متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسمالله الرحمن الرحیم
اللهم اجعل ثواب مجلسی سوره مبارکه کهف را تا کدام آیه خواندم؟ آیا هفتم را خواندهام؟ بله، آیه ۷ دارای نکتهای است. مرحوم علامه در مورد آیه ۷ بحثی دارند که این بحث در کل سوره مبارکه کهف مطرح است، بحث "زینت". زینت هر امر زیبایی است که وقتی به چیزی منظم میشود، به آن جمال و آرایشی میبخشند. یعنی گاهی اوقات چیزی خودش جمال ذاتی دارد و گاهی از بیرون، یعنی خودش زیبا نیست و از بیرون، اسباب زیبا شدن و جذاب شدن او فراهم میشود. این "زینت" در قرآن همین معنا را دارد؛ معنای جذابیتبخشی. یعنی خیلی اوقات چیزی فینفسه جذابیتی ندارد، اما عامل بیرونی موجب جذابیتش میشود. این است معنای زینت.
علامه در اینجا بیان عجیب و غریبی دارند که در حقیقت، بیان عجیب زندگی بشر است. آن هم این است که نکته فوقالعاده مهم و بسیار زیبایی را مطرح میکنند؛ یک مبنای دقیق فلسفی و روانشناختی که خیلی میتوان از آن مطلب استخراج کرد. اگر بخواهیم فلسفه اسلامی را بنویسیم و پنج آیه بیشتر نداشته باشیم، قطعاً این آیه یکی از آن آیات است و با آن میتوان یک فصل جامعی از مباحث روانشناسی اسلامی را تولید کرد.
ایشان میفرمایند که نفوس انسانی چون جوهر علوی و شریفاند، هرگز مایل نبودهاند که به زمین دل ببندند و اینجا زندگی کنند. یعنی اگر نفس را به خودی خود رها کنی، در دنیا نمیماند. دنیا و عالم ماده هیچ جذابیتی برای نفس ندارند. به تعبیر برخی اساتید که میگفتند: «عالم ماده آنقدر هیچ است که اصلاً باید ملحقش کرد به عَدَم. یعنی جزو عوالم وجود نباید به حساب آورد و جزو عوالم عَدَم به حساب میآید.» ماده این است که ما زندگی میکنیم، همین. همین که به آن دل میبندیم. حال، نه هر نفسی. از کی نفس اماره شد؟ از وقتی که خدا این زینت را به "علی الارض" (آنچه بر روی زمین است) بخشید. اگر زینت "علی الارض" نبود، هیچ نفس امارهای هم به این چیزها وابسته نبود. یعنی صدام و ترامپ هم دل نمیبستند.
اگر این زینت، این پوشش زینت از "ما علی الارض" کنار برود، هیچ دیوانهای به دنیا دل نمیبندد. برای هیچ دیوانهای کشش ندارد. ماده فنا، زوال و تغییر محض است. هیچ آدم دیوانهای نمیآید به زوال محض دل ببندد. به یخی که دارد آب میشود، یک یخ گلی و کثیف. مثال معروفی که ظاهراً روایت هم هست، حالا اگر دوستان توانستند پیدایش کنند، در نوجوانی یادم هست در کتاب "قلب سلیم" شهید دستغیب خواندم. یک دفترچهای داشتم و نکات دیوانهکننده را در آن مینوشتم. بعداً این از آن نکاتی بود که هر چند وقت یک بار به آن مراجعه میکردم و میخواندم. دفترچهای که نوشته بودم، خیلی ماجرای جالبی داشت. فکر میکردم مثال از خود ایشان است، دیدم که روایت است. حضرت فرمودند: «فیلی دنبال یک کسی کرد. این از ترس این فیل فرار کرد و افتاد توی چاه. بعد دوتا طناب اینور و آنور چاه را گرفت؛ یک طناب سیاه بود و یک طناب سفید بود. دوتا موش داشتند ته طناب را میخوردند، از ته طناب داشتند میخوردند و میآمدند جلو. این در این وضعیت که زیر پایش هم یک سوسمار بود ته چاه و از بیرون هم فیل داشت دنبالش میکرد...» میگوید این یک تکه عسل کثیفی که چسبیده بود به دیواره چاه را دید و شروع کرد به لیسیدن. این کلاً یادش رفت که فیل دنبالش است، سوسمار زیر پایش است و موش هم دارد این دوتا طناب را میخورد. به آنها فرموده بود که: «آن فیل اجل است. سوسمار جهنم و قیامت است. طناب سیاه و سفید شب و روز است. دوتا موش هم که عمر را دارند میخورند. آن عسلی که چسبیده به دیوار، زندگی دنیاست.»
در کمالالدین، این ماجرای "بلوهر و یوزاسف" و "بُلاهر"، یک بخش مفصلی است در کمالالدین؛ شاید ۵۰ صفحه یا بیشتر. از بخشهای فوقالعاده کمنظیر گفتوگوی بین دو نفر. به نظرم اصل ماجرا روایت است. کل این ماجرا، گفتوگوی روایتی از امام صادق علیهالسلام باید باشد: «اول حمل علیه فیلاً مقتلم فنطلق مولی حارباً و تبعه الفیل حتی غشیه فتدا الله فیها و تعلق به حسنین نابتین الا شفیر البر و وقد قدماه علی رئوس حیات.» سوسمار ندارد، میگوید مارها اژدها. «متعلقون بالقسنین فی اصلح ما جروا یقرضا احدهما ابیض و الاخر اسود.» «جُهرهن لونه.» «آمدند بیرون.» یعنی باز بالاتر از کف چاه، چهار تا لانه افعی بود که اینها آمده بودند بیرون. «بعد اذا بتنین سر این دوتا طناب یک تکه عسل چسبیده الهاه.» کلاً یادش رفت هرچی که مولانا لذت الاسل و حلاوتی عن تفکر فی امر العفایی. کلاً یادش رفت در مورد این افعیها و اینها. «لواتی لایدنی متا یبادنه و الهاه عن الدین دنیا چاه دنیای مملوعتا آفات و بلایا و شرورا و القصنان فلامور.»
آن دوتا شاخه، عمر است. دوتا موش، شب و روز است. «اربعه اخلاط اربعهاست قاتله من المرة والقمره والدم.» مزاجهای چهارگانه. اینها خودش چهار تا افعی است که این تعبیر روایت خیلی جالب است: «لایدی صاحبها متا تحیج بها.» که هر وقت یکی از اینها هیجان پیدا کند و بالا بزند، این را میکشد. اژدهایی هم که میخواست این را بگیرد، مرگ است. عسلی هم که به آن مغرور شد، «فما ینال الناس من لذت دنیا و شهوات و نعیمها.» عجیب تشبیه حقی است. «فضدنی مثلاً لدنیا.» باز هم برایم مثال بیاور که باز چند تا مثال دیگر هم میآورد.
حالا این روایت را اولش را اگر بشود پیدا کنیم، فیل را دیگر تطبیق نداد. بله. اول روایت ۵۰ صفحه بالا و بریم. خیلی روایت مهمی است: «حدثنا احمد بن الحسن الغطان قال حدثنا الحسن بن علی سکری.» که در پاورقی نوشته که: «در بعضی از نسخ "عسکریه" است.» اگر "عسکری" باشد که میشود امام حسن عسکری، ولی اگر "سکری" باشد، جزو روات. ببینیم اصلاً همچین کسی داریم یا نه. «حدثنا محمد بن زکریا.» محمد بن زکریا این را برای ما نقل کرده. یعنی اصل روایت مفصل بحث میکند؛ در همان بحثهای طول عمر و اینها هم هست. در آن بخشی که مربوط به ادلهای است که ایشان میخواهد اثبات کند که میشود برخی انسانها معمر باشند، یک بخشش همین ماجراست که مفصل است.
یکی از اساتید تعبیر عجیبی در مورد این بخش، خیلی تعبیر اعجابانگیزی در مورد این بخش یوزاسف داشت. خیلی توصیه میکردم که بخوانید، خیلی جذاب و حکیمانه است؛ ماجرای زندگی ما. مرحوم علامه کلاً داستانهای سوره کهف را با همین فرمول پیش میبرد. کلاً ماجراها، ماجرای توهماتی است که ظواهر ماجرا ما را میگیرند. حضرت موسی هم به آن مبتلاست و خضر آمده از این توهمات ظاهری ماجرا او را نجات دهد. یعنی موسی هم که باشی، گرفتار ظواهر ماجرا خواهی شد. استاد عرفان و استاد حقیقت و استاد معنویت کسی است که تو را از این ظواهر امر نجات میدهد و میبرد به سمت بطون. ظاهر ماجرا چیزی است. استاد کسی است که بتواند تو را از ظاهر رد کند.
بحث شریعت، طریقت و حقیقت و اینها، نه لایههای مکانیکی نیست که وقتی یک قطعه بعد از کار بیفتد، بعد قطعه بعدی فعال شود. اینها رابطه پوست پیازی است؛ لایههای درون ماجراست. شما پوست را میشکافی و میروی به عمق، نه اینکه از پوست مستقل میشوی. اگر پوست نبود که این هسته اصلاً حفظ نمیشد. تمام مطالبی که حضرت خضر فرمود، بر اساس اصول شریعت است. همهاش با فقه قابل تطبیق است. لذا حضرت موسی با همان استدلالی که حضرت خضر آورد، قانع شد. یعنی از جهت فقهی مسئله حل میشد.
«اینجا این کار را کردم؛ این گنج را درآوردم، به این دلیل.» «آنجا من چرا مگر سوراخ کردن کشتی اضرار به غیر نیست؟ اتلاف مال غیر نیست؟ قاعده فقهی نیست؟» فاصله نبوده. بطن ماجرا وقتی نگاه میکنی، میبینی عین اتلاف داری میکنی؟ کدام اتلاف گناه است؟ اتلافی که ضرر باشد، اتلافی که خسارت باشد. من اینجا دارم طرف را از ضرر نجات میدهم. «این کل کشتیاش را میخواستند "یأخذ کل سفینه غصباً".» کل کشتی را میگرفتند. سوراخ کردم؛ یک قطعه سوراخ شده، بدنم درست میشود. کار من عین خیر رساندن به دیگری است. ولی برای کسی که در یک حد دیگری از مسائل ظاهری درآمده باشد، برای کسی که درگیر این "ما علی الارض" و زینت "ما علی الارض" است، این کار میشود عین افساد، عین اتلاف؛ برای او میشود حرام.
یکی از آقایان علمای تهران رفته بود خدمت آقای بهجت. گفته بود که: «من زن و بچهام را بردم مکه بدون اینکه یک قران پول با خودم ببرم؛ با جیب خالی زن و بچه را بردم مکه و برگشتم.» «حماقت نیست آدم همچین کاری بکند؟» فرمودند که: «شما اگر انجام میدادید حماقت بود، ایشان انجام داده تو در توک (نقطه اوج) درجه آدم. از سطح آدم برمیگردد.» خیلی مسائل، اینکه میگوید "حسنات الابرار سیئات المقربین" همین است دیگر. برای این مرتبه، برای من و شما بهشت میآورد. من بارها عرض کردم: «آقای بهجت اگر یک روز نماز با حضور قلب من را، یعنی بگردیم در نمازهای با حضور قلبترین نماز من را پیدا کنید، آقای بهجت یکی از نمازهایش را اگر آن شکلی بخواند، از درجات ساقط میشود؛ میرود جهنم. فراق از بهشت بیرونش میکند.» یعنی عین سقوط برای بهجت، برای بنده عین صعود است.
این مراتب در سوره مبارکه کهف خیلی لحاظ شده است. اصلاً بله، داستان مولانا، لایههای بطنی. مشکل به این است که خیلی وقتها آدم این لایههای بطنی را میکند. سادهانگاریها ما داریم دیگر. یعنی خیلی مسائلی که برای خودمان حل شده است، فکر میکنیم که خب مخاطب همچین واکنشی نشان میدهد. نه، مخاطب واکنشی بهشدت منفی نشان میدهد نسبت به اینی که شما حق میدانید. خیلی وقتها کلمات عرفا و اینها همین است. یعنی مسئلهای که برای اینها واضح است و این سنخ از ارتباط و این جنس از مطلب را اینها مطرح میکنند، بهشدت مردم واکنششان منفی است. یا اگر واکنش مثبت است، کاملاً آنچه را که مقصود او نبوده و ضدش بوده، میفهمند.
از اشعار حافظ، عرقخوری و میگساری و بزم و... همین اشارهها را میخوانند، میزنند، میرقصند، بعد عرق هم میگیرند و میگویند: «بری ساقیا بده جامی فلان.» این هم میچرخاند. «ادرک حسن و ناولها.» البته این شعر، این تکه مال یزید است. میدانی که این تکه «ادرک حسن و ناولها» این مصرع مال یزید است. حافظ شعرش را با این شروع کرد! در دیوانش گفته. یزید! خیلی چیز عجیبوغریبی است. شیرینترین بحث در مورد این دارد که از این دیگر بدتر میشود. دیگر کسی اول دیوانش را با بیتی، مصرعی از یزید شروع کند. کار رندانهی حافظ است. میخواهد بگوید من یک کتابی نوشتم که شعری از یزید در آن، آن حالت میگساری را میگیرم. به آن حقیقتی که از آن حرف یزید هم این را میفهمم، من این را میفهمم، نه اینکه آن منظورش این بوده.
نه چهارچوبهای شریعت را درهم نمیکند. نه، نه، هیچ استاد عرفان واقعی را پیدا نمیکنیم خارج از روابط شرعی. هیچ دستور عرفانی هم پیدا نمیکنیم که خارج از روابط شرعی باشد. بله، کاملاً محفوظ است. میرود، میرود (به سمت حقیقت)، نه اینکه شراب بخوریم. میرود توی لایههای باطنی ماجرا. از الان دیگر شما عرق بخورید. آقا خواب دیده بود، یکی از اساتید میفرمود خواب دیده بود و بهش گفته بودند که: «شما از امروز دیگر هر غذایی دوست داری بخور.» خیلی خوشحال شده بود. رفته بود خدمت آقای انصاری همدانی بخورد. دیگر حل است. گفته بود که: «آقا امروز من خواب دیدم، بهم گفتند هرچی میخواهی بخوری، بخور.» خیلی ناراحت شد، پکر شد، توی خودش رفت و ایشان گفت: «معلوم میشود که شما سطحات همین آزاد شد.» یعنی شما سقف رشدت در همین بود که حلال فقط بخوری، حرام نخوری. بهشت تو با همین تضمین شد. بیشتر هم فشار بیاوری، از سقف دیگر درمیآیی. بیشتر از این جا نداری.
این بحث دیگری است. ربطی به این ندارد که بگویی دیگر حلال شد. دستور عوض نمیشود. اینها قواعد تطبیق شریعت بر فرد است؛ بسیار دقیق است. در این مسائل که هر فردی قواعد شریعت به نحوی بر او تطبیق پیدا میکند، این استاد میخواهد. اینکه کدام مسئله اولویت پیدا بکند، کدام مسئله ضریب پیدا بکند، در مورد شخص شما کدام مسئله پررنگتر باشد. البته بخشهای اولیهاش با مراقبات و محاسبات خود شخص کشف میشود. اول خود او میرود و میرسد به یک دایره وسیعی از این مسائل. بعد استاد برای او جزئی میکند؛ راهکار نشان میدهد؛ مسئله را پیش پای او میگذارد. اینجوری نیست که خیلی از اینها از عزیزانی که پیام میدهند،: «معرفی کن به ما.» «یه نگاه مشکلمون چیه؟» خود این سؤال از توهم است. مشکل شما همین، همین سؤال است.
یکی از اساتید یک وقتی. «شما بزرگترین عیبی که در ما میبینید چیست؟» «بزرگترین عیب هرکس این است که خودش نداند عیبش چیست.» بدتر از این این است که دنبال یکی میگردی که بیاید بگوید عیبش چیست. بسیار دقیق. پس ایشان میفرماید که: «اگر این تمایل نبود، هیچکس، هیچ نفسی به دنیا دل نمیبست؛ به زندگی بند نمیشد.» این زینتهای مادیات و این بچه و همسر و کار و شغل و اینها اگر نبود، هیچ نفسی در دنیا نمیماند. همین بچه و این محبتها این شکلی، اینها آدمها را در این دنیا نگه داشته است. نکات روانشناسی فوقالعادهای از اینجا درمیآید؛ در آن چهارچوبی که مباحث ارشد تحت عنوان "واقعیت و جذابیت" که حالا مثلاً تقریباً پنج شش درصد از مطالبی که میخواستیم بگوییم، گفته شده است. بخش وسیعی از مطالب همینهاست.
آیاتی که در مورد زینت است در قرآن، یک بخشش بحث تزیینی است که شیطان دارد. آن باز یک بحث دیگری است. آن یک بحث مفصل است. همه در آن چهارچوب واقعیت و جذابیت. این جذابیت اگر نبود، انسان واقعیت دنیا را اگر میدید، این جذابیت برای دنیا عین حق است. آل عمران: «آنجا قائلم به اینکه "زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ"» این کاری است که خدا کرده و عین حق است. اکثراً آیه را زبانش را زبان ملامت دانستهاند. «این کاری که خدا کرده و عین حق است: "زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ".» اگر این نبود، کسی در دنیا بند نمیشد. جذابیت را اگر خدا به دنیا نداده بود، همه واقعیت او را میدیدند و هیچکس در دنیا نمیماند. اگر کسی هم در دنیا نمیماند و به کمال نمیرسید، هیچکسی حاضر نبود این اطلاعات را تحمل کند.
مشکل این است که آنقدر برایش جذابیت میگیری که اطلاعات را هم عشقا تحمل میکند. جذابیتها تحمل میکند. آخر آیه میگوید: «یک وقت به خاطر اینها نمانیها، به خاطر من بمان!» اولاً جذابیتها نگیرد. واقعیتها را ببین. جذابیت اگر نبود، نمیماندی توی این دنیا. بمان! سختیهای ماندن در دنیا را تحمل کن که رشد کنی، نه به خاطر برخی جذابیتهای دیگر. آن میشود «من ترک سیر لدنیا» که امام رضا در حدیث مفصلی فرمودهاند، یک روزی هم خواندیم دیگر اینجا. سختی درس خواندن را تحمل میکند به عشق اینکه یک روز دکتر میشود. سختی حاملگی را تحمل میکند به خاطر اینکه یک روز مادر میشود. اینجور نباش. سختی حاملگی را تحمل کن به خاطر من. سختی درس خواندن را تمام کن به خاطر من. دکتر هم نشدی، باز تحمل میکنی به خاطر من.
بچهات هم مرده به دنیا آمد، باز هم تحمل میکنی به خاطر من. اگر غایت را گذاشتی همین زینت "ما علی الأرض"، همه چیز را به فنا دادی، نابود شدی. «وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ.» الباقیات الصالحات. آیات بعدش که سوره مبارکه آل عمران است، باقیات صالحات را روبروی این قرار میدهد. روبروی اعتباریات، "حسن المآب" را هم روبروی این قرار میدهد. یعنی واقعیت روبروی این است. این لایه از جذابیت اگر نبود، نمیتوانستیم زندگی کنیم. شما اگر به دنیا میآمدی، بچه همان اول به دنیا میآمد، واقعیتهای دنیا را میدید. لذت شیر دادن مادر و بغل کردن مادر و این در بغل او بودن و بعد جغجغه تکان دادن، تکثیر این صور میشود برای او. به همینها دلخوش میکند، خوابش میبرد، بند میشود، آرام میشود تا ابد زندگی میکند. ۷۰ سالم تصویری تکان بده.
یک کم فضا را عوض کن. مسافرت رفتنشان هم همین است. تفریحشان هم همین است. لذتشان هم همین است. زن گرفتنشان هم همین است. یک کم تغییر و تحول. «زن من برادرانم خوب نیستند، باید برادران زنم را عوض کنم.» «عوض کنم.» مبانی زیست غربی، تمدن غرب و زیست غرب، فرهنگ غرب بر همین مبناست. بر مبنای جذابیتها، این لذتهای کثیف شهوانی و مادی است. هی عوض کن، هی تغییر بده، هی دوزش را ببر بالا. هر چقدر کثیفتر شد، اشکال ندارد. تو باید در موقعیتی باشی که هی باید اینها را عوض کنی تا بتوانی.
کارمند من که صبح باید بیاید اداره، او جان ندارد برای کار کردن، او به اینها وابسته است. تو دو ساعت کارت را بکن به عشق اینکه شب ویسکیات را میخوری. به اینها وابسته است. اینها نباشند که دیگر حیات... یک نکتهای گفتم، نکته سنگینی. همچین چسبید به فضای سیاسی اینها. بعد یکی گفت که آقا چرا فلانی مثلاً نسبت به فساد واکنشاش این است؟ گفتم: «ببین، فلانی حیاتش به فساد است.» گفتم: «خیلی از این مسئولین ما تا وقتی مردم فاسد باشند، اینها هستند و حیاتشان بسته به فساد مردم است.» گفتم: «چرا بعضیها این نکته خیلی خودم خوشم آمد. گفتم چرا به پیادهروی اربعین با بدبینی و بددلی و نگاه بد و خشمآلود و غضبآلود و اینها نگاه میکنند؟» «پشت من را خالی میکنی. من حیاتم بسته به این بیحجابها و لختها و عرقخورها و آهنگ و کنسرت و فلان و دیوار کشیدن و زن و مرد با هم قاطی و اینها. اگر نباشد، من دیگر کسی من را نمیخواهد حمایت کند.» حیات او بسته به فساد است. تمدن غرب اصلاً همین. اینها هم حالا خروجی تمدن غرباند. تمدن غرب حیاتش بسته به فساد است.
یک وقتی من یک مثالی زدم. حالا این نکات، نکات مهمی است. کل سوره مبارکه کهف همین فضاست. و کهف شما به این است که از اینها باید پناه ببری، از این جذابیتهای ظاهری روتین زندگی باید پناه برد به یک غاری در یک دوردستی که دست احدی نمیرسد. حیات تو و زندهماندن و سالم ماندن تو به آن است. لذا اهلبیت «کهفالوراء» هستند. کهفاً، کهفی است که باید امت، خلق به اینها پناه بیاورند از این جذابیتها. اتفاقاً آن یک واقعیتی است که خیلی وقتها جذابیت هم روزنهای از جذابیت ندارد. امام حسین و پیادهروی اربعین و سیدالشهدا اینها هم همین است. همهاش جیغ و داد و پیراهن مشکی و غصه و ماتم و خشم و نمیدانم چی چی. پیادهروی اربعین هم که همهاش گرما و دود و نمیدانم خاک و خاکستر و شلوغی و اذیت و آزار. در این هاله قرار داده است. «الجنَّةُ مَحفوفَةٌ بِالْمَکَارِهِ وَ النَّارُ مَحْفوفَةٌ بِالشَّهَوَاتِ.» این را بهش جذابیت داده. این نار را، جنت را توی هالهای از این سختیها، مکاره که در مکروه، ناخوشیهای نفس، پس میزند پشت اینها.
«این چه زندگی است؟» یک کارتونی چند سال پیش پخش شد. خیلی این کارتون، کارتون فوقالعادهای بود، خیلی حکیمانه. کارتون پخش میشد. بعد یک اردویی از تهران آورده بودیم. داشتم این را میگفتم برای بچهها. بعد یکی از این بچهها از دانشگاه پیام داد. «پیام برای جلسه فلان فلان شده تو گفتی، من پنج دقیقهاش را دیدم.» تو کل فیلم را تعریف کردی. لابهلا مینشستم و یک کم حواسم بهش پرت شده بود و داشتم کارهایم را میکردم. درگیر داستان شده بودم. یک ویروسی میآید توی تن یک نفر. بعد این ویروس که توی تن طرف میرود، یک تمدنی در باطن او شکل میگیرد. در بدنش. این ویروسها میآیند تبدیل میشوند به یک شهرکی و بعد زوج و نر و نمیدانم نر و ماده و آدم میشوند و بعد خیلی قشنگ ساخته بودند. این مثلاً در کبد، این مثلاً ویروسهایی که نفوذ کرده بودند. بعد اینها خبرگزاری زده بودند. بعد مجری میآمد خبر میگفت. نمیدانم دیدید این کارتون را یا نه. فوقالعاده بود. یعنی یک ویروسی بود که آمد توی بدن منتشر شد، شد یک تمدن. تحت مداوا قرار گرفته بود. به نظرم بچه هم بود. در مداوا که قرار گرفته بود، هی گوشهگوشه این داشت از بین میرفت. هر قرصی که میخورد، مثلاً یک دفعه خبرگزاری نابود میشد. فلان بیمارستان، بانکی که آن تو بود، مثلاً زندان تبهکاران. همه چیز، مؤلفات یک تمدن داشت گوشهبهگوشه از بین میرفت تا آخر سالم شد. هیچی نماند.
تمدن غرب این است، یعنی بر مبنای یک ویروس شکل گرفته است. آن ویروس، ویروس چیست؟ ویروس جذاب دیدن "ما علی الارض". همه مبنا و همه حرف این است: «ما علی الارض زینت و جذاب است و تو همانی هستی که در ما علی الارض، و ما علی الارض مال تو است. زینت قرار دادیم، ولی غایتش چی بود؟ «لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا.» معیار بر این بود که ببینم این با این زینت، این زینت تو را به حسن بکشد. از این زیبایی ظاهری، این اعتباریات استفاده کنی. زیبایی باطنی دقیق و اصیل خودت را کشف کنی و پیدا کنی. «احسن عملاً» گفتن یعنی اخلاص. یعنی درجات اخلاص در تو شکل بگیرد. ما اگر به دنیا نمیآمدیم، اخلاص برای ما فرض نداشت. و همه کمالات ما هم فرع بر اخلاص است. تا کسی خالص نباشد، کمالی ندارد. این کمال کجا پیدا میشد؟ در دنیا. چه لوازمی دارد اخلاص؟ لوازمش به این است که باید یکسری مسائل آنطوری که تو میپنداری، نباشد که اخلاص فوقالعاده سؤال میکنند که این بچهها که از دنیا میروند، برزخ و قیامتشان چه شکلی است؟
حالا، دستهبندیشده در روایات ما در مورد اینها. برخی گفتند ملحق میشوند به اوایشان (پدرانشان). برخی گفتند که حضرت ابراهیم؛ این را احتمال زیاد بر مبنای این است که وضعیت پدران اینها (پدر و مادر اینها) حکایت دارد در وضعیت برزخی. یک دسته از روایات که به نظرم در کافی هم هست، این است. میفرماید که: «خدا در برزخ یا در قیامت آتشی خلق میکند. به این بچهها میگوید که: "بروید وارد آتش بشوید." هرکس وارد آتش میشود، بهشتی میشود. هرکس وارد نمیشود، جهنمی.» خدا با یک آتش اینها را محک میزند. خیلی روایت مکانیزم واقعیت و جذابیت است. یعنی اصلاً قاعده به کمالرسانی خدا و ربوبیت خدا همین است؛ جذابیت میگیرد. قاعده بندگی و خلقت همین بود. کلاً همین بود. همه ماجرا همین تکه بود. «آوردمت، بهت گفتم برو تو آتش.» ماجرای موسی و خضر همین است. ماجرای اصحاب کهف همین است. ماجرای ذوالقرنین همین است. کلاً سوره کهف همین است.
خلاف آنچه تو میپنداری، این نیست. ماجرا اینی که فکر میکنی نیست. آن دقیانوس و شرایطی که اینها دارند و امکانات و زندگی. این ۶ نفری هم که قیام میکنند، اینها در تشکیلات دقیانوس بودند؛ در اصحاب کهف، به حسب ظاهر، و زندگی با اینها. دنیا با اینهاست. قدرت با اینهاست. به حسب ظاهر، آنی که رفته در غار، از شهر جا مانده است. از زندگی جا مانده است. او منزوی است. او مندرس است. او محکوم به زوال است. ۳۰۰ سال حیات دارند. آن هم چه حیات طیب و صالحی! و این تمدن فاسد کلاً از بین میرود و اینها میمانند. اینها بعد از مرگشان هم میمانند. اختلاف است بر سر اینکه اصحاب کهف مردهاند یا زندهاند. ظاهر آیه قرآن از دنیا رفتن است، ولی برخی گفتند نه، زندهاند و جزو اصحاب امام زماناند و با حضرت خروج میکنند. ولی به نظر بیشتر همین میآید که اینها از دنیا رفتهاند.
اما اینها بعد از مرگشان هم حیات دارند. ۵ ۱۰ تا جوان، ۷ تا. هر چقدر میروند یک گوشهای توی خلوتی، برای فرار از گناه، برای فرار از شرک، برای فرار از طاغوت. آن سگی که کنار اینهاست که عمر طبیعیاش مثلاً ۷ ساله، ۱۰ ساله، چقدر است؟ ۳۰۹ سال کنار اینها میخوابد. از اینها حیات میگیرد. اینها میشوند مبدأ و مولد حیات. تو چی؟ تو خواب! دقیقاً خلاف آنی که تو فکر میکنی. ما فکر میکنیم کسی که خواب است، این همه امکانات را از دست میدهد. مرگ را اینجوری نگاه میکنیم. تصور ما نسبت به مرگ، از دست دادن، از دست رفتن، از بین رفتن است. پندار ما در مورد شهید آوینی، پندار ما این است که اینها رفتند و ما ماندیم. این پندار ماست، در حالی که اینها ماندند. اینها که رفتند توی غار خوابیدند، اینها ماندند. آنی که دارد حکومت میکند و ظاهراً بیدار است، او مرده است. او به ظاهر بیدار است.
بعد این سگی که کنار اینهاست، حیاتش از آن قلچماقهایی که بند به همه مراکز قدرت و ثروتاند، حیاتش از آنها حیاتر است. ۳۰۹ سال زنده است. آن هم توی آن حالت نشسته که کل بازتون خواجه نصیر طوسی نوشته است: «این تنها عالمی است که جلوتر از معصوم دفن است.» ایشان. هیچ جا در هیچ مزاری، در هیچ حریم و حرمی، شما جلوتر از معصوم کسی را نداری. بقیع که فرق میکند، فضایش قشنگ هم اگر نگاه بکنی. قبرستان بقیع که نگاه کنیم، اول امام مجتبی، امام سجاداند. پشت امام باقراند. پشت امام صادق. کاظمین، اول امام کاظم، پشت امام جواد. در سامرا، اول امام هادیاند، بعد امام عسکریاند، بعد نرجس. پایین پای این سه تا! حکما دقیقاً شأن رعایت شده است. حضرت علی اکبر پایین پای امام حسین. جلوتر از امام حسین هیچکسی دفن نیست. همه شهدا و حضرت عباس اینها همه پایین پای امام حسین. بالاسر کسی نیست. ما جلوتر از معصوم، بالاتر از معصوم، یعنی بالاسر معصوم، در کل حرمها یک نفر؛ خواجه نصیر. آن هم به خاطر سفارش خود ایشان بود. گفته بود که: «بالاسرم این آیه را بنویسید.» آن که وقتی رفتند ماه، اولین اسمی که نوشتند اسم خواجه نصیر بود دیگر. گفتند که: «ما اگر دسترسی به کرات پیدا کردیم، واسه خواجه نصیر بود.» خواجه نصیر مولد معارف نجومی بود دیگر. بسیاری از این مسائل. فیلسوف است. در فلسفه. محقق طوسی که میگویند، منظور ایشان طوسی است. منظور شیخ طوسی، خواجه نصیر بیشتر شیخ مال قرن چهارم است. ایشان مال قرن هفتم و هشتم، هم دوره علامه حلی. یک همچین شخصیتی که ماه اسم ایشان را نوشته بودند. «جلوتر از معصوم دفن میکنید.» از باب اینکه «وَكَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ.» سگ اینها جلوی در نشسته بود، مراقبت میکرد. «من کلب اینها.» نه از این باب که من را جلو انداختید، بالاسر معصوم دفن. «من کلب اینهایم، آن جلو نشستهام محافظت بکنم.» ما که شیخ مفید پشتاند دیگر. ابن قولویه، شیخ مفید اینها همه پشت، پایین پای حضرات. زنونه.
یک شبی داشتم در را میبستند، آن لحظه آخر دویدیم رفتیم و به نظرم این آیه را بله. خلاصه این میشود کلب، این میشود حیات کلبی که کنار اینهاست. حیات کسب از آدمهایی که به ظاهر مردهاند. خیلی جالب است. از افرادی که به ظاهر مردهاند، ۳۰۰ سال خواباند. این آدمهای به ظاهر مرده، به ظاهر خواب، آنقدر حیات دارند که میتوانند به یک سگ کنار خودشان عمر ۳۰۰ ساله بدهند. حیات جزو باطن اینهاست. حیات در باطن عالم است. هیچ خبری در ظاهر عالم نیست. اصلاً در ظاهر عالم هیچی نیست. «و احمد از آن کسی که در ظاهر عالم چیزی میبیند و چیزی میپندارد: «يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ غَافِلُونَ.» که پیغمبر وقتی رد میشدند از کنار دیوانه، مجنون دیدند مردم دورش را گرفتند، میخندیدند. گفتند که: «آقا مجنون گیر آورد.» حضرت فرمودند: «این مجنون نیست. این مریض است. مغزش آسیب دیده است. مجنون را به شما بگویم کیست؟ هرکس دنیا را میخرد و آخرت را...» یکی هم نه، یک نصفه. یکی پیدا میشود. اینجوری که این ظواهر فریبش نداده، گول نخورده است. همه توجه به باطن است. همه محاسبات و بر اساس باطن است.
دور شلوغ شد، عنایت الهی نمیداند. دورش خلوت شد، این را عقوبت الهی. شلوغی و خلوتی هر دو محک الهیاند، نه عنایت. وای سوره مبارکه فجر فرمود: «که وقتی نعمت میدهیم، یقول ربی اکرمن.» توی محاسباتت را روی فعل خدا نبر. فعل خودت را ببین. تو چکارهای؟ تو اهل اکرام یتیم نیستی. اهانت و اکرام رب بعد از فعل تو تعریف میشود، نه قبل از فعل تو. بلکه به جای فعل خودت، فعل خدا را معیار قرار میدهد برای اینکه وضعم خوب است یا بد. «خدا این را داده، یعنی من خوبم. خدا آن را گرفته، یعنی من بد هستم.» «نداری، باهاش چه کردی؟» «لا!» اینجا میشود اهانت واقعی. تو وقتی اکرام یتیم نکردی، معلوم میشود که مکرم الهی نیستی. خدایت تو را کریم نمیداند که به تو توفیق نداده اکرام کنی، بهش انفاق نکردی. اینجا باید زار بزنی و بگویی اهانت. «وَلا تَحاضُّونَ عَلى طَعامِ الْمِسْکینِ.» نسبت به طعام مسکین وقتی تشویقی نمیکنی، این علامت این است که تو ذلیلی، تو پستی، تو کثیفی، تو از درگاه الهی رانده شدهای.
یک پول قلمبه بانک برنده میشود. میگوید: «نه، این، میدانی، بگذار بهت بگویم، این را کجا بهم دادند؟ این من روضه امام حسین، توسلی کردم، این را آنجا.» دیدی از این توهمات که خیلی هم به ما مراجعه کردند. از کجا دارم؟ رزق میداند. یکی آمده بود میگفت که: «خانم مطلقه گیر آوردم و این را صیغه کردم و بعد اینها که تهران، خودش سه تا بچه، آن هم سه تا بچه.» گفت: «شبها که مثلاً آن بچههاش خواباند، من ۱۱ میروم و مثلاً تا یک آنجا هستم.» و فایل منتشر میشود، الحمدالله پیگیر کشف میکنم من را میگوید. عرض کنم که بعد گفت که مثلاً: «بعضی شبها شده بود که مثلاً بچه ۷ ساله از خواب پریده بود، من رفته بودم تا ساعت ۳ توی کمد دیواری بودم. بچه بخوابد. من در شب هفتم محرم به "حسن علی اصغر" متوسل شدم، بعد خدا این را به من.» خب، بنده خدا این رزق تو نیست، این امتحان تو است.
یکی از معضلات جدی در توهمات من این است که رزق و امتحان را با هم قاطی میکنیم. یعنی این را به من دادهاند برای اینکه این را پاک کنم. امتحان من پاککردن است. این را رزق میدانم. در یک گوشهای مصیبت و خسارت تو است. وقتی ازش استفاده نمیکنی، عنایت الهی است. بچه هم همین است. بچهدار که میشود، میگوید: «الان عنایت اهلبیت نزد من.» آن قدرها بودند که بچهدار نشدنشان برایشان خیر بوده است. یکی از این آقای داماد آیتالله بهاءالدینی، مزید بر علت هست. خارج از بحث نیست. همهاش کلیت سوره مبارکه کهف. داماد آقای بهاءالدینی به بنده میفرمود که: «ما بچهدار نشدیم.» تعجب کردم. خیلی آدم باصفایی بود. گفتم که: «گفتم پدرخانم شما هرکس بچهدار نمیشد میآمد آنجا، یک قند بهش میداد، طرف میرفت حاجتروا میشد. شما که دامادش بودی، دخترش بود.» یعنی اصلاً عین خیالش هم نبود. گفت: «نه، از شما سراغ نمیگرفت که مثلاً بچهدار شدید؟ دکتر رفتید؟ اینها.» گفت: «نه، سراغ بچه را نمیگرفت. ولی یک خروس سفید یک بار برایش خریدم، یک کم خوشش آمد. سری بعد که بدون خروس رفتم، سراغ خروس را از من گرفت. خروسه چی شد؟» تمام این ۳۰ سال، یک بار نپرسید که بچهدار شدی؟ نشدی؟ دکتر رفتی؟ نرفتی؟ از من گرفت سراغ.
خیلی قشنگ گفت. گفتش که: «آیتالله مشکینی که پسر اولشان جزو منافقین بود و اعدامش کردند.» «بچهدار شدی؟ نشدی؟» اینها. بعد چند وقت که دیدم زار و بچه دار نمیشویم. ایشان به من گفتش که: «فلانی غصه نخور. من اگر میدانستم بچهام این میشود، اصلاً اقدام نمیکردم برای بچهدار شدن. پشیمانم از بچهدار شدن که بچهام جزو منافقین شده و اعدامش کردند.» البته بچه دومشان جانباز شده بود و بنده خدا آسیب جدی هم خورده بود. «آرزویم این است که با این بچه محشور بشوم، چون بچه اونجوری دادم و این بچه را خیلی علاقه خاصی.» خلاصه اینکه ما از کجا میدانیم بچهدار شدن خیر است برایمان؟ یعنی توهم این قاعده که آقا بچهدار شدن خیر است، این را کی گفته؟ از کجا درآمده؟ البته سخت است. کی میتواند بپذیرد که خیلی وقتها «یَجْعَلُ اللَّهَ مَنْ یَشاءُ عَقِیما.» خودش نسبت نمیداد. عقیمبودن کسی نقص نیست، بلکه کمال است. میفرماید: «ذَكَرَاناً وَ إِناثاً» یا دوقلو میدهم، یا اصلاً نمیدهم. «مَنْ يَشاءُ عَقِيمًا.» آن دوست از وقتی این آیه را در قرآن دیدم، آن قدر شاد شدم. دیگر یادم رفت درد عقیمبودنم را. گفتم پس تو میدهی. عقیمبودن عمر را هم تو میدهی. خوشحال شدم وقتی این آیه را از قرآن دیدم. پیدا میشود توهمات. باید یک دور این قواعد را آدم از نو بسازد.
کار قرآن هم همین است. تصحیح میکند. مخصوصاً توضیح مفصل دو صفحهای هست که این را انشاءالله عزیزان مطالعه میکنند در المیزان. «وَمَا عَلَی الْأَرْضِ اِنّا لَجاعِلُونَ ما عَلیهَا صَعیداً جُرُزًا.» این استعاره به کنایه است. مراد این است که قطع رابطه تعلق بین انسان و متاعهای زندگی دنیاست. یک روزی اینها را همه را صاف میکند. یک روزی میبینی که الان مثلاً این میز، این میز من، چی میدانم؟ میز استادی، کرسی تدریس. کرسی تدریس عنوان در کنکور کنیه (کنایه) است دیگر. این الان کرسی تدریس است. کرسی تدریس. این چوب است. یک روزی میفهمی که این فقط چوب بود و هیچ چیز دیگر نبود. «سعیداً جرزاً.» همه این زینتها، عناوین و تعلقات را ازش میگیرم. صاف صافش میکنم. بعد میبینی که کل این مقامات و آن بچه هم یک تکه گوشت و خون و پوست و استخوان و اینها بود. آن قدر له له میزدی که بچه داشته باشی. یعنی چهار تا استخوان بهت (داده شد).
الان مادر آن شهدا که برای چند سال بچهشان برمیگردد، چی برمیگردد؟ آن قدر استخوان، خاکستر. سلام. بروید بعضی از آن بخش پایینیاش اگر درش قفل نباشد. آن اوایل که باز بود، ما دیوار، من با تو دفن کردن. قبرهایی که از بین رفته، خاک مرده مانده. یک خاک سبک عجیبوغریبی هم هست که میگویند خاک کوزهگری هم همین است. بهترین خاک برای سفال و کوزه، با همین سفال درست میکنند، همین خاک مرده است. یک خاک پاک تمیز زلال سبک. «سعیداً جرزاً.» ابرقدرت بوده. این شاخی بوده. این آقا. اگر اسمش را نمیگفتید. همه اینها که فکر میکردید "ما علی الارض" که زینت میدانستید، آخرش ماجرای اصحاب کهف میشویم در این سه دقیقه پایانی.
«أَم حَسِبتَ أَنَّ أَصحٰبَ الْکهْفِ و الرَّقیمِ کانُوا مِن ءایٰتِنا عَجَباً.» یک بحث مفصل در مورد اصحاب کهف. انشاءالله آخر این، آخر آیه ۲۶ میشود. عرض میکنم. بفرمایید. الان آیات را خیلی سریع یک ترجمه میکنم. نکاتی، یک بحث موضوعی است. آخر اصحاب کهف، داستانشان بین مردم اجمالاً معروف بوده و این آیات آمده تفصیل داده و ربطش به آیات قبل هم توضیح مفصلی بود که عرض کردم. «حسبت» معنای پندار و گمان است. از همین پندار شروع میکند. چرا این آیه را امام حسین علیهالسلام بنا به برخی نقلها بالای نی خواندند؟ ربطش چی بوده؟ ربطش همین است. به آن بخش «حسبت» این توهم، این پندار، این گمان و این خلاف واقع.
پدر پریشب نکته قشنگی به فیلم ما چسبید. گفتش که: «خدا وکیلی، اگر به تو بگویند یک نفر را گرفتند، کشتند، بعد روی بدنش اسب تاختند، بعد سه روز جنازه...» عجب جانی و قاتل و جنایتکار کثیف و چیزی بوده که عقوبت کرده. یکی را بگیرم اینجوری بکشم. واقعاً توهم ابتدایی که آدم از شنیدن این ماجرا پیدا میکند چیست؟ من و شما متأثر میشویم. گریه میکنیم. به یکی وقتی بگویند یک همچین ماجرایی پیش آمده است، میگوید: «این کی بوده؟ دنده رفت توی حلقش و فرمان رفت توی شکمش و...» او! «این کی بوده؟ این همه عقوبت، گناهش است. بدی، نجاستی. مثلاً پاشید رویش و بعد نمیدانم چی چی شد.» یعنی واقعاً وقتی ما تصور میکنیم، همه اینها به این است که انگار خدا از این بدش میآمده، عقوبتش کرده. واقعاً آدم به این نمیرسد. این همین ماجرای حساب و کتاب ماهاست. «أَم حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ...» خلاف وجدان عمومی و فرض اولیه است، ماجراشان. چه کسی ۳۰۰ سال برود بخوابد؟ تمام ۳۰۰ سال برایش خیر است. کمال، منفعت، رشد، عنایت. یک کسی خوابش برایش خیر است. یک کسی خواب بودنش را در روایت هم داریم که آخرالزمان یک جوری میشود که «لكُلِّ نومَةٍ تَمْرين.» کسانی عاقبتبهخیر میشوند که خواب آخرالزماناند. خوابان نجات پیدا میکنند. از شهیدان، آقای حداد نزدیکهای ستون هفتاد و خردهای. ایشان آنجا ساکن. هرکس میرود بالاسرش دعای خواب. «بِكُلِّ نُوْمَه.» به کسی نجات پیدا میکند که آخرالزمان. پیادهروی مسیر نجف تا کربلا.
خب، این «کهف» میشود غار بزرگی که فرقش با غار این است که از غار وسیعتر و بزرگتر است. غار همان کهف کوچکتر است. «رقیم» از «رقم» معنای نوشتن است. به معنای خط. رقیم در واقع معنای «مرقوم» فعل، معنای مفعول. و اصحاب کهف اینها یک امت، یک قوم بودهاند. این را بگویم تمامش کنم. دو تا نبودند که خلاف حکمت و بلاغت قرآنی که خدا بخواهد دو تا قوم را بگوید که در مورد یک قومش هیچ حرفی نزده است. چون خیلیها گفتند که این اصحاب رقیم، رقیم یک چیز دیگر غیر از کهف بوده است. کهف و رقیم دو تا اصطلاح برای قوم.
نکته قشنگش این است که اینها هم کهف بودند، هم رقیم بودند. اصحاب کهف بودند، به کوه پناه بردند و اصحاب رقیم شدند. داستانشان در همه کتابها آمده. کی را دیدی که با خوابش دنیا را به هم بریزد؟ با خوابش میشود مبدأ تحول. با خوابش میشود اسطوره. اسطوره اینها با کار نکردن شدند. اصحاب رقیم، داستانها و داستان اینها را نوشتند. بله، روی سنگهای بزرگ داستان اینها را نوشتند. در دستگاه الهی، بعضیها با کار نکردن، کسی میشوند. بعضیها با خوابیدن، کسی میشوند. بعضیها با در رفتن، کسی میشوند. بعضیها با نخوردن، کسی میشوند. کلاً این ساختار فرق میکند. حساب و کتابت را عوض کن. تو فکر کردی از آیات عجیب ماست؟ تعجبی ندارد. دیگران عجیباند. تعجب برای دیگران است که تو توی این مکانیزم و عرض کنم که پارادایم خودشان را قرار ندادهاند. هرکس در این پارادایم خودش را قرار نداده، عجیب است. پارادایم الهی هرکس قرار نگرفته، عجیب است. آنها میشوند. یک دور کل این آیات را انشاءالله فردا میخوانم و یک دور بحثش را توضیح میدهم.
و صلیالله علی سیدنا محمد و…
بسمالله الرحمن الرحیم
اللهم اجعل ثواب مجلسی سوره مبارکه کهف را تا کدام آیه خواندم؟ آیا هفتم را خواندهام؟ بله، آیه ۷ دارای نکتهای است. مرحوم علامه در مورد آیه ۷ بحثی دارند که این بحث در کل سوره مبارکه کهف مطرح است، بحث "زینت". زینت هر امر زیبایی است که وقتی به چیزی منظم میشود، به آن جمال و آرایشی میبخشند. یعنی گاهی اوقات چیزی خودش جمال ذاتی دارد و گاهی از بیرون، یعنی خودش زیبا نیست و از بیرون، اسباب زیبا شدن و جذاب شدن او فراهم میشود. این "زینت" در قرآن همین معنا را دارد؛ معنای جذابیتبخشی. یعنی خیلی اوقات چیزی فینفسه جذابیتی ندارد، اما عامل بیرونی موجب جذابیتش میشود. این است معنای زینت.
علامه در اینجا بیان عجیب و غریبی دارند که در حقیقت، بیان عجیب زندگی بشر است. آن هم این است که نکته فوقالعاده مهم و بسیار زیبایی را مطرح میکنند؛ یک مبنای دقیق فلسفی و روانشناختی که خیلی میتوان از آن مطلب استخراج کرد. اگر بخواهیم فلسفه اسلامی را بنویسیم و پنج آیه بیشتر نداشته باشیم، قطعاً این آیه یکی از آن آیات است و با آن میتوان یک فصل جامعی از مباحث روانشناسی اسلامی را تولید کرد.
ایشان میفرمایند که نفوس انسانی چون جوهر علوی و شریفاند، هرگز مایل نبودهاند که به زمین دل ببندند و اینجا زندگی کنند. یعنی اگر نفس را به خودی خود رها کنی، در دنیا نمیماند. دنیا و عالم ماده هیچ جذابیتی برای نفس ندارند. به تعبیر برخی اساتید که میگفتند: «عالم ماده آنقدر هیچ است که اصلاً باید ملحقش کرد به عَدَم. یعنی جزو عوالم وجود نباید به حساب آورد و جزو عوالم عَدَم به حساب میآید.» ماده این است که ما زندگی میکنیم، همین. همین که به آن دل میبندیم. حال، نه هر نفسی. از کی نفس اماره شد؟ از وقتی که خدا این زینت را به "علی الارض" (آنچه بر روی زمین است) بخشید. اگر زینت "علی الارض" نبود، هیچ نفس امارهای هم به این چیزها وابسته نبود. یعنی صدام و ترامپ هم دل نمیبستند.
اگر این زینت، این پوشش زینت از "ما علی الارض" کنار برود، هیچ دیوانهای به دنیا دل نمیبندد. برای هیچ دیوانهای کشش ندارد. ماده فنا، زوال و تغییر محض است. هیچ آدم دیوانهای نمیآید به زوال محض دل ببندد. به یخی که دارد آب میشود، یک یخ گلی و کثیف. مثال معروفی که ظاهراً روایت هم هست، حالا اگر دوستان توانستند پیدایش کنند، در نوجوانی یادم هست در کتاب "قلب سلیم" شهید دستغیب خواندم. یک دفترچهای داشتم و نکات دیوانهکننده را در آن مینوشتم. بعداً این از آن نکاتی بود که هر چند وقت یک بار به آن مراجعه میکردم و میخواندم. دفترچهای که نوشته بودم، خیلی ماجرای جالبی داشت. فکر میکردم مثال از خود ایشان است، دیدم که روایت است. حضرت فرمودند: «فیلی دنبال یک کسی کرد. این از ترس این فیل فرار کرد و افتاد توی چاه. بعد دوتا طناب اینور و آنور چاه را گرفت؛ یک طناب سیاه بود و یک طناب سفید بود. دوتا موش داشتند ته طناب را میخوردند، از ته طناب داشتند میخوردند و میآمدند جلو. این در این وضعیت که زیر پایش هم یک سوسمار بود ته چاه و از بیرون هم فیل داشت دنبالش میکرد...» میگوید این یک تکه عسل کثیفی که چسبیده بود به دیواره چاه را دید و شروع کرد به لیسیدن. این کلاً یادش رفت که فیل دنبالش است، سوسمار زیر پایش است و موش هم دارد این دوتا طناب را میخورد. به آنها فرموده بود که: «آن فیل اجل است. سوسمار جهنم و قیامت است. طناب سیاه و سفید شب و روز است. دوتا موش هم که عمر را دارند میخورند. آن عسلی که چسبیده به دیوار، زندگی دنیاست.»
در کمالالدین، این ماجرای "بلوهر و یوزاسف" و "بُلاهر"، یک بخش مفصلی است در کمالالدین؛ شاید ۵۰ صفحه یا بیشتر. از بخشهای فوقالعاده کمنظیر گفتوگوی بین دو نفر. به نظرم اصل ماجرا روایت است. کل این ماجرا، گفتوگوی روایتی از امام صادق علیهالسلام باید باشد: «اول حمل علیه فیلاً مقتلم فنطلق مولی حارباً و تبعه الفیل حتی غشیه فتدا الله فیها و تعلق به حسنین نابتین الا شفیر البر و وقد قدماه علی رئوس حیات.» سوسمار ندارد، میگوید مارها اژدها. «متعلقون بالقسنین فی اصلح ما جروا یقرضا احدهما ابیض و الاخر اسود.» «جُهرهن لونه.» «آمدند بیرون.» یعنی باز بالاتر از کف چاه، چهار تا لانه افعی بود که اینها آمده بودند بیرون. «بعد اذا بتنین سر این دوتا طناب یک تکه عسل چسبیده الهاه.» کلاً یادش رفت هرچی که مولانا لذت الاسل و حلاوتی عن تفکر فی امر العفایی. کلاً یادش رفت در مورد این افعیها و اینها. «لواتی لایدنی متا یبادنه و الهاه عن الدین دنیا چاه دنیای مملوعتا آفات و بلایا و شرورا و القصنان فلامور.»
آن دوتا شاخه، عمر است. دوتا موش، شب و روز است. «اربعه اخلاط اربعهاست قاتله من المرة والقمره والدم.» مزاجهای چهارگانه. اینها خودش چهار تا افعی است که این تعبیر روایت خیلی جالب است: «لایدی صاحبها متا تحیج بها.» که هر وقت یکی از اینها هیجان پیدا کند و بالا بزند، این را میکشد. اژدهایی هم که میخواست این را بگیرد، مرگ است. عسلی هم که به آن مغرور شد، «فما ینال الناس من لذت دنیا و شهوات و نعیمها.» عجیب تشبیه حقی است. «فضدنی مثلاً لدنیا.» باز هم برایم مثال بیاور که باز چند تا مثال دیگر هم میآورد.
حالا این روایت را اولش را اگر بشود پیدا کنیم، فیل را دیگر تطبیق نداد. بله. اول روایت ۵۰ صفحه بالا و بریم. خیلی روایت مهمی است: «حدثنا احمد بن الحسن الغطان قال حدثنا الحسن بن علی سکری.» که در پاورقی نوشته که: «در بعضی از نسخ "عسکریه" است.» اگر "عسکری" باشد که میشود امام حسن عسکری، ولی اگر "سکری" باشد، جزو روات. ببینیم اصلاً همچین کسی داریم یا نه. «حدثنا محمد بن زکریا.» محمد بن زکریا این را برای ما نقل کرده. یعنی اصل روایت مفصل بحث میکند؛ در همان بحثهای طول عمر و اینها هم هست. در آن بخشی که مربوط به ادلهای است که ایشان میخواهد اثبات کند که میشود برخی انسانها معمر باشند، یک بخشش همین ماجراست که مفصل است.
یکی از اساتید تعبیر عجیبی در مورد این بخش، خیلی تعبیر اعجابانگیزی در مورد این بخش یوزاسف داشت. خیلی توصیه میکردم که بخوانید، خیلی جذاب و حکیمانه است؛ ماجرای زندگی ما. مرحوم علامه کلاً داستانهای سوره کهف را با همین فرمول پیش میبرد. کلاً ماجراها، ماجرای توهماتی است که ظواهر ماجرا ما را میگیرند. حضرت موسی هم به آن مبتلاست و خضر آمده از این توهمات ظاهری ماجرا او را نجات دهد. یعنی موسی هم که باشی، گرفتار ظواهر ماجرا خواهی شد. استاد عرفان و استاد حقیقت و استاد معنویت کسی است که تو را از این ظواهر امر نجات میدهد و میبرد به سمت بطون. ظاهر ماجرا چیزی است. استاد کسی است که بتواند تو را از ظاهر رد کند.
بحث شریعت، طریقت و حقیقت و اینها، نه لایههای مکانیکی نیست که وقتی یک قطعه بعد از کار بیفتد، بعد قطعه بعدی فعال شود. اینها رابطه پوست پیازی است؛ لایههای درون ماجراست. شما پوست را میشکافی و میروی به عمق، نه اینکه از پوست مستقل میشوی. اگر پوست نبود که این هسته اصلاً حفظ نمیشد. تمام مطالبی که حضرت خضر فرمود، بر اساس اصول شریعت است. همهاش با فقه قابل تطبیق است. لذا حضرت موسی با همان استدلالی که حضرت خضر آورد، قانع شد. یعنی از جهت فقهی مسئله حل میشد.
«اینجا این کار را کردم؛ این گنج را درآوردم، به این دلیل.» «آنجا من چرا مگر سوراخ کردن کشتی اضرار به غیر نیست؟ اتلاف مال غیر نیست؟ قاعده فقهی نیست؟» فاصله نبوده. بطن ماجرا وقتی نگاه میکنی، میبینی عین اتلاف داری میکنی؟ کدام اتلاف گناه است؟ اتلافی که ضرر باشد، اتلافی که خسارت باشد. من اینجا دارم طرف را از ضرر نجات میدهم. «این کل کشتیاش را میخواستند "یأخذ کل سفینه غصباً".» کل کشتی را میگرفتند. سوراخ کردم؛ یک قطعه سوراخ شده، بدنم درست میشود. کار من عین خیر رساندن به دیگری است. ولی برای کسی که در یک حد دیگری از مسائل ظاهری درآمده باشد، برای کسی که درگیر این "ما علی الارض" و زینت "ما علی الارض" است، این کار میشود عین افساد، عین اتلاف؛ برای او میشود حرام.
یکی از آقایان علمای تهران رفته بود خدمت آقای بهجت. گفته بود که: «من زن و بچهام را بردم مکه بدون اینکه یک قران پول با خودم ببرم؛ با جیب خالی زن و بچه را بردم مکه و برگشتم.» «حماقت نیست آدم همچین کاری بکند؟» فرمودند که: «شما اگر انجام میدادید حماقت بود، ایشان انجام داده تو در توک (نقطه اوج) درجه آدم. از سطح آدم برمیگردد.» خیلی مسائل، اینکه میگوید "حسنات الابرار سیئات المقربین" همین است دیگر. برای این مرتبه، برای من و شما بهشت میآورد. من بارها عرض کردم: «آقای بهجت اگر یک روز نماز با حضور قلب من را، یعنی بگردیم در نمازهای با حضور قلبترین نماز من را پیدا کنید، آقای بهجت یکی از نمازهایش را اگر آن شکلی بخواند، از درجات ساقط میشود؛ میرود جهنم. فراق از بهشت بیرونش میکند.» یعنی عین سقوط برای بهجت، برای بنده عین صعود است.
این مراتب در سوره مبارکه کهف خیلی لحاظ شده است. اصلاً بله، داستان مولانا، لایههای بطنی. مشکل به این است که خیلی وقتها آدم این لایههای بطنی را میکند. سادهانگاریها ما داریم دیگر. یعنی خیلی مسائلی که برای خودمان حل شده است، فکر میکنیم که خب مخاطب همچین واکنشی نشان میدهد. نه، مخاطب واکنشی بهشدت منفی نشان میدهد نسبت به اینی که شما حق میدانید. خیلی وقتها کلمات عرفا و اینها همین است. یعنی مسئلهای که برای اینها واضح است و این سنخ از ارتباط و این جنس از مطلب را اینها مطرح میکنند، بهشدت مردم واکنششان منفی است. یا اگر واکنش مثبت است، کاملاً آنچه را که مقصود او نبوده و ضدش بوده، میفهمند.
از اشعار حافظ، عرقخوری و میگساری و بزم و... همین اشارهها را میخوانند، میزنند، میرقصند، بعد عرق هم میگیرند و میگویند: «بری ساقیا بده جامی فلان.» این هم میچرخاند. «ادرک حسن و ناولها.» البته این شعر، این تکه مال یزید است. میدانی که این تکه «ادرک حسن و ناولها» این مصرع مال یزید است. حافظ شعرش را با این شروع کرد! در دیوانش گفته. یزید! خیلی چیز عجیبوغریبی است. شیرینترین بحث در مورد این دارد که از این دیگر بدتر میشود. دیگر کسی اول دیوانش را با بیتی، مصرعی از یزید شروع کند. کار رندانهی حافظ است. میخواهد بگوید من یک کتابی نوشتم که شعری از یزید در آن، آن حالت میگساری را میگیرم. به آن حقیقتی که از آن حرف یزید هم این را میفهمم، من این را میفهمم، نه اینکه آن منظورش این بوده.
نه چهارچوبهای شریعت را درهم نمیکند. نه، نه، هیچ استاد عرفان واقعی را پیدا نمیکنیم خارج از روابط شرعی. هیچ دستور عرفانی هم پیدا نمیکنیم که خارج از روابط شرعی باشد. بله، کاملاً محفوظ است. میرود، میرود (به سمت حقیقت)، نه اینکه شراب بخوریم. میرود توی لایههای باطنی ماجرا. از الان دیگر شما عرق بخورید. آقا خواب دیده بود، یکی از اساتید میفرمود خواب دیده بود و بهش گفته بودند که: «شما از امروز دیگر هر غذایی دوست داری بخور.» خیلی خوشحال شده بود. رفته بود خدمت آقای انصاری همدانی بخورد. دیگر حل است. گفته بود که: «آقا امروز من خواب دیدم، بهم گفتند هرچی میخواهی بخوری، بخور.» خیلی ناراحت شد، پکر شد، توی خودش رفت و ایشان گفت: «معلوم میشود که شما سطحات همین آزاد شد.» یعنی شما سقف رشدت در همین بود که حلال فقط بخوری، حرام نخوری. بهشت تو با همین تضمین شد. بیشتر هم فشار بیاوری، از سقف دیگر درمیآیی. بیشتر از این جا نداری.
این بحث دیگری است. ربطی به این ندارد که بگویی دیگر حلال شد. دستور عوض نمیشود. اینها قواعد تطبیق شریعت بر فرد است؛ بسیار دقیق است. در این مسائل که هر فردی قواعد شریعت به نحوی بر او تطبیق پیدا میکند، این استاد میخواهد. اینکه کدام مسئله اولویت پیدا بکند، کدام مسئله ضریب پیدا بکند، در مورد شخص شما کدام مسئله پررنگتر باشد. البته بخشهای اولیهاش با مراقبات و محاسبات خود شخص کشف میشود. اول خود او میرود و میرسد به یک دایره وسیعی از این مسائل. بعد استاد برای او جزئی میکند؛ راهکار نشان میدهد؛ مسئله را پیش پای او میگذارد. اینجوری نیست که خیلی از اینها از عزیزانی که پیام میدهند،: «معرفی کن به ما.» «یه نگاه مشکلمون چیه؟» خود این سؤال از توهم است. مشکل شما همین، همین سؤال است.
یکی از اساتید یک وقتی. «شما بزرگترین عیبی که در ما میبینید چیست؟» «بزرگترین عیب هرکس این است که خودش نداند عیبش چیست.» بدتر از این این است که دنبال یکی میگردی که بیاید بگوید عیبش چیست. بسیار دقیق. پس ایشان میفرماید که: «اگر این تمایل نبود، هیچکس، هیچ نفسی به دنیا دل نمیبست؛ به زندگی بند نمیشد.» این زینتهای مادیات و این بچه و همسر و کار و شغل و اینها اگر نبود، هیچ نفسی در دنیا نمیماند. همین بچه و این محبتها این شکلی، اینها آدمها را در این دنیا نگه داشته است. نکات روانشناسی فوقالعادهای از اینجا درمیآید؛ در آن چهارچوبی که مباحث ارشد تحت عنوان "واقعیت و جذابیت" که حالا مثلاً تقریباً پنج شش درصد از مطالبی که میخواستیم بگوییم، گفته شده است. بخش وسیعی از مطالب همینهاست.
آیاتی که در مورد زینت است در قرآن، یک بخشش بحث تزیینی است که شیطان دارد. آن باز یک بحث دیگری است. آن یک بحث مفصل است. همه در آن چهارچوب واقعیت و جذابیت. این جذابیت اگر نبود، انسان واقعیت دنیا را اگر میدید، این جذابیت برای دنیا عین حق است. آل عمران: «آنجا قائلم به اینکه "زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ"» این کاری است که خدا کرده و عین حق است. اکثراً آیه را زبانش را زبان ملامت دانستهاند. «این کاری که خدا کرده و عین حق است: "زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ".» اگر این نبود، کسی در دنیا بند نمیشد. جذابیت را اگر خدا به دنیا نداده بود، همه واقعیت او را میدیدند و هیچکس در دنیا نمیماند. اگر کسی هم در دنیا نمیماند و به کمال نمیرسید، هیچکسی حاضر نبود این اطلاعات را تحمل کند.
مشکل این است که آنقدر برایش جذابیت میگیری که اطلاعات را هم عشقا تحمل میکند. جذابیتها تحمل میکند. آخر آیه میگوید: «یک وقت به خاطر اینها نمانیها، به خاطر من بمان!» اولاً جذابیتها نگیرد. واقعیتها را ببین. جذابیت اگر نبود، نمیماندی توی این دنیا. بمان! سختیهای ماندن در دنیا را تحمل کن که رشد کنی، نه به خاطر برخی جذابیتهای دیگر. آن میشود «من ترک سیر لدنیا» که امام رضا در حدیث مفصلی فرمودهاند، یک روزی هم خواندیم دیگر اینجا. سختی درس خواندن را تحمل میکند به عشق اینکه یک روز دکتر میشود. سختی حاملگی را تحمل میکند به خاطر اینکه یک روز مادر میشود. اینجور نباش. سختی حاملگی را تحمل کن به خاطر من. سختی درس خواندن را تمام کن به خاطر من. دکتر هم نشدی، باز تحمل میکنی به خاطر من.
بچهات هم مرده به دنیا آمد، باز هم تحمل میکنی به خاطر من. اگر غایت را گذاشتی همین زینت "ما علی الأرض"، همه چیز را به فنا دادی، نابود شدی. «وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ.» الباقیات الصالحات. آیات بعدش که سوره مبارکه آل عمران است، باقیات صالحات را روبروی این قرار میدهد. روبروی اعتباریات، "حسن المآب" را هم روبروی این قرار میدهد. یعنی واقعیت روبروی این است. این لایه از جذابیت اگر نبود، نمیتوانستیم زندگی کنیم. شما اگر به دنیا میآمدی، بچه همان اول به دنیا میآمد، واقعیتهای دنیا را میدید. لذت شیر دادن مادر و بغل کردن مادر و این در بغل او بودن و بعد جغجغه تکان دادن، تکثیر این صور میشود برای او. به همینها دلخوش میکند، خوابش میبرد، بند میشود، آرام میشود تا ابد زندگی میکند. ۷۰ سالم تصویری تکان بده.
یک کم فضا را عوض کن. مسافرت رفتنشان هم همین است. تفریحشان هم همین است. لذتشان هم همین است. زن گرفتنشان هم همین است. یک کم تغییر و تحول. «زن من برادرانم خوب نیستند، باید برادران زنم را عوض کنم.» «عوض کنم.» مبانی زیست غربی، تمدن غرب و زیست غرب، فرهنگ غرب بر همین مبناست. بر مبنای جذابیتها، این لذتهای کثیف شهوانی و مادی است. هی عوض کن، هی تغییر بده، هی دوزش را ببر بالا. هر چقدر کثیفتر شد، اشکال ندارد. تو باید در موقعیتی باشی که هی باید اینها را عوض کنی تا بتوانی.
کارمند من که صبح باید بیاید اداره، او جان ندارد برای کار کردن، او به اینها وابسته است. تو دو ساعت کارت را بکن به عشق اینکه شب ویسکیات را میخوری. به اینها وابسته است. اینها نباشند که دیگر حیات... یک نکتهای گفتم، نکته سنگینی. همچین چسبید به فضای سیاسی اینها. بعد یکی گفت که آقا چرا فلانی مثلاً نسبت به فساد واکنشاش این است؟ گفتم: «ببین، فلانی حیاتش به فساد است.» گفتم: «خیلی از این مسئولین ما تا وقتی مردم فاسد باشند، اینها هستند و حیاتشان بسته به فساد مردم است.» گفتم: «چرا بعضیها این نکته خیلی خودم خوشم آمد. گفتم چرا به پیادهروی اربعین با بدبینی و بددلی و نگاه بد و خشمآلود و غضبآلود و اینها نگاه میکنند؟» «پشت من را خالی میکنی. من حیاتم بسته به این بیحجابها و لختها و عرقخورها و آهنگ و کنسرت و فلان و دیوار کشیدن و زن و مرد با هم قاطی و اینها. اگر نباشد، من دیگر کسی من را نمیخواهد حمایت کند.» حیات او بسته به فساد است. تمدن غرب اصلاً همین. اینها هم حالا خروجی تمدن غرباند. تمدن غرب حیاتش بسته به فساد است.
یک وقتی من یک مثالی زدم. حالا این نکات، نکات مهمی است. کل سوره مبارکه کهف همین فضاست. و کهف شما به این است که از اینها باید پناه ببری، از این جذابیتهای ظاهری روتین زندگی باید پناه برد به یک غاری در یک دوردستی که دست احدی نمیرسد. حیات تو و زندهماندن و سالم ماندن تو به آن است. لذا اهلبیت «کهفالوراء» هستند. کهفاً، کهفی است که باید امت، خلق به اینها پناه بیاورند از این جذابیتها. اتفاقاً آن یک واقعیتی است که خیلی وقتها جذابیت هم روزنهای از جذابیت ندارد. امام حسین و پیادهروی اربعین و سیدالشهدا اینها هم همین است. همهاش جیغ و داد و پیراهن مشکی و غصه و ماتم و خشم و نمیدانم چی چی. پیادهروی اربعین هم که همهاش گرما و دود و نمیدانم خاک و خاکستر و شلوغی و اذیت و آزار. در این هاله قرار داده است. «الجنَّةُ مَحفوفَةٌ بِالْمَکَارِهِ وَ النَّارُ مَحْفوفَةٌ بِالشَّهَوَاتِ.» این را بهش جذابیت داده. این نار را، جنت را توی هالهای از این سختیها، مکاره که در مکروه، ناخوشیهای نفس، پس میزند پشت اینها.
«این چه زندگی است؟» یک کارتونی چند سال پیش پخش شد. خیلی این کارتون، کارتون فوقالعادهای بود، خیلی حکیمانه. کارتون پخش میشد. بعد یک اردویی از تهران آورده بودیم. داشتم این را میگفتم برای بچهها. بعد یکی از این بچهها از دانشگاه پیام داد. «پیام برای جلسه فلان فلان شده تو گفتی، من پنج دقیقهاش را دیدم.» تو کل فیلم را تعریف کردی. لابهلا مینشستم و یک کم حواسم بهش پرت شده بود و داشتم کارهایم را میکردم. درگیر داستان شده بودم. یک ویروسی میآید توی تن یک نفر. بعد این ویروس که توی تن طرف میرود، یک تمدنی در باطن او شکل میگیرد. در بدنش. این ویروسها میآیند تبدیل میشوند به یک شهرکی و بعد زوج و نر و نمیدانم نر و ماده و آدم میشوند و بعد خیلی قشنگ ساخته بودند. این مثلاً در کبد، این مثلاً ویروسهایی که نفوذ کرده بودند. بعد اینها خبرگزاری زده بودند. بعد مجری میآمد خبر میگفت. نمیدانم دیدید این کارتون را یا نه. فوقالعاده بود. یعنی یک ویروسی بود که آمد توی بدن منتشر شد، شد یک تمدن. تحت مداوا قرار گرفته بود. به نظرم بچه هم بود. در مداوا که قرار گرفته بود، هی گوشهگوشه این داشت از بین میرفت. هر قرصی که میخورد، مثلاً یک دفعه خبرگزاری نابود میشد. فلان بیمارستان، بانکی که آن تو بود، مثلاً زندان تبهکاران. همه چیز، مؤلفات یک تمدن داشت گوشهبهگوشه از بین میرفت تا آخر سالم شد. هیچی نماند.
تمدن غرب این است، یعنی بر مبنای یک ویروس شکل گرفته است. آن ویروس، ویروس چیست؟ ویروس جذاب دیدن "ما علی الارض". همه مبنا و همه حرف این است: «ما علی الارض زینت و جذاب است و تو همانی هستی که در ما علی الارض، و ما علی الارض مال تو است. زینت قرار دادیم، ولی غایتش چی بود؟ «لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا.» معیار بر این بود که ببینم این با این زینت، این زینت تو را به حسن بکشد. از این زیبایی ظاهری، این اعتباریات استفاده کنی. زیبایی باطنی دقیق و اصیل خودت را کشف کنی و پیدا کنی. «احسن عملاً» گفتن یعنی اخلاص. یعنی درجات اخلاص در تو شکل بگیرد. ما اگر به دنیا نمیآمدیم، اخلاص برای ما فرض نداشت. و همه کمالات ما هم فرع بر اخلاص است. تا کسی خالص نباشد، کمالی ندارد. این کمال کجا پیدا میشد؟ در دنیا. چه لوازمی دارد اخلاص؟ لوازمش به این است که باید یکسری مسائل آنطوری که تو میپنداری، نباشد که اخلاص فوقالعاده سؤال میکنند که این بچهها که از دنیا میروند، برزخ و قیامتشان چه شکلی است؟
حالا، دستهبندیشده در روایات ما در مورد اینها. برخی گفتند ملحق میشوند به اوایشان (پدرانشان). برخی گفتند که حضرت ابراهیم؛ این را احتمال زیاد بر مبنای این است که وضعیت پدران اینها (پدر و مادر اینها) حکایت دارد در وضعیت برزخی. یک دسته از روایات که به نظرم در کافی هم هست، این است. میفرماید که: «خدا در برزخ یا در قیامت آتشی خلق میکند. به این بچهها میگوید که: "بروید وارد آتش بشوید." هرکس وارد آتش میشود، بهشتی میشود. هرکس وارد نمیشود، جهنمی.» خدا با یک آتش اینها را محک میزند. خیلی روایت مکانیزم واقعیت و جذابیت است. یعنی اصلاً قاعده به کمالرسانی خدا و ربوبیت خدا همین است؛ جذابیت میگیرد. قاعده بندگی و خلقت همین بود. کلاً همین بود. همه ماجرا همین تکه بود. «آوردمت، بهت گفتم برو تو آتش.» ماجرای موسی و خضر همین است. ماجرای اصحاب کهف همین است. ماجرای ذوالقرنین همین است. کلاً سوره کهف همین است.
خلاف آنچه تو میپنداری، این نیست. ماجرا اینی که فکر میکنی نیست. آن دقیانوس و شرایطی که اینها دارند و امکانات و زندگی. این ۶ نفری هم که قیام میکنند، اینها در تشکیلات دقیانوس بودند؛ در اصحاب کهف، به حسب ظاهر، و زندگی با اینها. دنیا با اینهاست. قدرت با اینهاست. به حسب ظاهر، آنی که رفته در غار، از شهر جا مانده است. از زندگی جا مانده است. او منزوی است. او مندرس است. او محکوم به زوال است. ۳۰۰ سال حیات دارند. آن هم چه حیات طیب و صالحی! و این تمدن فاسد کلاً از بین میرود و اینها میمانند. اینها بعد از مرگشان هم میمانند. اختلاف است بر سر اینکه اصحاب کهف مردهاند یا زندهاند. ظاهر آیه قرآن از دنیا رفتن است، ولی برخی گفتند نه، زندهاند و جزو اصحاب امام زماناند و با حضرت خروج میکنند. ولی به نظر بیشتر همین میآید که اینها از دنیا رفتهاند.
اما اینها بعد از مرگشان هم حیات دارند. ۵ ۱۰ تا جوان، ۷ تا. هر چقدر میروند یک گوشهای توی خلوتی، برای فرار از گناه، برای فرار از شرک، برای فرار از طاغوت. آن سگی که کنار اینهاست که عمر طبیعیاش مثلاً ۷ ساله، ۱۰ ساله، چقدر است؟ ۳۰۹ سال کنار اینها میخوابد. از اینها حیات میگیرد. اینها میشوند مبدأ و مولد حیات. تو چی؟ تو خواب! دقیقاً خلاف آنی که تو فکر میکنی. ما فکر میکنیم کسی که خواب است، این همه امکانات را از دست میدهد. مرگ را اینجوری نگاه میکنیم. تصور ما نسبت به مرگ، از دست دادن، از دست رفتن، از بین رفتن است. پندار ما در مورد شهید آوینی، پندار ما این است که اینها رفتند و ما ماندیم. این پندار ماست، در حالی که اینها ماندند. اینها که رفتند توی غار خوابیدند، اینها ماندند. آنی که دارد حکومت میکند و ظاهراً بیدار است، او مرده است. او به ظاهر بیدار است.
بعد این سگی که کنار اینهاست، حیاتش از آن قلچماقهایی که بند به همه مراکز قدرت و ثروتاند، حیاتش از آنها حیاتر است. ۳۰۹ سال زنده است. آن هم توی آن حالت نشسته که کل بازتون خواجه نصیر طوسی نوشته است: «این تنها عالمی است که جلوتر از معصوم دفن است.» ایشان. هیچ جا در هیچ مزاری، در هیچ حریم و حرمی، شما جلوتر از معصوم کسی را نداری. بقیع که فرق میکند، فضایش قشنگ هم اگر نگاه بکنی. قبرستان بقیع که نگاه کنیم، اول امام مجتبی، امام سجاداند. پشت امام باقراند. پشت امام صادق. کاظمین، اول امام کاظم، پشت امام جواد. در سامرا، اول امام هادیاند، بعد امام عسکریاند، بعد نرجس. پایین پای این سه تا! حکما دقیقاً شأن رعایت شده است. حضرت علی اکبر پایین پای امام حسین. جلوتر از امام حسین هیچکسی دفن نیست. همه شهدا و حضرت عباس اینها همه پایین پای امام حسین. بالاسر کسی نیست. ما جلوتر از معصوم، بالاتر از معصوم، یعنی بالاسر معصوم، در کل حرمها یک نفر؛ خواجه نصیر. آن هم به خاطر سفارش خود ایشان بود. گفته بود که: «بالاسرم این آیه را بنویسید.» آن که وقتی رفتند ماه، اولین اسمی که نوشتند اسم خواجه نصیر بود دیگر. گفتند که: «ما اگر دسترسی به کرات پیدا کردیم، واسه خواجه نصیر بود.» خواجه نصیر مولد معارف نجومی بود دیگر. بسیاری از این مسائل. فیلسوف است. در فلسفه. محقق طوسی که میگویند، منظور ایشان طوسی است. منظور شیخ طوسی، خواجه نصیر بیشتر شیخ مال قرن چهارم است. ایشان مال قرن هفتم و هشتم، هم دوره علامه حلی. یک همچین شخصیتی که ماه اسم ایشان را نوشته بودند. «جلوتر از معصوم دفن میکنید.» از باب اینکه «وَكَلْبُهُمْ بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ.» سگ اینها جلوی در نشسته بود، مراقبت میکرد. «من کلب اینها.» نه از این باب که من را جلو انداختید، بالاسر معصوم دفن. «من کلب اینهایم، آن جلو نشستهام محافظت بکنم.» ما که شیخ مفید پشتاند دیگر. ابن قولویه، شیخ مفید اینها همه پشت، پایین پای حضرات. زنونه.
یک شبی داشتم در را میبستند، آن لحظه آخر دویدیم رفتیم و به نظرم این آیه را بله. خلاصه این میشود کلب، این میشود حیات کلبی که کنار اینهاست. حیات کسب از آدمهایی که به ظاهر مردهاند. خیلی جالب است. از افرادی که به ظاهر مردهاند، ۳۰۰ سال خواباند. این آدمهای به ظاهر مرده، به ظاهر خواب، آنقدر حیات دارند که میتوانند به یک سگ کنار خودشان عمر ۳۰۰ ساله بدهند. حیات جزو باطن اینهاست. حیات در باطن عالم است. هیچ خبری در ظاهر عالم نیست. اصلاً در ظاهر عالم هیچی نیست. «و احمد از آن کسی که در ظاهر عالم چیزی میبیند و چیزی میپندارد: «يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ غَافِلُونَ.» که پیغمبر وقتی رد میشدند از کنار دیوانه، مجنون دیدند مردم دورش را گرفتند، میخندیدند. گفتند که: «آقا مجنون گیر آورد.» حضرت فرمودند: «این مجنون نیست. این مریض است. مغزش آسیب دیده است. مجنون را به شما بگویم کیست؟ هرکس دنیا را میخرد و آخرت را...» یکی هم نه، یک نصفه. یکی پیدا میشود. اینجوری که این ظواهر فریبش نداده، گول نخورده است. همه توجه به باطن است. همه محاسبات و بر اساس باطن است.
دور شلوغ شد، عنایت الهی نمیداند. دورش خلوت شد، این را عقوبت الهی. شلوغی و خلوتی هر دو محک الهیاند، نه عنایت. وای سوره مبارکه فجر فرمود: «که وقتی نعمت میدهیم، یقول ربی اکرمن.» توی محاسباتت را روی فعل خدا نبر. فعل خودت را ببین. تو چکارهای؟ تو اهل اکرام یتیم نیستی. اهانت و اکرام رب بعد از فعل تو تعریف میشود، نه قبل از فعل تو. بلکه به جای فعل خودت، فعل خدا را معیار قرار میدهد برای اینکه وضعم خوب است یا بد. «خدا این را داده، یعنی من خوبم. خدا آن را گرفته، یعنی من بد هستم.» «نداری، باهاش چه کردی؟» «لا!» اینجا میشود اهانت واقعی. تو وقتی اکرام یتیم نکردی، معلوم میشود که مکرم الهی نیستی. خدایت تو را کریم نمیداند که به تو توفیق نداده اکرام کنی، بهش انفاق نکردی. اینجا باید زار بزنی و بگویی اهانت. «وَلا تَحاضُّونَ عَلى طَعامِ الْمِسْکینِ.» نسبت به طعام مسکین وقتی تشویقی نمیکنی، این علامت این است که تو ذلیلی، تو پستی، تو کثیفی، تو از درگاه الهی رانده شدهای.
یک پول قلمبه بانک برنده میشود. میگوید: «نه، این، میدانی، بگذار بهت بگویم، این را کجا بهم دادند؟ این من روضه امام حسین، توسلی کردم، این را آنجا.» دیدی از این توهمات که خیلی هم به ما مراجعه کردند. از کجا دارم؟ رزق میداند. یکی آمده بود میگفت که: «خانم مطلقه گیر آوردم و این را صیغه کردم و بعد اینها که تهران، خودش سه تا بچه، آن هم سه تا بچه.» گفت: «شبها که مثلاً آن بچههاش خواباند، من ۱۱ میروم و مثلاً تا یک آنجا هستم.» و فایل منتشر میشود، الحمدالله پیگیر کشف میکنم من را میگوید. عرض کنم که بعد گفت که مثلاً: «بعضی شبها شده بود که مثلاً بچه ۷ ساله از خواب پریده بود، من رفته بودم تا ساعت ۳ توی کمد دیواری بودم. بچه بخوابد. من در شب هفتم محرم به "حسن علی اصغر" متوسل شدم، بعد خدا این را به من.» خب، بنده خدا این رزق تو نیست، این امتحان تو است.
یکی از معضلات جدی در توهمات من این است که رزق و امتحان را با هم قاطی میکنیم. یعنی این را به من دادهاند برای اینکه این را پاک کنم. امتحان من پاککردن است. این را رزق میدانم. در یک گوشهای مصیبت و خسارت تو است. وقتی ازش استفاده نمیکنی، عنایت الهی است. بچه هم همین است. بچهدار که میشود، میگوید: «الان عنایت اهلبیت نزد من.» آن قدرها بودند که بچهدار نشدنشان برایشان خیر بوده است. یکی از این آقای داماد آیتالله بهاءالدینی، مزید بر علت هست. خارج از بحث نیست. همهاش کلیت سوره مبارکه کهف. داماد آقای بهاءالدینی به بنده میفرمود که: «ما بچهدار نشدیم.» تعجب کردم. خیلی آدم باصفایی بود. گفتم که: «گفتم پدرخانم شما هرکس بچهدار نمیشد میآمد آنجا، یک قند بهش میداد، طرف میرفت حاجتروا میشد. شما که دامادش بودی، دخترش بود.» یعنی اصلاً عین خیالش هم نبود. گفت: «نه، از شما سراغ نمیگرفت که مثلاً بچهدار شدید؟ دکتر رفتید؟ اینها.» گفت: «نه، سراغ بچه را نمیگرفت. ولی یک خروس سفید یک بار برایش خریدم، یک کم خوشش آمد. سری بعد که بدون خروس رفتم، سراغ خروس را از من گرفت. خروسه چی شد؟» تمام این ۳۰ سال، یک بار نپرسید که بچهدار شدی؟ نشدی؟ دکتر رفتی؟ نرفتی؟ از من گرفت سراغ.
خیلی قشنگ گفت. گفتش که: «آیتالله مشکینی که پسر اولشان جزو منافقین بود و اعدامش کردند.» «بچهدار شدی؟ نشدی؟» اینها. بعد چند وقت که دیدم زار و بچه دار نمیشویم. ایشان به من گفتش که: «فلانی غصه نخور. من اگر میدانستم بچهام این میشود، اصلاً اقدام نمیکردم برای بچهدار شدن. پشیمانم از بچهدار شدن که بچهام جزو منافقین شده و اعدامش کردند.» البته بچه دومشان جانباز شده بود و بنده خدا آسیب جدی هم خورده بود. «آرزویم این است که با این بچه محشور بشوم، چون بچه اونجوری دادم و این بچه را خیلی علاقه خاصی.» خلاصه اینکه ما از کجا میدانیم بچهدار شدن خیر است برایمان؟ یعنی توهم این قاعده که آقا بچهدار شدن خیر است، این را کی گفته؟ از کجا درآمده؟ البته سخت است. کی میتواند بپذیرد که خیلی وقتها «یَجْعَلُ اللَّهَ مَنْ یَشاءُ عَقِیما.» خودش نسبت نمیداد. عقیمبودن کسی نقص نیست، بلکه کمال است. میفرماید: «ذَكَرَاناً وَ إِناثاً» یا دوقلو میدهم، یا اصلاً نمیدهم. «مَنْ يَشاءُ عَقِيمًا.» آن دوست از وقتی این آیه را در قرآن دیدم، آن قدر شاد شدم. دیگر یادم رفت درد عقیمبودنم را. گفتم پس تو میدهی. عقیمبودن عمر را هم تو میدهی. خوشحال شدم وقتی این آیه را از قرآن دیدم. پیدا میشود توهمات. باید یک دور این قواعد را آدم از نو بسازد.
کار قرآن هم همین است. تصحیح میکند. مخصوصاً توضیح مفصل دو صفحهای هست که این را انشاءالله عزیزان مطالعه میکنند در المیزان. «وَمَا عَلَی الْأَرْضِ اِنّا لَجاعِلُونَ ما عَلیهَا صَعیداً جُرُزًا.» این استعاره به کنایه است. مراد این است که قطع رابطه تعلق بین انسان و متاعهای زندگی دنیاست. یک روزی اینها را همه را صاف میکند. یک روزی میبینی که الان مثلاً این میز، این میز من، چی میدانم؟ میز استادی، کرسی تدریس. کرسی تدریس عنوان در کنکور کنیه (کنایه) است دیگر. این الان کرسی تدریس است. کرسی تدریس. این چوب است. یک روزی میفهمی که این فقط چوب بود و هیچ چیز دیگر نبود. «سعیداً جرزاً.» همه این زینتها، عناوین و تعلقات را ازش میگیرم. صاف صافش میکنم. بعد میبینی که کل این مقامات و آن بچه هم یک تکه گوشت و خون و پوست و استخوان و اینها بود. آن قدر له له میزدی که بچه داشته باشی. یعنی چهار تا استخوان بهت (داده شد).
الان مادر آن شهدا که برای چند سال بچهشان برمیگردد، چی برمیگردد؟ آن قدر استخوان، خاکستر. سلام. بروید بعضی از آن بخش پایینیاش اگر درش قفل نباشد. آن اوایل که باز بود، ما دیوار، من با تو دفن کردن. قبرهایی که از بین رفته، خاک مرده مانده. یک خاک سبک عجیبوغریبی هم هست که میگویند خاک کوزهگری هم همین است. بهترین خاک برای سفال و کوزه، با همین سفال درست میکنند، همین خاک مرده است. یک خاک پاک تمیز زلال سبک. «سعیداً جرزاً.» ابرقدرت بوده. این شاخی بوده. این آقا. اگر اسمش را نمیگفتید. همه اینها که فکر میکردید "ما علی الارض" که زینت میدانستید، آخرش ماجرای اصحاب کهف میشویم در این سه دقیقه پایانی.
«أَم حَسِبتَ أَنَّ أَصحٰبَ الْکهْفِ و الرَّقیمِ کانُوا مِن ءایٰتِنا عَجَباً.» یک بحث مفصل در مورد اصحاب کهف. انشاءالله آخر این، آخر آیه ۲۶ میشود. عرض میکنم. بفرمایید. الان آیات را خیلی سریع یک ترجمه میکنم. نکاتی، یک بحث موضوعی است. آخر اصحاب کهف، داستانشان بین مردم اجمالاً معروف بوده و این آیات آمده تفصیل داده و ربطش به آیات قبل هم توضیح مفصلی بود که عرض کردم. «حسبت» معنای پندار و گمان است. از همین پندار شروع میکند. چرا این آیه را امام حسین علیهالسلام بنا به برخی نقلها بالای نی خواندند؟ ربطش چی بوده؟ ربطش همین است. به آن بخش «حسبت» این توهم، این پندار، این گمان و این خلاف واقع.
پدر پریشب نکته قشنگی به فیلم ما چسبید. گفتش که: «خدا وکیلی، اگر به تو بگویند یک نفر را گرفتند، کشتند، بعد روی بدنش اسب تاختند، بعد سه روز جنازه...» عجب جانی و قاتل و جنایتکار کثیف و چیزی بوده که عقوبت کرده. یکی را بگیرم اینجوری بکشم. واقعاً توهم ابتدایی که آدم از شنیدن این ماجرا پیدا میکند چیست؟ من و شما متأثر میشویم. گریه میکنیم. به یکی وقتی بگویند یک همچین ماجرایی پیش آمده است، میگوید: «این کی بوده؟ دنده رفت توی حلقش و فرمان رفت توی شکمش و...» او! «این کی بوده؟ این همه عقوبت، گناهش است. بدی، نجاستی. مثلاً پاشید رویش و بعد نمیدانم چی چی شد.» یعنی واقعاً وقتی ما تصور میکنیم، همه اینها به این است که انگار خدا از این بدش میآمده، عقوبتش کرده. واقعاً آدم به این نمیرسد. این همین ماجرای حساب و کتاب ماهاست. «أَم حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ...» خلاف وجدان عمومی و فرض اولیه است، ماجراشان. چه کسی ۳۰۰ سال برود بخوابد؟ تمام ۳۰۰ سال برایش خیر است. کمال، منفعت، رشد، عنایت. یک کسی خوابش برایش خیر است. یک کسی خواب بودنش را در روایت هم داریم که آخرالزمان یک جوری میشود که «لكُلِّ نومَةٍ تَمْرين.» کسانی عاقبتبهخیر میشوند که خواب آخرالزماناند. خوابان نجات پیدا میکنند. از شهیدان، آقای حداد نزدیکهای ستون هفتاد و خردهای. ایشان آنجا ساکن. هرکس میرود بالاسرش دعای خواب. «بِكُلِّ نُوْمَه.» به کسی نجات پیدا میکند که آخرالزمان. پیادهروی مسیر نجف تا کربلا.
خب، این «کهف» میشود غار بزرگی که فرقش با غار این است که از غار وسیعتر و بزرگتر است. غار همان کهف کوچکتر است. «رقیم» از «رقم» معنای نوشتن است. به معنای خط. رقیم در واقع معنای «مرقوم» فعل، معنای مفعول. و اصحاب کهف اینها یک امت، یک قوم بودهاند. این را بگویم تمامش کنم. دو تا نبودند که خلاف حکمت و بلاغت قرآنی که خدا بخواهد دو تا قوم را بگوید که در مورد یک قومش هیچ حرفی نزده است. چون خیلیها گفتند که این اصحاب رقیم، رقیم یک چیز دیگر غیر از کهف بوده است. کهف و رقیم دو تا اصطلاح برای قوم.
نکته قشنگش این است که اینها هم کهف بودند، هم رقیم بودند. اصحاب کهف بودند، به کوه پناه بردند و اصحاب رقیم شدند. داستانشان در همه کتابها آمده. کی را دیدی که با خوابش دنیا را به هم بریزد؟ با خوابش میشود مبدأ تحول. با خوابش میشود اسطوره. اسطوره اینها با کار نکردن شدند. اصحاب رقیم، داستانها و داستان اینها را نوشتند. بله، روی سنگهای بزرگ داستان اینها را نوشتند. در دستگاه الهی، بعضیها با کار نکردن، کسی میشوند. بعضیها با خوابیدن، کسی میشوند. بعضیها با در رفتن، کسی میشوند. بعضیها با نخوردن، کسی میشوند. کلاً این ساختار فرق میکند. حساب و کتابت را عوض کن. تو فکر کردی از آیات عجیب ماست؟ تعجبی ندارد. دیگران عجیباند. تعجب برای دیگران است که تو توی این مکانیزم و عرض کنم که پارادایم خودشان را قرار ندادهاند. هرکس در این پارادایم خودش را قرار نداده، عجیب است. پارادایم الهی هرکس قرار نگرفته، عجیب است. آنها میشوند. یک دور کل این آیات را انشاءالله فردا میخوانم و یک دور بحثش را توضیح میدهم.
و صلیالله علی سیدنا محمد و…
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...