متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا و کذلک أثر یعلم اَن وعد الله حق و اَن السّاعَة لاریب فیها هذا تنازعون قالوا ابنوا علیهم بنیاناً ربّهم اعلم بهم قال الّذین غلبوا علی امرهم لنتّخذنّ علیهم مسجداً.»
"اَثر" به معنای "سقوط فلان"، "اَثَر" یعنی "فلانی افتاد". مجازاً در مورد کسی که بر مطلبی اطلاع پیدا کند، بدون اینکه در پی آن باشد؛ انگار که یکهو میافتد توی مطلب. اینم "اَثَر" توی قرآن هم هست که "أثَرَ علی اَنّهما استحقا"، اسم دارد که کذالک، یعنی واقف شدیم بدون اینکه خودشان در جستجو باشند، پی بردند.
این "اَرسَلناکم" و "بَعَثنا" شبیه هم است. در تشبیه هم، همانطور که قرنها خوابشان کردیم و بعد بیدارشان کردیم، همین طور چنین و چنان کردیم. ما دیگران را یکهو انداختیم توی ماجرای اصحاب کهف تا باخبر شوند. "ارسنا" در کلمه "اُناس" مفعول آن است که سیاق بر حق است. بر این دلالت دارد که تعدادی از مشرکین گفتند که بنا کنید و اینها. "بنیان" چون "غلبوا علی امرهم" دارد. "ربهم اعلم بهم" خیلی مشرک بودند؛ اینها جور در نمی آید که ربم اعلم به حرف مشرکین باشد. حالا خیلی این "رب" را نمیفهمیم که چطور مشرکین گفتند "علی امرهم"، فهمیده میشود که "بناء" هم همان "بنیان" است.
اینها اصحاب کهف فرستاده شدند. آن شخص از اصحاب کهف آمد شهر و اوضاع و احوال شهر را دگرگون دید. فهمید که سه قرن از خوابشان گذشته، ولی نفهمید که شهر کو؟ بتپرستی بر مردم مسلط نیست و زمان به دست توحید افتاده است. چیزی نگذشت که آوازه این مرد توی شهر پیچید، خبرش پخش شد. همه جمع شدند و به طرف غار هجوم آوردند، دور اصحاب کهف را گرفتند، حال و خبر پرسیدند. بعد از اینکه دلالت الهیه و حجتش به دست آمد، خدا همه را قبض روح کرد. بعد از بیدار شدن، چند ساعت بیشتر زنده نماندند، فقط به قدری زنده ماندند تا شبهههای مردم در امر قیام برطرف شود. بعدش همه مردند.
مردم گفتند: «یک بنایی بر غارشان بسازید که پروردگارشان آگاهتر است.» گفتم: «پروردگارشان آگاهتر است.» این اشاره به این است که خودشان مردم جمعیت زیادی بودند و اختلاف کردند. باز وقتی که غار را دیدند، اینها را در غار دیدند، اختلافشان هرچه بوده، بر سر امری بوده مربوط به اصحاب کلام. کلام کسی که از یافتن به حال آنان و استکشاف حقیقت حال مأیوس باشد. گفتند: «ما که دیگر نمیتوانیم دسترسی نداریم و چیزی از اینها نمیتوانیم بفهمیم.» یک جور شد که غار حالا یا بند آمد یا دیگر دسترسی بهش نبود. چطور بوده؟
بگذار بعضی از اینها که این صحنه را دیدند، شبههشان نسبت به قیامت برطرف شد و آرامش خاطر پیدا کردند. بعضی دیگر باید قانع نشده باشند. لذا طرفین گفتند بالاخره یا حرف ما یا حرف شما. هر کدام باشد خوب است که یک دیواری بینشان بکشیم تا مستور باشند. خدا به حال اینها آگاه است. "اعلم بهم" از نظر هر کدام از این دو وجه، معنای جداگانهای به خود میگیرد، به خاطر اینکه به هر حال این جمله نسبت به "اذ تنازعون بینهم امرهم" که دو وجه توی معنایش آوردیم، طوری است که هر معنایی که آن جمله به خود بگیرد را این هم میگیرد. اگر تنازعی که آنجا داشتند درباره قیامت باشد، یکی اقرار کرده و یکی انکار در مورد قیامت. لذا معنایی که اینجا مطرح میشود در مورد اختلاف سر قیامت میشود. یکهو از داستان اصحاب کهف مطلع شدند تا بدانند که وعده خدا حق است، قیامت آمدنی است و شکی توش نیست.
مشرکین با اینکه آیت الهی را دیدند، دست از این کار برنداشتند. گفتند: «دیواری بسازید تا مردم با آنها اصحاب کهف ارتباط پیدا نکنند. از اینها غار یک بنایی کنید که کسی نیاید اینورها دیگر.» چون اگر «از امر آنها چیزی برای ما کشف نشود، یقین پیدا نکردیم.» پروردگارشان به حال موحدین گفت: «امر ایشان ظاهر شد، آیتشان روشن شد. ما به همین آیت اکتفا میکنیم، ایمان میآوریم. بالای غار آنها مسجدی میسازیم، هم خدا توش عبادت بشود، هم تا آن مسجد هست اسم اصحاب کهف زنده بماند.»
یکی از ادله خوب برای اینکه قبر اولیا خدا میتواند محل عبادت باشد، در قرآن همین آیه است. این استدلال خیلی خوبی است. به این آیه که مسجد باشد، قبر مسجد باشد. تازه ما هیچ ادعایی نداریم که قبر اولیا خدا، یعنی نسبت به این مزار اهل بیت، ادعای مسجد بودن نداریم. مسجد نمیدانیم، فقط زیارتگاه است. اینکه خود آن محل دفن محل سجده باشد، آنجا عبادت بشود، یعنی بر قبر اولیای خدا، خدا عبادت شود. این چیزی است که از این آیه برداشت میشود. تقدیر داشت کدام آیه؟ طریق آیات سوره کهف به نظرم ۲۸ که میآید. ۲۸ چی بود؟ آیه حقیقتاً شاید نداشته باشد. عمّ یعنی اون قولی که دارد نقل میکند، همراهش دارد یک وصفی را هم برای قائل تعیین میکند که قول را تأیید بکند. در واقع میخواهد بگوید که اگر جایی حرفی را خواستم رد بکنم، خودم میگویم که این از یک مصدر کفری است؛ این حرف را زدند. میگوید: «قول این کفار همه شبیه هم است.» "ذَلِكَ بِمَا تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ" یعنی گناههایی که قبلاً به خاطر تکذیبی که قبلاً داشتند.
یعنی جایی اگر حرفی باشد، مورد تأیید خدا نباشد، به قول آقا تقریر معصوم است دیگر. خدا خدا نقل قولی بکند در کتابی که کتاب هدایت است، "بیان لکل شیء" و دلالت ابتدایی هم دارد. اضلال هم بخواهد باشد، اضلال هم از جنس متشابهات نیست. کلام یک سیاقی دارد، ولی مخاطب چیز دیگری میفهمد. مثل "الرحمن" در قرآن. فرض دارد آن ضلالت اضلال الهی نیست، بلکه از سطح فهم ضعیف مخاطب و حسگرایی و مادهگرایی مخاطب است که مبتلا به آسیب میشود. محکمات قرآن مسئله را حل میکند. یعنی میگوید: «تو از خدا...» خدا را از عالم حس و ماده جدا بدان.
من هم میگویم: «الرحمن را ماده و حس را ازش بگیر، بعد بگو خدا بر عرش نشسته.» اشکال ندارد. ولی وقتی ماده و حس را تصور میکنیم، این میشود که متشابهات قرآن: "الرحمن"، "یدالله فوق ایدیهم". متشابهات، متشابهات نیستند که اگر یک کلامی از یک کافری صادر شود و آن کلام دلالت بر کفر دارد و مصدرش هم کفر است، دلالت بر کفر و ارائه طریق کفر هم میکند. کدام خدا نسبت به سکوت بکند که نقض غرض شود. شما توی مقاله، توی کانال نمیکنی یک حرفی را که قبول نداری، قائلش محل تأیید تو نیست، و حرفش دارد شبهه میاندازد، بدون هیچ رد و اثبات و انکار و نقض و ابرامی فوروارد کنی توی کانالت؟ بعد خدا توی کتابش همچین کاری بکند؟
در قرآن آخر سوره مریم: "تکاد السماوات یتفطرن منه" آیه ۹۰ این حرفی است که اینها زدند، الان است که کوه متلاشی شود، آسمان از هم بپاشد، زمین .... خلاصه اگر حرفی حرف کفر باشد یا توی نقل قولش شیطان است، تازه همین رو هم ما یک چالش جدی داشتیم. یکی از اساتید درس "المیزان" را که میرفتیم بنده اثبات کردم به استاد. درس بحث شد، استاد قبول که نکردند. یک دانه مشتی خواباندند ما را در جلسه و نابودمان کردند. «شیطان را تبرئه میکنی؟» ملت هم خندیدند و بعد آمدیم بیرون توی ماشین. ما تا مسجد که میرفتیم برای استاد اثبات کردیم که حرفمان این بود عرض کردم که خدا حتی اگر از شیطان هم نقل قول بکند و به هیچ طریقی کلام او را رد نکند، با هیچ بینه، سیاق و فلان و اینها. همان هم باز بحث سر آن بود که "قال ربّ بما اغویتنی" گفتم: «این اغوایی که به خدا نسبت داده، درسته، توهین نکرد.» یادم نیست. بنده گفتم که نه، سوره مبارکه هود هم حضرت نوح گفت: «خدا اگر اراده کرده باشد شما را اغوا کند، من چه کار کنم؟» نسبت میدهد اغوا و اغوای جزایی را به خدا. به همان دلیلی که جاهای دیگر اضلال را تعریف به همان معنای خودش میکنید. یک مقدار، چرا توهین باشد؟ «اغویتنی» یعنی توهین به خداست.
مبنای اینکه هر چه در قرآن آمده، اگر جای دیگری به یک نحوی حالا یا به نحو محکم و متشابه یا به نحو عام و خاص یا به نحو مجمل و مبین، قرآن مجمل ندارد. یا به نحو مطلق و مقید، به هر نحوی قرآن توضیح داده، شفاف کرده، تبیین کرده، قبول است. اگر تبیین نکرده، هر کلامی که دارد نقل میشود، خدا دارد صحه میگذارد. عزیز دل زن در داستان یوسف، همان زلیخا گفت: «الفیا سیدها لدا الباب» یوسف آیه ۲۵. دیدند که در آنجاست. و همین که این را پیدا کردم گفتم: «آقای عزیز، خانم شما به من تعرض کرده است.» از پیش گرفت. آنجا مسئله که روشن شد، مرد برگشت به زنش به زلیخا گفت که "أنّ کیدکنّ عظیم" یوسف آیه ۲۸. شوخی دارد که قرآن در مورد کید شیطان تقریر معصوم هم دارد؟ خدا میشود نقل قولی بکند که فوروارد کند توی کانالش چیزی را که قبول ندارد؟ بنای عقلاست دیگر. خدا توی کانالش فوروارد کرده این حرف را. حرف پوتیفار بود، حالا هرکی بوده. تقریر معصوم یعنی میشود معصومی نقل قولی بکند از کسی و حرفی نداشته باشد، آن حرف تلقی به کفر و تلقی به ضلالت بشود؟ این هم در واقع ملقن این کفر باشد. آن معصوم هم حرف را قبول نداشته باشد، ردش هم نکند، نقدش هم نکند و نقل بکند؟
«مؤمن دسته تنازع» را پس بحث قیامت گرفتند، باطل نبود. دارد تنازع را حکایت میکند. آن متن دارد تنازع را حکایت میکند. بالاخره کلمات بحث توش نیست. ولی بحث این است که به هر حال خدای متعال در این آیات تأیید کرده ساختن بنا بر قبر مؤمن را. نه نساختن بنا، ساختن مسجد بر قبر مؤمن را. روشن است عبادتگاه شود قبر مؤمن. زیارتش کفر باشد؟ مسجد بساز، محلّی که خدا توجه دارد به این عبد. "أن توجّه دارد" (خدا) سیصد سال این بدنها را اینور آنور کرده، محل توجه بوده. این مکان هم محل توجه شده. تو هم آنجا میروی، محل توجه میشوی. برو آنجا نماز بخوان. روشن است. بعد آن بابا بعضی حرفها تند است. آن کلمات چرا اینجوری است و اینها؟ واقعاً آدم نمیتواند خودش را کنترل بکند. بعضی، بابا پسر آن عالم بزرگ قرآن، "مفتاحانه" را ترجمه کردند. «وقتی پدرم را دفن کردیم، تا حالا سر قبر پدرم نرفتم.» با خیلی روشنفکری و حق به جانب و اینها.
فلسفه بیمنطقی و بیانصافی و نافهمی یک طیفی را میرساند دیگر. آن چه ربطی دارد؟ حالا اهالی فلان مکتب، اگر یک جمله یکی پیدا کردیم، باید تأمین به کل بدهیم؟ چه منطقی؟ آقای صمدی آملی یک چیزی میگوید، از صمدی آملی تا ملاصدرا را میزنم. حالا آقای حسنزاده آنجا موضع گرفتند نسبت به این حرفهای صمدی. نافهمی باید بگوییم یا بیدینی باید بگوییم؟ یک ذره انصاف آدم داشته باشد. داعشی برخورد نمیکنند، چه برسد به اینکه مسلمانی که حرفش هم روشن است، منطق التزامات حرفش هم روشن است. «سلام پدرم، ۲۰ ساله نرفتم.» و افتخارم میکنم. پدرم توی دل ما جا دارد. قبر باباش را هم از او گرفتند، بنده خدا را تخریب کردند. یک نشانی نماده از قبر آن بزرگوار توی آن قبرستان عرض کنم که اسم قبرستان شهید .... یادم بیاید که شهید نواب آنجا است. سلام قم. آیت الله جوادی آملی عکس معروفی است که آیت الله جوادی آملی بر مزار مادر هستند. مادر ایشان توی آمل دفن است. بنده رفتم سر مزار مادر و پدر ایشان امامزاده عبدالله آمل. آن قبری که عکسش منتشر شده و معروف، این است که جوادی روی آن نشستهاند و دارند فاتحه میخوانند. قبر خواهر آیت الله جوادی، زهرا جوادی آملی، پایینتر از قبر شهید نواب. هفتهای یک بار سر مزار خواهرشان. خواهر کجا و پدر و مادر بزرگوار کجا؟ آن طرف را صاف کردند، بخار صاف کردند، قیمهها را توی ماستها ریختند دیگر. این همان نافهمیها را به پای دین و خدا میگذارد. با اشعار مولوی هم یک جوری ماجرا را درستش کردند. بیشتر تخصصشان توی وادی مولوی است. میخواهد کفریات و خزعبلات خودش را به دین بزند، از مولوی استفاده میکند. وارد میشود. این هم مظلوم واقع شده. یعنی به تعبیر حضرت آقا، اصل اصل اصل دین از حرفهای مولوی است. اصل اصل که ازش هرمونوئیتک را درآوردند و پلورالیزم را درآوردند. چی را درآوردند؟ ایشان یک جور، آن بابایی که الان لندن است یک جور. اینها هر کدام یک جور مولوی دست گرفتند به باد.
این هم از بحث تنازعشان. بحث اختلاف این مسائل. بحث تناسخ مطرح میکنند. بدن خود شخص بر نمیگردد و بر میگردد به بدن دیگر. کفار اصل تناسخ و واضح البطلان در مبانی ما. نظر شریفشان به این است که اینها بعد یک چند ساعتی از دنیا رفتند دیگر. همینقدر که ماجرایشان منتشر شد، ۳۰۰ سال ما خوابیدیم، دو هفته خوابیدیم. یک سری آدمهایی که مثلاً آنجور اتصال ربانی دارند. اتفاقاً مثلاً اینکه فهمیدند، ولی خب دیگر عمر طبیعی بوده دیگر. یعنی خدا اینها را توی همان حالت قبلی هم کانهو اینها را توی برزخ بودن و بدن فقط مانده بود. بلکه این داستان یک شهادتی به این هم دارد که ابدان بعد از مرگ سالم میمانند. دلالت بر رجعت دارد، دلالت بر سلامت ابدان در قبر دارد. خیلی مسائل دارد. خواب چیست اصلاً؟ خود خواب معجزه است واقعاً. برای اثبات معارف دین به نظر بنده، خیلی از اساتید و بزرگان، آیتالله .... هیچ تفاوتی بین خواب من و شما با خواب اصحاب کهف نیست. بازار فاصله زمانیها را ندارد. تعجب نمیکنیم که مثلاً پولمان را میشناسند. همه تفاوتش هست، ولی میخواهم بگویم که اصل بحث اینکه ما میمیریم و دوباره زنده میشویم هر شب، خیلی اتفاق عجیبی است. برای خدای متعال خواباندن ۵ دقیقه با خواباندن ۵ میلیارد سال، هیچ تفاوتی ندارد. اصل بحث مهم است. این روح را میگیرد، بر میگرداند، تمام شد. میخواهد دو دقیقه باشد، میخواهد ۲ میلیون سال باشد. این دارد میگیرد، برمیگرداند. ۳۰۰ دقیقه آن "توفای کلّ" نیست. "استیفای کلّ نفس و روح" را دارد میگیرد به تعبیر ملاصدرا. آقایان دیگر اینها بحث روح بخاری است. روح بخاری که میماند. روح بخاری بحث مفصل و سخت و سنگین است که یکی از جدیترین مباحث فلسفه است. بحث ارتباط نفس و بدن.
یک کتابفروشیای کتابی بود «ارتباط نفس و بدن». فروشنده گفتم که آقا این ارتباط نفس و بدن، ارتباط دارد؟ گفتم آره. چه جور ارتباط شرعی؟ بعد یک کم گذشت گفت من که خوبم. چند روز پیش یک جوونی آمده کتاب را خریده، فرداش آورد پس داد. گفتم برای چی؟ گفت فکر کردم در مورد ارتباط زناشویی است. اینها بحث ارتباط نفس و بدن است. ارتباط نفس و بدن از چه سنخی است؟ بعد روح بخاری، نفس نفس به تمام میرود. تعلقاتی از نفس هنوز هست. نفس نباتی میماند، نفس حیوانی میرود. چون نفس نباتی به نفس حیوانی، تفاوتش توی عالم خیال گزینه بسته مفصلی است. نفس حیوانی خیال دارد، نفس نباتی ندارد. قائل به این قضیه هستند که توی بحث خلقت فقط استعاره، ماده خلقت استعاره است. استعاره نسبت به آن اشکال ندارد. نسبت به آن باشد، مشکل نیست. اما یا روح حیوانی نباتی است یا روح عقلانی حالت نباتی هم دارد. دستهبندی کلی دو تاست، ولی جزئیاتش تفاوتش به این است. حالا هم بوعلی گفته و هم امام مفصلتر بحث فلسفه ملاصدرا خیلی مفصل بحث کرده. کلاً بحث عالم خیال، بحث بسیار مهم عالم خیال است. بتوانید مثلاً یک سال دو سال فقط درس بگیرید. خدا این بحث عالم خیال جدیدی هم که روش مطالعه شده که خیلی کار خوبی است، معاد را کلاً ملاصدرا میبرد توی فضای عالم خیال. من خیالی، توهمی. اما عالم خیال بروز پیدا میکند اینجا. عالم خیال شخص شماست. آنجا عالم خیال نو است. نو به عالم خیال وارد میشود.
خیالاتی است که حقیقت میشود. آن صور تجسم و تمثل پیدا میکند. صور خیالی دیگر بحث صور اعمال از این فاز که وارد میشوی، یک چیز عجیب و غریبی میشود. و حیوانات حشر دارند، برزخ دارند. روی مبنای او علامه طباطبایی. او مبنایش این است که اینها درک خیالی دارند در حد خیال. تصور دارد. تصور لذت میکند. یعنی تصور جفتگیری و لذت جفتگیری؟ اگر نکند که نمیرود جفتگیری کند. و حالا برزخ اینها چی میشود؟ حشر اینها چی میشود؟ مرحوم علامه طباطبایی بحث بسیار سنگین دارد. اینها دیگر نم نم ورود به مباحث معرفت نفس است دیگر. بحثهای علمی است. تازه خود آن بحث که اگر ذره ای فهمیده شود، آدم ارتباط نفس و بدن سبکتر میشود. نوشتند کدام کتاب؟ همان شرح معرفت نفسشان. چند تا کتاب. یکی یک ده نکته دارد. یک شرح ده نکته دارد. یکی هم شرح جلد ۸ و ۹ "اسفار" ملاصدرا.
این هم از این نقل کلام موحدین. آیات آثار تکوینی دارد. بزرگان فرمودند که فراز "موعد المستعطین" معدش شاید باشد توی زیارت امینالله. یکی از بزرگان فرموده بود که هر وقت این را میخوانم، میبینم مراحل ... ما بوده. حالا یکی از اینها، آن صورتش تجسم پیدا میکرد. از اینها زیاد است. یعنی آیات حقیقت تکوینی دارد و آثارش هم دقیقاً به خاطر همان بعد کلمات توی همان فضا حروف است که استفاده میکند، اصواتی که دارد. یعنی اصوات این حروف یک ملکوتی دارد. مثلاً بعضی حروف، حروف حلقی. حروف حلقی به نسبت حروف فمی در خفا. حروف فمی جلای بیشتری دارد دیگر. حرفی که مخرجش نوک زبان است با حرفی که مخرجش ته حلق است فرق دارد. کتاب "العین" را مرحوم خلیل بن احمد فراهیدی. ایشان دستهبندیاش اصلاً بر اساس حروف ابجد نیست، بر اساس حروف حلقی از اینجا شروع میکند. همعصر امیرالمؤمنین بوده ایشان و کتابش هم مال دوره مثلاً همان دوره اقدم کتب لغت. امام باقر، صادقین. عرض کنم که ماجراهایی که قرآن میخواهد فضاهای خفایی را بگوید، از حروف حلقی بیشتر استفاده میکند. ماجراهای جلایی را میخواهد بگوید، از حروف فمی بیشتر استفاده میکند. خود کلمات، خود کلمه «کهف» چرا غار؟ کاف و ها و فا. نهایت خفّت این حروف و زینت محض. سه حرف فا را که میگویند دیگر از این حرف سبکتر. صحنه خیلی نرم. مثلاً صحنه برفی که دارد میآید و یک قدم گذاشتن توی برفی که هیچ صدایی نیست. تصویرسازی کنیم. پس کلمه خشخش. شما نگاه کنید خشخش را که میشنوی، حرف خ و شین تو را منتقل میکند به آن برگی که دارد زیر پا خراب میشود. چقدر درگیریاش زیاد است! مثلاً شما هر جا میخواهی یک درگیری، اختلال را مطرح کنی معمولاً کلمات که حروف اصلیاش خ است، این شکلی است: خل، خنگ، خشونت.
هتلی بودیم. مستندی که میساختیم توی شهر سماوه بودیم. هیچ ایرانی نبود توی هتل. بچههای صدا و سیما بودیم و مترجم اینها هم نداشت دیگر. خودمان مجبور بودیم با اینها سر کنیم. رفتیم توی رستوران به پول تهیهکننده شام خوبی سفارش بدهیم. گرانترین چیزی که توی رستوران هست را بنشینیم بخوریم. غذای خوب چی داری؟ تخممرغ که غذای خوب نمیشود که. گفتم پیتزا را میگوید پیتزا پیش. خلاصه، خلاصه این کلمات، حروف توی هر زبانی واقعاً این شکلی است. یعنی انتقال زبان فارسی که میآید، یک ساخت. همین آقا هم یک وقتی اشاره کردند، گفتند رادیو وقتی ایرانی شد که کلی دست گرفتند ضد انقلاب بود. عربها تلویزیون را تبدیل کردند به تلفظ بهتر بود که مثلاً ایرانیان تبدیل کنند به تلویزیون. رادیان، وزن این شکلی. وزن ایرانی ماکارونی مثلاً برای. خلاصه اینها هست. یعنی هر زبانی ساختاری دارد متناسب با فضای اقلیمی خودش. مثلاً زبان عربی قوت و شدتی دارد متناسب با مزاج گرم و تند عربی. باز مثل زبان آذری، مخصوصاً بین تبریزیها مثلاً اردبیلیها با تفاوتی که هست. قشنگ از نوع کلمات، لحن و اینها به دست میآید. کلماتی که حروفش استفاده میشود متفاوت است. «چه خیزید و خرام هنگام». یکی هم حافظ دارد که در مورد بوسه بر چهره یار است. الان یادم نمیآید. پیداش کردم قبلاً دادم.
بعداً میگویند که اینها سه تا بودند، سگشان چهارمیشان بود. چهارمیشان و سومیشان باز بر اساس فلسفه صدایی هم توش نکات دارد. چون خدا میگوید که خدا چهارمی سه نفر نیست. ثالث ثلاثه نیست. خدا رابع بعد ثلاث است. ثلاث که خدا میشود چهارمیشان. ان الله ثالث ثلاثها. سومی سه تاست. نه سه تا که باشند، خدا میشود چهارمی. دقیقاً دارد توضیحات مفصل. " رابعه کلبهم و یقولون خمسة" که صادق میگویند پنج تا بودند. نظمی هم ندارد. نمیگوید سه تا بودند، چهارمیشان سگشان بود. چهار تا بودند، پنجمیشان سگشان بود. در عین حالی که میخواهد بگوید مسئله مهم نیست، ولی جواب هم میدهد. پریروز جمعه چند تا طلبه از یزد آمده بودند. طلبههای خوبی هم هستند. بعد میگویند که هر وقت ما میگوییم که چرا خدا این حرف را نزده توی قرآن؟ چرا اسم نیاورده از معصومین؟ قانون توضیح نداده در مورد صلات؟ چیزی نگفته. قرآن کتاب قانون کلیات را میگوید. به جزئیات کار نداریم. بعد یکهو میآید تا اینجاها هم گیر میدهد که این "ثلاث" را "کلبهم" فلان... این جزئیات را چطور میگوید؟ آنجا که میرسد به کلیات اکتفا میکند.
کتاب کلامی که دارید میخوانید، مفت نمیارزد. توی حوزه میخوانید. کتاب جدید کلامی نوشته شود در حوزه ناظر به شبهات که الان ماه به ماه شبهات دارد آپدیت میشود. دین و اسلام و قرآن. کندی علوم قرآنی و بحث قرآنشناسی و ضوابط اینکه قرآن در مورد چیا صحبت میکند، چرا وارد این جزئیات میشود، چرا وارد جزئیات خیلی چیزهای دیگر نمیشود، این فلسفهای دارد. بعد روی آن مفصل بحث شود. آخرین آیات، کلیدواژههای "والله عزیز" جهنم. مرسلات آیه ۲۹، چیست؟ مکذبین. "غیبه انداختن و یقولون سبعة و ثامنهم کلبهم" کهف آیه ۲۲. هفت تا و هشتمیشان سگشان است. نسبت بهش نظر نمیدهد، تأیید میکند. نه اینکه قائل به این باشی که "ربّی اعلم بعدّتِهم". این قلیل است. اینی که کسی توی هر موضوعی علم را از خدا بداند. ماجرای موسی و خضر هم همین است. ماجرای ذوالقرنین هم همین است که همه بدانند که علم دست خداست. خداست. کسی را یک چیزی حالیش میکند. فکر کنم کلمه "علّمناهُ" کسی بود که ما تعلیمش داده بودیم. اینی که حالیت باشد، علم دست خداست. علم علیم. "قل ربّی اعلم بعدّتِهم. ما یعلمهم الا قلیل" کهف آیه ۲۲ افراد این را میفهمند. خیلی خب. اشکال ندارد علمی که خودتان صحنه را ببینید. نمیدانند آنها را مگر تعداد کمی. "فلاتماری فیهم الا مراء ظاهراً" کهف آیه ۲۲. ظاهر یعنی برای اینکه از سر غلبه باشد، مسئله برای تو کشف شده باشد، به شهود رسیدی، روشن شده، حل شده. "ولا تستفت فیهم منهم احداً" کهف آیه ۲۲. استفتاء نکن درباره آنها از ایشان احدی را. یعنی چه؟ "فیهم منهم" به چه میخورد؟ گفتند که با اهل کتاب درباره این جوانان محاجه نکن. مگر مهاجری که در آن اصرار نباشد. یا مهاج یعنی از هیچ یک از آنان درباره. یعنی همانهایی که میخواهی با آنها محاجه کنی درباره عدد این جوانان استفتاء نکن. پروردگار تو کفایت میکند. حالت اطلاقی ندارد اینجا، اهل کتاب. چون اینها مسیحی بودند. بعد از مسیح. شخصیتهای عزیز و دوستداشتنی اهل کتاب و مسیحیان. ۳۰۰ میلادی.
صفحه، نصف صفحه مانده. نگو که هیچ وقت نگو من فلان کار را فردا انجام میدهم. مگر اینکه قید کنی، استثنا کنی به اینکه خدا بخواهد. مشروطش کنی، معلقش کنی به مشیت. بحثهای خیلی خوبی اینجا دارد که دیگر فرصت نیست بخوانم. همان بحث علم از خود چیزی نداشتن و فقر و همه چیز دست خداست و همینهاست. به همان بحث فردا. فردا یعنی کی؟ فردا یعنی من شب بخوابم، صبح پاشم انجام بدهم. یک وقتی شب خوابیدی ۳۰۰ سال بعد پاشدی. انتخابات ۸۴ که من نیمساعت خوابیدم پاشدم دیدم که مملکت عوض شده. دیگر ۸۸ نمیخوابم. اینجا بحث مفصلی دارد. حتماً این بخش ذیل این آیه را از تفسیر "المیزان" مطالعه کنید که غوغا کرده. علامه! «اگر یادت رفت، هر وقت یادت آمد، یاد کن ربت را.» رب همش به رپ است. رب تو همان رب اصحاب کهف است. همان قدرتی که به آنها داشت، به تو هم دارد. همان فقری که اینها داشتند، تو هم داری. همانقدر تو مَربوبی، آنها مَربوب بودند. تو مَربوبی. خودت را همسانسازی کن با اصحاب کهف. من اینجوری حفظ میکنم کلاً کارهایی که من حفظ میکنم، کلاً مشیت من است. من چی میخواهم؟ میخواستم همه باشند، تو نباشی. تو را توی غار نگه داشتم انقدری که باشی که دیگر هیچکی نباشد. نسل نسلها رفت و تو هنوز هستی. شهر، یک سر هم میزنی. به من بسپار، من را توجه کن. به من داشته باش. باز بحث رشد: "یهدی ربّی لاقرب من هذا اشهدا". اصحاب کهف رشد رفتند دیگر. بله، آن رشدی که آنها خواستند. رشدی که آنها خواستند. حرکتی صبح از خانه راه میافتد بیاید مدرسه. دنبال همین باش. اینجا هم برایت کهف باشد. حس و حالی که اصحاب کهف در حال فرار داشتند به کهف، تو از خانه که داری میآیی مدرسه همان حال را داشته باش. همان عنایتی که به آنها کردم، به تو هم میکنم. مرحوم بانو اصفهانی در حال جارو کردن بود که معرفت نفس برایش حاصل شد. معرفت نفس، معرفت شهر. داشته جارو میکرده. تفاوت سال شمسی و قمری در کهف را کردند. ۳۰۰ سال، ۹ سال هم اضافه کردند که حالا بحث نیست. این ۹ سال را اهل کتاب اضافه کردند. گفتند مسیحیها ۹ سال اضافه کردند. ۱۰۰ و خردهای سال بیشتر نبوده. ۳۹ سال تفاوت قمری و شمسی، رومی و فارسیاش. رومی و عرب. بحث ۳۰۰ سال، بحث سال شمسی و قمری بحث مفصلی است. برخی بزرگوارانی که در مشهد بودند و به رحمت الهی رفتند، اینها توی بحث سال شمسی خیلی اصرار و ابرام داشتند برای اینکه سال باید حتماً قمری باشد، سال شمسی نباید باشد و به شدت اصرار بر این مسئله دارند.
ما هم اول اینطور بودیم. نوجوانی میخواندیم، ما هم خیلی تند و تیز شده بودیم. مرحوم علامه حداد عادل متعصب در توحید. این شجرهای هم که به ایشان میخوری، تعصب خاصی درشان هست. تعصب ما هم داشتیم، ولی بعداً کمکم منحرف شدیم. از دین، همه تاریخهایی که توی نوجوانی استفاده میکردم، تاریخ قمری شمسی نبوده. به حساب بگو که خدا آگاهتر است به آنچه لفظ کردهاند. "له غیب السماوات و الارض". آیا آخره یا نه؟ باز هم داریم. حسبی و اسم غیب و ترس مال اوست. مال خودش است. "ابصر بهی و اسم" صیغه تعجب افعل به. چقدر دیدنی! چقدر شنیدنی! "ما لهم من دونه من ولی". اینها هیچ ولی غیر خدا نداشتند. اصحاب کهف به ادراک این رسیده بودند. تو هم باید ادراک این را برسی که هیچ ولی غیر او نداری. "و لا یشرک فی حکمه احدا". هیچکس در حکم او ولی و شریک نیست. در حکم علامه ذکر میکنند که باز انشاءالله عزیزان مطالعه میکنند. بحث روایی خیلی خوبی دارد. نکات خوبی که بعضیها را من خط کشیدم و فرصت نمیشود بگویم. باز بحث تفسیر موضوعی خیلی خوبی دارند. منطقه جغرافیایی غار اصحاب، چهار تا قول میان اثبات میکنند با قرآن کدومشه. بحثهای روایی، قرآنی و از نظر غیر مسلمانان، اصحاب کهفشان کجا بوده و از این حرفها که بحث مفصل است. و «ما اُوحِیَ الیک من کتاب ربّک». تلاوت کن آنی که از کتاب رب تو به تو وحی میشود. این آیه را میخوانم، ترجمه میکنم. فردا در زمره ادامه آیات که بهش ربط دارد، یک توضیح بیشتری در مورد این عرض میکنم. "من کتاب ربّک لا مبدل لکلمات". کلمات خدا تغییرپذیر نیست. آیه آخر سوره کهف، آیات پایانی سوره کهف هم توی فضای همین کلمات اینها تغییری ندارد. یعنی باز بحث کلمهالله و تبدیل نداشتن اینها و کسی کلمهالله بشود و اینهاست. اصحاب کهف کلمهالله بودند. خضر کلمهالله، موسی کلمهالله. جاوداناند، تبدیل ندارند. از ماده.
در وقتی کسی ادراکش از ماده فراتر رفت، ادراک و مدرک و مدرک یکی است. اتحاد دارد. خود او هم باقی میماند. و چون فراتر از ماده است تبدیل ندارد. اینی که فراتر از ماده رفت دیگر تبدیل ندارد. بدنش هم حتی بعد از مرگ تبدیل نمیشود. با ۳۰۰ سال خواب تبدیل ندارد. منطق او تبدیل ندارد. یاد او تبدیل ندارد. دیگر نمیشود. در یک دوره از تاریخ بیاید کسی بتواند اصحاب کهف را حذف کند از تاریخ. "مبدّل علی کلمات احکام او سنن او قوانین او هیچ کدام از اینها تبدیل" ندارد. "ملتهداً". محل "الملتَهَد" جایی که لحدی بیاید و تو را در سایه بگیرد که بشود همان کهف. غیر از او ملتهدی نیست.
و صلی الله علی سیدنا محمد.
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا و کذلک أثر یعلم اَن وعد الله حق و اَن السّاعَة لاریب فیها هذا تنازعون قالوا ابنوا علیهم بنیاناً ربّهم اعلم بهم قال الّذین غلبوا علی امرهم لنتّخذنّ علیهم مسجداً.»
"اَثر" به معنای "سقوط فلان"، "اَثَر" یعنی "فلانی افتاد". مجازاً در مورد کسی که بر مطلبی اطلاع پیدا کند، بدون اینکه در پی آن باشد؛ انگار که یکهو میافتد توی مطلب. اینم "اَثَر" توی قرآن هم هست که "أثَرَ علی اَنّهما استحقا"، اسم دارد که کذالک، یعنی واقف شدیم بدون اینکه خودشان در جستجو باشند، پی بردند.
این "اَرسَلناکم" و "بَعَثنا" شبیه هم است. در تشبیه هم، همانطور که قرنها خوابشان کردیم و بعد بیدارشان کردیم، همین طور چنین و چنان کردیم. ما دیگران را یکهو انداختیم توی ماجرای اصحاب کهف تا باخبر شوند. "ارسنا" در کلمه "اُناس" مفعول آن است که سیاق بر حق است. بر این دلالت دارد که تعدادی از مشرکین گفتند که بنا کنید و اینها. "بنیان" چون "غلبوا علی امرهم" دارد. "ربهم اعلم بهم" خیلی مشرک بودند؛ اینها جور در نمی آید که ربم اعلم به حرف مشرکین باشد. حالا خیلی این "رب" را نمیفهمیم که چطور مشرکین گفتند "علی امرهم"، فهمیده میشود که "بناء" هم همان "بنیان" است.
اینها اصحاب کهف فرستاده شدند. آن شخص از اصحاب کهف آمد شهر و اوضاع و احوال شهر را دگرگون دید. فهمید که سه قرن از خوابشان گذشته، ولی نفهمید که شهر کو؟ بتپرستی بر مردم مسلط نیست و زمان به دست توحید افتاده است. چیزی نگذشت که آوازه این مرد توی شهر پیچید، خبرش پخش شد. همه جمع شدند و به طرف غار هجوم آوردند، دور اصحاب کهف را گرفتند، حال و خبر پرسیدند. بعد از اینکه دلالت الهیه و حجتش به دست آمد، خدا همه را قبض روح کرد. بعد از بیدار شدن، چند ساعت بیشتر زنده نماندند، فقط به قدری زنده ماندند تا شبهههای مردم در امر قیام برطرف شود. بعدش همه مردند.
مردم گفتند: «یک بنایی بر غارشان بسازید که پروردگارشان آگاهتر است.» گفتم: «پروردگارشان آگاهتر است.» این اشاره به این است که خودشان مردم جمعیت زیادی بودند و اختلاف کردند. باز وقتی که غار را دیدند، اینها را در غار دیدند، اختلافشان هرچه بوده، بر سر امری بوده مربوط به اصحاب کلام. کلام کسی که از یافتن به حال آنان و استکشاف حقیقت حال مأیوس باشد. گفتند: «ما که دیگر نمیتوانیم دسترسی نداریم و چیزی از اینها نمیتوانیم بفهمیم.» یک جور شد که غار حالا یا بند آمد یا دیگر دسترسی بهش نبود. چطور بوده؟
بگذار بعضی از اینها که این صحنه را دیدند، شبههشان نسبت به قیامت برطرف شد و آرامش خاطر پیدا کردند. بعضی دیگر باید قانع نشده باشند. لذا طرفین گفتند بالاخره یا حرف ما یا حرف شما. هر کدام باشد خوب است که یک دیواری بینشان بکشیم تا مستور باشند. خدا به حال اینها آگاه است. "اعلم بهم" از نظر هر کدام از این دو وجه، معنای جداگانهای به خود میگیرد، به خاطر اینکه به هر حال این جمله نسبت به "اذ تنازعون بینهم امرهم" که دو وجه توی معنایش آوردیم، طوری است که هر معنایی که آن جمله به خود بگیرد را این هم میگیرد. اگر تنازعی که آنجا داشتند درباره قیامت باشد، یکی اقرار کرده و یکی انکار در مورد قیامت. لذا معنایی که اینجا مطرح میشود در مورد اختلاف سر قیامت میشود. یکهو از داستان اصحاب کهف مطلع شدند تا بدانند که وعده خدا حق است، قیامت آمدنی است و شکی توش نیست.
مشرکین با اینکه آیت الهی را دیدند، دست از این کار برنداشتند. گفتند: «دیواری بسازید تا مردم با آنها اصحاب کهف ارتباط پیدا نکنند. از اینها غار یک بنایی کنید که کسی نیاید اینورها دیگر.» چون اگر «از امر آنها چیزی برای ما کشف نشود، یقین پیدا نکردیم.» پروردگارشان به حال موحدین گفت: «امر ایشان ظاهر شد، آیتشان روشن شد. ما به همین آیت اکتفا میکنیم، ایمان میآوریم. بالای غار آنها مسجدی میسازیم، هم خدا توش عبادت بشود، هم تا آن مسجد هست اسم اصحاب کهف زنده بماند.»
یکی از ادله خوب برای اینکه قبر اولیا خدا میتواند محل عبادت باشد، در قرآن همین آیه است. این استدلال خیلی خوبی است. به این آیه که مسجد باشد، قبر مسجد باشد. تازه ما هیچ ادعایی نداریم که قبر اولیا خدا، یعنی نسبت به این مزار اهل بیت، ادعای مسجد بودن نداریم. مسجد نمیدانیم، فقط زیارتگاه است. اینکه خود آن محل دفن محل سجده باشد، آنجا عبادت بشود، یعنی بر قبر اولیای خدا، خدا عبادت شود. این چیزی است که از این آیه برداشت میشود. تقدیر داشت کدام آیه؟ طریق آیات سوره کهف به نظرم ۲۸ که میآید. ۲۸ چی بود؟ آیه حقیقتاً شاید نداشته باشد. عمّ یعنی اون قولی که دارد نقل میکند، همراهش دارد یک وصفی را هم برای قائل تعیین میکند که قول را تأیید بکند. در واقع میخواهد بگوید که اگر جایی حرفی را خواستم رد بکنم، خودم میگویم که این از یک مصدر کفری است؛ این حرف را زدند. میگوید: «قول این کفار همه شبیه هم است.» "ذَلِكَ بِمَا تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ" یعنی گناههایی که قبلاً به خاطر تکذیبی که قبلاً داشتند.
یعنی جایی اگر حرفی باشد، مورد تأیید خدا نباشد، به قول آقا تقریر معصوم است دیگر. خدا خدا نقل قولی بکند در کتابی که کتاب هدایت است، "بیان لکل شیء" و دلالت ابتدایی هم دارد. اضلال هم بخواهد باشد، اضلال هم از جنس متشابهات نیست. کلام یک سیاقی دارد، ولی مخاطب چیز دیگری میفهمد. مثل "الرحمن" در قرآن. فرض دارد آن ضلالت اضلال الهی نیست، بلکه از سطح فهم ضعیف مخاطب و حسگرایی و مادهگرایی مخاطب است که مبتلا به آسیب میشود. محکمات قرآن مسئله را حل میکند. یعنی میگوید: «تو از خدا...» خدا را از عالم حس و ماده جدا بدان.
من هم میگویم: «الرحمن را ماده و حس را ازش بگیر، بعد بگو خدا بر عرش نشسته.» اشکال ندارد. ولی وقتی ماده و حس را تصور میکنیم، این میشود که متشابهات قرآن: "الرحمن"، "یدالله فوق ایدیهم". متشابهات، متشابهات نیستند که اگر یک کلامی از یک کافری صادر شود و آن کلام دلالت بر کفر دارد و مصدرش هم کفر است، دلالت بر کفر و ارائه طریق کفر هم میکند. کدام خدا نسبت به سکوت بکند که نقض غرض شود. شما توی مقاله، توی کانال نمیکنی یک حرفی را که قبول نداری، قائلش محل تأیید تو نیست، و حرفش دارد شبهه میاندازد، بدون هیچ رد و اثبات و انکار و نقض و ابرامی فوروارد کنی توی کانالت؟ بعد خدا توی کتابش همچین کاری بکند؟
در قرآن آخر سوره مریم: "تکاد السماوات یتفطرن منه" آیه ۹۰ این حرفی است که اینها زدند، الان است که کوه متلاشی شود، آسمان از هم بپاشد، زمین .... خلاصه اگر حرفی حرف کفر باشد یا توی نقل قولش شیطان است، تازه همین رو هم ما یک چالش جدی داشتیم. یکی از اساتید درس "المیزان" را که میرفتیم بنده اثبات کردم به استاد. درس بحث شد، استاد قبول که نکردند. یک دانه مشتی خواباندند ما را در جلسه و نابودمان کردند. «شیطان را تبرئه میکنی؟» ملت هم خندیدند و بعد آمدیم بیرون توی ماشین. ما تا مسجد که میرفتیم برای استاد اثبات کردیم که حرفمان این بود عرض کردم که خدا حتی اگر از شیطان هم نقل قول بکند و به هیچ طریقی کلام او را رد نکند، با هیچ بینه، سیاق و فلان و اینها. همان هم باز بحث سر آن بود که "قال ربّ بما اغویتنی" گفتم: «این اغوایی که به خدا نسبت داده، درسته، توهین نکرد.» یادم نیست. بنده گفتم که نه، سوره مبارکه هود هم حضرت نوح گفت: «خدا اگر اراده کرده باشد شما را اغوا کند، من چه کار کنم؟» نسبت میدهد اغوا و اغوای جزایی را به خدا. به همان دلیلی که جاهای دیگر اضلال را تعریف به همان معنای خودش میکنید. یک مقدار، چرا توهین باشد؟ «اغویتنی» یعنی توهین به خداست.
مبنای اینکه هر چه در قرآن آمده، اگر جای دیگری به یک نحوی حالا یا به نحو محکم و متشابه یا به نحو عام و خاص یا به نحو مجمل و مبین، قرآن مجمل ندارد. یا به نحو مطلق و مقید، به هر نحوی قرآن توضیح داده، شفاف کرده، تبیین کرده، قبول است. اگر تبیین نکرده، هر کلامی که دارد نقل میشود، خدا دارد صحه میگذارد. عزیز دل زن در داستان یوسف، همان زلیخا گفت: «الفیا سیدها لدا الباب» یوسف آیه ۲۵. دیدند که در آنجاست. و همین که این را پیدا کردم گفتم: «آقای عزیز، خانم شما به من تعرض کرده است.» از پیش گرفت. آنجا مسئله که روشن شد، مرد برگشت به زنش به زلیخا گفت که "أنّ کیدکنّ عظیم" یوسف آیه ۲۸. شوخی دارد که قرآن در مورد کید شیطان تقریر معصوم هم دارد؟ خدا میشود نقل قولی بکند که فوروارد کند توی کانالش چیزی را که قبول ندارد؟ بنای عقلاست دیگر. خدا توی کانالش فوروارد کرده این حرف را. حرف پوتیفار بود، حالا هرکی بوده. تقریر معصوم یعنی میشود معصومی نقل قولی بکند از کسی و حرفی نداشته باشد، آن حرف تلقی به کفر و تلقی به ضلالت بشود؟ این هم در واقع ملقن این کفر باشد. آن معصوم هم حرف را قبول نداشته باشد، ردش هم نکند، نقدش هم نکند و نقل بکند؟
«مؤمن دسته تنازع» را پس بحث قیامت گرفتند، باطل نبود. دارد تنازع را حکایت میکند. آن متن دارد تنازع را حکایت میکند. بالاخره کلمات بحث توش نیست. ولی بحث این است که به هر حال خدای متعال در این آیات تأیید کرده ساختن بنا بر قبر مؤمن را. نه نساختن بنا، ساختن مسجد بر قبر مؤمن را. روشن است عبادتگاه شود قبر مؤمن. زیارتش کفر باشد؟ مسجد بساز، محلّی که خدا توجه دارد به این عبد. "أن توجّه دارد" (خدا) سیصد سال این بدنها را اینور آنور کرده، محل توجه بوده. این مکان هم محل توجه شده. تو هم آنجا میروی، محل توجه میشوی. برو آنجا نماز بخوان. روشن است. بعد آن بابا بعضی حرفها تند است. آن کلمات چرا اینجوری است و اینها؟ واقعاً آدم نمیتواند خودش را کنترل بکند. بعضی، بابا پسر آن عالم بزرگ قرآن، "مفتاحانه" را ترجمه کردند. «وقتی پدرم را دفن کردیم، تا حالا سر قبر پدرم نرفتم.» با خیلی روشنفکری و حق به جانب و اینها.
فلسفه بیمنطقی و بیانصافی و نافهمی یک طیفی را میرساند دیگر. آن چه ربطی دارد؟ حالا اهالی فلان مکتب، اگر یک جمله یکی پیدا کردیم، باید تأمین به کل بدهیم؟ چه منطقی؟ آقای صمدی آملی یک چیزی میگوید، از صمدی آملی تا ملاصدرا را میزنم. حالا آقای حسنزاده آنجا موضع گرفتند نسبت به این حرفهای صمدی. نافهمی باید بگوییم یا بیدینی باید بگوییم؟ یک ذره انصاف آدم داشته باشد. داعشی برخورد نمیکنند، چه برسد به اینکه مسلمانی که حرفش هم روشن است، منطق التزامات حرفش هم روشن است. «سلام پدرم، ۲۰ ساله نرفتم.» و افتخارم میکنم. پدرم توی دل ما جا دارد. قبر باباش را هم از او گرفتند، بنده خدا را تخریب کردند. یک نشانی نماده از قبر آن بزرگوار توی آن قبرستان عرض کنم که اسم قبرستان شهید .... یادم بیاید که شهید نواب آنجا است. سلام قم. آیت الله جوادی آملی عکس معروفی است که آیت الله جوادی آملی بر مزار مادر هستند. مادر ایشان توی آمل دفن است. بنده رفتم سر مزار مادر و پدر ایشان امامزاده عبدالله آمل. آن قبری که عکسش منتشر شده و معروف، این است که جوادی روی آن نشستهاند و دارند فاتحه میخوانند. قبر خواهر آیت الله جوادی، زهرا جوادی آملی، پایینتر از قبر شهید نواب. هفتهای یک بار سر مزار خواهرشان. خواهر کجا و پدر و مادر بزرگوار کجا؟ آن طرف را صاف کردند، بخار صاف کردند، قیمهها را توی ماستها ریختند دیگر. این همان نافهمیها را به پای دین و خدا میگذارد. با اشعار مولوی هم یک جوری ماجرا را درستش کردند. بیشتر تخصصشان توی وادی مولوی است. میخواهد کفریات و خزعبلات خودش را به دین بزند، از مولوی استفاده میکند. وارد میشود. این هم مظلوم واقع شده. یعنی به تعبیر حضرت آقا، اصل اصل اصل دین از حرفهای مولوی است. اصل اصل که ازش هرمونوئیتک را درآوردند و پلورالیزم را درآوردند. چی را درآوردند؟ ایشان یک جور، آن بابایی که الان لندن است یک جور. اینها هر کدام یک جور مولوی دست گرفتند به باد.
این هم از بحث تنازعشان. بحث اختلاف این مسائل. بحث تناسخ مطرح میکنند. بدن خود شخص بر نمیگردد و بر میگردد به بدن دیگر. کفار اصل تناسخ و واضح البطلان در مبانی ما. نظر شریفشان به این است که اینها بعد یک چند ساعتی از دنیا رفتند دیگر. همینقدر که ماجرایشان منتشر شد، ۳۰۰ سال ما خوابیدیم، دو هفته خوابیدیم. یک سری آدمهایی که مثلاً آنجور اتصال ربانی دارند. اتفاقاً مثلاً اینکه فهمیدند، ولی خب دیگر عمر طبیعی بوده دیگر. یعنی خدا اینها را توی همان حالت قبلی هم کانهو اینها را توی برزخ بودن و بدن فقط مانده بود. بلکه این داستان یک شهادتی به این هم دارد که ابدان بعد از مرگ سالم میمانند. دلالت بر رجعت دارد، دلالت بر سلامت ابدان در قبر دارد. خیلی مسائل دارد. خواب چیست اصلاً؟ خود خواب معجزه است واقعاً. برای اثبات معارف دین به نظر بنده، خیلی از اساتید و بزرگان، آیتالله .... هیچ تفاوتی بین خواب من و شما با خواب اصحاب کهف نیست. بازار فاصله زمانیها را ندارد. تعجب نمیکنیم که مثلاً پولمان را میشناسند. همه تفاوتش هست، ولی میخواهم بگویم که اصل بحث اینکه ما میمیریم و دوباره زنده میشویم هر شب، خیلی اتفاق عجیبی است. برای خدای متعال خواباندن ۵ دقیقه با خواباندن ۵ میلیارد سال، هیچ تفاوتی ندارد. اصل بحث مهم است. این روح را میگیرد، بر میگرداند، تمام شد. میخواهد دو دقیقه باشد، میخواهد ۲ میلیون سال باشد. این دارد میگیرد، برمیگرداند. ۳۰۰ دقیقه آن "توفای کلّ" نیست. "استیفای کلّ نفس و روح" را دارد میگیرد به تعبیر ملاصدرا. آقایان دیگر اینها بحث روح بخاری است. روح بخاری که میماند. روح بخاری بحث مفصل و سخت و سنگین است که یکی از جدیترین مباحث فلسفه است. بحث ارتباط نفس و بدن.
یک کتابفروشیای کتابی بود «ارتباط نفس و بدن». فروشنده گفتم که آقا این ارتباط نفس و بدن، ارتباط دارد؟ گفتم آره. چه جور ارتباط شرعی؟ بعد یک کم گذشت گفت من که خوبم. چند روز پیش یک جوونی آمده کتاب را خریده، فرداش آورد پس داد. گفتم برای چی؟ گفت فکر کردم در مورد ارتباط زناشویی است. اینها بحث ارتباط نفس و بدن است. ارتباط نفس و بدن از چه سنخی است؟ بعد روح بخاری، نفس نفس به تمام میرود. تعلقاتی از نفس هنوز هست. نفس نباتی میماند، نفس حیوانی میرود. چون نفس نباتی به نفس حیوانی، تفاوتش توی عالم خیال گزینه بسته مفصلی است. نفس حیوانی خیال دارد، نفس نباتی ندارد. قائل به این قضیه هستند که توی بحث خلقت فقط استعاره، ماده خلقت استعاره است. استعاره نسبت به آن اشکال ندارد. نسبت به آن باشد، مشکل نیست. اما یا روح حیوانی نباتی است یا روح عقلانی حالت نباتی هم دارد. دستهبندی کلی دو تاست، ولی جزئیاتش تفاوتش به این است. حالا هم بوعلی گفته و هم امام مفصلتر بحث فلسفه ملاصدرا خیلی مفصل بحث کرده. کلاً بحث عالم خیال، بحث بسیار مهم عالم خیال است. بتوانید مثلاً یک سال دو سال فقط درس بگیرید. خدا این بحث عالم خیال جدیدی هم که روش مطالعه شده که خیلی کار خوبی است، معاد را کلاً ملاصدرا میبرد توی فضای عالم خیال. من خیالی، توهمی. اما عالم خیال بروز پیدا میکند اینجا. عالم خیال شخص شماست. آنجا عالم خیال نو است. نو به عالم خیال وارد میشود.
خیالاتی است که حقیقت میشود. آن صور تجسم و تمثل پیدا میکند. صور خیالی دیگر بحث صور اعمال از این فاز که وارد میشوی، یک چیز عجیب و غریبی میشود. و حیوانات حشر دارند، برزخ دارند. روی مبنای او علامه طباطبایی. او مبنایش این است که اینها درک خیالی دارند در حد خیال. تصور دارد. تصور لذت میکند. یعنی تصور جفتگیری و لذت جفتگیری؟ اگر نکند که نمیرود جفتگیری کند. و حالا برزخ اینها چی میشود؟ حشر اینها چی میشود؟ مرحوم علامه طباطبایی بحث بسیار سنگین دارد. اینها دیگر نم نم ورود به مباحث معرفت نفس است دیگر. بحثهای علمی است. تازه خود آن بحث که اگر ذره ای فهمیده شود، آدم ارتباط نفس و بدن سبکتر میشود. نوشتند کدام کتاب؟ همان شرح معرفت نفسشان. چند تا کتاب. یکی یک ده نکته دارد. یک شرح ده نکته دارد. یکی هم شرح جلد ۸ و ۹ "اسفار" ملاصدرا.
این هم از این نقل کلام موحدین. آیات آثار تکوینی دارد. بزرگان فرمودند که فراز "موعد المستعطین" معدش شاید باشد توی زیارت امینالله. یکی از بزرگان فرموده بود که هر وقت این را میخوانم، میبینم مراحل ... ما بوده. حالا یکی از اینها، آن صورتش تجسم پیدا میکرد. از اینها زیاد است. یعنی آیات حقیقت تکوینی دارد و آثارش هم دقیقاً به خاطر همان بعد کلمات توی همان فضا حروف است که استفاده میکند، اصواتی که دارد. یعنی اصوات این حروف یک ملکوتی دارد. مثلاً بعضی حروف، حروف حلقی. حروف حلقی به نسبت حروف فمی در خفا. حروف فمی جلای بیشتری دارد دیگر. حرفی که مخرجش نوک زبان است با حرفی که مخرجش ته حلق است فرق دارد. کتاب "العین" را مرحوم خلیل بن احمد فراهیدی. ایشان دستهبندیاش اصلاً بر اساس حروف ابجد نیست، بر اساس حروف حلقی از اینجا شروع میکند. همعصر امیرالمؤمنین بوده ایشان و کتابش هم مال دوره مثلاً همان دوره اقدم کتب لغت. امام باقر، صادقین. عرض کنم که ماجراهایی که قرآن میخواهد فضاهای خفایی را بگوید، از حروف حلقی بیشتر استفاده میکند. ماجراهای جلایی را میخواهد بگوید، از حروف فمی بیشتر استفاده میکند. خود کلمات، خود کلمه «کهف» چرا غار؟ کاف و ها و فا. نهایت خفّت این حروف و زینت محض. سه حرف فا را که میگویند دیگر از این حرف سبکتر. صحنه خیلی نرم. مثلاً صحنه برفی که دارد میآید و یک قدم گذاشتن توی برفی که هیچ صدایی نیست. تصویرسازی کنیم. پس کلمه خشخش. شما نگاه کنید خشخش را که میشنوی، حرف خ و شین تو را منتقل میکند به آن برگی که دارد زیر پا خراب میشود. چقدر درگیریاش زیاد است! مثلاً شما هر جا میخواهی یک درگیری، اختلال را مطرح کنی معمولاً کلمات که حروف اصلیاش خ است، این شکلی است: خل، خنگ، خشونت.
هتلی بودیم. مستندی که میساختیم توی شهر سماوه بودیم. هیچ ایرانی نبود توی هتل. بچههای صدا و سیما بودیم و مترجم اینها هم نداشت دیگر. خودمان مجبور بودیم با اینها سر کنیم. رفتیم توی رستوران به پول تهیهکننده شام خوبی سفارش بدهیم. گرانترین چیزی که توی رستوران هست را بنشینیم بخوریم. غذای خوب چی داری؟ تخممرغ که غذای خوب نمیشود که. گفتم پیتزا را میگوید پیتزا پیش. خلاصه، خلاصه این کلمات، حروف توی هر زبانی واقعاً این شکلی است. یعنی انتقال زبان فارسی که میآید، یک ساخت. همین آقا هم یک وقتی اشاره کردند، گفتند رادیو وقتی ایرانی شد که کلی دست گرفتند ضد انقلاب بود. عربها تلویزیون را تبدیل کردند به تلفظ بهتر بود که مثلاً ایرانیان تبدیل کنند به تلویزیون. رادیان، وزن این شکلی. وزن ایرانی ماکارونی مثلاً برای. خلاصه اینها هست. یعنی هر زبانی ساختاری دارد متناسب با فضای اقلیمی خودش. مثلاً زبان عربی قوت و شدتی دارد متناسب با مزاج گرم و تند عربی. باز مثل زبان آذری، مخصوصاً بین تبریزیها مثلاً اردبیلیها با تفاوتی که هست. قشنگ از نوع کلمات، لحن و اینها به دست میآید. کلماتی که حروفش استفاده میشود متفاوت است. «چه خیزید و خرام هنگام». یکی هم حافظ دارد که در مورد بوسه بر چهره یار است. الان یادم نمیآید. پیداش کردم قبلاً دادم.
بعداً میگویند که اینها سه تا بودند، سگشان چهارمیشان بود. چهارمیشان و سومیشان باز بر اساس فلسفه صدایی هم توش نکات دارد. چون خدا میگوید که خدا چهارمی سه نفر نیست. ثالث ثلاثه نیست. خدا رابع بعد ثلاث است. ثلاث که خدا میشود چهارمیشان. ان الله ثالث ثلاثها. سومی سه تاست. نه سه تا که باشند، خدا میشود چهارمی. دقیقاً دارد توضیحات مفصل. " رابعه کلبهم و یقولون خمسة" که صادق میگویند پنج تا بودند. نظمی هم ندارد. نمیگوید سه تا بودند، چهارمیشان سگشان بود. چهار تا بودند، پنجمیشان سگشان بود. در عین حالی که میخواهد بگوید مسئله مهم نیست، ولی جواب هم میدهد. پریروز جمعه چند تا طلبه از یزد آمده بودند. طلبههای خوبی هم هستند. بعد میگویند که هر وقت ما میگوییم که چرا خدا این حرف را نزده توی قرآن؟ چرا اسم نیاورده از معصومین؟ قانون توضیح نداده در مورد صلات؟ چیزی نگفته. قرآن کتاب قانون کلیات را میگوید. به جزئیات کار نداریم. بعد یکهو میآید تا اینجاها هم گیر میدهد که این "ثلاث" را "کلبهم" فلان... این جزئیات را چطور میگوید؟ آنجا که میرسد به کلیات اکتفا میکند.
کتاب کلامی که دارید میخوانید، مفت نمیارزد. توی حوزه میخوانید. کتاب جدید کلامی نوشته شود در حوزه ناظر به شبهات که الان ماه به ماه شبهات دارد آپدیت میشود. دین و اسلام و قرآن. کندی علوم قرآنی و بحث قرآنشناسی و ضوابط اینکه قرآن در مورد چیا صحبت میکند، چرا وارد این جزئیات میشود، چرا وارد جزئیات خیلی چیزهای دیگر نمیشود، این فلسفهای دارد. بعد روی آن مفصل بحث شود. آخرین آیات، کلیدواژههای "والله عزیز" جهنم. مرسلات آیه ۲۹، چیست؟ مکذبین. "غیبه انداختن و یقولون سبعة و ثامنهم کلبهم" کهف آیه ۲۲. هفت تا و هشتمیشان سگشان است. نسبت بهش نظر نمیدهد، تأیید میکند. نه اینکه قائل به این باشی که "ربّی اعلم بعدّتِهم". این قلیل است. اینی که کسی توی هر موضوعی علم را از خدا بداند. ماجرای موسی و خضر هم همین است. ماجرای ذوالقرنین هم همین است که همه بدانند که علم دست خداست. خداست. کسی را یک چیزی حالیش میکند. فکر کنم کلمه "علّمناهُ" کسی بود که ما تعلیمش داده بودیم. اینی که حالیت باشد، علم دست خداست. علم علیم. "قل ربّی اعلم بعدّتِهم. ما یعلمهم الا قلیل" کهف آیه ۲۲ افراد این را میفهمند. خیلی خب. اشکال ندارد علمی که خودتان صحنه را ببینید. نمیدانند آنها را مگر تعداد کمی. "فلاتماری فیهم الا مراء ظاهراً" کهف آیه ۲۲. ظاهر یعنی برای اینکه از سر غلبه باشد، مسئله برای تو کشف شده باشد، به شهود رسیدی، روشن شده، حل شده. "ولا تستفت فیهم منهم احداً" کهف آیه ۲۲. استفتاء نکن درباره آنها از ایشان احدی را. یعنی چه؟ "فیهم منهم" به چه میخورد؟ گفتند که با اهل کتاب درباره این جوانان محاجه نکن. مگر مهاجری که در آن اصرار نباشد. یا مهاج یعنی از هیچ یک از آنان درباره. یعنی همانهایی که میخواهی با آنها محاجه کنی درباره عدد این جوانان استفتاء نکن. پروردگار تو کفایت میکند. حالت اطلاقی ندارد اینجا، اهل کتاب. چون اینها مسیحی بودند. بعد از مسیح. شخصیتهای عزیز و دوستداشتنی اهل کتاب و مسیحیان. ۳۰۰ میلادی.
صفحه، نصف صفحه مانده. نگو که هیچ وقت نگو من فلان کار را فردا انجام میدهم. مگر اینکه قید کنی، استثنا کنی به اینکه خدا بخواهد. مشروطش کنی، معلقش کنی به مشیت. بحثهای خیلی خوبی اینجا دارد که دیگر فرصت نیست بخوانم. همان بحث علم از خود چیزی نداشتن و فقر و همه چیز دست خداست و همینهاست. به همان بحث فردا. فردا یعنی کی؟ فردا یعنی من شب بخوابم، صبح پاشم انجام بدهم. یک وقتی شب خوابیدی ۳۰۰ سال بعد پاشدی. انتخابات ۸۴ که من نیمساعت خوابیدم پاشدم دیدم که مملکت عوض شده. دیگر ۸۸ نمیخوابم. اینجا بحث مفصلی دارد. حتماً این بخش ذیل این آیه را از تفسیر "المیزان" مطالعه کنید که غوغا کرده. علامه! «اگر یادت رفت، هر وقت یادت آمد، یاد کن ربت را.» رب همش به رپ است. رب تو همان رب اصحاب کهف است. همان قدرتی که به آنها داشت، به تو هم دارد. همان فقری که اینها داشتند، تو هم داری. همانقدر تو مَربوبی، آنها مَربوب بودند. تو مَربوبی. خودت را همسانسازی کن با اصحاب کهف. من اینجوری حفظ میکنم کلاً کارهایی که من حفظ میکنم، کلاً مشیت من است. من چی میخواهم؟ میخواستم همه باشند، تو نباشی. تو را توی غار نگه داشتم انقدری که باشی که دیگر هیچکی نباشد. نسل نسلها رفت و تو هنوز هستی. شهر، یک سر هم میزنی. به من بسپار، من را توجه کن. به من داشته باش. باز بحث رشد: "یهدی ربّی لاقرب من هذا اشهدا". اصحاب کهف رشد رفتند دیگر. بله، آن رشدی که آنها خواستند. رشدی که آنها خواستند. حرکتی صبح از خانه راه میافتد بیاید مدرسه. دنبال همین باش. اینجا هم برایت کهف باشد. حس و حالی که اصحاب کهف در حال فرار داشتند به کهف، تو از خانه که داری میآیی مدرسه همان حال را داشته باش. همان عنایتی که به آنها کردم، به تو هم میکنم. مرحوم بانو اصفهانی در حال جارو کردن بود که معرفت نفس برایش حاصل شد. معرفت نفس، معرفت شهر. داشته جارو میکرده. تفاوت سال شمسی و قمری در کهف را کردند. ۳۰۰ سال، ۹ سال هم اضافه کردند که حالا بحث نیست. این ۹ سال را اهل کتاب اضافه کردند. گفتند مسیحیها ۹ سال اضافه کردند. ۱۰۰ و خردهای سال بیشتر نبوده. ۳۹ سال تفاوت قمری و شمسی، رومی و فارسیاش. رومی و عرب. بحث ۳۰۰ سال، بحث سال شمسی و قمری بحث مفصلی است. برخی بزرگوارانی که در مشهد بودند و به رحمت الهی رفتند، اینها توی بحث سال شمسی خیلی اصرار و ابرام داشتند برای اینکه سال باید حتماً قمری باشد، سال شمسی نباید باشد و به شدت اصرار بر این مسئله دارند.
ما هم اول اینطور بودیم. نوجوانی میخواندیم، ما هم خیلی تند و تیز شده بودیم. مرحوم علامه حداد عادل متعصب در توحید. این شجرهای هم که به ایشان میخوری، تعصب خاصی درشان هست. تعصب ما هم داشتیم، ولی بعداً کمکم منحرف شدیم. از دین، همه تاریخهایی که توی نوجوانی استفاده میکردم، تاریخ قمری شمسی نبوده. به حساب بگو که خدا آگاهتر است به آنچه لفظ کردهاند. "له غیب السماوات و الارض". آیا آخره یا نه؟ باز هم داریم. حسبی و اسم غیب و ترس مال اوست. مال خودش است. "ابصر بهی و اسم" صیغه تعجب افعل به. چقدر دیدنی! چقدر شنیدنی! "ما لهم من دونه من ولی". اینها هیچ ولی غیر خدا نداشتند. اصحاب کهف به ادراک این رسیده بودند. تو هم باید ادراک این را برسی که هیچ ولی غیر او نداری. "و لا یشرک فی حکمه احدا". هیچکس در حکم او ولی و شریک نیست. در حکم علامه ذکر میکنند که باز انشاءالله عزیزان مطالعه میکنند. بحث روایی خیلی خوبی دارد. نکات خوبی که بعضیها را من خط کشیدم و فرصت نمیشود بگویم. باز بحث تفسیر موضوعی خیلی خوبی دارند. منطقه جغرافیایی غار اصحاب، چهار تا قول میان اثبات میکنند با قرآن کدومشه. بحثهای روایی، قرآنی و از نظر غیر مسلمانان، اصحاب کهفشان کجا بوده و از این حرفها که بحث مفصل است. و «ما اُوحِیَ الیک من کتاب ربّک». تلاوت کن آنی که از کتاب رب تو به تو وحی میشود. این آیه را میخوانم، ترجمه میکنم. فردا در زمره ادامه آیات که بهش ربط دارد، یک توضیح بیشتری در مورد این عرض میکنم. "من کتاب ربّک لا مبدل لکلمات". کلمات خدا تغییرپذیر نیست. آیه آخر سوره کهف، آیات پایانی سوره کهف هم توی فضای همین کلمات اینها تغییری ندارد. یعنی باز بحث کلمهالله و تبدیل نداشتن اینها و کسی کلمهالله بشود و اینهاست. اصحاب کهف کلمهالله بودند. خضر کلمهالله، موسی کلمهالله. جاوداناند، تبدیل ندارند. از ماده.
در وقتی کسی ادراکش از ماده فراتر رفت، ادراک و مدرک و مدرک یکی است. اتحاد دارد. خود او هم باقی میماند. و چون فراتر از ماده است تبدیل ندارد. اینی که فراتر از ماده رفت دیگر تبدیل ندارد. بدنش هم حتی بعد از مرگ تبدیل نمیشود. با ۳۰۰ سال خواب تبدیل ندارد. منطق او تبدیل ندارد. یاد او تبدیل ندارد. دیگر نمیشود. در یک دوره از تاریخ بیاید کسی بتواند اصحاب کهف را حذف کند از تاریخ. "مبدّل علی کلمات احکام او سنن او قوانین او هیچ کدام از اینها تبدیل" ندارد. "ملتهداً". محل "الملتَهَد" جایی که لحدی بیاید و تو را در سایه بگیرد که بشود همان کهف. غیر از او ملتهدی نیست.
و صلی الله علی سیدنا محمد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...