متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. سوره مبارکه کهف را به لطف خدای متعال آغاز میکنیم. سوره اسراء تمام شد. کهف سورهای دلبرانه است و فضایی بسیار متفاوت و ویژهای دارد. بسیاری از حرفهای مگوی قرآن در این سوره آمده است، به خصوص ماجرای خضر و موسی که ماجرای عجیب و غریب و منحصر به فردی است. اصحاب کهف هم ماجرایشان فقط در همین سوره آمده و در جای دیگری در موردشان حرف زده نشده است. کلاً سه چهار داستان دارد. برخی اساتید میگفتند: «این سوره، سوره سیر و سلوک و احوال سالکین است.» در سوره کهف همه ماجراها سفر بوده است؛ جابهجایی و حرکت. اصحاب کهف هجرت کردند و به جای دیگری رفتند. موسی و خضر با هم رفتند. ذوالقرنین هم که در آخر سوره در حال رفت و آمد است. یک داستان دیگر هم میتوان به آن اضافه کرد؛ داستان آن دو نفری که باغ داشتند و رفتند و آمدند و دیدند که باغشان آتش گرفته است.
سوره بسیار شریف و فوقالعادهای است و بسیار جای تأمل دارد. امام مجتبی که دیروز شهادتشان بود، هر شب قبل از خواب این سوره را میخواندند. خب، این محل تأمل است که چرا فقط ایشان از ائمه ما شبها قبل از خواب سوره کهف را میخواندند؟ آخرش که آیا فضیلت خاصی دارد؟ برای همین بحثها هم سفارش شده که ملکه خاصی دارد. آیه آخر بیدار کردن قرآن برای بیدار کردن است، نه آیه آخر سوره کهف! کار ساعت زنگدار را از آخر سوره کهف نخواهید. تفسیر و نظرشان به این نبود که کسی برای بیدار شدن و اینها از این آیات استفاده کند. در روایاتمان آثار این شکلی دارد. ۱۱۰ آیه هم هست و «کهف» هم در روایات ما به اهل بیت و به خصوص امیرالمؤمنین تطبیق داده شده است و ۱۱۰ آیه بودنش هم از این جهت میتواند معنادار باشد.
در مورد این سوره میفرمایند که: «دعوت به اعتقاد حق و عمل صالح با انذار و تبشیر.» که از دعای اولش هم این استشمام میشود و از آیات آخر: «کان یرجوا لقاء ربه عملاً صالحاً.» شما بحث اخلاص و فداکاری در راه خدای متعال را میبینید. سوره کهف، سوره فداکاری است. باید از یک سری چیزها گذشت تا به چیزهایی رسید. در اول سوره، بحث قرآن را مطرح میکند و ویژگیهایی از قرآن را میگوید. جلوتر احوالی را از برخیها میگوید. نخستین بار از اصحاب کهف شروع میکند و مطالب را در مورد این حکم بیان میکند: «الحمدلله الذی بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله الذی انزل علی عبده الکتاب.»
سوره اسراء با «عبد» شروع شد: «اسراء به عبده لیلاً من المسجد الحرام.» آن سیر دادنِ عبد بود. این نزول کتاب است بر عبد. سوره کهف بعد از سوره اسراء. «و لم یجعل له عوجاً.» کجی در این قرآن، در این بهترین کتاب قرار ندارد. بله، یعنی عبدی که صلاحیت پیدا میکند، حقایق کتاب برایش کشف میشود. خلاصه، ماجرای خضر هم قله سوره مبارکه کهف همین است دیگر: «فوجدا عبداً من عبادنا آتیناه رحمة من لدنا و علمناه من لدنا علماً.» میگوید رحمت لدنی داشت، علم لدنی داشت. «وفوق کل ذی علم علیم.» خدا میخواهد به موسی نشان بدهد که بالاتر از او هم فرد با علمی هست. بانک ولایت داشته.
موسی بر خضر کلاً، من به این نیستم که ما تو بحث امامشناسی و بحث ولایت دچار مشکلات جدی هستیم. مشکلاتمان هم بیشتر به علممان برمیگردد تا جهلمان. علم ناقص اثرش از جهل بیشتر است. مسائلی که آدم گاهی میبیند در وصف اهل بیت، این استبعادات (دور از انتظارها) که بعضیها دارند، به خاطر تلقی غلط از معصوم است. امروز بحث قضاوت، در ساعتی قبلی کتاب قضا میفرمود: «اگر امام قاضی صلاحیتداری نمیشناسد، خود قاضی وظیفهاش را برود و به امام خودش را معرفی کند.» امام علم لدنی دارد، امام فلانی است. قاضی خودش را برای او معرفی کند؟ او اگر امام باشد، خودش باید تشخیص بدهد. فلان جا یکی هست.
ما میدانیم اهل بیت و ائمه، علم این جوری دارند، ولی نمیدانیم که این شرایط استفاده و مبنای زندگی آنها چیست. مقتضیات زندگی بشری را که امام رعایت میکند، نمیدانیم. برداشتی مغلطه آمیز است. عرض کنم که در مورد معصومین هم همینطور است. خب، حضرت موسی معصوم است. خب، ببینید خود قرآن، عزیزی بزرگ، اثر درست اندیشیدنهاست. ولی خب، باید کمی فضا را اصلاح کنیم. مثلاً روایتی حالا ماجرایی که روایت شرح شد که امام سجاد فرمودند: «بین دنیا و آخرت هر وقت که کار دنیایی را انتخاب کردم، شب نشده چوبش را خوردم.» طلبۀ عزیز میآید میگوید: «روایت را بزن به دیوار. خب، برای چی؟ الان مخالف قرآن است؟ اگر به قرآن باشد که قرآن میگوید از آدم فقوا.» روایت را نسبت میدهد به آدم. باز روایت خوبش این است که میفرماید: «ایثار دنیا بر آخرت کرده.» آن کسی که میگوید اصلاً کلاً مسیر رفت بیرون. اگر بحث تطبیقش به قرآن باشد. شأن معصوم و قرآن دارد چه میگوید در مورد موسی که موسی را جاهل فرض میکند: «مالم توحط به خبرا.» بعد موسی که کلیم الله است، خضر میآید، این شکلی – حالا تعبیر قشنگی نیست، ولی به تعبیر خیلی صریح – آچمز میکند کلیم الله را.
این صاحب کتاب، معصیت کردن آنها باز یک بحث دیگری است. ولی در قرآن ببینید به وضوح دارد این حرفها را میزند. اینها به خاطر اقتضائات بشریشان است. در عالم ماده زندگی میکنند، بدن اینها با اینهاست و بدن نیازی دارد. این میشود تمایل به دنیا، ایثار دنیا بر آخرت. قرآن گفته این کفر است. لذا این روایت در نگاه قرآنی کفر است و فلان. زیاد صحبت بکنیم که تطبیق به قرآن چه شکلی است. مراتب را لحاظ میکنیم. تطبیق روایات به قرآن یک بحث مفصلی است. این سوره هم سوره بسیار سختی است. سوره کهف مباحث سنگین و لاینحلی دارد. اشاره میکردند که مثلاً ذوالقرنین یکی از بحثهای بسیار سخت است که آخر مرحوم علامه یک جوری دیگر، حالا احتمالاً همین کوروش که میگویند باشد، ولی نمیشود فهمید آخر ذوالقرنین که بوده. اصحاب کهف جایشان کجا بوده؟ سه چهار تا قول. مرحوم علامه مفصل بحث میکند اردن بوده، کجا بوده؟ کجا بوده؟ کجا بوده؟ آخر همین این قول اردن بودن را ایشان ترجیح میدهد. در مورد موسی و خضر، خضر پیغمبر بوده؟ نبوده؟ هر فکتی که در این سوره آمده، تهش باز است، معلوم نیست. هیچ ارجاعی هم در قرآن ندارد. تفسیر قرآن به قرآن در این سوره، آدم واقعاً میلنگد. به هیچ جای دیگری نمیشود مراجعه کرد؛ چون هیچ کدام از این داستانها، نه ذوالقرنین، نه اصحاب کهف، کار بسیار سختی است.
مهم سوره کهف، کهف مال وقت التجاء است دیگر. آدم کی به کهف پناه ببرد؟ وقت اضطرار و التجاء. سوره کهف خودش کارش این است که برای شما التجاء و اضطرار درست میکند. همچین گیر میافتد که مجبور میشوی به کهف اهل بیت پناه ببری. این آیات، آیاتش عرض شد که خیلی نکته دارد و تا من، غرض از نزول این سوره بیان سه داستان عجیب است که در قرآن جز در این سوره ذکر نشده. قصه اصحاب کهف. موسی، جوانی که در راه به سوی مجمع البحرین دیدار نمود، خضر را به عنوان یک جوان معرفی کرده است. استاد ما خیلی جالب، چند تا سؤال شد و این اواخر دیگر ایشان به سؤال واکنش منفی نشان میداد: «نپرسید و وقت را نگیرید، و وقت مگر حقالناس است؟ این سؤالات فلان اینها.» یک روز با عصبانیت فرمودند: «آرزو به دلم ماند یکی این سؤال را بپرسه.» آخرم نپرسید که این آیهای که میگوید: «والقی الالواح موسی.» وقتی کوه برگشت، تورات را پرت کرد زمین. هی میپرسید، برای چی سر و صورت هارون را گرفت کشید؟ و معاون را کشید مثلاً سر این داد و بیداد کرد. هیچکس تورات را پرت کرد؟ هارون در مظان اتهام بود. این تورات چه گناهی کرده بود که پرید؟ مخفی شده پیش ماست. بعد یک جوری زد که نصفش پرید، اصلاً گم و گور شد. تقدیر الهی بر این بود انگار صلاحیت ندید که در این قوم این کتاب عرضه بکند.
ولی ماجرا به اینجا برمیگردد که فضای بستهبندی ذهنیمان با نگاه گاهی فانتزی که نسبت به انبیا و اولیا داریم. بخواهیم بفهمیم، باید بگوییم که آیات دارد یک چیز دیگر میگوید. هی باید توجیهش بکنیم. یا باید کار قشنگ و درستی از ما توقع نمیرود. میفهمیم از یک طلبه توقع میرود در خیلی از مواقع عمرش بگوید: «نمیفهمم، نمیدانم.» که بنده شاید به اندازه انگشتان یک دست ندیده باشم طلبهای این شکلی که راحت بایستد بگوید: «نمیفهمم.» علامه بارها پیش میآمد ازشان سؤال میکردند: «آقا فلان مسئله چی میشود؟» چون با هم لهجه نمیدانم. «آقا جان، نمیدانم.» علامه میگوید: «نمیدانم.» «آقا این را بگذار کنار. شما هم حالا خیلی عجله نکن برای فتوا. حالا وقت زیاد است انشاءالله. راه طولانی داری، به مرجعیت هم میرسی. همه پلو مرجعیت هم میخوری.» بیشتر حالا آدم تو این دورهها، تو این سنین باید سؤال بکند: «آقا من این را نمیفهمم. روایت به نظرم یک جوری است. به نظرم نباید حالا فعلاً این جوری کرد. حالا تو صلاح دیدی مثلاً منتشر بکنی بر فرض حالا، ولی به نظر بنده مثلاً این جوری است. این شاید این جوری باشد.» حالا بحث سندیش به کنار، بحث دلالتش به کنار، بحث عرضش به قرآن به کنار. بنده نفهمیدم، تهش این است. بنده این روایت را نفهمیدم. بنده مطلب را نفهمیدم. بنده این را نمیدانم.
سوره کهف از سورههایی است که خیلی باید اقرار بکنیم: «آقا، نمیدانیم، نمیفهمیم.» مسئله حل نیست برایمان. لسانش همین است خیلی از جاها. چون خیلی مطالب گنگ است. گنگ از جهت دلالت تصوریاش نیست. کلمه که معنایش روشن است. فضاسازی که در قرآن میکند مفهوم نمیشود. برای چی موسی گله میکند؟ چرا پول نگرفتی؟ به خضر میگوید: «علیه اجرا.» یک پولی میگرفتی، دیوار درست کردی. خب آقا، طلاپایه دو میرود کار جهادی میکند، میگوید پول بده؟ بحث موسی کلیم الله، پول بده. بعد سر همین خضر باهاش کنتاکت بکند؟ بگوید دیگر تمام شد، دیگر بحث پول را کشید وسط. دیگر مسئله این است؟ یا نه، باید خیلی سریع بگوییم: «آقا، نمیفهمیم.» اسراری تو این است که اهلش میفهمند. این چه وادیهای است؟ چه مسائلی است؟ قرآن رتبهبندی داستان میگوید. قشنگ است. بالاخره دو تا پیغمبر با هم داشتند میرفتند تفریح لب آب، تو آب و بیرون آب. و اینکه اصلاً چرا باید موسی بیاید بخورد به تور خضر؟ بعد خضر این جور اطلاعاتی برایش بیندازد. بدلسازی شبیهسازی بکنی. چی باید بگوییم؟ مثلاً بچه بکشد تا کسی جلو چشم بچه نکشد استاد عرفان نیست. ببین، خضر جلو موسی بچه را کشت. این مناتش چیست؟ تشخیصش چیست؟ تطبیقش چیست؟ استادش بهش میگوید که: «تو برای چی به من گیر دادی؟ آن کاری که من کردم، وجهش این بود.» تکرار نمیشود. خیلی مسائل، مسائل سخت است. بخوانیم. بفرمایید.
حمد جزو سور محمدات است. سور محمدات، سور مسبحات یا مسبهات داریم یا سور محمدات داریم که پنج تاست. فکر میکنم با حمد شروع میشود. سوره کهف سوره، حالا سوره اسراء جزو اختلاف ایجاد مسبحات هست یا نه، ولی سوره کهف یکیاش است. سوره کهف، سوره سبع، سوره جمعه که اسرائیل. تسبیح انعام و... حمد و حدید، تسبیح محمد. چیزی ندیدم فضیلت خاصی برایش گفته شده باشد، ولی بالاخره این صحبت سؤال است که با حمد شروع میشود. «حمد مخصوص اللهی است که کتاب را بر عبدش نازل کرد.» یک جنبه کمالی وقتی که حمد را میگوید. یک جنبه کمالی در این کتاب، کجی قرار نداد به معنای انحراف. گفتند که کجی اگر بیاید، چیزهایی که مخصوص و قابل دیدن هستند را شامل میشود؛ مثل نیزه و چوب و اینها. وقتی اینها کج میشود، بهش میگویند «عوج». اگر با کسره بیاید، «عوج»، در امور نادیدنی و اعتقادات و سخن گفتن شامل میشود به سهولت دیده میشوند. نامرئی. نوشته که به سهولت دیده نمیشوند.
فرق عوج و عوج. «لا ترا فیها وجاً و لا امتاً.» که در سوره مبارکه طه است. بهش میرسیم. آنجا هم من معلم بحث قشنگی دارم که هر علم نافعی در هر جای عالم هست، از صدقهسر انبیا و وحی است. اگر دوست داشتید سیل این آیه را مطالعه بکنید. تطبیق میدهند با این آیه. «وجاً هم قرار نداد.» «و هم قیماً هم حال بعد از حال، حال بعد از حال.» «قیماً.» کجی قرار نداد در حالی که قیم است. این کتاب قیم است. هم صفت اعوجاج را ندارد، هم صفت قیمیت را دارد. قیم یعنی قیام کرده به رفع حوائج خلق الله. بحث علم و بانک. همه حمدها که در ترتب خیرات و برکات آن از روز نزولش تا روز قیامت است. همه، همه کمالات برای خداست و اولیای خدا. همه علم همیشه برای خدا و اولیای خدا. هرچه در عالم منتشر شده از کمال، از خداست و اولیا. هر علمی که صالح است و نافع است در عالم، معالاً برمیگردد به انبیا. و جای دیگر قرآن دین رقیه میداند. اینجا کتاب رقیه میداند. تدبیر مصلحت با اوست. قیام کرده برای اینکه حوائج را برطرف کند. «لینذر بأساً شدیداً من لدنه.» بحث لدنی ببینید یک بار اینجا مطرح شده، باز جاهای دیگر مطرح میشود: «لدن الله، لدالله.» حالا در مورد تفاوتش با «عند» نکاتی گفته شده که حالا محل تردید یکم است. «لدن» بالاتر است. یک کمی بعید به نظر میرسد.
برای انذار فرستاد این کتاب را که «بأساً شدیداً» بکند به کفار. انذار «بأس شدید» بکند به مؤمنین «تبشیر». «لینذر الذین لایعلمون الصالحات.» آنهایی که عمل صالح نمیکنند انذار بشوند. آنهایی که عمل صالح میکنند تبشیر. چرا کتاب رفیق و مستقیم بر بندهاش نازل کرده؟ چون اگر کتاب خودش مستقیم بر غیر و برای غیر خودش نباشد، قیم نمیبود. نمیتوانست انذار را بشارت باشد. «اجر حسنی» هم که در آیه آمده: «ان لهم اجراً حسناً.» بهشت به قرینه «ماکسین فیه ابداً.» در آن مکث ابدی خواهند کرد. «و ینذر الذین قالوا اتخذ الله ولداً.» چه کسانی را باز میخواهد انذار بکند؟ کسانی که گفتند خدا اتخاذ ولد کرده. از جهات مختلف مشکل دارد دیگر. یکیاش این است که خدا را صمد نمیدانند که همه مشکلات توحیدی به همین برمیگردد، به عدم صمدی دانستن خدا. تو این واژه، بحث عبارت توحید صمدین. آقای حسنزاده خیلی شاگرد سینمایی صمدی آملی. وقتی میرود پیش ایشان، میگوید: «آیا فامیلی رو من بگذارم؟» آهنگ صمدی. «یک عالم، چون عالم صمدیه و از این واژه خیلی خوشم میآید فامیلی شما باشد صمدی.» صمدی آملی. این صمد اگر بود، هیچ جفّی (شکافی) هیچ حفرهای در عالم نمیماند که بخواهد پر بشود، نیاز داشته باشد. بعد بخواهد نیازش را از بیرون خودش تأمین بکند.
اتخاذ ولد از باب این است که خدا را نیازمند میداند. وجودی در عرض وجود خدا فرض میکند که حالا خدا میخواهد مثلاً عواطف الهی از این جنس است که مثلاً از جنس ارتباط پدر با پسر و اینها. و در مورد اینکه نه حقیقتش مصداق دارد، نه مجازش. حتی مجاز. اگر شما بگویی «نحن ابناء الله» از این حرفها، باز هم مجاز تطبیق پیدا نمیکند. کتاب ۸۲ پرسش چیست؟ بلیت کتاب ۸۲ پرسش. ۸. کتاب سنگین است. کتاب کلامی و فلسفی. چیزی ازش یادم مانده، همین را آنجا مطرح میکند. یکی از سؤالاتی که میپرسند این است که: «چطور ما میگوییم ثارالله، مشکل ندارد؟ مسیحیها میگویند ابن الله. چطور آن ابن اللهاش مشکل دارد؟ ثارالله ما مشکل ندارد؟» ثارالله تعبیر استعاری است و وجه استعارهاش مشخص است. ولی «ولد» و «ابن» اولاً که شما به عنوان حقیقت دارید میگویید. ثانیاً وجه استعاره و مجازی هم ندارد. ثارالله خدا را دارد تشبیه میکند به یک موجود زنده که صادق است برایش زنده است. و یک موجود زنده، حیاتش به گردش خون او. حیات را بنی حیات او به این وسیله دیده میشود. بروز حیات او به این است، به این گردش خون. ثارالله همیشه بروز حیات خدا. خدا زنده است به نشانه حیات حسین بن علی. ثارالله او را تشبیه میکند به یک موجود ضعیف، ذلیل، محتاج اینها که خب ربطی ندارد. بعد اتخاذ ولد میکند، ربطی ندارد. هیچ وجه استعاری، مجازش هم غلط است. «ولد الله»، «ابن الله»، اینها به نحو مجازش هم غلط است که هم یهود به نحوی گفتند هم «مالهم بهی من علم.» اینها علم ندارند. اینها علم ندارند. «علم ندارند» یعنی برایشان حل نیست تو ذهن اینها؟ آقا طرف ۲۰ تا مقاله برایش نوشته. «علم ندارد» چطور است که اگر کسی ۲۰ تا مقاله تو این زمینه باز قرآن میگوید علم ندارد؟ چون اصلاً حیطه یکی به قلب راه پیدا نمیکند. قلب، فطرت. آن فطرتی که الله را میخواهد، نمیتواند. چون علم، گفتیم، آنی که قلب باید بپذیرد، معلوم دلپذیر است و دل بپذیرد او. این چیزی که دل نمیپذیرد، ذهنیات و مفروضات و اعتباریات نیستند. آن میشود ظن، روشن شد؟ از این به جلوتر هم چند باری مطرح میشود. سوره طه و اینها هست. پس چی شد؟ این چون قلب نمیپذیرد این را، اینها هیچ علمی به این ندارند، نه خودشان نه پدرانشان.
«کبرت کلمة تخرج من أفواههم.» حرفهای گندهگنده میزنند. گندهگویی میکند. حرفهای گندهای از دهنشان درآمده. «إن یقولون إلا کذبا.» دروغ. یک بحث خیلی قشنگ در مورد صدق و کذب و نگاه قرآن میشود اینجا کرد. غربیها راستگو هستند. اصل کذب، کذب اعتقادی است. وقتی باور و پندار ذهنی شما تطابق و مطابق خارجی ندارد، این اصل کذب است. اصلاً کذبهای دیگر ادا این را درمیآورند. تطابق فقط کفایتش بستگی به حیطهاش دارد. بستگی به حیطهاش دارد. یک حیطهای است که استدلال بردارد و با اصول و ضوابط عقلی باید فهمیده بشود. گزارش واقعی. کسی به شما یک گزارشی میدهد، این کذب نیست. چون مطابق خارجیاش با فهم و استدلال و ضوابط و بینات فهمیده نمیشود. با حس فهمیده میشود. باید بروی حس بکنی، ببینی با تجربه. ولی اگر یک امری باطن باطنی بود و با عقل و پندار و استدلال و این مسائل فهمیده میشد، باز کذب است. الان خیلی از مثلاً ممبران روایت بحث این است که این اصلاً در حوزه عقاید و امر باطنی نیست. اتخاذ ولد اصلاً به حس کار ندارد. اصلاً کی؟ اصلاً مهم نیست. کبراس. در حیطه صغریات است. هرچی در حیطه کبرا که عقل تشخیص میدهد، ایجاد کبری میکند، این میشود کاذب. غلط هم باشد. مسئله عقلیه شما داری عقلی میپذیری یا عقل شما میگوید که از یک متخصص بگیر. این هم باز عقلی است دیگر. تمام شد. مراجعه به کارشناس. دکتر به شما میگوید، عقل شما میگوید این پزشک تخصص دارد و عمل کند. کبرای صادقی، بنده کبرایش صادق است. کبرای کاذب بند بود چی؟ بررسی شده باشد. کبرای کاذب متخصص، کبرای صادق. کبرای کاذب. این کبرای اینکه «اتخذ الله ولداً» کبرای کاذب است، ولو طرف از آدمهایی شنیده که اینها موجه میدانسته. آدمی بوده که تو عمرش دروغ نگفته. بعد آن گفته «اتخذ الله ولداً»، این هم گرفته باور کرده. این باور کاذب است. «کاذبه ان یقلون الا کذبا.» هر وقت هم این حرف را بزند کذب است.
اصل کذب هم همین است. خیلی زیباست. مبهوت میشوی در حکمت این مرد که چقدر این مرد بزرگ زیبا میفهمد ربط این آیات را با همدیگر. میفرماید که: «کشتن و هلاک کردن.» علی آسان به معنای علامتهای پا و اثر قدم اینهاست که از زمین نرم عبور کردند، یعنی آثاری که آثار وجودی اینها تو نسبت به آثار وجودی اینها، داری خودت را هلاک میکنی که این آثار از اینها منتشر نشود. اینها در فرع زیستن مادیشان، دارد یک ابدیت عذاب برایشان شکل میگیرد. این آثار حیات مادیشان است. روشن. آقا دارد ۵۰ سال زندگی میکند. در فرع این، در اثر این ۵۰ سال، یک ابد دوری از خدا و عذاب. تو بر این آثار وجودی اینها، آنقدر داری دلسوزی میکنی، داری خودت را هلاک میکنی که اینها یک آثار برایشان رخ ندهد. «به این حدیث یعنی قرآن ایمان نیاورم.» تو از شدت «عصف»، از شدت اندوه، داری خودت را هلاک میکنی. مثل اینکه یک پزشکی که مثلاً جزئیات استفاده از مواد مخدر را میداند، میداند مثلاً یک بار یک حبه از استفاده از این چه بلایی سر مغز میآورد و فلان اینها. ببین، بچهاش معتاد شده. روزی ۱۰ بار در مصرف. روشن. این جهنم الان دارد میبیند با همه آثار. این هر فعلی آثارش در عالم را دارد میبیند. نابود میکند. این تأسفی است که به حد بخور. هیچ پیغمبری به این حد نرسیده بودها. چند نفر خیلی ویژه بودند تو انبیا تو این دلسوزیها. یکی از ابراهیم بوده. یکی از موسی بوده. رسول بوده. حضرت یونس که تو این بحث اصلاً قرآن میفرماید که: «مثل یونس نباش.» رفیق نهنگ، صاحب الحوت. رفیق نهنگ بود. آن هم ذکر یونسیه. او که همه عرف ملکوت. چهل روز با آن حال، با آن وضعیت، تو شکم نهنگ.
عجیب و غریب. آیات بعدی تسلی به پیغمبر. «انا جعلنا ما علی الارض زینة لها لنبلوهم ایهم احسن عملاً.» هرچی که روی زمین است به عنوان زینت زمین، یعنی ماده. همه عالم ماده «عرض» است. هرچی که ماده است عرض است. عرصه درگاه عرض ماده است. هرچی که فراتر از ماده است، تجرد از ماده است، میشود سما. تو رتبهبندی این سما. اول را هم تا یک جاهاییاش را روایات انگار جزو سماوات فرض کردند. ولی این باز خودش به نسبت بالاتر عرض است. با هواپیما میرویم تا جایی که ماده هست. بنده و شما نشستیم همین جا. سماوات هم. قلب شما سماوات از همه سماوات هم بزرگتر. «لا یسعنی الارض و السماوات و لا یسعنی قلب عبدی المؤمن.» هیچی گنجایش من را ندارد، نه زمین، قلب بنده مؤمنم ما هست. به ظاهر ماده ما پایین است.
سماوات ما از همه عوالم رد. به ظاهر اینجاست دیگر. این عرض و سما این جوری، بالا پایین این شکلی نیست که هر یک پایینی پایین است. اعت. این شکلی باید بالایش بشود فلان بالا و پایین از جنس رتبه وجودی است. بدجنس است. اعتباری مادی. پایینتر آن بالاتر. قبر سیدالشهداء قبل حضرت عباس پایینتر است تو کربلا. بالاتر بیوترف است. الان قبر حضرت عباس بالاتر آمده. واسه رفعتش. این جنسی نیست که امام جماعت که میرود تو محراب. هرچی پایینتر میرود، رفعتش بالاتر میشود. برعکس. خب پس این «علی الارض» میشود زینت عرض. «لنبلواهم ایهم احسن عملاً.» از آن آیات استثنایی قرآن. فلسفه خلقت چیست؟ همه را آوردیم اینجا ببینیم کی عملش زیباتر است. یعنی آثار وجودیاش در فرع خودش عوالم را زیبا میکند. پر از حسن. روایت زیبا هم همین است دیگر. «قیمة کل امر مایکفیه حسن.» ترجمهها غلط است. برایش کار درک. ترجمه روایت چیست؟ «قیمت کل امر ما یحسن.» ارزش هر آدمی به چیزی است که دارد، به آن چیز وصف حسنیت میدهد. چیزی را که او را حسن میکند، احسان افعال. گفتیم که مفهوم رزمی میگوید که معنای افعال و تعدیه چیست. حالا گفتیم اینجا جعل و شیء حسن. احسان یعنی چیزی را صاحب حسن کردن. درست شد؟ یعنی یک چیزی داری شما یا خودت هستی. بیا بیرون از خودت. آن چیزی را داری بهش وصف حسن میدهی. به حسب درجه وجودی این چیزی که داری بهش حسن میدهی. قیمت. قیمت حسن به چیزی که داری وصف حسن بهش میدهی. حالا کارت است. با عقیدهات، با هرچی. با زندگیات. داری به یک چیزی حسن میدهی. همه سوره کهف خلاصه تو این جمله و آیه در میآید. اصحاب کهف «ما یحسنون»شان چیست؟ خودشان. «هیئ لنا من امرنا رشدا.» خودش و پایش نفس خودش را پاییده. اول خودش. «علیکم انفسکم.» به بیرون خودش کار ندارد. در شعاع ارتقاء وجودی خودش بیرون را هم آباد میکند. مثل ذوالقرنین. درست.
اگر کسی میخواهد بیرون را هم آباد بکند این شکلی است. اگر کسی خودش را آباد نکرده باشد بیرونش هم این شکلی میشود. مثل ماجرایی که باغی که آتش گرفت. او چون خودش را نابود کرده، آثار وجودیاش هم نابود میشود. نه دنیا برایش آباد است، نه آخرت. کسی اگر خودش را آباد کرد، آثار وجودیاش هم آباد میشود. آوردیم تو این عالم. بهت یک ماده خام دادیم. به قول فلاسفه هیولا دادیم. هیولا یعنی قوه محض. یک هیولا بهت دادیم گفتیم این را، این ماده را بگیر بساز. خدا چه کرده؟ گفته من هرآنچه هستم با یک ماده خامی که در اختیارتان قرار میدهم، به تو اجازه میدهم هرآنچه من دارم به این ماده خام بتابانی. کسی اگر این را بفهمد میمیرد. تو دنیا آمدیم زورکی و فلان حرف زیاد. خدا مگر خسته میشود؟ الان خدا از خدای خودش خسته میشود. امروزم خدایی یک جلوه جدید. بنی اسرائیل. این حس حسگرایی است. کلاً از حس آدم باید درآید. اصل لذت وقتی که از حس درآید. اگر لذت ترک لذت بدانی، دگر لذت نفس لذت ندهد. یا لذت نخوانی. وقتی از اینها در میآید تازه میفهمی عالم یک چیز دیگر است. عالم حاکم است. به تو اجازه داده که ادراکی که او نسبت به خودش دارد را تو هم داشته باشی. بعد دیگر فقط از این حال میکنی که او هست. همین. و علیالدوام دارد برای خودش جلوه میکند. تا کی؟ کی؟ اصلاً کی مال ماده است؟ کی مال حرکت است؟ کی مال زمان است؟ کی اصلاً از کی؟
هر وقت از کی در آمدی حالت شروع میشود. عوض از کی در. کی را کجا تو محدوده زمان میبیند؟ میگوید: «خب، حالا مثلاً دو ساعت حال کردیم. بعدش چی؟» پس زمان. در بیا تو الان از خودت راضی و از خودت لذت میبری. میگوید: «تا کی؟» این را کسی میپرسد. «این را تا کی باید خودم خوشم بیاید؟ خسته میشوم دیگر از خودش خوشش بیاید. فردا من خودم خوشم بیاید، پسفردا من خودم خوشم بیاید. سلفی بگیرم. ملت لایک کنند. خودم لذت ببرم. یک حس خوب نسبت به خودمو داشته باشم.» هی دوست داری ارتقاء پیدا کنی. لذت از خودش حجاب میرود کنار. چون خودی نیست اصلاً. ناخوده. هرچی که خود اوست دارد میتابد. دیوانه و شیدا. «رب زدنی تحیراً.» پیغمبر تو فقط بتاب. ماهی گیج و منگ. فقط ببینیم چه کار میکنی؟ تا کی خدایا؟ فردا چی؟ فردایی ندارد. ازت قبل و بعدی ندارد. تنوع هست ولی اولاً وصف مادی انسان. یعنی مقتضای زندگی مادی انسان است تنوع. اگر به معنای فطریاش باشد میل ما هست و خدا هم «کل یوم هو فی شأن.» انقدر تجلی دارد چون ابدی است. تجلیات چه ابدی محدوده ندارد که. محدوده مال ماهاست که میگوییم آقا تا کی؟ چون شما ۱۰ تا آپشن، ۱۰ تا فعالیت بیشتر. تا کی میخواهی دهمی را بزنی؟ متکی دهمی. ببینیم حال کنیم دهمی. ۱۰ بار بزنی خسته میشوی. برای اینکه از یک کسی که فعالیت و قوای او محدود است، خب بیشتر از این نمیشود توقع داشت. نامحدود کره زمین. ۸ میلیاردیم الان؟ چند میلیارد بودند قبلاً؟ دو نفر مثل هم پیدا نمیشود. آقا میگویند: «خط اثر انگشت سبابه در طول تاریخ از یک نفر دو تا نبوده.» اثبات شده دیگر. حسین اثر انگشت میگیرد. هیچ دو تا خطی این تو ماده با اثر انگشت این جور جلوه کرده. خسته میشوی. نمیشود فهمید اصلاً. فهم ندارد. انگشت دیگر چیست؟ من خطایی که روی این میآید بینهایت خلق کردم. تو ماده روشن است. ماده ندارد. آنجا هرچی تو اراده کنی میشود. همین خط سر انگشت را خودت دوست داری همه ۸ میلیارد را سر انگشت خودت بیاوری؟ دوست داری ۸۰۰ میلیارد اثر انگشتت بیاید. تو اراده کنی خلاقیت را به تو میدهم. خلاقیت هم کسب خواهد شد. اینجا که محدود است. اینجا اگر کسی با عبودیت کمال الهی در او میتابد، حمد مال اوست. همه کمالات مال اوست. در قالب کتاب انزال کرده. در اثر تبعیت از کتاب کمالات کتاب به تو منتقل میشود. سریع بستهبندی. گفتم این خودش دو سال سخنرانی میخواهد. هرآنچه از کمالات الهی بود در قالب کتاب انزال کرد. با تبعیت از کتاب هر آنچه از کمالات الهی است در تو میتابد. اینجا هم اگر کسی جنبه برزخی و تجردش غلبه کرد، آن هم از محدودیت خیلی عجیب و غریب محسوب میشود. این باز هم نکته دارد. اشکال ندارد. یکم اینجا تمرکز بکنیم. این بخش اولش یک تحلیلی مرحوم علامه دارد تو ربط این آیات. کولاک است. فقط یادم باشد فردا سهشنبه چهارشنبه برایتان بگویم.
بسم الله الرحمن الرحیم. سوره مبارکه کهف را به لطف خدای متعال آغاز میکنیم. سوره اسراء تمام شد. کهف سورهای دلبرانه است و فضایی بسیار متفاوت و ویژهای دارد. بسیاری از حرفهای مگوی قرآن در این سوره آمده است، به خصوص ماجرای خضر و موسی که ماجرای عجیب و غریب و منحصر به فردی است. اصحاب کهف هم ماجرایشان فقط در همین سوره آمده و در جای دیگری در موردشان حرف زده نشده است. کلاً سه چهار داستان دارد. برخی اساتید میگفتند: «این سوره، سوره سیر و سلوک و احوال سالکین است.» در سوره کهف همه ماجراها سفر بوده است؛ جابهجایی و حرکت. اصحاب کهف هجرت کردند و به جای دیگری رفتند. موسی و خضر با هم رفتند. ذوالقرنین هم که در آخر سوره در حال رفت و آمد است. یک داستان دیگر هم میتوان به آن اضافه کرد؛ داستان آن دو نفری که باغ داشتند و رفتند و آمدند و دیدند که باغشان آتش گرفته است.
سوره بسیار شریف و فوقالعادهای است و بسیار جای تأمل دارد. امام مجتبی که دیروز شهادتشان بود، هر شب قبل از خواب این سوره را میخواندند. خب، این محل تأمل است که چرا فقط ایشان از ائمه ما شبها قبل از خواب سوره کهف را میخواندند؟ آخرش که آیا فضیلت خاصی دارد؟ برای همین بحثها هم سفارش شده که ملکه خاصی دارد. آیه آخر بیدار کردن قرآن برای بیدار کردن است، نه آیه آخر سوره کهف! کار ساعت زنگدار را از آخر سوره کهف نخواهید. تفسیر و نظرشان به این نبود که کسی برای بیدار شدن و اینها از این آیات استفاده کند. در روایاتمان آثار این شکلی دارد. ۱۱۰ آیه هم هست و «کهف» هم در روایات ما به اهل بیت و به خصوص امیرالمؤمنین تطبیق داده شده است و ۱۱۰ آیه بودنش هم از این جهت میتواند معنادار باشد.
در مورد این سوره میفرمایند که: «دعوت به اعتقاد حق و عمل صالح با انذار و تبشیر.» که از دعای اولش هم این استشمام میشود و از آیات آخر: «کان یرجوا لقاء ربه عملاً صالحاً.» شما بحث اخلاص و فداکاری در راه خدای متعال را میبینید. سوره کهف، سوره فداکاری است. باید از یک سری چیزها گذشت تا به چیزهایی رسید. در اول سوره، بحث قرآن را مطرح میکند و ویژگیهایی از قرآن را میگوید. جلوتر احوالی را از برخیها میگوید. نخستین بار از اصحاب کهف شروع میکند و مطالب را در مورد این حکم بیان میکند: «الحمدلله الذی بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله الذی انزل علی عبده الکتاب.»
سوره اسراء با «عبد» شروع شد: «اسراء به عبده لیلاً من المسجد الحرام.» آن سیر دادنِ عبد بود. این نزول کتاب است بر عبد. سوره کهف بعد از سوره اسراء. «و لم یجعل له عوجاً.» کجی در این قرآن، در این بهترین کتاب قرار ندارد. بله، یعنی عبدی که صلاحیت پیدا میکند، حقایق کتاب برایش کشف میشود. خلاصه، ماجرای خضر هم قله سوره مبارکه کهف همین است دیگر: «فوجدا عبداً من عبادنا آتیناه رحمة من لدنا و علمناه من لدنا علماً.» میگوید رحمت لدنی داشت، علم لدنی داشت. «وفوق کل ذی علم علیم.» خدا میخواهد به موسی نشان بدهد که بالاتر از او هم فرد با علمی هست. بانک ولایت داشته.
موسی بر خضر کلاً، من به این نیستم که ما تو بحث امامشناسی و بحث ولایت دچار مشکلات جدی هستیم. مشکلاتمان هم بیشتر به علممان برمیگردد تا جهلمان. علم ناقص اثرش از جهل بیشتر است. مسائلی که آدم گاهی میبیند در وصف اهل بیت، این استبعادات (دور از انتظارها) که بعضیها دارند، به خاطر تلقی غلط از معصوم است. امروز بحث قضاوت، در ساعتی قبلی کتاب قضا میفرمود: «اگر امام قاضی صلاحیتداری نمیشناسد، خود قاضی وظیفهاش را برود و به امام خودش را معرفی کند.» امام علم لدنی دارد، امام فلانی است. قاضی خودش را برای او معرفی کند؟ او اگر امام باشد، خودش باید تشخیص بدهد. فلان جا یکی هست.
ما میدانیم اهل بیت و ائمه، علم این جوری دارند، ولی نمیدانیم که این شرایط استفاده و مبنای زندگی آنها چیست. مقتضیات زندگی بشری را که امام رعایت میکند، نمیدانیم. برداشتی مغلطه آمیز است. عرض کنم که در مورد معصومین هم همینطور است. خب، حضرت موسی معصوم است. خب، ببینید خود قرآن، عزیزی بزرگ، اثر درست اندیشیدنهاست. ولی خب، باید کمی فضا را اصلاح کنیم. مثلاً روایتی حالا ماجرایی که روایت شرح شد که امام سجاد فرمودند: «بین دنیا و آخرت هر وقت که کار دنیایی را انتخاب کردم، شب نشده چوبش را خوردم.» طلبۀ عزیز میآید میگوید: «روایت را بزن به دیوار. خب، برای چی؟ الان مخالف قرآن است؟ اگر به قرآن باشد که قرآن میگوید از آدم فقوا.» روایت را نسبت میدهد به آدم. باز روایت خوبش این است که میفرماید: «ایثار دنیا بر آخرت کرده.» آن کسی که میگوید اصلاً کلاً مسیر رفت بیرون. اگر بحث تطبیقش به قرآن باشد. شأن معصوم و قرآن دارد چه میگوید در مورد موسی که موسی را جاهل فرض میکند: «مالم توحط به خبرا.» بعد موسی که کلیم الله است، خضر میآید، این شکلی – حالا تعبیر قشنگی نیست، ولی به تعبیر خیلی صریح – آچمز میکند کلیم الله را.
این صاحب کتاب، معصیت کردن آنها باز یک بحث دیگری است. ولی در قرآن ببینید به وضوح دارد این حرفها را میزند. اینها به خاطر اقتضائات بشریشان است. در عالم ماده زندگی میکنند، بدن اینها با اینهاست و بدن نیازی دارد. این میشود تمایل به دنیا، ایثار دنیا بر آخرت. قرآن گفته این کفر است. لذا این روایت در نگاه قرآنی کفر است و فلان. زیاد صحبت بکنیم که تطبیق به قرآن چه شکلی است. مراتب را لحاظ میکنیم. تطبیق روایات به قرآن یک بحث مفصلی است. این سوره هم سوره بسیار سختی است. سوره کهف مباحث سنگین و لاینحلی دارد. اشاره میکردند که مثلاً ذوالقرنین یکی از بحثهای بسیار سخت است که آخر مرحوم علامه یک جوری دیگر، حالا احتمالاً همین کوروش که میگویند باشد، ولی نمیشود فهمید آخر ذوالقرنین که بوده. اصحاب کهف جایشان کجا بوده؟ سه چهار تا قول. مرحوم علامه مفصل بحث میکند اردن بوده، کجا بوده؟ کجا بوده؟ کجا بوده؟ آخر همین این قول اردن بودن را ایشان ترجیح میدهد. در مورد موسی و خضر، خضر پیغمبر بوده؟ نبوده؟ هر فکتی که در این سوره آمده، تهش باز است، معلوم نیست. هیچ ارجاعی هم در قرآن ندارد. تفسیر قرآن به قرآن در این سوره، آدم واقعاً میلنگد. به هیچ جای دیگری نمیشود مراجعه کرد؛ چون هیچ کدام از این داستانها، نه ذوالقرنین، نه اصحاب کهف، کار بسیار سختی است.
مهم سوره کهف، کهف مال وقت التجاء است دیگر. آدم کی به کهف پناه ببرد؟ وقت اضطرار و التجاء. سوره کهف خودش کارش این است که برای شما التجاء و اضطرار درست میکند. همچین گیر میافتد که مجبور میشوی به کهف اهل بیت پناه ببری. این آیات، آیاتش عرض شد که خیلی نکته دارد و تا من، غرض از نزول این سوره بیان سه داستان عجیب است که در قرآن جز در این سوره ذکر نشده. قصه اصحاب کهف. موسی، جوانی که در راه به سوی مجمع البحرین دیدار نمود، خضر را به عنوان یک جوان معرفی کرده است. استاد ما خیلی جالب، چند تا سؤال شد و این اواخر دیگر ایشان به سؤال واکنش منفی نشان میداد: «نپرسید و وقت را نگیرید، و وقت مگر حقالناس است؟ این سؤالات فلان اینها.» یک روز با عصبانیت فرمودند: «آرزو به دلم ماند یکی این سؤال را بپرسه.» آخرم نپرسید که این آیهای که میگوید: «والقی الالواح موسی.» وقتی کوه برگشت، تورات را پرت کرد زمین. هی میپرسید، برای چی سر و صورت هارون را گرفت کشید؟ و معاون را کشید مثلاً سر این داد و بیداد کرد. هیچکس تورات را پرت کرد؟ هارون در مظان اتهام بود. این تورات چه گناهی کرده بود که پرید؟ مخفی شده پیش ماست. بعد یک جوری زد که نصفش پرید، اصلاً گم و گور شد. تقدیر الهی بر این بود انگار صلاحیت ندید که در این قوم این کتاب عرضه بکند.
ولی ماجرا به اینجا برمیگردد که فضای بستهبندی ذهنیمان با نگاه گاهی فانتزی که نسبت به انبیا و اولیا داریم. بخواهیم بفهمیم، باید بگوییم که آیات دارد یک چیز دیگر میگوید. هی باید توجیهش بکنیم. یا باید کار قشنگ و درستی از ما توقع نمیرود. میفهمیم از یک طلبه توقع میرود در خیلی از مواقع عمرش بگوید: «نمیفهمم، نمیدانم.» که بنده شاید به اندازه انگشتان یک دست ندیده باشم طلبهای این شکلی که راحت بایستد بگوید: «نمیفهمم.» علامه بارها پیش میآمد ازشان سؤال میکردند: «آقا فلان مسئله چی میشود؟» چون با هم لهجه نمیدانم. «آقا جان، نمیدانم.» علامه میگوید: «نمیدانم.» «آقا این را بگذار کنار. شما هم حالا خیلی عجله نکن برای فتوا. حالا وقت زیاد است انشاءالله. راه طولانی داری، به مرجعیت هم میرسی. همه پلو مرجعیت هم میخوری.» بیشتر حالا آدم تو این دورهها، تو این سنین باید سؤال بکند: «آقا من این را نمیفهمم. روایت به نظرم یک جوری است. به نظرم نباید حالا فعلاً این جوری کرد. حالا تو صلاح دیدی مثلاً منتشر بکنی بر فرض حالا، ولی به نظر بنده مثلاً این جوری است. این شاید این جوری باشد.» حالا بحث سندیش به کنار، بحث دلالتش به کنار، بحث عرضش به قرآن به کنار. بنده نفهمیدم، تهش این است. بنده این روایت را نفهمیدم. بنده مطلب را نفهمیدم. بنده این را نمیدانم.
سوره کهف از سورههایی است که خیلی باید اقرار بکنیم: «آقا، نمیدانیم، نمیفهمیم.» مسئله حل نیست برایمان. لسانش همین است خیلی از جاها. چون خیلی مطالب گنگ است. گنگ از جهت دلالت تصوریاش نیست. کلمه که معنایش روشن است. فضاسازی که در قرآن میکند مفهوم نمیشود. برای چی موسی گله میکند؟ چرا پول نگرفتی؟ به خضر میگوید: «علیه اجرا.» یک پولی میگرفتی، دیوار درست کردی. خب آقا، طلاپایه دو میرود کار جهادی میکند، میگوید پول بده؟ بحث موسی کلیم الله، پول بده. بعد سر همین خضر باهاش کنتاکت بکند؟ بگوید دیگر تمام شد، دیگر بحث پول را کشید وسط. دیگر مسئله این است؟ یا نه، باید خیلی سریع بگوییم: «آقا، نمیفهمیم.» اسراری تو این است که اهلش میفهمند. این چه وادیهای است؟ چه مسائلی است؟ قرآن رتبهبندی داستان میگوید. قشنگ است. بالاخره دو تا پیغمبر با هم داشتند میرفتند تفریح لب آب، تو آب و بیرون آب. و اینکه اصلاً چرا باید موسی بیاید بخورد به تور خضر؟ بعد خضر این جور اطلاعاتی برایش بیندازد. بدلسازی شبیهسازی بکنی. چی باید بگوییم؟ مثلاً بچه بکشد تا کسی جلو چشم بچه نکشد استاد عرفان نیست. ببین، خضر جلو موسی بچه را کشت. این مناتش چیست؟ تشخیصش چیست؟ تطبیقش چیست؟ استادش بهش میگوید که: «تو برای چی به من گیر دادی؟ آن کاری که من کردم، وجهش این بود.» تکرار نمیشود. خیلی مسائل، مسائل سخت است. بخوانیم. بفرمایید.
حمد جزو سور محمدات است. سور محمدات، سور مسبحات یا مسبهات داریم یا سور محمدات داریم که پنج تاست. فکر میکنم با حمد شروع میشود. سوره کهف سوره، حالا سوره اسراء جزو اختلاف ایجاد مسبحات هست یا نه، ولی سوره کهف یکیاش است. سوره کهف، سوره سبع، سوره جمعه که اسرائیل. تسبیح انعام و... حمد و حدید، تسبیح محمد. چیزی ندیدم فضیلت خاصی برایش گفته شده باشد، ولی بالاخره این صحبت سؤال است که با حمد شروع میشود. «حمد مخصوص اللهی است که کتاب را بر عبدش نازل کرد.» یک جنبه کمالی وقتی که حمد را میگوید. یک جنبه کمالی در این کتاب، کجی قرار نداد به معنای انحراف. گفتند که کجی اگر بیاید، چیزهایی که مخصوص و قابل دیدن هستند را شامل میشود؛ مثل نیزه و چوب و اینها. وقتی اینها کج میشود، بهش میگویند «عوج». اگر با کسره بیاید، «عوج»، در امور نادیدنی و اعتقادات و سخن گفتن شامل میشود به سهولت دیده میشوند. نامرئی. نوشته که به سهولت دیده نمیشوند.
فرق عوج و عوج. «لا ترا فیها وجاً و لا امتاً.» که در سوره مبارکه طه است. بهش میرسیم. آنجا هم من معلم بحث قشنگی دارم که هر علم نافعی در هر جای عالم هست، از صدقهسر انبیا و وحی است. اگر دوست داشتید سیل این آیه را مطالعه بکنید. تطبیق میدهند با این آیه. «وجاً هم قرار نداد.» «و هم قیماً هم حال بعد از حال، حال بعد از حال.» «قیماً.» کجی قرار نداد در حالی که قیم است. این کتاب قیم است. هم صفت اعوجاج را ندارد، هم صفت قیمیت را دارد. قیم یعنی قیام کرده به رفع حوائج خلق الله. بحث علم و بانک. همه حمدها که در ترتب خیرات و برکات آن از روز نزولش تا روز قیامت است. همه، همه کمالات برای خداست و اولیای خدا. همه علم همیشه برای خدا و اولیای خدا. هرچه در عالم منتشر شده از کمال، از خداست و اولیا. هر علمی که صالح است و نافع است در عالم، معالاً برمیگردد به انبیا. و جای دیگر قرآن دین رقیه میداند. اینجا کتاب رقیه میداند. تدبیر مصلحت با اوست. قیام کرده برای اینکه حوائج را برطرف کند. «لینذر بأساً شدیداً من لدنه.» بحث لدنی ببینید یک بار اینجا مطرح شده، باز جاهای دیگر مطرح میشود: «لدن الله، لدالله.» حالا در مورد تفاوتش با «عند» نکاتی گفته شده که حالا محل تردید یکم است. «لدن» بالاتر است. یک کمی بعید به نظر میرسد.
برای انذار فرستاد این کتاب را که «بأساً شدیداً» بکند به کفار. انذار «بأس شدید» بکند به مؤمنین «تبشیر». «لینذر الذین لایعلمون الصالحات.» آنهایی که عمل صالح نمیکنند انذار بشوند. آنهایی که عمل صالح میکنند تبشیر. چرا کتاب رفیق و مستقیم بر بندهاش نازل کرده؟ چون اگر کتاب خودش مستقیم بر غیر و برای غیر خودش نباشد، قیم نمیبود. نمیتوانست انذار را بشارت باشد. «اجر حسنی» هم که در آیه آمده: «ان لهم اجراً حسناً.» بهشت به قرینه «ماکسین فیه ابداً.» در آن مکث ابدی خواهند کرد. «و ینذر الذین قالوا اتخذ الله ولداً.» چه کسانی را باز میخواهد انذار بکند؟ کسانی که گفتند خدا اتخاذ ولد کرده. از جهات مختلف مشکل دارد دیگر. یکیاش این است که خدا را صمد نمیدانند که همه مشکلات توحیدی به همین برمیگردد، به عدم صمدی دانستن خدا. تو این واژه، بحث عبارت توحید صمدین. آقای حسنزاده خیلی شاگرد سینمایی صمدی آملی. وقتی میرود پیش ایشان، میگوید: «آیا فامیلی رو من بگذارم؟» آهنگ صمدی. «یک عالم، چون عالم صمدیه و از این واژه خیلی خوشم میآید فامیلی شما باشد صمدی.» صمدی آملی. این صمد اگر بود، هیچ جفّی (شکافی) هیچ حفرهای در عالم نمیماند که بخواهد پر بشود، نیاز داشته باشد. بعد بخواهد نیازش را از بیرون خودش تأمین بکند.
اتخاذ ولد از باب این است که خدا را نیازمند میداند. وجودی در عرض وجود خدا فرض میکند که حالا خدا میخواهد مثلاً عواطف الهی از این جنس است که مثلاً از جنس ارتباط پدر با پسر و اینها. و در مورد اینکه نه حقیقتش مصداق دارد، نه مجازش. حتی مجاز. اگر شما بگویی «نحن ابناء الله» از این حرفها، باز هم مجاز تطبیق پیدا نمیکند. کتاب ۸۲ پرسش چیست؟ بلیت کتاب ۸۲ پرسش. ۸. کتاب سنگین است. کتاب کلامی و فلسفی. چیزی ازش یادم مانده، همین را آنجا مطرح میکند. یکی از سؤالاتی که میپرسند این است که: «چطور ما میگوییم ثارالله، مشکل ندارد؟ مسیحیها میگویند ابن الله. چطور آن ابن اللهاش مشکل دارد؟ ثارالله ما مشکل ندارد؟» ثارالله تعبیر استعاری است و وجه استعارهاش مشخص است. ولی «ولد» و «ابن» اولاً که شما به عنوان حقیقت دارید میگویید. ثانیاً وجه استعاره و مجازی هم ندارد. ثارالله خدا را دارد تشبیه میکند به یک موجود زنده که صادق است برایش زنده است. و یک موجود زنده، حیاتش به گردش خون او. حیات را بنی حیات او به این وسیله دیده میشود. بروز حیات او به این است، به این گردش خون. ثارالله همیشه بروز حیات خدا. خدا زنده است به نشانه حیات حسین بن علی. ثارالله او را تشبیه میکند به یک موجود ضعیف، ذلیل، محتاج اینها که خب ربطی ندارد. بعد اتخاذ ولد میکند، ربطی ندارد. هیچ وجه استعاری، مجازش هم غلط است. «ولد الله»، «ابن الله»، اینها به نحو مجازش هم غلط است که هم یهود به نحوی گفتند هم «مالهم بهی من علم.» اینها علم ندارند. اینها علم ندارند. «علم ندارند» یعنی برایشان حل نیست تو ذهن اینها؟ آقا طرف ۲۰ تا مقاله برایش نوشته. «علم ندارد» چطور است که اگر کسی ۲۰ تا مقاله تو این زمینه باز قرآن میگوید علم ندارد؟ چون اصلاً حیطه یکی به قلب راه پیدا نمیکند. قلب، فطرت. آن فطرتی که الله را میخواهد، نمیتواند. چون علم، گفتیم، آنی که قلب باید بپذیرد، معلوم دلپذیر است و دل بپذیرد او. این چیزی که دل نمیپذیرد، ذهنیات و مفروضات و اعتباریات نیستند. آن میشود ظن، روشن شد؟ از این به جلوتر هم چند باری مطرح میشود. سوره طه و اینها هست. پس چی شد؟ این چون قلب نمیپذیرد این را، اینها هیچ علمی به این ندارند، نه خودشان نه پدرانشان.
«کبرت کلمة تخرج من أفواههم.» حرفهای گندهگنده میزنند. گندهگویی میکند. حرفهای گندهای از دهنشان درآمده. «إن یقولون إلا کذبا.» دروغ. یک بحث خیلی قشنگ در مورد صدق و کذب و نگاه قرآن میشود اینجا کرد. غربیها راستگو هستند. اصل کذب، کذب اعتقادی است. وقتی باور و پندار ذهنی شما تطابق و مطابق خارجی ندارد، این اصل کذب است. اصلاً کذبهای دیگر ادا این را درمیآورند. تطابق فقط کفایتش بستگی به حیطهاش دارد. بستگی به حیطهاش دارد. یک حیطهای است که استدلال بردارد و با اصول و ضوابط عقلی باید فهمیده بشود. گزارش واقعی. کسی به شما یک گزارشی میدهد، این کذب نیست. چون مطابق خارجیاش با فهم و استدلال و ضوابط و بینات فهمیده نمیشود. با حس فهمیده میشود. باید بروی حس بکنی، ببینی با تجربه. ولی اگر یک امری باطن باطنی بود و با عقل و پندار و استدلال و این مسائل فهمیده میشد، باز کذب است. الان خیلی از مثلاً ممبران روایت بحث این است که این اصلاً در حوزه عقاید و امر باطنی نیست. اتخاذ ولد اصلاً به حس کار ندارد. اصلاً کی؟ اصلاً مهم نیست. کبراس. در حیطه صغریات است. هرچی در حیطه کبرا که عقل تشخیص میدهد، ایجاد کبری میکند، این میشود کاذب. غلط هم باشد. مسئله عقلیه شما داری عقلی میپذیری یا عقل شما میگوید که از یک متخصص بگیر. این هم باز عقلی است دیگر. تمام شد. مراجعه به کارشناس. دکتر به شما میگوید، عقل شما میگوید این پزشک تخصص دارد و عمل کند. کبرای صادقی، بنده کبرایش صادق است. کبرای کاذب بند بود چی؟ بررسی شده باشد. کبرای کاذب متخصص، کبرای صادق. کبرای کاذب. این کبرای اینکه «اتخذ الله ولداً» کبرای کاذب است، ولو طرف از آدمهایی شنیده که اینها موجه میدانسته. آدمی بوده که تو عمرش دروغ نگفته. بعد آن گفته «اتخذ الله ولداً»، این هم گرفته باور کرده. این باور کاذب است. «کاذبه ان یقلون الا کذبا.» هر وقت هم این حرف را بزند کذب است.
اصل کذب هم همین است. خیلی زیباست. مبهوت میشوی در حکمت این مرد که چقدر این مرد بزرگ زیبا میفهمد ربط این آیات را با همدیگر. میفرماید که: «کشتن و هلاک کردن.» علی آسان به معنای علامتهای پا و اثر قدم اینهاست که از زمین نرم عبور کردند، یعنی آثاری که آثار وجودی اینها تو نسبت به آثار وجودی اینها، داری خودت را هلاک میکنی که این آثار از اینها منتشر نشود. اینها در فرع زیستن مادیشان، دارد یک ابدیت عذاب برایشان شکل میگیرد. این آثار حیات مادیشان است. روشن. آقا دارد ۵۰ سال زندگی میکند. در فرع این، در اثر این ۵۰ سال، یک ابد دوری از خدا و عذاب. تو بر این آثار وجودی اینها، آنقدر داری دلسوزی میکنی، داری خودت را هلاک میکنی که اینها یک آثار برایشان رخ ندهد. «به این حدیث یعنی قرآن ایمان نیاورم.» تو از شدت «عصف»، از شدت اندوه، داری خودت را هلاک میکنی. مثل اینکه یک پزشکی که مثلاً جزئیات استفاده از مواد مخدر را میداند، میداند مثلاً یک بار یک حبه از استفاده از این چه بلایی سر مغز میآورد و فلان اینها. ببین، بچهاش معتاد شده. روزی ۱۰ بار در مصرف. روشن. این جهنم الان دارد میبیند با همه آثار. این هر فعلی آثارش در عالم را دارد میبیند. نابود میکند. این تأسفی است که به حد بخور. هیچ پیغمبری به این حد نرسیده بودها. چند نفر خیلی ویژه بودند تو انبیا تو این دلسوزیها. یکی از ابراهیم بوده. یکی از موسی بوده. رسول بوده. حضرت یونس که تو این بحث اصلاً قرآن میفرماید که: «مثل یونس نباش.» رفیق نهنگ، صاحب الحوت. رفیق نهنگ بود. آن هم ذکر یونسیه. او که همه عرف ملکوت. چهل روز با آن حال، با آن وضعیت، تو شکم نهنگ.
عجیب و غریب. آیات بعدی تسلی به پیغمبر. «انا جعلنا ما علی الارض زینة لها لنبلوهم ایهم احسن عملاً.» هرچی که روی زمین است به عنوان زینت زمین، یعنی ماده. همه عالم ماده «عرض» است. هرچی که ماده است عرض است. عرصه درگاه عرض ماده است. هرچی که فراتر از ماده است، تجرد از ماده است، میشود سما. تو رتبهبندی این سما. اول را هم تا یک جاهاییاش را روایات انگار جزو سماوات فرض کردند. ولی این باز خودش به نسبت بالاتر عرض است. با هواپیما میرویم تا جایی که ماده هست. بنده و شما نشستیم همین جا. سماوات هم. قلب شما سماوات از همه سماوات هم بزرگتر. «لا یسعنی الارض و السماوات و لا یسعنی قلب عبدی المؤمن.» هیچی گنجایش من را ندارد، نه زمین، قلب بنده مؤمنم ما هست. به ظاهر ماده ما پایین است.
سماوات ما از همه عوالم رد. به ظاهر اینجاست دیگر. این عرض و سما این جوری، بالا پایین این شکلی نیست که هر یک پایینی پایین است. اعت. این شکلی باید بالایش بشود فلان بالا و پایین از جنس رتبه وجودی است. بدجنس است. اعتباری مادی. پایینتر آن بالاتر. قبر سیدالشهداء قبل حضرت عباس پایینتر است تو کربلا. بالاتر بیوترف است. الان قبر حضرت عباس بالاتر آمده. واسه رفعتش. این جنسی نیست که امام جماعت که میرود تو محراب. هرچی پایینتر میرود، رفعتش بالاتر میشود. برعکس. خب پس این «علی الارض» میشود زینت عرض. «لنبلواهم ایهم احسن عملاً.» از آن آیات استثنایی قرآن. فلسفه خلقت چیست؟ همه را آوردیم اینجا ببینیم کی عملش زیباتر است. یعنی آثار وجودیاش در فرع خودش عوالم را زیبا میکند. پر از حسن. روایت زیبا هم همین است دیگر. «قیمة کل امر مایکفیه حسن.» ترجمهها غلط است. برایش کار درک. ترجمه روایت چیست؟ «قیمت کل امر ما یحسن.» ارزش هر آدمی به چیزی است که دارد، به آن چیز وصف حسنیت میدهد. چیزی را که او را حسن میکند، احسان افعال. گفتیم که مفهوم رزمی میگوید که معنای افعال و تعدیه چیست. حالا گفتیم اینجا جعل و شیء حسن. احسان یعنی چیزی را صاحب حسن کردن. درست شد؟ یعنی یک چیزی داری شما یا خودت هستی. بیا بیرون از خودت. آن چیزی را داری بهش وصف حسن میدهی. به حسب درجه وجودی این چیزی که داری بهش حسن میدهی. قیمت. قیمت حسن به چیزی که داری وصف حسن بهش میدهی. حالا کارت است. با عقیدهات، با هرچی. با زندگیات. داری به یک چیزی حسن میدهی. همه سوره کهف خلاصه تو این جمله و آیه در میآید. اصحاب کهف «ما یحسنون»شان چیست؟ خودشان. «هیئ لنا من امرنا رشدا.» خودش و پایش نفس خودش را پاییده. اول خودش. «علیکم انفسکم.» به بیرون خودش کار ندارد. در شعاع ارتقاء وجودی خودش بیرون را هم آباد میکند. مثل ذوالقرنین. درست.
اگر کسی میخواهد بیرون را هم آباد بکند این شکلی است. اگر کسی خودش را آباد نکرده باشد بیرونش هم این شکلی میشود. مثل ماجرایی که باغی که آتش گرفت. او چون خودش را نابود کرده، آثار وجودیاش هم نابود میشود. نه دنیا برایش آباد است، نه آخرت. کسی اگر خودش را آباد کرد، آثار وجودیاش هم آباد میشود. آوردیم تو این عالم. بهت یک ماده خام دادیم. به قول فلاسفه هیولا دادیم. هیولا یعنی قوه محض. یک هیولا بهت دادیم گفتیم این را، این ماده را بگیر بساز. خدا چه کرده؟ گفته من هرآنچه هستم با یک ماده خامی که در اختیارتان قرار میدهم، به تو اجازه میدهم هرآنچه من دارم به این ماده خام بتابانی. کسی اگر این را بفهمد میمیرد. تو دنیا آمدیم زورکی و فلان حرف زیاد. خدا مگر خسته میشود؟ الان خدا از خدای خودش خسته میشود. امروزم خدایی یک جلوه جدید. بنی اسرائیل. این حس حسگرایی است. کلاً از حس آدم باید درآید. اصل لذت وقتی که از حس درآید. اگر لذت ترک لذت بدانی، دگر لذت نفس لذت ندهد. یا لذت نخوانی. وقتی از اینها در میآید تازه میفهمی عالم یک چیز دیگر است. عالم حاکم است. به تو اجازه داده که ادراکی که او نسبت به خودش دارد را تو هم داشته باشی. بعد دیگر فقط از این حال میکنی که او هست. همین. و علیالدوام دارد برای خودش جلوه میکند. تا کی؟ کی؟ اصلاً کی مال ماده است؟ کی مال حرکت است؟ کی مال زمان است؟ کی اصلاً از کی؟
هر وقت از کی در آمدی حالت شروع میشود. عوض از کی در. کی را کجا تو محدوده زمان میبیند؟ میگوید: «خب، حالا مثلاً دو ساعت حال کردیم. بعدش چی؟» پس زمان. در بیا تو الان از خودت راضی و از خودت لذت میبری. میگوید: «تا کی؟» این را کسی میپرسد. «این را تا کی باید خودم خوشم بیاید؟ خسته میشوم دیگر از خودش خوشش بیاید. فردا من خودم خوشم بیاید، پسفردا من خودم خوشم بیاید. سلفی بگیرم. ملت لایک کنند. خودم لذت ببرم. یک حس خوب نسبت به خودمو داشته باشم.» هی دوست داری ارتقاء پیدا کنی. لذت از خودش حجاب میرود کنار. چون خودی نیست اصلاً. ناخوده. هرچی که خود اوست دارد میتابد. دیوانه و شیدا. «رب زدنی تحیراً.» پیغمبر تو فقط بتاب. ماهی گیج و منگ. فقط ببینیم چه کار میکنی؟ تا کی خدایا؟ فردا چی؟ فردایی ندارد. ازت قبل و بعدی ندارد. تنوع هست ولی اولاً وصف مادی انسان. یعنی مقتضای زندگی مادی انسان است تنوع. اگر به معنای فطریاش باشد میل ما هست و خدا هم «کل یوم هو فی شأن.» انقدر تجلی دارد چون ابدی است. تجلیات چه ابدی محدوده ندارد که. محدوده مال ماهاست که میگوییم آقا تا کی؟ چون شما ۱۰ تا آپشن، ۱۰ تا فعالیت بیشتر. تا کی میخواهی دهمی را بزنی؟ متکی دهمی. ببینیم حال کنیم دهمی. ۱۰ بار بزنی خسته میشوی. برای اینکه از یک کسی که فعالیت و قوای او محدود است، خب بیشتر از این نمیشود توقع داشت. نامحدود کره زمین. ۸ میلیاردیم الان؟ چند میلیارد بودند قبلاً؟ دو نفر مثل هم پیدا نمیشود. آقا میگویند: «خط اثر انگشت سبابه در طول تاریخ از یک نفر دو تا نبوده.» اثبات شده دیگر. حسین اثر انگشت میگیرد. هیچ دو تا خطی این تو ماده با اثر انگشت این جور جلوه کرده. خسته میشوی. نمیشود فهمید اصلاً. فهم ندارد. انگشت دیگر چیست؟ من خطایی که روی این میآید بینهایت خلق کردم. تو ماده روشن است. ماده ندارد. آنجا هرچی تو اراده کنی میشود. همین خط سر انگشت را خودت دوست داری همه ۸ میلیارد را سر انگشت خودت بیاوری؟ دوست داری ۸۰۰ میلیارد اثر انگشتت بیاید. تو اراده کنی خلاقیت را به تو میدهم. خلاقیت هم کسب خواهد شد. اینجا که محدود است. اینجا اگر کسی با عبودیت کمال الهی در او میتابد، حمد مال اوست. همه کمالات مال اوست. در قالب کتاب انزال کرده. در اثر تبعیت از کتاب کمالات کتاب به تو منتقل میشود. سریع بستهبندی. گفتم این خودش دو سال سخنرانی میخواهد. هرآنچه از کمالات الهی بود در قالب کتاب انزال کرد. با تبعیت از کتاب هر آنچه از کمالات الهی است در تو میتابد. اینجا هم اگر کسی جنبه برزخی و تجردش غلبه کرد، آن هم از محدودیت خیلی عجیب و غریب محسوب میشود. این باز هم نکته دارد. اشکال ندارد. یکم اینجا تمرکز بکنیم. این بخش اولش یک تحلیلی مرحوم علامه دارد تو ربط این آیات. کولاک است. فقط یادم باشد فردا سهشنبه چهارشنبه برایتان بگویم.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
تفسیر سوره کهف
جلسه سوم
تفسیر سوره کهف
جلسه چهارم
تفسیر سوره کهف
جلسه پنجم
تفسیر سوره کهف
جلسه ششم
تفسیر سوره کهف
در حال بارگذاری نظرات...