تفسیر سوره مریم

جلسه ششم

01:03:42
43

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
**فنا دیناه من جانب الطور الایمن وقرَّبناه نجیاً.**
از جانب طور ایمن، او را ندا دادیم و نزدیکش کردیم، در حالی که نجیب بود. «قربناه»، نزدیکی معنوی است، هرچند این معنا در مکان طور اتفاق افتاده، یعنی در طور، نزدیکش کردیم. تکلم در آن مکان بوده، ظرف بروز این تقرب در طور بوده، نه اینکه در طور صرفاً نزدیک شده باشد. این به معنای آن است که طور به خدا نزدیک‌تر است و موسی که به طور رفته، به خدا نزدیک شده است. بروز قرب الهی آنجا بوده. دیگر چه چیزی بالاتر از این، که انسان تحرک پیدا کند، نجیاً در حالی که نجواکننده بود. مکان تأثیر دارد؛ چرا که قرب، قرب مکانی نیست، قرب قرب حقیقی است. البته مکان برای بروز این قرب حقیقی تأثیر دارد. بروزش در این مکان اتفاق افتاد.
**و وهبنا له من رحمتنا اخاه هارون نبیاً.**
ما از رحمت خود، برادرش هارون را به او بخشیدیم که نبی بود. به دعای موسی که از خدا خواست: **«وَاجْعَلْ لِی وَزِیرًا مِنْ أَهْلِی هَارُونَ أَخِی اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی»** این دعا، این آیه، نتیجه استجابت آن دعاست. او از خدا خواسته بود که وزیری از اهلش (هارون) را بر او قرار دهد. خداوند از رحمتش، برادرش هارون را که نبی بود، به او هبه کرد.
**و اذکر فی الکتاب اسماعیل انه کان صادق الوعد و کان رسولاً نبیاً.**
در کتاب، اسماعیل را یاد کن، او صادق‌الوعد بود و رسولی نبی. «رسول» مقدم شد بر «نبی». با اسماعیل بن ابراهیم این آیه تفاوت داشت. اگر اسماعیل بن ابراهیم بود، نباید بعد از موسی داستانش می‌آمد؛ چون از جهت قرب زمانی، سیاق قرآن، انبیا را در یک ردیف می‌آورد. از جهت زمانی، اگر اسماعیل فرزند ابراهیم بود، بعد از ابراهیم که بحثش گذشته بود، مطرح می‌شد، نه اینکه بعد از موسی مطرح شود. پس اسماعیل بعد از موسی بود. البته اختلاف اقوال از نظر جایگاه وجود دارد. گفته‌اند که او اسماعیل بن حزقیل بوده. اسماعیل بن حزقیل، و فقط همین دو آیه در قرآن در مورد اوست. تازه این هم به یک مبنا، در مورد اوست. و این‌ها باز هم اسماعیل، که در قرآن از او به‌عنوان معبود و صادق‌الوعد یاد شده. عده‌ای گفته‌اند که او با کسی وعده کرده بود. مطالبی در موردش گفته شده.
یک روایتی که سندش هم خوب است، این است: «اذکر فی الکتاب اسماعیل انه کان صادق الوعد و کان رسولا نبیا». اسماعیل، فرزند ابراهیم نیست؛ او پیامبر دیگری از انبیا بوده که خدای عزوجل او را به‌سوی قومش مبعوث کرده بود. مردمش او را گرفتند و پوست سر و کلش را کندند. فرشته‌ای پیش او آمد و گفت: خدا مرا فرستاده تا هر امری داری اطاعت کنم. اسماعیل گفت: اقتدا می‌کنم به سایر انبیا. آن‌ها را اسوه قرار دادم. این یک روایت است. صدوق نقل کرده: امام حسین علیه‌السلام یا مرد دیگری فرمود که اسماعیل با مردی وعده کرد که در همان موعد، در آنجا حاضر شود. طرف نیامد و او سر قرار منتظر ماند. ما می‌گوییم: پیغمبر این‌قدر بیکار نبود که یک سال منتظر بماند. این زن نداشته، بچه نداشته، نان نداشته، درس نداشته، شاگرد نداشته، نماز نداشته، که یک سال آنجا بنشیند؟ وعده داشته باشیم ساعت ۸ مدرسه، من آمدم ۸ صبح اینجا. وقتی می‌گویند یک سال مانده، یعنی چه؟ در شهر بودند. با مردی وعده کرده بود در همان موعد، در آنجا حاضر شد و یک سال به انتظارش نشست. البته نشانی از این روایت ندارم. روایت دیگر می‌گوید حداقل این کار محال عقلی نیست. سر قرار بودند! این‌جوری نمی‌گویند: ۸ صبح با شما قرار گذاشتم، ولی هر روز همان ساعتی که تدریس دارم می‌آیم و می‌روم، ولی یک سال وعده‌ام را دارم. به‌خاطر فلانی در فلان جا. یعنی همان جای محل وعده، نه شهر. یعنی عامش را که نمی‌گویم با هم قرار گذاشتیم ۸ صبح اینجا. من می‌گویم یک سال مشهد ماندم به‌خاطر ۸ صبح شما. یک سال است که ۸ صبح همین‌طور در مدرسه ماندم. از ۸ صبح آن روز، یک سال ماندم. علامه طباطبایی گفته: چون مطلق بوده و زمان خاصی را تعیین نکرده بودند، این اوج صدق و وفا است. مقید نکرده. بله، ابراهیم چه وعده‌ای داده بوده که صادق بوده است؟ بله، در مورد پیغمبر هم داریم که با یکی از اصحاب وعده کردند و در همین موضوع هم تشکیک می‌کردند. مکه کنار کعبه منتظرش بودند. او رفت دنبال کاری و فراموش کرد. پیغمبر سه روز آنجا منتظر بودند تا خبر آوردند و عذرخواهی کرد. این مقام صدیقین است که هیچ سخنی نگویند، مگر آنکه بدان عمل کنند.
**و کان یأمر اهله بالصلاه و الزکاه و کان عند ربه مرضیاً.**
اهمیت این بخش، در توجه به آن بود. اسماعیل اهلش را امر به صلات و زکات می‌کرد. خواص از عترت و شیعه و قومش، «کان عند ربه مرضیاً». حضرت یحیی رضی بود. «وجعله رَبُّ رضیّاً». این هم مرضی بود. «رضی» و «مرضی» تفاوتی هم می‌تواند داشته باشد. آن چون صفت مشبهه است، ثبوت را می‌رساند. هم مرضی، هم مرضی بودن در آن ثابت است. البته اینجا سیاق مرضی بودن اسماعیل، صادق رسول نبی بوده؛ دیگر نمی‌شود که بگوییم مرضی نباشد، ولی شاید التفاتی در تفاوت «رضی» و «مرضی» باشد. در «رضی» شاید شدیدتر باشد. پس مراد از مرضی بودن نزد پروردگار، نفس او مرضی است، نه عملش. برخی مفسرین گفته‌اند چون اطلاق لفظ با تقید مخصوص رضای به عمل نمی‌سازد، لفظ مطلق است. «مرضی‌ها» مطلقه. عمل را که قطعاً مرضی بوده، نفس او هم بوده. مهم این است که چون خیلی‌ها هستند که کاری که می‌کنند، محل رضایت خدا هست. «یُحِبُّ ...» گاهی از یک بنده بدش می‌آید و عملش را دوست دارد و گاهی بنده طلب مرضی بودن با مقام رضوان، یکی است؛ همان رضای الهی.
**و اذکر فی الکتاب ادریس انه کان صدیقاً نبیاً.**
در کتاب، ادریس را یاد کن، او صدیق و نبی بود. گفته‌اند اسمش اخنوخ بوده، یکی از اجداد نوح. بنیان‌گذار علم ایشان. کثرت درسش معروف بوده به ادریس.
**و رفعناه مکاناً علیاً.**
از سیاق داستان‌هایی که گفتیم، مواهب نبوت و ولایت فهمیده می‌شود که از مقامات معنوی و الهی است. «مکاناً علیاً» را هم می‌شود گفت که نه، یک جای بلند. جای بلند مادی ندارد. «رفعنا» در این مورد جوادی آملی مفصل بحث کرده. یعنی شاید یک روز بحث رفع و بحث شد. در درس این آیه را می‌خواندند: **«یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ»** این آیه را می‌خواندند. اینکه رفعت، رفعت یعنی بردیمش بالا، ۱۰ متر آمد بالا این برداشت صحیحی نیست. «رفعنا»، رفعت از همان جنس رفعت علماست، از همان جنس رفعت بیوت. منظورش معراج می‌تواند آن هم باشد، ولی اصل رفعت، درجه است. **«وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ»**، ذکر تو را مرتفع کردیم، نه بالا بردیم. اسمت بالاتر از همه اسم خورده. اسم تو، یاد تو بالاست. یعنی هرکه تو را یاد می‌کند، توجه به تو، عین توجه به حق‌تعالی است. «ورفعنا لک ذکرک»، اسم تو کنار اسم حق‌تعالی است. شهادت به رسالت تو، عین شهادت به وحدت الله تبارک و تعالی. باید هم شهادت به وحدانیت خدا بدهند، هم شهادت به رسالت تو بدهند. رفعت ذکر این‌هاست. «مکاناً علیاً» هم همین است. البته چون «مکان» آورده، قطعاً آن رفعت بروزی در یک مکان هم داشته.
حضرت علامه طباطبایی رفته بودند مسجد سهله، مقام ادریس، مشغول ذکر بوده و خلع روح می‌شوند و پرواز می‌کنند. چون در مقام ادریس بوده و «رفعناه مکاناً علیاً» بوده، آن مکان چنین اثری پیدا کرده. بگذارید مکان‌ها، آن مقام‌های مختلف مسجد سهله، به حسب آن، «شرف المکانه بالمکین»، به حسب آن کسی که متمکن بوده در آن مقام، مقامات متفاوت. هرکدامش هم آثار خاصی دارد. مقام ابراهیم طوری است، مقام نوح طوری است، مقام امام صادق طوری است. تازه امام صادق هم با حالی که آمدند مسجد وضعی دارد. در مقام امام زمان، پیرمرد و پیرزن‌ها را جلوی در جمع می‌کنند و دو رکعت ادریس بخوان. تکرار می‌کنم. خوب، دو رکعت ابراهیم پاشو. همان‌جا مقام مسجد کوفه معتکف بودیم. بعد صبح‌ها می‌خوابیدیم. کله سحر که می‌شود، ۵۰ تا پیرمرد و پیرزن جلوی پرده ما جمع می‌شوند. همه نمازها را می‌خوانند. آن هم هی دعا، مغز و اعصاب ما را می‌برد. اصلاً سر و صدا. همه دور هم یک ساعت و نیم هی نماز. نماز. خلاصه، این‌جور درس زیاد بود. مدرس بود ایشان. هیئت علمی بوده. علم برای ایشان منتشر شده. و می‌فرمایند که رفعت یکی از درجات قرب است. رفعت مکانی و صعود دادن به جایی بلند، هرچند که بلندترین مکان‌های متصور باشد، مزیتی به شمار نمی‌رود. اورست! مشرکین و خواص امیرالمؤمنین بالا رفتند، تا ماه رفتند بالا. رفتن بدن مادی مگر ارزشی دارد کلاً؟
آقا، یک نکته بهتان بگویم، خلاصتان بکنم. ماده به ماهیت مادی هیچ ارزشی برای حق‌تعالی ندارد. هیچ. صفر. هیچ! اگر خدا بغض نداشت، یک قطره از این چیزها را دست کفار نمی‌داد! بدش می‌آید. ربات فراوان است. دنیا هر وقت گفتند در روایت به معنی "ماده" است. درست شد؟ ماده و اعتبار ماده. ماده به ماهیت ماده در جهت تقرب، در جهت رشد که نعمت خداست، است. غذا مگر نعمت خدا نیست؟ از ماده بدش می‌آید؟ یعنی از غذا بدش می‌آید؟ از سیب و گلابی و خرما و گوشت و شیر و این‌ها بدش می‌آید؟ از چی بدش می‌آید؟ از این تعلق به این ماده. و اینکه انسان می‌پندارد اگر کسی احساس بکند نعمت جز همین، خود نعمت را جز در مأکول و مشروب نبیند. کار ندارد. بدش می‌آید. خالقی قبول دارد. یک نعمتی هم می‌داند. بابت نعمتم دارد شکر می‌کند، ولی نعمت همه را در همان گوشت و مرغ می‌بیند. امام رضا علیه‌السلام فقط در حد غذای حرم عنایت کردند. و خیلی خوشحال است. ۸۰ سال تعریف می‌کند یک غذای حرم گیرش آمد! خلاصه، ماده از این جهت، از جهت اعتباریاتش، ماده‌ای که در مسیر فعلیت قرار نمی‌گیرد، قوه است دیگر. ماده قوه است. حرکت دارد. حرکت جوهری دارد. این حرکت جوهری به‌سمت کمال است. به کمال چی می‌خواهد برسد؟ کمال الهی. این ماده چه‌کارش می‌کند؟ این انسان را چون در حجاب است، می‌برد به کمال شیطانی. ماده بالفعل می‌شود در صور شیطانیه، در اوصاف شیطانیه. لقمه بیشتر می‌خورد؛ بیشتر فکر می‌کند چه‌شکلی ملت را بدبخت کند!
**ثُمَّ قَتَلَ کَیْفَ قَدَّرَ.**
فقط فکر کردن که آقا می‌گوید یک ساعت تفکر. یعنی هر تفکری؟ تفکر و ساعت ما در قرآن کسی داریم که به‌خاطر یعنی شدیدترین لحن قرآن در مورد متفکرین است. **«مُدَثِّر».** «فکر» فقط در تعبیر «فکر» تفاوت دارد. (که در قرآن، ۵۷۶ بار به معنی فکر آمده است.)
**فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ.**
نشست، همه فکرهاش را که هی رفت و آمد. عبوس شد، در هم شد، پشت کرد، قاطی کرد، داد زد. برای همه دارد می‌گوید. آخرش گفت: **«إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ»**. ماده تبدیل به چی شد؟ این گوشت خورد، آب خورد، نان خورد، تبدیل شد به چی؟ به تکذیب. این ماده و این تعلق به ماده و این خود را بیش از ماده ندانستن، این مبغوض‌ترین چیز برای خداست و هیچ ارزشی برای این ماده خدا ندارد. ماده‌ای که در مسیر فعلیت قرار می‌گیرد، بله، ارزش دارد و نعمت است. اصلاً همه ماده نعمت است. خودش داده. این‌ها را همه را داده که در مسیر کمال فعلیتش کنی. به شما دادم که چشم و گوش و این‌ها دادم، برای اینکه ببینم که کدومتان «تشکرون». فکر کنم دارد مذمت "خودِ فکر" را بیان می‌کند. که فضیلتی ندارد فکر خالی. فضیلت ندارد. فکری که متعلقش فضیلت است، فضیلت دارد. **«وَتَفَکُّرُ سَاعَهٍ خَیْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَبْعِینَ سَنَهٍ».** مسیر من است. **«من لا یرحم لا یرحم».**
یک روایتی دارد در بحث ادریس. حالا ما وقتی بحار را مقایسه و مفصل می‌خوانیم و می‌خندیدیم. علامه کلاً، یعنی خیلی خوب نکته جالبی داشت به این نکته. وگرنه دعا خواندن خالی آدم را بیچاره نمی‌کند. بعد دیدیم که این روایت کامل علامه نقل می‌کند. آخرش می‌فهمیم که هیچ نقاد با بصیرتی شک نمی‌کند اینکه روایت از اسرائیلیات است. دست جعالان حدیث آن را در میان روایات ما وارد کردند. برای اینکه با هیچ یک از موازین علمی و اصول مسلم دین سازگاری ندارد که عزرائیل با هم نماز بخوانند. بعد ادریس، هرمس هم نام داشته. گفتم در مصر به دنیا آمده. هرمس الهرام بهش می‌گویند. مولدش در ممف است. باید اسمش باشد هرمس عربی، عربی ارمیس. که ارمیس یونانی است. ارمیس به زبان یونانی عطارد نام او به زبان یونانی ترمیسه. به زبان عبری خنوخ. معربش می‌شود. نام معلمش سازیمون. برخی گفته‌اند سازیمون مصری. فقط گفته‌اند یکی از انبیای یونانیان و مصریان بود. اورین دوم. ادریس پیش ایشان بوده. اورین سوم. کلمه قضاازیمون به معنای خوشبخت است. گفته‌اند هرمس از مصر بیرون آمده، همه زمین را گردش کرد. خدا در مصر او را بالا برد. در آن روز ۸۲ سال از عمرش گذشته بود. ابلیس بابل به دنیا آمده. و مقام از سرویس وقتی رفتن به سهل است، منظور ضمن اینکه انبیای قرآن که اسمشان آمده، عمدتاً انبیای خاورمیانه‌اند. دیگر چون مخاطب، مخاطب عرب‌زبان است. و در همین حیطه می‌تواند نشانه‌های انبیا را داشته باشد. می‌تواند با آن راضی‌اش کند. سوشی نس کسی نیست که می‌گوید کلاً قرآن برای خاورمیانه نازل شده، بلکه می‌گوید برای عرب‌ها نازل شده. خیلی انبیا بودند که حرفی ازشان نزدی. چیزهای عجیب و غریب نقل می‌کنند. یعنی چقدر این‌ها قدرت در تحریف دارند.
در مورد کریستف کلمب چیز عجیب و غریبی نقل شده که این وقتی آمد آمریکا، کشف کرد که از اسپانیا راه افتاد. جنایاتی آنجا انجام دادند. این‌ها آمدند سرخ‌پوستان را چه کارشان کردند، چه بلاهایی سر این‌ها در... کریستف کلمب اسمش نیست. ۱۰ تا تریلی فقط اسمش را باید حمل کند. قدرت عجیب و غریب این‌ها دارند توی تخریب و ساختن این چهره‌های مختلف. هر جور دلشان بخواهد بسازند. گفتم دیگر در موزه ی لوور، سه تا مجسمه از حضرت مریم. مجسمه اول با چادر کامل. مجسمه سوم دست مریم را در تصور تاریخی کلاً یک مریم دیگر کوبیده‌اند، ساخته‌اند. این‌جوری حرفه‌ای و فوق‌العاده‌اند واقعاً.
خب، بحث‌هایی در مورد ادریس. ان‌شاءالله نکته آخرش را بگویم که گفته‌اند که او حواد نام او در عربی جیلان. بعد جیل در میان فلاسفه جیل یعنی تاریخ، دوره به دوره، نام او را در بین فلاسفه و اهل علم زنده بوده. ساعتش محترم بوده. اصول هر علمی را منتهی به او می‌دانند. خود علم بوده که نطفه و بذر علوم را در میان بشر پوشیده و افکار بشری را با استدلال و در بحث و جست‌وجو از معارف الهی آشنا ساخته‌اند و یا آن جناب، اولین مبتکر ایشان بوده است. همه علوم در واقع به حضرت ادریس ختم می‌شود. نکته خیلی مهمی است. تاریخ علم خیلی کمک می‌کند. این بحث‌ها و در بحث‌های تمدنی و این‌ها، هم فلسفه تاریخی.
**اولئک الذین انعم الله علیهم من النبیین من ذریه آدم و من حملنا مع نوح و من ذریه ابراهیم و اسرائیل و ممن هدینا و اجتبینا اذا تتلی علیهم ایات الرحمن خروا سجدا و بکیا.**
اینها که اسمشان را آوردیم. غرض اصلی سوره چی بود؟ غرض اصلی این بود که می‌خواست بگوید که آقا قبلی‌ها خوب بودند، بعدی‌ها بد بودند. به اونی که به قبلی دادم، دیگر به بعدی‌ها نمی‌دهم. اگر یک نسلی امتداد نسل کسانی بود که آن‌ها خوب بودند، این‌ها صلاحیت نداشتند دیگر. به بیت امام نیست. کل سوره این را می‌خواهد. می‌خواهد بگوید اگر بخواهد بیت امام بشود، این هم باید امامی باشد که بیت امام باشد. بهترین امام، به در و دیوار و کاغذ و سلب شناسنامه و این‌ها نیست. اگر بود، شما همه‌تان ذریه نوح‌اید و همه ذریه ابراهیم‌اید. و حجم نعمتی که به نوح و ابراهیم داده‌اند، به شما می‌دادند. نوح و ابراهیم گفتند که: **«کثیر منهم فاسق، کثیر منهم فاسقون»**. ذریه ابراهیم. یک تعدادش هدایت شد، کثیرشان فاسق بودند، ندادند. اونی که به آن ابراهیم و نوح دادند، به ذریه ندادند. ابراهیم گفت: **«من ذریتی»**. خداند فرمود: **«لا ینال عهدی الظالمین»**. نکته لطیفی هم دارد. نگفت مگر به ذریه است، ولی تخصیص ظالم نمی‌رسد. برخی از این برداشت خوبی کرده‌اند. گفته‌اند هرکه از ابراهیم باشد و ظالم نباشد، به عهد می‌رسد. آن‌هایی که ظالم‌اند، نمی‌دهم. یعنی چی؟ مفهوم دارد دیگر. اهل بیت و انبیا، این‌ها همه ذریه ابراهیم بودند. آن‌هایی که علی‌الاطلاق هیچ ظلمی نداشتند، امام شدند. مسیر امامت هم، مسیر رهایی از ظلم است. ظلم یعنی مانعیت برای فعلیت مفاهیم. وقتی خوب پرداخته شود، کلاً آیات عوض می‌شود. یک قرآن دیگر است. این‌ها همه قرآن. «اینها کسانی‌اند که خدا انعام کرد بر ایشان. از نبیین». «اولئک» اشاره به نام بردگانی است که قبل گفته شد: زکریا، یحیی، مریم، عیسی، ابراهیم، اسحاق، یعقوب، موسی، هارون، اسماعیل و ادریس. و گفتیم این داستانی که آورده، به عنوان مثل است. این آیه و دعای بعدش، نتیجه‌ای که از این مثال‌ها استخراج کرده، لازم نیست که اشاره به عین نام‌بردگان در همه داستان‌ها باشد. و مبتدا باشد، «الذین انعم الله» صفتش باشد. جمله این نظریه که تدبر در سیاق استفاده می‌کند. اگر جمله را این‌گونه بگیریم: نام‌بردگان انعام کرد، این معنا را مطلقاً آورده. این کلام دلالت می‌کند بر اینکه نعمت الهی از هر سو به ایشان احاطه دارد. نعمت در قرآن، هر وقت مطلق آمده، اول معنای ولایت می‌دهد. نعمت علی‌الاطلاق ولایت است. روشن است. به ولایت رسیدند. همه این‌ها ولی بودند. حتی مریم. مریم چه ولی‌ای؟ ولایت تشریعی، ولایت تشریحی، ولایت تکوینی. یعنی واسطه تقرب مادون. این چه ولایتی؟ مادون به ولایت او قرب پیدا می‌کند به حق‌تعالی. هر کسی که از جهت وجودی سعه پیدا می‌کند، نسبت به آن کسی که از جهت وجودی ضیق است. آن وجود سعه بر این وجود ضیق، ولایت دارد. یک جمله گفتیم و از آن جمله‌ها که هر چه وجود ۳ بعدی است در تقرب، سعه وجودی واسطه تقرب است به حق‌تعالی.
**کتاب الابرار لفی علیین یشهده المقربون.**
کتاب ابرار در علیین است. مقربان، شاهد بر اعمال ابرار. «یشهدونه» به معنی کجا و بعد مرگ نیست؛ بلکه همه همین‌جا حاضرند. فرمود که هرچه عمل انجام دهید، خدا و رسول و مؤمنون عمل شما را می‌بینند. چرا می‌بینند؟ توسعه وجودی دارند. وجودی واسطن. بین این‌ها، از وجود پیغمبر. در برخی جاها تعبیر به حجاب اکبر شده. پیامبر حجاب اکبر است. یعنی حجاب اکبر پیامبر. یعنی شما هر چقدر به خدا تقرب پیدا کنی، نمی‌توانی از پیغمبر رد بشوی. این حجاب بین تو و خدا هست. اکبر اهل بیت حجاب اکبر به این معنا که نمی‌گذارم خدا را ببینی. یعنی تو هیچ وقت نمی‌توانی به قربی برسی. احدی تقرباً از این‌ها بیشتر نرفت. نه پیدا کردم. دست به دامن این‌ها زدند. وجودی دارند. اتصال وجودی این‌ها به حق‌تعالی از همه شدیدتر است. ذره عقل، تعقل، تفکر، تدبر اگر باشد، این شر و ورای توسل و فلان و این‌ها که شرک است. نمی‌افتد. یعنی هر وجود ضعیف‌تری برای رسیدن به قوی‌تر، واسطه‌هایی می‌خواهد. واسطه‌ها باید از خودمان قوی‌تر باشند دیگر. عالم همین است. برش خورده. ۴ تا برش خورده. همه فرق قبلی تبعیضی است. و عدلش که «ممن هدینا». سوء تفسیرش می‌آید. برخی هم گفته‌اند این تبعیضی. اگر این‌طور باشد، اینان که خدا نامشان کرده، انبیا هستند. حالا که گفتیم کلمه «اولئک» به همه نام‌برده‌ها برمی‌گردد که بعضی از آن‌ها مثل مریم نبی نبودند. و اگر بگویید که کلمه مذکور، اشاره به نام‌بردگان از باب مثل دارد، معلوم می‌شود این‌هایی که نام بردیم و امثالشان که خدا انعام کرده، به این‌ها نعمت داده است. انبیا بودند و از آن‌هایی که ما هدایت و انتخابشان کردیم. در معنای صفت برای نبیین، کلمه «مَن» برای تبعیض است، یعنی از انبیایند که بعضی از آدم و نمونه‌هایی از جنس بشر بودند. نه اینکه «مَن» بیان برای نبی باشد، چون اگر بیان بگیریم، خلل در معنا رخ می‌دهد. معنای آن می‌شود که ذریه آدم پیغمبرند. بی‌انیه. پس نمی‌تواند باشد. تبعیضیه می‌شود. آدم که مراد از آن، افرادی‌اند که خدا در ذریه‌شان برکت نهاد. حکم آیه: **«و جعلنا ذریتهم الباقین»**. مظهر اسم باقی بودن، بقا پناه. ذریه ابراهیم و اسرائیل هم که مثل جمله قبلی عطف به جمله «من النبیین» هستند. این‌ها ذریه آدم، ذریه یعنی ذریه نوح و کسانی که با نوح در کشتی بودند. بله، و ذریه ابراهیم و ذریه اسرائیل. ۴ تا شد. طایفه بعدش شمول دارد. با ذکرش، حاجت به ذکر آن «من النبیین» نمی‌گذارد. مثلاً ذریه اسرائیل خود ذریه ابراهیم بودند. ذریه ابراهیم و اسرائیل، از آن‌هایی که با نوح به کشتی در آمدند، بودند. همه نام‌برده‌ها از ذریه آدم بودند. شاید برای چنین تربیتی و ذکر خاص بعد از عام، اشاره به این باشد که نعمت سعادت و برکت نبوت بر نوع بشر، دفعة بعد دفع نازل شده. این معنا را قرآن کریم در چهار جا برای چهار تا ذکر کرده: برای عامه بنی‌آدم. من فقط آیاتش را اشاره می‌کنم. دیگر وقت نمی‌شود بخوانیم. سوره بقره آیه ۳۸ و ۳۹. مورد عنایت قرار گرفتند. کرامت قرار گرفتن. برای نوح و همراهیانش، سوره هود آیه ۴۸. برای ابراهیم و ذریه نوح و ابراهیم و ذریه‌شان، سوره حدید آیه ۲۶ را خواندید. و برای ذریه اسرائیل سوره جاثیه آیه ۱۶. این چهار مورد، چهار ... نوع بشری را به نعمت نبوت و موهبت سعادت اختصاص دادند. اسرائیل، حضرت یعقوب. از این چهار تا ذریه اسم آورده. جاهای دیگر. و چهار تا. انگار چهار فصل تاریخند. ۴، ۴ نقطه وصل تاریخ. پیچ تاریخی. مثلاً نقطه عطف تاریخی. چهار برهه‌ای که چهار مقطع، چهار فصل تاریخی با این‌ها شروع می‌شود. در یک مرحله آمده، هی خاص‌تر شده. انگار در هر کدام از این ذریه‌ها، هی یک عنایت خاص‌تری بوده. بشریت هر چه جلوتر رفته، پی عنایت ویژه بوده است. نکاتی که شهید مطهری هم بحث‌هایی دارد در کتاب خاتمیت و این‌ها. در مورد همین که بشریت به یک حدی می‌رسد که دیگر نیاز فیزیکی به انبیا ندارد. خاتم. بلکه جلوتر می‌رسد. نیاز به فیزیکی به امام هم ندارد. می‌شود غیبت. تا قیمت سقراط به نایب امام احتیاج دارد. در یک برهه ۸۰ ساله، به نایب خاص امام هم نیاز ندارد. انگار دوره‌ها ۸۰ ساله هم هست. نیاز فیزیکی به امام ندارد. به امام ظهور. نه اینکه مطلقاً نیاز ندارد. یعنی بدون حضور فیزیکی امام، امور پیش می‌رود. در عین حال، به اضطرار هم می‌رسد که این مقداری که دارد بدون حضور فیزیکی امام پیش می‌رود، آن مقداری که من نیاز دارم، نیست. اول به کف نیاز ادراک دارد. کف نیاز بدون حضور فیزیکی امام حل می‌شود. کم‌کم با همان چیزی که از امام گرفته و بدون حضور فیزیکی امام است، رشد می‌کند. آن‌قدر به این نقطه می‌رسد که بدون حضور فیزیکی امام، به هیچ چیزی نخواهد رسید.
**من انعم الله علیهم من النبیین** انعام کرد. چون مخصوص به نبیین و منحصر در این‌ها نیست. بگوییم همان نبیین؟ چرا؟ چون **من یطع الله و الرسول اولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین** در سوره نساء ۶۹ فرمود: **من یطع الله و الرسول** هر که اطاعت خدا و رسول، این‌ها هم با کسانی که خدا بهشان نعمت داده، **من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین**. آن **«انعم الله علیهم»** این چهارتایند: نبیین‌اند و صدیقین‌اند و شهدایند و صالحین. که ما در سوره حمد هم چهارتا را می‌خواهیم دیگر. یکی از این‌ها مریم بوده. مریم که جز انبیا نبوده، ولی جز **«علیهم»** بوده. جز کدام دسته؟ دیروز گفتم نه، چهار دسته: نبیین، صدیقین، شهدا، صالحین. سوره مائده آیه ۷۵: **«إن أمه صدیقه»**. یعنی مریم صدیقه. اینجا ذریه ابراهیم است دیگر. ابراهیم که . . . . و نکته بعدی اینکه **«انعم الله علیهم من النبیین»** تمام شد. آدم، آدم که نبیین بودن اطرافیانش. برگرد سوره ابراهیم هم هست. رضا، ایثار فرزند ابراهیم می‌دانند. سوره انعام به نظرم که امام رضا علیه‌السلام فرمود: به همین دلیل ما فرزند پیغمبریم. عیسی را می‌آورد در زمره فرزندان ابراهیم، در حالی که از طریق مادر به ابراهیم وصل است. عیسی فرزند انبیا بوده. نبودی که؟ بلکه صدیقین و شهدا و صالحین بودند.
**اذا تتلی علیهم آیات الرحمن خروا سجداً و بکیاً.**
تلاوت می‌شود و این‌ها به سجده می‌افتند. سجده جمع ساجده، بکیم جمع بر وزن فعول. جمع باکی این هم می‌شود خبر برای «للذین». به خاک افتادن برای سجده به حالت گریه. این نکته خیلی قشنگ است. به خاک افتادن برای سجده به حالت گریه، کنایه باشد از کمال خضوع و خشوع. چون سجده مجسم‌کننده کمال خضوع، گریه مجسم‌کننده کمال خشوع. سجده نماد کمال خضوع، بکا نماد کمال خشوع. جا دارد مقصود از آیات، تلاوت آن یادآوری هر چیزی باشد که شأنی از شئون خدای‌تعالی است؛ قدرت خدا باشد، رازقیت خدا باشد، قهاریت خدا باشد، ملاقات خدا باشد. در برابر هر کدام این‌ها واکنششان چنین بوده. پس خود سجده نیست. معصوم هر وقت آیه می‌شنید، سجده می‌رفت. **«تتلو علیهم آیات»**، بروز بیرونیش است. آن حال قلبی در من این‌جوری نیست. حال قلبیش مهم است. سجده قلبی، سجده قالبی نیست. سجده و بکا قلبی دارد. گاهی در قالب هم بروز پیدا می‌کند. گاهی در قالب. پس قالب درست است. بعد نگاه بکنیم توی حدیث جنود عقل و جهل، آنجا احتمالاً گفته باشد خضوع و خضوع و ضد خلف.
**فاخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصلوه و اتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیاً.**
**«اذا الصلاه»**، بعد از این‌ها، کیا آمدند؟ این‌ها با آن حال سجداً و بکیا. بدی‌ها، خلفی آمدند. گفتیم خلف و خلف فرق دارد. خلف (با لام ساکن) که می‌آید، به معنای بدل زشت. خلف (با لام مفتوح) که می‌آید، یعنی بدل خوب. گاهی هم به عکس استعمال می‌شود. **«اضاعوا الصلاه و اتبعوا الشهوات»**. این‌ها صلات را ضایع کردند. از آهو و از ضیاء. ضیا هر چیزی به معنای فساد یا از بین رفتنش از این جهت که آن‌طور که باید سرپرستی نشود. مثلاً وقتی گفته می‌شود فلان «اضاع المال»، فلانی کرد، با سوء تدبیرش محافظت نکرد، از دست داد. در جایی مصرف کرد که نباید می‌کرد. می‌شود «اضاع». «اضاعه صلات» هم همین است. حقش را ادا نکردند. قدرش را ندانستند. ندانستند صلات چیست. رضوان الله علیه. فقط خود خدا می‌داند چه عنایتی به بشریت کرده با این صلات. چه معجونی است این صلات. همه کمالات و همه عبادات توش جمع است. و موضوع شما صلات. حج داری، اعتکاف داری، روزه داری، زکات داری، خمس داری، طهارت کردی. مال دیگر چه؟ بگویید عبادت‌ها چیا هستند؟ امر به معروف، نهی از منکر. اصل جهاد. بلکه حقیقتش صلات. یعنی آن‌ها انگار یک چیزی از صلات دارند. دائمون ... «یُقِیمُونَ الصَّلَاهَ». صلات، اتصال به حق‌تعالی است دیگر. ادراک فقر و ابراز فقر. صلات، ذکر الله و اقامه صلات. یعنی چی؟ یعنی در بازار که هست، غافل نمی‌شود. برود نماز بخواند. مشغولش نمی‌کند از اقامه صلات. نماز بخواند. اینکه فضیلت خاص نیست که بخواهد برای این‌ها بگوید. یعنی در بازار که هست، کسب‌وکارش هم مصداق صلات. تجارتش هم مصداق اقامه صلات. ضد هود تطاول. ضد خضوع تطاول. چنگ انداختن. مثلاً حالت بی‌‌پروایی. مثلاً برخورد با چیزی. **الا المصلین.** چقدر این آیه می‌گوید؟ آن آیه این را که من در مورد انسان بد می‌گویم، در مورد انسان تربیت‌نشده است. تربیت‌شده کیست؟ یک ویژگی فقط برای انسان تربیت‌شده می‌آورد. آن هم چیست؟ مصلی. **فی صلاتهم علی صلاتهم دائمون حافظون علی الصلاه.** محافظت بر صلات، مداومت بر صلات نیست. مداومت بر سرای. مداومت. توجه. قرآن در مورد هر چیزی افراط و تفریط داریم، غیر از یک چیز. یک چیزی در قرآن حد ندارد. افراط در یک چیزی، شما هر چه افراط بکنی، افراط نمی‌شود. ذکر! ذکر لسانی، ذکر قلبی، توجه. افراط ندارد. نکته خیلی مهم. در واقع افراط و تفریط مال اعمال جوارحی است. اعمال جوانحی افراط و تفریط ندارند. و تبع شهوات. دنبال شهوات راه افتادند. **فسوف یلقون غیا.**
صلات مقدمه است برای رسیدن به تبعیت. مال خاصیتش این است، ولی متعلقش باید درست باشد. متعلقش خدا باشد. نسبت به غیر خدا کور بشود. کور می‌کند. افراط در مورد کی داری حب می‌ورزی؟ در مورد حق‌تعالی است. خیلی خوب. نسبت به غیر حق‌تعالی کور. در نصف سفر که خواندیم. این‌ها به‌زودی ملاقات می‌کنند. ضد رشد، رشد. اصابت واقع به همان جایی که باید برسی، می‌رسی. می‌شود رشد. غریب این است به آنجایی که باید برسی، نمی‌رسی. اشتباه بری یا فکر کنی یک جای دیگر است. یک جای دیگر را فکر کنی آنجایی است که باید بهش برسی. این دقیق‌ترش. پس رشد این است که برساند به مقصود. تو را به مقصد برساند. هدایت رشد رسیدن است. ضلالت نرفتن. غی نرسیدن است. روشن شد چی شد؟ هدایت رفتن، رشد رسیدن. ضد هدایت چیست؟ ضلالت. ضلالت چیست؟ ضلالت نرفتن. ضد رشد چیست؟ نرسیدن. نرفتنت یعنی چی؟ آفرین. این‌ها غفلت را ملاقات می‌کنند. یعنی اینکه جزای کارشان را ملاقات می‌کنند. این یک معناست. یک معنای دیگر هم خود غی را ملاقات می‌کنند. مگر در قیامت، قیامت ظرف بروز حقایق نبود؟ بله. الان این طرف واقعاً دارد یا ندارد؟ غی اعتباریش است. حقیقتاً نرسیده. نرسیدن وصف حقیقی اوست. بله، جوان بودن، مشهور بودن. نه وصف اعتباری او. در قیامتش با این‌ها نیست، ولی انسان نشدن، تزکیه نشدن، متقی نشدن، مؤمن نبودن، این‌ها همه وصف حقیقی‌اش است. ملاقات می‌کند مؤمن نبودن را. ملاقات می‌کند انسان نشدن را. بله، عدم اضافی است دیگر. عدم اضافی وجود دارد. آیت‌الله میلانی رضوان الله تعالی علیه می‌فرمودند: چی می‌گویند که عدم اثر ندارد؟ فلاسفه می‌گویند عدم اثر ندارد. ما از عدم پول آن‌قدر آثار دیدیم. عدم اضافی، عدم اضافی. آثار عدم اضافی. یعنی یک وجودی است. در آن حدی که باید باشد، نیست. کمتر از آن. عدم صلاحیت. عدم صلاحیت خودش یک چیزی است دیگر. عدم صلاحیت، عدم صلاح. یعنی طرف مثلاً دزدی کرده. دزدی او می‌شود عدم صلاحیت. یک چیزی است دیگر. عدم صلاحیت. چیزی است. اثر هم دارد دیگر. عدم اثر. عدم صلاحیت اثر ندارد. رد صلاحیت می‌شود دیگر. یا این باشد یا این باشد که طرف در این گمراهی رفته، کم‌کم در دلش رسوخ کرده، از اولیای شیطان شده که در سوره حجر هم خواندیم با هم: **«إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغَاوِینَ»**. آیا کسانی که در تبعیت تو باشند، از مگر اینکه این‌ها آن‌هایی‌اشان که توبه کرده‌اند، توبه بسته نیست. حتی نسبت به همین خلف اگر توبه کنید، می‌شوید خلف. توبه نکنید، می‌شوید خلف بدل زشت. توبه کنید، معامله خلف با شما می‌کند. توبه نکنید، معامله خلف بدل زشت می‌کند.
**إِلَّا مَن تَابَ وَءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحًا فَأُو۟لَٰٓئِكَ یَدْخُلُونَ ٱلْجَنَّةَ وَلَا یُظْلَمُونَ شَیْئًا.**
توبه کنید، بعد ایمان بیاورید، بعد عمل صالح. آنها وارد جنت می‌شوند. چیزی کم گذاشته نمی‌شود. هر آنچه دارند، برایشان بروز پیدا می‌کند. هر آنچه دارند، بالفعل می‌شود. هر آنچه برده‌اند را می‌بینند. ظلم ندیدن. لازمه‌اش تخلف نمی‌کند. این ظلم یعنی اینکه مقتضی باشد، مقتضی لازمه‌ای دارد، لازمه‌ای باشد، ملزوم نباشد. لازمه‌ای باشد، ملزوم نباشد. یعنی شما صلاحیت حضورتان در کلاس را دارید. نمره را آورده‌اید. ثبت‌نام کرده‌اید. هر آنچه همه آن کسانی که در کلاس هستند، شما دارید. کلاس هم ظرفیت دارد. مقتضی موجود است. لازم هست. ملزوم را محرومش می‌کند. می‌شود ظلم. یعنی که نمی‌شود کسی لازمه رسیدن به جنت را داشته باشد و از ملزوم که رسیدن به جنت باشد، محروم شود. لازمه قرب را داشته باشد و از قرب محروم شود. لازمه تنعمات بهشتی را داشته باشد و از ملزوم که تنعمات بشود، محروم.
**جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدَ الرَّحْمَٰنُ عِبَادَهُ بِالْغَیْبِ.**
جنات عدن. عدن به معنای اقامت جاست. بهشت و عدن نامیدن، اشاره به این است که انسان بهشتی در بهشت جاودان و ابدی است. **«وعد الرحمان عباده بالغیب»**. وعده به چیزی است که موعود فعلاً او را نمی‌بیند. به شما وعده می‌دهند یک وعده‌ای را که می‌شود، شما خبر نداری، نمی‌بینی‌اش. می‌شود **«بالغیب»**. نه اینکه خودمان نیستیم ها، هست. در غیبت است. پنهان. محسوس نیست. بهشت همین الان موجود است. بهشت موجود. بهشتی و موجود. و البته باز ما هی در پرده‌ایم دیگر. همین الان ما در بهشت قیامتی حاضریم اگر مؤمن باشیم. الان برای ما. و هم در بهشت برزخی حاضریم اگر مؤمن بشویم. خوب، الان هم بهشت قیامتی برای ما در پرده است، هم بهشت برزخی. وقتی از دنیا می‌رویم، در بهشت برزخی حاضریم، ولی باز بهشت قیامتی برای ما در پرده است. وقتی از برزخ می‌رویم قیامت می‌شویم، باز پرده کنار می‌رود. بهشت برزخی را می‌بینیم. خوب، حالا پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله در همین دنیا که هست چی؟ نه بهشت برزخی برایش در پرده است، نه بهشت قیامتی در پرده. زید بن حارثه گفت: نشانه یقینت چیست؟ پیامبر فرمود: بهشتیان را می‌بینم، جهنم و جهنم. وعده معنا دارد دیگر. برای بلغیب نیست. محقق نشده که. نه ماده دارد. الان در دنیا اینجا دارد تکلیف دارد، عمل دارد، حساب نیست، دارد اثر نیست. هر وقت رفت در دار اثر، آنجا می‌شود تحقق وعده. خود امام زمان هم الان دوران بعد از ظهور را دارند می‌بینند. به نحو اشراف البته، به نحو شهودی هم هست. شهودی اشرافی نیست، بلکه شهود وقوعی. وعده او «متیس» یعنی حتماً آمدنی است. تخلف‌بردار نیست. از دو طرف به هم می‌ریزد. ولی دنیا نه تو بهش می‌رسی و نه او به تو می‌رسد.
**لا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا إِلَّا سَلَامًا.**
این‌ها هیچ لغوی در بهشت نمی‌شنوند. **«اِلّا سَلامًا»**. این **اِلّا** استثنای متصل یا منفصل؟ **سَلاما** یا مثل **جَاءَ الْقَوْمُ اِلَّا حِمَارًا** می‌شود منفصل. خانواده فلانی آمدند جز سگشان. همه خانواده اکبرزاده آمدند غیر از سگشان. استعاره و کنایه. یعنی ملازمت داشت با آن قوم. می‌خورد که او هم باشد، ولی این را سگ را نیاوردند. می‌شود احساس منفصل. از باب سنخیت می‌خورد که حکم بر او هم بار بشود، ولی اصلاً کلاً مشغول حکم نبود. هیچ لغوی نمی‌شنوند. از باب اینکه لغو کلام است، گفتار است، گفتگو است، ارتباط. این مقتضی می‌رفت که سلام را هم شامل نشود، ولی نه. سلام جدا است، ولی سلام را می‌شنوند. یعنی این‌جوری نیست که هیچ ارتباطی با هم نداشته باشند. ارتباط بیخود و لغو. ارتباطی که در حیثیت عبودیت معنایی ندارد، تعریفی ندارد. لغو یعنی این. لغو یعنی در حیطه عبودیت تعریف نشده. لغو یعنی فحش بگوید و لغو نباشد. یکی ممکن است صلوات بفرستد و لغو بشود.
**الا سلام و لهم رزق فیها بکرا و عیشا.**
«بکرتاً و عشیاً». البته این‌ها گفتند در مورد برزخ، حکایت از این هم دارد که در برزخ ساعات این‌جوری داریم. صبح و شب داریم. در بهشت قیامتی صبح و شب دیگر نداریم. در برزخ صبح و شب داریم. «عشیاً» حکایت از اتصال دارد. پشت سر هم بدون انقطاع. این هم می‌رساند. سلام به این‌ها داده می‌شود. مثل **«سَلَامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ»** و **«سَلَامٌ عَلَیْکُمْ مِنْ أَصْحَابِ الْیَمِینِ»**. عبادنا من کان تقیه السوء، «وراثت» به معنای این است که مال یا شبه‌مالی از شخصی به دیگری برسد، بعد از اینکه شخص اول آن را با مردن خودش یا جلای وطن و امثال آن ترک گفته، که گفتیم آن یکی برود، آن یکی بماند. این می‌شود ارث دادن. این بهشتی است که ارث می‌دهیم از عبادمان هر کس را که تقی باشد. به ارث می‌رسانیم کسی را که تقی باشد. اگر با تقوا بود، بهشت به او ارث می‌رسد. بحث روایتی به کنار.
**و ما نتنزل الا بامر ربک.**
اینجا جملات معترضه است. در مورد این ملائکه که آمدند. حالا یا در خطاب با زکریاست یا در خطاب با مریم یا ملائکه‌ای که با بهشتی‌ها صحبت می‌کنند یا همه‌شان کلاً. حرف ملائکه‌ای که نازل می‌شوند، این است که ما تنزل پیدا نکردیم **«إلا بأمر ربک»**. **«بأمر ربک»** یعنی به فرمان رب تو یا نه، یعنی از حیث عالم امر رب تو. می‌تواند جفتش بشود، ولی شاید امر رب به معنای **«أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ»**. عالم امر یک اراده کرد. حق‌تعالی با نازل شد. **«لَهُ مَا بَیْنَ أیْدِینَا وَ مَا خَلْفَنَا وَ مَا بَیْنَ ذَالِکَ»**. هرچه که جلو دست ماست و پشت ماست، مال اوست. آخریه **خلفنا** با امام فرق می‌کند. اما هرچه که جلو باشد، بهش می‌گویند اما. ولی **بین ایدی** اونی که شما دیگر بهش اشراف داری و کامل بهت اتصال دارد تا حرم طبرسی همه می‌گویند اما این **بین ایدینا** همین که ما نسبت بهش قوت در خودمان می‌بینیم، قدرت می‌بینیم. هم که در تصرف و اشراف خودمان می‌بینیم، همین هم مال خداست. این حس ملائکه است دیگر. ملک‌صفتی این است. کسی به سمت ملائکه می‌رود، ملک‌صفت می‌شود. ملک‌خو می‌شود، فرشته‌خو می‌شود. این است. این‌جوری می‌شود. یعنی چه‌جوری می‌شود؟ **«وَمَا خَلْفَنَا»**. هرچه هم که حالا گرفته‌اند، سلسله طولی علت خلق. هرچه که در خلقت ما اثر داشته. هرچه پشت عوالم قبلی ماست. هرچه عوالم بعدی ماست. همه‌اش مال خداست. همه‌اش در اختیار خداست. **«وما بین ذالک»**. هرچه هم ما بین این دوتاست. **نَسیَا**. و نسیان به معنی به تو نیست نیست. فاصله افتاده بود در بحث شأن نزول و این‌هاش. می‌تواند باشد. ولی بحث اشراف وجود. چون حق‌تعالی اشراف، اشراف حضوری است بر همه عالم. علمش علم حضوری است بر همه عالم. و نسیان در مورد خدا اصلاً معنا ندارد. نسیان یعنی پرده افتادن بین عالم و معلوم می‌شود نسیان. وقتی عالم و معلوم یکی است، یعنی اتحاد دارد. معلوم حاضر است برای عالم و معلوم خودش عین علم عالم است. معلوم خودش عین علم. یعنی یک لحظه مثل سیبی که الان شما در ذهنتان می‌آورید. این معلوم عین علم شماست. یعنی علمت را برداری، معلوم نابود شده. اصلاً معنا ندارد. علم شما منفک از معلوم باشد که بگویی: من الان معلوم را هستم، من بهش علم ندارم. به همراه ربک دیگر ملائکه هم حیطه وجودشان اصلاً مال عالم امر است. اصلاً در عالم خلق نیستند این‌ها. وجود دارد در عالم امر. تالاب جبروتند. عالم عقل. عالم عقل این‌شکلی. یعنی موجودات در عالم عقل این‌شکل هستند. کسی به عالم جبروت می‌رسد، به عالم عقلی می‌رسد که نسبت به خودش ادراکی پیدا می‌کند. وجود ربطی خودش را شهود می‌کند. می‌فهمد که خدا اگر اگر نازی کند، از هم فروریزند قالب‌ها. قالب اگر نازی کند، از هم فروریزند قالب ها. اراده تمام. و علم عالم به معلوم، عین معلوم است. اینجا نسیان اصلاً معنا ندارد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و…
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00