متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا.
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ» (آیه ۱۳): «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى». خدا به حق گفت: آدمهای خوبی بودند اصحاب کهف؛ بچههای خوب بودند. ایمان داشتند و هدایتشان هم، ایمانشان مورد رضایت خدا بود. اگر منظور همچین ایمانی نبود، قطعاً ایمان را به آنها نسبت نمیداد؛ نمیفرمود ایمان آوردند. نام خدا هم هدایت بعد از اصل ایمان ملازم با ارتقای درجه ایمان است. این مراتب، مراتب اشتدادِی است و همهاش ذیل ایمان است. اینجوری نیست که بگوییم این تا اینجا ایمان دارد، از اینجا وارد مرحله تقوا میشود. یکی از مراحل اشتداد ایمان، تقواست. یکی از مراحل اشتداد ایمان، هدی است. آیه ۲۸ سوره حدید: «اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِن رَّحْمَتِهِ وَيَجْعَل لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ». ایمان داری؟ تقوا هم داشته باش. یک نور خاصی بهت میدهم؛ نوری میدهم که با آن مَشی کنی، نه مَش کنی توی خیابانها راه بروی. مَشی کنی، حرکت کنی، سیر کنی. سیر بدون تقوا... معنا ندارد.
«لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا وَلَكِن يَنَالُهُ التَّقْوَىٰ مِنكُمْ» (سوره حج، آیه ۳۷). من قرآن میفرماید که: «لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا». آن قربانیهایی که میکنید را به در و دیوار نمالید. نه گوشت اینها به خدا میرسد، نه خونش. تقوا... اینجا میفرماید که نه گوشت قربانی شما به خدا میرسد، نه خونش میرسد؛ بلکه تقوای شما به خدا میرسد. خیلی قشنگ. بعد اینکه تقوای شما میرسد یعنی چه؟ یعنی شما سیر میکنی. نیل، قرآن واژه رسیدن به خدا از این حرفهایی که ما میزنیم، «وصال» و از این حرفها را ندارد. به جای وصال و اینها «نیل» را دارد. نیلی هم که قرآن میگوید، به همین معنای تقرب و فلان. ابزار این نیل را چه میداند؟ تقوا. تقوا که وصف است، «عرض»ه؛ چه میخواهد؟ «معروض» میخواهد، درست؟ تقوای خالی که بالا نمیرود. چه بالا میرود؟ تقوای ... با چه بالا میرود؟ با متقی. تقوای بدونِ متقی که بالا میرود؟ فقط تقوا بالا میرود؟ متقی پایین میماند؟ یا متقی هم بالا میرود؟ متقی بالا میرود. پس مشی تقربی به سمت خدا با چیست؟ نور به شما میدهم که با آن مَشی کنید. حالا این مشی به سمت خدا که با تقواست، چه میخواهد؟ نور میخواهد. یعنی شما قدِ مشیت با چی تعریف میشود که چه میزان مَشی کردی؟ با میزان نوری که داری. اصحاب کهف چه داشتند که این مراحل را برای...؟ نور داشتند. این نور اینها بود که اینها را بهشان حیات ۳۰۰ ساله داد، حفظشان کرد و این مسائل و این عنایات و این برکات، همه اینها فرعِ...
این را هم بگویم: نکته جالبی است که سوره کهف سوره غیبت است؛ یعنی داستانهایی که دارد مربوط به غیبت است. یکی اصحاب کهف که غایب شدند، موسی و خضر بودند، خضر غایب بود و غایب شد برای موسی، ذوالقرنینم که غایب بود و غایب شد. سه ماجرایی است که نماد غیبت است، سوره مبارکه کهف.
«قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا» (آیه ۱۴). ما دلها... این ربط «طناب»ی که محکم... ربط، «الحیل». همین طناب را محکم میبندند که چیزی تکان نخورد. این میشود تثبیت، ثبات قلب. که البته «ثَبات» غلط است، «ثُبات» قلب. همین است. دل ثابت باشد. از این مرحله تنزل... اگر یادم بیاید: نعمت نخواهم، نعمت با ثبات نعمت بخواه. «ربط علی قلوبهم» یعنی اضطراب و قلق را از اینها رفع کرد. «شطط» خروج از حد و تجاوز. «سلطان» هم معنی حجت و برهان است.
اینها گفتند که: «رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَٰهًا». ما غیر از او کسی را نمیخوانیم الهی را. اگر بگوییم الهی غیر از او را بخوانیم، «شطط» گفتیم از حق تجاوز از مرز واقعیت رد شد، از واقعیت کنارهگیری شد.
«هَٰؤُلَاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا يَأْتُونَ عَلَيْهِم بِسُلْطَانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ كَذِبًا» (آیه ۱۵). چرا اینها سلطان بین نمیآورند برای این آلهه؟ و کی ظالمتر است از کسی که بر خدا افترایی ببندد، در حالی که او کذب؟ «أظلم» و اینها همهاش نسبی است دیگر. حیطه نسبی خودش را دارد. آخه کی ظالمتر؟
نصف ایمان چیست؟ نصف ایمان این است، نصف ایمان چه میدانم تردد با ناس، و نصفش تواضع، و نصفش هم صبر است، و نصفش هم فلان. و چند تا نصف حیثیت؟ شما میگویید که آقا نصف این کلاس گرم، نصف این کلاس سرد، نصف این کلاس آبی است، نصف این کلاس زرد است، نصف این کلاس برای زید، نصف این کلاس برای عمر است. آقا چند تا نصف شد؟ بله، حیثیتش متعدد است. شما میگویی کی ظالمتر از فلانی؟ خوب ظالمتر از حیث خودش، نسبت خودش. ظالمتر از حیث به دیگری، از حیث به خودش، از حیث به واقعیت، از حیث ظلم به حق، از حیث ظلم به ذکر، از حیث ظلم سیاسی، از حیث ظلم فرهنگی، از حیث نسبی افضل. از چه حیث؟ نسبتش باید کشف بشود.
«اِفتِراء»ی، یعنی چیزی میبافی، چیزی میتراشی؛ هر بافتنی که استفاده ... خاله. در حالی که ما اصلاً «افترا» در فارسی معنای اشتباه ازش داریم. «اختلاط» را با بهتان و تهمت و اینها اشتباه گرفتیم. «افترا» عربی یعنی چیزی تراشیده. در حالی که زیر و زبرش دروغ، مملو از حکمت و فهم است و خیلی بحث قشنگی دارند در مورد اینکه این مطالبی که اینها گفتند ناظر به چیست که انشاءالله دوستان مطالعه میکنند. خیلی زیبا. کهف بوده و قشنگ فهمیده که اینها چی...
«ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَىٰ لِمَا لَبِثُوا أَمَدًا» (آیه ۱۲). «فَقَالُوا» استفاده میشود که این را در جوانها. اول مخالفتشان در مجلسی بوده که دستور به عبادت و پرستش بتها از آنجا صادر میشده. اعضای محفل، مردم را مجبور به بتپرستی کرده، از عبادت خدا باز میداشتند و حتی استفاده میشود که خداپرستان را شکنجه و آزار هم میکردند، میکشتند، عذاب میدادند. این مجلس یا مجلس سلطان بوده، یا مجلس وزرای سلطان بوده، یا مجلس عمومی بوده. به هر حال اینها پا میشوند و علناً مخالفتشان را اعلام میکنند. از مردم شهر کنارهگیری میکنند. فیلم «مردان آنجلس» را نساخته بودی، من این آیه را نمیفهمیدم. «إِذْ قَامُوا فَقَالُوا» یعنی چی؟ چه شکلی؟ فیلمی که تو ساختی، من دقیقاً به کنه این ماجرا پی بردم که چقدر این کار سخت.
آن ملک سلیمان هم گفته بودند که من این آیه را همیشه... «سلیمان آمد، خودش را جسدش را دید، علی جسد هیچی...» آن آیه که روی کرسی... این صحنه را تو فیلم ندیدم. آیه را نمیفهمیدم. از اینجا بود که به غار نگفتند. شش نفر بودند که از خواص سلطان بودند و مشاوره میدادند به سلطان و پا شدند اعلان به توحید کردند و هر شرکی را نفی کردند. از این «قیام»، یعنی قیام برای حق کردن و پا شدن وسط جلسه، یعنی قیام «قُومُوا لِلَّهِ قَانِتِينَ» (سوره بقره، آیه ۲۳۸). قوام «بلقیس» تو آن فضا... «ثُمَّ مَأْوَاكُمْ إِلَىٰ النَّارِ» (سوره طه، آیه ۱۲۴). یعنی اینکه از شهر... واضحتر است اینکه پا شدند تو مجلس اعلام کردند، چون بعداً اسم اینها در آمد و عکس اینها را با اسمشان نوشتند و رقیب شدند. دیگر بعداً که اینها برگشتند تو شهر، از همینجا اینها را شناختند. اسمت چیست؟ پولش؟ پول قدیمی است. اسمش چیست؟ گفت: فلانی. گفت: وایسا. رفتم تو لوح نگاه کردند اسمش را نوشته بود. اسم اسامی اینها را نوشته بودند که اینها پا شدند قیام کردند، از شهر زدند بیرون. اتفاق مهمی بود، متاثر کرد و چه بسا شاید این احتمالاً میشود داد که بعداً هم که تمدن کفر برچیده شد و تمدن مومنین حاکم شد، شاید به برکت حرکت اینها بود. یعنی اینها زمینه را، آتشش را ایجاد کردند و رفتند. اینها بر نگردند. تبدیل به اسطورههایی شدند. خود یاد اینها باعث شد که این مردم متحول میشوند.
«اعتزل»، از «تعزل» به معنای دوری از چیزی است. «نشر» به معنای گسترش دادن. «مرف» به معنای رفتار به نرمی و معامله به لطف است. بعضی از اینها پیشنهاد کردند که داخل غار بشوند، پنهان بشوند که این پیشنهاد الهام الهی بوده. به دلشان افتاده. گفتند: اگر این کار را بکنی، خدا لطف و رحمتش با شما معامله میکند و یک راهی را پیش پایت میگذارد که نجات پیدا بکنی از این ظلم و تجاوز. و با جزم هم گفتند، نگفتند شاید اینطور باشد، گفتند قطعاً اینطور میشود. جزایشان اینطور گفتند. این دو تا مژده که «نشر رحمت» میشود و «مرفقی» تهیه میشود، مهیا میشود، اینها بهشان الهام شد.
بعد دو تا خواهشی که بعد از اینکه داخل در کهف شدند: «رَحْمَةً مِّن لَّدُنَّا وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا» (آیه ۱۰). کلمه «رشد» و «رشد» هم قبلاً عرض کردم که تو این سوره چند بار تکرار شده. حضرت موسی هم به حضرت خضر وقتی که دنبالش راه افتاد، گفتش که: «من نمیخواهم استفاده معمولی از تو کنم. میخواهم چیزهایی یاد بگیرم که «مِمَّا عَلَّمْتَ رُشْدًا» (آیه ۶۶). چیزهایی که بهت یاد دادند و به رشد رسیدی، از آنها به من بده. دنبال فیزیک کوانتوم و زمینشناسی و فلان و این حرفها نیستم. علمی میخواهم که... علمی میخواهم که به رشد منجر بشود.» اینها هم چه خواستند؟ رشد. تحصیل علم و طلبگی و فلان و اینها، همه مقدمه است، وسیله است. غرض و غایتی که باید دنبالش باشیم، رشد است. بچهها بسیارند افرادی که در مقدمه ماندند و با ذوقی مقدمه کار دارند.
«استثنا» در «مَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ» (سوره مائده، آیه ۱۰۷). استثنای منقطع. چون که اینها خدا را با بقیه خداها نمیپرستند تا استثنا متصل. مستثنا من خدا بیرون بوده.
«وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ» (آیه ۱۷). واقعاً این رجعت بلاغی دیوانه میکند آدم را و شاهکارهای ادبی قرآن، برخورد همین... کلمات و چینشش و تصویرسازی و «تَقْرِضُهُمْ» میبرد. صورتسازی که دارد میکند، دیوانه کننده است. «تَزَاوَرُ» به معنای تمایل. «ظهر» و زیارت هم که میگویند میل است دیگر. هم زیارت به معنای میل، هم صلوات به معنای میل. «صالات» ما در زیارت ابراز میل میکنیم. «مَزوَر». «قرض» به معنای قطع و بریدن است. «فجور» زمین پهناور و وسیع و فضای خونه. شمال، طرف دست راست، طرف دست چپ. طرفی که به خود آن راست و چپ گفته میشود. این هم ممکن است باشد. به هر حال همین راست و چپ معمول و معروف، این دو تا آیه، اصحاب کهف و وضعیت جغرافیاییشان و منزلگاه... مجسم میکند. میفهمید که اینها در غار، در آن روزگاری که آنجا بودند، چه وضعی داشتند و در خواب رفتن چطور بودند. هر کسی که اینها را ببیند، هر بینندهای خبر داشته باشد، میبیند آفتاب وقتی طلوع میکند، از طرف غار به سمت راست متمایل میشود. لذا نورش به داخل غار... وقتی غروب میکند به طرف چپ غار میرود، لذا شعاعش به داخل غار میافتد. اصحاب غار در فضای وسیع غار قرار دارند که آفتاب به آنها آفتاب مستقیم هیچوقت بهشان نمیخورد. چون اگر میخورد که اصلاً زودی بیدار میشدند دیگر. آفتاب نور را داشتند که بتوانند بدنشان زنده بماند. نابینا و اینها نشوند در ۳۰۰ سال. نور نرسیدن بهشان در عین حال. نور مستقیمشان نمیخورد که این نور تابش شدید نداشت که لباسشان کهنه نشود، صورتشان نسوزد. غار اصحاب کهف شرقی و غربی نبوده، از شعاع آفتاب فقط یک وعده یا صبح بوده باشد یا بعد از ظهر. ساختمانش قطبی بوده. در غار به طرف قطب جنوبی بوده در اردن. بین چهار تا غاری که مطرح است. و هم وقت طلوع و هم وقت غروب، شعاع آفتاب داخلش میافتاده. آفتاب به خودشان نمیخورده. از در غار اینها دور بودند. وسط غار حرارت آفتاب، تعویض رنگ و رو. پوست و اینها، لباسشان حفظ شده. تو خواب راحت بودند. هوای خوابگاه حبس نبوده. هوا همیشه در گردش بوده. پس در هم بسته نبوده. «وَالْكَهْفُ فِي الْفَجْوَةِ مِنْهُ» (آیه ۱۷). «فجوه» هم بعید نیست این باشد که اینکه نکره آمده، چون دور بودن از شعاع آفتاب استفاده بشود و اینکه «لَا يُصِيبُهُمْ فِيهِ شُعَاعُهَا».
ایشان میفرماید یک بحثی در مورد اینکه این چپ و راست، چپ و راست کیست؟ چپ و راست کسی که داخل غار است یا چپ و راست کسی که بیرون است؟ معمول در اعتبار چپ و راست به نسبت کسی است که بیرون نگاه بکند، نه کسی که از تو نگاه میکند. حال خودشان شخصی را که از آن بیرون میشود در نظر بگیرد، نه شخصی که بهش وارد میشود. بله، همان میشود. داخلش همین است. چون اولین احساسی که آدم نسبت به جهات اربعه دارد، احتیاج خودش به این جهات است. لذا این میشود طرف راست و چپ خود اینها که تو غار مطالعه کنید، از عنایت الهی سرشار شدند و زنده ماندند.
«ذَٰلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ ۗ مَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ ۖ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُّرْشِدًا» (آیه ۱۷). جالبی از آیات الهی است. کاری که ما با اصحاب کهف کردیم جز آیات الهی است و هر که را خدا هدایتش بکند، او هدایت یافته است و هر که را خدا اضلالش بکند، دیگر برایش ولی مرشدی پیدا... بحث رشد را مطرح میکند. ولایت خاصیتش این است که به رشد میرساند. سوره کهف هم سوره ولایت، هم سوره رشد است. همه افراد ولایت داشتند. حالا اصحاب کهف از ولایت طاغوت فرار کردند. حضرت موسی به ولایت خضر رسید و یجوج و ماجوج هم به ولایت ذوالقرنین پناه آوردند. باز از این جهت سوره ولایت، ابعاد مختلف سوره مبارکه ولی. کیه؟ ولی کسی است که مرشد باشد.
در مورد فرعون میگوید: «وَمَا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ» (سوره هود، آیه ۹۷). امر فرعون تو را امر میکرد، ولی رشدی محصولش... و امر شما رشد. امر شما موجب رشد میشود و معیار هم رشد است دیگر. نسبت به ولایت رشد و... مشخص است. اگر تو بفهمی که رشد دست کیست، خود ولایت اکراه در ولایت است دیگر. ما مکره نمیکنیم کسی را بگوییم که به ولایت فلانی در بیا. چون آدم تابع ولایت کسی میشود که رشد خودش را در او میبیند. وقتی او رشد شدنی میبیند، اکراهش کنی به اینکه الزامات قانونی و فلان، حجاب اجباری و فلان. و...
این آیه را، آیه آخر سوره کهف باعث بیدار شدن میشود؟ آیا قبلش باعث خوابیدن میشود؟ «پوست آهو» بنویسی بیندازی گردن سوره کهف با خواب و اینها ربطی... کدام واقعاً؟ عجایبی است که در این سوره نهفته است. «تَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ» (آیه ۱۸). «رقود» خواب رفته. «مرقد» که میآید، محل خواب. نشان میدهد که اینها تو حال خواب چشمشان باز بوده. بیدار، ولی خواب بوده. «وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ» (آیه ۱۸). شما دوباره این بحث چپ و راست را مطرح میکند. هم نور از سمت چپ و راست، هم اینکه ما اینها را میگردانیم. حالا برخی گفتند شش ماه یک بار میگرداندیم، زخم بستر نگیرد. از این طلبهها که زیاد میخوابند، زخم بستر میگیری. یک بار از طرف شانه چپ به راست، یک بار دیگر از طرف راست به چپ برمیگردیم که بدنشان به زمین نچسبد، نپوسد، لباسهایشان خراب نشود. دو ماه بخوابی، فلج میشود دیگر.
«وَكَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ» (آیه ۱۸). میگویند علامه امینی که حرم میرفتند، دستهایشان را اینجوری از دو طرف برمیگرداندند، کف میگذاشتند و روی زانو مینشستند. نشان میدهد سگ اینجوری در برابر مولا... پسر سلمان فرمود: ما رفتیم عیادت علامه امینی در تهران، اواخر عمرش، پدرشان رفته، نصف تن ایشان فلج شده. بعد میگفتند که آمدیم بالا سرش، میرویم که از اینور به اونور میخواهد بگردد، یک علیای میکشد. «ابو تراب» که میخورد، یک علیای... رضوان الله... خدا رحمت کند آیت الله قوام الشریف به ما گفت: فامیلی چیست؟ گفتم: امینیخواه. گفت: «الهی قربانت شوم...» گفتم: خواهش میکنم. گفت: «علامه امینی، امینی خواهی؛ یعنی امینی را میخواهی؟ من عاشق آنم.» به تو کار... خدا رحمت کند همهشان.
«لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا» (آیه ۱۸). اینها نماد جمال و جلال هم بودند دیگر. اینجور خدا اینها را ترگل و ورگل میکند و از اینور به آنور میکند. این جلوه جمال و رحمت خدا. نگاهشان کنی در میروی. یک «رعب»ی هم از اینها تو دلها میانداخت. اگر بر اینها مطلع میشدی، دو تا پا داشتی، دو تا پا قرض میکردی در میرفتی. شکوه و عظمت و هیبت و اقتدار و یک چهره ترسناک و مخوفی از اینها خدای متعال عرضه میکرد. اگر کسی اینها را میدید فرار میکرد و رعب اینها دلت را پر میکرد. این همینه که موید به رعب است. که پیغمبر هم همین است. امام زمان، اسم اینها که میآید، طرف مقابل در میرود، از اسمش میترسد. این هم همین است. یک شکوهی از اینها قرار داده بود که اگر به اینها اطلاع... حفظ بشود کسی سمت اینها نیاید نسبت به آن غار. اصلاً غار وحشتناک بود. حالا بحث جزیره مثلث برمودا و اینها همینهاست دیگر. میگویند اصلاً اسمش میآید، حالا بحث جزیره خضراء، آنجا هست، نیست. کتابها نوشتند، بحث مفصل کردند، خضراء کجاست؟ فرمود: «قلوب مومنین». دیوانه کننده دورانی که بحث خیلی جدی بود که آقا حضرت در جزیره خضراء ... بعضی کتاب نوشتند که حضرت در جزیره خضراء ... کتاب نوشتند: «افسانه یا واقعیت؟» ردش کردند. بعد گفتند مثلث برموداست. هر هواپیمایی که میرود، محو میشود و خبری ازش... پودر میشود و فلان میشود، چی میشود؟ حضرت در آنجا خانه دارد. بحث رعب و اینهاست دیگر. یعنی از یک مناطقی، یک جاهایی اسمش که میآید، همه فرار. که فرار معلول توقع رسیدن مکروه است. بخشهای روانشناسی، نه معلول ترس از... با هر ترسی آدم فرار نمیکند. از اینکه میترسد که مکروهی بهش برسد، از این فرار میکند. اینها میترسند که آسیب ببینند در اثر رفتن به سمت آن غار. لذا فرار از ترس و از رعب. جلوتر از باب تقدیم مسبب بر سبب نیست، بلکه از باب تقدیم حکمت خوف است. حکمت رعب، دو تا حالت متغیر قلبی. خوف و رعب. اول خوف بدرقه کامل است.
«وَكَذَٰلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءَلُوا بَيْنَهُمْ ۖ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ» (آیه ۱۹). اینها را بحث کردیم. مبعوث کردیم. «تسائل» پرسش از همدیگر است. و «ورق» هم که به معنای پول است. «کذلك» اشاره به خواباندن اصحاب کهف به صورتی که آیات سابق مطرح کرده و با این روش مدهش و عجیب ما اینها را خواباندیم و تا بیدار بشوند ازت سوال کنند «چقدر شد؟» این تتمه آن بحث این است که دنیا «مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةٌ لَّهَا» (آیه ۷). و اینها آوردن تو دنیا که آخر ببرند تو برزخ و قیامت. آخر ازت بپرسند چقدر شد! نماد احیا اموات است دیگر. چیزی بود، دنیا هیچی نبود. همهاش چقدر گذشت؟ من که همه اینها یا یک روز شد یا کمتر از روز شد، چون اصلاً احتمال نمیدهند که بیشتر از یک روز شده باشد. به دو روز هم حتی احتمال نمیداده. تهش یک روز. ولی باز یک روز هم نه، یعنی اضراب میکند. برمیگردد. نه یک روز. یک روز؟ نه بابا! یک مقدار از ۳۰۹ سال خواب. خیلی عجیب است. خیلی اینها واقعاً آیات عجیب الهی است.
«فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَىٰ طَعَامًا» (آیه ۱۹). ادامه کلام همان میدانیم. بله، این نه آن «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ» (آیه ۱۹). این «قالوا ربکم اعلم»، آن سه نفری که گفتند رب شما اعلم است، اینها فرزانه. اینها از جنبه مرتبه علمی و حکیمی و اینها بالاتر از آنها بودند. آن یکیها گفتند یک روز یا یک مقداری از روز. اینها گفتند: «رب شما اعلم». فلسفه این بحث این بود که همینها همین را بگویند. اینها فانی بودند. اینها فانی بودند. گفتند: «کار بنده مگر حساب کتاب روز و سال و ساعت و اینهاست؟ ما وظیفهمان خواب بود، پا شدیم دیگر. تمام شد. حساب کتاب چیکار داریم؟» خیلی نکته دارد دیگر. چه حسرت دارد که ما از این صفحات رد بشویم بدون نکاتی که اینجا مطرح... عدد، تعداد. یک نفر «قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا» (آیه ۱۹). سه نفر «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ». سه نفر، سه و سه شش و یک هفت. هفت نفر اصحاب کهف. نه، دیگر رندیهای علامه طباطبایی. غایت و هدف از بیدار شدن اینها بوده. لام غایت آمده تا غایت را تحلیل... «كَمْ لَبِثْتُمْ» چقدر خوابید؟ احساس طولانی بودن داشته. کسالتی تو بدنش بوده. تردید داشتند. جای آفتاب دیدم تغییر کرده. چنین مردانی بزرگ شهرشان اجل از این است که از روی تحکم و هوا و هوس و گزافگویی حرف کشکی حرف نینداختند. قرائن بیرونی حرف زدند، که او چه برای تردید باشد، چه برای تفصیل باشد – یک روز و بعد روز برای اضافهاش – در رد آنهایی که گفتند یک مقدار خوابشان. همه توی سطح مراتب علمشان. درست است که به نسبت بقیه اینها ممتاز بودند. اینها شامل رحمت عام میشدند که به مومنین میرسد. رحمت خاص بین این افراد هم باز متفاوت بود. خوب برای بیان حقیقتی از حقایق معارف توحید بوده، «ربکم اعلم». آنها گفتند یک روز. آنها گفتند: «ربکم اعلم». جواب ندادند: خدا میداند ما چقدر خوابیدیم. ایمانش بالاتر است.
«أَیُّهَا أَزْكَىٰ» چقدر لطافت. این لطیف باید لطیف بفهمد. علامه طباطبایی واقعاً آبنبات تو دهنماند. اسم ایشان از این جهت است. ایشان میفرماید که اوج لطافت اینها را میرساند توی نحوه حرف زدنشان اینجاست. حالا پیدایش بکنم. پیشنهاد یک نفر به شهر بفرستند. طعام بخرد. غذایی تهیه کند. «أَيْهَا» به مدینه برمیگردد. مقصود اهل مدینه است. کدام یک از اهل مدینه طعام بهتری دارد؟ خوراکشان حساس بودند و این عنایات هم یک ربطی داشته به این توجهی که اینها نسبت به خوراک داشتند و از «أزکی طعاماً» را مد نظر داشتند. صنعت استخدام همینجا به کار رفته. «أزکی» زکات یعنی طعام پاکیزه. زکات طعام پاکیزه آن است از هر چیزی. پاکیزهاش، تمیزش، بدون آلودگیش میشود زکاتش. فروشگاهها جنس پاکیزهتر میفروشند. خب از کجا میخواسته تشخیص... فروشگاه رفاه است؟ ارگان تمام منافع؟ یا افق کوروش است؟ یا چه میدانم مثلاً فروشگاه حرم است؟ از «تفکر» کرد. یا نه، یک تعبیر «زَکی» دوباره تو همین سوره. واقعاً اگر در قرآن جز سوره کهف نبود برای اثبات اجازه پیامبر وصل... تو همین سوره باز واژه «زکات» را هم «أعقبوكِ زكاةً» (سوره مریم، آیه ۱۳). و «رحم» بچه را «زَکی» میداند. بچه به کار برده. از کارم از آنجا میشود تفسیر کرد. جان؟ یک چیزی کسی غیر از اینها نبود. ظاهراً تقصیر به فیلم شد.
به نظر وسط قرآن است. کلمه وسط قرآن، کلمه «تلطف». بعضی قرآنهای قدیم کلمه را یک سطح مینوشتند. آیه وسط قرآن، کلمه وسط قرآن. معنی اعمال لطف و رفق و اظهار مدارات. تحریک نکنید، حساس نکنید. شرایط تغییر است. این شرایط زیست در جامعه است. که امنیت نیست، باید شخصی که میفرستی در اعمال... اعمال نازککاری و لطف با اهل شهر. در رفتار و برگشتن، معامله کردن. خیلی سعی کند بفهمند که ما تو غاریم. یعنی یک جور برو که نفهمند داری برای ما میآوری و بیا همینجا تو غار بخوریم و ادامه بدهیم. نظر علامه «ظفر یافتهاند». «يَرْجُمُوكُمْ» شما را رجم میکند، سرتان را با سنگ میکشند. که بدترین نوع کشتن، رجم. چون هم کشتن، هم ابراز نفرت به طرف. نشان میدهد که عموم اهل شهر ازشان نفرت داشتند که «يَرْجُمُوكُمْ». درس عبرت بشوند. در تاریخ ثبت بشود. همه ببینند که اگر کسی همچین حرفی بزند، باهاش چه برخوردی میکنند. «ملت» ما به معنای «دخول». چون اینها اصلاً شاید در ملت آنها نبودند. برگردی، اعاده کنید از ملت ما. اعاده در ملت به معنای قبلاً بودی، الان... قبلاً این حرفها را نمیزدی. بین ما بودی، از این حرفها نمیزدی. الانم همینجوری باش. مثلاً دست بردارند. اشد برخورد میکردم. ابداً دیگر عاقبت به خیر نمیشود. اینها اگر به ما دسترسی پیدا کنند، ما را مجبور کنند که ما در ملت اینها برگردیم، دیگر نجات پیدا نمیکنیم. روی رستگاری نخواهیم دید.
نکته بعدی این است که سیاق محاورهای از «کم لبثتُم» و اینها سیاق عجیبی است که از کمال محبتشان به یکدیگر در راه خدای تعالی و برادریشان در دین و مساواتشان در بین یکدیگر و خیرخواهی و اشفاق نسبت به هم خبر میدهند. یکی از ایشان وقتی میخواهد پیشنهاد کند که کسی را بفرستیم شهر، «پاشو برو خوشگلتری، فلانی». تشکیلاتشان تشکیلات بود، ولی «رئیسبازی» و این حرفها نداشتند. فرمانده و معاون نبود. میگوید: یکی را بفرستیم. «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ» بفرستیم. نحوه ادبیات یک جمع مومنانه چقدر ظریف این حرفها. «فلانی را بفرستید». وقتی هم خواست اسم پول را بیاورد، نگفت پولمان یا از آن پولها بهش بدهید. «پولتان را بدهید به یک نفرتان». عنادیتی بین اینها نبوده. همه محو شدند تو یک جمع اربعین. بودند. یعنی اصلش اینها بودند، اربعینیها ادای اینها را در میآورند.
چه جوری ضمیرمون متکلم؟ وقتی که به محض اینکه مثلاً خطاب میآید، میگوییم شماها. منم داخل. یعنی اینکه منم انگار جزئی از شمام. نه شما جزئی از منید. فرقش این است. ها، دقت بکنید. من که دخیل در هستم، بریم بیرون. بعد منظورشون این است که مثلاً من خودم حالا پشت سرتون میآیم بیرون. این کجا؟ همین یکی را انتخاب کنید، یکی را انتخاب کنیم. «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ». ولی الان من خودم را جزء آنهایی که دارد امر میکند انتخاب میکنم. دستور به حساب نمیآورم. این لطافت همه اینها مراتب برادری، موصات و ادب را میرساند. بعدی، بعدی. بفرستید یکی از ماها را بفرستید. شما انتخاب کنید. انتخاب. نه، نکته لطیفترش به این است که انگار اینهایی که میخواهم بگویم که مثلاً ولی فلان و اینها. انگار من خودم را صلاحیت نمیبینم در خودم. شماها اهل تلطف و رفق و اینهایید. «فَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا» (آیه ۱۹). نرو. دارید. صلاحیتش را دارید. من اگر برم گاف میدهم، گند میزنم، خراب میکنم، لوتون میدهم. اینها لطافتهایش. یعنی از آن شأن ایمانی اینها این را درمیآورد.
نکته مهم اینجا، دیگر الان ۳۰۰ سال هم خوابیدند و کلاً دیگر لات شدند. پاشو ببینم یکی پاشد بره. در اوج، همهاش دلالت بر کمال دارد. لذا «أحدکم» میگوید. انگار اینها همه را شما دارید. ولی اگر هم بره پایین بفهمند که همان اولی را پدرش را خیلی در میآورند. چرا؟ یعنی کسی برود که مبتلا به این، تالی فاسد نشویم دیگر. قطعاً میتواند با تلطف و اینها برود و بدون اینکه کسی بفهمد برگردد. حواسش فقط باشد که اگر برود کسی بفهمد، اینجور میشود. یعنی این توان را دارد که برود و کسی نفهمد و این را در شماها میبینم. عجیب و غریب. آیات تشکیلاتی و مدیریتی ساختاری تمدنی، نظامسازی. اینها همین فضاهای اصحاب کهف و ساختار اینها و شرایط اینها. بلکه اینها اگر دقیق روش کار بشود، میشود پلانبندی کرد. قدم اول چیکار کردند، قدم دوم، قدم سوم چی شد. نکات مدیریتی ازش خیلی درمیآید.
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا.
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ» (آیه ۱۳): «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى». خدا به حق گفت: آدمهای خوبی بودند اصحاب کهف؛ بچههای خوب بودند. ایمان داشتند و هدایتشان هم، ایمانشان مورد رضایت خدا بود. اگر منظور همچین ایمانی نبود، قطعاً ایمان را به آنها نسبت نمیداد؛ نمیفرمود ایمان آوردند. نام خدا هم هدایت بعد از اصل ایمان ملازم با ارتقای درجه ایمان است. این مراتب، مراتب اشتدادِی است و همهاش ذیل ایمان است. اینجوری نیست که بگوییم این تا اینجا ایمان دارد، از اینجا وارد مرحله تقوا میشود. یکی از مراحل اشتداد ایمان، تقواست. یکی از مراحل اشتداد ایمان، هدی است. آیه ۲۸ سوره حدید: «اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِن رَّحْمَتِهِ وَيَجْعَل لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ». ایمان داری؟ تقوا هم داشته باش. یک نور خاصی بهت میدهم؛ نوری میدهم که با آن مَشی کنی، نه مَش کنی توی خیابانها راه بروی. مَشی کنی، حرکت کنی، سیر کنی. سیر بدون تقوا... معنا ندارد.
«لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا وَلَكِن يَنَالُهُ التَّقْوَىٰ مِنكُمْ» (سوره حج، آیه ۳۷). من قرآن میفرماید که: «لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَلَا دِمَاؤُهَا». آن قربانیهایی که میکنید را به در و دیوار نمالید. نه گوشت اینها به خدا میرسد، نه خونش. تقوا... اینجا میفرماید که نه گوشت قربانی شما به خدا میرسد، نه خونش میرسد؛ بلکه تقوای شما به خدا میرسد. خیلی قشنگ. بعد اینکه تقوای شما میرسد یعنی چه؟ یعنی شما سیر میکنی. نیل، قرآن واژه رسیدن به خدا از این حرفهایی که ما میزنیم، «وصال» و از این حرفها را ندارد. به جای وصال و اینها «نیل» را دارد. نیلی هم که قرآن میگوید، به همین معنای تقرب و فلان. ابزار این نیل را چه میداند؟ تقوا. تقوا که وصف است، «عرض»ه؛ چه میخواهد؟ «معروض» میخواهد، درست؟ تقوای خالی که بالا نمیرود. چه بالا میرود؟ تقوای ... با چه بالا میرود؟ با متقی. تقوای بدونِ متقی که بالا میرود؟ فقط تقوا بالا میرود؟ متقی پایین میماند؟ یا متقی هم بالا میرود؟ متقی بالا میرود. پس مشی تقربی به سمت خدا با چیست؟ نور به شما میدهم که با آن مَشی کنید. حالا این مشی به سمت خدا که با تقواست، چه میخواهد؟ نور میخواهد. یعنی شما قدِ مشیت با چی تعریف میشود که چه میزان مَشی کردی؟ با میزان نوری که داری. اصحاب کهف چه داشتند که این مراحل را برای...؟ نور داشتند. این نور اینها بود که اینها را بهشان حیات ۳۰۰ ساله داد، حفظشان کرد و این مسائل و این عنایات و این برکات، همه اینها فرعِ...
این را هم بگویم: نکته جالبی است که سوره کهف سوره غیبت است؛ یعنی داستانهایی که دارد مربوط به غیبت است. یکی اصحاب کهف که غایب شدند، موسی و خضر بودند، خضر غایب بود و غایب شد برای موسی، ذوالقرنینم که غایب بود و غایب شد. سه ماجرایی است که نماد غیبت است، سوره مبارکه کهف.
«قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا» (آیه ۱۴). ما دلها... این ربط «طناب»ی که محکم... ربط، «الحیل». همین طناب را محکم میبندند که چیزی تکان نخورد. این میشود تثبیت، ثبات قلب. که البته «ثَبات» غلط است، «ثُبات» قلب. همین است. دل ثابت باشد. از این مرحله تنزل... اگر یادم بیاید: نعمت نخواهم، نعمت با ثبات نعمت بخواه. «ربط علی قلوبهم» یعنی اضطراب و قلق را از اینها رفع کرد. «شطط» خروج از حد و تجاوز. «سلطان» هم معنی حجت و برهان است.
اینها گفتند که: «رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَٰهًا». ما غیر از او کسی را نمیخوانیم الهی را. اگر بگوییم الهی غیر از او را بخوانیم، «شطط» گفتیم از حق تجاوز از مرز واقعیت رد شد، از واقعیت کنارهگیری شد.
«هَٰؤُلَاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا يَأْتُونَ عَلَيْهِم بِسُلْطَانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ كَذِبًا» (آیه ۱۵). چرا اینها سلطان بین نمیآورند برای این آلهه؟ و کی ظالمتر است از کسی که بر خدا افترایی ببندد، در حالی که او کذب؟ «أظلم» و اینها همهاش نسبی است دیگر. حیطه نسبی خودش را دارد. آخه کی ظالمتر؟
نصف ایمان چیست؟ نصف ایمان این است، نصف ایمان چه میدانم تردد با ناس، و نصفش تواضع، و نصفش هم صبر است، و نصفش هم فلان. و چند تا نصف حیثیت؟ شما میگویید که آقا نصف این کلاس گرم، نصف این کلاس سرد، نصف این کلاس آبی است، نصف این کلاس زرد است، نصف این کلاس برای زید، نصف این کلاس برای عمر است. آقا چند تا نصف شد؟ بله، حیثیتش متعدد است. شما میگویی کی ظالمتر از فلانی؟ خوب ظالمتر از حیث خودش، نسبت خودش. ظالمتر از حیث به دیگری، از حیث به خودش، از حیث به واقعیت، از حیث ظلم به حق، از حیث ظلم به ذکر، از حیث ظلم سیاسی، از حیث ظلم فرهنگی، از حیث نسبی افضل. از چه حیث؟ نسبتش باید کشف بشود.
«اِفتِراء»ی، یعنی چیزی میبافی، چیزی میتراشی؛ هر بافتنی که استفاده ... خاله. در حالی که ما اصلاً «افترا» در فارسی معنای اشتباه ازش داریم. «اختلاط» را با بهتان و تهمت و اینها اشتباه گرفتیم. «افترا» عربی یعنی چیزی تراشیده. در حالی که زیر و زبرش دروغ، مملو از حکمت و فهم است و خیلی بحث قشنگی دارند در مورد اینکه این مطالبی که اینها گفتند ناظر به چیست که انشاءالله دوستان مطالعه میکنند. خیلی زیبا. کهف بوده و قشنگ فهمیده که اینها چی...
«ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَىٰ لِمَا لَبِثُوا أَمَدًا» (آیه ۱۲). «فَقَالُوا» استفاده میشود که این را در جوانها. اول مخالفتشان در مجلسی بوده که دستور به عبادت و پرستش بتها از آنجا صادر میشده. اعضای محفل، مردم را مجبور به بتپرستی کرده، از عبادت خدا باز میداشتند و حتی استفاده میشود که خداپرستان را شکنجه و آزار هم میکردند، میکشتند، عذاب میدادند. این مجلس یا مجلس سلطان بوده، یا مجلس وزرای سلطان بوده، یا مجلس عمومی بوده. به هر حال اینها پا میشوند و علناً مخالفتشان را اعلام میکنند. از مردم شهر کنارهگیری میکنند. فیلم «مردان آنجلس» را نساخته بودی، من این آیه را نمیفهمیدم. «إِذْ قَامُوا فَقَالُوا» یعنی چی؟ چه شکلی؟ فیلمی که تو ساختی، من دقیقاً به کنه این ماجرا پی بردم که چقدر این کار سخت.
آن ملک سلیمان هم گفته بودند که من این آیه را همیشه... «سلیمان آمد، خودش را جسدش را دید، علی جسد هیچی...» آن آیه که روی کرسی... این صحنه را تو فیلم ندیدم. آیه را نمیفهمیدم. از اینجا بود که به غار نگفتند. شش نفر بودند که از خواص سلطان بودند و مشاوره میدادند به سلطان و پا شدند اعلان به توحید کردند و هر شرکی را نفی کردند. از این «قیام»، یعنی قیام برای حق کردن و پا شدن وسط جلسه، یعنی قیام «قُومُوا لِلَّهِ قَانِتِينَ» (سوره بقره، آیه ۲۳۸). قوام «بلقیس» تو آن فضا... «ثُمَّ مَأْوَاكُمْ إِلَىٰ النَّارِ» (سوره طه، آیه ۱۲۴). یعنی اینکه از شهر... واضحتر است اینکه پا شدند تو مجلس اعلام کردند، چون بعداً اسم اینها در آمد و عکس اینها را با اسمشان نوشتند و رقیب شدند. دیگر بعداً که اینها برگشتند تو شهر، از همینجا اینها را شناختند. اسمت چیست؟ پولش؟ پول قدیمی است. اسمش چیست؟ گفت: فلانی. گفت: وایسا. رفتم تو لوح نگاه کردند اسمش را نوشته بود. اسم اسامی اینها را نوشته بودند که اینها پا شدند قیام کردند، از شهر زدند بیرون. اتفاق مهمی بود، متاثر کرد و چه بسا شاید این احتمالاً میشود داد که بعداً هم که تمدن کفر برچیده شد و تمدن مومنین حاکم شد، شاید به برکت حرکت اینها بود. یعنی اینها زمینه را، آتشش را ایجاد کردند و رفتند. اینها بر نگردند. تبدیل به اسطورههایی شدند. خود یاد اینها باعث شد که این مردم متحول میشوند.
«اعتزل»، از «تعزل» به معنای دوری از چیزی است. «نشر» به معنای گسترش دادن. «مرف» به معنای رفتار به نرمی و معامله به لطف است. بعضی از اینها پیشنهاد کردند که داخل غار بشوند، پنهان بشوند که این پیشنهاد الهام الهی بوده. به دلشان افتاده. گفتند: اگر این کار را بکنی، خدا لطف و رحمتش با شما معامله میکند و یک راهی را پیش پایت میگذارد که نجات پیدا بکنی از این ظلم و تجاوز. و با جزم هم گفتند، نگفتند شاید اینطور باشد، گفتند قطعاً اینطور میشود. جزایشان اینطور گفتند. این دو تا مژده که «نشر رحمت» میشود و «مرفقی» تهیه میشود، مهیا میشود، اینها بهشان الهام شد.
بعد دو تا خواهشی که بعد از اینکه داخل در کهف شدند: «رَحْمَةً مِّن لَّدُنَّا وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا» (آیه ۱۰). کلمه «رشد» و «رشد» هم قبلاً عرض کردم که تو این سوره چند بار تکرار شده. حضرت موسی هم به حضرت خضر وقتی که دنبالش راه افتاد، گفتش که: «من نمیخواهم استفاده معمولی از تو کنم. میخواهم چیزهایی یاد بگیرم که «مِمَّا عَلَّمْتَ رُشْدًا» (آیه ۶۶). چیزهایی که بهت یاد دادند و به رشد رسیدی، از آنها به من بده. دنبال فیزیک کوانتوم و زمینشناسی و فلان و این حرفها نیستم. علمی میخواهم که... علمی میخواهم که به رشد منجر بشود.» اینها هم چه خواستند؟ رشد. تحصیل علم و طلبگی و فلان و اینها، همه مقدمه است، وسیله است. غرض و غایتی که باید دنبالش باشیم، رشد است. بچهها بسیارند افرادی که در مقدمه ماندند و با ذوقی مقدمه کار دارند.
«استثنا» در «مَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ» (سوره مائده، آیه ۱۰۷). استثنای منقطع. چون که اینها خدا را با بقیه خداها نمیپرستند تا استثنا متصل. مستثنا من خدا بیرون بوده.
«وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ» (آیه ۱۷). واقعاً این رجعت بلاغی دیوانه میکند آدم را و شاهکارهای ادبی قرآن، برخورد همین... کلمات و چینشش و تصویرسازی و «تَقْرِضُهُمْ» میبرد. صورتسازی که دارد میکند، دیوانه کننده است. «تَزَاوَرُ» به معنای تمایل. «ظهر» و زیارت هم که میگویند میل است دیگر. هم زیارت به معنای میل، هم صلوات به معنای میل. «صالات» ما در زیارت ابراز میل میکنیم. «مَزوَر». «قرض» به معنای قطع و بریدن است. «فجور» زمین پهناور و وسیع و فضای خونه. شمال، طرف دست راست، طرف دست چپ. طرفی که به خود آن راست و چپ گفته میشود. این هم ممکن است باشد. به هر حال همین راست و چپ معمول و معروف، این دو تا آیه، اصحاب کهف و وضعیت جغرافیاییشان و منزلگاه... مجسم میکند. میفهمید که اینها در غار، در آن روزگاری که آنجا بودند، چه وضعی داشتند و در خواب رفتن چطور بودند. هر کسی که اینها را ببیند، هر بینندهای خبر داشته باشد، میبیند آفتاب وقتی طلوع میکند، از طرف غار به سمت راست متمایل میشود. لذا نورش به داخل غار... وقتی غروب میکند به طرف چپ غار میرود، لذا شعاعش به داخل غار میافتد. اصحاب غار در فضای وسیع غار قرار دارند که آفتاب به آنها آفتاب مستقیم هیچوقت بهشان نمیخورد. چون اگر میخورد که اصلاً زودی بیدار میشدند دیگر. آفتاب نور را داشتند که بتوانند بدنشان زنده بماند. نابینا و اینها نشوند در ۳۰۰ سال. نور نرسیدن بهشان در عین حال. نور مستقیمشان نمیخورد که این نور تابش شدید نداشت که لباسشان کهنه نشود، صورتشان نسوزد. غار اصحاب کهف شرقی و غربی نبوده، از شعاع آفتاب فقط یک وعده یا صبح بوده باشد یا بعد از ظهر. ساختمانش قطبی بوده. در غار به طرف قطب جنوبی بوده در اردن. بین چهار تا غاری که مطرح است. و هم وقت طلوع و هم وقت غروب، شعاع آفتاب داخلش میافتاده. آفتاب به خودشان نمیخورده. از در غار اینها دور بودند. وسط غار حرارت آفتاب، تعویض رنگ و رو. پوست و اینها، لباسشان حفظ شده. تو خواب راحت بودند. هوای خوابگاه حبس نبوده. هوا همیشه در گردش بوده. پس در هم بسته نبوده. «وَالْكَهْفُ فِي الْفَجْوَةِ مِنْهُ» (آیه ۱۷). «فجوه» هم بعید نیست این باشد که اینکه نکره آمده، چون دور بودن از شعاع آفتاب استفاده بشود و اینکه «لَا يُصِيبُهُمْ فِيهِ شُعَاعُهَا».
ایشان میفرماید یک بحثی در مورد اینکه این چپ و راست، چپ و راست کیست؟ چپ و راست کسی که داخل غار است یا چپ و راست کسی که بیرون است؟ معمول در اعتبار چپ و راست به نسبت کسی است که بیرون نگاه بکند، نه کسی که از تو نگاه میکند. حال خودشان شخصی را که از آن بیرون میشود در نظر بگیرد، نه شخصی که بهش وارد میشود. بله، همان میشود. داخلش همین است. چون اولین احساسی که آدم نسبت به جهات اربعه دارد، احتیاج خودش به این جهات است. لذا این میشود طرف راست و چپ خود اینها که تو غار مطالعه کنید، از عنایت الهی سرشار شدند و زنده ماندند.
«ذَٰلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ ۗ مَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ ۖ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُّرْشِدًا» (آیه ۱۷). جالبی از آیات الهی است. کاری که ما با اصحاب کهف کردیم جز آیات الهی است و هر که را خدا هدایتش بکند، او هدایت یافته است و هر که را خدا اضلالش بکند، دیگر برایش ولی مرشدی پیدا... بحث رشد را مطرح میکند. ولایت خاصیتش این است که به رشد میرساند. سوره کهف هم سوره ولایت، هم سوره رشد است. همه افراد ولایت داشتند. حالا اصحاب کهف از ولایت طاغوت فرار کردند. حضرت موسی به ولایت خضر رسید و یجوج و ماجوج هم به ولایت ذوالقرنین پناه آوردند. باز از این جهت سوره ولایت، ابعاد مختلف سوره مبارکه ولی. کیه؟ ولی کسی است که مرشد باشد.
در مورد فرعون میگوید: «وَمَا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ» (سوره هود، آیه ۹۷). امر فرعون تو را امر میکرد، ولی رشدی محصولش... و امر شما رشد. امر شما موجب رشد میشود و معیار هم رشد است دیگر. نسبت به ولایت رشد و... مشخص است. اگر تو بفهمی که رشد دست کیست، خود ولایت اکراه در ولایت است دیگر. ما مکره نمیکنیم کسی را بگوییم که به ولایت فلانی در بیا. چون آدم تابع ولایت کسی میشود که رشد خودش را در او میبیند. وقتی او رشد شدنی میبیند، اکراهش کنی به اینکه الزامات قانونی و فلان، حجاب اجباری و فلان. و...
این آیه را، آیه آخر سوره کهف باعث بیدار شدن میشود؟ آیا قبلش باعث خوابیدن میشود؟ «پوست آهو» بنویسی بیندازی گردن سوره کهف با خواب و اینها ربطی... کدام واقعاً؟ عجایبی است که در این سوره نهفته است. «تَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ» (آیه ۱۸). «رقود» خواب رفته. «مرقد» که میآید، محل خواب. نشان میدهد که اینها تو حال خواب چشمشان باز بوده. بیدار، ولی خواب بوده. «وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ» (آیه ۱۸). شما دوباره این بحث چپ و راست را مطرح میکند. هم نور از سمت چپ و راست، هم اینکه ما اینها را میگردانیم. حالا برخی گفتند شش ماه یک بار میگرداندیم، زخم بستر نگیرد. از این طلبهها که زیاد میخوابند، زخم بستر میگیری. یک بار از طرف شانه چپ به راست، یک بار دیگر از طرف راست به چپ برمیگردیم که بدنشان به زمین نچسبد، نپوسد، لباسهایشان خراب نشود. دو ماه بخوابی، فلج میشود دیگر.
«وَكَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ» (آیه ۱۸). میگویند علامه امینی که حرم میرفتند، دستهایشان را اینجوری از دو طرف برمیگرداندند، کف میگذاشتند و روی زانو مینشستند. نشان میدهد سگ اینجوری در برابر مولا... پسر سلمان فرمود: ما رفتیم عیادت علامه امینی در تهران، اواخر عمرش، پدرشان رفته، نصف تن ایشان فلج شده. بعد میگفتند که آمدیم بالا سرش، میرویم که از اینور به اونور میخواهد بگردد، یک علیای میکشد. «ابو تراب» که میخورد، یک علیای... رضوان الله... خدا رحمت کند آیت الله قوام الشریف به ما گفت: فامیلی چیست؟ گفتم: امینیخواه. گفت: «الهی قربانت شوم...» گفتم: خواهش میکنم. گفت: «علامه امینی، امینی خواهی؛ یعنی امینی را میخواهی؟ من عاشق آنم.» به تو کار... خدا رحمت کند همهشان.
«لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا» (آیه ۱۸). اینها نماد جمال و جلال هم بودند دیگر. اینجور خدا اینها را ترگل و ورگل میکند و از اینور به آنور میکند. این جلوه جمال و رحمت خدا. نگاهشان کنی در میروی. یک «رعب»ی هم از اینها تو دلها میانداخت. اگر بر اینها مطلع میشدی، دو تا پا داشتی، دو تا پا قرض میکردی در میرفتی. شکوه و عظمت و هیبت و اقتدار و یک چهره ترسناک و مخوفی از اینها خدای متعال عرضه میکرد. اگر کسی اینها را میدید فرار میکرد و رعب اینها دلت را پر میکرد. این همینه که موید به رعب است. که پیغمبر هم همین است. امام زمان، اسم اینها که میآید، طرف مقابل در میرود، از اسمش میترسد. این هم همین است. یک شکوهی از اینها قرار داده بود که اگر به اینها اطلاع... حفظ بشود کسی سمت اینها نیاید نسبت به آن غار. اصلاً غار وحشتناک بود. حالا بحث جزیره مثلث برمودا و اینها همینهاست دیگر. میگویند اصلاً اسمش میآید، حالا بحث جزیره خضراء، آنجا هست، نیست. کتابها نوشتند، بحث مفصل کردند، خضراء کجاست؟ فرمود: «قلوب مومنین». دیوانه کننده دورانی که بحث خیلی جدی بود که آقا حضرت در جزیره خضراء ... بعضی کتاب نوشتند که حضرت در جزیره خضراء ... کتاب نوشتند: «افسانه یا واقعیت؟» ردش کردند. بعد گفتند مثلث برموداست. هر هواپیمایی که میرود، محو میشود و خبری ازش... پودر میشود و فلان میشود، چی میشود؟ حضرت در آنجا خانه دارد. بحث رعب و اینهاست دیگر. یعنی از یک مناطقی، یک جاهایی اسمش که میآید، همه فرار. که فرار معلول توقع رسیدن مکروه است. بخشهای روانشناسی، نه معلول ترس از... با هر ترسی آدم فرار نمیکند. از اینکه میترسد که مکروهی بهش برسد، از این فرار میکند. اینها میترسند که آسیب ببینند در اثر رفتن به سمت آن غار. لذا فرار از ترس و از رعب. جلوتر از باب تقدیم مسبب بر سبب نیست، بلکه از باب تقدیم حکمت خوف است. حکمت رعب، دو تا حالت متغیر قلبی. خوف و رعب. اول خوف بدرقه کامل است.
«وَكَذَٰلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءَلُوا بَيْنَهُمْ ۖ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ» (آیه ۱۹). اینها را بحث کردیم. مبعوث کردیم. «تسائل» پرسش از همدیگر است. و «ورق» هم که به معنای پول است. «کذلك» اشاره به خواباندن اصحاب کهف به صورتی که آیات سابق مطرح کرده و با این روش مدهش و عجیب ما اینها را خواباندیم و تا بیدار بشوند ازت سوال کنند «چقدر شد؟» این تتمه آن بحث این است که دنیا «مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةٌ لَّهَا» (آیه ۷). و اینها آوردن تو دنیا که آخر ببرند تو برزخ و قیامت. آخر ازت بپرسند چقدر شد! نماد احیا اموات است دیگر. چیزی بود، دنیا هیچی نبود. همهاش چقدر گذشت؟ من که همه اینها یا یک روز شد یا کمتر از روز شد، چون اصلاً احتمال نمیدهند که بیشتر از یک روز شده باشد. به دو روز هم حتی احتمال نمیداده. تهش یک روز. ولی باز یک روز هم نه، یعنی اضراب میکند. برمیگردد. نه یک روز. یک روز؟ نه بابا! یک مقدار از ۳۰۹ سال خواب. خیلی عجیب است. خیلی اینها واقعاً آیات عجیب الهی است.
«فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَىٰ طَعَامًا» (آیه ۱۹). ادامه کلام همان میدانیم. بله، این نه آن «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ» (آیه ۱۹). این «قالوا ربکم اعلم»، آن سه نفری که گفتند رب شما اعلم است، اینها فرزانه. اینها از جنبه مرتبه علمی و حکیمی و اینها بالاتر از آنها بودند. آن یکیها گفتند یک روز یا یک مقداری از روز. اینها گفتند: «رب شما اعلم». فلسفه این بحث این بود که همینها همین را بگویند. اینها فانی بودند. اینها فانی بودند. گفتند: «کار بنده مگر حساب کتاب روز و سال و ساعت و اینهاست؟ ما وظیفهمان خواب بود، پا شدیم دیگر. تمام شد. حساب کتاب چیکار داریم؟» خیلی نکته دارد دیگر. چه حسرت دارد که ما از این صفحات رد بشویم بدون نکاتی که اینجا مطرح... عدد، تعداد. یک نفر «قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا» (آیه ۱۹). سه نفر «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ». سه نفر، سه و سه شش و یک هفت. هفت نفر اصحاب کهف. نه، دیگر رندیهای علامه طباطبایی. غایت و هدف از بیدار شدن اینها بوده. لام غایت آمده تا غایت را تحلیل... «كَمْ لَبِثْتُمْ» چقدر خوابید؟ احساس طولانی بودن داشته. کسالتی تو بدنش بوده. تردید داشتند. جای آفتاب دیدم تغییر کرده. چنین مردانی بزرگ شهرشان اجل از این است که از روی تحکم و هوا و هوس و گزافگویی حرف کشکی حرف نینداختند. قرائن بیرونی حرف زدند، که او چه برای تردید باشد، چه برای تفصیل باشد – یک روز و بعد روز برای اضافهاش – در رد آنهایی که گفتند یک مقدار خوابشان. همه توی سطح مراتب علمشان. درست است که به نسبت بقیه اینها ممتاز بودند. اینها شامل رحمت عام میشدند که به مومنین میرسد. رحمت خاص بین این افراد هم باز متفاوت بود. خوب برای بیان حقیقتی از حقایق معارف توحید بوده، «ربکم اعلم». آنها گفتند یک روز. آنها گفتند: «ربکم اعلم». جواب ندادند: خدا میداند ما چقدر خوابیدیم. ایمانش بالاتر است.
«أَیُّهَا أَزْكَىٰ» چقدر لطافت. این لطیف باید لطیف بفهمد. علامه طباطبایی واقعاً آبنبات تو دهنماند. اسم ایشان از این جهت است. ایشان میفرماید که اوج لطافت اینها را میرساند توی نحوه حرف زدنشان اینجاست. حالا پیدایش بکنم. پیشنهاد یک نفر به شهر بفرستند. طعام بخرد. غذایی تهیه کند. «أَيْهَا» به مدینه برمیگردد. مقصود اهل مدینه است. کدام یک از اهل مدینه طعام بهتری دارد؟ خوراکشان حساس بودند و این عنایات هم یک ربطی داشته به این توجهی که اینها نسبت به خوراک داشتند و از «أزکی طعاماً» را مد نظر داشتند. صنعت استخدام همینجا به کار رفته. «أزکی» زکات یعنی طعام پاکیزه. زکات طعام پاکیزه آن است از هر چیزی. پاکیزهاش، تمیزش، بدون آلودگیش میشود زکاتش. فروشگاهها جنس پاکیزهتر میفروشند. خب از کجا میخواسته تشخیص... فروشگاه رفاه است؟ ارگان تمام منافع؟ یا افق کوروش است؟ یا چه میدانم مثلاً فروشگاه حرم است؟ از «تفکر» کرد. یا نه، یک تعبیر «زَکی» دوباره تو همین سوره. واقعاً اگر در قرآن جز سوره کهف نبود برای اثبات اجازه پیامبر وصل... تو همین سوره باز واژه «زکات» را هم «أعقبوكِ زكاةً» (سوره مریم، آیه ۱۳). و «رحم» بچه را «زَکی» میداند. بچه به کار برده. از کارم از آنجا میشود تفسیر کرد. جان؟ یک چیزی کسی غیر از اینها نبود. ظاهراً تقصیر به فیلم شد.
به نظر وسط قرآن است. کلمه وسط قرآن، کلمه «تلطف». بعضی قرآنهای قدیم کلمه را یک سطح مینوشتند. آیه وسط قرآن، کلمه وسط قرآن. معنی اعمال لطف و رفق و اظهار مدارات. تحریک نکنید، حساس نکنید. شرایط تغییر است. این شرایط زیست در جامعه است. که امنیت نیست، باید شخصی که میفرستی در اعمال... اعمال نازککاری و لطف با اهل شهر. در رفتار و برگشتن، معامله کردن. خیلی سعی کند بفهمند که ما تو غاریم. یعنی یک جور برو که نفهمند داری برای ما میآوری و بیا همینجا تو غار بخوریم و ادامه بدهیم. نظر علامه «ظفر یافتهاند». «يَرْجُمُوكُمْ» شما را رجم میکند، سرتان را با سنگ میکشند. که بدترین نوع کشتن، رجم. چون هم کشتن، هم ابراز نفرت به طرف. نشان میدهد که عموم اهل شهر ازشان نفرت داشتند که «يَرْجُمُوكُمْ». درس عبرت بشوند. در تاریخ ثبت بشود. همه ببینند که اگر کسی همچین حرفی بزند، باهاش چه برخوردی میکنند. «ملت» ما به معنای «دخول». چون اینها اصلاً شاید در ملت آنها نبودند. برگردی، اعاده کنید از ملت ما. اعاده در ملت به معنای قبلاً بودی، الان... قبلاً این حرفها را نمیزدی. بین ما بودی، از این حرفها نمیزدی. الانم همینجوری باش. مثلاً دست بردارند. اشد برخورد میکردم. ابداً دیگر عاقبت به خیر نمیشود. اینها اگر به ما دسترسی پیدا کنند، ما را مجبور کنند که ما در ملت اینها برگردیم، دیگر نجات پیدا نمیکنیم. روی رستگاری نخواهیم دید.
نکته بعدی این است که سیاق محاورهای از «کم لبثتُم» و اینها سیاق عجیبی است که از کمال محبتشان به یکدیگر در راه خدای تعالی و برادریشان در دین و مساواتشان در بین یکدیگر و خیرخواهی و اشفاق نسبت به هم خبر میدهند. یکی از ایشان وقتی میخواهد پیشنهاد کند که کسی را بفرستیم شهر، «پاشو برو خوشگلتری، فلانی». تشکیلاتشان تشکیلات بود، ولی «رئیسبازی» و این حرفها نداشتند. فرمانده و معاون نبود. میگوید: یکی را بفرستیم. «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ» بفرستیم. نحوه ادبیات یک جمع مومنانه چقدر ظریف این حرفها. «فلانی را بفرستید». وقتی هم خواست اسم پول را بیاورد، نگفت پولمان یا از آن پولها بهش بدهید. «پولتان را بدهید به یک نفرتان». عنادیتی بین اینها نبوده. همه محو شدند تو یک جمع اربعین. بودند. یعنی اصلش اینها بودند، اربعینیها ادای اینها را در میآورند.
چه جوری ضمیرمون متکلم؟ وقتی که به محض اینکه مثلاً خطاب میآید، میگوییم شماها. منم داخل. یعنی اینکه منم انگار جزئی از شمام. نه شما جزئی از منید. فرقش این است. ها، دقت بکنید. من که دخیل در هستم، بریم بیرون. بعد منظورشون این است که مثلاً من خودم حالا پشت سرتون میآیم بیرون. این کجا؟ همین یکی را انتخاب کنید، یکی را انتخاب کنیم. «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ». ولی الان من خودم را جزء آنهایی که دارد امر میکند انتخاب میکنم. دستور به حساب نمیآورم. این لطافت همه اینها مراتب برادری، موصات و ادب را میرساند. بعدی، بعدی. بفرستید یکی از ماها را بفرستید. شما انتخاب کنید. انتخاب. نه، نکته لطیفترش به این است که انگار اینهایی که میخواهم بگویم که مثلاً ولی فلان و اینها. انگار من خودم را صلاحیت نمیبینم در خودم. شماها اهل تلطف و رفق و اینهایید. «فَلَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا» (آیه ۱۹). نرو. دارید. صلاحیتش را دارید. من اگر برم گاف میدهم، گند میزنم، خراب میکنم، لوتون میدهم. اینها لطافتهایش. یعنی از آن شأن ایمانی اینها این را درمیآورد.
نکته مهم اینجا، دیگر الان ۳۰۰ سال هم خوابیدند و کلاً دیگر لات شدند. پاشو ببینم یکی پاشد بره. در اوج، همهاش دلالت بر کمال دارد. لذا «أحدکم» میگوید. انگار اینها همه را شما دارید. ولی اگر هم بره پایین بفهمند که همان اولی را پدرش را خیلی در میآورند. چرا؟ یعنی کسی برود که مبتلا به این، تالی فاسد نشویم دیگر. قطعاً میتواند با تلطف و اینها برود و بدون اینکه کسی بفهمد برگردد. حواسش فقط باشد که اگر برود کسی بفهمد، اینجور میشود. یعنی این توان را دارد که برود و کسی نفهمد و این را در شماها میبینم. عجیب و غریب. آیات تشکیلاتی و مدیریتی ساختاری تمدنی، نظامسازی. اینها همین فضاهای اصحاب کهف و ساختار اینها و شرایط اینها. بلکه اینها اگر دقیق روش کار بشود، میشود پلانبندی کرد. قدم اول چیکار کردند، قدم دوم، قدم سوم چی شد. نکات مدیریتی ازش خیلی درمیآید.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...