تفسیر سوره مریم

جلسه دوم

01:03:25
44

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم اجل ثواب قالَ ربَ اَنّی یکونُ لی غلامٌ و کانتِ امراتی عاقراً» خدایا ثواب را برای من قرار بده وقتی زکریّا گفت پروردگارا! چگونه برای من فرزندی باشد در حالی که همسرم نازا بود گفت که "رب من، از کجا می‌خواهد برای من بچه‌ای باشد در حالی که همسرم نازا بود؟!"
خب، اینجا خطاب به حضرت زکریا اشاره دارند. فرمود: «مِن لَدُنّا» از پیش ما. می‌خواهم لابه‌لای المیزان، یک‌هو در بحث غیرمرتبط، در نیم‌خط، یک کلمه این‌شکلی شکار آدم شود که دنیا و آخرت آدم آباد شود: «لَدُنَّها و لَدُنها» که آمده خدا می‌خواهد بگوید من اسباب ظاهری و عادی را دور می‌زنم. معنای «لَدُنَّه» یعنی «مِن لَدُنّا علما» از جانب ما علمی به او دادیم، یعنی از اسباب ظاهری به او علم داد؛ «مِن لَدُنّا ولیا» از جانب ما ولی‌ای را به تو دادیم، یعنی از اسباب ظاهری بچه نمی‌خواهم. این «مِن لَدُن، لَدُن، لَدُن» هم چند بار تکرار می‌شود.
این یک نکته. نکته بعد اینکه در سوره مبارکه مریم، ماده «وَهَبَ» خیلی تکرار می‌شود: «هِب لی فلان» فلان را به من ببخش، «وَهَبنا له فلان» فلان را به او بخشیدیم. سوره، درست است که اول ذکر و رحمت است، ولی کدام رحمت؟ رحمت در چه جلوه‌ای؟ رحمت در جلوه «و هُ.» حالا در مورد «هِبَه» باید یک بحثی بشود؛ با هدیه و عطیه و این‌ها تفاوت دارد. حالا شاید جلوتر اگر وقت شد، عرض بکنم نکاتی در مورد تفاوت «هِبَه» و هدیه. تعبیری دارند. بله، بله. «مِن لَدُن»‌های قرآن، دور زدن مسیر اسباب عادی است. اسباب عادی نظام سببیّت به هم نمی‌خورد؛ از اسباب عادی خارج، عادی هم غلط است. عادی، این از این. لذا خود او که سؤال کرده، خودت مگر نگفتی؟ "ملت تعجب می‌کنی!" مسئله یا این است—نه اینکه استجابت نمی‌شود—استجابت «مِن لَدُن». این هم یک قاعده فوق‌العاده است.
می‌فرمایند که حضرت، نکات بی‌نظیر است! حالا ما تو این کتاب هم، کتاب رفته برای ویراستاری. جابه‌جایی کتاب، یک بخشی که می‌شود رویش کار بکنیم و کار نکردیم، همین بحث مفصل است؛ یعنی خودش یک کتاب است. سوره اعراف: می‌فرماید که حضرت موسی وقتی بالا بود، خدای متعال بهش فرمود که "قومت دچار فتنه شده‌اند، و سامری قوم تو را دچار ضلالت کرده است." آنجا بی‌تاب نشد واقعاً، ولی وقتی آمد صحنه را دید، بی‌تاب شد. الان می‌فرمایند که حضرت موسی وقتی صحنه را در بیرون دید، آنجا آشفته شد. ایشان می‌فرمایند که این تفاوت بین علم ذهنی و علم حضوری است. خیلی! یعنی معلوم را یافتن با دانستن معلوم خیلی فرق دارد. الان علم ما، چرا ما نمازهای بهجت را نمی‌خوانیم؟ شما علم به خدا دارین؟ علم معلوم داریم؟ او معلوم را می‌یابد. او خود معلوم را دارد. این تفاوت این دو تا در حال موسی است. باخبر می‌شود پایین فتنه کرده‌اند. طبیعی می‌آید می‌بیند به هم می‌ریزد. این‌چنین بحثی را دارد.
یک جایی به طرف گفتند که "آقا، کشتی‌هایت غرق شده‌اند، ورشکست شدی." عجب! بردندش لب لنج و این‌ها. گفت "کشتی‌ها را که دیدی، تو آن بار، کشتی‌ها را دید." فهمید این مقدار بار از دست داده و این‌ها ریخته تو آب و این‌ها، سکته کرد. خسارت که می‌گوییم یعنی چه خسارت؟ نماز خواب بماند یا از نماز جماعت مثلاً یک رکعت جا بماند. از حسرت اگر بمیرد، جا دارد. این‌چنین مضمونی داریم. اگر بفهمد چقدر از دست داده! وقتی طرف آمد سؤال کرد، دوباره، سه بار. آن دختربچه از حضرت زهرا (سلام الله علیها، ارواحنا فداها) وقتی این را پرسید، دوباره پرسید، سه بار پرسید. یا این سنت، یعنی سؤال دوم تا ده بار پرسید. توضیح دادم. مسئله را تو خدا به من آن‌قدری داد که اگر از کف زمین تا سقف عرش را جلو ببرند، جایگزینی نمی‌شود. اگر کسی این ثواب را فهمید، کسی ثواب تبلیغ را فهمید، می‌تواند بنشیند نسبت به مردم بی‌تفاوت باشد؟ کلاً فرمود: "اگر کسی این را بداند، کلاهش را به عرش خواهد انداخت." بدانند این را که تبلیغ دین می‌کنند. خدا چه چیزی نصیبشان می‌کند؟ کلاهشان را به عرش، پیغمبر این کلمات از ایشان آورده. بله، خلاصه اینجا همین است. معلوم برایش عینی می‌شود. موسی فرمود که "همین منظورت بود واقعاً؟" نمی‌توانم. وقتی آدم می‌شنود، تصور و تصدیق یک بحث است.
اینجا زکریا از خدا همین را می‌خواهد. از خدا می‌خواهد به او ولی فرزند بدهد. وقتی می‌خواهد، یک علمی دارد. وقتی بهش بشارت می‌دهیم البته به خاطر این تعجبی که کرد، بگوید که: «لاتُکَلِّم الناسَ ثَلاثَهَ ایّامٍ» سه روز با مردم سخن نگو. چیه؟ حافظه در و داغونی داریم. بعضی عزیزان هم پیام می‌دهند که "ان‌قدر اشتباه توی کلمات جابه‌جا گفته!" حافظه به سواد برمی‌گردد. بحث‌های تفسیرشان، اول و آخر آیه را می‌آوردند و با کلمات دیگری. خود آقا تو سخنرانی عمومی: «لَم یَجعَلِ اللهُ لِلکافرینَ علَی المؤمنینَ سَبیلا» خداوند هرگز برای کافران راهی بر مؤمنان قرار نداده است، وهابی‌ها خیلی دست گرفتند. «اَلّا تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَ لیالٍ» که سه شب با مردم سخن نگویی، این «اَن لاتُکَلِّما» آن سه کلمه نه، «اَلّا تُکَلِّمَ النّاسَ» که با مردم سخن نگویی. تکوین است، نه تشریح. تفاوت تکوین تشریح توی فتح و کسره نیست. نگفت آیت، علامتش، نشان. گفت که خب، به من یک علامتی نشان بده. بعضی اساتید بپرسیم، می‌گوید که برای اینکه بفهمد که این مکاشفه، مکاشفه رحمانی است یا شیطانی. درخواست کرد: "به من نشانه بدهید. از کجا بفهمیم که تو می‌گویی شیطانی نیست؟" بعد قواعدش را از بزرگان پرسید که "می‌شود کسی در حد زکریا مبتلا شود به کشف شیطانی در ملکوت سفلی؟" یا نه. مطلب عجیب است. گفت "به من نشانه بدهید." گفتند که "سه روز نمی‌توانی حرف بزنی با کسی." نه اینکه سه روز حرف نزن، نگو. «اَلّا تُکَلِّمَ النّاسَ» سه روز با کسی حرف نزن. «و لاتُکَلِّمَ النّاسَ» و با مردم سخن مگو. سه روز نمی‌توانی با کسی حرف بزنی. چون آنجا استعجاب کرد، گفت: «اَنّی یکونُ لی غلامٌ.» چگونه برای من فرزندی باشد. به خاطر همین سه روز دهانش بند است. استعجاب دیگر نکن. "از کجا، از کجا؟!" اگر باشد، واقعاً یعنی این روایت، سندش، دلالتش، این‌ها مطالب عجیبی است؛ یعنی سطح انبیاءاش این است. بعد ما می‌گوییم که "آقا، ما که رفتیم استغفار می‌کردیم، توبه‌مان هم کردیم، اوکی است." زکریااش یک کلمه استجابه. و این ماجرای داور اطلاعات، هشتاد سالش است. پیغمبر! کدام است؟ این‌ها واقعاً قواعد وقتی نیست. یک چیز درهم است. بعد عارف باشد، همین خانم از توی کوچه‌شان که رد می‌شود، باید وقتی رفت دیگر حامله بشود. توهماتی دارد. ان‌قدر داریم از این مریدهای این‌شکلی و منکرهای این‌شکلی. یعنی همین‌جوری مرید می‌شود. باز بعد دو روز. از این‌ها برای ما، حالا ما که هیچی نیستیم، پیش آمده. اساتیدی که دل پری دارند، دل خون دارند که یکی از اساتید با ما درد دل می‌کرد: "ما را که هر جا منبر دعوت می‌کنند یک بار بیشتر نیست." عارف فلان. خبری نیست از این ماجراها. زیاد است.
خلاصه بله. یک وقت توی حرم امام رضا بودیم. یکی از علمای مشهد، شبی بود همین زمستان، یک جوان عربی آمد. این بزرگوار، این سیدی که محضرش بودیم، ایشان شهیدان آقای خویی این‌ها بودند و مسئول کتابخانه نجف بوده. توی دوره آقای میلانی و این‌ها. عرض کنم که نشسته بودیم. به زبان عربی آمد. گفتش که: "آقا، من حاجتی دارم." گفت که: "۵۰ سالگی بابا شده." خودش. آقا یک دستوری داد برای بچه‌دار شدن. فرمودند: "این انگشتر فیروزه را بگیر دست راست. رویش آیه «رَبِّ لَا تَذَرْنِی فَرْدًا» پروردگارا مرا تنها نگذار که مربوط ماجرای زکریا هم هست، اسم انبیاء، این آیه را رویش بنویس. و خودت و خانمت دست دراز کنید." پسردار باشی فکر بکند، خیلی مسائل برایش حل می‌شود. این توهمات و تخیلات که نسبت به انبیاء و اولیاء و مسائل زندگی و یکی بیاید یک فوتی بکند و یکی کجاست، خیلی من دلم از این ماجراها پر است. باید بشینیم ۳۰، ۴۰ ساعت در مورد این‌ها حرف بزنیم. بخش عمده‌ای از مسائلی که آدم باهاش درگیر است توی فضای عمومی جامعه همین‌هاست؛ یعنی مذهبی‌ها مبتلا به این‌ها، غیرمذهبی‌ها مشکلات. یک کسی عالم غیب و نمی‌دانم چشم برزخی و استاد سلوک و من همین را می‌گویم. کربلا کاظم گفته بود که "ما بطن قرآن را به ما داده‌اند." ملت دنبال این بودند که اسهال بچه‌شان چه ربطی دارد. اهل نیست. مشتری نیست. که "من اهلی پیدا نکردم که این معارف را که از نجف خودم آوردم بهش منتقل کنم." بچه می‌خواهد، زود سر کار برود، کار پیدا کند. همین‌هاست؛ یعنی همه در وسیله مانده‌اند. هیچ‌کس دنبال هدف مقصود، آیه، آمال العارفین و این‌ها، چه کارش کنیم با همین. یک دانه کار ندارد مربوط به بحث.
یکی از این اساتید اهل فن، جمکران می‌رفتیم دوشنبه‌ها. سجده یک ساعته می‌رفت. و دیگر ذکر و نماز و این‌ها. درس بخوانیم. می‌رفتیم قبرستان. اوایل قبرستان بقیع، کتاب نکاح را بغل حاج آقا فخر تهران می‌خواندیم مسائل مثبت ۴۰. بعد می‌رفتیم جمکران. خیلی از روزهای هفته دیگر دوشنبه‌ها برنامه ثابت ...، عزای امام ... . مشهدی آمده آب سوار کردیم و امروز دوشنبه است یک درس اخلاقی فلان جای حرم ... . ایشان از بزرگان، این است، این است، این است. "ممنون آقا. این چیز آبگوشت خیلی خوب بود. دست شما درد نکند." آقا، "شب این ساعت حرم برنامه دارم، ببینمتون." جوش آورد. بدبخت، "من دارم زیر این پله‌ها کباب بهت نشان می‌دهم. بعد تو می‌گویی روش یک ته دیگ سوخته دارد، آن خیلی خوب است." بلاهت و نادانی تا چه حد! خیلی! ایشان داغ کرد. ایشان اصلاً داغ نمی‌کند. عصبانیتش هم نمی‌آید. خنده‌اش می‌گیرد. مسائل همین‌هاست و محرومیت‌ها و این‌ها. این رزق و فرق قاطی. کسی که رزق را غیر در مأکول و مشروب و این‌ها نداند، خدا به او نگاه نمی‌کند. نعمت را وقتی غیر از این نمی‌داند، از چشم خدا می‌افتد. "تو گوسفندی که فقط از من علف می‌خواهی." علف بهش می‌دهد. خوشحال است. مشهد می‌آید غذای حضرتی گیرش می‌آید. امام رضا "این سری به ما عنایت." از ته فیض از حرم هم یک لقمه یا یک گوشتی بدهند، یک نانی بدهند. "آقا، معرفت نصیب شد یا نه؟" این همه مشهد رفتی، امام رضا را هم دیدی یا نه؟ "ورود به استفاده از معصوم" که حالا عالم برزخ و فیوضات و عنایات و این‌ها، هیچ. الحمدلله. نفس از مرحوم نخودکی. "عقدمان هم بالا سر امام رضا خواندن." قلبت باید حرم باشد. «القلبُ حرمُ الله» قلب حرم خداست. تنش را به حرم می‌مالد. کلی خوشحال است. "امام رضا اینجاست." بله، کلمات بزرگان در این زمینه فراوان است.
"چطور برای من بچه باشد وقتی زن من نازا است؟" «فَقَد بَلَغتُ مِنَ الکِبَرِ عِتِیًّا» و از پیری به نهایت سستی رسیده‌ام. «عَتِیًّا» را گفتند که باعث یک معنا دارد: گذشت زمان، چیزی را خشک و چروکیده می‌کند. "آقا، ما دیگر از پیری به چروکی رسیدیم. چه بچه‌ای؟!" اسم فاعلش هم «عَتِیٌّ» است. و آ این کنایه از بطلان شهوت ازدواج و ناامیدی از فرزنددار شدن است. این تعجب، خاصیت بشریت با ایمان به قدرت خدا منافات ندارد. در حقیقت استفهام از خصوصیات است. از چطور صورت می‌گیرد؟ به هر بشری بشارت بدهم که به خاطر وجود موانع و نبود وسایل و اسباب، انتظاری، توقعی‌اش را ندارد. مضطرب شده. محض شنیدن شروع می‌کند به پرسش از خصوصیات. ساکن و آرام کند. آری، علم و ایمان جلوه‌های قلبی را نمی‌گیرد. خیلی مهم است. در مورد ابراهیم هم همین. وقت گذشت از «قالَ اِبرهیمُ» ابراهیم گفت «کَیفَ تُحیی المَوتی» چگونه مردگان را زنده می‌کنی؟. وقوع خارجی اطمینان قلبی می‌آورد. ایمان که دارم. اطمینان با وقوع خارجی، تحققش در «قالَ کذلِکَ» گفت: چنین است همین‌جوری مقوله‌ای. قول خداست؛ یعنی «قالَ» خدا «کذلِکَ» همان‌جور که خدا گفت. "الان چه شکلی؟ نوبت به تو گفت، این هم فعل خدا بود دیگر که من را فرستاد بهت گفتم که اگر الان من دارم باهات حرف می‌زنم تو این شک داری؟" دقت می‌کنی چقدر لطیف است آن مقامی که الان مثلاً نبی است، در جایگاه مثلاً شهود نیستش. توی آن جایگاه همان ایمان قلبی. یعنی در این، در سببیّت خدا ذره‌ای شک ندارد. در اینکه با چه سببی؟ سؤال از این است: از چه راهش ایجاد می‌شود؟ سؤال از چیست؟ می‌گوید: «اَنّی یکونُ لی غلامٌ» چگونه برای من فرزندی باشد وقتی این سببش نیست. به شما می‌گوید که "آقا، شما پاسپورت نداری، شناسنامه نداری، پول نداری، هیچی نداری. من اربعین می‌برمت کربلا." الان هم ساعت ۱۰ صبح اربعین است. می‌گوید: "من نماز ظهر تو را می‌برم کربلا." می‌گویی "طی‌الارض؟" می‌گوید: "نه، پسر." "چی از کجا؟" هیچ انکاری نسبت به فعل او نیست. استعجاب از این اسباب است. "آخه من می‌خواهد بگوید یعنی بازم می‌خواهم بفهمم. می‌خواهم بگویم مگر با غیر پاسپورت و هواپیما و این‌ها برای همه باشد؟ قطار و ماشین و طی‌الارض و این‌ها." این سؤال اینجوری است. او چی می‌گوید؟ می‌گوید: "من از چه طریقی آمده‌ام با تو حرف زدم؟" "با اراده خدا من را زنا کرده‌ام. نه دست بشر تا حالا بهم خورده. مجامعت و مراقبت نداشتن مثلاً دست بشر تا حالا بهم نخورده." «لَم یَمسَسنی بَشَرٌ» هیچ بشری به من دست نزده است. حامله شده باشم. حامله باشم مجامعت می‌خواهد. «لَم یَمسَسنی بَشَرٌ» تماس با بشر. چه شکلی؟ «اَلا تَجِدونَ» آیا نمی‌یابید. این آیه را پیدا کردیم؟ به بیابانی خواند: "از اصحاب رزق شما توی آسمان است." گفت که: "به همان خدای آسمان و زمین قسم، ان‌قدری واقعیت دارد همان‌جور که تو حرف می‌زنی. تو الان چقدر واقعی‌ای؟ واقعی! قسم بخوره!" گریه کرد که "مرد سما". دیگر نمی‌خواست. "دیگر ما فهمیدیم همان اول چه باطن پاکی داشته. تو آسمان است." قسم بخوری. "چطوری حرف زدنت را ان‌قدر واقعیه‌ای؟ خدا رزاق است همین‌قدر واقعی است. رزق شما توی آسمان است همین‌قدر واقعی است. رزق و تقدیر برایت کرده همین‌قدر واقعی. تازه ممکن است تو حرف زدن خودش شک بکند. اصل حق است. اون عین حق است. اون ذات حق است. این عرض بشود، عارض شده. حرف زدن من، رازق بودن او عین حق ذاتی‌اش است. "حرف می‌زنم من واقعی‌ام. تو الان در من شک داری؟" "چطور تو در این شک نداری؟" شی. قبلاً هیچی نبودی؟ من خلق کردم. همان‌جور که تویی که هیچی نبودی و خلق شدی، از کدام سبب؟ تبریک سبب باشد. من اسباب بود. یک جا دادم و اسباب درآوردم. حالا که سبب هست باز می‌گویی من موجودم؟ تو اگر مرده بودی، من می‌توانستم زکریا را بدون اینکه تو باشی، بیافرینم. حالا سؤال دارد. اراده خدا ربطی به عالم خلق ندارد. از عالم امر است. نگاه بکنی. "تو که الان باز هستی! من تو اگر نبودی هم می‌توانستم یک بچه بیافرینم."
سه شب، مساوی عصر شب می‌شود سه تا شب کاملی که آن شب آخر وقتی صبح شد می‌توانی حرف بزنی. این هم از این. که این سه شبانه‌روز هم سرگرم عبادت، ذکر خدا و نمی‌توانست با مردم حرف بزند. با رمز و اشاره فقط حرف می‌زد که در سوره آل عمران دارد که: «اَلّا تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَهَ ایّامٍ» سه روز با مردم سخن نگویی. آنجا «ایّامٍ» دارد. خیلی از توش نکته در «اَلّا رَمرمزی» فقط حرف بزنی و «وَ لذکرِ ربِّکَ کَثیراً و اسبح بالشیء» و پروردگارت را بسیار یاد کن و صبح و شام او را تسبیح کن. لطایفی هم هست در همین عالم ماده‌اش که چه ربطی بین سکوت زکریا و بچه‌دار شدن او است؟ چه ربطی بین ۴۰ روز عزلت پیغمبر و ایجاد نطفه حضرت زهرا (سلام الله علیها) است؟ این عزلت‌ها که گفتیم سوره مریم سوره عزلت‌هاست، این کنار کشیدن از خلق، اسبابی درش هست، آثاری درش هست، اتفاقاتی می‌افتد. «وَ اِذِ اِعتَزَلْتُموهُم» و چون از آن‌ها کناره گرفتید. عزلت پیدا کرد ابراهیم از قومش رفت. ما بهش بچه دادیم. وقتی بهش اسحاق را دادیم که از قومش عزلت گرفت. این ولد خاص و بچه‌های خاص محصول یک عزلت‌های خاصی است. این هم یک اسراری درش نهفته است که سر جای خودش باید بماند. طویلاً طولانی. کارهای روزمره و بین مردم بودن باعث تَشَدّد قوا می‌شود. قوا ضعیف می‌شود. عزلت، کناره‌گیری، خلوت، تنهایی باعث تقویت قوا است. وقتی نفس قوی شد، بدن را هم قوی می‌کند. چون قوت بدن به قوت نفس است و لذا این توانی بهش می‌دهد که همین مسیر ظاهریش هم طی کند. پیرمرد هم باشد، با این وضعیت در اثر عزلت و خلوت و سه روز حرف نزدن، قدرت پیدا می‌کند که همین هم قدرت باروری و آن زنی هم که اصلاً دوران جوانی بارور نبود اثر داده می‌شود.
خب، «فَخَرَجَ عَلَی قَومِهِ مِنَ المِحرابِ» سپس از محراب بر قوم خود خارج شد. بر قومش خارج شد از محراب. از محراب آمد بیرون. محراب، محراب الان نیستش. این هم باز یکی از دردسرهاست که این‌ها را ما یک چیزی خودمان می‌سازیم. "من قرآن تفسیر محصول کار معاویه بود." وقتی ترورش کردند، گفت که به خاطر اینکه امنیت جانی داشته باشم، محراب سه طرف ببندیم پشت هم که محافظ. درست کردند محراب. اولاً که باید پایین بیاید نسبت به آنجا که بقیه هستند. در و دیوار، آنجا سلام و زیمبو این‌ها هم ندارد. محراب جایی است که پایین‌تر از بقیه است، محل حرب هم هست. محراب، دیگر اسم مکان است. محل حرب با نفس، هر بار با شیطان. محل عبادت خاصه که همان جایی که انسان تمرکز، خلوت، عزلت و این‌ها به نحو خاص واحد. سلام، اگر دیده باشید که الان درش بسته است، قدیماً رفته بود، دو تا چاه داشت، عمیق بود که من بچه بودم از ترس بیفتم توی آن چاه. بغل یک چاه مثلاً یک متری داشت. آنجا محل عبادت. چاه یک متر در دو متر تقریباً. نصف شب‌ها و سحر، وقت‌های دیگر آنجا می‌شود عبادت می‌کرد و ذکر و فکر و این حرف. محراب ۱۰ میلیارد پول. همین کاشی‌کاری محراب. محراب، محراب. و مسلمین. محراب. «فَاَوحَی اِلَیهِم» پس به آن‌ها اشاره کرد. وحی کرد ایشان. قرآن کلمات خودش را وقتی می‌خواهد تفسیر بکند، دیوانه! وحی از چه جنسی است؟ از جنس همین‌جور فهماندن زکریا به مردم. از چه جنسی است؟ کلمه ندارد. صوت ندارد. از قوای خودش استفاده می‌کند. مافی الضمیر را منتقل می‌کند به مخاطب بدون اسباب ظاهری. این می‌شود وحی. وحی کرد. «اَن سَبِّحوا بُکرَهً وَ اشِیًّا» که صبح و شام خدا را تسبیح کنید. حالا با حرکت دست بوده چون رمزها بوده دیگر. پس رمز و وحی معنای مشترکی دارد. وحی یک نوع گویش رمزگونه است. خب، چه اشکال دارد که حروف مقطعه هم از همین جنس باشد؟ از همین رمز باشد؟ نه معنایش معلوم نمی‌شود. نه اینکه کلمات، کلماتی است که رمزی کلاً. نه، از جنس رمز و قابلیت رمزگشایی هم دارد. سریال گاندو بود که آنی که توی حبس بود، توی غذایش کاغذ می‌انداختند برایش. کپسول‌ها، عدد مثلاً این‌ها. بعد گفت که مال جدول چی بوده؟ اولین هر کدام، اولین هر عنصری است. بعد عدد آن عنصر می‌شود عدد این حرف یا عدد فقط عدد بود که آن حرف ازش کشف می‌شد؟ رمزگشایی. رمزگشایی حروف مقطعه می‌تواند رمز باشد. رمزگشایی‌اش هم با خود سوره است. خود قرآن هم رمز وحی. قابلیت رمزگشایی دارد. تفسیر قرآن به قرآن، کدش را پیدا کن، باز کن. و وحی از جنس رمز است. وحی کرد به این‌ها که تسبیح کنید خدا را «بُکرَهً وَ اشِیًّا» صبح و شام. صبح و شب. حالا اثری در صبح و شب است. این هم باشد یک وقتی وقت مبسوط داشته باشیم. «غُدُوًّا» و «اَصالا» جایی دارد. جای دیگر «بُکرَهً وَ اشِیًّا» دارد. تفاوت این‌ها با هم چیست؟ چرا اول طلوع آفتاب و غروب آفتاب این‌ها وقت خاصی است و قرآن دستور داده به تسبیح در این اوقات؟ از نکات عجیبی است که در هیچ برنامه سلوکی و عرفانی ندیدیم. دستور قرآنی است: قبل طلوع آفتاب، قبل غروب آفتاب تسبیح کن. چنین عادتی. «سَبِّح» تسبیح کن. ولی توی دستورات خیلی کم است.
خب، اینجا گفتند که در حقیقت به جنگ شیطان رفته. محراب بر سر نمازش با شیطان محاربه دارد. در اصل به معنای مجلس اشراف بوده که همواره آجودان‌ها از ایشان حمایت و دفاع. او هم از «اِیّها» این‌ها. معنای القاء به نفس به طور پنهانی و به سرعت است. وقتی می‌خواهند به کسی بگویند "بدو بدو بدو" می‌گویند "الوحى، الوحى" بدو، بدو. معنای آیه هم روشن است: انتقال سریع، زود منتقل شد. انتقالی که اصلاً نمی‌رسد به اسباب بیرونی. رمزگونه است. مثل اینکه بنده و شما یک کدی با هم داریم و با آن کد بدون اینکه من می‌خواهم حرفی بزنم، کد زودتر منتقل می‌کند دیگر. دلالت را بیامد بگویم. عالم ماده هم امکان ظهور پیدا نمی‌کند. انتقال سریع امکان ظهور و نشان دادن آن را ندارد. بحث بر سر این است که به آنجا نمی‌رسد. آن‌قدری سریع منتقل می‌شود که به بروز بیرونی و مادی نمی‌رسد. سریع انتقال صورت می‌گیرد. این کلام علامه. ترکیبش همان «اَلّا رَمزَها» و وحی که اینجا دارد. حالا ایشان می‌گویند که "شعور مرموز" توی کتاب «بررسی‌های اسلامی»شان. "شعور مرموز." وحی نه اینجا نیست. اسلامی می‌گویند وحی شعور مرموز است. امکان بروز ظاهری اگر سرعت پایین بود شاید داشته. من چیزی نفهمیدم از عبارت ایشان. ممکن است باشد.
کتاب را با قوت بگیر. نقص به قوتم خیلی جاها می‌آید. من گفتم که در جانب علم و عمل، در علم و عمل با قوت بگیر. کتابم یا تورات بوده یا سایر کتب بوده. هر چی بوده، شریعت بوده. گفتند اخذ کتاب، یعنی تحقق دادن معارف آن و عمل به دستورات و احکام آن است. با عنایت و احتمال مشخصه. "به کتاب به قوت". «وَ آتَیـناهُ الحُکمَ صَبِیًّا» و در کودکی به او حکمت دادیم. وقتی بچه بود یحیی، بهش حکم را دادیم در صباوتش. حکم اعم از نبوت و توی خیلی از جاهای دیگر هم استناد شده برای نبوت. حتی استناد به امامت هم شد. همه. چون خود زکریا زنده بوده در آن دوره. معلوم می‌شود که نبوت بالفعل که نبود. در مورد حضرت عیسی هم ظاهراً باز همینطور بوده. یعنی زکریا زنده بوده، باز نبوت بالفعل نبوده ولی حکم بوده. بالفعل بشود ظاهراً بعد از اینکه آن نبی قبلی از ... . «و حَنانًا مِن لَدُنّا» و از جانب خود مهربانی. باز «مِن لَدُن». پس «اتیناه صبیًا، اتیناه الحکم». یکی اینکه در حالی که صبی بود بهش حکم دادیم. یکی حنان دادیم که این گفتند که حنان عاطفه به خرج دادن، شفقت کردن. خیلی در اوج عاطفه و لطافت بود. تفاوت یحیی و عیسی که عیسی به یحیی گفت "تو چقدر گریه می‌کنی؟" گفت "تو چرا این‌قدر می‌خندی؟" عقوبت خودم ترسید یحیی. این به رحمت خدا امیدوار بود عیسی. توی روایت هم دارد که عیسی بالاتر از یحیی. عیسی به هر حال این هم حالی است دیگر. می‌گویند مناجاتی و خراباتی. توی عرفا: از مناجاتی‌ام، از خراب. همش گریه و زاری و ناله و نژاد. صیر احمد کربلایی گریه چشمش را از دست می‌دهد. مرحوم شفتی که سحرها ان‌قدر خوش می‌گذرد که بدن همه کبود بوده. توی کتاب «پاسداران حریم عشق»، اعدام کرده بوده و گفتند که سحرها خودش را می‌زده که حمام می‌رفته، ران پایش و سینه‌اش را نمی‌گذاشته کسی ببیند. بعد سال‌ها اصرار دادند که همه بدن کبود. کتاب دارد که می‌رفته توی باغ. توی باغچه ان‌قدر گریه می‌کرده این خاک‌ها گل می‌شده. ناله می‌زند. شب‌ها صدا و این‌ها. صدا، مغز، سر، چشم، همه در و داغون شده. مادره می‌آید می‌گوید "پسر من را اعدام نکن." دست پسر، خیلی گریه می‌کند، گریه مفصلی می‌کند. سید شفتی می‌گوید: "تو می‌دانی من دل ندارم مادر این‌جوری کنم. داغدار کنم. این بچه را بکشم." نسل به هفتاد نفر؟ فقط خودش با شمشیر اعدام. خراباتی بودند آن‌ها. مناجاتی بودند. وضعم خراباتی، خراباتیان همش مال پست. بعضی‌ها هم ترکی بودند مثل آی بهجت. و علامات تشخیصش سخت است واقعاً. کی است، چجوری است. بله، ولی برخی از اساتید ترکیب جامعی از این دو تا. سر وقت همین‌چین می‌خندیدند که غش می‌کردند. یعنی توی یک مجلسه مثلاً ۱۰ دقیقه‌ای اول همین‌چین می‌گفتند که روده‌بر و همه اشک از شدت خنده. بعد تا شروع می‌کرد مثلاً به ذکر مصیبتی یا مثلاً یک غزلی یک چیزی، عجیب. ترکیب مناجاتی و خراباتی. اهل خنده بوده. خوب است فرهاد. این حنان بوده دیگر. یعنی این ناله داشتنه. حنانه هم همین است دیگر. ناله کرد. ستون حنانه یک تکه ناله بود. ما بهش ناله دادیم. «وَ آتَیـناهُ الحُکمَ وَ حَناناً» و به او حکم و مهربانی دادیم. که حکم دادیم. یکی ناله. این شفقت. این شکلی. شفقت، محبت. نه شفقت، ناله. این سوز. سید یحیی «مِن لَدُنّا». این حکم «مِن لَدُنّا» بود. حنان هم «مِن لَدُنّا» از اسباب.
«و زکاتا». خوبش زکات دادیم. این زکات منظورش این است که نمو صالح، تزکیه. یک چیزی که ناخالصی نداشته باشد. ناخالصی‌ها را گرفتن. این می‌شود زکات. غلام زکی‌ام که توی سوره کهف داشتیم. بچه نفس زکیه. بیگناه، بی‌تقصیر. خودش را اصلاح نموده و به شأن عنایت می‌ورزد. او هم در زیر سایه خدا رشد می‌کند، نسبت به خدا عشق می‌ورزد، مجذوب پروردگار خویش. بر همین اساس جذب و عشق بر اساس جذب و عشق رشد و نمو می‌کند. مخصوصاً نمو، نمو روح. کلام علامه «مکان تقیا» پرهیزگار بود. تقی بود. وقایت در وجود او، ملکه شده بود. روایت برایش خویشتن‌دار، کنترل. کنترل، کنترل، خویشتن. خویشتن‌داری هم‌جنس جمع می‌کنی با کنترل باشد. رفتارهای پرخطر نداشته باشد. کنترل آن‌ها ملاک واقعیت می‌خواهد دیگر. کنترل بر مبنای واقعیت یعنی از آن مرز، کدام مرز؟ از مرز واقعیت درون نیامدن که می‌شود تقوای الله یعنی الله را و مرزهای او را دائماً رصد کردن. از این حتی از این خطا، خطوط را کسی بیرون نزند. بین خطوط براند. بین خطوط نقاشی کند. به بچه‌ها می‌دهند دیگر. تقوا: خط را بپاپی، خط بیرون نزند. توی نقاشی رنگ‌ها قاطی نشود. اینجا چشمش باید سیاه باشد. این دمش باید فلان باشد. همان تیکه فروش تق، تقی و بَرّاً به والِدَیهِ نیکی کننده به پدر و مادرش. نسبت به والدینش بَرّ نیکوکار. یک لطافتی هم در این تعابیر هست که حالا یحیی پدر و مادر داشت. عیسی فقط مادر داشت. یحیی می‌گوید: «بَرّاً بِوالِدَیهِ» نیکوکار به پدر و مادرش و «لَم یَکُن جَبّاراً عَصِیًّا» و ستمکار و نافرمان نبود. نسبت به والدینش بَرّ بود. کلمات فارسی می‌گوییم نیکوکاری که حالا خیلی معنای نیکوکاری هم درست نیست. احسان و این هم باز خیلی نمی‌خورد. بَرّ معنای خودش را دارد. بَرّ هم صحبت بکنیم که ماده اشتغالش با بَرّ است. بَرّ یعنی بَبَر و بَرّ یعنی بیابان. بَرّ یعنی گندم. زمینی که هر چی محصول دارد کم نمی‌گذارد. تو که این را می‌گویند بَرّ و محصول می‌دهد که محصولش هم بره. آدمی‌ام که در مورد رسیدگی به کسی کم نمی‌گذارد. می‌شود بَرّ. بَرّ یعنی کم نگذاشتن در وظایف. نه کف وظایف. کسی با کف وظایف بَرّ نمی‌شود. فیکس، فیکس فارسی، فیکس انگلیسی، فیکس همه. هر آنچه که بوده انجام، بَرّ به والدینش بود. خب، این چون والدین دارد، می‌گوید جبار عصیی نبود. عیسی چون فقط مادر دارد، می‌گوید چی نبود؟ عیسی چون فقط مادر دارد، می‌گوید که آیه ۳۲: «وَبَرّاً بِوالِدَتی وَ لَم یَجعَلنی جَبّاراً شَقِیّاً» و نیکوکار به مادرم، و مرا ستمکار و تیره‌بخت قرار نداد. او چون فقط پدر و مادر ندارد. او پدر و مادر یحیی دارد. می‌شود ستمکار. ستمکار شقی. خب، تفاوتش چیست؟ دستور مادر لازم الاطاعه نیست. مادر ولایت ندارد دیگر. دستور پدر لازم الاطاعه است. یحیی هم پدر دارد هم مادر. جبار فصل مشترک نسبت به والدین است که اگر کسی بَرّ نسبت به این‌ها بَرّ نداشته باشد، جبار می‌شود. دیکتاتور می‌شود. قلدر می‌شود. بروز جباریت آدم درباره پدر و مادر از آنجا آدم فهمیده می‌شود که جبار. اگر پدر و مادر یکی‌شان که باشد، والدین محققه. پدر هم باشد، این عصیی می‌شود. یعنی اگر جبار باشد، چون حرف بابا را گوش نمی‌دهد، عصیانگر است. چوب اطاعت مادر لازم الاطاعه نیست ولی اگر این چون مادر محبت می‌خواهد و گفتند که نباید ایذا صورت بگیرد. دلش نباید شکسته بشود. وگرنه اطاعتش لازم نیست. اگر اطاعت نکردن به نحوی است که موجب دل شکستن او می‌شود، این حرام است. این بحث فقهی. اگر دل او را شکست شقی می‌شود. بشین. سه تا واژه بسیار مهم قرآن توی این فضا دارد تعریف می‌شود: جبار، عصیی، شقی. اگر بَرّ نداشت، جبار می‌شود. پدر و مادر با هم بودن، عصیی هم می‌شود. فقط مادر بود، شقی. همیشه البته اگر کسی به مادرش بدی کرد، به پدرش هم بدی کرد، هم شقی می‌شود هم عصیی. نه اینکه یا عصیی یا شقی. چون مادر است، دیگر فرض بر اینکه هست دیگر. مادر نباشد که اصلاً بچه نیست. مادر که هست، درست. در قیاس با مادر شقاوت معنا پیدا می‌کند. چو رحمت. رحمت پدر چون مظهر ولایت است. عصیان پس در برابر ولایت عصیی می‌شود. درباره رحمت شقی می‌شود. جبار بودنش را هم که محل. جبار عصیی و «سلامٌ عَلَیهِ» سلام بر او باد. یک فرقی بین سلام و امان گفتند. سلام همان امان است. امان! وقتی که مانع نباشد، مزاحم نباشد. الان اینجا ما مزاحم نداریم. سگ اینجا نیست. گرگ اینجا نیست. پلنگ، شیر این‌ها نیست. در امان. ولی اینجا هستی. مزاحم نداریم ولی تختخواب هم نداریم که اگر خواستیم بخوابیم راحت بخوابیم. پتو نداریم. فرش خوب نداریم. سیستم سرمایشی گرمایشی خوب نداریم. مزاحم و مانع نداریم‌ها! ولی آنی هم که موافق طبع، آن هم نداریم. اگر مزاحم نداشتیم می‌شود امان. اگر موافق طبعمان هم بود می‌شود سلام. روشن شد؟ پس نمی‌گوید او در امان است. می‌گوید او در سلام است؛ یعنی در تمام این عوالم او هر آنچه بر او پیش می‌آید موفق بشود. سرش هم می‌برند، همین است. بله، آن هم در، چون سِلم تن مهم نیست. سِلم روح مهم است. این خیلی بحث مهمی است. خیلی هم خلط می‌کنند. خیلی هم به این توجه نمی‌شود: «یُریدُ بِکُمُ الیُسرَ وَ لاتُرید بِکُمُ العُسرَ» خداوند برای شما آسانی می‌خواهد و برایتان دشواری نمی‌خواهد. این کمش کی است؟ توی روزه اینجا چند روز؟ گفتم این آیه آخر روزه است. یک ماه روزه بگیر. مسافر نباشی، مریض نباشی. این‌ها ایام معدودات. خدا برایت سادگی. یک ماه گرسنگی، تشنگی، بدبختی، دربدری. خدا برایت سادگی می‌خواهد. این بکُم کی است؟ این «بِکُم» چیست؟ این است. این تنِ کم چیست؟ کم خودتی. خود خودت. نه تنت. من، من تو. نه تن تو. آن نفس ارتقا پیدا می‌کند. سبک می‌شود. مسائل برایش ساده می‌شود. «سلامٌ عَلَیهِ». اینکه همش توی گریه بوده، توی مصیبت بوده، سعادتش را کردند. جایزه "زن زنا." مهری‌اش سر او بوده. درخت ارش کردند. دو تا نقل در مورد نحوه کشتن. خب، این الان سلام. «سلام عَلَیهمُوت مردنی» سلام بر مردگان. مردن این نفس وقتی در می‌آید در سِلم مغز. می‌گوید "مرگ چیز با گاز خیلی مرگ خوبی است. مرگ خاموش. می‌خوابی، تمام." مرگ این است. «سلامٌ عَلَیهِ». سر از سرشان جدا می‌شود. همان لحظه شهادت لقاء ذات برایشان حاصل می‌شود. اگر کسی به این شهادت نائل شد — یعنی زنده زنده ذبح بشود، نه اینکه بعد از شهادت ذبح بشود— زنده زنده. این لقاء الله ذات همان آنجا برایش حاصل. راحت مردن. آن می‌داند. تمام. چند تا داریم. یک بحث مفصلی اینجا توی روایات، بحث تفسیری، بحث‌های موضوعی این‌ها دارند که نکات خیلی خوبی دارد.
این را هم بگویم که این‌ها بخش مفصلی بود باز. از آن بخش. من که حال می‌کنم. خداوکیلی لذت هر چی شب. انگار زدی، صبح می‌پرد. و «وَ اذکُر فی الکِتابِ مَریَم» و در این کتاب (قرآن) از مریم یاد کن. خیلی سریع این‌ها را بگویم. "در کتاب مریم را یاد کن." «اِذِ انتَبَذَت مِن اَهلِها مَکانًا شَرقِیًّا» آن گاه که از خانواده‌اش جدا شد و به مکانی شرقی رفت. تک تک این‌ها نکات عجیب و غریب نهفته است. انتباذ کرد. نبض دور انداختن هر چیز حقیری که مورد اعتنا نباشد. یک چیزی پرت کنی. انتباذ، کناره‌گیری است. وقتی یک چیزی را آن طرف ماجرا برای بی‌ارزش است. از یک بی‌ارزشی به سمت یک باارزشی کناره‌گیری می‌کند. می‌شود انتقال. خبری نیست. همه خبرها آن‌ور. مریم دختر عمران بود. مادر مسیح که آل عمران می‌گویند. همین خانواده خاصی که من جلسه قبلاً هم گفتم. خانواده خاص بود. نگران بود که "بعداً ارث به کی می‌رسد؟" توی آن سوره مبارکه انبیا به نظرم، که «وَ اَصلَحنا لَهُ زَوجَهُ» و همسرش را برای او صالح گردانیدیم. در مورد خاندان زکریا، از همه این‌ها تعریف می‌کند. می‌گوید که "ما زنش را صالح قرار داده بودیم." این‌ها همه‌شان ما را دعوت، ما را می‌خوانند با رَهب و رَغب بیم و امید. "با چی بخوانیم؟" همه‌شان خاشع بودند. بیتی بود که این بیت، بیت خشوع بود. تسریع به ما بودند. مسارعت به خیرات بودند. با رَهْب و رَغْب ما را می‌خواندند. یعنی این خانه، خانه خاصی بود. لذا نگران بود زکریا که این خانه، خانه به تباهی برسد. نسل، دودمانی بگیرد که این هم یک بخشش است. و تماس کرد. این هم آل عمران بود. و «مَکانًا شَرقِیًّا» به مکانی شرقی. به یک سمت، به سمت شرقی مسجد. خب، در سمت شرقی چه خاصیتی؟ سمت شرق کسی نیاید و ماجرا شر تو بیابان بری سمت شرق و این‌ها بیاید دورت. «مَکانًا شَرقِیًّا». خلاصه در سمت شرقی. خاصیت شرق می‌شود به سمت راست. دیگر مثلاً نماز جماعت هم مستحب است که سمت راست امام. جواد انگار به سمت مشرق امام. آثاری در خود پای راست، دست راست، غذا به دست راست، با پای راست وارد شو. نباید سمت شرقی. اشراق دیگر. شما خودت را تو مسیر اشراق در برابر شمس قرار می‌گیری. چون یمین شماست. به شمس حقیقت می‌روند. غربی‌ها سوی جایی که ظلمت است که از شمس حقیقت خجالت می‌کشی. اینجا با یسا، با دست چپ طهارت می‌گیری و چه کار می‌کنی؟ توالت. تفاوت در ملکوت عالم که چپ و راست. چپ و راست عالم اعتبار است. اعتبار به حسب حقیقت. آن قیاس حقیقی‌اش هر اعتباری معنای خودش. بله، از این «مَکانًا شَرقِیًّا» کجا که رفتیم؟ سوره مریم خیلی نکات لطیف دارد.
نماز جماعتش را دو رکعت خوانده. تمام شد. همان‌جا می‌نشیند. خب، پاشو برو دیگر. به هم حجاب شدی. اینجا اگر نباشی لااقل حجابی نیست. این اتصال برقرار می‌شود. انقباض کردم حجاب زد. نه اینکه حالا رفت توی خانه، توی آلونکی که جدا بود، دیگر در و پنجره هیچ‌چی نداشت. حجاب زد. این استحیا حضرت مریم. لطافت، عفت، اختیار تنش را دارد. انقلاب جنسی کرد و نسبت به آن یک نقدهایی دارم. هر سه تایش. هر کدامش نقدهای جدی فکری بهش هست. از جهت تدوین و کار و این‌ها کار خوبی است. کار حرفه‌ای و قابل عجیب و غریب است. در پیکر تو خانه دارم. رفتم. اشکالات جدی فکری و نظری. مستند هست و اشکال هست که آقا نسبت به تنشان خودشان انتخاب کردند. شما داری انتخاب می‌کنی. حواستان باشد. ایرانی‌ها که تو مسیر غربی شدنید، ۵۰ سال بعد نمی‌شوید. حواستان باشد. ان‌قدر دیگر نشوید. فقط اصل دعوا ایران. الان دوره از جهت جنسی قرون وسطای غرب است. غرب الان اسلام است. اسلامیه. اینی که ما داریم قرون است. هر کی بخوابد، توی هتل راحت است. اینجا توی ایران ۱۰۰ نفر باید شناسنامه بیاورند. مسخره. یک هتل. یک شب تو ماشینم اگر باشد، بپوشانی پارکینگ می‌گیرنت. تعجب نقد به کتاب ایشان هم وارد. ۹۷۶ روز این مبانی. آنجا محل نقاش. با اینکه من کتاب بارها معرفی کرده‌ام، تعریف کرده‌ام. کتاب خوبی است. از جهت تاریخ‌نگاری. حالا این کتاب را باید بخوانم ببینم طرف چی فهمیده است. از قبل این برایم مهم است. نه که غرب چیست؟ فهمیدی اصل ماجرا یا نه؟ ارزشمند بشود، پیگیری می‌کنم. حرف‌های دیگرش را هم گوش بدهم. رفته توی این مستند هم همین است. دیگری شما، جنسیت و ماده و تن و این‌ها را مال خودش است. دانلود. تنش اختیارش را دارد که چه‌کارش بکند. اصل دعوا سر این است که آقا ما حرف اصلیمان با غرب سر این است که جای مالک و مملوک عوض شده. مالک اشتباه گرفتی. مال تو نیستی. تو ملکیت خودت را نداری. اولین جمله تدبیر ملکی نبینه. مالک هیچی نیستی. تمام. اول نظام عبودیت. اولین رکنی که هیچی نیست. روحمان را فرستادیم بهش. کلمه این یک سال مقایسه. «فَتَمَثَّلَ» پس او خود را نمودار ساخت. الله! یک سال. حالا ما اغراق می‌کنیم. ما توی بحث‌های نظام تقدیم و آن‌سوی مرگ و این‌ها یک سری اغراق نیست. واقعاً اگر بنشینیم پاش ۴۰ جلسه است. «فَتَمَثَّلَ». این کلمه استثنایی است. و خداوکیلی توی هیچ تفسیری. نه توی تفسیر. توی هیچ کتابی از مسلمین هیچ‌کس از این بحث مثل علامه طباطبایی تمثل پیدا کرد؛ یعنی صورت مثالی او را اول او به صورت مثال آمد. صورت مثال توی ماده تجلی کرد. این فکر کرد مادی است در حالی که اصلاً ماده نبود. مثال. قطعاً ایشان کشفیات که داشته. تمثل پیدا کرد. بشر. یکی مثل همه. ریش دارد و چشم دارد و همه چی دارد. یک بشر سبیل برایش تمثل پیدا کرد. دیگر بخش تناسلی. بحث مهمی است که درس خیلی قشنگ. خاطرات خوبی است. آزمون درس. نکاتی که مطرح شد. روایاتش را خواندن، گریه می‌کردند که تمثل برای مؤمن لحظات مرگ که امیرالمومنین را می‌بیند و پیغمبر را می‌بیند و این‌ها. گریه. لحظه مرگ مالش تمثل پیدا می‌کند. اولادش تمثل پیدا می‌کند. این‌ها را انشاءالله توی بحث سه دقیقه در قیامت لباسش را همه را خواهیم خواند و توضیح. تجربه مثالی و تمثلی بوده. تجربه تجردی بود. مرگ نبوده. مرگ واقعی این است که موقع مرگ مالت، فرزندت این‌ها تمثل برایت پیدا می‌کنند. باید حرف می‌زنند. مال می‌گوید "من با تو." این عملت بهت این را می‌گوید. بچه‌هایت این را می‌گویند. این تمثل باید حاصل بشود. تمثل چیست؟ بحث مفصلی است که ما بنا داشتیم اگر دانشگاه می‌ماندیم این‌ها وارد بشویم که به لطف خدا نبود. تمثل به روح برمی‌گردد.
نکته بعدی این است که گفتاری در معنای تمثل مطالعه بکنید. یکی باهاش حرف زد. یک تعدادی آمدند. یکی به نمایند گی. اسمش می‌آید خجالت می‌کشی. نه! آره. مکاشفه عالم حرف می‌زند. کسی نیست. شما فرق ماجرای خود علامه است که آن شاه حسین ولی آمد و رفت و جواب حرف زد. گفتگو کرد. توی کوچه رفت. همه این‌ها بود. توی ماده هیچ اتفاقی نیفتاد. تمثل. خب، مثال منفصل همین. «قالت انی اعوذ بالرحمن» مریم گفت: من به خدای رحمان پناه می‌برم. گفت که "من پناه می‌برم به رحمان." رحمت واسع خدا. رحمان و رحیم. یک اشاره‌ای قبلاً کردیم. رحمان، رحیم. تفاوتش به این نیست که یکی‌اش دنیوی، یکی اخروی. ظاهراً اصل تفاوت بین اینکه رحمان در توسعه است. رحیم در ثبوت. اجمال «اِن کُنتَ تَقِیًّا» اگر پرهیزگاری. یعنی "اگر تو با تقوایی، بدان از تویی که با تقوایی می‌ترسم چه برسد اگر با تقوا نباشی." تغییر به معنای اینکه اسم مفعولی، «یُتَّقٰی» و تو باید از تقوا ترسید. شایسته است که از تو تقوا داشته شود. به این معنا. تغییر گرفتن مردی صالح یا فاجر بوده. اگر تقی آمده، نقی باشد، اشکال ندارد. "من فقط رسول آمدم به تو، دهب لک غلام."
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00