متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا»
این از آیات اعجابانگیز قرآن است و بسیار دوستداشتنی، امیدبخش و جالب. میتوان بر این آیه یک دور روانشناسی کاملاً بنا کرد. ایماندرمانی یکی از آیات کلیدیاش همین است که انشاءالله بعداً به آن خواهیم رسید. در روابط اجتماعی، ایمان چگونه مداوا میکند و بهبود ایجاد میکند؟ آن ضعفها و گسستهای ارتباطی را…
مقدمات بحث
مقدماتمان. نگویند که آقا، دایره حضار وسیع میبینیم. مگر نه؟ ما دیگر آنقدر اذانِ سوءتفاهم نشویم که «ما چرا بیرون کلاس؟ تو کلاس وسیع است». یعنی به این تعدادی که اینجا نشستهاید، منحصر نیست. جمع چندصدنفره است این کلاس که تعدادشان حاضرند و میبینند و دیده میشوند. لحاظ بکنیم در این تخاطب خودمان. "حاشیه میروی"، فلان میکنی. دیگر بعدش هم اگر خوب دقت بشود، مقدمات مقدمه حاشیه نیست.
حالا در مورد آن کتاب ما میگویند که آقا، چرا حاشیه؟ کتاب صوتیاش بگویی گران است. پنجاه تومان پولش است. کتاب صوتیاش. خیلی حاشیه نخواند. مدلش است. شعر تدریس که میشود، یعنی باید آن نقاط کورش، باید مقدمه دارد. مطلب باید حل بشود. بله، ما هفت جلسه در مقدمات بحث نگه داشتیم. میخواستم بیشتر نگه دارم. دیگر میگویم اینجوری نگه نمیدارم. از هفته بعد وارد متنش فلان و اینها خزئبلات. شروور است.
در قیامت که کلاً تخیل بود، مسئلهای هست نیست. جایگاهش کجاست؟ حاشیه. حاشیه زیاد میرود. خدا میخواهد صبر ما را محک بزند دیگر.
یک وقتهایی به اینجا میرسد و آدم میگوید: آقا، کلاً درس و بحث و سخنرانی، همه را کنسل کنم، مثل کاری که خیلی از مؤسسهها... پولی گرفته بشود. یک سخنرانی میکند، میریزد. هر سخنرانی که بیست تا سی ساعت روش کار شده. هزینه مطالعه شده. دیشب یک کتاب برای یک بحثی میخواستم بگیرم. ۹۵ هزار تومان. کتابخانه گرفتم. خلاصه که در این بحث اگر بیاوری ۲۰ هزار تومان مطالعه ده سال سخنرانی میکند. دنبال اینش نیستیم. اقتصادی نداریم. شرمنده رفقایی که زحمت میکشند، مثل آقای فاطمی. هستیم. از اثر اخلاص حضرت.
زحمت اینها. دیگر گیر دادهاند به اینکه کمی که در دسترس نباشد. مثلاً پول پرداخت بشود. بعد فقط یک نفر میتواند گوش بدهد. نفر بعدی. کلمهکلمهاش طلاست. چون پول داده برایش. کلاسهای دیگر درسهایمان را داریم. اینجا عبدالله رفاقتها. اگر رفقای دیگرمان هم ناراحت نشوند، بچههای این کلاس و این دوره و اینها، حسابوکتاب خاصی دارند دیگر. رفاقت فِراکلاسی خاصی با تکتک رفقایمان داریم. ارتباط، ارتباط ویژهای و صمیمانه و برادرانه است. امسال اگر این کلاس، این درسم نبود، شاید من یک عاملی که در این فضا هستیم، همین درس و همین بحث، با عشق و علاقه.
اما میآیم تو کلاس و بچههای کلاس. واقعاً اینها دیگر درددلهای برادرانه است. حرفهایی است که با کسی دیگر... عرض کنم که از اولم تکی بودیم. تکفرزند نبود. تنها زندگی. هی این را پشت میگذاشتم. خطگیر که آدم نبود. تکوتنها زندگی قم که بودیم. بعد خدمت شما عرض کنم که تنهایی هر وقت دلت گرفت، به من یک زنگ بزن. من با ماشین میآیم دنبالت. میآییم یک دوری بزنیم. کلمه این را هم بگویم دیگر. دیگر درددلمان کردیم.
یکی از اساتید ما خیلی لطیفه. الان تازه حالات برخی اساتید را دارم درک میکنم. نمیفهمیدیم. الان نمیفهمیم. البته نماز شب جمعه، نماز مغرب که میخوانده. خیلی خیلی خوب. نماز شب جمعه را که میخواندند، سوره جمعه را میخواندند با سوره اعلی و گریه میکردند. سخنرانی. بعد فهمیدیم که یک نفری بهشان گفته بود: آقا، نماز چقدر طول میکشد؟ نماز سوره جمعه، سوره اعلی. اینها نماز با… از کجای تهران خودمان میرسانیم؟
آن جلسه برخورده باشد. لطیفه دیگر. احساس میکند یک نفری اذیتش شده. من نماز طولانی نخوانم؟ خب کلاً نخوانم دیگر؟ و حالا مثلاً از این کاغذها و نامهها و آیتالله جوادی آملی در یک دورهای تعطیل کردند دیگر. برگه و اینها را. دوره انتخابات سال ۸۴ قطع شد. نازکنارنجی فهمیده بشود. اینها لطیفه هستند. بعد آن هم حساس است. آیتالله جوادی آملی یادم است در درس ایشان یک بار فرمودند که: آقا، اینها، این کاغذها، نامهها را به من ندهید. من ادبم اقتضا میکند جواب بدهم. بعضی سؤالها خیلی دیگر بیخودی است. من باید وقت بگذارم. درخواست میکرد. گفت: من نمیتوانم تکتک اینها را جواب بدهم. اینها هر سؤالی در شأن این کلاس، این جلسه و اینها نیست.
تپه کاغذ بود. سرحالتر بودند. آخر کلاس یک ۲۰ دقیقهای میگذاشتند برای پاسخ به سؤالات. شماره تلفنش را داده بود. آدم بسیار صبوری است دیگر. گفت: آقا، فقط تو اعلام کن. به من کسی پیام نده. پدرم در آمد. نهاد دست همه اینها را میبوسیم که محبت دارند به ما. اگر روزی هم لو میرود که این محبت... به همین استاد بزرگ گفتم: ما مشهد داریم میآییم. ایشان فرمودند: اقبال و ادبار. اقبال ادبار در حواست باشد. اقبای هست، بعدش یک ادباری هست. پدرت را در میآورد ادبار. ورزش.
دو نفر. دو تا از اساتید. یکی این ور حرم. شبستان گوهرشاد که منتهی میشود به رواق خود حرم. کمی این ور. پایین پای حضرت. هر اقبالی ادبار دارد. حواست باشد. اقبال میآید، بعدش هم ادبار. منتظر آن ادبار است.
یعنی که میآید. یک موجی میآید. میگویم: خدایا، ۱۰ هزار تا یک هو بخواهم ول کنم، رسوایی کیست که ما بخواهد آبرویم برود. آن تن آدم را میلرزاند.
خلاصه آقا جان، اینها حساسیت دارد. یک پیام گاهی میآید و روی کل سیستم طرف اثر میگذارد. فکر و ذهن و فلان. من چه گفتم؟ چرا ناراحت شده؟ چرا یک همچین برداشتی کرد؟ نکند وقت اینها را تلف میکنم؟ وقت من تلف شد. من فکر میکردم فلان چیز، فلان است. نشستم گوش دادم.
سر بحث شجراتمان گفت: «تو داری وقت ملت را تلف میکنی». یعنی چه؟ اینجا. بابا، آنجا ما افرادی داشتیم. مورد داریم. همین الان طرف با دوستدخترش میآید در جلسه. دانشگاه برهوت فردوسی. الان جمعیت ثابت با ۱۰۰ نفر اینها محصول همین پیاس بازی کردن، سر و کله زدن و گفتن و خندیدن، خانه بچهها رفتن و چه میدانم پیتزا، کباب و فلان، و شروور گفتن و جو گفتن اینها است. در حوزه جهانگیرخان مثلاً نشستهایم با ۵ تا پیرمرد. چرا این را داری میگویی؟ کمی اقتضای جلسه. منتشر نکنم. بعد میآیم ترتیب اثر بدم. در جلسه مخاطب ثابتم دارد آسیب میبیند. خب چه کار بکنم؟ انشاءالله در یک دورهای در این وضعیت من قرار میگیرید. انشاءالله. خیلی وضعیت بغرنج است. خب، این هم درددل امروزمان، انرژی گرفتیم. کمی حرف بزنیم. نمیخواستم حرف بزنم. دیگر حالا شما را دیدم. زبانم.
باشد. کلمه "محبت". البته "مودت" با "محبت" فرق میکند. یک عده گفتهاند "مودت" ابراز است. نفهمید. یک چیز دیگری است که برای ما اثبات شد. چیزهای خوبی گفته شده در برخی کتب لغت. یک چیزی که بنده به ذهنم رسید، راجع به بحث اشتقاق کبیر و صغیر و اینها. اشتقاق کبیر و صغیر. اینجا گفتم دیگر. قبلاً اشارات صغیر داریم. یک اشتقاق کبیر داریم. یک اکبر. یک اشتباه انتزاعی. چهار تا اشتباه. اشتقاق صغیر همین است که در علم صرف، علم و عالم و معلوم. صغیر. اشتقاق کبیر. ترتیب حروف یکسان. دو تا حرف هم مشترک. مثلاً «حبط» و «خبط». اشتقاق کبیر. اشتقاق اکبر. حروف مشترکی دارد بدون ترتیب. بذر و رب، پاشیدن. دیگر جفتش رب از بذر است. حالا این حروفش هم که باز مشترک است. گاهی دو تا حرفش مشترک است. دو تا حرف. فکر و قدر. و مثلاً رقت. مثلاً من باز سه تا حرف، «رقد» و «قو». این دو تا خیلی به هم نمیآید. بله، یک تشابه معنایی دوری با هم دارند. اشتقاق اجتماعی. ابل و ابابیل مثالش است که زدهاند در مقدمه از تحقیقشان. همین چهار تا را مطرح کردهاند آقای مصطفوی. «وعده آره اکبر».
به هر حال، خدمت شما عرض کنم که بین «وتد» و «ودد» اشتقاق کبیر داریم. حالا باز خود این جنس حروف هم مهم است دیگر. مثلاً «تا» و «دا». قریب المخرج. خیلی دیگر باز این قُربش بالاتر میشود. از لحاظ معنایی به چه معنا است؟ "وتد" میخ. اوت. یک تعلق سفتی است که کنده نمیشود. ببین تعلقات حیثیتهای مختلف اگر "حب" باشد، تعلقی است که ازش میروید آثاری. مثل "حب" میماند. "حب دانه". دانه را میکاری، فروع ازش در میآید. محبتم این شکلی است. آن دانهای است که فروع ازش در میآید. محبت. پس به حیثیت فروعش کار دارید. تعلق از حیثیت فروع. تعلقی است که بعدش پشت بندش چیزهایی میآید. "ودد" اجتماعی کبیر دارد با "وتد" میخ. میخ تعلقی دارد که سخت کنده میشود. از حیث سفت بودن و کنده نشدنش. درست شد؟
یکی شدنش علاقهای است که تویش یکی شدن است دیگر. دیوار و ساعتش را برداشتند. لطف کردند. این میخ با دیوار، شما دو تا. نمیدانی دو تا است، ولی نمیشود. یعنی دو تا. اقلاً دو تا است ولی خارج انگار یکی شده. متصل. در مودت هم این شکلی است. آنقدر دو تا، دو طرف ود به هم اتصال پیدا میکنند که انگار یکی میشوند. لذا در مورد همسر "مودتاً" و "دوتا یکی". لغوی و قرآنی و پشت سرش داشت. شما با اهل بیت یک جوری بشوی. بگذار در روایت هم دارد که ایمان کسی کامل نمیشود. «حَتَّى أَکُونَ أَنَا أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ یَکُونَ عِتْرَتِی أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ». ایمان کسی کامل نمیشود. ایمان اصلاً مؤمن نیست مگر اینکه خانواده من را از خانواده خودش بیشتر دوست داشته باشد. من را هم از خودش بیشتر دوست داشته باشد. «توبه است الا نفسه». اگر سرچ بکنی دستور توبه. زوجم در نظر شده. بعد باز از آن طرف، جنبه اتحاد مهم است. لذا مؤمنین هم باید متحد شوند. این «سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا» یعنی همین. بحث بسیار مفصل در همان حضراتی که مطرح شد. یکی آنجا.
یکی در نظام تسخیر. نظام تسخیر یک کمی رویکرد فلسفی داشت. در شذرات یک کمی رویکرد عرفانی دارد. کتاب اینستاگرام که باز به نحو دیگری نسبت قطره و دریا. متحد میشوند مؤمنین. یک حقیقتاند که در روایت فراوان هم میبینیم دلم میرود. هیچ شناختی هم ندارم. حضرت فرمود که: چون مؤمن به مؤمن میرسد، انگار قطره باران به دریا میرسد. ولی کافر که به کافر میرسد، انگار یک گوسفندی به گله میرسد. "اِنتَ حَالتَ عَلفَها" هرچند علف خوردن این طولانی بشود، ولی هیچ وقت تعاطفی، عاطفهای بین اینها نیست. هفتاد ساله کنار هم دارند علف میخورند. لذا همزیستی کافرانه این شکلی است دیگر. حتی در زوجیتش. «جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً». زوج و زوجه. خطابش به مؤمنین و مسلمین است دیگر. نمیگوید بین مرد و زن مودت و رحمت قرار میدهد. میگوید بین شماها. اینکه هیچی.
من، آیات را، چون خطاب به بشر است. به هر حال، آن ادراک، آن حجاب را دارد. حالا بر فرض هم برای کافر هم باشد. کافر نسبت به این حجاب دارد. مؤمن که شد، این حجاب برطرف میشود. نسبت خودش را با زوجش میفهمد که اینها یکیاند. مرد و زن. یک. خیلی اینها مبانی بسیار مهمی است. مبانی جامعهشناسی، مبانی روانشناسی. خب، آن وقت در مبانی «ایندیویژوالیست» آنجا چیست؟ آنجا هر کسی خودش هست و هیچ دو نفری نیست. یعنی هیچ کسی اتصالی بهش ندارد. بطری دریا. نسبت قطره و دریا، بطری و دریا. قرآن میگوید: «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ». جاهایی که علامه یک اشاره کرده. شهید مطهری در کف مانده. منتظر این بحث بودم. ببینم مثل ما بودند. شهید مطهری پرپر بال دارد میزند در فلسفه تاریخ که از قرآن استفاده کرده. شهید مطهری کل آن چهار جلد از همین یک تیکه گرفته. فلسفه تاریخ.
عرض کنم که بعضیتان از بعضی دیگر. همه با هم یک. این هر قطرهای از آن قطره دیگری. حالا نسبت این قطرات با همدیگر. ود از هم کنده نمیشود. ایمان و عمل صالح. لذا شما زیارت فردی هم که میکنی و نماز فردی «فرادا» هم که میخوانی، در نماز چی میگویی: «ایاک نعبد و ایاک نستعین». نگفتهاند: ای جماعت میخوانی، بگو: «نعبد». برای اینکه شما از جمع جدا نمیشوید. «الْمُؤْمِنِ وَحْدَهُ جَمَاعَةٌ». خیلی زیبا. مؤمن تنهاییش هم جماعت است. از جماعت جدا نمیشود. از شاخص. وقتی شد از جماعت. وقتی جدا شد، دیگر جدا است. از ایمان. از ایمان جدا شده. این کمربند ایمانی همین جماعت است. تا وقتی این قطره در این دریا است، این کمربند ایمانی حفظش میکند که ما بحث معدلگیری و اینها را مطرح میکردیم که بعضی دوستان به حجاب آمده بودند که آقا، اینها چیست؟ از کجا درآمده؟ و اینها آب.
معدل دارد. قطرهقطره که حساب نمیکنند. دریا را حساب میکنند. لذا امت، امت محشور میشود روز قیامت. امتها محشور میشوند. پیغمبر غصه میخورد بابت امتش. فرمود: «بچه زیاد بیاورید». من روز قیامت، «فِإِنِّی أُبَاهِی بِکُمُ الْأُمَمَ». من به امت خودم افتخار کنم به سایر امتها. مباهات امتها. اگر فردفرد نمیخواهد. امت به امت قیاس میشود. این جماعت همه با هم، با هم جمع میشود. توضیحات مفصل دارد. یک بخشش، بخش روح الاجتماع است که در نظام تسخیر چند جلسه توضیح دادیم و اینکه خب، آقا، جبر نمیشود، فلان نمیشود. نه، ربطی ندارد. میشود. کسی در بیت فرعون هم باشد، روح البیت. خانه فرعون، کفر است. خودش با روح الامان خودش غلبه میکند. و روح البیت کار سختی است. جهاد چند برابر. وگرنه هر جایی روحی دارد. زندگی در غرب روحی دارد. روح الاجتماعی دارد. مگر اینکه کسی روح الامان قوی داشته باشد. مثل حضرت امام. در فرانسه هم که باشد، روح الامان او غلبه میکند. و روح الا. بله، همین است.
خیلی مباحث.
چهار تا وجه کرده. علامه میفرمایند که مودتی در دلها. مقید نکرده. کدام دلها؟ دلهای خودشان یا دلهای دیگران؟ در دنیا. در آخرت، یا بهشت. بگذار همه را در بر میگیرد. «۲+۲=۴». دلهای خودشان در دنیا. یعنی مؤمنین نسبت به همدیگر در دنیا. خود اینهایی که، یعنی برای خودشان قرار میدهد. به نسبت ایمان و عمل صالح. ایمان و عمل صالح دارند. نسبت به خودشان یا نسبت به دیگران؟ در دل اینها قرار میدهد. اینها به نسبت دیگران ود دارند. دیگران از مؤمنین. خلق. یا برای اینها در دل دیگران قرار میدهد. درست شد؟ یا برای اینها در آخرت قرار میدهد؟ در آخرت نسبت همین فروع. در بر. اطلاق دارد.
به هر حال، الرحمن است دیگر. اینها جلوههای الرحمن. یکی از جلوههای الرحمن. کل سوره الرحمن. چه اسم مبارکی بود. یک جلوه کرد. این همه ماجرا. هفتاد و خردهای آیه الرحمن. گفتیم: علم القرآن. اینها همه جلوههای رحمانی است. اینها رحمانیت. آن وقت فرمود: «ارحم ترحم». بد مظاهر محرومیت از رحمت چیست؟ مظاهر دخول در رحمت چیست؟ «رَحْمَتُ اللَّهِ الْوَاسِعَةُ». اباعبدالله. توسل به امام حسین، دخول در رحمت واسعه. خب، بروز این رحمت واسعه کجاست؟ علم القرآن. درست شد؟ تعلیم قرآن. سهم معارف قرآنی. بطن قرآن. این معلوم میشود که انسان وارد رحمت شد. هر که به هر لایهای از قرآن بیشتر دسترسی دارد، بیشتر میفهمد، این بیشتر مشمول رحمت خدا است. «مَلْعُونٌ اسْتَ مَلْعُونٌ مَنْ اَکَلَ وَحْدَهُ». آن لحن خاصیتش چیست؟ همین جا است. محرومیت از رحمت. محرومیت از رحمت. برای تجلی نمیکند. اسم الرحیم. تجلی اسم الرحمان و اسم الرحیم. تجلیش اینها است. الرحمان وقتی تجلی میکند، ود ایجاد میکند. الرحمان وقتی تجلی میکند، علم البیان. بیان بهت میدهد. سخنور خوبی میشوی. بیان یعنی بینونت ایجاد میکنی بین مسائل. تفکیک میکنی. میفهمی که در مورد بیان و صحبت شد. یک روز بهائم بیان ندارند. امور برایشان مبهم است. انسان، انسان بیان دارد. امور برایش واضح است. بینه. بینات دارد. این میشود جلوههای الرحمن.
جهنم مال جلوه رحمان است. جهنم. جا ده جهنم التی چه خلق. خود جهنم چی شد؟ حاضری! جهنم. یک جهنم دارم تمیز، خوشگله. چه را انکار میکنی؟ ولی خانم دکتر بوده. صبح به صبح سرویس بهداشتی خانه را میخواهم. مثلاً خانه را بفروشند. ملس، توپ. اصلاً دوست داری تعریف بکنی. ولی چون کل این هندسه، همه اضلاعش به هم متصل است و ترکیبش، ترکیب اعجابانگیزی است، هر تکهاش، هر قطعهای شده دارد با اعراب نقل میکند و میگوید: «چه را داری تکذیب میکنی؟» آخه جهنم به این خوبی، به این خوشگلی. کدام یکی از «آلاء رب تو». آلا، یعنی الیه. الیه که میگویند به باسن میگویند الیه. چرا به باسن میگویند؟ چون نرمترین بخش انسان است که نمیگذارد استخوان اصطکاک پیدا کند با زمین. الی. شدت تعاطف و نرمی و همه چی دیگر. یعنی اصلاً هیچ تصادم و هیچ برخورد و هیچ اصطکاکی پیش نمیآید. این میشود آلاء الرحمان کاملاً با ساختار وجودی تو. چطور الیه با ساختار استخوان تناسب کامل دارد که شما میتوانی راحت بنشینی و بخوابی؟ خیر. خیر محض.
الله میتواند باشد. الله مودت نسبت به خدا پیدا میکند. نه. خدای بتها داشت که اینها نسبت به چیز ود دارند. اسم بتها هم میآورند. لات و عزی. ماده. وعده دارم. اگر سرچ بکنیم بحث مودتی که بحثهای بسیار جالب قرآنی است و غریب هم با بحث محبت و اینها خلط میشود.
دو تای آخر مریم. «فَاِنَّمَا یَسَّرْنَا» با لسانک. غوغ. حروف کلمات نهفته است. ما این را ساده کردیم. «بِلِسَانِكَ». این با چه؟ با «ایاسبی»؟ الساق. یعنی به زبان تو که میچسبد، ساده میشود. به واسطه زبان تو ساده میشود. در زبان تو ساده میشود. هر کدام را بخواهی بگیری. این زبان موضوعیت دارد. لسان تو مهم است. تکثرش به چه است؟ یسر شده. ساده شده. امکان دارد به خاطر این باشد که هر زبان دیگری بخواهد. لسان پیغمبر یعنی برزخ بین واجب و ممکن. عربی. به ترجمه ما دقت بکنیم. سختش عقایدتان دست نخورد. قورمه نوافل. فرمود: «کسی به قورمه نوافل برسد، کنترل لسان.» «الَّذِي یَتَکَلَّمُ مِنْ لِسَانِهِ». کلام الله. آن کانتکس در واقع متن متفاوتی. یا کانتکس خطاب با مردم به نحو خطابه رسول الله. یک وقت کانتکس پاسخ دادن به سؤالات. کانتکس ابلاغ وحی. پیغمبر ادراک نشده کلاً. که میگوید این پیغمبر یک چیزهایی فهمیده و به زبان خودش. آنجا یعنی چه؟ به زبان خودش نمیتواند بالاتر از بشر درک بکند پیغمبر را. به زبان بشر. آخر درآمده. خب، چه بشری? پایش روی زمین است.
این لسانک. لسان کیست؟ کافش کاف کیست؟ این کافی است که کسی که برزخ بین ممکن و واجب است، یعنی اگر بخواهیم یک مرزی بگذاریم برای اینکه یک جایی بگوییم که این یک چیزی است، آنجا آنور واجب، اینور ممکن. این وسط، یعنی واجب است دارد میآید به سمت امکان. آن وسط یک چیزی بکنی، میشود نفس نفیسه خاتم الان. واسطه بین واسطه را نباید… برقیا و کامپیوتریها اصطلاحاتی دارند. اصطلاح اتصال ندارد با هم. کانکتور. نقاطی که اصلاً قطعه پایین میآید. فاز شدت و ضعف پیدا میکند. ولی در یک ردیف است. یعنی مرز ندارد. مرز جدا نمیشود. اعتباراً میگویی ۹۹، ۹۸، ۹۷.
یک خط شدید و ضعیف است. واجب ممکن. اینها مثلاً واسطه. اینها نقطه نقطه است. عظمت ملاصدرا همین بس که این آمده همین را حل کرد دیگر. یعنی همین یک دانه اگر باشد، بس است دیگر. این مراتب یک خط است. این تنزل آن بالایی است. سماوات. من سهشنبه دانشگاه. که ملاصدرا بحث سماوات را کلاً عوض کرد. «یَتَنَزَّلُ اَلْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ». آسمان جایی است که امر بینش نازل میشود. عالم امر توضیح مفصل عجیب و غریب. بله، بله. حالا این لسان الله. این سادهاش کرده. بشری دارد. این حیثیت امکانی دارد. این حیثیت امکانی، حیثیت بشری دارد. این سادهاش کرده.
این همان حقایق بالاست. اینی که در زبان پیغمبر است، با اونی که نزد خداست در لوح محفوظ هم؟ حالا لوح محفوظ هم باز دیگر مجازی و اینهاست. پیش خدا فارسی. سخت نمیخواهم صحبت کنم. اونی که با خداست. اونی که حضوری است. عندالله. همونی است که به زبان پیغمبر است. این نازل شده. اونه. این سادهاش کرده. گفته درخت و سیب و گلابی و فلان و اینها. تقرب را مثلاً آمده «قَرَّبْنَاهُ نَجِیًّا». کلمات. ما از وادی، از جانب ایمن وادی صدا زدیم و اینها. جانب ایمن و یک حقیقتی است. اصلاً به لفظ نمیآید. شما الان میخواهی بگویی که آقا مثلاً ادراک شما از پدر بودن، پدر بودن شما را به من منتقل کن. مفهومش را. همان مفهوم وجدانی که خودت با خودت داری از پدر بودن. نه مصداقی و نه مفهوم نظری که باز در بقیه یاد گرفتیم. بفهمیم چه میگویم. همین است. خودش مادر است میفهمد. مادر نیستی بفهمی چه میگوید.
غذا مثلاً. مدرسه میخواهد بیاید. دو سه تا کفگیر مشتی. جداً. کلمات هم نمیرساند این را. ادراک او را فقط تو و مادر بشوی. سادهاش کرده در قالب این کلمات. یعنی با این اشارات و تمثیلات و این ظواهر بیرونی آمده آن مفهوم مادری، آن ادراک مادری را ساده کرده. بروزش داده در این غذایی که دارد نگه میدارد. نامش بروز است. «جَلَّ لِخَلْقِهِ فِي كَلَامِهِ». خدا در کلامش تجلی کرده برای خلق. تجلی الله، تجلی خدا است و سادهاش کرد.
شما میآیید عدد ۲. عدد نیست که. عدد اعتبار فلسفه. چه میکند با همفکریات به چه ایمانی میرساند. ما عدد داریم یا معدود داریم؟ الان اینجا چند تا ماژیک است؟ یکیش را به من نشان بده. یکیش کجایش است؟ تویش است؟ رویش است؟ پایینش است؟ بالایش است؟ یک ماژیک و یکیش را از کجایش آوردی؟ یکی دو تایش کجا رفت؟ یکیش از کجا آمد؟ همش اعتبار است. ما عدد نداریم. ما محدود. دوتایش که میآید کنار هم، درست. دو تا که میآید کنار هم. شما فرض میگیری عدد دو را. ما دوی نداریم. ما ماژیک. این وجود ماهیت. ما بیرون ماهیت نداریم. ما بیرون فقط وجود داریم. ماهیت را اعتبار میکنیم.
ماژیک. این ماژیک نیست. این وجود. وحدت یک وجود بیشتر نیست. یعنی شما میگویی وجود ماژیک، وجود شال این وجود ماژیک با وجود وجود. نه شلوار. ماژیک قاطی نکنیم. ماهیت شال، ماهیت ماژیک. ماهیت. ماهیت کجاست؟ در عالم. در ذهن شماست. اعتبار است. ما بیرون ماهیت نداریم. ماژیک داریم. ۲ کجا بود؟ در ذهن ما بود. بله، فل. فلسفه را دیگر بحث وجود که اصلش است و ذوب نشود. گفتیم دیگر. ده کلمه. بیرون چی داریم؟ وجودی داریم که او را ماهیت نماز بخوانید میپنداریم؟ میپنداریم. بنده خدا که نمیفهمم دیگر. مسئله حل نمیشود. برایش مفصلی دارد که دیگر سانسور کنم که بیرون چی. وجود. وجود جلوه کرد در چهره ماژیک، جلوه کرد در چهره شال. مثال موجود دریا میزنیم.
مثال بهترش، نخ و آستین پیراهنی که تن بنده است. همش نخ است. یک جایش را بهش میگوییم یقه آستین. یک جا میگوییم سرآستین. این الان چیست؟ در بیرون. یعنی واقعاً چیست؟ الان کلش چیست؟ یقه بودن کجاست؟ بیرون یقه است. در اعتبار و فرض سه تا چیز داریم. یک یقه داریم. یک آستین داریم. یک سرآستین داریم. یک مثلاً چه میدانم جلوبندش داریم. یک تیکه نخ است. یک نخ اینجا که میآید. این جلوه سر اینجا را بهش میگوییم آستین. پدید. همه عالم وجود است. «یک وجود، یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد». نور. شما میگیری با منشور. نور این وری رنگ دارد. هفت رنگ. من این یک فیلتری بهش خورد، رنگ بهش داد. رنگی میبینیش. رنگ نداشت. حجاب ذهن و ماده و محدودیت و ماهیت ما است که در و دیوار و پنجره و اینها میبینیم. «مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إِلَّا وَ رَأَيْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ». الا انه. «بِكُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ». قرآن است دیگر. کفریات قرآن است. «بِكُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ».
شهید. شهید معنای هم شاهد. نه هم مشهود میدهد. در همه چی او را میشود شهود کرد. حالا ما موجود مادی، موجودات ماهوی، موجودات امکانی با این فهم بسیط و ضعیف و ناقص خودمان که مش روبه به این مادیات و محسوسات و اینهاست، خدا اوج رحمت را برای ما انجام داده. آن حقایق علوی را به زبان پیامبر آورده. در قالب الفاظ و محسوسات و اعتباریات و ماهیات ما را تفهیم کرد. گفته موسی، عیسی فلان. این دیگر آن بیت مولوی که دیگر سرحد کفر است، این است دیگر. میگوید: «موسی به جنگ موسی، چون بیرنگی اسیر رنگ شد». چون که بیرنگی اسیر رنگ شد، موسی است. یعنی چی؟
یعنی مردم نمیروند بهشت. نخیر. آن تمایزات به اعمال اوست. به ماهیات اوست. او اعمال صورت ایجاد میکند برای خود او. هیچی. آن ولی وجود یکی است. این همان یک وجود است. وجود این تخته پاککن با وجود مدفوع. وجودش تخته پاککن. یک وجودی دارد. مدفوع یک وجود دیگر دارد. بله. مدفوع وجود دارد، ولی کارکرد تخته پاککن ندارد. بله، کارکردش و متفاوت. وجودش که یکی است. کارکردها به تعینات و ماهیات و اینها برمیگردد. عصاره خود بحثهای حکمت خود ما. عصاره شش دقیقه. این را ارائه کردم. خلاصه بفرمایید.
خدا چه کرده با این نعمت ولایت؟ حقایق را در زبان انبیا و اولیا به ما رسانده. هیچ نعمتی معادل این نیست.
خدا اسم رازقیت و مغنی و اینها را بروز داده. در سیب و گلابی میخوریم گشنهمان برطرف میشود. اسم مغنیه دیگر. بروز کرده در سیب و بلابی. حالا اسم هادی، اسم رب، اسم الله کامل. هر آنچه آن بالا بود آورده پایین با زبان پیغمبر. خیلی حرف است. یک کتاب نوشتم. «همه کتابهای توی همه کتابخانههای آمریکا را من در این کتاب خلاصه کردم». میشود مگر؟ الفاظ میبردت؟ سیر میکنی؟ «و الْمُتَّقِينَ بِهَذَا بَشَّرَ». پس محور این ساده بودن بشارت و انذار است. متقین را بشارت بده. هیچ وقت انذار قید نخورده در قرآن. ولی بشارت همیشه قید خورده. یعنی متعلقین بشارت همیشه طایفه خاصی هستند. ولی متعلقین انذار. همه. نیاز به انذار. به همه لایق انذارند. ولی یک تعداد خاص لایق بشارتند. برعکس این سیستم مکتب آقامیر است که بشارت به همه میدهد، انذار را فقط به مسئولین میدهد. مکتب ظاهری هم بیحجابها، عرقخورها، گناهکارها. به همه بشارت. فقط به قاضیها و آخوندها و مسئولین اینها انذار. انذار مال طایفه خاص. بشارت مال انذار. مال همه است. بشارت مال طایفه خاص. بشارت مال متقین. محدود کرده. نه از باب اینکه انذار محدود است روی طایفه خاصی. عنایت قوم لوط و انذار میکنیم.
لوط. جمع مشتق از «لددت» به معنای خصومت قوم لوط. بلد میآید. بلد و ولد. از آن بحث در واقع تعلقه. به ودده از بحث جدا بودن. یعنی یک تعلق به یک چیزی دارد که ابداً سمت تو نمیآید. میشود لطف. به یک چیزی صفر چسبیده. آنقدر این را سفت چسبیده. اصلاً نمیتواند به چیز دیگر غیر از این فکر کند. میشود لود. «أَوْ تُسْمِعُ لَهُمْ رِكْزًا». ما قبل از تو هلاک کردیم قرنی را. یک جمعیت مقارن همدیگر. این میشود غرب. «هَلْ تُحِسُّ»: تو حس، تو احساس ادراک.
به حس و احساس میکنی. با حس درک میکنی. «مِنْهُمْ أَحَدٌ».الان در عالم محسوسات هیچکدام از اینها مانده؟ بله، در عوالم بالا همشان هستند. در عالم محسوس هیچی ازشان نمانده. اینها خودشان فقط حس میدانستند. حس قرآنی با حس فلسفه نمیخواهم قاطی بشود که معالم یک مطلب میخواهد برساند. رکز به معنای آواز در میآید. تنها صدا است که میماند. اینها خودشان فقط صدا میدانستند و غذا و لقمه و چرب و نرم و هر آنچه در ماده بود، خودش را معادل اینها میدانست. لذت و کیف و حال و شهوت و تفریح و شمال و دشت کوه و جنگل و دریا و همش ماده بود. خب، اینهایی که مادی بودند رفتند. ماده ماند. مانده ماند. ماده ماند و هیچ اثری از اینها در ماده نماند. در ماده خبری از اینها هست؟
کلاً سوره مریم سوره ارث بود دیگر. یکی از مفاهیم کلیدی سوره مریم ارث بود. زکریا دنبال یکی میگشت که بهش ارث بدهد. ارث برسد از او. عیسی وارث مریم شد. اسحاق و یعقوب وارث ابراهیم شدند. هارون وارث موسی شد. خدمت شما عرض کنم که دیگر آیات قبلترمان. بهشت به مت ارث رسید. آیه ۶۳. بعد آیه ۵۹. یک عده وارث این انعم الله علیهم شدند، ولی وارث خلف نبودند. وارث خلف بودند. چقدر ندانستند از آن امکانات و داراییهای مورث را. قطع ندانستند. و باز هم بحث ارث بعدی داشتیم. کجا بود؟ ۶۳ که گفتم. آیه ۸۰ بود. ما ارث میبریم. این هرچه شما میگویید. بعد خود خدا وارث ندارد. بلد ندارد که ازش ارث ببرد.
به آخر هم همه رفتید و به ارث رسید هر آنچه در این عالم ماده بود. خودتانید و اعمالتان و اونی که از شما میماند. همین. همینهایی که دارید و فکر میکنید شمایید. همین لباس و عزت و شهرت و اسم و رسم شما میماند. رستم، رستم مال اینجاست. رستمت میماند. خودت میروی. بعد خودت که میگویی خودت. یعنی چه؟ خودت یعنی اینها اونی که میمانی چیست؟ علم و عمل. اونی که میگذاری چیست؟ همین اعتباریات و ماده و دنیا و اینهاست. خودت الان خودت را چه میدانی؟ دکتر، نماینده مجلس، مالک فلان کارخانه. و همش اعتباری است دیگر. اینها همه را میگذاری. آن یکی میآید نماینده میشود.
الان خیلی مرحوم مفلوک. همه زحمتش را کشید که سه نفر در مجلس خبرگان نروند. یعنی دین و دنیا و آخرت هرچه داشت بنده خدا گذاشت که اینها نروند. مرحوم رفته و خبرگان آیتالله مصباح، آیتالله یزدی هم که یکی از مشهد، یکی از قم رأی میآورند. مشهد. جنتی هم که هست. مثلث جیم را میخواست بنده خدا حذف بکند. گذاشت و رئیس خبرگان هم شد برای جنتی و این دو تا هم که میآیند و خودش است و اعمالش را باید حساب پس بدهد بابت این دولتی که آورده. آن کاری که بزرگ. درست شد. تسلیت. این را ببینید. عبرت بگیرید. آینده قطعی همه مسئولین نظام. سال آخر عمر. چند وقت مانده به مرگت. بگوید: آقا، موشک را تعطیل کنیم و فلان و اینها. این همه هفتاد هشتاد تا محافظ داشته باشی. یک دانه بالا سرت نباشد. یک جوری خدا از یک جایی میبرد. همه. نه یک دوربین بوده، نه یک محافظ بوده. میآیم میبرم خودم. میبرمت خودت را. اینها هرچه داری میماند برای اینها. اکثر مخالفین ایشان بودند دیگر. خودت بروی و بماند دست مخالفانت. اونهایی که برایشان زور زدی. بعد خودت که هستی. آنچه که هستی عمل. این سوره مریم پس یک بخش عمدهاش بحث ارث بود. عمل صالح دارد. ازش چی میماند؟ ود میماند. درست شد؟ از پیغمبر چی میماند؟ این حقایق میماند. البته این حقایق همه را با زبان پیغمبر ساده کرد. یکی پیغمبر است، میرود.
قرآن میماند. از اینها چیزی احساس میکنی؟ خبری از اینها داری؟ یافت میشود یا نه؟ سوره طه را هم که چه کارش. فردا. ولی بحث مفصلی. البته این هم انصاف بده. دیگر خدا ایش خیلی چهل صفحه بحث مفصلی در حیفم آمد. دیدم که حالا دوستان پیشنهاد دادند. پیشنهاد خوبی هم بود. من کلش را بخوانیم. خیلی مباحث مهم از دست میرود که نداریم دیگر. بعداً یکیش بحث اسماء الحسنی. اشکال ندارد. آقا، فوقش این است که ده جلسه عقب میافتیم دیگر. ده صفحه عقب میافتیم. شما که میخواهید مطلب خوب فهمیده بشود. معارف قرآنی از دست نرود. ترجمه خواندم. ترجمه هست. آن ترجمه از بیان منم هزار مرت. این نکاتی که در حاشیه گفته میشود. جلسه فلسفه را برای شما در شش دقیقه خلاصه کردم. اینها اصل تدریس و کار.
بسم الله الرحمن الرحیم.
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا»
این از آیات اعجابانگیز قرآن است و بسیار دوستداشتنی، امیدبخش و جالب. میتوان بر این آیه یک دور روانشناسی کاملاً بنا کرد. ایماندرمانی یکی از آیات کلیدیاش همین است که انشاءالله بعداً به آن خواهیم رسید. در روابط اجتماعی، ایمان چگونه مداوا میکند و بهبود ایجاد میکند؟ آن ضعفها و گسستهای ارتباطی را…
مقدمات بحث
مقدماتمان. نگویند که آقا، دایره حضار وسیع میبینیم. مگر نه؟ ما دیگر آنقدر اذانِ سوءتفاهم نشویم که «ما چرا بیرون کلاس؟ تو کلاس وسیع است». یعنی به این تعدادی که اینجا نشستهاید، منحصر نیست. جمع چندصدنفره است این کلاس که تعدادشان حاضرند و میبینند و دیده میشوند. لحاظ بکنیم در این تخاطب خودمان. "حاشیه میروی"، فلان میکنی. دیگر بعدش هم اگر خوب دقت بشود، مقدمات مقدمه حاشیه نیست.
حالا در مورد آن کتاب ما میگویند که آقا، چرا حاشیه؟ کتاب صوتیاش بگویی گران است. پنجاه تومان پولش است. کتاب صوتیاش. خیلی حاشیه نخواند. مدلش است. شعر تدریس که میشود، یعنی باید آن نقاط کورش، باید مقدمه دارد. مطلب باید حل بشود. بله، ما هفت جلسه در مقدمات بحث نگه داشتیم. میخواستم بیشتر نگه دارم. دیگر میگویم اینجوری نگه نمیدارم. از هفته بعد وارد متنش فلان و اینها خزئبلات. شروور است.
در قیامت که کلاً تخیل بود، مسئلهای هست نیست. جایگاهش کجاست؟ حاشیه. حاشیه زیاد میرود. خدا میخواهد صبر ما را محک بزند دیگر.
یک وقتهایی به اینجا میرسد و آدم میگوید: آقا، کلاً درس و بحث و سخنرانی، همه را کنسل کنم، مثل کاری که خیلی از مؤسسهها... پولی گرفته بشود. یک سخنرانی میکند، میریزد. هر سخنرانی که بیست تا سی ساعت روش کار شده. هزینه مطالعه شده. دیشب یک کتاب برای یک بحثی میخواستم بگیرم. ۹۵ هزار تومان. کتابخانه گرفتم. خلاصه که در این بحث اگر بیاوری ۲۰ هزار تومان مطالعه ده سال سخنرانی میکند. دنبال اینش نیستیم. اقتصادی نداریم. شرمنده رفقایی که زحمت میکشند، مثل آقای فاطمی. هستیم. از اثر اخلاص حضرت.
زحمت اینها. دیگر گیر دادهاند به اینکه کمی که در دسترس نباشد. مثلاً پول پرداخت بشود. بعد فقط یک نفر میتواند گوش بدهد. نفر بعدی. کلمهکلمهاش طلاست. چون پول داده برایش. کلاسهای دیگر درسهایمان را داریم. اینجا عبدالله رفاقتها. اگر رفقای دیگرمان هم ناراحت نشوند، بچههای این کلاس و این دوره و اینها، حسابوکتاب خاصی دارند دیگر. رفاقت فِراکلاسی خاصی با تکتک رفقایمان داریم. ارتباط، ارتباط ویژهای و صمیمانه و برادرانه است. امسال اگر این کلاس، این درسم نبود، شاید من یک عاملی که در این فضا هستیم، همین درس و همین بحث، با عشق و علاقه.
اما میآیم تو کلاس و بچههای کلاس. واقعاً اینها دیگر درددلهای برادرانه است. حرفهایی است که با کسی دیگر... عرض کنم که از اولم تکی بودیم. تکفرزند نبود. تنها زندگی. هی این را پشت میگذاشتم. خطگیر که آدم نبود. تکوتنها زندگی قم که بودیم. بعد خدمت شما عرض کنم که تنهایی هر وقت دلت گرفت، به من یک زنگ بزن. من با ماشین میآیم دنبالت. میآییم یک دوری بزنیم. کلمه این را هم بگویم دیگر. دیگر درددلمان کردیم.
یکی از اساتید ما خیلی لطیفه. الان تازه حالات برخی اساتید را دارم درک میکنم. نمیفهمیدیم. الان نمیفهمیم. البته نماز شب جمعه، نماز مغرب که میخوانده. خیلی خیلی خوب. نماز شب جمعه را که میخواندند، سوره جمعه را میخواندند با سوره اعلی و گریه میکردند. سخنرانی. بعد فهمیدیم که یک نفری بهشان گفته بود: آقا، نماز چقدر طول میکشد؟ نماز سوره جمعه، سوره اعلی. اینها نماز با… از کجای تهران خودمان میرسانیم؟
آن جلسه برخورده باشد. لطیفه دیگر. احساس میکند یک نفری اذیتش شده. من نماز طولانی نخوانم؟ خب کلاً نخوانم دیگر؟ و حالا مثلاً از این کاغذها و نامهها و آیتالله جوادی آملی در یک دورهای تعطیل کردند دیگر. برگه و اینها را. دوره انتخابات سال ۸۴ قطع شد. نازکنارنجی فهمیده بشود. اینها لطیفه هستند. بعد آن هم حساس است. آیتالله جوادی آملی یادم است در درس ایشان یک بار فرمودند که: آقا، اینها، این کاغذها، نامهها را به من ندهید. من ادبم اقتضا میکند جواب بدهم. بعضی سؤالها خیلی دیگر بیخودی است. من باید وقت بگذارم. درخواست میکرد. گفت: من نمیتوانم تکتک اینها را جواب بدهم. اینها هر سؤالی در شأن این کلاس، این جلسه و اینها نیست.
تپه کاغذ بود. سرحالتر بودند. آخر کلاس یک ۲۰ دقیقهای میگذاشتند برای پاسخ به سؤالات. شماره تلفنش را داده بود. آدم بسیار صبوری است دیگر. گفت: آقا، فقط تو اعلام کن. به من کسی پیام نده. پدرم در آمد. نهاد دست همه اینها را میبوسیم که محبت دارند به ما. اگر روزی هم لو میرود که این محبت... به همین استاد بزرگ گفتم: ما مشهد داریم میآییم. ایشان فرمودند: اقبال و ادبار. اقبال ادبار در حواست باشد. اقبای هست، بعدش یک ادباری هست. پدرت را در میآورد ادبار. ورزش.
دو نفر. دو تا از اساتید. یکی این ور حرم. شبستان گوهرشاد که منتهی میشود به رواق خود حرم. کمی این ور. پایین پای حضرت. هر اقبالی ادبار دارد. حواست باشد. اقبال میآید، بعدش هم ادبار. منتظر آن ادبار است.
یعنی که میآید. یک موجی میآید. میگویم: خدایا، ۱۰ هزار تا یک هو بخواهم ول کنم، رسوایی کیست که ما بخواهد آبرویم برود. آن تن آدم را میلرزاند.
خلاصه آقا جان، اینها حساسیت دارد. یک پیام گاهی میآید و روی کل سیستم طرف اثر میگذارد. فکر و ذهن و فلان. من چه گفتم؟ چرا ناراحت شده؟ چرا یک همچین برداشتی کرد؟ نکند وقت اینها را تلف میکنم؟ وقت من تلف شد. من فکر میکردم فلان چیز، فلان است. نشستم گوش دادم.
سر بحث شجراتمان گفت: «تو داری وقت ملت را تلف میکنی». یعنی چه؟ اینجا. بابا، آنجا ما افرادی داشتیم. مورد داریم. همین الان طرف با دوستدخترش میآید در جلسه. دانشگاه برهوت فردوسی. الان جمعیت ثابت با ۱۰۰ نفر اینها محصول همین پیاس بازی کردن، سر و کله زدن و گفتن و خندیدن، خانه بچهها رفتن و چه میدانم پیتزا، کباب و فلان، و شروور گفتن و جو گفتن اینها است. در حوزه جهانگیرخان مثلاً نشستهایم با ۵ تا پیرمرد. چرا این را داری میگویی؟ کمی اقتضای جلسه. منتشر نکنم. بعد میآیم ترتیب اثر بدم. در جلسه مخاطب ثابتم دارد آسیب میبیند. خب چه کار بکنم؟ انشاءالله در یک دورهای در این وضعیت من قرار میگیرید. انشاءالله. خیلی وضعیت بغرنج است. خب، این هم درددل امروزمان، انرژی گرفتیم. کمی حرف بزنیم. نمیخواستم حرف بزنم. دیگر حالا شما را دیدم. زبانم.
باشد. کلمه "محبت". البته "مودت" با "محبت" فرق میکند. یک عده گفتهاند "مودت" ابراز است. نفهمید. یک چیز دیگری است که برای ما اثبات شد. چیزهای خوبی گفته شده در برخی کتب لغت. یک چیزی که بنده به ذهنم رسید، راجع به بحث اشتقاق کبیر و صغیر و اینها. اشتقاق کبیر و صغیر. اینجا گفتم دیگر. قبلاً اشارات صغیر داریم. یک اشتقاق کبیر داریم. یک اکبر. یک اشتباه انتزاعی. چهار تا اشتباه. اشتقاق صغیر همین است که در علم صرف، علم و عالم و معلوم. صغیر. اشتقاق کبیر. ترتیب حروف یکسان. دو تا حرف هم مشترک. مثلاً «حبط» و «خبط». اشتقاق کبیر. اشتقاق اکبر. حروف مشترکی دارد بدون ترتیب. بذر و رب، پاشیدن. دیگر جفتش رب از بذر است. حالا این حروفش هم که باز مشترک است. گاهی دو تا حرفش مشترک است. دو تا حرف. فکر و قدر. و مثلاً رقت. مثلاً من باز سه تا حرف، «رقد» و «قو». این دو تا خیلی به هم نمیآید. بله، یک تشابه معنایی دوری با هم دارند. اشتقاق اجتماعی. ابل و ابابیل مثالش است که زدهاند در مقدمه از تحقیقشان. همین چهار تا را مطرح کردهاند آقای مصطفوی. «وعده آره اکبر».
به هر حال، خدمت شما عرض کنم که بین «وتد» و «ودد» اشتقاق کبیر داریم. حالا باز خود این جنس حروف هم مهم است دیگر. مثلاً «تا» و «دا». قریب المخرج. خیلی دیگر باز این قُربش بالاتر میشود. از لحاظ معنایی به چه معنا است؟ "وتد" میخ. اوت. یک تعلق سفتی است که کنده نمیشود. ببین تعلقات حیثیتهای مختلف اگر "حب" باشد، تعلقی است که ازش میروید آثاری. مثل "حب" میماند. "حب دانه". دانه را میکاری، فروع ازش در میآید. محبتم این شکلی است. آن دانهای است که فروع ازش در میآید. محبت. پس به حیثیت فروعش کار دارید. تعلق از حیثیت فروع. تعلقی است که بعدش پشت بندش چیزهایی میآید. "ودد" اجتماعی کبیر دارد با "وتد" میخ. میخ تعلقی دارد که سخت کنده میشود. از حیث سفت بودن و کنده نشدنش. درست شد؟
یکی شدنش علاقهای است که تویش یکی شدن است دیگر. دیوار و ساعتش را برداشتند. لطف کردند. این میخ با دیوار، شما دو تا. نمیدانی دو تا است، ولی نمیشود. یعنی دو تا. اقلاً دو تا است ولی خارج انگار یکی شده. متصل. در مودت هم این شکلی است. آنقدر دو تا، دو طرف ود به هم اتصال پیدا میکنند که انگار یکی میشوند. لذا در مورد همسر "مودتاً" و "دوتا یکی". لغوی و قرآنی و پشت سرش داشت. شما با اهل بیت یک جوری بشوی. بگذار در روایت هم دارد که ایمان کسی کامل نمیشود. «حَتَّى أَکُونَ أَنَا أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ یَکُونَ عِتْرَتِی أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ». ایمان کسی کامل نمیشود. ایمان اصلاً مؤمن نیست مگر اینکه خانواده من را از خانواده خودش بیشتر دوست داشته باشد. من را هم از خودش بیشتر دوست داشته باشد. «توبه است الا نفسه». اگر سرچ بکنی دستور توبه. زوجم در نظر شده. بعد باز از آن طرف، جنبه اتحاد مهم است. لذا مؤمنین هم باید متحد شوند. این «سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا» یعنی همین. بحث بسیار مفصل در همان حضراتی که مطرح شد. یکی آنجا.
یکی در نظام تسخیر. نظام تسخیر یک کمی رویکرد فلسفی داشت. در شذرات یک کمی رویکرد عرفانی دارد. کتاب اینستاگرام که باز به نحو دیگری نسبت قطره و دریا. متحد میشوند مؤمنین. یک حقیقتاند که در روایت فراوان هم میبینیم دلم میرود. هیچ شناختی هم ندارم. حضرت فرمود که: چون مؤمن به مؤمن میرسد، انگار قطره باران به دریا میرسد. ولی کافر که به کافر میرسد، انگار یک گوسفندی به گله میرسد. "اِنتَ حَالتَ عَلفَها" هرچند علف خوردن این طولانی بشود، ولی هیچ وقت تعاطفی، عاطفهای بین اینها نیست. هفتاد ساله کنار هم دارند علف میخورند. لذا همزیستی کافرانه این شکلی است دیگر. حتی در زوجیتش. «جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً». زوج و زوجه. خطابش به مؤمنین و مسلمین است دیگر. نمیگوید بین مرد و زن مودت و رحمت قرار میدهد. میگوید بین شماها. اینکه هیچی.
من، آیات را، چون خطاب به بشر است. به هر حال، آن ادراک، آن حجاب را دارد. حالا بر فرض هم برای کافر هم باشد. کافر نسبت به این حجاب دارد. مؤمن که شد، این حجاب برطرف میشود. نسبت خودش را با زوجش میفهمد که اینها یکیاند. مرد و زن. یک. خیلی اینها مبانی بسیار مهمی است. مبانی جامعهشناسی، مبانی روانشناسی. خب، آن وقت در مبانی «ایندیویژوالیست» آنجا چیست؟ آنجا هر کسی خودش هست و هیچ دو نفری نیست. یعنی هیچ کسی اتصالی بهش ندارد. بطری دریا. نسبت قطره و دریا، بطری و دریا. قرآن میگوید: «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ». جاهایی که علامه یک اشاره کرده. شهید مطهری در کف مانده. منتظر این بحث بودم. ببینم مثل ما بودند. شهید مطهری پرپر بال دارد میزند در فلسفه تاریخ که از قرآن استفاده کرده. شهید مطهری کل آن چهار جلد از همین یک تیکه گرفته. فلسفه تاریخ.
عرض کنم که بعضیتان از بعضی دیگر. همه با هم یک. این هر قطرهای از آن قطره دیگری. حالا نسبت این قطرات با همدیگر. ود از هم کنده نمیشود. ایمان و عمل صالح. لذا شما زیارت فردی هم که میکنی و نماز فردی «فرادا» هم که میخوانی، در نماز چی میگویی: «ایاک نعبد و ایاک نستعین». نگفتهاند: ای جماعت میخوانی، بگو: «نعبد». برای اینکه شما از جمع جدا نمیشوید. «الْمُؤْمِنِ وَحْدَهُ جَمَاعَةٌ». خیلی زیبا. مؤمن تنهاییش هم جماعت است. از جماعت جدا نمیشود. از شاخص. وقتی شد از جماعت. وقتی جدا شد، دیگر جدا است. از ایمان. از ایمان جدا شده. این کمربند ایمانی همین جماعت است. تا وقتی این قطره در این دریا است، این کمربند ایمانی حفظش میکند که ما بحث معدلگیری و اینها را مطرح میکردیم که بعضی دوستان به حجاب آمده بودند که آقا، اینها چیست؟ از کجا درآمده؟ و اینها آب.
معدل دارد. قطرهقطره که حساب نمیکنند. دریا را حساب میکنند. لذا امت، امت محشور میشود روز قیامت. امتها محشور میشوند. پیغمبر غصه میخورد بابت امتش. فرمود: «بچه زیاد بیاورید». من روز قیامت، «فِإِنِّی أُبَاهِی بِکُمُ الْأُمَمَ». من به امت خودم افتخار کنم به سایر امتها. مباهات امتها. اگر فردفرد نمیخواهد. امت به امت قیاس میشود. این جماعت همه با هم، با هم جمع میشود. توضیحات مفصل دارد. یک بخشش، بخش روح الاجتماع است که در نظام تسخیر چند جلسه توضیح دادیم و اینکه خب، آقا، جبر نمیشود، فلان نمیشود. نه، ربطی ندارد. میشود. کسی در بیت فرعون هم باشد، روح البیت. خانه فرعون، کفر است. خودش با روح الامان خودش غلبه میکند. و روح البیت کار سختی است. جهاد چند برابر. وگرنه هر جایی روحی دارد. زندگی در غرب روحی دارد. روح الاجتماعی دارد. مگر اینکه کسی روح الامان قوی داشته باشد. مثل حضرت امام. در فرانسه هم که باشد، روح الامان او غلبه میکند. و روح الا. بله، همین است.
خیلی مباحث.
چهار تا وجه کرده. علامه میفرمایند که مودتی در دلها. مقید نکرده. کدام دلها؟ دلهای خودشان یا دلهای دیگران؟ در دنیا. در آخرت، یا بهشت. بگذار همه را در بر میگیرد. «۲+۲=۴». دلهای خودشان در دنیا. یعنی مؤمنین نسبت به همدیگر در دنیا. خود اینهایی که، یعنی برای خودشان قرار میدهد. به نسبت ایمان و عمل صالح. ایمان و عمل صالح دارند. نسبت به خودشان یا نسبت به دیگران؟ در دل اینها قرار میدهد. اینها به نسبت دیگران ود دارند. دیگران از مؤمنین. خلق. یا برای اینها در دل دیگران قرار میدهد. درست شد؟ یا برای اینها در آخرت قرار میدهد؟ در آخرت نسبت همین فروع. در بر. اطلاق دارد.
به هر حال، الرحمن است دیگر. اینها جلوههای الرحمن. یکی از جلوههای الرحمن. کل سوره الرحمن. چه اسم مبارکی بود. یک جلوه کرد. این همه ماجرا. هفتاد و خردهای آیه الرحمن. گفتیم: علم القرآن. اینها همه جلوههای رحمانی است. اینها رحمانیت. آن وقت فرمود: «ارحم ترحم». بد مظاهر محرومیت از رحمت چیست؟ مظاهر دخول در رحمت چیست؟ «رَحْمَتُ اللَّهِ الْوَاسِعَةُ». اباعبدالله. توسل به امام حسین، دخول در رحمت واسعه. خب، بروز این رحمت واسعه کجاست؟ علم القرآن. درست شد؟ تعلیم قرآن. سهم معارف قرآنی. بطن قرآن. این معلوم میشود که انسان وارد رحمت شد. هر که به هر لایهای از قرآن بیشتر دسترسی دارد، بیشتر میفهمد، این بیشتر مشمول رحمت خدا است. «مَلْعُونٌ اسْتَ مَلْعُونٌ مَنْ اَکَلَ وَحْدَهُ». آن لحن خاصیتش چیست؟ همین جا است. محرومیت از رحمت. محرومیت از رحمت. برای تجلی نمیکند. اسم الرحیم. تجلی اسم الرحمان و اسم الرحیم. تجلیش اینها است. الرحمان وقتی تجلی میکند، ود ایجاد میکند. الرحمان وقتی تجلی میکند، علم البیان. بیان بهت میدهد. سخنور خوبی میشوی. بیان یعنی بینونت ایجاد میکنی بین مسائل. تفکیک میکنی. میفهمی که در مورد بیان و صحبت شد. یک روز بهائم بیان ندارند. امور برایشان مبهم است. انسان، انسان بیان دارد. امور برایش واضح است. بینه. بینات دارد. این میشود جلوههای الرحمن.
جهنم مال جلوه رحمان است. جهنم. جا ده جهنم التی چه خلق. خود جهنم چی شد؟ حاضری! جهنم. یک جهنم دارم تمیز، خوشگله. چه را انکار میکنی؟ ولی خانم دکتر بوده. صبح به صبح سرویس بهداشتی خانه را میخواهم. مثلاً خانه را بفروشند. ملس، توپ. اصلاً دوست داری تعریف بکنی. ولی چون کل این هندسه، همه اضلاعش به هم متصل است و ترکیبش، ترکیب اعجابانگیزی است، هر تکهاش، هر قطعهای شده دارد با اعراب نقل میکند و میگوید: «چه را داری تکذیب میکنی؟» آخه جهنم به این خوبی، به این خوشگلی. کدام یکی از «آلاء رب تو». آلا، یعنی الیه. الیه که میگویند به باسن میگویند الیه. چرا به باسن میگویند؟ چون نرمترین بخش انسان است که نمیگذارد استخوان اصطکاک پیدا کند با زمین. الی. شدت تعاطف و نرمی و همه چی دیگر. یعنی اصلاً هیچ تصادم و هیچ برخورد و هیچ اصطکاکی پیش نمیآید. این میشود آلاء الرحمان کاملاً با ساختار وجودی تو. چطور الیه با ساختار استخوان تناسب کامل دارد که شما میتوانی راحت بنشینی و بخوابی؟ خیر. خیر محض.
الله میتواند باشد. الله مودت نسبت به خدا پیدا میکند. نه. خدای بتها داشت که اینها نسبت به چیز ود دارند. اسم بتها هم میآورند. لات و عزی. ماده. وعده دارم. اگر سرچ بکنیم بحث مودتی که بحثهای بسیار جالب قرآنی است و غریب هم با بحث محبت و اینها خلط میشود.
دو تای آخر مریم. «فَاِنَّمَا یَسَّرْنَا» با لسانک. غوغ. حروف کلمات نهفته است. ما این را ساده کردیم. «بِلِسَانِكَ». این با چه؟ با «ایاسبی»؟ الساق. یعنی به زبان تو که میچسبد، ساده میشود. به واسطه زبان تو ساده میشود. در زبان تو ساده میشود. هر کدام را بخواهی بگیری. این زبان موضوعیت دارد. لسان تو مهم است. تکثرش به چه است؟ یسر شده. ساده شده. امکان دارد به خاطر این باشد که هر زبان دیگری بخواهد. لسان پیغمبر یعنی برزخ بین واجب و ممکن. عربی. به ترجمه ما دقت بکنیم. سختش عقایدتان دست نخورد. قورمه نوافل. فرمود: «کسی به قورمه نوافل برسد، کنترل لسان.» «الَّذِي یَتَکَلَّمُ مِنْ لِسَانِهِ». کلام الله. آن کانتکس در واقع متن متفاوتی. یا کانتکس خطاب با مردم به نحو خطابه رسول الله. یک وقت کانتکس پاسخ دادن به سؤالات. کانتکس ابلاغ وحی. پیغمبر ادراک نشده کلاً. که میگوید این پیغمبر یک چیزهایی فهمیده و به زبان خودش. آنجا یعنی چه؟ به زبان خودش نمیتواند بالاتر از بشر درک بکند پیغمبر را. به زبان بشر. آخر درآمده. خب، چه بشری? پایش روی زمین است.
این لسانک. لسان کیست؟ کافش کاف کیست؟ این کافی است که کسی که برزخ بین ممکن و واجب است، یعنی اگر بخواهیم یک مرزی بگذاریم برای اینکه یک جایی بگوییم که این یک چیزی است، آنجا آنور واجب، اینور ممکن. این وسط، یعنی واجب است دارد میآید به سمت امکان. آن وسط یک چیزی بکنی، میشود نفس نفیسه خاتم الان. واسطه بین واسطه را نباید… برقیا و کامپیوتریها اصطلاحاتی دارند. اصطلاح اتصال ندارد با هم. کانکتور. نقاطی که اصلاً قطعه پایین میآید. فاز شدت و ضعف پیدا میکند. ولی در یک ردیف است. یعنی مرز ندارد. مرز جدا نمیشود. اعتباراً میگویی ۹۹، ۹۸، ۹۷.
یک خط شدید و ضعیف است. واجب ممکن. اینها مثلاً واسطه. اینها نقطه نقطه است. عظمت ملاصدرا همین بس که این آمده همین را حل کرد دیگر. یعنی همین یک دانه اگر باشد، بس است دیگر. این مراتب یک خط است. این تنزل آن بالایی است. سماوات. من سهشنبه دانشگاه. که ملاصدرا بحث سماوات را کلاً عوض کرد. «یَتَنَزَّلُ اَلْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ». آسمان جایی است که امر بینش نازل میشود. عالم امر توضیح مفصل عجیب و غریب. بله، بله. حالا این لسان الله. این سادهاش کرده. بشری دارد. این حیثیت امکانی دارد. این حیثیت امکانی، حیثیت بشری دارد. این سادهاش کرده.
این همان حقایق بالاست. اینی که در زبان پیغمبر است، با اونی که نزد خداست در لوح محفوظ هم؟ حالا لوح محفوظ هم باز دیگر مجازی و اینهاست. پیش خدا فارسی. سخت نمیخواهم صحبت کنم. اونی که با خداست. اونی که حضوری است. عندالله. همونی است که به زبان پیغمبر است. این نازل شده. اونه. این سادهاش کرده. گفته درخت و سیب و گلابی و فلان و اینها. تقرب را مثلاً آمده «قَرَّبْنَاهُ نَجِیًّا». کلمات. ما از وادی، از جانب ایمن وادی صدا زدیم و اینها. جانب ایمن و یک حقیقتی است. اصلاً به لفظ نمیآید. شما الان میخواهی بگویی که آقا مثلاً ادراک شما از پدر بودن، پدر بودن شما را به من منتقل کن. مفهومش را. همان مفهوم وجدانی که خودت با خودت داری از پدر بودن. نه مصداقی و نه مفهوم نظری که باز در بقیه یاد گرفتیم. بفهمیم چه میگویم. همین است. خودش مادر است میفهمد. مادر نیستی بفهمی چه میگوید.
غذا مثلاً. مدرسه میخواهد بیاید. دو سه تا کفگیر مشتی. جداً. کلمات هم نمیرساند این را. ادراک او را فقط تو و مادر بشوی. سادهاش کرده در قالب این کلمات. یعنی با این اشارات و تمثیلات و این ظواهر بیرونی آمده آن مفهوم مادری، آن ادراک مادری را ساده کرده. بروزش داده در این غذایی که دارد نگه میدارد. نامش بروز است. «جَلَّ لِخَلْقِهِ فِي كَلَامِهِ». خدا در کلامش تجلی کرده برای خلق. تجلی الله، تجلی خدا است و سادهاش کرد.
شما میآیید عدد ۲. عدد نیست که. عدد اعتبار فلسفه. چه میکند با همفکریات به چه ایمانی میرساند. ما عدد داریم یا معدود داریم؟ الان اینجا چند تا ماژیک است؟ یکیش را به من نشان بده. یکیش کجایش است؟ تویش است؟ رویش است؟ پایینش است؟ بالایش است؟ یک ماژیک و یکیش را از کجایش آوردی؟ یکی دو تایش کجا رفت؟ یکیش از کجا آمد؟ همش اعتبار است. ما عدد نداریم. ما محدود. دوتایش که میآید کنار هم، درست. دو تا که میآید کنار هم. شما فرض میگیری عدد دو را. ما دوی نداریم. ما ماژیک. این وجود ماهیت. ما بیرون ماهیت نداریم. ما بیرون فقط وجود داریم. ماهیت را اعتبار میکنیم.
ماژیک. این ماژیک نیست. این وجود. وحدت یک وجود بیشتر نیست. یعنی شما میگویی وجود ماژیک، وجود شال این وجود ماژیک با وجود وجود. نه شلوار. ماژیک قاطی نکنیم. ماهیت شال، ماهیت ماژیک. ماهیت. ماهیت کجاست؟ در عالم. در ذهن شماست. اعتبار است. ما بیرون ماهیت نداریم. ماژیک داریم. ۲ کجا بود؟ در ذهن ما بود. بله، فل. فلسفه را دیگر بحث وجود که اصلش است و ذوب نشود. گفتیم دیگر. ده کلمه. بیرون چی داریم؟ وجودی داریم که او را ماهیت نماز بخوانید میپنداریم؟ میپنداریم. بنده خدا که نمیفهمم دیگر. مسئله حل نمیشود. برایش مفصلی دارد که دیگر سانسور کنم که بیرون چی. وجود. وجود جلوه کرد در چهره ماژیک، جلوه کرد در چهره شال. مثال موجود دریا میزنیم.
مثال بهترش، نخ و آستین پیراهنی که تن بنده است. همش نخ است. یک جایش را بهش میگوییم یقه آستین. یک جا میگوییم سرآستین. این الان چیست؟ در بیرون. یعنی واقعاً چیست؟ الان کلش چیست؟ یقه بودن کجاست؟ بیرون یقه است. در اعتبار و فرض سه تا چیز داریم. یک یقه داریم. یک آستین داریم. یک سرآستین داریم. یک مثلاً چه میدانم جلوبندش داریم. یک تیکه نخ است. یک نخ اینجا که میآید. این جلوه سر اینجا را بهش میگوییم آستین. پدید. همه عالم وجود است. «یک وجود، یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد». نور. شما میگیری با منشور. نور این وری رنگ دارد. هفت رنگ. من این یک فیلتری بهش خورد، رنگ بهش داد. رنگی میبینیش. رنگ نداشت. حجاب ذهن و ماده و محدودیت و ماهیت ما است که در و دیوار و پنجره و اینها میبینیم. «مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إِلَّا وَ رَأَيْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ». الا انه. «بِكُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ». قرآن است دیگر. کفریات قرآن است. «بِكُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ».
شهید. شهید معنای هم شاهد. نه هم مشهود میدهد. در همه چی او را میشود شهود کرد. حالا ما موجود مادی، موجودات ماهوی، موجودات امکانی با این فهم بسیط و ضعیف و ناقص خودمان که مش روبه به این مادیات و محسوسات و اینهاست، خدا اوج رحمت را برای ما انجام داده. آن حقایق علوی را به زبان پیامبر آورده. در قالب الفاظ و محسوسات و اعتباریات و ماهیات ما را تفهیم کرد. گفته موسی، عیسی فلان. این دیگر آن بیت مولوی که دیگر سرحد کفر است، این است دیگر. میگوید: «موسی به جنگ موسی، چون بیرنگی اسیر رنگ شد». چون که بیرنگی اسیر رنگ شد، موسی است. یعنی چی؟
یعنی مردم نمیروند بهشت. نخیر. آن تمایزات به اعمال اوست. به ماهیات اوست. او اعمال صورت ایجاد میکند برای خود او. هیچی. آن ولی وجود یکی است. این همان یک وجود است. وجود این تخته پاککن با وجود مدفوع. وجودش تخته پاککن. یک وجودی دارد. مدفوع یک وجود دیگر دارد. بله. مدفوع وجود دارد، ولی کارکرد تخته پاککن ندارد. بله، کارکردش و متفاوت. وجودش که یکی است. کارکردها به تعینات و ماهیات و اینها برمیگردد. عصاره خود بحثهای حکمت خود ما. عصاره شش دقیقه. این را ارائه کردم. خلاصه بفرمایید.
خدا چه کرده با این نعمت ولایت؟ حقایق را در زبان انبیا و اولیا به ما رسانده. هیچ نعمتی معادل این نیست.
خدا اسم رازقیت و مغنی و اینها را بروز داده. در سیب و گلابی میخوریم گشنهمان برطرف میشود. اسم مغنیه دیگر. بروز کرده در سیب و بلابی. حالا اسم هادی، اسم رب، اسم الله کامل. هر آنچه آن بالا بود آورده پایین با زبان پیغمبر. خیلی حرف است. یک کتاب نوشتم. «همه کتابهای توی همه کتابخانههای آمریکا را من در این کتاب خلاصه کردم». میشود مگر؟ الفاظ میبردت؟ سیر میکنی؟ «و الْمُتَّقِينَ بِهَذَا بَشَّرَ». پس محور این ساده بودن بشارت و انذار است. متقین را بشارت بده. هیچ وقت انذار قید نخورده در قرآن. ولی بشارت همیشه قید خورده. یعنی متعلقین بشارت همیشه طایفه خاصی هستند. ولی متعلقین انذار. همه. نیاز به انذار. به همه لایق انذارند. ولی یک تعداد خاص لایق بشارتند. برعکس این سیستم مکتب آقامیر است که بشارت به همه میدهد، انذار را فقط به مسئولین میدهد. مکتب ظاهری هم بیحجابها، عرقخورها، گناهکارها. به همه بشارت. فقط به قاضیها و آخوندها و مسئولین اینها انذار. انذار مال طایفه خاص. بشارت مال انذار. مال همه است. بشارت مال طایفه خاص. بشارت مال متقین. محدود کرده. نه از باب اینکه انذار محدود است روی طایفه خاصی. عنایت قوم لوط و انذار میکنیم.
لوط. جمع مشتق از «لددت» به معنای خصومت قوم لوط. بلد میآید. بلد و ولد. از آن بحث در واقع تعلقه. به ودده از بحث جدا بودن. یعنی یک تعلق به یک چیزی دارد که ابداً سمت تو نمیآید. میشود لطف. به یک چیزی صفر چسبیده. آنقدر این را سفت چسبیده. اصلاً نمیتواند به چیز دیگر غیر از این فکر کند. میشود لود. «أَوْ تُسْمِعُ لَهُمْ رِكْزًا». ما قبل از تو هلاک کردیم قرنی را. یک جمعیت مقارن همدیگر. این میشود غرب. «هَلْ تُحِسُّ»: تو حس، تو احساس ادراک.
به حس و احساس میکنی. با حس درک میکنی. «مِنْهُمْ أَحَدٌ».الان در عالم محسوسات هیچکدام از اینها مانده؟ بله، در عوالم بالا همشان هستند. در عالم محسوس هیچی ازشان نمانده. اینها خودشان فقط حس میدانستند. حس قرآنی با حس فلسفه نمیخواهم قاطی بشود که معالم یک مطلب میخواهد برساند. رکز به معنای آواز در میآید. تنها صدا است که میماند. اینها خودشان فقط صدا میدانستند و غذا و لقمه و چرب و نرم و هر آنچه در ماده بود، خودش را معادل اینها میدانست. لذت و کیف و حال و شهوت و تفریح و شمال و دشت کوه و جنگل و دریا و همش ماده بود. خب، اینهایی که مادی بودند رفتند. ماده ماند. مانده ماند. ماده ماند و هیچ اثری از اینها در ماده نماند. در ماده خبری از اینها هست؟
کلاً سوره مریم سوره ارث بود دیگر. یکی از مفاهیم کلیدی سوره مریم ارث بود. زکریا دنبال یکی میگشت که بهش ارث بدهد. ارث برسد از او. عیسی وارث مریم شد. اسحاق و یعقوب وارث ابراهیم شدند. هارون وارث موسی شد. خدمت شما عرض کنم که دیگر آیات قبلترمان. بهشت به مت ارث رسید. آیه ۶۳. بعد آیه ۵۹. یک عده وارث این انعم الله علیهم شدند، ولی وارث خلف نبودند. وارث خلف بودند. چقدر ندانستند از آن امکانات و داراییهای مورث را. قطع ندانستند. و باز هم بحث ارث بعدی داشتیم. کجا بود؟ ۶۳ که گفتم. آیه ۸۰ بود. ما ارث میبریم. این هرچه شما میگویید. بعد خود خدا وارث ندارد. بلد ندارد که ازش ارث ببرد.
به آخر هم همه رفتید و به ارث رسید هر آنچه در این عالم ماده بود. خودتانید و اعمالتان و اونی که از شما میماند. همین. همینهایی که دارید و فکر میکنید شمایید. همین لباس و عزت و شهرت و اسم و رسم شما میماند. رستم، رستم مال اینجاست. رستمت میماند. خودت میروی. بعد خودت که میگویی خودت. یعنی چه؟ خودت یعنی اینها اونی که میمانی چیست؟ علم و عمل. اونی که میگذاری چیست؟ همین اعتباریات و ماده و دنیا و اینهاست. خودت الان خودت را چه میدانی؟ دکتر، نماینده مجلس، مالک فلان کارخانه. و همش اعتباری است دیگر. اینها همه را میگذاری. آن یکی میآید نماینده میشود.
الان خیلی مرحوم مفلوک. همه زحمتش را کشید که سه نفر در مجلس خبرگان نروند. یعنی دین و دنیا و آخرت هرچه داشت بنده خدا گذاشت که اینها نروند. مرحوم رفته و خبرگان آیتالله مصباح، آیتالله یزدی هم که یکی از مشهد، یکی از قم رأی میآورند. مشهد. جنتی هم که هست. مثلث جیم را میخواست بنده خدا حذف بکند. گذاشت و رئیس خبرگان هم شد برای جنتی و این دو تا هم که میآیند و خودش است و اعمالش را باید حساب پس بدهد بابت این دولتی که آورده. آن کاری که بزرگ. درست شد. تسلیت. این را ببینید. عبرت بگیرید. آینده قطعی همه مسئولین نظام. سال آخر عمر. چند وقت مانده به مرگت. بگوید: آقا، موشک را تعطیل کنیم و فلان و اینها. این همه هفتاد هشتاد تا محافظ داشته باشی. یک دانه بالا سرت نباشد. یک جوری خدا از یک جایی میبرد. همه. نه یک دوربین بوده، نه یک محافظ بوده. میآیم میبرم خودم. میبرمت خودت را. اینها هرچه داری میماند برای اینها. اکثر مخالفین ایشان بودند دیگر. خودت بروی و بماند دست مخالفانت. اونهایی که برایشان زور زدی. بعد خودت که هستی. آنچه که هستی عمل. این سوره مریم پس یک بخش عمدهاش بحث ارث بود. عمل صالح دارد. ازش چی میماند؟ ود میماند. درست شد؟ از پیغمبر چی میماند؟ این حقایق میماند. البته این حقایق همه را با زبان پیغمبر ساده کرد. یکی پیغمبر است، میرود.
قرآن میماند. از اینها چیزی احساس میکنی؟ خبری از اینها داری؟ یافت میشود یا نه؟ سوره طه را هم که چه کارش. فردا. ولی بحث مفصلی. البته این هم انصاف بده. دیگر خدا ایش خیلی چهل صفحه بحث مفصلی در حیفم آمد. دیدم که حالا دوستان پیشنهاد دادند. پیشنهاد خوبی هم بود. من کلش را بخوانیم. خیلی مباحث مهم از دست میرود که نداریم دیگر. بعداً یکیش بحث اسماء الحسنی. اشکال ندارد. آقا، فوقش این است که ده جلسه عقب میافتیم دیگر. ده صفحه عقب میافتیم. شما که میخواهید مطلب خوب فهمیده بشود. معارف قرآنی از دست نرود. ترجمه خواندم. ترجمه هست. آن ترجمه از بیان منم هزار مرت. این نکاتی که در حاشیه گفته میشود. جلسه فلسفه را برای شما در شش دقیقه خلاصه کردم. اینها اصل تدریس و کار.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهارم
تفسیر سوره مریم
جلسه پنجم
تفسیر سوره مریم
جلسه ششم
تفسیر سوره مریم
جلسه هفتم
تفسیر سوره مریم
جلسه هشتم
تفسیر سوره مریم
در حال بارگذاری نظرات...