تفسیر سوره مریم

جلسه اول

00:53:37
45

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک.
بسم الله الرحمن الرحیم. «کاف، هاء، یاء، عین، صاد».
سوره مبارکه مریم را شروع می‌کنیم. این سوره یکی از لطیف‌ترین و عجیب‌ترین سوره‌های قرآن است که آثار و خواص عجیب‌وغریبی دارد. بله، آشنایان به این موضوع، این سوره را از جهات مختلف متفاوت می‌دانند. این موضوعات از این باب مطرح می‌شود که مسائلی وجود دارد، نه از این باب که ما بخواهیم قرآن را با این مسائل تفسیر کنیم و کسی را در این فضاها بیندازیم. فضای ما مشخص است که دنبال این حرف‌ها نیست.
اما عزیزی که اهل بکاء و عنایات امام حسین (ع) به ایشان شده است، اهل اصفهان است و در قم می‌نشیند. این پیرمرد کرامات و مسائلی دارد. روزی ۱۴ بار زیارت عاشورا می‌خواند و صد بار لعن و صد بار سلام. همه‌اش گریه می‌کند، دائم‌البکاء است. عنایات و تشرّفات خاصی دارد. برخی از مطالبی را که از تشرّفات ایشان بوده، ما در جاهایی با اشاراتی گفته‌ایم.
عرض کنم که ایشان می‌گفت: «من چهار یا پنج ساعت برای امیرالمؤمنین (ع) گریه می‌کردم. یک روز زن و بچه‌ام را برداشتم، هرچه کتاب دعا و نوحه و شعر و مقتل و این‌ها بود، جمع کردم که ما دیگر هیچی نخواندیم. پس کِی می‌خواندیم؟ گریه می‌کردیم. دیدم هیچی دیگر پیدا نکردم، فقط قرآن مانده بود. گفتم: خدایا! من می‌خواهم بروم برای امام حسین (ع) عزاداری کنم، روضه بخوانم؛ هیچ کتابی هم ندارم. خودت اینجا روضه‌خوانی راه بیانداز. می‌خواهم با هم کتاب تو را روضه‌خوانی کنیم. گفت: باز کردم سوره مریم را خواندم: «کاف، هاء، یاء، عین، صاد»؛ گفت: اشکم تحویل این کلماتم به اباعبدالله (ع) کردم.» دیگر «کاف»، کربلا؛ «هاء»، هلاکت؛ «یاء»، یزید و این عطش؛ «صاد»، صبر.
در برخی روایات این‌گونه تطبیق‌ها و اسراری در این حیطه نهفته است. برخی دیگر از دوستان بودند که اینها وقتی می‌خواستند سوره مریم را بخوانند، می‌گفتند، صبح و شب سوره مریم را می‌خوانیم و دروازه ورود به ملکوت، سوره مریم است و سوره از "کاف‌هاء‌یای‌عین‌صاد" باز می‌شود. این اسراری دارد. آقای حسن‌زاده در برخی آثارشان اشاره کرده‌اند که سور با حروف مقطعه از دل حروف مقطعه در می‌آید. نظر علامه هم همین است. فاز آکادمیک این است که این حروف تجلی کرده در سوره و معارف حروف، معارف سوره را شکل داده است، لذا سور، اینکه این حروف را دارد، با هم تفسیر می‌شود که قبلاً چند باری به این اشاره شده است. اینجا هم باز اشاره می‌کنند. اولین سوره می‌فهمند؛ مثلاً یا این با سوره یاسین تفسیر می‌شود، صادش با کل سوره صاد تفسیر می‌شود. یاسین دو بعد معارفش است؛ یکیش در یا، که آن یک دوم یاسین است، این یک پنجم مریم است. سوره کهف هم حروف مقطعه داشت یا نه؟ حجر داشت که آنجا گفتیم دیگر. چه داشت؟ سوره اسرا که نداشت. سوره رعد داشت که گفتیم اعراف با هم خواندیم، هود و هود هم داشت دیگر. هود داشت، چیز داشت، سوره یونس داشت. «الف، لام، را». اول هرکدام از سوره‌ها یک اشاره‌ای به این بحث شده است.
خلاصه، سوره مریم با این حروف شروع می‌شود و از دل این حروف، معارفش درمی‌آید. سوره بسیار عجیب و غریب با معارف عجیب و غریب است. سوره خیلی دلالت بر انقطاع دارد. اولاً که کل سوره می‌فرمایند که آن آخرش: «انما یسرناه بلسانک لتبشر به المتقین». بشارت و انذار، یک سیاق بدیع و بسیار جالبی دارد در فضای بشارت و انذار. هر سوره‌ای به یک نحوی و به یک بیانی بشارت و انذار خاص خودش را دارد.
اول با داستان زکریا و یحیی و مریم و عیسی شروع می‌کند. داستان ابراهیم و اسحاق و یعقوب و ماجرای عیسی، هارون و اسماعیل و حکایت ادریس و کلام ماجرای ادریس منحصر به فرد است دیگر. فقط سوره مریم آمده است. آثار خاصی هم دارد. همان نعمت ولایت را داشتند که حالا یا نبوت را هم داشتند یا مخلص بودند و ولایت صدیقانه و مخلصانه، ویژگی‌های خاصی داشتند. یکی اینکه خضوع و خشوع داشتند دربارۀ حق‌تعالی. ولی بعدی‌هایی که جای اینها آمدند، اینها اعراض کردند: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلاة و اتبعوا الشهوات». بعضی‌ها که آمدند، خلفی که آمد، اینها دیگر اضاعه صلات کردند، دنبال شهوات راه افتادند. رمز موفقیت قبلی این بود، بعداً درگیر شهوات شدند. تعابیر زیاد داشتند که سلف ما به نان جویی کفایت می‌کرد و آن مقامات را داشت. الان اینها با اتومبیل می‌روند و هیچی هم نصیبشان نمی‌شود؛ نه دنیا دارند و نه آخرت. بحث تکنولوژی و امکان و اینها نیست ها! آن بحث توجه و انقطاع است، اینکه دلبستگی به اسباب و هی توسعه دادن اسباب و جا نماندن از این سیر پیشرفت اسباب و اینها را هی آمده شده و «اتبعوا الشهوات».
قبلی وقتی سبب منقطع بود، باز هم می‌خواستند؛ مثل زکریا که هیچ زمینه بارور شدن نه خودش داشت و نه زنش. بعداً می‌رود دکتر، می‌گوید که: «آقا یک غربالگری باید بروی.» بچه را می‌اندازد. آمار سقط در کشور ما گفته‌اند روزی ۱۲۰۰ تاست؛ یعنی معادل سقوط ۸ هواپیما. روزی ۸ هواپیمای ۱۵۰ نفره سقوط بکند، ما روزانه ۱۲۰۰ سقط داریم در کشور. کشوری که ۸ هواپیما در یک هفته (یا روزی ۸ هواپیما) زنگ بخورد، چه می‌شود؟ مملکت می‌رود روی هوا. بعد یک غربالگری برود، یک کمی مشکوک است؛ همین «مشکوک است» می‌رود و بچه را می‌اندازد. دلبستگی به این اسباب ما رو...
بعد یکی مریم است. کلاً سوره‌ای است که هیچ‌کس در مسیر سبب خودش از جهت ظاهری نیست، دیگر. یکی مریم بدون شوهر بچه‌دار می‌شود، یکی زکریا بدون فضای امکانی بچه‌دار می‌شود، موسی و هارون و ادریس. تک‌تک اینهایی که پیش آمده مسائلشان و قرآن نقل کرده، در شماره که مریم به این است که این در مسیر ظاهری و سبب ظاهری خودش نیست. یکی دیگری دارد قدرت‌نمایی می‌کند به اینکه من همه کاره‌ام. از همه این اسباب منقطع شو. انقطاع یعنی انقطاع اسباب. انقطاع یعنی انقطاع از اسباب. اگر کسی به انقطاع از اسباب رسید، علامه در جلد ۸ می‌فرمایند که این حالتی است که اسم اعظم خود اسم اعظم (وصف) اسم نیست، وصف کسی است که در انقطاع محض است. اگر کسی منقطع محض بود، فحش هم بده، اسم اعظم... از انسان معتبری هم شنیدم. امام صادق (ع) گفتند: «یکی را دیدم پیرمردی را هی سرش را می‌کنند زیر آب، دوچرخه خفش می‌کرد.» پیرمرد اسم اعظم داشت، از همه اسباب منقطع بود، دست اینها افتاده بود خفش بکنند. در آن حال که ظاهراً دعا هم کرده بود و مستجاب هم شده بود. حال و حال اسم مریم، سوره انقطاع است. گفتیم دیگر انقطاع است، وصف خود حضرت یونس. امت یونس در حال انقطاع، ولی اینجا انقطاعی است که با رحمت حاصل می‌شود. آنجا با فشار انقطاع حاصل می‌شد، اینجا با رحمت. قبل از اینکه کسی در فشار بیفتد، همین که می‌گویند سالک مجذوب، مجذوب سالک. یکی در فشار قرار می‌گیرد، حرکت می‌کند؛ یکی حرکت می‌کند در فشار قرار می‌گیرد. دوتایی است. یکی سالک مجذوب، فشار را تحمل می‌کند، بعد جذبه می‌آید؛ یکی اول عشق آسان نمود، اول جذبه می‌آید، بعد می‌افتد در فشار. این می‌شود مجذوب سالک. یحیی به زکریا داده می‌شود، ساده. ولی پدر زکریا درمی‌آید. متن آیات را می‌خوانم و روایت‌ها... حالا بگویم دیگر، «هب لی من لدنک ولیاً».
بعد مدتی گله کرد حضرت زکریا به خدای متعال که این چه بچه‌ای به ما دادی، همه‌اش گریه می‌کند. عاشقانه خودش دیگر، نه اعتراض. «خدایا، من بچه خواستم که این ارث ببرد و مونس ما باشد، همه‌اش گریه می‌کند.» در روایت (حالا در نورالثقلین هم شاید باشد)، خدای متعال فرمود که: «تو از من ولی خواستی، ولی هم همین ولی است. ولی دائم‌البکاء.» ابتلاهایش بعدش است. مریم به سهولت محض بچه‌دار می‌شود. ابتلایش بعدش است که باید حیثیت را حفظ بکند و سنگین‌ترین آیه قرآن که در کلمات صدیقین و مخلصین ما داریم، کلماتی که حضرت مریم می‌فرماید: «یا لیتنی مت قبل هذا و کنت نسیاً منسیاً». ما از این تعبیر در کلمات بزرگانی که در قرآن شاخصند، تعبیر سنگین‌تر نداریم. هیچ‌کدام نگفته بودند ای کاش ما قبلاً مرده بودیم و نسیان منسیاً بودیم، اصلاً کسی نمی‌داند در کره زمین مریمی هست. هیچ‌کدام از این انبیا و صدیقین و مخلصین این حرف را نزده بود. به اوج ابتلا اشاره کردم و همه این زن‌ها در قرآن، تنها زنی که اسمش آمده، مریم است دیگر. ظاهراً زن دیگری اسمش را در قرآن نداریم، فقط مریم اسمش آمده و سوره هم به نام او شده است. و اگر در همه عالم، همه زن‌ها منسیاً شوند، خدا کاری کرد که ذکراً مذکورا بشود الی الابد. یعنی شرایط تا یک جایی رفت که گفت ای کاش نسیاً منسیاً می‌شدم. چقدر که این آقا... چطور بچه؟ دختر بچه مثلاً ۱۴-۱۵ ساله که رفته در معبد عبادت بکند، بعد با شکم ورم کرده بیاید و بعد بچه را... حالا آن هم گفتند که دقیقش که ۱۵ بوده، ۱۴ بوده، خاطرم نیست، ولی در همین سن نوجوانی، ۹ ساعت بوده بارداریش؛ در هر ساعتی یک ماه. ۴۰ سالش اگر ۹ ساعته حامله بشود و بزاید، سکته می‌کند.
خلوت معبد رفته برای عبادت. «مکاناً شرقیها» را انتخاب کرده و حجابی انداخته بین خودش و مردم. رفته آنجا. قبلش هم راهش نمی‌دادند و اصلاً جایی که مال مردها بوده و بعد رفته، هیچ شاهدی هم ندارد، هیچ‌کس هم نیست. خود خدام این‌جور فتنه‌انگیزی کرد. یکی از اسماء خدا «فَتّان» است دیگر. خدا فتنه‌انگیزی کرده، فتنه را حسابی دمیده درش. یکی برود تا آن مرز رسوایی؛ که رسوایی بالاتر از این فرض ندارد. آن هم یک همچین دختر پاکدامنی که می‌گوید: «إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمَنِ إِن کُنتَ تَقِیًّا». اگر تو تازه باتقوایی، من به خدا پناه می‌برم. اگر بی‌تقوایی که هیچی. اگر تو باتقوایی، من به خدا پناه می‌برم. این «تقیّه» را باید بهش برسیم که یا اسم فاعلی، اسم مفعول؛ یعنی «تقیّ» به معنای اسم فاعل و به معنای متقی باشد، به معنای اسم مفعول و «متقاً». این چیزی است که باید ازش به غایت... یک همچین مریم پاک و قدیّسه‌ای که برایش تمام خیر و فصل می‌آورند، «رزق من عندالله». زکریا وقتی او را می‌بیند، هوس بچه می‌کند، از خدا بچه می‌خواهد. همچین کسی دچار ابتلای سنگین می‌شود. ابتلاش یادم... گرفتار می‌شود، مخصوصاً اگر از حیث آبرو باشد. خود انسان هم مقصر نیست و آبرو در خطر است، و شرایط همه به سمت رفتن آبروست.
شما لابد در زندگی یک بار یا چند بار این را تجربه کرده‌اید که انسان می‌رود در شرف رسوایی ابدی، جوری خواهد شد که دیگر انسان بدنامیش تا ابد بماند. یک جوری اداره می‌کند و اراده می‌کند، همه آنهایی که می‌خواهند این را بی‌آبرو بکنند، بی‌آبرو می‌شوند. به همین یک دانه آبرومند می‌آید بیرون. این‌جوری که اسم تا ابد می‌ماند، یعنی هر کس در هر جای عالم، مریم را دیگر می‌شناسد، بین زن‌های تاریخ. زمانی که بعد اینها را گفته که اینها می‌روند با «غیّ»، اینها که دنبال شهواتند، «غیّ» را ملاقات می‌کنند. نمونه‌ای از لغزش‌های «اهل غیّ» را آورده. تهمت‌هایی می‌زنند. «زودها» و استکباری دارند.
می‌شود گفت که بیان این سوره شبیه به بیان مدعایی است که برای اثبات دعوای خودش انگار گفته: «فلانی» و «فلانی» و «فلانی» که از اهل رشد و دارای موهبتی الهی بودند، در زندگی این روش را داشتند که دل از خواهش نفس کنده و به سوی پروردگار خود متوجه شدند؛ طریق خضوع و خشوع را پیش گرفتند که هر وقت آیات پروردگارشان را می‌شنوند، «طریقه آدمی به سوی رشد و محبت همین است.» این انقلاب قلب در برابر توجه به خدای متعال است. ولی اخلاف اینها کنار گذاشتند، رفتند دنبال شهوات و اعراض کردند از این مسیر و در باطل خودشان هی فرو رفتند و مسیر انکار و شرک و بدبختی و بدعاقبت...
چند مثال این‌وری و آن‌وری در واقع دارد می‌گوید. اینها «انعم الله علیهم» بودند. نعمت یکی. خدا انعامشان کرد که یا نبی بودند یا اهل اجتماع و هدایت بودند؛ چون هم اشتباه را دارد و هم هدایت. یک طایفه اهل «غیّ» بودند. مایه و استعداد رشد را از دست دادند. اهل یک دم که توبه کردند، ایمان آوردند، عمل صالح کردند. اینها به زودی به اهل نعمت و رشد پیوستند. «فَصَابَهَ تَوْبَةِ الطَّائِبِینَ وَ الْمُسْتَشِیرِینَ وَ عَذَابِ الْقَاوِی‌ینَ، همنشین شیاطین» و تذکر این سوره. بله، و این سوره قطعاً مکی است. «کاف‌هاء‌یا‌عین‌صاد» را هم اشاره بهش کردیم. «ذکر رحمت ربک عبده زکریا». این کلمات را می‌خواند. «ذکر» تطابق اضافات مانع بلاغت... «تطابق اضافات» هم کلاً بلاغت را بکوبید بگذارید قرآن چی می‌گوید؟ آدم بنشیند از پهنای شکم یک چیزی ببافد، بعد با همان پارامترها قرآن را می‌خواهد تطبیق بدهد؟ قرآن تحویل می‌کند. این الان صرف و نحو و بلاغتی که داریم، می‌گوید: «در بلاغت خوب است که این‌جور باشد، تطابق اضافات نیاید.» بعد در قرآن آمده، می‌گوید: «خب، این باید یک جوری توجیهش کنیم دیگر.»
ذکر، اول مضاف. رحمت، مضاف‌الیه و خودش باز مضاف. رب، مضاف‌الیه و باز خودش مضاف. ربّک، کاف مضاف‌الیه. عبده، مفعول‌به رب که باز خودش مضاف. مضاف‌الیه زکریا هم که بدل کل از کل از «عبده». رحمت، رحمت بنده‌اش. اشراف ذکر بنده‌اش. چرا به جفتش؟ جفتش مصدر مفعول مصدر. تازه گفتند که خود این ذکر خبر برای مبتدای محذوف مصدری در مبنای مفعول؛ یعنی مذکور. این خبر رحمت مذکور پروردگار، مورد از رحمت، استجابت دعای زکریا است. وسیله خدای سبحانه که تفسیرش از جمله «اذ نادی ربه نداءً خفیاً». «اذ» متعلق به جمله «رحمت ربک». کلمه ندا و همچنین منادات به معنای صدا زدن با بلند در مقابل مناجات که آهسته حرف زدن. خب، چرا «خفی» آورده؟ ندا، خفی بوده دیگر. ما یک‌جا بلندبلند حرف می‌زنیم، ولی مخفیانه. می‌شود «نداءً خفیاً». «قالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی». ربش با او ندای خفی داشت. همه‌اش کلمه «رب» از کلمات پرتکرار این آیات است و خدای متعال را از ربوبیتش؛ یعنی بروز و جلوه ربوبیت را از او... «قالَ رَبِّ إِنِّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی». گفت: «خدایا، رب من! استخوان‌ها از من سست شده است.» استخوان‌ها شل است. «وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً». چرا گفت استخوان‌ها؟ تأکید را برساند. صحبتی کردیم، «علت سقوط این امر ثابت است، محقق است.» از تحقق حرف. بگذار آن‌ور هم می‌گوییم برهان انّی، برهان لمّی. همین «انّه» برهان انّی و لمّی. تفاوت چی بود؟ منطق نخوانده بودید؟ الان دیگر منطق و اصول همه چی خواندید. الح انّی از معلول به علت، لمّی از... از معلول به علت می‌شود انّی. از علت به معلول می‌رسد می‌شود لمّی. در تعابیری که آمده، در منطق مختلف این توابع مختلف برعکس این هم گفته شد. به‌هرحال انّی می‌شود وقتی که شما می‌خواهی بروی تحقق این را از معلول به علت. یعنی الان محقق می‌رود سراغ علتش. آن علت می‌شود انّی. این اونی که به این تحقق بخشیده این عینیت. می‌آید همین است. پس تأکید نه، معنای اینکه می‌خواهد حرف... که محکم‌ترش بکند که مثلاً یک کسی هم شکی، تردید... مثلاً خدا مگر الان شک دارد که بگوید؟ چون خدا در مقام، چون در مقام انکار و شک و اینها به شاک مثلاً با تأکید می‌گوید، به منکر با قسم می‌گوید. الان خدا شک دارد؟ می‌گوید: «نه بابا، والّا.» اینها خدا در مقام شک! حضرت زکریا هم دارد با تأکید موکد، ترکیب نسبت به حال مخاطب نیست، تأکید نسبت به اصل مطلب است. می‌خواهد بگوید این کامل محقق شده. رگه‌هایش نه، آن نقاط ضعیفش نه، آن ابتدائیاتش نه، اماراتش نه، حاشیه‌اش نه. متن متن، لب به لب، خود خود همان‌جایی است که به حمل شائع بهش می‌گویند: «وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّی»، خود همان دقیقاً محقق است. یک لایه، یک پرده، یک هاله‌ای ازش محقق شده. یک دور باید کلاً درس‌ها را بکوبند، از نو با قرآن بسازند دیگر ان‌شاءالله.
این برای استرحام رب است، برآورده خواسته مقام دعا. دریای رحمت خدا را به خروش آورد. بعد با «إِنّی» تأکید کرده که برساند حاجتش به داشتن فرزند حاجت مبرم و حیاتی است. «وهن» آورده به معنای ضعف و نقصان نیرو. اگر این ضعف خود را به استخوانش اختصاص داد، برای اینکه آدمی تمام حرکت‌ها و سکونت‌ها بر آن قرار می‌گیرد. اولاً که می‌خواهد بگوید این ضعف، ضعف در عالم ماده است؛ چون در عالم فراماده که اصلاً ضعف معنا ندارد. برعکس عقلی، یک اصل عقلی؛ یعنی انسان پیری، جوانی، کودکی، فرسایش تنش، چالش. اینها کلاً برای بعد نفسی و روحی انسان معنا ندارد. روح دچار ضعف نمی‌شود، دچار پیری نمی‌شود، وهن نمی‌شود. وهن روح به وهن ایمان. «لا تهنوا و تدعوا الی السلم». سست نشوید که بخواهیم به سازش رو بیاوریم. «لا تهنوا»، و اضافه فرمود که: «وَ مَا وَهَنُوا وَ مَا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكَانُوا ۗ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ». «کم من نبی قاتل معه ربیون کثیر». «فما وهنوا» همان‌هایی که ربّی بودند و کنار یعنی عالم ربانی بودند، کنار انبیا بودند، اینها دچار وهن نشدند. مربوط به نفس و روح است، مربوط به قلب است. آن اگر وهن باشد که علامت ضعف است و علامت نقص. اگر زکریا به خود بگوید که اصلاً در درجه سیمان ناقص می‌خواهم وهن بدنی خود را بگوید و این دعا و این طرح مسئله کلاً ناظر به عالم ملک است، نه بالای ملکوت. البته او وقتی ملک را هم می‌خواهد، دقت... دقت... او وقتی ملک را هم می‌خواهد، ملک منقطع از ملکوت نمی‌خواهد. لذا می‌گوید: «من بچه می‌خواهم، ولی بچه می‌خواهم که وارث من بشود و ولی باشد.» می‌خواهد ولی باشد. عصای کوری و پیری و این حرف‌هایمان باشد و بعد مرگ آن یکی باشد فاتحه برایم بخواند، اینها را نمی‌خواهد. می‌خواهد این هم باشد فقط. پس انبیا ادب توحیدیشان، ادب در مسئله‌شان این است. دنیا می‌خواهند، ولی نه دنیا دنیا للاخره. تو می‌گویی که از معصوم و غیر معصوم نخواه، پس چه جوری می‌گویند که از ما نمک سفره‌ات را بخواه؟ همین است دیگر. معصوم را نمی‌خواهیم به خاطر نمک سفره. معصوم را می‌خواهیم به خاطر خودش و بالاتر از خودش. در عین حال حتی نمک سفره‌مان را می‌خواهیم. چون نمک سفره باید داشته باشیم که جان داشته باشیم که از معصوم دعا کنیم بخواهیم نمک سفره بخواهیم. این نیست. جان داشته باشیم که از معصوم خود او را بخواهیم. جان داشته باشیم که تابع معصوم باشیم. اونی که معصوم می‌خواهد، محقق. دنیا را می‌خواهیم نه دنیا اگر می‌خواهی بخواهی برای خودش نه، ولی برای آن غایت. همه را می‌خواهیم.
لذا حضرت زکریا بچه می‌خواهد از خدا. بزرگانی می‌شناختیم و سراغ داشتیم، کسانی را که بچه‌دار نشدند و در تمام عمرشان از خدا نخواستند بچه... نیست. گفتش که آیت‌الله مجتهدی که بچه نداشت و فرمودند که: «خدا محبت... محبتش را انداخت نسبت به طلبه‌هایم. باعث شد که اینها را...» من این همه رفت و آمد داشتم آنجا، یک بار در این ۴۰ سال، ۳۰ سال، چقدر؟ نپرس. داروی مصرف کردید؟ دکتر رفتید؟ شد؟ نشد؟ چه خبر؟ بعد می‌گفت که: «من یک خروس سفید برای حاج آقا بردم.» بعد چند روزی بود بردمش. بعد چند وقت که آمدم خانه حاج آقا، حاج آقا سراغ آن خروس سفیده را از من گرفت که: «بچه‌دار می‌شوی.» گفتم: «پیش پدر خانم نباتی، نمکی، نمی‌دانم قندی، چیزی گرفته‌اند.» یک حالت سلم این هست. این حال در زکریا هم هست. در عین حال در عالم ماده به تو محتاجم. زمینه‌اش را ندارم. برای اینکه تو در ماده نیاز را برطرف بکنیم، من استخوانک ضعیف خودم که پیر شدم، زنم که عاقله. البته تجربه‌های بدی است که بهش بشارت می‌دهند ضعیف و سست و بی‌بنیه و رأس شیباً اشتغال پیدا کرده. به معنای انتشار و زبانه آتش و سرایت آن است در هر چیزی که قابل احتراق باشد. شیباب بهترین سئوالات. معناش این است که سفیدی مو در سر من منتشر شده، آنچنان که شعاع آتش پخش می‌شود.
آتش اینجوری. سفیدی مو اینجوری گرفته، پخش و منظور از شعاع آتش، همان زبانه آتش که می‌ریزی یکهو آرام آرام می‌رود. می‌گیرد همه جا را. این هم انگار روی سر آتشی افتاده و پیری اینجوری است دیگر. دارد دچار فرسایشش می‌کند، این را دارد می‌سوزاند. انگار چطور می‌سوزاند؟ همین‌طور همه چی یکهو چروکیده و یعنی این آتش که می‌رود، هرچی جلو می‌رود، همه آن طراوت‌ها را می‌گیرد، پشت سر چروکیدگی و خشکی و سستی و اینها به جا می‌گذارد. همه را سیاه می‌کند، همه می‌ریزد. پیری آمده، زده «رأس اشتعل» پیدا کرده و پیری می‌گیرد و هر میزانی که دارد می‌گیرد، این دارد سفیدتر می‌شود و آثار ماندن پیری در بدن. «لم اکُن بدعائکَ ربِّ شقیاً». این اوج لطافت در این تعبیر «رب» است که آن وسط می‌آید.
اینها معلوم نیست که واقعاً به زبان قال آمده باشد از انبیا. احتمال زیاد فقط در حد زبان حال بوده. حالا ممکن هم هست به زبان آمده. حال اینها را دارد حکایت می‌کند خدای متعال و می‌خواهد الگو بدهد به اینکه این حال را در تو هم باشد. حال چیست؟ این انقطاع. ببینید خیلی جالب است. این دارد دعا که می‌کند، دارد بین مبتدا و خبر دعا، بین مسند و مسندالیه دعا. می‌خواهد بگوید من این‌قدر حواسم به تو هست. مسند دارم می‌آورم بین مسند و مسندالیه، دوباره «رب» می‌گویم. بین دو فقره از کلام خودم باز توجه‌ام از تو، غافل نمی‌شوم. یعنی توجه به مسئله پیدا نمی‌کنم، جوری که از تو غافل بشوم. این‌قدر طرف عظمت کسی گرفتتش، نسبت به مسئله خودش دچار تته پته است. استاد! استاد! برم داریم بگیریم. بعد: «استاد، این یک همچین مشکلی پیدا شد.» ریکاوری کند. انگار حواسش... الان عظمت گرفتتش، هی باید برود برگردد به آن حاجته. امام صادق (ع) فرمودند که: «من مسئله‌ای داشتم. مسئلتی داشتم. دست نیاز دراز کردم. اللهم گفتم و جواب «لبیک عبدی» شنیدم و مسئلت خودم یادم رفت.» در روایت از امام صادق (ع) حاجتی داشتم، «اللهم» گفتم، «لبیک عبدی» شنیدم، یادم رفت.
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا / حلوا به کسی ده که محبت نکنی
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا / حلوا به کسی ده که محبت نکنی
«لم اکرم بدعائکَ ربِّ شقیاً». من شقی نبودم، چون اهل دعا بودم، شقی نشدم. به واسطه اینکه اهل دعا هستم به شقاوت نیفتاده‌ام تا حالا. یعنی تو من را با همین نگه داشته‌ای. تا حالا با دعا آمدم، از این به بعد هم با دعا می‌آیم. تا حالا هرچی خواستم با دعا. سلاح مؤمن است. ابزار تام است برای تحقق آمال مؤمن. دعا متن دعا و حاشیه همین بحث. همین آیا تو هم یک اشاره‌ای کردی که دعا متن زندگی است، نه حاشیه. حالا آدم زیارتی رفته، سفر زیارتی رفته، یک جایی می‌خواهد بنشیند. حالا یک کم بیکاری، یک دعایی هم می‌خواند. یک ساعت‌هایی گفتند: «تو بیکار بنشین دعا بخوان. باز کنی دعا در ببندی دعا راه بیفتی دعا بنشینی دعا پاشی دعا.» اگر این بود دعا، این آدمی که این‌طوری دعا دارد و دعا که در آن بحث رعایت ابراهیم و امیرالمؤمنین اشاره کردیم. این آدم دچار شقاوت نخواهد شد.
شقاوت، عاقبت به خیری. مهمترین عامل (منتشر نشده، هفت جلسه‌ای بوده، حالا اگر بشود آن هم منتشر بشود، یک کم نیاز به ویرایش). اینکه تو آخرالزمان راه به سلامت رسیدن به دوران امام زمان چیست؟ بحث منحصر به فرد یا مطالب آنجا را یک جای دیگر اشاره نکردیم. بحث ویژه. بعد روایتش را خواندیم که حضرت فرمودند که: «کسی نجات پیدا نمی‌کند «الا من سببته الله بقول ثابت دعا»». «اللهم به دعا کسی که الحاح داشته باشد.» در همین بحث متن حاشیه، جلسه آخرش این را خواندم، مفصل توضیح دادیم. راه نجات در آخرالزمان دعاست. حالت انقطاع با این اسباب نمی‌شود. اگر تو می‌خواهی خودت را به این مدرسه و آن استاد و این جریان و اینها بم بکنی، اینها نمی‌تواند نگه دارد. «آخرالزمان اهل فلان مکتبی نجات پیدا می‌کنیم. کتاب فلانی می‌خواهیم نجات پیدا می‌کنیم. جلسات فلانی می‌رویم نجات پیدا می‌کنیم. زیارت می‌رویم نجات پیدا می‌کنیم. اربعین می‌رویم نجات پیدا می‌کنیم.» هیچ! فقط دعا. دعا هم یعنی چی؟ یعنی ابراز فقر. یعنی من نمی‌توانم، بلد نیستم، عرضه ندارم، از من نمی‌آید. همین ندارم. ببین این خالی است، این کف دست خالی است. مو نداره این حالت دعاست. این حالت دعایی که این نجات پیدا می‌کند. دست خالی وقتی می‌آوری دست خالی.
رضا امیرالمؤمنین در مورد سلمان می‌فرماید که: «علی الکریمِ سلمان علمُ الاولینَ و الآخرینَ، لُقمانُ الامم رفعت عَلی الکریم و حُمِلَ زادٌ عَلی الکریم». زشت‌ترین کار این است که آدم وقتی دارد می‌رود مهمانی کریم، با خودش چیزی ببرد. بزرگی می‌گفت که خیلی زیباست. بزرگی می‌گفتش که: هرجا می‌خواهید بروید، سوغاتی می‌برند. چی می‌برند؟ الان برای شما کسی از کیش باشد، بیاید اینجا نبات فرودگاه نبات بخرد برای شما بیاورد. زعفران، زرشک، عطر حرم، مهر عرب کربلا. برای رفیقت مهر کربلا از اینجا حرم بخریم؟ مهر کربلا، تسبیح تربت بخری بد است.
چیزی که خیلی این جمله لطیف است، خیلی این زیباست. یعنی خدا پدر و مادرش را... هرچند آن کسی که این را گفته الان مشکلات حاد سیاسی دارد (به خدا کمکش کند، انشاالله عاقبت‌به‌خیر شود) پدر و مادرش را بیامرزد. از بزرگان البته صحبت. بله، ندارد. فقر، کرم ببری، عمل ببری، رسیدگی به ایتام کردن، این سوره، این سوره است. سوره مبارکه مریم این است. این ادراک فقر است. این‌هایی که مخلصند و هدایت شدند، مجتبی شدند و اینها همه همین است: «وَ لَمْ اَکُنْ بِدُعَائِکَ رَبِّ شَقِیًّا». مجتبی، مجتبی داریم اینجا. این «با» سببیّت است یا معنای «فیه»؟ من همواره به سبب دعای تو قرینه سعادت بودم. هر وقت تو را می‌خواندم، اجابتم می‌کردی بدون اینکه مرا شقی و محروم کنی. یا معناش این است که پروردگار من، هیچ‌وقت در دعای خود از ناحیه تو محروم و خائب نبودم. من را اجابت کردن عادت داده‌ای. هر وقت تو را می‌خواندم، قبول. به هر صورت، چه معنا آن باشد، چنین باشد. کلمه دعا، مصدر مضاف، مفعول. گفتم: تک، تکرار کلمه «ربه» و قرار دادن آن بین اسم کان و خبرش در جمله «ولم اکن بدعائک رب شقیاً» بلاغتی است که ممکن... دو خط خواندیم از سوره یا نه.
امیدواری به من فضل است. «خفت مبانی خودم». خفت یعنی می‌ترسم. ترسم کی بیاید بعد من مواد از یک بخش مفصلی نسبت به وراث که مثلاً عموزاده‌هایی داشته و برادرزاده‌هایی داشته مثلاً که اینها نااهل بودن، نسبت به اینها ترس‌های تفسیری و روایی و اینها اشاراتی بهش... بعد از مرگ من ندارم. من وارث اهل ندارم. این دودمان، دودمان مقدس بیفتد. قبلی اینها بودن، بعد اینها آمدن، این‌جور شدن. آن خلف با این خلف. آن سلف با این خلف. خلف و سلف درست است. خلف و خلف. اگر اهل باشد، می‌شود سَلَف. اگر نااهل باشد، می‌شود خَلَف. سَلَف یعنی قدیمی‌ها. خلف و خَلَف یعنی که بعدی آمدند. آن سلفی که ابراهیم بوده، موسی بوده، مریم بوده، با یک همچین خلفی. آن مریم درون الان که دیگر در موزه دوور، موزه لوور، موزه لوور. نماینده فرانسه رفته بود. خودش قبلاً در موزه لوور. دیگر الان مجسمه‌های اخیری که از حضرت مریم ساختند، کلاً لُخت است. قدیمی‌ها مثلاً پوشش دارد، لباس دارد. هرچی جلوتر آمده، لخت شده. این دیگر وضعیت خلف ناخلف است. این خلَف است که مریم هم ازش همچین چیزی می‌سازد. از عیسی و موسی و اینها... را به دریا بوده بعد از جریاناتی که حالا خودش در آن محلی می‌گویند. بعد از خلاصه، آقا جان! می‌خواهد بگوید که من هم نگرانی زکریاام از همین بود. خلفی بیاید.
«خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِن وَرَائِی». سوره مریم یک بحث کلی‌اش همین است. قبلی‌ها چی بودند؟ این نگرانی زکریا همین است که ما یک همچین خاندانی... که زکریا باجناق بود با پدر حضرت مریم. یعنی حضرت مریم چه... فرزند باجناقش، خانم زکریا هم مادر مریم بود. خواهر مادر مریم، زن مقدس و فوق‌العاده‌ای بود. یعنی «نَذَرَتْ لِلرَّحْمَنِ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّرًا». نذر کرد که این را در راه خدا بدهیم. و چه چون به اینها گفته بودند که از نسل این خانم بچه‌ای می‌آید که فراگیر می‌شود، اسمش عالم را می‌گیرد. یعنی حضرت عیسی را بهش بشارت. مادر مریم فکر می‌کرد که اینی که باردار شده، خود عیسی است. لذا نذرش کرد که «عبادتگاه بدهد». وقتی زایید، برای همین ناراحت. پسر می‌خواستم. پسر، دختر. نمی‌شود. آل عمران. بعد که همین دختر را تحویل کنیسه داد و «کفّلها زکریا». زکریا شد کفیل مریم. درست شد. حالا به چه دلیل پدر خودش نشد، نمی‌دانم دیگر. اشاره بهش.
زکریا... «مریم» که فوق‌العاده «أنبتها ربها قبول الحسن»... «قبول الحسن و أنبتها نباتاً حسناً». فوق‌العاده در اوج. دیگر اصلاً دیوانه می‌کند. آیا خدا او را قبول کرد، که این ذات خدا قبول کرد به تربیتش و خدا انباتش کرد. رویاند از این مزرعه درخت رویاند. فوق‌العاده است. این مادر مریم فکر می‌کرد که عیسی را به دنیا می‌آورد. عیسی از نسل مریم. خلاصه این بیت، بیت بسیار مقدسی است. زکریا می‌ترسد، می‌گوید: «نکند بعد از ما این بیت بیفتد دست چهار تا اراذل و اوباش. بیت زکریا بشود مرکز فتنه و این خلاصه.» «وَ کانَتْ امْرَأَتی عاقِراً». آقا ولی الان زن من عاقر نازا است. «عاقر» مذکر می‌آورند. چون وصفی که مختص زن است دیگر. مثل «حائض»، «حائصه» دیگر نمی‌گویند. چون «حائض» و «حائصه» که نداریم که آقای «حیث» شده. مخصوص... اصرار ندارم صفحه را تمام بکنم. چون یک نصف صفحه از سوره مریم آن‌ور داریم. می‌خواهم نصفه بیفتد. غصه نخوری که اگر امروز کامل تمام نمی‌شود. یک نصفه داریم بالاخره آن نصفه را باید... تا آن روز بچه نداشته و از سن بارداری‌اش هم گذشته بوده. «کانَتْ امْرَأَتی عاقِراً». تازه آن موقع که می‌توانست ح... «کانت» حالیه است. مجموعه کلام این است که: «من می‌ترسم و یک فصل واحدی از داستانی. چون همسرم عاقل است، می‌ترسم زمینه‌ای برای دعا.»
پس اصلاً خوب است آدم برای دعا زمینه‌سازی بکند. باباش کار دارد. با ادب بگیر، سلام بابا، خوبی؟ شماره کارتم را برای شما ارسال بکنم، یک عنایتی بفرمایید. از آداب دعا. اولاٌ که خوب بپزی. تو این حیطه بعضی ادویه که عجیب است مثل دعای ابوحمزه و مناجات شعبانیه و همان اول مثلاً «الهی لا تعذبنی بعقوبَتَک». برگ‌های آدم می‌ریزد. وقتی شعبانی که این هم خیلی لطیف است. اسم ندایی اذن ندی. یک چیزی می‌خواهم بهت بگویم. در اوج لطافت و نورانیت و صفا و عبودیت و فقر محض و گدایی محض. آن حالات امیرالمؤمنین در دعای کمیل. هر کدام از اینها ولی یک عمر آدم بس است که سر به بیابان بزند و فرهاد... می‌خواهد بگوید که: «اول زمینه‌چینی می‌کند، خوب من این‌جوری‌ام، بدبختم، ندارم، زن من که عاقل است، خود من که استخوان‌پیر‌ی‌ام. همه وجودم را گرفته. وارث ندارم.» هی ندارم، ندارم، ندارم، ندارم، ندارم.
آداب زیارتم اینهاست. زیارت امام رضا که می‌روی. بنده را که دیگر شما به لطف خدا من را که آباد کردی. من الان همه چی از قبل شما دارم. خانه دارم، بچه دارم. آمدم بگویم بازم می‌خواهم. وقتی که دارم: «أنا فقیرٌ فی غِنای، فَکَیْفَ لا أکونُ فقیراً فی فَقرِی». وقتی که داشت، اگر می‌داشتم هم گدا بودم. «فقرا ارکستنی». چه جور ادعا کنم که دارم؟ تو من را در فقرا قرار دادی بین فقرا. فقرا منظور فقر ذاتی است. یک‌مشت فقیریم. مگر می‌شود آدمی که همه وجودش را فقر گرفته، ادعای غنا بکند؟ فَ«هَبْ لِی مِن لَّدُنکَ وَلِيًّا». اولاٌ بحث بچه‌داری و عنایت بچه را قرآن با تعبیرات نکات خیلی لطیفه. ذکور از وهابیّت. خدا می‌داند بچه‌دار شدن را. یعنی هر بچه که خدا به کسی می‌دهد، مظهر اسم «وهاب» است. «ان کنت الوهاب» هم که تو آن «ربنا لا تزق قلوبنا» بعدیت. «هب لنا من لدنک رحمت». بده. چون تو وهابی. خب این همان است که از همان لدُن خودش رحمت می‌دهد. از همان‌جا هم ولی می‌دهد. بچه می‌دهد. به مظهر اسم وهاب عجب غریب‌ای درمی‌آید. اشاره بکنم دیوانه بشوید. بگویم: حالا آن وقت وقتی کسی دچار عقم شد، این مانع ایجاد کرده برای مظهریّت اسم وهاب در زندگی خودش. باید چکار بکنیم که این برطرف بشود؟ باید موانع ظهور اسم وهاب در زندگیش را برطرف بکند. تسمه وهاب ظهور بکند، اسم وهاب ظهور بکند. بهش بچه... حالا آفرین! اگر جزء عقم اشتباه دیگر. حالا با استغفار و توبه و اینها که استغفار کنیم. عقم کردن خود افراد که زندگی عقیم‌ها شد. وهابیّت جای دیگر بروز پیدا می‌کند. چون مظهریّت وهابیّت مانع نشد. ولی اگر او نبود، این خودش مظهریّت وهابیّت را مانع شده برایش. راه‌هاش هم همین است دیگر. حالا مفصل گفتن.
همسر زکریا از آل یعقوب بوده. لذا گفته از من ارث ببرد و از آل یعقوب که همسر. «وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا». بچه می‌خواهم. چی می‌خواهم؟ هرجا که یک فعل امری آورده و یک کم بوی این می‌دهد که مثلاً دارد با خدا مثلاً درخواست این‌جوری است، مثلاً دارد می‌گوید یک چیزی به خدا، یک کاری انجام بده. سریع یک واژه‌ای بغلش، یک ربّی، انعطافی، ابراز فقری آمده که درخواست اهانت یک وقت نباشد. انجام بدهید. می‌شود. می‌شود خواهش بکنم لطف بکنید انجام بدهید. مرضی خودت باش! مورد رضایت! حافظ هم می‌گوید که: «فراق و وصل چه باشد رضای دوست...» این هم باز خیلی نکته مهمی است که این هم قواعدی توشه. بچه در تربیت و چه ویژگی باید در بچه پرورش پیدا کند؟ باید مظهر رضایت خدا بشود که این را به نظرم در آن سیره امام باقر ما یک بخش یک کمی توضیحات در موردش دادیم. یک چیزهایی یادم مال سال... «واجعله رب رضیاً». «رضی» شدن به این است که در علم و عمل انسان راضی بشود. زیر در علم، «رضی» در عمل. این دو تا رکن است. از خدا می‌خواهد و این ماجرای مفصلی که چی شد وادار به دعا شد. حالات مریم بود که دیده بود. بچه خوب و پاک و بچه باجناقمان هم هست و احوالی که او دارد. بله. لذا درخواستش وقتی او را دید، وقتی آمد و دید که دارد دعا می‌کند مریم و مشغول عبادت. «از کجاست؟ گفت از جانب خداست.» و اینها آنجا «هنا زکریا ذریه». آنجا «ذریه» خواست، اینجا «ولی» بچه خواست. این دو تا ترکیب. اینجا «ولی» فرزند پسر خواست که وارث باشد و حضرت زهرا سلام الله علیها به همین آیات استشهاد کرده‌اند برای اینکه انبیا ارث به جا می‌گذارند. من چه که این قطعاً ناظر به ارث مادی و دنیوی بوده. البته در ارث هم اطلاق دارد. می‌خواهد هم وارث علم او باشد، هم وارث آن حسب و شرف خانوادگی او باشد، هم وارث موقعیت اقتصادی. نااهل نیفتد. به‌هر حال همه اینها پیشنهاد کرامتی بود که بحث مفصل اینجا چند صفحه‌ای بحث دارد و تمام کردیم. نصف هم شد. دو کلمه مانده. «یا زکریا بشارت می‌دهیم به فرزندی پسر، بچه‌ای که اسمش یحیی است. «لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا». ما قبل از آن اسمی برای کسی نگذاشتیم. سمیاً یعنی همنام. قبلاً برای این بچه همنام، یحیی دیگر نداشتیم. در طول تاریخ یحیی بوده. خب یک نکته لطیفی دارد. انگار پس اسم‌گذار خداست. واضع کیست؟ بوی این دارد می‌آید. بله. واضع تکوینی. تو اول تحقیق همین را می‌گوید. واضع تکوینی همه اسباب و صفات، حروف و کلمات تکوینی خداست. ولی در اعتباریش تابع وضع واضحی است که با اعتباریات خودش وضع می‌کند. ولی همان هم به اذن و اراده شارع بوده. لذا کلمات خودش را در قرآن با همین‌هایی که استعمال می‌شده آورده. «من قبل از او سمی قرار ندادم.» پس اسماء را او می‌گذاشته که می‌گوید: «من قبل». ناظر عالم کثرت است. در طول اراده من است. این همان کثرتی است که من دارم به آن اسباب کار می‌کنم. لذا جمع متکلم مع الغیر جهنم می‌آید. دیگر معنی داشته باشد قشنگ.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00