن. اولین لحظه جزا، قیامت است. در حالت احتضار، همین حال برایشان پیش میآید. «اذا بلغت التراقی»، وقتی جان به ترقوه میرسد.
خب، جان دادن از کف پا شروع میشود، از نوک پا شروع میشود، خردهخرده روح از بدن مفارقت میکند. حالت نهایی که دیگر حالت بین دنیا و آخرت است، حالتی است که جان به ترقوه رسیده. آنجا دیگر همه حقایق منکشف است، پردهها کنار رفته است. هم در دنیا است و هم آخرت را میبیند. این لحظهای که جان به ترقوه میرسد، خیلی لحظه حساسی است. نه فرصت بازگشت به دنیا دارد، نه کاری ازش در این دنیا برمیآید، نه میتواند خودش را به آخرت نفرستد. این لحظه، لحظه خیلی سختی است: جدا شده، روح کامل جدا شده، به ترقوه رسیده. حالا هم میبیند که در دنیا است و کاری نکرده، هم میبیند در آخرت است و باری نیاورده.
«قیل من راق»؛ این حال که بهش دست میدهد، جان به تراقی میرسد، ازش پرسیده میشود، ندایی میآید: «مَن راق؟» «راق» کیست؟ بالابرنده کیست؟ بالا کیست؟ کی دارد میبردت بالا؟ تو دست کی، تو مشت کی، تو چنگ کی هستی؟ دیدی آزاد نبودی؟ دیدی خیالات بود؟ دیدی هر جا میخواستی نمیشد رفت؟ دیدی زندگی را آنچنان که میخواستی نباید پی میگرفتی؟ آنچنان که او میخواست باید زندگی میکردی. «مَن راق؟» بالابرنده کیست؟ الان تو چنگ کی هستی؟
«الفراق»؛ اینجا دیگر این گمان بهش دست میدهد که دیگر لحظه جدایی است. از محبوبها جدا میکنند. این «عاجلههایی» که بهش علاقهمند بود، تکتک دارند همه را ازش میگیرند. لحظه «فراق»، لحظه جدایی. «والتفت الساق بالساق»؛ اینجا دو عالم به هم متصل میشود، دنیا و آخرت. در روایات اینجوری تعبیر کردند: دنیا و آخرت به هم متصل میشود. یک ساق، ساق دنیا. یکی ساق آخرت. این انسان به این دو ساق متصل، تو این حال گیر کرده که این دو ساق به هم چسبید. این لحظه جان دادن، لحظهای که دنیا و آخرت میآیند برای این انسان، دیگر در نهایت نزدیکی قرار میگیرد، به هم متصل میشود.
«الی ربک یومئذ المساق»؛ آنجا بهش میگویند که میخواهیم «سوقات» بدهیم. در این روز به سمت پروردگارت. تازه میفهمد ربّی داشته. تازه میفهمد صاحبی داشته. تازه میفهمد، آقا بالاسری داشته. تازه میفهمد در اختیار خودش نبوده. حالا با چه حالی دارد سوق میکند به سمت این رب. «فلا صدق ولا صلا ولکن کذب و تولی»؛ نه تصدیقی آورد، نه صلاتی. فقط چی آورد؟ تکذیب و تولی. یکدانه از حقایق این عالم را به این دل خودش نه قبولاند، نپذیرفت، حاضر نشد سر خم بکند، کرنش بکند برای خدای متعال. در ازای هرچه از این حقایق شنید، گفت: «دروغه.» تکذیب کرد. «دروغه، اینها نیست، واقعیت نداره.» پشت کرد. اول گفت «دروغه»، بعد پشت کرد. بعد با بیاعتنایی و بیخیالی راحت به زندگی روزمرهاش ادامه داد.
«ثم ذهب الی اهله یتمطی»؛ کسی به او گفته: «آقا یه همچین چیزی هست؟» حالت طبیعیش بین ماها، مثل اینکه آدمی بیرون تو خیابون تصادفی ببیند یا دعوایی ببیند، اول دعوا رو باور نمیکند، میگوید: «دروغه، دعوا ساختگیه.» باور نمیکند. بعد پشت میکند، خودش را دخالت نمیدهد به این ماجرا. میگوید: «به من ربطی نداره.» بعد اصلاً انگار نه انگار دعوایی دیده، انگار نه انگار اتفاقی افتاده. راحت زندگی خودش را ادامه میدهد. «یتمطی» دارد. انگار نه انگار، بیاعتنایی محض، بیمحلی. ذرهای درگیرش نمیکند. این همه انبیا کشته میشوند، این همه انبیا حرف دارند، این همه پیام بهش میرسانند. انبیا، مردان الهی. اول: «دروغ، اینها دروغ میگویند. همش دروغه.» پشت میکند. حرفی شنیدی، حتی نمینشیند یه وقتهایی توی فکر کند، یک خرده بکشد: «خب، این چی گفت؟ شاید راست باشه، شاید دروغ باشه، شاید واقعیت داشته باشه.» این حالت «تمطی»، اصلاً انگار نه انگار. اصلاً مسئله مرگ و قیامت هیچ اهمیتی برایش ندارد. اینجور بحثها، اینجور حرفها، این حرفهای ماورایی ذرهای درگیرش نمیکند. ذرهای ذهنش را مشغول نمیکند. اصلاً انگار توی زندگی هیچ جایگاهی ندارد این حرف این آدم.
حالا چی؟ «ثُمَّ اولی لک فاولی»؛ بابت اون عدم تصدیق، بابت اون عدم نماز خواندن، بابت تکذیب، بابت توّلی که کردی و پشت کردی، همه این عذابهایی که سرت بیاد، حقته. حقته بابت اینکه این «ثم» مال اون «ثم ذهب» است. تو بعدش بیخیال، زندگیتو ادامه دادی، حالا منم بیخیال بهت میگویم باز حقته، حقته، یعنی حقته، سزاوارت است. «ایحسب الانسان ان یترک سدی؟» انسان با خودش فکر کرده «سدی» رها شده؟ «سدی» به شتر بیساربان میگویند. آن شتری که هر جا دلش بخواهد میرود، میچَرَد. برایش فرقی نمیکند. اصلاً ساربانی ندارد. «سدی»؟ انسان فکر کرده که مثل «سدی» رها است؟ مثل شتر بیساربان؟ دلش خواست میتواند برود بچرد، هرچه خواست ببیند، هرچه خواست بگوید، هرچه خواست فکر کند، هر جا خواست برود، به هرچه خواست دست بیندازد، به هرچه خواست پشت کند، به هرچی خواست رو کند. شتر بیساربان؟ نه، اینجوری نیست.
بعد اینجا قرآن اشاره میکند به مراحل اولیه جسمانی این انسان. وقتی که نطفه بودی، من با برنامه آوردمت جلو، با غرض آوردمت جلو. تو نطفهای از منی یمنی بودی. تو علقه بودی، یک آب بسته. وقتی این آب توی رحم بسته شد، بعد من این آب را گرفتم. بعد خون شد. بعد ازش گوشت درآوردم. بعد از این گوشت استخوان درآوردم. مراحل را یکییکی پیش بردم تا «تسویه» کردم، یک بدن سالم کامل درست کردم، با غرض آوردم. «فجعل منه الزوجین الذکر و الانثی»؛ از این بدن جنسیت درست کردم. این بدن کامل را به یکی جنسیت مردانه دادم، به یکی جنسیت زنانه دادم. همه اینها را با هدف آوردم، مرحلهبهمرحله، با غرض آوردم. حالا تو را کردم یک بدن کامل و سالم. بعد تو آمدی همه این راه را چپه برمیگردی، برعکس داری برمیگردی؟ فکر کردی کاملاً بیغرض بوده؟ بیهدف بوده؟ حالا هرجا دلت بخواهد میروی؟ من این همه با هدف، مرحلهبهمرحله رشد دادم، با برنامه پیش آوردم، به نهایت تکامل رسیدی، حالا خودت را بیبرنامه میدانی؟ بیهدف میدانی؟
پنجم میفرماید که: «آیا این خدایی که خب اینها چون واقعاً برایشان مسئله این بود: خدا مگر قدرت این را دارد که این کار را بخواهد بکند؟» میگوید: «این خدایی که از آن منی، یک همچین انسان کاملی آفرید، قدرت ندارد که مرده را زنده کند؟» هیچی، «را وقتی آفرید، مرده را حالا نمیتواند بیاید احیا کند، زنده کند؟» و نکته آخری که درباره سوره قیامت بگویم و انشاءالله جلسه بعد سوره انسان را با توجه به سوره قیامت وارد بشویم. نکته این است، مسئله خیلی جالب این است که، از اول سوره قیامت تا سوره قیامت دائماً میبینیم خدای متعال حال حضور و غیاب دارد. یعنی یا یک خرده به مخاطب که قیامت را قبول ندارد رو میکند، یک خرده با دیگری صحبت میکند که این بشنود از او. حکایت میگویم: که انسان فکر کرده، مثل اینکه مثلاً دو نفر دارند با هم صحبت میکنند. بعد انسان از کسی دلت خوشی ندارد، میخواهد درباره او صحبت کند. به خود او هم رو نمیکند، مثل پدر میخواهد بچه را تنبیه کند، شروع میکند از بدیهای این بچه، از نابخردیهای این بچه پیش مادر میگوید. مستقیم به بچه خطاب نمیکند، ولی یک جاهایی وسط حرف به خود بچهام خطاب میکند.
قرآن این حالت را دارد. میگوید: «انسان فکر کرده که ما استخوانهایش را نمیتوانیم جمع کنیم؟ ما قادریم که سرانگشتهایش را جمع کنیم.» انسان میخواهد جلویش باز باشد، انسان میپرسد: «کی قیامت میشود؟» این وقتی که بصرش روشن بشود، ماه خاموش بشود، شمس و قمر جمع بشود، همین انسان آنجا میگوید که: «راه فرار کجاست؟» نه، راه فراری نیست. آنجا میآرندت پیش خدا. رب تو محل استقرار آنجاست. آنجا انسان بهش خبر داده میشود از کاری که پیش کرده و پیش پس فرستاده. انسان بر نفس خودش بیناست، حتی اگر معاذیر بفرستد.
بعد اینجا خطاب میکند: «زبانت را تکان نده، لسانیات را تکان نده برای اینکه بخواهی عجله بکنی، از خودش دفاع بکند.» تو نمیخواهد حرف بزنی که از خودت دفاع بکنی. تو نمیخواهد زود بار از گردنت برداری. من خودم وظیفه بگیرم چه کردی، جمعآوری کردم تو چه کردی و قرائت کنم چه کردی. وقتی من قرائت کردم، تو دنبال قرائت من قرائت کن. وظیفه ماست بیانش. نه، شما مشکلتان این است که «عاجله» را دوست دارید، آخرت را ول کردید.
بعد باز دوباره از حال خطاب به حال غیبت میآورد. دیدید اول حالت غیبت بود. بعد یک تیکه حالت خطاب داشت. بعد باز یک تیکه حالت غیبت. وجوهی که روز قیامت «ناظره» است، به پروردگارش نگاه میکند. وجوهی که روز قیامت «باصره» است، خیال میکند، گمان میبرد که «فاقره» دارد بهش وارد میشود. نه، وقتی که به تراقی برسد، آنجا گفته میشود: «راق کیه؟» آنجا فکر با خودش گمان میکند «فراق» شده. وقتی ساق به ساق بخورد، آنجاست که محل سوق به سمت رب توست، که این آدم نه تصدیق کرده، نه نماز خوانده، بلکه تکذیب کرده و پشت کرده و به سمت با اهلش بوده، به سمت اهلش رفته با حال بیاعتنایی و بیمحلی. باز اینجا خطاب میکند: «حقته! اولی لکه اولی!» هرچی سرت میآید، حق این وجوه «باصرهای» که پیدا کردی، این «فاقرهای» که برات اتفاق افتاد، این «فراقی» که برات اتفاق افتاد، همه اینها حقته. «ثم اولی لک اولی!» باز دوباره حقته. باز دوباره از حال خطاب خارج میکند، به حال غیبت میرساند. باز میگوید که: «انسان فکر کرده رها است؟ فکر کرده مثل شتر بیساربان وله؟»
یکی محبت «عاجله» که از کمصبری و بیصبریشان بود، از عجولیشان بود. یکی هم ولانگاریات تو این عالم. اون محبت «عاجله» موقع مرگ ازش جدا میشود. «الفراق»، خودش میفهمد که آقا وقت «فراق» است، بعد از همه اینها که دوست داشتی، جدایی. این ولانگاری هم موقع مرگ میفهمد که «الی ربک یومئذ المساق»، به سمت پروردگارت میروی. هم در قیامت میفهمد، وقتی که با صحنه قیامت آشنا میشود، روبهرو میشود. وجوه «باصره» پیدا میکند، به اون «فاقرهای» که احساس میکند بهش دارد میآید، همان تکلیف سنگینی است که فرار پیدا کند. «عین المفر»؟ آنجا دنبال راه فرار میگردد. آنجا میفهمد که حسابکتاب است.
بعد باز اینجا به حالت خطاب، به حالت غیبت تمام میکند. میفرماید که: «مگر این نطفهای نبود از منی که بعد علقه شد، بعد خدا او را خلق کرد و تسویه کرد، از اون نطفه دو زوْج بیرون کشید، یکی ذَکَر، یکی اًنثی؟ آیا خدا قادر نیست که این مرده را زنده کند؟» پس با حال غیبت شروع میشود، با حال غیبت تمام میشود. لابلایش یه وقتایی فقط خطاب میکند. مثل کسی که داره تو دادگاه دادنامه علیهش خونده میشه. همه دادنامه خطاب به جمع. یک جاهایی سر و صدا میخواهد بکند. یک جاهایی داد و بیداد میخواهد بکند. بهش خطاب میکنند: «ساکت باش! آروم باش! حقته!» فقط آنجاست که به خودش خطاب میشود؛ و این اوج رسوایی قیامت است. که اگر جرائم آدم را به خود آدم بگویند، بار روانیاش کمتر است تا اینکه جرائم آدم را داد بزنند و به فرصت نداریم که آدم حرف بزند از خودش دفاع کند و بلکه وقتی خطابش میکنند فقط تو سرش بزنند، فقط بخواهند ساکتش بکنند.
تو این سوره بیشتر از همه کلمه «انسان» به کار رفته است. یکی در آیه سوم، یکی در آیه پنجم، یکی در آیه دهم، یکی در آیه سیزدهم، یکی در آیه چهاردهم، یکی در آیه سیوششم. اینها چندین بار کلمه انسان درش به کار رفته، که این انسانی که رو به دنیا کرده، رو به «عاجله» کرده، در سوره بعدی که سوره انسان است، از انسان حقیقی میگوییم، انسانی که رو به خدا کرده. تقابل دو انسان در سوره قیامت و سوره انسان. میبینی که هر دو هم در قیامت چه ماجرایی برایشان پیش میآید. آنی که به دنیا رو کرده چه ماجرایی داشت که در سوره قیامت دیدیم. آنی که به خدا رو کرده دنیایش چگونه است و آخرتش چگونه. در چه قیامت داریم؟ آنی که به دنیا رو کرده دنیایش چه جور بود و آخرتش چه جوره؟ تو دنیا فکر میکرد «وُله»، آخرتش در فشار.
آنی که به آخرت رو کرده، به خدا رو کرده، تو دنیا میبیند که در تکلیف و در آخرت در نهایت راحتی و آرامش و لذت و بهجت.
والحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا.
در سوره مبارکه قیامت، بحث به اینجا رسید که تقابل این دو چهره، که دو رویکرد به دنیا داشتند، یکی رویکرد «گذر» و یکی رویکرد «گذار»؛ آنی که رویکرد «گذر» بود و به دنبال حقیقتی ورای این دنیا بود، آنجا پیدایش میکند. آنی که هرچه آرزو و خواسته داشت در دنیا خلاصه میشد، آنجا هرآنچه را که در دنیا دنبالش میکرد و میگشت، گم میکند.
تعبیر خیلی زیبایی در این سوره آمده است: «الا ربها ناظره»؛ اینها چهرههایی هستند که به مقصود رسیدند، گمکرده را پیدا کردند، به پروردگارشان نگاه میکنند. بعد تعبیر نمیفرماید «ناظره الی ربها»، میفرماید «الی ربها ناظره». به تعبیر علما، تقدیم «ما حق التأخیر»، یعنی آنچه حقش این است که عقب بیفتد، اگر شما آن را جلو بیندازید، از آن «حصر» فهمیده میشود، مثل «ایاک نعبد»؛ اگر بگوییم «نعبدوک»، یعنی تو را میپرستیم، ولی اگر بگوییم «ایاک نعبد»، یعنی «فقط تو را میپرستیم.» اینجا «الی ربها ناظره»، یعنی «فقط به خدا نگاه میکنند، فقط به پروردگارشان نگاه میکنند.» به هیچ چیز دیگری نگاه ندارند، توجه به چیز دیگری ندارند. اگر به چیز دیگری توجه بکنند، باز خدا را میبینند، تجلی خدا را میبینند، رنگ و بوی خدا را میبینند، وجه خدا را میبینند.
چهرههایی هم هستند که اینها «باصره» هستند، «باصره» به معنی کال است. اینهایی که در دنیا عجول بودند، در قیامت به شکل کال محشور میشوند. چهرهشان کال است، چهره نارسی. از آن طرف، آن چهرههای «ناظره»، از بس که رسیده است و چون به مقصود رسیده، چهره برافروخته است، چهره در اوج شادابی، مثل یک میوهای که به مقصود نهایی رسیده باشد. این میوه چقدر براق است! چقدر رنگش تو چشم میزند! برعکس میوهای که زود چیده شده باشد.
اینها چون در دنیا خودشان عجله داشتند، زود چیدند، دامن خودشان را با لذتها زود چیدند. صورتشان کال شد و «باصره» شد. اینها آنجا، آن حالی که بهشان دست میدهد، این وضعیت را که میبینند: «فعل به فاقره»، پیش خودشان خیال میکنند که دیگر عذاب کمرشکنی دارد سراغشان میآید. «فاقره» دارد سراغشان میآید، عذابی که ستون فقراتشان را میشکند. «کلا اذا بلغت التراقی»؛ نه، اینها مشکلشان این بود که فکر میکردند آزادند: «یرید الانسان لیفجر»؛ فکر میکرد که هر کجا میخواهد، میتواند برود، اختیار دست خودش است. یک دفعه در قیامت میفهمند که در دست کس دیگرند، هرچه میخواستند نمیشد، محکومند. بار سنگینی به دوش داشتند، آنقدر که دیگر احساس میکنند کمرشان دارد میشکند. تکلیف سنگین بوده.
اینها فکر میکردند آزادند، فکر میکردند که در اختیار خودشانند. هر جا خودشان بخواهند میروند. در اختیار کسی دیگر بودند، کس دیگری مالک بود، کس دیگری حاکم بود. یک دفعه در قیامت میفهمند این حال را. یک دفعه در آخرین لحظهای که در دنیا هستند، یک دفعه در اولین لحظه جزا میفهمند. یک دفعه در آخرین لحظه عمل، موقع جان دادن. اولین لحظه جزا، قیامت است. در حالت احتضار، همین حال برایشان پیش میآید. «اذا بلغت التراقی»، وقتی جان به ترقوه میرسد.
خب، جان دادن از کف پا شروع میشود، از نوک پا شروع میشود، خردهخرده روح از بدن مفارقت میکند. حالت نهایی که دیگر حالت بین دنیا و آخرت است، حالتی است که جان به ترقوه رسیده. آنجا دیگر همه حقایق منکشف است، پردهها کنار رفته است. هم در دنیا است و هم آخرت را میبیند. این لحظهای که جان به ترقوه میرسد، خیلی لحظه حساسی است. نه فرصت بازگشت به دنیا دارد، نه کاری ازش در این دنیا برمیآید، نه میتواند خودش را به آخرت نفرستد. این لحظه، لحظه خیلی سختی است: جدا شده، روح کامل جدا شده، به ترقوه رسیده. حالا هم میبیند که در دنیا است و کاری نکرده، هم میبیند در آخرت است و باری نیاورده.
«قیل من راق»؛ این حال که بهش دست میدهد، جان به تراقی میرسد، ازش پرسیده میشود، ندایی میآید: «مَن راق؟» «راق» کیست؟ بالابرنده کیست؟ بالا کیست؟ کی دارد میبردت بالا؟ تو دست کی، تو مشت کی، تو چنگ کی هستی؟ دیدی آزاد نبودی؟ دیدی خیالات بود؟ دیدی هر جا میخواستی نمیشد رفت؟ دیدی زندگی را آنچنان که میخواستی نباید پی میگرفتی؟ آنچنان که او میخواست باید زندگی میکردی. «مَن راق؟» بالابرنده کیست؟ الان تو چنگ کی هستی؟
«الفراق»؛ اینجا دیگر این گمان بهش دست میدهد که دیگر لحظه جدایی است. از محبوبها جدا میکنند. این «عاجلههایی» که بهش علاقهمند بود، تکتک دارند همه را ازش میگیرند. لحظه «فراق»، لحظه جدایی. «والتفت الساق بالساق»؛ اینجا دو عالم به هم متصل میشود، دنیا و آخرت. در روایات اینجوری تعبیر کردند: دنیا و آخرت به هم متصل میشود. یک ساق، ساق دنیا. یکی ساق آخرت. این انسان به این دو ساق متصل، تو این حال گیر کرده که این دو ساق به هم چسبید. این لحظه جان دادن، لحظهای که دنیا و آخرت میآیند برای این انسان، دیگر در نهایت نزدیکی قرار میگیرد، به هم متصل میشود.
«الی ربک یومئذ المساق»؛ آنجا بهش میگویند که میخواهیم «سوقات» بدهیم. در این روز به سمت پروردگارت. تازه میفهمد ربّی داشته. تازه میفهمد صاحبی داشته. تازه میفهمد، آقا بالاسری داشته. تازه میفهمد در اختیار خودش نبوده. حالا با چه حالی دارد سوق میکند به سمت این رب. «فلا صدق ولا صلا ولکن کذب و تولی»؛ نه تصدیقی آورد، نه صلاتی. فقط چی آورد؟ تکذیب و تولی. یکدانه از حقایق این عالم را به این دل خودش نه قبولاند، نپذیرفت، حاضر نشد سر خم بکند، کرنش بکند برای خدای متعال. در ازای هرچه از این حقایق شنید، گفت: «دروغه.» تکذیب کرد. «دروغه، اینها نیست، واقعیت نداره.» پشت کرد. اول گفت «دروغه»، بعد پشت کرد. بعد با بیاعتنایی و بیخیالی راحت به زندگی روزمرهاش ادامه داد.
«ثم ذهب الی اهله یتمطی»؛ کسی به او گفته: «آقا یه همچین چیزی هست؟» حالت طبیعیش بین ماها، مثل اینکه آدمی بیرون تو خیابون تصادفی ببیند یا دعوایی ببیند، اول دعوا رو باور نمیکند، میگوید: «دروغه، دعوا ساختگیه.» باور نمیکند. بعد پشت میکند، خودش را دخالت نمیدهد به این ماجرا. میگوید: «به من ربطی نداره.» بعد اصلاً انگار نه انگار دعوایی دیده، انگار نه انگار اتفاقی افتاده. راحت زندگی خودش را ادامه میدهد. «یتمطی» دارد. انگار نه انگار، بیاعتنایی محض، بیمحلی. ذرهای درگیرش نمیکند. این همه انبیا کشته میشوند، این همه انبیا حرف دارند، این همه پیام بهش میرسانند. انبیا، مردان الهی. اول: «دروغ، اینها دروغ میگویند. همش دروغه.» پشت میکند. حرفی شنیدی، حتی نمینشیند یه وقتهایی توی فکر کند، یک خرده بکشد: «خب، این چی گفت؟ شاید راست باشه، شاید دروغ باشه، شاید واقعیت داشته باشه.» این حالت «تمطی»، اصلاً انگار نه انگار. اصلاً مسئله مرگ و قیامت هیچ اهمیتی برایش ندارد. اینجور بحثها، اینجور حرفها، این حرفهای ماورایی ذرهای درگیرش نمیکند. ذرهای ذهنش را مشغول نمیکند. اصلاً انگار توی زندگی هیچ جایگاهی ندارد این حرف این آدم.
حالا چی؟ «ثُمَّ اولی لک فاولی»؛ بابت اون عدم تصدیق، بابت اون عدم نماز خواندن، بابت تکذیب، بابت توّلی که کردی و پشت کردی، همه این عذابهایی که سرت بیاد، حقته. حقته بابت اینکه این «ثم» مال اون «ثم ذهب» است. تو بعدش بیخیال، زندگیتو ادامه دادی، حالا منم بیخیال بهت میگویم باز حقته، حقته، یعنی حقته، سزاوارت است. «ایحسب الانسان ان یترک سدی؟» انسان با خودش فکر کرده «سدی» رها شده؟ «سدی» به شتر بیساربان میگویند. آن شتری که هر جا دلش بخواهد میرود، میچَرَد. برایش فرقی نمیکند. اصلاً ساربانی ندارد. «سدی»؟ انسان فکر کرده که مثل «سدی» رها است؟ مثل شتر بیساربان؟ دلش خواست میتواند برود بچرد، هرچه خواست ببیند، هرچه خواست بگوید، هرچه خواست فکر کند، هر جا خواست برود، به هرچه خواست دست بیندازد، به هرچه خواست پشت کند، به هرچی خواست رو کند. شتر بیساربان؟ نه، اینجوری نیست.
بعد اینجا قرآن اشاره میکند به مراحل اولیه جسمانی این انسان. وقتی که نطفه بودی، من با برنامه آوردمت جلو، با غرض آوردمت جلو. تو نطفهای از منی یمنی بودی. تو علقه بودی، یک آب بسته. وقتی این آب توی رحم بسته شد، بعد من این آب را گرفتم. بعد خون شد. بعد ازش گوشت درآوردم. بعد از این گوشت استخوان درآوردم. مراحل را یکییکی پیش بردم تا «تسویه» کردم، یک بدن سالم کامل درست کردم، با غرض آوردم. «فجعل منه الزوجین الذکر و الانثی»؛ از این بدن جنسیت درست کردم. این بدن کامل را به یکی جنسیت مردانه دادم، به یکی جنسیت زنانه دادم. همه اینها را با هدف آوردم، مرحلهبهمرحله، با غرض آوردم. حالا تو را کردم یک بدن کامل و سالم. بعد تو آمدی همه این راه را چپه برمیگردی، برعکس داری برمیگردی؟ فکر کردی کاملاً بیغرض بوده؟ بیهدف بوده؟ حالا هرجا دلت بخواهد میروی؟ من این همه با هدف، مرحلهبهمرحله رشد دادم، با برنامه پیش آوردم، به نهایت تکامل رسیدی، حالا خودت را بیبرنامه میدانی؟ بیهدف میدانی؟
پنجم میفرماید که: «آیا این خدایی که خب اینها چون واقعاً برایشان مسئله این بود: خدا مگر قدرت این را دارد که این کار را بخواهد بکند؟» میگوید: «این خدایی که از آن منی، یک همچین انسان کاملی آفرید، قدرت ندارد که مرده را زنده کند؟» هیچی، «را وقتی آفرید، مرده را حالا نمیتواند بیاید احیا کند، زنده کند؟» و نکته آخری که درباره سوره قیامت بگویم و انشاءالله جلسه بعد سوره انسان را با توجه به سوره قیامت وارد بشویم. نکته این است، مسئله خیلی جالب این است که، از اول سوره قیامت تا سوره قیامت دائماً میبینیم خدای متعال حال حضور و غیاب دارد. یعنی یا یک خرده به مخاطب که قیامت را قبول ندارد رو میکند، یک خرده با دیگری صحبت میکند که این بشنود از او. حکایت میگویم: که انسان فکر کرده، مثل اینکه مثلاً دو نفر دارند با هم صحبت میکنند. بعد انسان از کسی دلت خوشی ندارد، میخواهد درباره او صحبت کند. به خود او هم رو نمیکند، مثل پدر میخواهد بچه را تنبیه کند، شروع میکند از بدیهای این بچه، از نابخردیهای این بچه پیش مادر میگوید. مستقیم به بچه خطاب نمیکند، ولی یک جاهایی وسط حرف به خود بچهام خطاب میکند.
قرآن این حالت را دارد. میگوید: «انسان فکر کرده که ما استخوانهایش را نمیتوانیم جمع کنیم؟ ما قادریم که سرانگشتهایش را جمع کنیم.» انسان میخواهد جلویش باز باشد، انسان میپرسد: «کی قیامت میشود؟» این وقتی که بصرش روشن بشود، ماه خاموش بشود، شمس و قمر جمع بشود، همین انسان آنجا میگوید که: «راه فرار کجاست؟» نه، راه فراری نیست. آنجا میآرندت پیش خدا. رب تو محل استقرار آنجاست. آنجا انسان بهش خبر داده میشود از کاری که پیش کرده و پیش پس فرستاده. انسان بر نفس خودش بیناست، حتی اگر معاذیر بفرستد.
بعد اینجا خطاب میکند: «زبانت را تکان نده، لسانیات را تکان نده برای اینکه بخواهی عجله بکنی، از خودش دفاع بکند.» تو نمیخواهد حرف بزنی که از خودت دفاع بکنی. تو نمیخواهد زود بار از گردنت برداری. من خودم وظیفه بگیرم چه کردی، جمعآوری کردم تو چه کردی و قرائت کنم چه کردی. وقتی من قرائت کردم، تو دنبال قرائت من قرائت کن. وظیفه ماست بیانش. نه، شما مشکلتان این است که «عاجله» را دوست دارید، آخرت را ول کردید.
بعد باز دوباره از حال خطاب به حال غیبت میآورد. دیدید اول حالت غیبت بود. بعد یک تیکه حالت خطاب داشت. بعد باز یک تیکه حالت غیبت. وجوهی که روز قیامت «ناظره» است، به پروردگارش نگاه میکند. وجوهی که روز قیامت «باصره» است، خیال میکند، گمان میبرد که «فاقره» دارد بهش وارد میشود. نه، وقتی که به تراقی برسد، آنجا گفته میشود: «راق کیه؟» آنجا فکر با خودش گمان میکند «فراق» شده. وقتی ساق به ساق بخورد، آنجاست که محل سوق به سمت رب توست، که این آدم نه تصدیق کرده، نه نماز خوانده، بلکه تکذیب کرده و پشت کرده و به سمت با اهلش بوده، به سمت اهلش رفته با حال بیاعتنایی و بیمحلی. باز اینجا خطاب میکند: «حقته! اولی لکه اولی!» هرچی سرت میآید، حق این وجوه «باصرهای» که پیدا کردی، این «فاقرهای» که برات اتفاق افتاد، این «فراقی» که برات اتفاق افتاد، همه اینها حقته. «ثم اولی لک اولی!» باز دوباره حقته. باز دوباره از حال خطاب خارج میکند، به حال غیبت میرساند. باز میگوید که: «انسان فکر کرده رها است؟ فکر کرده مثل شتر بیساربان وله؟»
یکی محبت «عاجله» که از کمصبری و بیصبریشان بود، از عجولیشان بود. یکی هم ولانگاریات تو این عالم. اون محبت «عاجله» موقع مرگ ازش جدا میشود. «الفراق»، خودش میفهمد که آقا وقت «فراق» است، بعد از همه اینها که دوست داشتی، جدایی. این ولانگاری هم موقع مرگ میفهمد که «الی ربک یومئذ المساق»، به سمت پروردگارت میروی. هم در قیامت میفهمد، وقتی که با صحنه قیامت آشنا میشود، روبهرو میشود. وجوه «باصره» پیدا میکند، به اون «فاقرهای» که احساس میکند بهش دارد میآید، همان تکلیف سنگینی است که فرار پیدا کند. «عین المفر»؟ آنجا دنبال راه فرار میگردد. آنجا میفهمد که حسابکتاب است.
بعد باز اینجا به حالت خطاب، به حالت غیبت تمام میکند. میفرماید که: «مگر این نطفهای نبود از منی که بعد علقه شد، بعد خدا او را خلق کرد و تسویه کرد، از اون نطفه دو زوْج بیرون کشید، یکی ذَکَر، یکی اًنثی؟ آیا خدا قادر نیست که این مرده را زنده کند؟» پس با حال غیبت شروع میشود، با حال غیبت تمام میشود. لابلایش یه وقتایی فقط خطاب میکند. مثل کسی که داره تو دادگاه دادنامه علیهش خونده میشه. همه دادنامه خطاب به جمع. یک جاهایی سر و صدا میخواهد بکند. یک جاهایی داد و بیداد میخواهد بکند. بهش خطاب میکنند: «ساکت باش! آروم باش! حقته!» فقط آنجاست که به خودش خطاب میشود؛ و این اوج رسوایی قیامت است. که اگر جرائم آدم را به خود آدم بگویند، بار روانیاش کمتر است تا اینکه جرائم آدم را داد بزنند و به فرصت نداریم که آدم حرف بزند از خودش دفاع کند و بلکه وقتی خطابش میکنند فقط تو سرش بزنند، فقط بخواهند ساکتش بکنند.
تو این سوره بیشتر از همه کلمه «انسان» به کار رفته است. یکی در آیه سوم، یکی در آیه پنجم، یکی در آیه دهم، یکی در آیه سیزدهم، یکی در آیه چهاردهم، یکی در آیه سیوششم. اینها چندین بار کلمه انسان درش به کار رفته، که این انسانی که رو به دنیا کرده، رو به «عاجله» کرده، در سوره بعدی که سوره انسان است، از انسان حقیقی میگوییم، انسانی که رو به خدا کرده. تقابل دو انسان در سوره قیامت و سوره انسان. میبینی که هر دو هم در قیامت چه ماجرایی برایشان پیش میآید. آنی که به دنیا رو کرده چه ماجرایی داشت که در سوره قیامت دیدیم. آنی که به خدا رو کرده دنیایش چگونه است و آخرتش چگونه. در چه قیامت داریم؟ آنی که به دنیا رو کرده دنیایش چه جور بود و آخرتش چه جوره؟ تو دنیا فکر میکرد «وُله»، آخرتش در فشار.
آنی که به آخرت رو کرده، به خدا رو کرده، تو دنیا میبیند که در تکلیف و در آخرت در نهایت راحتی و آرامش و لذت و بهجت.
والحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
تفسیر سوره قیامت
جلسه دوم
تفسیر سوره قیامت
جلسه سوم
تفسیر سوره قیامت
جلسه چهارم
تفسیر سوره قیامت
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات تفسیر سوره قیامت
جلسه اول
تفسیر سوره قیامت
جلسه دوم
تفسیر سوره قیامت
جلسه سوم
تفسیر سوره قیامت
جلسه چهارم
تفسیر سوره قیامت
جلسه پنجم
تفسیر سوره قیامت
در حال بارگذاری نظرات...