متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب از اول فتحیّتُهُ الی الکَهْفِ، فَقالوا رَبَّنا آتنا مِن لَدُنکَ رحمَةً وَ هَیِّئ لَنا مِن اَمرِنا رُشدًا.
ببینیم امروز کنتراتی میتوانیم تا آیه ۲۴ - ۲۵ اینها برویم؟ اگر بتوانیم که خیلی خوب است؛ ثبت بکنیم اصل نکات را. بحث دیروز بود، آن نکاتی که دیروز گفتیم چون هی باید تکرار بشود دیگر، مفصل یک جا گفتیم. تکرار آن توجه به اینکه این دنیا با اعتبارات و زینتهایش محل استقرار و ماندن و اینها شده و دائماً توجه به اینها و نکات واقعاً فوقالعاده؛ یعنی تفسیر المیزان در سوره مبارکه کهف بینظیر است. این بخشها را باید خط به خط بخوانیم. اگر بخشی از المیزان لازم باشد، یعنی سوره آل عمران یکی، سوره ما سوره - که تفسیر المیزان باید درس گرفته بشود - خب حالا دیگر شرایط ما اقتضائش اینجوری است و نمیشود و حیف هم هست. ماجرای اصحاب کهف یک بار تو قرآن بیشتر نیامده. علامه غوغا کرده ذیل این آیات. نکات توحیدی، نکات سیاسی، نکات اجتماعی در مورد تشکیلات اصحاب کهف. وقتی نکات تشکیلاتی میگوید، دو سه خط هم بیشتر نمیگوید. قرائنی که اثبات میکند که اینها یک جمع مؤمنانهای بودند که همه با هم همافزایی داشتند و اینها از کلمات قرآنی و دلایلی که استفاده میکند، آدم واقعاً تعجب میکند چه شکلی اینها را دارد درمیآورد! علامه خیلی نکات ریز و فوقالعاده تفسیر المیزان زیاد است.
از اول، معنای برگشتن نه هر برگشتی؛ برگشت انسان یا حیوان به محل اقامت و زندگیش تا در آنجا دوباره استقرار پیدا کند. این میشود "مأوا". "معوّا" هم به همین کلمه. "فِتیه" جمع سماعی "فتا". "فتا" به معنای جوان، این خالی از شائبه مدح نیست، تقریباً منظور از آن جوان خوب است. "فتا" که در قرآن میآید، سر این بحث است که "فتا" به معنای جوان اصلاً باشد. تو برخی روایات، کلمه "فتا" را به اصحاب امام حسین تعبیر "فِطریه" شده. بله، حالا یک اصطلاح. نکته اصلی به این است که زبان فارسی کشش ترجمه زبان عربی را ندارد. مثل اینکه بخواهی "پاترول" را "باکس" ترجمه کنی! یعنی زبان فارسی بخواهد بیاید زبان عربی را ترجمه بکند، واقعاً امر محققی نیست. "فتا" - "فتا" - این فقط در زبان عربی فهمیده میشود و هیچ زبان فارسی نمیتواند شرحش بدهد. ما معادل فارسی برای کلمه "فتا" نداریم. کلمه "حیا" ظاهراً معادل انگلیسی ندارد. "حیا" را توضیح بده، شرحش بدهی و یک صفحه توضیح بدهی که آخر بازم با کلمه "حیا" از تویش درنمیآید. یک دائرةالمعارفی از مجموعه کلمات درمیآید. خود کلمه "حیا" را باید آن معادلسازی بکند که نمیتواند. کلمه "فتا"، جان، "غیرت" مثل آنکه معادل ندارد فرهنگی. بله دیگر، یعنی بعد تو توی آن خاستگاه فرهنگی این کلمه تعریف شده باشد. کلمه "فتا" در زبان قرآن خصوصاً و هم زبان عربی، یک معنای خاصی دارد. یعنی یک انسان وارسته، شاداب، بانشاط، اکتیو، فعال، سرزنده، چابک، سرسخت. همه اینها باید کنار هم بیایند تا کلمه "فتا" تعریف بشود. نترس، دلیر، اهل ریسک، اهل خطر. اینها همه کنار هم میشود "فتا". دانلود، حضرت ابراهیم هم همین. "فتن یقال له ابراهیم" که آن هم باز تعبیر "فتا" شده برای حضرت. "یُبَینُهُ الألسُنُ وَ لا یُبَیِّنُونَهُ اَ لألسُنُ" امام باقر علیه السلام. زبان عربی "یُبَینُهُ الألسُنُ"، تمام "اَلسُن" را توضیح میدهد و "لا یُبَیِّنُونَهُ اَ لألسُنُ"، هیچ زبانی نمیتواند! فارسی داریم، وقتی معادل عربیش را میگویی، باز آن عربی لطیفتر از این است که تو فارسی. شما میگویی "مرد"، بعد تو عربی میگویی "رَجُل". "رَجُل" با "مَرَّء" فرق دارد. یک "رَجُل" داریم، یک "مَرَّء" داریم. چند تا معادل دارد. کدامش یعنی "مرد" یا "زن"؟ شما میگویی "زن". "مَرَّء"، "نِصفَةُ النّاس" کدامش؟ کلمه معادل که میخواهی واسش بیاوری، میبینی که باز آن لطافتها تو معادل نهفته است. زبان عربی، شعبهای الان اصلاً یک چیز پرت و قاطی است. عربی فصیح سلیس که قرآن بر مبنای او حرف زده، که خود قرآن اتفاقاً به او بخشیده، به آن زبان رونق و غنا بخشیده. تشبیهی که میشود، خیلی تو این بحث کمک میکند. اشعار حافظ هم برای تحدی قرآن. بحث گفتیم که قرآن تحدی میکند، مثل این میماند که حافظ تحدی کند. کشف اعجاز قرآن مثل اونی که شما اشعار - حالا این مثال را میزدیم تو توی کلاس کلام میگفتیم - که: "بار دیگر مدرسهها باز شد / زنگ ریاضی زنا آغاز شد." اینکه مثلاً شما این بیت را با این بیت مقایسه کنی که: "سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی." خب جفتش فارسی است، جفتش هم شعر، جفتش هم وزن دارد. تمام اینهایی که حالا ما سر کلاس آمدیم، یک کتاب "الفرقان"ی نوشتند، معادل قرآن. بعد این زئوس و اینها میگویند که این فرضیه تحدیناپذیر قرآن را باطل کرده! اصلاً خندهدار! ما کتاب آوردیم انداختیم روی پرده و همینجور میخواندیم و میخندیدیم. چند تا سوره دارد، چند تا آیه دارد. همین قرآن را برداشته، ریتمش را گرفته، بعد کلاً با همان فضای کلماتی، فقط عوض کرده. آیه را یکم طولش داده، یکم بریده. بعد شعبدههای چیزی هم که ندارد. آن سورههای آخر جز سی و اینها، کلاً تو آن فضاها نرفته، چون اصلاً از پسش برنمیآمده. فضای داستانی. همه هم تو فضای قرآن. عربی با عربی فرق میکند، فارسی با فارسی فرق میکند، وزن با وزن فرق میکند، معارف با معارف فرق میکند. کلمات، حالا مثال اولی که داشتم میگفتم چی بود، که در مورد حافظ بحث شد. اینکه اضافه میکند، به غنا اضافه میکند. اشعار حافظ الان به فارسی اضافه. فارسی است ولی به فارسی رونق بخشیده. قرآن هم عربی است ولی به عربی رونق داده. حافظ از استعمالات فارسی استفاده کرده ولی استعمال خود او شده مبداء استعمالی. خیلی نکات نکات مهمی است. یعنی بعضی از کلمات تا قبل از حافظ بوده ولی حافظ به آن کلمه معنا داده. بچه "خرابات". "خرابات" تاریخ استعمال این کلمه تقسیم میشود به قبل حافظ و بعد حافظ. شما باید بگویی این "خرابات" استعمال شده تو دوره قبل حافظ. نوکر داشته باشی. خیلی نکات مهمی است اینها. بحث علوم قرآنی است، کمتر توجه میشود. باید بگویی این کلمه کی استعمال شده، توسط کی؟ تو دوره قبل حافظ بود یا بعد حافظ؟ بعد حافظ توجه به استعمال حافظ داشته یا نداشته؟ یعنی تو فضای لسانی، متاثر از حافظ بوده یا نه؟ شما کلمات قرآن "یه رُحی ا هوا کَف". بله، "کهف" تا قبل قرآن یک معنای دیگر داشته. قبل قرآن، "کهف" با "غار" و اینها یکی بوده ولی "کهف" از بعد از قرآن یک معنای دیگر دارد. کهف قرآن یعنی محدوده، حیطه ای که درش انسان به ولایتی پناه میآورد، مشمول رحمتی میشود، مصون میشود از آسیبها و هجمهها. این معنای کهف قرآنی است. کهف لغوی هم تویش هست. هر جایی که یک روزنه ای دارد و بالای کوه و میروی تو و میمانی و اینها میشود "مَغاره". است، چندین کلمه هم دارد معادل "غار" و چند تا دیگر هم هست قرآن. ولی کلمه "غار" را به کار نبرده اینجا. "غار" چون آن بابا که با پیغمبر آمد پناه نیاورده بود، فرار کرده بود. اینها هم فرار کردند، هم پناه آوردند. لذا در مورد اینها واژه "کهف" را به کار برده. آن بابا تو غار بود و میترسید. او اگر ادراکی از ولایت پیغمبر داشت، آنجا را تعبیر "کهف" به کار میبرد. اینها برای احتجاج خیلی عالی است. وقتی میآیند میگویند که این صاحب غار یک آدم راه شناس راه بلد بوده، اصلاً یک آدم بیابونی چیزی بوده، آنجا هم صاحبش است. کلمه "غار"ش را عرض اول "کهف". لذا تو قرآن هیچ وقت "معوا"ی به "غار" نگفته. "معوا"ی به "کهف".
"فَتا" هم پس این. "هَیِّئ لَنا مِن امرِنا رُشدًا". "هَیِّئ" را از ماده "تهیّه" و آماده کردن گفته. "رشدا". این کلمه به کلمهاش دیوانه میکند آدم را. واقعاً مست میکند، مخصوصاً این ماجرای اصحاب کهف. آن هم با بیان علامه و فضای علامه و اینها که دیگر اصلاً آدم رشد. کلمه رشد، "رُشد" و "رَشَد" راه یافتن به سوی مطلب در برابر "غَیّ". برخی گفتند که یعنی هدف را داشتن و یافتن. این میشود "رشد". حالا فرقش با "هدایت" چیست؟ "هدایت" در برابر "ضلالت" است. برخی اساتید جوادی میفرمودند که "ضلالت" به معنای گمراهی. "غوایت" به معنای گمهدفی. "غوایت" یعنی هدف را گم میکند. "غوایت" یعنی اصلاً هدف ندارد. "ضلالت" هدف دارد. خیلی البته این مطلب، مطلب ثابت شده نیست ها، برای بنده لااقل ثابت. لسان قرآن در "ضلالت" یکم شاید تندتر از "غوایت" باشد، چون "غوایت" در مورد حضرت آدم به کار با این تعبیری که میگویند این "غوایت" تندتر از "ضلالت" است. "غوایت" بدتر از "ضلالت" است. در حالی که نه انگار یک وقتهایی آدم ملتزم به آن هدف نباشد، دارد میرود ولی انگار حواسش به این نیست که کجا داشت میرفت. "غوایت" ضلالت نه، اصلاً برای رفتن مقصدی مشخص نکرده، کلاً "وَلَهُم ضَلَ مِن تَدعونَ مِن دونِ اللهِ" - خیلی یعنی اصلاً میبینید که نیست، معدوم - آنچه را میپنداشتید، نیست. آنچه را به عنوان هدف فرض گرفته بودید، اصلاً نبود، مقصد نبود. تو مقصد گرفته بودی، طبقه پنجم مدرسه. کوله جمع کردیم، بار جمع کردیم، پول گرفتیم، طرح اردو را ریختیم. بعد جاها را هم تعیین کردیم که اصلاً کی تو کدام حجره باشد، کدام اتاق باشد. سرویس بهداشتی، حمام. مثلاً نشستیم تقسیم کردیم کی مثلاً ساعت ۱۰ برود، کی ۱۱. بابا اصلاً همچین جایی نداریم، طبقه پنجم نداریم. میشود "ضلالت". حرکت هم داریم میکنیم ها، یک راه افتادیم رفتیم تو راه پله و از پلهها هم داریم میرویم بالا و دارد میچرخیم. "تَدعونَ مِن دونِ اللهِ" همین. یعنی هی حرکت کردی، هم دنبالش رفتی. از این ور به آن ور، از آن ور به این ور. که اصلاً خبری.
"فَقالوا رَبَّنا آتنا مِن لَدُنکَ رحمَةً". سوره مبارکه کهف خیلی به "رحمت لدنی" نظر دارد. یکی اینجاست، یکی هم در مورد حضرت خضر. آنجا هم تعبیر "آتَیناهُ مِن آتَیناهُ رَحمَةً مِن عِندِنا وَ عَلَّمناهُ مِن لَدُنا عِلمًا" "حجت رحمت عندنا" دارد. اینجا "رحمت لدُن". "رحمت لدُن اللهی"، "رحمت عنداللهی". جفت یک رحمت ویژهای. سوره کهف باز با سوره مریم خیلی تناسبات دارد. سوره مریم که کلاً این فضاست دیگر: "ذِکرُ رَحمَةِ رَبِّکَ عَبدَهُ زَکرّی". کلاً فضا، فضای ذکر رحمت. اینجا ایتا "رحمَه". "رحمت" را میرساند. مشمول آدمی که مشمول "رحمت" واقع میشود، کیست و چیست و مختصاتش چیست؟ از کجا بفهمیم که مشمول "رحمت"؟ حالا اینکه الان مثل نقل و نبات اصطلاحات را خرج میکنیم. مرحوم فلانی در ایران وقتی بمیرند، مرحوم میشوند. در ایران دو طایفه پیدا نمیشود. یکی زنده خوب و مرده بد. این دو تا را فقط کافیست که تو بمیری، نفست بند بیاید، رفت در رحمت الهی. در رحمت الهی، این است. این تفریح دعای اینهاست. بر بازگشتن اینها، بازگشت به فطرت، بازگشت به مبداء. آن "کهف" در واقع بروز بازگشت به ولایت "کهف" است. عرض کردم که جلوه ولایت الهی و کسی خود را در ولایت الهی قرار بدهد، در این کهف "الورا" خودش را قرار بدهد. وقتی ناتوانی و بیچارگی خود را دیدند، مضطرب این شدند که از درگاه خدا سوال کنند. این کلمه "من لدونک" تایید میکند، چون اگر دستشان از هر چاره قطع نشده بود یأس و ناامیدی از هر طرف. چه استفادههایی علامه ازش "اضطرار" فهمیده! چون اگر اضطراب نداشتم، ملت نمیگفتند. معلوم میشود که هنوز به اسباب دل. "اسباب بریدیم ما، با این اسباب ظاهری نمیتوانیم چیزی برای خودمان نگه داریم." یک مملکت، یک نکته فوقالعاده با آیه قرآن اثبات میکنند که اینها هفت نفر بودند! این دیگر واقعاً محشر است. میگوید یک قالب آورده، دو تا "قالوا". دو تا "قالوا"، دو تا سه تا است. "قالوا"ها هم در جواب هم بوده. یک "قاله" هم جدا بوده، مجموعاً هفت تا میشود. آن آیه آخر هم به جواب نمیگوید، "ثامِنُهُم کَلبُهُم" هشتم سگشان. اینها دیگر، اینها دیگر مال درس و بحث و اینها نیست. یکی از اساتید میفرماید که مرحوم آیتالله پهلوانی فرمودند که حضرت موسی شبی که قومش را از تو آب عبور میداد، آن "یَدِ بَیضا" را که قبلاً رو کرده بود، برای این بود که شب تو آب انداخت، مسیر را روشن کرد. اینها جایی نیست، اینها پیش ماست. این بوده، خلاصه اینها جایی نیست، اینها که علامه اینجا میگویند جایی نیست. البته تو قرآن است ولی علامه میخواهد که اینها تو قرآن رحمتی را درخواست کردند که با "لَدُن" باشد و "آتِنا" باشد. "آتِنا" گفته تو قرآن آمده. "آتِنا رَحمَه" ترجمه "آتِنا". "بده ما را". هر کسی دارد صدایش میکند، دارد این را بهش میگوید. در واقع مراد از "رحمت" که سوال کردند، تایید الهی بوده در جایی که مویدی غیر او نیست. یعنی تو یکی هوای ما را داشته باش. "اَمرِنا" کلمه خیلی مهمی است. سه چهار بار در مورد اصحاب کهف به کار رفته. جاهای دیگر به کار رفته. "اَمرِنا" امر هم این سه چهار بار توی ماجرای اصحاب کهف به کار رفته. امر اینها، کلمه امر از واژههای مهم در قرآن و روش فکر کنید. از مواد تحقیقی خوب است که "اَمر". "رَحِمَ اللهُ مَن اَحیا امرَنا". امر ما را احیا. احیای "اَمر". احیای "اَمر" چیست؟ اول اینکه امر دو تا داریم. یک امر داریم که جمعش "اوامر" است. یک امر داریم که جمعش "اُمور". امری که جمعش "اوامر" است به معنای فرمان، به معنی دستور. امر به معنای دستور. آن امری که به معنای جمعش "اُمور" است، گفتند معنای شیعه. ولی این معنا نمیتواند معنای دقیقی باشد. معنای چیست این امر. آن امر "اُمور" است دیگر. امر "اوامر" که نیست. آن عالم امر، عالم "اوامر". امر یعنی اراده و صدور. گفتم وصفی که مخصوص به خود آنها بوده. پس هر چیزی که یک تشعنی توش باشد، یک حیطه اختصاصی، کانّهو این میشود امر. امر ما به خاطر همین وضع از بین قوم خودشان بیرون آمدند، فرار کردند. حتماً آن قوم در پی مردم باایمان بودند تا هر جا اینها را پیدا کردند، به قتل برسانند و یا بر پرستش غیر خدا مجبورشان بکنند. این عده به غار پناهنده شدند در حالی که نمیدانستند سرانجام کارشان به کجا میرسد، چی سرشان میآید. غیر از پناهندگی به غار هیچ راه نجات دیگری نداشتند. منظور از رشد همان راه یافتن و اهتداء به روزنه نجات است. "ما را نجات" شرایطی که ملت کفر برای پیش آورده، از این دعوتی که اینها دارند، از این طرحی که اینها برای ما دارند. اینها همهاش میشود "رشد". "راشِد" کسی است که از طرح و برنامه و دسیسه و توطئه و چینش و غرض کفار در امان باشد. این میشود "رشد". "آتَیناهُ رُشدَهُ مِن قَبل". بهشت. یعنی ما این بچه را از اول تو طرح و برنامه خودمان بزرگش کردیم. او با طرح و برنامه و توطئه کفار بزرگ نشد. این میشود "رشد". "غوایت" همیشه "خیر" است. یعنی هر وقت انسان بر اساس نقشه، غیر نقشه الهی عمل بکند، میشود "غوایت". ماجرای حضرت آدم از همین "غوایت". لزوماً کفر نیست، گناه نیست، "ضلالت" نیست. ممکن است بر اساس، بر اساس نقشه عمل نکردم ولی از راه خارج نشدم. دقت بکنید خیلی نکته است. گاهی انسان بر اساس نقشه عمل نمیکند ولی از راه خارج نمیشود. لذا "غوایت" هست ولی "ضلالت" نقشه عمل میکرد، سریعتر میرسید ها! بر اساس نقشه. زیاد پیش آمده با این "ویز" و "میز" و اینها نزنم، راه خودم همینجور میروم پیدا میکنم. اگر میزدی، آن یک در واقع عقوبت عمل نکردن تو به نقشه است. گم نشدی. "غوایت" بر اساس نقشه پیش رفتن میشود "رشد". اینها هم چی خواستند از خدا؟
"فَضَرَبنا عَلی آذانِهِم". خیلی داستانپردازی قرآن. اگر میشود روی اینها نشست، قرآن چه شکلی دارد داستانپردازی میکند. صحنه را دارد نشان میدهد دکوپاژ صحنه با دوربینهایی که دارد میکارد و از کدام زاویه دارد نشان میدهد و چیا را میگوید و غوغا است. "فَضَرَبنا" همه بحث جلوه خداست دیگر. ما زدیم تو گوششان. "فَالکَهفِ" تو این کهف که اینها آمدند پناه آوردند دیگر. ما برای پناه زدیم تو گوششان. میگویند تصمیم کلمه تصمیم که اینقدر واژه شریفی است، معنای تصمیم چیست؟ تصمیم، تصمیم بگیر. "صَمیم". خود صمیمیت یعنی چی؟ تصمیم از چه مادهای؟ از ماده "صم" (ص م م). حالا فارسی این است که میگوید معنای عزم و اراده "صمّ" (ص م م) یعنی کر. تصمیم یعنی خودت را کر کن. تصمیم آدمی تصمیم گرفته که کر است. مصممشان کردیم، زدیم تو گوششان. حرف هیشکی دیگر حالیشان نشود. ۳۰۰ سال از هیشکی حرف نشنیدند. این میشود پناه بردن به کهف. این میشود رحمت خاص الهی. این "هَیِّئ لَنا مِن اَمرِنا رُشدًا مِن لَدُنکَ رَحمَةً" اینهاست. کسی به رحمت ویژه رسیده که گوشش کر شده. حضرت به جابر فرمودند که تو ولی ما نمیشوی تا اینکه گوشت کر بشود نسبت به این حرفهایی که میگویند. همه عالم جمع بشوند بگویند این طلایی که تو دست تو است، گردو است. تا وقتی گوشت را نسبت به این کر نکنی، ولی ما نمیشوی. یعنی آن رحمت خاص و ویژه، آن عنایات و آن برکات و اینها. این را با لجبازی و تکبر و دگماندیشی و خودرأیی و اینها قاطی میکنند. میگوید نه دیگر حاج آقا گفتند "تصمیم خونه" و میگوید که من تصمیم گرفتم که این یخچال را بفروشیم و برویم فلان یخچال مثلاً درب و داغان ۵۰ سال پیش، آن را بخریم. با همان باید زندگی کنیم. این میشود زندگی طلبگی. نه فریزر دارد، نه نمیدانم جای چی دارد، هیچ هم ندارد. آب ازش میچکد و هفتهای یک بار هم برفک میزند. "تصمیم گرفتم"، برای گوشت را کر کنی از حرفی که بقیه بهت میزنند. نه این نیست. پیغمبر اینقدر گوش میکردند، بهش میگفتند "اُذن" (اذن به معنای گوش شنوا). بله، همان میشود. کسی هم "اُذن" باشد، هم "ضَرَبنا عَلی آذانِهِم" باشد. میشود و جمع اعداد باشد. هم "اُذن" باشی، هر کسی هر چی میگوید گوش بدهی، هم در رحمت خاص الهی رفتی "ضَرَبنا عَلی" هیچی نمیشنوی! روشن است اینها نکات مهمی است ها. حالا به گوششان زدیم، یک برداشت ظاهرش این است که اینها را به خواب بردیم. پیامبر نبودند. نه بحث این است که ما "عزلت" را اشتباه تعریف کردیم. "عزلت ابدان" را به "عزلت قلوب" اشتباه گرفتیم. "عزلت قلوب" داشتند وقتی که خواستند دعوت به ایمان بکنند. دیدند جامعه شرایط اصلاً اینها کارشان کاملاً کار تحرک. "اذ قااموا فقالوا". قیام با تقیه زندگی میکردند، پنهان کرده بودند. از یک جایی اینها همه حک که ۶ نفر بودند، احتمالاً نفر هفتم راه بلدی بوده، کنار برده سر غار. هشتم که سگ همان بوده که باهاش بود. ۶ نفر بودند، تو حکومت هم بودند. سالهای سال تو حکومت بودند، تقیه کرده بودند. قیام قرآن این است: "اذ کاموا فقالوا". اینها اهل عزلت به این معنا نبودند بروند یک گوشه سیگار بکشند. این سیگار را بده به آن یکی، تو هم بکش و اشعار مثلاً بخوانند و "این تف به این زندگی، ای دودی!" یک دودی از غار آمده بیرون که اینجوری نبودند که. اینها اهل قیام بودند. قیام کردند، دیدند جامعه اصلاح پذیر نیست، شرایط ندارد. بلکه میخواهند اینها را بکشند. ضمن اینکه همه باید اهل عزلت باشند. عزلت چی؟ عزلت قلوب. خدمت آیتالله مشکینی وقتی کاغذ دادیم توصیه بکنم. ایشون این روایت کن معنا. "وَ لا تَکُن بِمَعَ النّاسِ وَ لا تَکُن مَعَ النّاس". ترجمه چی میشود؟ ما پریدیم. بچهمان ۱۵ سال تو هرگز حدیث حاضر و غایب شنیدهای؟ "من در میان جمع و دلم جای دیگر است". مردم. گناه. اصل مطلب. یعنی جسمت با مردم باشد و دلت با مردم نباشد. اینها را نبین. میشود "عزلت قلوب". این میشود در کهف بودن. درست شد؟ مردم زندگی کرده بودم ۶۰ ساله با مردم زندگی نکرده. به بزرگی شاید من گفتم از دنیا رفتن. گفت مگر به دنیا آمده بود که از دنیا برود؟ به دنیا نیامده بود که بخواهد از دنیا. یعنی این دل هیچ وقت پایین نیامده، خلقی ندید مرا. یا و اکوسی ندید. هر چه بوده خالق بوده. هر چی بوده حق. یک عمر حق با دیده در کهف بودن. "ضَرَبنا عَلی آذانِهِم". حالا نسبت به صوت است دیگر. به خواب رفتن. خواب اینها عین بیداری بود. این بیداری در مورد عالم و جاهل میگوید که او عبادتش خواب است. این خوابش عبادت. اینکه وقتی عبادت میکند، ثواب خوابِ آن را واسش مینویسند که "النوم علی الیقین". خیلی تو نهج البلاغه هم دارد "نام بر یقین افضل من عبادت". نمیدانم، خب این همین است. وقتی انسان حال درونی او این بود، باطن او این بود، طلب در این. خوابش هم حرکت است، رشد است، بقا است، ارتقاء وجودی. با خوابش دارد سیرورت پیدا میکند. با خوابش دارد در طریق شدن حرکت میکند. با خوابش دارد فعلیت پیدا میکند. دیگران نمازشان هم به فعلیت نمیرسد، نمازشان از خواب اینها کمتر است. توجهی که او در خواب دارد، توجهی که این در نماز دارد، بیشتر است. نام یکی از مبطلات وضو باطل شد. تمام، آن دارد نماز میخواند ولی باشد. این با یقین. حسن، درجات چیزهای مختلفی در موردش گفتند. مرحوم علامه فرمودند که به نظر ما تو گوش اینها با کف دست، سر انگشت بچه آرام بشود، حواسش از همه جا جمع بشود، یک جا متمرکز بشود. کاری که مادر بچه شیرخوار میکند و با مهر او را به خواب میبرد. این هم همان.
"فَالکَهف سِنینَ عَدَدًا". عددی که آمده سالهای بسیار. یا سالهای کوتاه باید گفت. عدد یعنی تعدادی سال. برای تعداد بالا نمیگوید عدداً. از عدد خارج است. برای تعداد کم میخواهد بگوید. خدا میخواهد بگوید ۳۰۰ سال که چیزی نبود، یک ۳۰۰ سال کوچولو خواباند. قدرتنمایی کند، میگوید یک عددی. مثلاً در راه محدوده ای که در مورد یوسف گفتند، یعنی یک چیز خیلی کم و بیارزش. اینقدر کم بود که میشد همهاش را شمرد. آقای روحانی که رأی آورده بود سال ۹۲ میگفتند زنگ زده به آقای غرضی گفته که امشب خودت با همه کسانی که بهت رأی دادند شام مهمان من. "شام بدهی عددی رأی دادیم". یک عددی رأی داد. یک تعدادی رأی دادند که کم باشد. چند سال کوچولو، ۳۰۰ سال. خدایی که قیامت را نزدیک میداند و کلاً دنیا را به حساب نمیآورد، در حد یک یوم "یا عوذها" میداند. کلاً یک صبح بعد از ظهر میداند کل دنیا را تو این میدان. ۳۰۰ سالی که گذشته، صبر خدا کوچولوهای ۱۰۰ ساله خدا خیلی سالوم علینا به حساب با تقلیل سازگارتر است تا تک و خواب اینها هم میخورد. نه مرگ چون برخی مثل شیخ مفید قائل به مرگ اینها. ظاهر آیه خیلی ماجرا واقعاً در نوع خودش ماجرای عجیبی است. شما ۱۲ ساعت میخوابی، فشار دستشویی، فشار گرسنگی برای ۱۲ ساعت. آدم به خودش میپیچد، پا میشود میرود. یک روز، دو روز، یک هفته، یک ماه، یک سال، ۵۰ سال، یک قرن، سه قرن بخوابی. بعد پاشی بگویی که آفتاب صبح اینجا بود، الان چرا اینجاست؟ فکر کنم خیلی خوابیدیم. "آفتاب فهمیدی بچهها چقدر خوابیدیم. یک روز خوابیدیما." یعنی یک کسالتی داشتند، خستگی. کمتر خوابیدیم. شما تصور کنید این از جهات مختلف اعجاز بود. ناخن اینها بلند نشد. ریش اینها بلند نشد. ۳۰۰ سال کسی صاف نکرده محاسن و چه میدانم. ۳۰۰ سال خراب کاری نکردند. ۳۰۰ تا پوشک هم ۳۰۰ سال. اینها این "مَستَنه" (مثانه) ۳۰۰ سال متوقف است. این کلیه ۳۰۰ سال. یک چیزی میگوییم، یک چیزی میشنویم. خدا قدرت، ولش کن. تو به من پناه آوردی. اگر آدم بفهمد این آیات را، دیوانه میشود. من وقتی اصلاً کلیه کی خوابوندم، بیدارت کردم؟ ۳۰۰ سال هم چرخاندم، "مُقَلِّبُ ذَاتِ الأَمین". هی این ور آن ور کردم که ته نگیرد، زخم بستر میگرفتند دیگر. زندگی میکنی، همه تحت اراده من است. من آن سبب را از طبیعت انداختم. تمام طبیعیات بدن آنها برعکس است. میخواهد بگوید که من با همین اسباب ظاهری حفظش کردم. یعنی همان کلیه هم میشود، یعنی فهمیده میشود، میشود کلیه به یک حالتی برسد که ۳۰۰ سال فعالیت نکند. سیستم نظام این "استبعاد" (استبعاد به معنای دور داشتن از واقعیت) از بین رفت. آن وقت در مورد امام زمان هم دیگر هیچ بُعدی پیدا نمیکند. از این جهت که آفتاب نمیخورده. خاص بوده دیگر. دنیا باشد شرایط آفتاب مستقیم بهشان نمیخورد. پوسیده داخل غار که به قول علامه رو به قطب بوده. از آیات قرآن استفاده. از غوغاهایی که علامه کردند، یکیش این است که چهار تا قول در مورد غار گفته. ایشون با ظاهر آیه اثبات میکند که این غار، غاری که در اردن است. میگوید موقعیت جغرافیایی دارد. میگوید که این آب از این و طلوع میکرد، از آن ور غروب میکرده. آفتاب تو نمیافتاده. موقعیت جغرافیایی چهار تا غار را بررسی میکند، میگوید فقط غار اردن به این ویژگی میخورد که آفتاب تو نیفتد. نور داشتم ولی آفتاب نداشتم. سالم بود. ۳۰۰ سال لباس پاره نمیشود. پولشان سالم بوده. برای ۳۰۰ سال ورق بوده. سکه هم نبوده. خدمت هم دارد. از قدیم بوده. اسکناس تو جیب این ۳۰۰ سال سالم بوده. عرق میکند، زیر میرود، این ور میآید، آن ور میشود. بعد زمستان بوده، تابستان بوده. ۳۰۰ سال سیل آمده، زلزله آمده. "زلزله آمدی، نلرزی." هی بنشین روی آن فکر کنید، اصلاً دیوانه میشوید. یعنی چه ۳۰۰ سال؟ شما تو توی اتاق بودی، خوابیدی، ۳۰۰ سال گذشته. خداست دیگر. خدا عجیب است دیگر. خدا که زندگی نمیکنیم. خدایا اصحاب کهف با خدایا ما که فرقی نمیکند ها. همان است دیگر. قاعدتاً ظاهراً عوض نشده. مرحوم شیخ جعفر شوشتری رفت بالا منبر گفت مردم یک حرفی بزنم هیچ پیغمبری نگفت. خیلی ایشون حکیم بود واقعاً. گفتند چیست؟ انبیاء دعوت به توحید میکردند. فقط خدا، هیچ کسی هیچ چیزی به حساب نیاورید. من میخواهم بگویم این همه غیر خدا، یکم هم خدا. همهاش غیر خدا. نه، یکم خدا. غیر خدا است. هیچ کسی خدا نیست. نمیخواهم بگویم همهاش خدا. میگویم یکم خدا. یکمی حالا تو محاسبات لحاظ کنید. انگار آن هم قدرت دارد میتواند یک کسی را ۳۰۰ سال نگه دارد. نظام حق و اینها آنجا به کار میروند که دیگر اصلاً اشک آدم را جاری میکند. چقدر مطالب مطالب قشنگی است. اگر چی فهم خواست به اینها بگوید، باطل اصلاً نیست. همین است. باطل. چشمت را میگذاری نیم ساعت بعد باز میکنی میبینی نیست. باطل این است. به نسبت دنیا و آخرت این است. همهاش وهم است. همهاش خواب است. یک ۵۰ سال چشم، هیچی نبود. همهاش توهم بود. دکترا و نمیدانم، هیئت علمی و کوفت و زهرمار و شهرت و مزخرفات. ۵۰ سال تو خواب راه رفتی، تو خواب خوردی، تو خواب خودت را نجس کردی، تو خواب بچهدار شدی، تو خواب زایمان کردی. همهاش خواب بود. "النّاسُ نیِامٌ". نظام، "ماتو" میمیرد. چشمام. یک نکته قشنگی کتاب در "آغوش نور" دیشب داشتم میخواندم. میگوید که یکی از این بچههایی که صد و خوردهای، از این بچههایی که اندک اندک داشتند روی آنها تحقیقات کردند. تجربه نزدیک. یکی از اینها یک لحظه برایش این حالت پیش آمده بود که به کسی هم نمیگفت "دیوانه". به پدر و مادرم هم نگفتم. چیزهایی که دیدم تو لحظه حالت مرگ. یک لحظه یک چیزهایی دیده و برگشته بودم. گفت من زندگیم هدف پیدا کرد. دیگر الکل مصرف نمیکرد. با این بچهها نشست و برخاست نمیکرد. نمیگفت، نمیخندید. میگفت من یک جایی رفتم، فهمیدم زندگی آنجاست. اینها تو توهم هستند. یک لحظه رفته بود برگشته بود. حالا آدم یک وقتی میرود که دیگر هیچ کاری نمیتواند بکند. خلاصه بعد زندهشان کردیم. برانگیختیم. یعنی روح را دوباره به اینها دادیم. با این روح بلند بشوند، بیدار کنید. میخواستیم ببینیم که کدام یک از این دو تا حزب میتوانند این "اَمَد" را به حساب بیاورند. بحث اینجا بیدار کردن، نه زنده کردن. حزب به معنای جماعت. اما جماعت یک نوع فشردگی با هم داشته باشند، یعنی سر یک مسئله همه با هم درگیر یک مسئله. مشترکات زیادی دارد. میشود "حزب". "اَمَد" با "اَبَد" فرق میکند، چون در معنا به هم نزدیکند. "اَبَد" مدت زمانی را میگویند که حد محدودی مقید به حدی. "اَبَد" یعنی چند سال. "اَبَد و یک روز" که حالا فیلمش را. ولی "اَمَد" به معنای مدت زمانی که محدود است، حدش در کلام آمده که معین است. اگر نیامده، میشود مدت زمان محدودی که مجهول است. یک تایم محدود مجهول. "اَمَد" را حساب کند، فکر کنیم ها، خیلی الان که دیگر مثلاً یکم سرعت. "اَمَد" و زمان "اَمَد" به اعتبار آخر زمان و نهایتش به کار میرود ولی زمان عام. در مورد ابتدایش علم فعلی خدای متعال میخواسته که معلوم ظهور پیدا کند. من که معلوم معلوم را بداند، معلوم او ظهور پیدا کند. نمیشود علم فعلی.
بعد لامش هم لام غایت. غایت این کار این بود که اصلاً به اختلاف بیفتند. از هم سوال چقدر خوابیدیم؟ میخواستم بهشان بگویم که این دنیا چقدر نیست. روشن است. همهاش فر. همان آیه است که فرمود "سَعِیدٌ اَنَّهُ رَضا". و اینها همان. میخواهم بگویم این است که فکر میکنی نیست. شاید از این تعبیر ما بعد از کلام خدا قشنگتر نداشته باشیم که امام موسی علیه السلام، کم سخن، "قلیل الکلام". کل روایت امام حسین از روایت امام عسکری کمتر. کلاً شاید ۷۰، ۸۰ تا روایت از حضرت در مجموع پیدا نشود. یکیش این است. نامهای که محمد بن حنفی نوشته، نوشته بودند که: "کَاَنَّ الدُّنیا لَم تَتَکَوَّن وَ کَاَنّ الأخرَةَ لَا یَزالُ". دنیا اینقدر نیست که انگار اصلاً از اول نبود. آخرت هست که انگار لایزال. جان حرفی است که سوره مبارکه کهف و ماجرای اصحاب کهف و اینها میخواهد. اینقدر نیست که تو باید عدم به حسابش بیاوری. آن هم غوغا است. میفرماید که: "وَلَتَکُنِ الدُّنیا فی أَعیُنِکُم صِغْرًا مِن قَرَاضَةِ الجَلَم". "قَرَاضَةِ الجَلَم" چیست؟ "وزن فَعالَه" وزنی است که گفتند از زوائد و ضایعات در میآید. "قراضه" از "مقراض". "مقراض" وقتی قیچی میکنند پشم گوسفند را، وقتی میزنند، یک مقدار از پشم پایین میریزد. یک مقدار از پشم اینقدر سبک است تو هوا پراکنده میشود. "جَلَم" که گوسفند. فرمود "دنیا باید از قراضه الجَلم در چشم شما کوچکتر". "قراضه الجَلم" را کسی میگوید هست؟ بله، به حساب میآورید شما؟ در محاسباتت میگنجد؟ پشمی که روی زمین است را داری حساب میکنی دیگر، پشم یک تکه نمیکردند که یک تکه میکنند دیگر. تجربه نداشتم ولی آن پشمی که روی هوا بلند میشود، اینقدر سبک است. کسی تو محاسباتش آن چوپان اینها اصلاً به حساب نمیآورد که بگوید آقا اینها را نیم کیلو پشم روی هوا دارم من. دنیا را از این کمتر به حساب بیاور. اعتباریه. وجود حقیقی پشم گوسفند وجود حقیقی است. هست. این وجود اعتباری است. واقعاً نیست. فقط صرف فرض ذهن چی؟ اصلاً نیست آقا. ریاست نیست، ملکیت نیست، نیست. فرض کردی که هست. به شما میگویند رئیس، به آن میگویند فلان، به آن میگویند فلان. همهاش اعتباریات است. بیدارشان کردم بگویم چقدر بوده. بفهمند که نیست. زمان، تاریخ همهاش اعتباریات نیست. هیچ کدامش نیست. ۵۰ سالم است. ۵۰ سال یعنی ۵۰ سال معدوم کردی. تو الان معدومت بیشتر از آن است. من که وایستا بگویم ببین بچه جان من ۵۰ سالم است، تو ۲۰ سالت است. ۵۰ سال داری حالیشان کردم که ندارند. اعتباریات زمان. اعتباری زمان که دیگر تهش دیگر اصلاً متصرم الوجود است. آن به آن ایجاد. یک آن است که یک لحظه توهم میکنی بودنش را. زمان وقتی تو فلسفه خواندم کلاً از زندگی کندم. ۵ دقیقه، ۱۰ دقیقه، یک روز، یک هفته، یک سال نداریم. سال نداریم، روز نداریم. خورشید داریم، ماه داریم، عمل داریم. تمام شد. یعنی آنچه که کسب کردی تو این گردش خورشید. روشن است. ماجرای نمیدانم اصحاب کهف، پدر ما را درمیآورد. "بَیْنَهم" و خواستیم اینها بیدارش کنیم تا اصلاً تساهل کند. اصلاً بپرسند که چقدر خوابیدند. خواباندم برای سوال فقط. بیدار شدند از هم پرسیدند چقدر خوابیدیم. کلمه "احصاء" را گفتند که فعل ماضی است. نه صیغه "افعل تفضیل" نیست. "اَمَدٌ" و هم مفعولش است. "لَمّا لَبَثوا" هم قید برای "اَمَد" است. "ما مصدریه". کدام یک از دو طایفه مدت مَکسشان را شمردهاند؟ وقتی بیدار بشوی اینجوری میشود. اصلاً نمیتوانی بشماری چقدر بود. هیچی نبود. ایشون میفرمایند که این آیه بودن و قرابت امرشان را بیان میکند. چطور آمدند و درخواست نجات کردند و خواب رفتند و بیدار. اختلاف در زمان کردند. صفحه تمام شد یا نه؟ ای بابا چرا اینجوری شده؟ طلسم شده. چیکار کنیم؟ من امروز واقعاً میخواستم دو سفر بخوانم ها. با این قصد آمده بودم. جدی هم بودم. گفتم شروع میکنم همین جور فقط میروم. نمیدانم چیکار کنیم. دعایی بخوانیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و ...
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب از اول فتحیّتُهُ الی الکَهْفِ، فَقالوا رَبَّنا آتنا مِن لَدُنکَ رحمَةً وَ هَیِّئ لَنا مِن اَمرِنا رُشدًا.
ببینیم امروز کنتراتی میتوانیم تا آیه ۲۴ - ۲۵ اینها برویم؟ اگر بتوانیم که خیلی خوب است؛ ثبت بکنیم اصل نکات را. بحث دیروز بود، آن نکاتی که دیروز گفتیم چون هی باید تکرار بشود دیگر، مفصل یک جا گفتیم. تکرار آن توجه به اینکه این دنیا با اعتبارات و زینتهایش محل استقرار و ماندن و اینها شده و دائماً توجه به اینها و نکات واقعاً فوقالعاده؛ یعنی تفسیر المیزان در سوره مبارکه کهف بینظیر است. این بخشها را باید خط به خط بخوانیم. اگر بخشی از المیزان لازم باشد، یعنی سوره آل عمران یکی، سوره ما سوره - که تفسیر المیزان باید درس گرفته بشود - خب حالا دیگر شرایط ما اقتضائش اینجوری است و نمیشود و حیف هم هست. ماجرای اصحاب کهف یک بار تو قرآن بیشتر نیامده. علامه غوغا کرده ذیل این آیات. نکات توحیدی، نکات سیاسی، نکات اجتماعی در مورد تشکیلات اصحاب کهف. وقتی نکات تشکیلاتی میگوید، دو سه خط هم بیشتر نمیگوید. قرائنی که اثبات میکند که اینها یک جمع مؤمنانهای بودند که همه با هم همافزایی داشتند و اینها از کلمات قرآنی و دلایلی که استفاده میکند، آدم واقعاً تعجب میکند چه شکلی اینها را دارد درمیآورد! علامه خیلی نکات ریز و فوقالعاده تفسیر المیزان زیاد است.
از اول، معنای برگشتن نه هر برگشتی؛ برگشت انسان یا حیوان به محل اقامت و زندگیش تا در آنجا دوباره استقرار پیدا کند. این میشود "مأوا". "معوّا" هم به همین کلمه. "فِتیه" جمع سماعی "فتا". "فتا" به معنای جوان، این خالی از شائبه مدح نیست، تقریباً منظور از آن جوان خوب است. "فتا" که در قرآن میآید، سر این بحث است که "فتا" به معنای جوان اصلاً باشد. تو برخی روایات، کلمه "فتا" را به اصحاب امام حسین تعبیر "فِطریه" شده. بله، حالا یک اصطلاح. نکته اصلی به این است که زبان فارسی کشش ترجمه زبان عربی را ندارد. مثل اینکه بخواهی "پاترول" را "باکس" ترجمه کنی! یعنی زبان فارسی بخواهد بیاید زبان عربی را ترجمه بکند، واقعاً امر محققی نیست. "فتا" - "فتا" - این فقط در زبان عربی فهمیده میشود و هیچ زبان فارسی نمیتواند شرحش بدهد. ما معادل فارسی برای کلمه "فتا" نداریم. کلمه "حیا" ظاهراً معادل انگلیسی ندارد. "حیا" را توضیح بده، شرحش بدهی و یک صفحه توضیح بدهی که آخر بازم با کلمه "حیا" از تویش درنمیآید. یک دائرةالمعارفی از مجموعه کلمات درمیآید. خود کلمه "حیا" را باید آن معادلسازی بکند که نمیتواند. کلمه "فتا"، جان، "غیرت" مثل آنکه معادل ندارد فرهنگی. بله دیگر، یعنی بعد تو توی آن خاستگاه فرهنگی این کلمه تعریف شده باشد. کلمه "فتا" در زبان قرآن خصوصاً و هم زبان عربی، یک معنای خاصی دارد. یعنی یک انسان وارسته، شاداب، بانشاط، اکتیو، فعال، سرزنده، چابک، سرسخت. همه اینها باید کنار هم بیایند تا کلمه "فتا" تعریف بشود. نترس، دلیر، اهل ریسک، اهل خطر. اینها همه کنار هم میشود "فتا". دانلود، حضرت ابراهیم هم همین. "فتن یقال له ابراهیم" که آن هم باز تعبیر "فتا" شده برای حضرت. "یُبَینُهُ الألسُنُ وَ لا یُبَیِّنُونَهُ اَ لألسُنُ" امام باقر علیه السلام. زبان عربی "یُبَینُهُ الألسُنُ"، تمام "اَلسُن" را توضیح میدهد و "لا یُبَیِّنُونَهُ اَ لألسُنُ"، هیچ زبانی نمیتواند! فارسی داریم، وقتی معادل عربیش را میگویی، باز آن عربی لطیفتر از این است که تو فارسی. شما میگویی "مرد"، بعد تو عربی میگویی "رَجُل". "رَجُل" با "مَرَّء" فرق دارد. یک "رَجُل" داریم، یک "مَرَّء" داریم. چند تا معادل دارد. کدامش یعنی "مرد" یا "زن"؟ شما میگویی "زن". "مَرَّء"، "نِصفَةُ النّاس" کدامش؟ کلمه معادل که میخواهی واسش بیاوری، میبینی که باز آن لطافتها تو معادل نهفته است. زبان عربی، شعبهای الان اصلاً یک چیز پرت و قاطی است. عربی فصیح سلیس که قرآن بر مبنای او حرف زده، که خود قرآن اتفاقاً به او بخشیده، به آن زبان رونق و غنا بخشیده. تشبیهی که میشود، خیلی تو این بحث کمک میکند. اشعار حافظ هم برای تحدی قرآن. بحث گفتیم که قرآن تحدی میکند، مثل این میماند که حافظ تحدی کند. کشف اعجاز قرآن مثل اونی که شما اشعار - حالا این مثال را میزدیم تو توی کلاس کلام میگفتیم - که: "بار دیگر مدرسهها باز شد / زنگ ریاضی زنا آغاز شد." اینکه مثلاً شما این بیت را با این بیت مقایسه کنی که: "سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی." خب جفتش فارسی است، جفتش هم شعر، جفتش هم وزن دارد. تمام اینهایی که حالا ما سر کلاس آمدیم، یک کتاب "الفرقان"ی نوشتند، معادل قرآن. بعد این زئوس و اینها میگویند که این فرضیه تحدیناپذیر قرآن را باطل کرده! اصلاً خندهدار! ما کتاب آوردیم انداختیم روی پرده و همینجور میخواندیم و میخندیدیم. چند تا سوره دارد، چند تا آیه دارد. همین قرآن را برداشته، ریتمش را گرفته، بعد کلاً با همان فضای کلماتی، فقط عوض کرده. آیه را یکم طولش داده، یکم بریده. بعد شعبدههای چیزی هم که ندارد. آن سورههای آخر جز سی و اینها، کلاً تو آن فضاها نرفته، چون اصلاً از پسش برنمیآمده. فضای داستانی. همه هم تو فضای قرآن. عربی با عربی فرق میکند، فارسی با فارسی فرق میکند، وزن با وزن فرق میکند، معارف با معارف فرق میکند. کلمات، حالا مثال اولی که داشتم میگفتم چی بود، که در مورد حافظ بحث شد. اینکه اضافه میکند، به غنا اضافه میکند. اشعار حافظ الان به فارسی اضافه. فارسی است ولی به فارسی رونق بخشیده. قرآن هم عربی است ولی به عربی رونق داده. حافظ از استعمالات فارسی استفاده کرده ولی استعمال خود او شده مبداء استعمالی. خیلی نکات نکات مهمی است. یعنی بعضی از کلمات تا قبل از حافظ بوده ولی حافظ به آن کلمه معنا داده. بچه "خرابات". "خرابات" تاریخ استعمال این کلمه تقسیم میشود به قبل حافظ و بعد حافظ. شما باید بگویی این "خرابات" استعمال شده تو دوره قبل حافظ. نوکر داشته باشی. خیلی نکات مهمی است اینها. بحث علوم قرآنی است، کمتر توجه میشود. باید بگویی این کلمه کی استعمال شده، توسط کی؟ تو دوره قبل حافظ بود یا بعد حافظ؟ بعد حافظ توجه به استعمال حافظ داشته یا نداشته؟ یعنی تو فضای لسانی، متاثر از حافظ بوده یا نه؟ شما کلمات قرآن "یه رُحی ا هوا کَف". بله، "کهف" تا قبل قرآن یک معنای دیگر داشته. قبل قرآن، "کهف" با "غار" و اینها یکی بوده ولی "کهف" از بعد از قرآن یک معنای دیگر دارد. کهف قرآن یعنی محدوده، حیطه ای که درش انسان به ولایتی پناه میآورد، مشمول رحمتی میشود، مصون میشود از آسیبها و هجمهها. این معنای کهف قرآنی است. کهف لغوی هم تویش هست. هر جایی که یک روزنه ای دارد و بالای کوه و میروی تو و میمانی و اینها میشود "مَغاره". است، چندین کلمه هم دارد معادل "غار" و چند تا دیگر هم هست قرآن. ولی کلمه "غار" را به کار نبرده اینجا. "غار" چون آن بابا که با پیغمبر آمد پناه نیاورده بود، فرار کرده بود. اینها هم فرار کردند، هم پناه آوردند. لذا در مورد اینها واژه "کهف" را به کار برده. آن بابا تو غار بود و میترسید. او اگر ادراکی از ولایت پیغمبر داشت، آنجا را تعبیر "کهف" به کار میبرد. اینها برای احتجاج خیلی عالی است. وقتی میآیند میگویند که این صاحب غار یک آدم راه شناس راه بلد بوده، اصلاً یک آدم بیابونی چیزی بوده، آنجا هم صاحبش است. کلمه "غار"ش را عرض اول "کهف". لذا تو قرآن هیچ وقت "معوا"ی به "غار" نگفته. "معوا"ی به "کهف".
"فَتا" هم پس این. "هَیِّئ لَنا مِن امرِنا رُشدًا". "هَیِّئ" را از ماده "تهیّه" و آماده کردن گفته. "رشدا". این کلمه به کلمهاش دیوانه میکند آدم را. واقعاً مست میکند، مخصوصاً این ماجرای اصحاب کهف. آن هم با بیان علامه و فضای علامه و اینها که دیگر اصلاً آدم رشد. کلمه رشد، "رُشد" و "رَشَد" راه یافتن به سوی مطلب در برابر "غَیّ". برخی گفتند که یعنی هدف را داشتن و یافتن. این میشود "رشد". حالا فرقش با "هدایت" چیست؟ "هدایت" در برابر "ضلالت" است. برخی اساتید جوادی میفرمودند که "ضلالت" به معنای گمراهی. "غوایت" به معنای گمهدفی. "غوایت" یعنی هدف را گم میکند. "غوایت" یعنی اصلاً هدف ندارد. "ضلالت" هدف دارد. خیلی البته این مطلب، مطلب ثابت شده نیست ها، برای بنده لااقل ثابت. لسان قرآن در "ضلالت" یکم شاید تندتر از "غوایت" باشد، چون "غوایت" در مورد حضرت آدم به کار با این تعبیری که میگویند این "غوایت" تندتر از "ضلالت" است. "غوایت" بدتر از "ضلالت" است. در حالی که نه انگار یک وقتهایی آدم ملتزم به آن هدف نباشد، دارد میرود ولی انگار حواسش به این نیست که کجا داشت میرفت. "غوایت" ضلالت نه، اصلاً برای رفتن مقصدی مشخص نکرده، کلاً "وَلَهُم ضَلَ مِن تَدعونَ مِن دونِ اللهِ" - خیلی یعنی اصلاً میبینید که نیست، معدوم - آنچه را میپنداشتید، نیست. آنچه را به عنوان هدف فرض گرفته بودید، اصلاً نبود، مقصد نبود. تو مقصد گرفته بودی، طبقه پنجم مدرسه. کوله جمع کردیم، بار جمع کردیم، پول گرفتیم، طرح اردو را ریختیم. بعد جاها را هم تعیین کردیم که اصلاً کی تو کدام حجره باشد، کدام اتاق باشد. سرویس بهداشتی، حمام. مثلاً نشستیم تقسیم کردیم کی مثلاً ساعت ۱۰ برود، کی ۱۱. بابا اصلاً همچین جایی نداریم، طبقه پنجم نداریم. میشود "ضلالت". حرکت هم داریم میکنیم ها، یک راه افتادیم رفتیم تو راه پله و از پلهها هم داریم میرویم بالا و دارد میچرخیم. "تَدعونَ مِن دونِ اللهِ" همین. یعنی هی حرکت کردی، هم دنبالش رفتی. از این ور به آن ور، از آن ور به این ور. که اصلاً خبری.
"فَقالوا رَبَّنا آتنا مِن لَدُنکَ رحمَةً". سوره مبارکه کهف خیلی به "رحمت لدنی" نظر دارد. یکی اینجاست، یکی هم در مورد حضرت خضر. آنجا هم تعبیر "آتَیناهُ مِن آتَیناهُ رَحمَةً مِن عِندِنا وَ عَلَّمناهُ مِن لَدُنا عِلمًا" "حجت رحمت عندنا" دارد. اینجا "رحمت لدُن". "رحمت لدُن اللهی"، "رحمت عنداللهی". جفت یک رحمت ویژهای. سوره کهف باز با سوره مریم خیلی تناسبات دارد. سوره مریم که کلاً این فضاست دیگر: "ذِکرُ رَحمَةِ رَبِّکَ عَبدَهُ زَکرّی". کلاً فضا، فضای ذکر رحمت. اینجا ایتا "رحمَه". "رحمت" را میرساند. مشمول آدمی که مشمول "رحمت" واقع میشود، کیست و چیست و مختصاتش چیست؟ از کجا بفهمیم که مشمول "رحمت"؟ حالا اینکه الان مثل نقل و نبات اصطلاحات را خرج میکنیم. مرحوم فلانی در ایران وقتی بمیرند، مرحوم میشوند. در ایران دو طایفه پیدا نمیشود. یکی زنده خوب و مرده بد. این دو تا را فقط کافیست که تو بمیری، نفست بند بیاید، رفت در رحمت الهی. در رحمت الهی، این است. این تفریح دعای اینهاست. بر بازگشتن اینها، بازگشت به فطرت، بازگشت به مبداء. آن "کهف" در واقع بروز بازگشت به ولایت "کهف" است. عرض کردم که جلوه ولایت الهی و کسی خود را در ولایت الهی قرار بدهد، در این کهف "الورا" خودش را قرار بدهد. وقتی ناتوانی و بیچارگی خود را دیدند، مضطرب این شدند که از درگاه خدا سوال کنند. این کلمه "من لدونک" تایید میکند، چون اگر دستشان از هر چاره قطع نشده بود یأس و ناامیدی از هر طرف. چه استفادههایی علامه ازش "اضطرار" فهمیده! چون اگر اضطراب نداشتم، ملت نمیگفتند. معلوم میشود که هنوز به اسباب دل. "اسباب بریدیم ما، با این اسباب ظاهری نمیتوانیم چیزی برای خودمان نگه داریم." یک مملکت، یک نکته فوقالعاده با آیه قرآن اثبات میکنند که اینها هفت نفر بودند! این دیگر واقعاً محشر است. میگوید یک قالب آورده، دو تا "قالوا". دو تا "قالوا"، دو تا سه تا است. "قالوا"ها هم در جواب هم بوده. یک "قاله" هم جدا بوده، مجموعاً هفت تا میشود. آن آیه آخر هم به جواب نمیگوید، "ثامِنُهُم کَلبُهُم" هشتم سگشان. اینها دیگر، اینها دیگر مال درس و بحث و اینها نیست. یکی از اساتید میفرماید که مرحوم آیتالله پهلوانی فرمودند که حضرت موسی شبی که قومش را از تو آب عبور میداد، آن "یَدِ بَیضا" را که قبلاً رو کرده بود، برای این بود که شب تو آب انداخت، مسیر را روشن کرد. اینها جایی نیست، اینها پیش ماست. این بوده، خلاصه اینها جایی نیست، اینها که علامه اینجا میگویند جایی نیست. البته تو قرآن است ولی علامه میخواهد که اینها تو قرآن رحمتی را درخواست کردند که با "لَدُن" باشد و "آتِنا" باشد. "آتِنا" گفته تو قرآن آمده. "آتِنا رَحمَه" ترجمه "آتِنا". "بده ما را". هر کسی دارد صدایش میکند، دارد این را بهش میگوید. در واقع مراد از "رحمت" که سوال کردند، تایید الهی بوده در جایی که مویدی غیر او نیست. یعنی تو یکی هوای ما را داشته باش. "اَمرِنا" کلمه خیلی مهمی است. سه چهار بار در مورد اصحاب کهف به کار رفته. جاهای دیگر به کار رفته. "اَمرِنا" امر هم این سه چهار بار توی ماجرای اصحاب کهف به کار رفته. امر اینها، کلمه امر از واژههای مهم در قرآن و روش فکر کنید. از مواد تحقیقی خوب است که "اَمر". "رَحِمَ اللهُ مَن اَحیا امرَنا". امر ما را احیا. احیای "اَمر". احیای "اَمر" چیست؟ اول اینکه امر دو تا داریم. یک امر داریم که جمعش "اوامر" است. یک امر داریم که جمعش "اُمور". امری که جمعش "اوامر" است به معنای فرمان، به معنی دستور. امر به معنای دستور. آن امری که به معنای جمعش "اُمور" است، گفتند معنای شیعه. ولی این معنا نمیتواند معنای دقیقی باشد. معنای چیست این امر. آن امر "اُمور" است دیگر. امر "اوامر" که نیست. آن عالم امر، عالم "اوامر". امر یعنی اراده و صدور. گفتم وصفی که مخصوص به خود آنها بوده. پس هر چیزی که یک تشعنی توش باشد، یک حیطه اختصاصی، کانّهو این میشود امر. امر ما به خاطر همین وضع از بین قوم خودشان بیرون آمدند، فرار کردند. حتماً آن قوم در پی مردم باایمان بودند تا هر جا اینها را پیدا کردند، به قتل برسانند و یا بر پرستش غیر خدا مجبورشان بکنند. این عده به غار پناهنده شدند در حالی که نمیدانستند سرانجام کارشان به کجا میرسد، چی سرشان میآید. غیر از پناهندگی به غار هیچ راه نجات دیگری نداشتند. منظور از رشد همان راه یافتن و اهتداء به روزنه نجات است. "ما را نجات" شرایطی که ملت کفر برای پیش آورده، از این دعوتی که اینها دارند، از این طرحی که اینها برای ما دارند. اینها همهاش میشود "رشد". "راشِد" کسی است که از طرح و برنامه و دسیسه و توطئه و چینش و غرض کفار در امان باشد. این میشود "رشد". "آتَیناهُ رُشدَهُ مِن قَبل". بهشت. یعنی ما این بچه را از اول تو طرح و برنامه خودمان بزرگش کردیم. او با طرح و برنامه و توطئه کفار بزرگ نشد. این میشود "رشد". "غوایت" همیشه "خیر" است. یعنی هر وقت انسان بر اساس نقشه، غیر نقشه الهی عمل بکند، میشود "غوایت". ماجرای حضرت آدم از همین "غوایت". لزوماً کفر نیست، گناه نیست، "ضلالت" نیست. ممکن است بر اساس، بر اساس نقشه عمل نکردم ولی از راه خارج نشدم. دقت بکنید خیلی نکته است. گاهی انسان بر اساس نقشه عمل نمیکند ولی از راه خارج نمیشود. لذا "غوایت" هست ولی "ضلالت" نقشه عمل میکرد، سریعتر میرسید ها! بر اساس نقشه. زیاد پیش آمده با این "ویز" و "میز" و اینها نزنم، راه خودم همینجور میروم پیدا میکنم. اگر میزدی، آن یک در واقع عقوبت عمل نکردن تو به نقشه است. گم نشدی. "غوایت" بر اساس نقشه پیش رفتن میشود "رشد". اینها هم چی خواستند از خدا؟
"فَضَرَبنا عَلی آذانِهِم". خیلی داستانپردازی قرآن. اگر میشود روی اینها نشست، قرآن چه شکلی دارد داستانپردازی میکند. صحنه را دارد نشان میدهد دکوپاژ صحنه با دوربینهایی که دارد میکارد و از کدام زاویه دارد نشان میدهد و چیا را میگوید و غوغا است. "فَضَرَبنا" همه بحث جلوه خداست دیگر. ما زدیم تو گوششان. "فَالکَهفِ" تو این کهف که اینها آمدند پناه آوردند دیگر. ما برای پناه زدیم تو گوششان. میگویند تصمیم کلمه تصمیم که اینقدر واژه شریفی است، معنای تصمیم چیست؟ تصمیم، تصمیم بگیر. "صَمیم". خود صمیمیت یعنی چی؟ تصمیم از چه مادهای؟ از ماده "صم" (ص م م). حالا فارسی این است که میگوید معنای عزم و اراده "صمّ" (ص م م) یعنی کر. تصمیم یعنی خودت را کر کن. تصمیم آدمی تصمیم گرفته که کر است. مصممشان کردیم، زدیم تو گوششان. حرف هیشکی دیگر حالیشان نشود. ۳۰۰ سال از هیشکی حرف نشنیدند. این میشود پناه بردن به کهف. این میشود رحمت خاص الهی. این "هَیِّئ لَنا مِن اَمرِنا رُشدًا مِن لَدُنکَ رَحمَةً" اینهاست. کسی به رحمت ویژه رسیده که گوشش کر شده. حضرت به جابر فرمودند که تو ولی ما نمیشوی تا اینکه گوشت کر بشود نسبت به این حرفهایی که میگویند. همه عالم جمع بشوند بگویند این طلایی که تو دست تو است، گردو است. تا وقتی گوشت را نسبت به این کر نکنی، ولی ما نمیشوی. یعنی آن رحمت خاص و ویژه، آن عنایات و آن برکات و اینها. این را با لجبازی و تکبر و دگماندیشی و خودرأیی و اینها قاطی میکنند. میگوید نه دیگر حاج آقا گفتند "تصمیم خونه" و میگوید که من تصمیم گرفتم که این یخچال را بفروشیم و برویم فلان یخچال مثلاً درب و داغان ۵۰ سال پیش، آن را بخریم. با همان باید زندگی کنیم. این میشود زندگی طلبگی. نه فریزر دارد، نه نمیدانم جای چی دارد، هیچ هم ندارد. آب ازش میچکد و هفتهای یک بار هم برفک میزند. "تصمیم گرفتم"، برای گوشت را کر کنی از حرفی که بقیه بهت میزنند. نه این نیست. پیغمبر اینقدر گوش میکردند، بهش میگفتند "اُذن" (اذن به معنای گوش شنوا). بله، همان میشود. کسی هم "اُذن" باشد، هم "ضَرَبنا عَلی آذانِهِم" باشد. میشود و جمع اعداد باشد. هم "اُذن" باشی، هر کسی هر چی میگوید گوش بدهی، هم در رحمت خاص الهی رفتی "ضَرَبنا عَلی" هیچی نمیشنوی! روشن است اینها نکات مهمی است ها. حالا به گوششان زدیم، یک برداشت ظاهرش این است که اینها را به خواب بردیم. پیامبر نبودند. نه بحث این است که ما "عزلت" را اشتباه تعریف کردیم. "عزلت ابدان" را به "عزلت قلوب" اشتباه گرفتیم. "عزلت قلوب" داشتند وقتی که خواستند دعوت به ایمان بکنند. دیدند جامعه شرایط اصلاً اینها کارشان کاملاً کار تحرک. "اذ قااموا فقالوا". قیام با تقیه زندگی میکردند، پنهان کرده بودند. از یک جایی اینها همه حک که ۶ نفر بودند، احتمالاً نفر هفتم راه بلدی بوده، کنار برده سر غار. هشتم که سگ همان بوده که باهاش بود. ۶ نفر بودند، تو حکومت هم بودند. سالهای سال تو حکومت بودند، تقیه کرده بودند. قیام قرآن این است: "اذ کاموا فقالوا". اینها اهل عزلت به این معنا نبودند بروند یک گوشه سیگار بکشند. این سیگار را بده به آن یکی، تو هم بکش و اشعار مثلاً بخوانند و "این تف به این زندگی، ای دودی!" یک دودی از غار آمده بیرون که اینجوری نبودند که. اینها اهل قیام بودند. قیام کردند، دیدند جامعه اصلاح پذیر نیست، شرایط ندارد. بلکه میخواهند اینها را بکشند. ضمن اینکه همه باید اهل عزلت باشند. عزلت چی؟ عزلت قلوب. خدمت آیتالله مشکینی وقتی کاغذ دادیم توصیه بکنم. ایشون این روایت کن معنا. "وَ لا تَکُن بِمَعَ النّاسِ وَ لا تَکُن مَعَ النّاس". ترجمه چی میشود؟ ما پریدیم. بچهمان ۱۵ سال تو هرگز حدیث حاضر و غایب شنیدهای؟ "من در میان جمع و دلم جای دیگر است". مردم. گناه. اصل مطلب. یعنی جسمت با مردم باشد و دلت با مردم نباشد. اینها را نبین. میشود "عزلت قلوب". این میشود در کهف بودن. درست شد؟ مردم زندگی کرده بودم ۶۰ ساله با مردم زندگی نکرده. به بزرگی شاید من گفتم از دنیا رفتن. گفت مگر به دنیا آمده بود که از دنیا برود؟ به دنیا نیامده بود که بخواهد از دنیا. یعنی این دل هیچ وقت پایین نیامده، خلقی ندید مرا. یا و اکوسی ندید. هر چه بوده خالق بوده. هر چی بوده حق. یک عمر حق با دیده در کهف بودن. "ضَرَبنا عَلی آذانِهِم". حالا نسبت به صوت است دیگر. به خواب رفتن. خواب اینها عین بیداری بود. این بیداری در مورد عالم و جاهل میگوید که او عبادتش خواب است. این خوابش عبادت. اینکه وقتی عبادت میکند، ثواب خوابِ آن را واسش مینویسند که "النوم علی الیقین". خیلی تو نهج البلاغه هم دارد "نام بر یقین افضل من عبادت". نمیدانم، خب این همین است. وقتی انسان حال درونی او این بود، باطن او این بود، طلب در این. خوابش هم حرکت است، رشد است، بقا است، ارتقاء وجودی. با خوابش دارد سیرورت پیدا میکند. با خوابش دارد در طریق شدن حرکت میکند. با خوابش دارد فعلیت پیدا میکند. دیگران نمازشان هم به فعلیت نمیرسد، نمازشان از خواب اینها کمتر است. توجهی که او در خواب دارد، توجهی که این در نماز دارد، بیشتر است. نام یکی از مبطلات وضو باطل شد. تمام، آن دارد نماز میخواند ولی باشد. این با یقین. حسن، درجات چیزهای مختلفی در موردش گفتند. مرحوم علامه فرمودند که به نظر ما تو گوش اینها با کف دست، سر انگشت بچه آرام بشود، حواسش از همه جا جمع بشود، یک جا متمرکز بشود. کاری که مادر بچه شیرخوار میکند و با مهر او را به خواب میبرد. این هم همان.
"فَالکَهف سِنینَ عَدَدًا". عددی که آمده سالهای بسیار. یا سالهای کوتاه باید گفت. عدد یعنی تعدادی سال. برای تعداد بالا نمیگوید عدداً. از عدد خارج است. برای تعداد کم میخواهد بگوید. خدا میخواهد بگوید ۳۰۰ سال که چیزی نبود، یک ۳۰۰ سال کوچولو خواباند. قدرتنمایی کند، میگوید یک عددی. مثلاً در راه محدوده ای که در مورد یوسف گفتند، یعنی یک چیز خیلی کم و بیارزش. اینقدر کم بود که میشد همهاش را شمرد. آقای روحانی که رأی آورده بود سال ۹۲ میگفتند زنگ زده به آقای غرضی گفته که امشب خودت با همه کسانی که بهت رأی دادند شام مهمان من. "شام بدهی عددی رأی دادیم". یک عددی رأی داد. یک تعدادی رأی دادند که کم باشد. چند سال کوچولو، ۳۰۰ سال. خدایی که قیامت را نزدیک میداند و کلاً دنیا را به حساب نمیآورد، در حد یک یوم "یا عوذها" میداند. کلاً یک صبح بعد از ظهر میداند کل دنیا را تو این میدان. ۳۰۰ سالی که گذشته، صبر خدا کوچولوهای ۱۰۰ ساله خدا خیلی سالوم علینا به حساب با تقلیل سازگارتر است تا تک و خواب اینها هم میخورد. نه مرگ چون برخی مثل شیخ مفید قائل به مرگ اینها. ظاهر آیه خیلی ماجرا واقعاً در نوع خودش ماجرای عجیبی است. شما ۱۲ ساعت میخوابی، فشار دستشویی، فشار گرسنگی برای ۱۲ ساعت. آدم به خودش میپیچد، پا میشود میرود. یک روز، دو روز، یک هفته، یک ماه، یک سال، ۵۰ سال، یک قرن، سه قرن بخوابی. بعد پاشی بگویی که آفتاب صبح اینجا بود، الان چرا اینجاست؟ فکر کنم خیلی خوابیدیم. "آفتاب فهمیدی بچهها چقدر خوابیدیم. یک روز خوابیدیما." یعنی یک کسالتی داشتند، خستگی. کمتر خوابیدیم. شما تصور کنید این از جهات مختلف اعجاز بود. ناخن اینها بلند نشد. ریش اینها بلند نشد. ۳۰۰ سال کسی صاف نکرده محاسن و چه میدانم. ۳۰۰ سال خراب کاری نکردند. ۳۰۰ تا پوشک هم ۳۰۰ سال. اینها این "مَستَنه" (مثانه) ۳۰۰ سال متوقف است. این کلیه ۳۰۰ سال. یک چیزی میگوییم، یک چیزی میشنویم. خدا قدرت، ولش کن. تو به من پناه آوردی. اگر آدم بفهمد این آیات را، دیوانه میشود. من وقتی اصلاً کلیه کی خوابوندم، بیدارت کردم؟ ۳۰۰ سال هم چرخاندم، "مُقَلِّبُ ذَاتِ الأَمین". هی این ور آن ور کردم که ته نگیرد، زخم بستر میگرفتند دیگر. زندگی میکنی، همه تحت اراده من است. من آن سبب را از طبیعت انداختم. تمام طبیعیات بدن آنها برعکس است. میخواهد بگوید که من با همین اسباب ظاهری حفظش کردم. یعنی همان کلیه هم میشود، یعنی فهمیده میشود، میشود کلیه به یک حالتی برسد که ۳۰۰ سال فعالیت نکند. سیستم نظام این "استبعاد" (استبعاد به معنای دور داشتن از واقعیت) از بین رفت. آن وقت در مورد امام زمان هم دیگر هیچ بُعدی پیدا نمیکند. از این جهت که آفتاب نمیخورده. خاص بوده دیگر. دنیا باشد شرایط آفتاب مستقیم بهشان نمیخورد. پوسیده داخل غار که به قول علامه رو به قطب بوده. از آیات قرآن استفاده. از غوغاهایی که علامه کردند، یکیش این است که چهار تا قول در مورد غار گفته. ایشون با ظاهر آیه اثبات میکند که این غار، غاری که در اردن است. میگوید موقعیت جغرافیایی دارد. میگوید که این آب از این و طلوع میکرد، از آن ور غروب میکرده. آفتاب تو نمیافتاده. موقعیت جغرافیایی چهار تا غار را بررسی میکند، میگوید فقط غار اردن به این ویژگی میخورد که آفتاب تو نیفتد. نور داشتم ولی آفتاب نداشتم. سالم بود. ۳۰۰ سال لباس پاره نمیشود. پولشان سالم بوده. برای ۳۰۰ سال ورق بوده. سکه هم نبوده. خدمت هم دارد. از قدیم بوده. اسکناس تو جیب این ۳۰۰ سال سالم بوده. عرق میکند، زیر میرود، این ور میآید، آن ور میشود. بعد زمستان بوده، تابستان بوده. ۳۰۰ سال سیل آمده، زلزله آمده. "زلزله آمدی، نلرزی." هی بنشین روی آن فکر کنید، اصلاً دیوانه میشوید. یعنی چه ۳۰۰ سال؟ شما تو توی اتاق بودی، خوابیدی، ۳۰۰ سال گذشته. خداست دیگر. خدا عجیب است دیگر. خدا که زندگی نمیکنیم. خدایا اصحاب کهف با خدایا ما که فرقی نمیکند ها. همان است دیگر. قاعدتاً ظاهراً عوض نشده. مرحوم شیخ جعفر شوشتری رفت بالا منبر گفت مردم یک حرفی بزنم هیچ پیغمبری نگفت. خیلی ایشون حکیم بود واقعاً. گفتند چیست؟ انبیاء دعوت به توحید میکردند. فقط خدا، هیچ کسی هیچ چیزی به حساب نیاورید. من میخواهم بگویم این همه غیر خدا، یکم هم خدا. همهاش غیر خدا. نه، یکم خدا. غیر خدا است. هیچ کسی خدا نیست. نمیخواهم بگویم همهاش خدا. میگویم یکم خدا. یکمی حالا تو محاسبات لحاظ کنید. انگار آن هم قدرت دارد میتواند یک کسی را ۳۰۰ سال نگه دارد. نظام حق و اینها آنجا به کار میروند که دیگر اصلاً اشک آدم را جاری میکند. چقدر مطالب مطالب قشنگی است. اگر چی فهم خواست به اینها بگوید، باطل اصلاً نیست. همین است. باطل. چشمت را میگذاری نیم ساعت بعد باز میکنی میبینی نیست. باطل این است. به نسبت دنیا و آخرت این است. همهاش وهم است. همهاش خواب است. یک ۵۰ سال چشم، هیچی نبود. همهاش توهم بود. دکترا و نمیدانم، هیئت علمی و کوفت و زهرمار و شهرت و مزخرفات. ۵۰ سال تو خواب راه رفتی، تو خواب خوردی، تو خواب خودت را نجس کردی، تو خواب بچهدار شدی، تو خواب زایمان کردی. همهاش خواب بود. "النّاسُ نیِامٌ". نظام، "ماتو" میمیرد. چشمام. یک نکته قشنگی کتاب در "آغوش نور" دیشب داشتم میخواندم. میگوید که یکی از این بچههایی که صد و خوردهای، از این بچههایی که اندک اندک داشتند روی آنها تحقیقات کردند. تجربه نزدیک. یکی از اینها یک لحظه برایش این حالت پیش آمده بود که به کسی هم نمیگفت "دیوانه". به پدر و مادرم هم نگفتم. چیزهایی که دیدم تو لحظه حالت مرگ. یک لحظه یک چیزهایی دیده و برگشته بودم. گفت من زندگیم هدف پیدا کرد. دیگر الکل مصرف نمیکرد. با این بچهها نشست و برخاست نمیکرد. نمیگفت، نمیخندید. میگفت من یک جایی رفتم، فهمیدم زندگی آنجاست. اینها تو توهم هستند. یک لحظه رفته بود برگشته بود. حالا آدم یک وقتی میرود که دیگر هیچ کاری نمیتواند بکند. خلاصه بعد زندهشان کردیم. برانگیختیم. یعنی روح را دوباره به اینها دادیم. با این روح بلند بشوند، بیدار کنید. میخواستیم ببینیم که کدام یک از این دو تا حزب میتوانند این "اَمَد" را به حساب بیاورند. بحث اینجا بیدار کردن، نه زنده کردن. حزب به معنای جماعت. اما جماعت یک نوع فشردگی با هم داشته باشند، یعنی سر یک مسئله همه با هم درگیر یک مسئله. مشترکات زیادی دارد. میشود "حزب". "اَمَد" با "اَبَد" فرق میکند، چون در معنا به هم نزدیکند. "اَبَد" مدت زمانی را میگویند که حد محدودی مقید به حدی. "اَبَد" یعنی چند سال. "اَبَد و یک روز" که حالا فیلمش را. ولی "اَمَد" به معنای مدت زمانی که محدود است، حدش در کلام آمده که معین است. اگر نیامده، میشود مدت زمان محدودی که مجهول است. یک تایم محدود مجهول. "اَمَد" را حساب کند، فکر کنیم ها، خیلی الان که دیگر مثلاً یکم سرعت. "اَمَد" و زمان "اَمَد" به اعتبار آخر زمان و نهایتش به کار میرود ولی زمان عام. در مورد ابتدایش علم فعلی خدای متعال میخواسته که معلوم ظهور پیدا کند. من که معلوم معلوم را بداند، معلوم او ظهور پیدا کند. نمیشود علم فعلی.
بعد لامش هم لام غایت. غایت این کار این بود که اصلاً به اختلاف بیفتند. از هم سوال چقدر خوابیدیم؟ میخواستم بهشان بگویم که این دنیا چقدر نیست. روشن است. همهاش فر. همان آیه است که فرمود "سَعِیدٌ اَنَّهُ رَضا". و اینها همان. میخواهم بگویم این است که فکر میکنی نیست. شاید از این تعبیر ما بعد از کلام خدا قشنگتر نداشته باشیم که امام موسی علیه السلام، کم سخن، "قلیل الکلام". کل روایت امام حسین از روایت امام عسکری کمتر. کلاً شاید ۷۰، ۸۰ تا روایت از حضرت در مجموع پیدا نشود. یکیش این است. نامهای که محمد بن حنفی نوشته، نوشته بودند که: "کَاَنَّ الدُّنیا لَم تَتَکَوَّن وَ کَاَنّ الأخرَةَ لَا یَزالُ". دنیا اینقدر نیست که انگار اصلاً از اول نبود. آخرت هست که انگار لایزال. جان حرفی است که سوره مبارکه کهف و ماجرای اصحاب کهف و اینها میخواهد. اینقدر نیست که تو باید عدم به حسابش بیاوری. آن هم غوغا است. میفرماید که: "وَلَتَکُنِ الدُّنیا فی أَعیُنِکُم صِغْرًا مِن قَرَاضَةِ الجَلَم". "قَرَاضَةِ الجَلَم" چیست؟ "وزن فَعالَه" وزنی است که گفتند از زوائد و ضایعات در میآید. "قراضه" از "مقراض". "مقراض" وقتی قیچی میکنند پشم گوسفند را، وقتی میزنند، یک مقدار از پشم پایین میریزد. یک مقدار از پشم اینقدر سبک است تو هوا پراکنده میشود. "جَلَم" که گوسفند. فرمود "دنیا باید از قراضه الجَلم در چشم شما کوچکتر". "قراضه الجَلم" را کسی میگوید هست؟ بله، به حساب میآورید شما؟ در محاسباتت میگنجد؟ پشمی که روی زمین است را داری حساب میکنی دیگر، پشم یک تکه نمیکردند که یک تکه میکنند دیگر. تجربه نداشتم ولی آن پشمی که روی هوا بلند میشود، اینقدر سبک است. کسی تو محاسباتش آن چوپان اینها اصلاً به حساب نمیآورد که بگوید آقا اینها را نیم کیلو پشم روی هوا دارم من. دنیا را از این کمتر به حساب بیاور. اعتباریه. وجود حقیقی پشم گوسفند وجود حقیقی است. هست. این وجود اعتباری است. واقعاً نیست. فقط صرف فرض ذهن چی؟ اصلاً نیست آقا. ریاست نیست، ملکیت نیست، نیست. فرض کردی که هست. به شما میگویند رئیس، به آن میگویند فلان، به آن میگویند فلان. همهاش اعتباریات است. بیدارشان کردم بگویم چقدر بوده. بفهمند که نیست. زمان، تاریخ همهاش اعتباریات نیست. هیچ کدامش نیست. ۵۰ سالم است. ۵۰ سال یعنی ۵۰ سال معدوم کردی. تو الان معدومت بیشتر از آن است. من که وایستا بگویم ببین بچه جان من ۵۰ سالم است، تو ۲۰ سالت است. ۵۰ سال داری حالیشان کردم که ندارند. اعتباریات زمان. اعتباری زمان که دیگر تهش دیگر اصلاً متصرم الوجود است. آن به آن ایجاد. یک آن است که یک لحظه توهم میکنی بودنش را. زمان وقتی تو فلسفه خواندم کلاً از زندگی کندم. ۵ دقیقه، ۱۰ دقیقه، یک روز، یک هفته، یک سال نداریم. سال نداریم، روز نداریم. خورشید داریم، ماه داریم، عمل داریم. تمام شد. یعنی آنچه که کسب کردی تو این گردش خورشید. روشن است. ماجرای نمیدانم اصحاب کهف، پدر ما را درمیآورد. "بَیْنَهم" و خواستیم اینها بیدارش کنیم تا اصلاً تساهل کند. اصلاً بپرسند که چقدر خوابیدند. خواباندم برای سوال فقط. بیدار شدند از هم پرسیدند چقدر خوابیدیم. کلمه "احصاء" را گفتند که فعل ماضی است. نه صیغه "افعل تفضیل" نیست. "اَمَدٌ" و هم مفعولش است. "لَمّا لَبَثوا" هم قید برای "اَمَد" است. "ما مصدریه". کدام یک از دو طایفه مدت مَکسشان را شمردهاند؟ وقتی بیدار بشوی اینجوری میشود. اصلاً نمیتوانی بشماری چقدر بود. هیچی نبود. ایشون میفرمایند که این آیه بودن و قرابت امرشان را بیان میکند. چطور آمدند و درخواست نجات کردند و خواب رفتند و بیدار. اختلاف در زمان کردند. صفحه تمام شد یا نه؟ ای بابا چرا اینجوری شده؟ طلسم شده. چیکار کنیم؟ من امروز واقعاً میخواستم دو سفر بخوانم ها. با این قصد آمده بودم. جدی هم بودم. گفتم شروع میکنم همین جور فقط میروم. نمیدانم چیکار کنیم. دعایی بخوانیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و ...
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...