متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک.
سوره مبارکه طه و آیات فوقالعاده دوستداشتنی این سوره را شروع میکنیم. مرحوم آیتالله قاضی، علامه، میفرمودند که ایشان در هشت آیه اول سوره مبارکه طه، "طیالارض" را در این آیات میدیدند. حالا چه ربطی دارد، الله اعلم؛ اینجور تناسبی با بحث طیالارض دارد.
سوره طه، سوره عجیبی است و کلاً بسیار با برکت است. حالا بهمن، برخلاف تفسیر نمونه -تفسیر نمونه معمولاً اول تذکر یک نکته در مورد فضیلت سوره را گفته- علامه تحلیلیه و نمیخواهند قرآن تو این فضاها برود، هرچند به نظر نکات خوبی هم آنور هست، البته خب وقتشان محدود بوده و شیوهشان بالاخره منحصر به همین بحث است. در مورد فضایل سوره طه، حالا اگر دوستان مطلبی، نکتهای دارند دم دست.
علامه طباطبایی تک بود، دیگر؛ و ایشان مایه اصلی تفسیر را در واقع بنا گذاشته، و آقایان دیگر آمدند تکمیلش کردند. یعنی این بحث منحصر به فرد، در بسیاری از نکات تفاسیر دیگر نیست. غرض این سوره، "تذکر از راه انذار و ابصار" است. این آیات بر تفسیرش غلبه دارد و این غلبه قشنگ به چشم میخورد. بیشتر هم داستانهای هلاکت را نقل میکند، اینهایی که نابود شدند، اینهایی که تکذیب کردند.
حجتهای روشنی را در خودش دارد. انسان را ملتزم به اعتراف به توحید و اجابت دعوت حق میکند. احوال قیامت، مواقفش، حال نکبتبار مجرمین و خسران ظالمین را به یادش میآورد. تو که از سیاوش برمیآید، یکجوری دارد تسلیت میدهد پیغمبر را. با تسلیت شروع میکند. چون پیغمبر خیلی خودشان را به سختی میانداختند و مشقت. "الا لتشقی." یا از "مشقت" باشه، یا از "شقاوت" باشه. به فشار و زحمت و هلاکت و اذیت و این همه دلسوزی و زحمت.
خب، تفاوت هم جالب است دیگر. حضرت یونس آنجور مثلاً توبیخ قرار میگیرد: "پیغمبرش نمیخواهد." "دیگه داری زیادی جوش میزنی." "آن هم تو چی میگویی؟ حد ندارد." یعنی منظور، تجلی اعظم از خودش چیزی ندارد. هرچه هست جلوه حق تعالی است، نفسی نیست این وسط که بخواهد عبور بدهد و فیلتر بشود. اینا مخلصند. بحث اشتداد که در بعضی شدیدتر است، در بعضی ضعیفتر. جلوه در بعضی شدیدتر است، مثل پیغمبر، مثل امیرالمؤمنین. در بعضی ضعیفتر، به یک حالت مکروه. مثل اینکه یک معلمی هی میآید هر روز میگوید: "آقا درس بخوانید، بچهها درس بخوانید." هی با آنها تست کار میکند، هی ساعت اضافی وقت میگذارد، صبح میآید، عصر هست، خانهاش در اختیار اینهاست. هر وقت آمدند، رفتند. طاعونی، دقیقه آخر، دو دقیقه قبل امتحان هم باز میتونست یک تلنگر دیگری بزند که این بابایی نیفتد. کار میکرد یونس. عوض شدند، ولی کاری که او کرده هیچ قبح عقلی ندارد، هیچ ضعفی در آن نیست. ولی پیغمبر اکرم تفاوتش چیست؟ پیغمبر اکرم آن دو دقیقه آخر هم پانصد بار گفته. سر جلسه آمده هی دور میگوید: "جون مادرت یک چیز بنویس." حالا خوانده بود، بسه دیگه! نابود میکنی؟
"قرآن نازل نشده که به زحمت بیفتی." سوره شعراست، شعرا بود، "الا یکون مؤمنین." خدا میخواهد تذکر بدهد. به خدا، به آیاتش بیدار شوند. غریزه خشیتشان. سوره طه، واژههای فوقالعادهای است، از آن واژههای "جونداری" است که در موردش کم صحبت فارسی. "ترس" این نیست. "خشیت" آن حالتی است که انسان از بس یک چیزی برایش مهم است هی میپایش. شاید واژه دقیق معادلش -با بزرگانم گفتم- همین است. واژه دقیق فارسی معادلش "مراقبه" است. خشیت. حالا بحث خشیت که یک بحث بسیار مفصل و بسیار جالب است. از آن موضوعاتی که خیلی تو قرآن میشود روش کار کرد: "انما یخشى الله من عباده العلماء." فقط علما خشیت دارند، مراقبه دارند. آنهایی که تبلیغ دین خدا میکنند "لا یخشون احداً الا الله"؛ حساب و کتاب فقط با خدا میدانند، هیچ پروایی از هیچ کسی ندارند. مراقب کسی نیستند. تو حرف زدنشان مراقب این جناح، آن جناح، این سرمایهدار، آن کارخانهدار، این لایک، آن لایک. اینها همش مراقبتهاست دیگر. آدم یک چیزی میگوید، "این فالوئرها نپرند." چقدر آنفالو کردن! رسانهایها معضلات جدیشان این است. ولی از آن دردهاست دیگر. یک حرف میزنی، یهو یک نصفی میریزد. میآیند: "تو فلان بپیچ." از این موزههای اینجوری بگیر، بگو: "من انتخاب شرکت نمیکنم." پانصد بار ریتوییت میشود و چه میدانم، فوروارد میشود. پانصد جای خوب. اینها همان مراقبتهاست. قرآن تذکره است برای کسی که این مراقبتها را دارد، برای هر کسی تذکره نیست. "من خشی الرحمن بالغیب." طبق آیه دیگر.
خشیت خیلی مهم است. علامه در اول المیزان که بخش ابتدایی بحث است، خیلی زیبایی در مورد همین دارند. یعنی: فطرت دستنخورده. قرآن میگوید: "ببین، فطرت و انگولک کردی یا نه؟" "اگه انگولک نکردی بیا بشین با هم حرف بزنیم." قرآن بسازتش، با قرآن بسازد خودش را. یک سلامتی. کثافتکاری، دزدی بده دیگه. دروغ بده دیگه. این فطرت را سالم نگه داشته. هشتاد درصد مسائل اصلاً دین نمیخواهد، عقل میخواهد. نه هشتاد درصد، صد درصد. امیرالمؤمنین فرمود: "اگه خدا به ما تکلیف هم نکرده بود، تو نهجالبلاغه، واجبات انجام بدیم." بله، بله. ولی کلیت مسئله روشن است. آقا، ظلم، خیانت، جنایت.
هر آدمی با یک فطرت سالمی. تو روایات هم داریم که: "اگه میخواهی تبلیغ کنی." از بحثهای بسیار مهمی که حالا مخاطبشناسی -یکی از دوستان مخاطبشناسی روش کار بکند- اینها بحثهای خوب مخاطبشناسی هم دارد. "با آدمهایی که سلیمالنفسند، باطن خوبی دارند، روی اینها کار کن." "آدمهایی که طبع جاهلی در خودشان ندارند." تو روایت بحث خیلی قشنگ کار نشده، اینها رسانه است. فوقالعاده! طبع جاهلی ندارند. روحیه اینجوری جاهلمسلک تربیت ژن است یا وراثت، محیط ذات است یا بدذات؟ کجا ماجرا داشت سرکیسه میکرد، دزدی میکرد، یک روز یک در دیده بودندش که آمده بیرون تو کشو. ذاتش خبیث است دیگر. لقمه بوده یا نطفه بوده یا خیلی مسائل مفصلی است. بحث عالم زرش و این حرفهای سختی است. البته بحث طینت را مطرح میکند. تو این قالب ما میگوییم "ذات"، میگوید "طینت". خب بساط طینت دارد، سوء سریره دارد. جفت روایتها را داریم نسبت به شهرها. در مورد قزوین دو دسته روایت. "یک شب توقف نکن." گلدان، بخش گلدان اصفهان مثلاً. "آب دریای نیل یکی به سرش بخورد اینجوری میشود." مثلاً بیوفا میشود، فلان. "از کف دریای نیل گرفتن به سرتون نزنید که این آثار شوم صدر مثلاً میزند." آثار و دل بحث آنچنانی است. چون نرمافزار عقلی شده، نرمافزار نقلی شده. فقط نگاه کرد. چه جالب! تجربه. تجربی هم خیلی نمیشود. نه، زیر میکروسکوپ که میگذاری آب نیل با آب فلان چه فرقی میکند؟ منتشر نشده پارسال، بحث "مزاج و سیاست" منتشر بشود شاید بد نباشد. ملاحظاتی داشتیم. ولی بحثش بحث اولش که بهشدت گارد گرفتن درباره این بحث. بعدیش که مطرح شد اصلاً فضا عوض شد. بحث مزاج و فلان و اینها را مطرح کرد برای کار سیاسی. "اینها مردم بصره سواری دادند به خاطر آب و خاکشون." ازت تحلیل میکنند پنجاه و شش جلد، پنجاه و شش. بهخاطر آب و خاکشون. آنجا تحلیل کردیم که مثلاً اینها آبشون اینجوریه، بعد مزاجشون سودا میشود. سوداییها چهجوری میشوند، چه بحثی؟ پنج جلسه صحبت. ملاحظات قم بیشتر مزارش صفراست، کویریها معمولاً اینجوریاند. گرم و خشک. یزد، شیراز، عرض کنم که کرمان، باز بندر، دمه شمال بلغمه. منتشرش نکردیم. همینجوری به آنتیمشهدی معروف هستیم دیگر.
"قرآن لتشق." آقا، من آمدم شما را انذار کنم. اگر این خشیته بود، این لطافت، این باطن لطیف، این سلامت. اگر اینطور باشد حرفم را میفهمید، اگر نباشد متذکر نمیشود. جفتش میشود حمل تشق و از شقاوت و هم مشقت. بحث مفصلی دارد. اینو از حروف مقطعه است. عدهای گفتند "طاها"؛ "طه" یعنی "تهی"؛ تهی از چی؟ دوچرخه از "وطی"؛ از وطن، از "وطریه"، از "طیب"؛ "وطی"، "توطئه" و "وطن". وجه پا تهی هم که ضمیر مفعولی. "تهی" یعنی "پاتو بذار زمین." "ته" چرا؟ چون پیغمبر برای اینکه به خودشان فشار بیاورند، شب ایستاده قرآن میخواندند. روی پا میایستادند که بیشتر اذیت بشوند و خود کلمه حرف "ت" هم معنی دارد. "تهی" اگر باشد، زمین که از اون بالا بگذار زمین، زمین مقام جمال جمعی سورههایی است که با حروف مقطعه شروع شده. چرا شما کوچکترین آیه قرآن را "مدهامتان" میدانید؟ "مدهامتان" چرا "طاها" نیست؟ دوتا حرف "متانتان" یک کلمه است، یک کلمه مؤنث. این دو تا کلمه است. دو تا حرف کوچکترین آیه قرآن "یاسین" و "طاها" و اینها نیست. یعنی به تعداد حروف کار نداریم، به کلمهاش کار داریم. چند کلمه؟ آیه تک کلمه قرآن "مدهامتان" نه دیگه. تسنیه چون نشانش به حساب میآید این کلمه بروز در تسنی. قرآن "لتشق." شقاوت را خلاف سعادت گرفتند و به معنای خستگی هم گرفتند. "الا تذکره." نازل کردیم فقط برای این بود که تذکره باشد. ایجاد ذکر در کسی که یک چیزی یادش رفته. چون انسان کلیات حقایق دین را به فطرت خود درمییابد. مثلاً میفهمد که خدایی هست، آن هم یکی است، چون ممکن نیست واجبالوجود دو تا باشد. میدانی که الوهیت و ربوبیت منحصر در اوست. مسئله نبوت و معاد و غیره را به وجدان خودش درک میکند. این کلیات وداع است که در فطرت هر انسانی سپرده شد. چیزی که هست انسان بهخاطر اینکه به زندگی زمینی میچسبد، دنبال اشتغال به خواستههای نفس از لذایذ و ذخارف آن سرگرم. دیگه در دل خود جایی خالی برای غرایز فطری خود نمیگذارد. رضا مانع سلوک. کلمات بزرگان. مرحوم آیتالله پهلوانی خیلی میفرمود: "انسان توجه دارد، توجه به توجه ندارد." یعنی توجه به توجهمان دچار آسیب شده. وگرنه انسان به خودش که برمیگردد، این موانع وقتی میرود کنار. چرا تو مصیبت، یکهو آدم منتقل به یک جای دیگر میشود؟ تو اضطرار منتقل به آن میشود. هواپیما دارد سقوط میکند، دل به یک جای دیگر بنده. یکهو میرود سراغ خدا و اهلبیت. هرچی از معصومین و اینها بلد است.
یک فیلمی از یک ترنی چی منتشر شده تو چین. ظاهر خیلی قشنگ است این ترن. میرود از آن بالا پرت میشود. چینی هم هستند به نظرم. این شروع میکند به کلمات مختلف: "یا ابوالفضل، یا ابوالفضل." چطور قیامت حرکت نیست؟ پس اینها سالیانی عذاب میشوند، از جهنم میروند به بهشت که بحث قشنگی و بسیار سنگینی است. گفتم که: "این تایمش را گذرانده." مثلاً شما یک ساعت پشت در باش، حالا بیاید تو. تایم ندارد آنجا. این است که تا حالا جلوه اعمالش بود. احقابی گذشت تا جلوه ذاتش معلوم بشود. این تو باطن نهان ذاتش یک تعلقی به حق و حقیقت و پیغمبر و اینها داشت. عجیب است! بحثهای فلسفی مفصلی هم برایش پیداکردیم. "هزاران سال تو جهنم است، بعد هزاران سال یکهو داد میزند: آقا من یادم آمد من پیغمبره بود، قرآن بهش نازل شده بود، من به او ایمان داشتم." بعد از هزاران سال که سوخته، آن لایه عمیقش تازه دارد بروز پیدا میکند. افعالش حجابها همه جلوه کرده. حالا آن پشت این ذات، مثل زندگی آدم است دیگر. هزار تا ابتلا میآید، یکهو ته دلش یک کورسویی میزند. مثل همین هواپیمایی که دارد سقوط میکند. این تایم که معنا ندارد. این حجاب میرود کنار. ته دلش چیست؟ فرمودند که: "پیغمبر وقتی میآیند رد بشوند از صراط، جهنم آتیش آرام میگیرد. جهنم خاموش میشود." جهنمیان سوال میکنند که به نظرم حضرت امام این را فرمودند توی صحیفه امام. بخشهای ماوراییشان کلاً فوقالعاده است. جدیش گرفت امام، خصوصاً چهل حدیث. بحثهای خیلی عالی دارد. یک کتاب که جدا چاپ کرده: "ماده در نگاه امام." کتاب سنگینی است. "ماده در نگاه علامه طباطبایی" شده. آن هم کتاب "ماده در نگاه ملاصدرا"؛ آن هم سنگین است. کلاً اینها کتابهای سنگین است. این فلسفه رو به این عشق اگر آدم بخواند ارزش دارد. بیست سال آدم فلسفه بخواند که مباحث را بفهمد. چون اصل فلسفه اسلامی تفاوتش با آنتولوژیکشان، هستیشناسی ندارند. فلسفه غرب بیشتر ناظر معرفتشناسی است. هستیشناسی هم بیشتر در حد ماده است. در حالی که فلسفه اسلامی ماده را میگوید برای اینکه تازه ببردت تو فراماده. اصل ماجرا آنجاست، غوغا آنجاست.
معنای واقعی کلمه. دو تا نکته از اینجا گفته میشود. مملکتی میریزد به هم. غوغا میکند. محشر است. این مباحث. واکنشهای مثبت را میبینم. یاد این جمله امام میافتم که امام: "خون دل که خورده از دست اینها." "مترجمین حوزه." "خرَم از محمدرضا و صدام و اینها نخوردن." یکجوری میشد. واقعاً خیانت سنگینی در حوزه معارف صورت گرفته. اینها که نگذاشتند بالاخره نسل جوان بیاید به عنوان یک پروژه. آقا، همه کفریها تو همه دانشگاهها هست. فلسفه واکنش ندارد. بشنود. مبانی با این معارف آشنا میشود و یک مسدود کردن خیانت فرهنگی به حساب میآید. یعنی آن بخشهای سختافزاری و خشک و سخت دین را گفتیم، این لطافت و این ظرافت و این عمق معارف در دسترس کسی نیست.
بله، خلاصه از جهنم. جهنم خاموش شد. سوال میکنند که چرا؟ میگویند: "رحمة للعالمین دارد عبور میکند از صراط." اینها میگویند: "اگر به خاطر این آقا عذاب از ما بردارد." "ما نمیخواهیم عذابمان ده برابر کنیم." "به خاطر این صدقهسر، این سر ما منت." این دیگر آن بغضی است که در ذات است دیگر. اینجا ملکه است، آنجا بروز ندارد. آنجا همینجاست. بروز همینهایی که تو باطن. طبل السرّاء میرود کنار پرده. "فبصرک الیوم حدید." اینجا آنجا نداریم. قیامت همینجاست. "الان قیامتی قائم." "پیامبر همین الان قیامت من قائمة." "قیامت من قائمة" یعنی چی؟ "من در عرصه قیامت حاضرم." برای امیرالمؤمنین، قیامت قائمه. شاید برای برخی از بزرگانی هم که دیده شد، عصر ما بودند تا نزدیکی اسم شاید آنها هم برایشان به گوشههایی از این مسائل به هر حال مرتبه وجودی عقلی رسیده، بلکه بالاتر لاهوتی شده است. درست؟ بله، بحثهای خیلی خوبی دارد. "الا تذکره لمن یخشٰی." اگر کسی این خشیت را داشت، از حرف تو بهرهمند میشود. تذکره میشود. "تنزیلاً ممن خلق الارض و السماوات العلی." این را به عنوان یک تنزیل فرستادیم از کسی که زمین و آسمانهای اعلی را خلق کرد. ساعت بعد یک بحث دانشگاه داریم در مورد آسمان. بحث بسیار مهم است. گوش بدهند. تا جایی که چشم کار میکند ماده است، با تلسکوپ، با هزار تا تلسکوپ، با هرچی که کار بکن. تا جایی که ماده است، آسمان اول. از هرجا که ماده تمام میشود، آسمان دوم شروع میشود. هرچی بری، کرات و چه میدانم، هرچی بالا، کهکشان و اینها از آسمان اول. یعنی تا جایی که با حس میشود، آسمان اول که پایینترین آسمان است. یک آسمانهای بالاتر دیگر مجرد، هفت آسمان و بهشت هم که در آسمان وعده دادیم، تو آسمان ماده نیست که بخواهد بالا و پایین صعود موعود اعتبار. ولی بالاتر از این عوالم است. بالاتر معنای حقیقی روحم بالاتر از جسدم به لحاظ مادی. اگر بگوییم به ته مثلاً آن کرات و همه اینها. آن همش آسمان اول است. ولی نمیتواند بیاید مثلاً بهشت تو این است که حالا یک آسمان چهارم است یا بالاتر. و خود مراتب بهشت هم مراتب آسمانی است. "جنتی." وقتی خدا میگوید: "یک جای خاصی مخصوص گذاشته." اسم جا که میآید یعنی ماده. یک ماهیت جداگانهای دارد. مثلاً: "جنت ذات، جنتی التی هی آن." آن جنتی که خودم هم. نظر امام حدیث گفته. بعد سی سال بعد دقیقاً تو سخنرانی عمومی مثلاً جمع تاکسیدارهای تهران. "همانی که آنجا گفتم، با همان بیان، یک کلمه جابهجا نیست. همان را دقیقاً آمده گفته." امام نظرش به این بوده که آن انقلاب آنقدر غوغا کرده که آن معارف که تو پستو. برخی این تحلیل کار امام حاج آقا؟ گفتم: "ایشان تعجب کرد." گفتم: "شما تو آن جلسه نبودین؟" گفتم: "نه." گفتند: "آقا، یک همچین تعبیری جمع مجمع حکمت میفرمایند که: انقلاب کاری کرد که مردم فلسفی شدند." "سطح فکر و تحلیل فلسفی مردم بالا." دیشب آمدم دیدم این نوهام میز را گرفته اینجوری کج کرده. میگوید: "برای چی؟ به چه علت؟" انقلاب کاری کرده که بچههای دهه هشتادی، دهه نودی هم دنبال علت میگردند. این رشد فلسفی فلسفه تاریخی، اگر مطلب خیلی توش حرف است، دهه هشتاد دانشگاه امیرکبیر میگفتیم، یک گوشههایی شد. اصلاً فهم نیست. دهه نود میرفتیم تو دبیرستان میگفتیم همه میفهمند. ده سال گذشت. این همه ارتقا فکر و عقل و رشد و بعد هنوز معارف و کتابهای ما، کتابهای صد سال پیش خلقالله بگوییم شهید مطهری، همه شهید مطهری. مطالب نوسازی بشود. ادبیات بیان. "سماوات العلی." این هم از این.
"الرحمن علی العرش استوى." این صلواتالله برود بالا به عرش برسد. "الرحمن استوى." حالت استوا حالتی است که دو تا رکن علی السویه در اختیار کسی باشد. انحراف و کجی و تساقل و لرزش و فلان و اینها نباشد. نهایت تسلط را میگویند دیگر. درست شد؟ کسی سوار دوچرخه بشود، دوچرخه صاف صاف در اختیار او باشد. استوا دارد. هیچ طرفی کج نیست، به هیچ طرف تمایل ندارد. اینور آنور نمیشود، از دستش در نمیرود. نهایت تسلط، که حتی گاهی دست هم ول میکند با پا نگه داشته ولی هنوز این صاف است، اینور آنور هم نمیشود دیگر. اوج تسلیم اشتباه. "الرحمن" از متشابهات قرآن است. چون ما با ذهن حسی خودمان میفهمیم. ورش نشسته. حالا وهابیها هم که میگویند: "خدا رو عرش نشسته." و خیلی هم چاق است و "عرشش هم قرچ قرچ صدا میدهد." و "دارد میشکند." و "شبهای جمعه که با خرش میآید پشت خانهها." و "کام" میریختند دیگه. ابن تیمیه اینها بودن. ظاهر خوار خدا بخورد میآید پایین. ما با همه غیرشیعه فقط سر خود خدا بحث توحید و غیرشیعه. شما هیچ مکتبی این معارف عمیق توش پیدا نمیشود. لذا یکی از ادله تشیع، محیالدین. ایشون همین میگفت. خدای محیالدین، خدای شیعه. دکتر جو پهلوشون محل تحمل است. دیوار هیچ نظری ندارند. حق ازدواج برعکس مستلزم این است که ملک او بر همه، ملک او بر همه اشیا احاطه داشته. تدبیرش بر اشیا چه آسمانی چه زمینی چه خرد و چه کلان چه مهم و چه ناچیز گسترده باشد. رب به همه چیز است. یگانه در ربوبیت. مقصود از "رب" جز مالک و مدبر چیز دیگری نیست. لذا دنبال استوا بر عرش داستان ملکیت او را هم بیان کرده که خودش جنبه تحلیل و احتجاج برای استوا هم دارد. "رحمان" هم مبالغه در رحمتی است که عبارت از افاضه به ایجاد و تدبیر در قالب صیغه مبالغه کثرت میرساند. با استوا مناسبتر است تا مثلاً رحیم. همه عالم را گرفته این رحمت. این رحمتی که فراگیر است و هیچ چیزی از این رحمت خارج از رحمت و "وسعت کل شیء." هر شیئی در پرتو و شعاع رحمت او بروز پیدا کرده است. این "الرحمن" که اینجور عالم وجود را قبضه کرده است، استوا بر عرش دارد. حالا عرش یک بحث مفصلی است. باید وسایل توحیدیه بهمن علامه طباطبایی مطالعه بشود. بخش عرشش بحث سنگینی دارد. مقام اجمال قبل تفصیل. عرش مقام اجمال بعد میآید قلم میشود. کرسی چی چی میآید پایین. "یدبر الامر." جای دیگر دارد. "من ولی" دارد. "فی الارض" دارد. در ذیل آیه پنجاه و چهار سوره اعراف، جلد هشتم کتاب در مورد عرش بحث مفصلی و علامه مطرح "له ما فی السماوات و ما فی الارض." هرچی در سماوات و در عرض مال اوست. "و ما بینهما." میخواهد بگوید هر جا یک نقطه میزی میآید که این دیگر از اینجا این نیست و آن است. الان این تبلتی که اینجاست، این یک روکش دارد. یک تبلت و یکی محسوب میشوند دیگر. ولی میشود دو تا لحاظش کرد. الان بگویم: آقا، این روکش این تبلت با تبلت، روکشیش مال من، تبلتش مال من. هرچی هم بین این روکش و تبلت است، مال من. نهایت مملوکیت این را میرساند دیگر. یعنی اگر هم یک جایی شما این دو تا را از هم جدا کنی، بشود تصور کرد. الان یکی شده که یکی به حساب ولی اگه بشود یک تفکیک کرد، باز همان نقطه موعظه را من دادم. حقیقی یا اعتقادی است. چی کل است؟ چیست؟ دعای خیر. یک دعای فلسفی عجیب و غریب داریم. آره، اگه یادم بیاید "مگس" به نظرم دارد. "و ما تحت الثرى." هرچی هم زیر خاک است. "تحت ثرى" چه خبر است خدا میداند. "حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثرى." مردهها، جهنم آن زیر باشد. "اللهم اغفر لی و ادخلنی رحمتک فی کل لیله نفسی و من یسمع بین ترکه" نه، مگس تو، مگس ته تمایزی که خدا میگذارد. میزی که او ایجاد میکند. هرچی در شکم زمین باشد، نه زیر خاک. میفرماید: "ما تحت الارض." موجودات روی زمین است. چه اجزای خود زمین چه موجوداتی که توش زندگی میکنند. از آنهایی که محسوساند. انسانها، حیوانات، نباتات و هرچی حس نمیکنیم. اصلاً وجودش را خبر نداریم. خدا اول میداند. همه ملک اوست. وقتی ملک خود را شامل همه آنهایی که تو آسمان و زمین، از جمله اجزای آن دو تا شد. قهراً شامل خودمان و خود زمین هم میشود. چون هر چیزی غیر از همان اجزای وجودش، همان اجزای وجود علاءالدین. پس یکی از دو رکن ربوبیت مالکیت بود که اینجا مطرح کرد. تدبیر. دو تا رکن ربوبیت. مالکیت و تدبیر. "ان تجهر بالقول فانه یعلم السر و اخفى." خوب، سر مگر خودش مخفی نیست؟ اخفا چیست؟ دانشگاه لطایف سته است که میگویم. یا مقامات هفت شهر عشق. سر خفی و اخفا و اینها. یک بحث فلسفه عرفانی دارد. "جهر به قول بلند بلند حرف زدن، اسرار بهش، آهسته صحبت کردن." اصلاً نجوایی در درون حدیث نفس بروز دارد دیگه. این فعل است دیگه. فعل انفعال. در معرض تکلم هم نمیکند. خطورات. همه در محضر او. جان محاسبه. اگر تبدیل به ملکه بشود و عقیده بشود. حساب. اگر مخفیش کنی یا نشونش بدهی. خدا محاسبه میکند به شما. بحث خیلی خوبی باشد. سوءظنی که تبدیل به عقیده و واکنش بشود. بله. محاسبه جزاست. نفس عمل است دیگه. نفس عمل اثر مال خود عمل است. وقتی حساب میکنند یعنی اثر عمل را نشان میدهند. یکی بابت آن نیت، یکی عمل. "نیت الکافر شر من عمله." این هم از این.
"الله لا اله الا هو." بحث اسمای حسنی که اگر میخواستیم هم نمیرسیدیم. امروز وقتم نداریم. جلد هشت المیزان، بحث بسیار مبسوطی است و از اوجب واجبات است برای طلبه. این بخش باید حتماً مطالعه بشود. بحث اسمای حسنی اینجاست که بحث بسیار خوبی است. "الله لا اله الا هو." الهی غیر او نیست. "لله الاسماء الحسنی فادعوه بها." ذیل این آیه. هر آنچه که اسم، نه اسمهای اعتباری. کرم و حسن و زید و فلان. اسمای حقیقی. هر آنچه در عالم کمال مال اوست. خوب، اگر کماله، خود اوست که چرا مال او میشود؟ مالکیت. گاهی انسان خودش را مالک خودش میداند دیگه. مثل آن آیهای که از لطایف اهل میز میزند که: "خدایا حضرت موسی عرض کرد که: لا املک الا نفسی." من جز نفسم را مالک نیستم. گاهی نفس ذیل مملوکیت به حساب میآید. لذا "لهو" در ملک خداست، مال خداست. خود اوست، مال او دیگر معنا ندارد. میخواهد بگوید که آن اشرافی که او دارد، دایره وجودی خودش هست و خودش مال خودشه. هرچی دارد از خودش است. رضا اسمای حسنی برای اوست. وگرنه خود اوست. اسمای حسنی. هرچی که حسن، بلکه احسن است و به این تعبیر حسناست. چون مؤنث اسما تسنیم جوادی بحثی کردم تو المیزان. البته بحث فرصت نیست که بخواهیم اینجا بحث کردیم و منتشر هم نشد. احتمالاً منتشر هم نخواهد. عرض کنم که این هم از این. همه چیز پس مربوب است. هر آنچه. لذا حضرت الحمدلله تفسیر میکند دیگه. یعنی هر آنچه که در الحمد، حمد مطلق است. هرچی حمد است مال خداست. چه بدانی چه ندانی. خوشگل پوشیدی، قشنگ است. چه خط خوبی داری. چون میدانی که بین حمد و مدح تفاوت. حمد، حمد و شکر. سپاس هم ستایش. تابلو نگاه میکنی میبینی که خیلی زیباست. چقدر قشنگ است میشود ستایش تابلو را هدیه میدهد. ممنونم. سپاس. تابلو هم خوشگلم. بهت هدیه میدهند این هم شکر است هم حمد هم مدح. متن آن کسی است که دارد این کار را انجام میدهد. شاکرین. حمد شاکرین باید باشد. حالا یک بحث دیگری. هرچی هم که حمد در عالم، هر کی هر کمالی را دارد وصل میکند، تأیید میکند. چقدر این دریا زیباست! چه پاییز چقدر قشنگ است! همش حمد خدا. "الحمدلله الذی جعل." خرید جلال خلیف. خلیف میگوید: "چقدر پاییز قشنگ است!" لذا گفتند: "سبحان الله بگو دیگه." وقتی چیزی تعجببرانگیز است. روایت عجیب و غریبی داریم. اگه کسی یک "سبحان الله" پیدا کنید. فوقالعادهای است. خدا برکاتی که به امید آثار ثوابی که میدهد خیلی عجیب و غریب است. نه میلیون میلیون چی خلق میشوند! "سبحان الله، سبحان الله، الحمدلله." توی ثواب الاعمال. توی ثواب الاعمال مرحوم خیلی کتاب عالی ساده هم است. "من قال سبحان الله." "عنده فلان." پیدایش. به هر حال شما هرچی که خوشت میآید جلوه حق تعالی است. هرچه زیباست. هرچی با طبع تو ملایمه. هرچی خوب است، اوست. حالا ما همش توی آیهها و سایهها ماندیم دیگه. یک عمر سر سفره کسی باشی، از دستش هم میگیری و هشتاد سال نانت را داده، آبش را داده، جات را خشک کرده، تر کرده. "العلم عندی." عندالله خزائن روزههای خداست. در قرآن محل عطا "حدیث موسی." ماجرای موسی بهت رسید. این آیات. دیگه بحث حضرت موسی را تو چند، خیلی سریع ترجمه میکنم. کلیت بحث انشاءالله فردا مطرح میکنیم. "اذ را که ما این آیه را تو این جلسه اخیر، سه دقیقه در قیامت بحثش کرد که چرا آتش دید حضرت موسی؟" این تمثل بوده. مکاشفه بوده. آتشی نبوده. چون تو شب برفی بوده، دنبال آتیش میگشت. آتیش دید. اگه آتیش نمیدید نمیآمد سمتش. دریا میری تو شب سرد. حالا دریا. چکارش کنم؟ آتش. سمت جوادی. رفت آتش بیاورد. آتش گرفت. شما چیزی که مورد نیازش بوده، توسل پیدا کرد. تو چهرهای که او مانوس بوده. ترجمه نزدیک به مرگ همش تو اون قالبی توسل پیدا میکنی. طرف باهاش انس دارد. یکی ترن میبیند. یکی اسب میبیند. یکی الاغ میبیند. یکی هواپیما. بر اساس توسلات. بر اساس قوه خیال. بله، بله، بله. وجود نورانی با نوری که میبینند متفاوت. خانواده همه. همینجا مکس کنید. "من انس پیدا کردم با آتشی." "وجدت ناراً." "ان نوره گرفت." من را یک نوریه. "یک انسی دارد." حق تعالی بوده دیگه. اسم مونس حق تعالی جلوه کرده تو این آتش. بعد جالبش به این است که ناری که نماد سوزاندن است، از بین بردن است. حق تعالی کار میکند که نماد انس میشود. موسی برای ابراهیم میشود نظام تکوین و علت و معلول از بین ببرد. ها! میخواهد بگوید این معلول است، ولی علتش اراده حق تعالی است. سوزاندن علتش آتیش نیست. آتیش صورت علت. علتش اراده حق تعالی است. هر آتیشی میسوزاند، خدا دارد. همانجا هر وقت دارد میسوزاند، اراده حق تعالی در سوزاندن است که دارد میسوزاند. اراده نکند، نمیسوزاند. اراده کن، مونس میشود. اراده کند، آتیش هست ها! نه آتیش خاموش میشود. آتیش ما صورت علت را. آتیش صورت علت ندارد. علتش حق تعالی. اصالت ندارد. بله. ماهیت اصالت ندارد. وجود اصالت. آتیش نمیسوزاند. وجود آتیش ماهیت است. ماهیت تو ذهنت. دو تا ماژیک نداریم. وجود داریم. وجودی است که ماژیک میپنداری. وجودی است که آتش میپنداری. چی داریم میسوزاند؟ وجود. علت چیست؟ وجود یک علت تو عالم بیشتر نیست. آن هم وجود. حالا وجود اراده کرده از او سوزاندن جلوه کند. اراده میکند از او بردن و سلام. از او انس بوسی. اینجا به امید قبسی میآید. عیسی اینجا به امید نفسی میآید. خاموش شد آتیش. روشن. ببینم جاده کدام وری است؟ مسیر کدام وری است؟ کسی بتوانم پیدا کنم؟ خانوادهای پیدا کنم؟ نودی. "یا موسی." تا رسید ندا رسید. ندا داده شد: "یا موسی انی انا ربک." ندا داده شد: "انی انا رب." من خودم هستم. من خودم هستم رب تو. من خودم. تفاوت خودم. یک آشناییای است که خودم پسرته. صدایش را تشخیص نمیدهی. اول "یوسف." خودتی. "یوسف." خودتی. تو یوسفی. "یوسف" تویی. نه، تو یوسفی. نه، "یوسف." خودتی. تو خودتی یوسف. "انک انت یوسف." تویی خودت یوسف. از ذات میآید پایین. خودش. من خودم هستم جلوه داشت. رب عرش بود. عرش السماوات و صبا. "فاخلعن نعلیک." کفشها را بکن. کفش تو خواب به معنای زن است دیگر. مطرح شده تو روایت. محبت را بکن. واسه زن و بچه آمدی. نه. "نعلیک." آن زن، آن بچه. نعل تو بود تو زمین. داری باهاش میروی. فکرت را لخت کن. پات را از این هبه بیا بیرون. دنبال چی میگشتی؟ مگر نمیخواستی؟ فوقالعاده دارد که "کل ما لا ترجوه ارجى، ارجى ما لا ترجو." "موسی را از آتش بیاورد پیغمبر." فوقالعاده. بله، بله. میگوید: "تو میخواستی بیایی برای زنت فلان یک چیزی بگیری." "چقدر به اسباب اسباب." "من خودم آنجا هستم دارم درستش میکنم." "من را داشته باش راحت باش." "انک بالواد المقدس طوى." تو در وادی مقدس هستی که اینجا اسم جلگهای است که در دامنه طور قرار دارد. خدای سبحان آنجا را وادی مقدس نامیده. احترام آن سرزمین. با کفش لگد اگر کندن کفش متفرق کرده. دلیل بر اینکه تقدیس و احترام وادی به خاطر اینکه هزینه قرب به خداست. امیرالمؤمنین عیادت مریض رفتند. کفشهایشان را کندند. هزینه قدس است. جلوه حق تعالی در انقطاع است دیگه. مریض انقطاع باشد. حق در صحن است و این مقام بارگاه الهی با کفش نباید وارد شد. کفش کندن یک بحث مفصلی است و در مقام تکلم از این حرفها. جنوب نباشد. حائز نباشد. عمل بام هزینه. و صلى الله على سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک.
سوره مبارکه طه و آیات فوقالعاده دوستداشتنی این سوره را شروع میکنیم. مرحوم آیتالله قاضی، علامه، میفرمودند که ایشان در هشت آیه اول سوره مبارکه طه، "طیالارض" را در این آیات میدیدند. حالا چه ربطی دارد، الله اعلم؛ اینجور تناسبی با بحث طیالارض دارد.
سوره طه، سوره عجیبی است و کلاً بسیار با برکت است. حالا بهمن، برخلاف تفسیر نمونه -تفسیر نمونه معمولاً اول تذکر یک نکته در مورد فضیلت سوره را گفته- علامه تحلیلیه و نمیخواهند قرآن تو این فضاها برود، هرچند به نظر نکات خوبی هم آنور هست، البته خب وقتشان محدود بوده و شیوهشان بالاخره منحصر به همین بحث است. در مورد فضایل سوره طه، حالا اگر دوستان مطلبی، نکتهای دارند دم دست.
علامه طباطبایی تک بود، دیگر؛ و ایشان مایه اصلی تفسیر را در واقع بنا گذاشته، و آقایان دیگر آمدند تکمیلش کردند. یعنی این بحث منحصر به فرد، در بسیاری از نکات تفاسیر دیگر نیست. غرض این سوره، "تذکر از راه انذار و ابصار" است. این آیات بر تفسیرش غلبه دارد و این غلبه قشنگ به چشم میخورد. بیشتر هم داستانهای هلاکت را نقل میکند، اینهایی که نابود شدند، اینهایی که تکذیب کردند.
حجتهای روشنی را در خودش دارد. انسان را ملتزم به اعتراف به توحید و اجابت دعوت حق میکند. احوال قیامت، مواقفش، حال نکبتبار مجرمین و خسران ظالمین را به یادش میآورد. تو که از سیاوش برمیآید، یکجوری دارد تسلیت میدهد پیغمبر را. با تسلیت شروع میکند. چون پیغمبر خیلی خودشان را به سختی میانداختند و مشقت. "الا لتشقی." یا از "مشقت" باشه، یا از "شقاوت" باشه. به فشار و زحمت و هلاکت و اذیت و این همه دلسوزی و زحمت.
خب، تفاوت هم جالب است دیگر. حضرت یونس آنجور مثلاً توبیخ قرار میگیرد: "پیغمبرش نمیخواهد." "دیگه داری زیادی جوش میزنی." "آن هم تو چی میگویی؟ حد ندارد." یعنی منظور، تجلی اعظم از خودش چیزی ندارد. هرچه هست جلوه حق تعالی است، نفسی نیست این وسط که بخواهد عبور بدهد و فیلتر بشود. اینا مخلصند. بحث اشتداد که در بعضی شدیدتر است، در بعضی ضعیفتر. جلوه در بعضی شدیدتر است، مثل پیغمبر، مثل امیرالمؤمنین. در بعضی ضعیفتر، به یک حالت مکروه. مثل اینکه یک معلمی هی میآید هر روز میگوید: "آقا درس بخوانید، بچهها درس بخوانید." هی با آنها تست کار میکند، هی ساعت اضافی وقت میگذارد، صبح میآید، عصر هست، خانهاش در اختیار اینهاست. هر وقت آمدند، رفتند. طاعونی، دقیقه آخر، دو دقیقه قبل امتحان هم باز میتونست یک تلنگر دیگری بزند که این بابایی نیفتد. کار میکرد یونس. عوض شدند، ولی کاری که او کرده هیچ قبح عقلی ندارد، هیچ ضعفی در آن نیست. ولی پیغمبر اکرم تفاوتش چیست؟ پیغمبر اکرم آن دو دقیقه آخر هم پانصد بار گفته. سر جلسه آمده هی دور میگوید: "جون مادرت یک چیز بنویس." حالا خوانده بود، بسه دیگه! نابود میکنی؟
"قرآن نازل نشده که به زحمت بیفتی." سوره شعراست، شعرا بود، "الا یکون مؤمنین." خدا میخواهد تذکر بدهد. به خدا، به آیاتش بیدار شوند. غریزه خشیتشان. سوره طه، واژههای فوقالعادهای است، از آن واژههای "جونداری" است که در موردش کم صحبت فارسی. "ترس" این نیست. "خشیت" آن حالتی است که انسان از بس یک چیزی برایش مهم است هی میپایش. شاید واژه دقیق معادلش -با بزرگانم گفتم- همین است. واژه دقیق فارسی معادلش "مراقبه" است. خشیت. حالا بحث خشیت که یک بحث بسیار مفصل و بسیار جالب است. از آن موضوعاتی که خیلی تو قرآن میشود روش کار کرد: "انما یخشى الله من عباده العلماء." فقط علما خشیت دارند، مراقبه دارند. آنهایی که تبلیغ دین خدا میکنند "لا یخشون احداً الا الله"؛ حساب و کتاب فقط با خدا میدانند، هیچ پروایی از هیچ کسی ندارند. مراقب کسی نیستند. تو حرف زدنشان مراقب این جناح، آن جناح، این سرمایهدار، آن کارخانهدار، این لایک، آن لایک. اینها همش مراقبتهاست دیگر. آدم یک چیزی میگوید، "این فالوئرها نپرند." چقدر آنفالو کردن! رسانهایها معضلات جدیشان این است. ولی از آن دردهاست دیگر. یک حرف میزنی، یهو یک نصفی میریزد. میآیند: "تو فلان بپیچ." از این موزههای اینجوری بگیر، بگو: "من انتخاب شرکت نمیکنم." پانصد بار ریتوییت میشود و چه میدانم، فوروارد میشود. پانصد جای خوب. اینها همان مراقبتهاست. قرآن تذکره است برای کسی که این مراقبتها را دارد، برای هر کسی تذکره نیست. "من خشی الرحمن بالغیب." طبق آیه دیگر.
خشیت خیلی مهم است. علامه در اول المیزان که بخش ابتدایی بحث است، خیلی زیبایی در مورد همین دارند. یعنی: فطرت دستنخورده. قرآن میگوید: "ببین، فطرت و انگولک کردی یا نه؟" "اگه انگولک نکردی بیا بشین با هم حرف بزنیم." قرآن بسازتش، با قرآن بسازد خودش را. یک سلامتی. کثافتکاری، دزدی بده دیگه. دروغ بده دیگه. این فطرت را سالم نگه داشته. هشتاد درصد مسائل اصلاً دین نمیخواهد، عقل میخواهد. نه هشتاد درصد، صد درصد. امیرالمؤمنین فرمود: "اگه خدا به ما تکلیف هم نکرده بود، تو نهجالبلاغه، واجبات انجام بدیم." بله، بله. ولی کلیت مسئله روشن است. آقا، ظلم، خیانت، جنایت.
هر آدمی با یک فطرت سالمی. تو روایات هم داریم که: "اگه میخواهی تبلیغ کنی." از بحثهای بسیار مهمی که حالا مخاطبشناسی -یکی از دوستان مخاطبشناسی روش کار بکند- اینها بحثهای خوب مخاطبشناسی هم دارد. "با آدمهایی که سلیمالنفسند، باطن خوبی دارند، روی اینها کار کن." "آدمهایی که طبع جاهلی در خودشان ندارند." تو روایت بحث خیلی قشنگ کار نشده، اینها رسانه است. فوقالعاده! طبع جاهلی ندارند. روحیه اینجوری جاهلمسلک تربیت ژن است یا وراثت، محیط ذات است یا بدذات؟ کجا ماجرا داشت سرکیسه میکرد، دزدی میکرد، یک روز یک در دیده بودندش که آمده بیرون تو کشو. ذاتش خبیث است دیگر. لقمه بوده یا نطفه بوده یا خیلی مسائل مفصلی است. بحث عالم زرش و این حرفهای سختی است. البته بحث طینت را مطرح میکند. تو این قالب ما میگوییم "ذات"، میگوید "طینت". خب بساط طینت دارد، سوء سریره دارد. جفت روایتها را داریم نسبت به شهرها. در مورد قزوین دو دسته روایت. "یک شب توقف نکن." گلدان، بخش گلدان اصفهان مثلاً. "آب دریای نیل یکی به سرش بخورد اینجوری میشود." مثلاً بیوفا میشود، فلان. "از کف دریای نیل گرفتن به سرتون نزنید که این آثار شوم صدر مثلاً میزند." آثار و دل بحث آنچنانی است. چون نرمافزار عقلی شده، نرمافزار نقلی شده. فقط نگاه کرد. چه جالب! تجربه. تجربی هم خیلی نمیشود. نه، زیر میکروسکوپ که میگذاری آب نیل با آب فلان چه فرقی میکند؟ منتشر نشده پارسال، بحث "مزاج و سیاست" منتشر بشود شاید بد نباشد. ملاحظاتی داشتیم. ولی بحثش بحث اولش که بهشدت گارد گرفتن درباره این بحث. بعدیش که مطرح شد اصلاً فضا عوض شد. بحث مزاج و فلان و اینها را مطرح کرد برای کار سیاسی. "اینها مردم بصره سواری دادند به خاطر آب و خاکشون." ازت تحلیل میکنند پنجاه و شش جلد، پنجاه و شش. بهخاطر آب و خاکشون. آنجا تحلیل کردیم که مثلاً اینها آبشون اینجوریه، بعد مزاجشون سودا میشود. سوداییها چهجوری میشوند، چه بحثی؟ پنج جلسه صحبت. ملاحظات قم بیشتر مزارش صفراست، کویریها معمولاً اینجوریاند. گرم و خشک. یزد، شیراز، عرض کنم که کرمان، باز بندر، دمه شمال بلغمه. منتشرش نکردیم. همینجوری به آنتیمشهدی معروف هستیم دیگر.
"قرآن لتشق." آقا، من آمدم شما را انذار کنم. اگر این خشیته بود، این لطافت، این باطن لطیف، این سلامت. اگر اینطور باشد حرفم را میفهمید، اگر نباشد متذکر نمیشود. جفتش میشود حمل تشق و از شقاوت و هم مشقت. بحث مفصلی دارد. اینو از حروف مقطعه است. عدهای گفتند "طاها"؛ "طه" یعنی "تهی"؛ تهی از چی؟ دوچرخه از "وطی"؛ از وطن، از "وطریه"، از "طیب"؛ "وطی"، "توطئه" و "وطن". وجه پا تهی هم که ضمیر مفعولی. "تهی" یعنی "پاتو بذار زمین." "ته" چرا؟ چون پیغمبر برای اینکه به خودشان فشار بیاورند، شب ایستاده قرآن میخواندند. روی پا میایستادند که بیشتر اذیت بشوند و خود کلمه حرف "ت" هم معنی دارد. "تهی" اگر باشد، زمین که از اون بالا بگذار زمین، زمین مقام جمال جمعی سورههایی است که با حروف مقطعه شروع شده. چرا شما کوچکترین آیه قرآن را "مدهامتان" میدانید؟ "مدهامتان" چرا "طاها" نیست؟ دوتا حرف "متانتان" یک کلمه است، یک کلمه مؤنث. این دو تا کلمه است. دو تا حرف کوچکترین آیه قرآن "یاسین" و "طاها" و اینها نیست. یعنی به تعداد حروف کار نداریم، به کلمهاش کار داریم. چند کلمه؟ آیه تک کلمه قرآن "مدهامتان" نه دیگه. تسنیه چون نشانش به حساب میآید این کلمه بروز در تسنی. قرآن "لتشق." شقاوت را خلاف سعادت گرفتند و به معنای خستگی هم گرفتند. "الا تذکره." نازل کردیم فقط برای این بود که تذکره باشد. ایجاد ذکر در کسی که یک چیزی یادش رفته. چون انسان کلیات حقایق دین را به فطرت خود درمییابد. مثلاً میفهمد که خدایی هست، آن هم یکی است، چون ممکن نیست واجبالوجود دو تا باشد. میدانی که الوهیت و ربوبیت منحصر در اوست. مسئله نبوت و معاد و غیره را به وجدان خودش درک میکند. این کلیات وداع است که در فطرت هر انسانی سپرده شد. چیزی که هست انسان بهخاطر اینکه به زندگی زمینی میچسبد، دنبال اشتغال به خواستههای نفس از لذایذ و ذخارف آن سرگرم. دیگه در دل خود جایی خالی برای غرایز فطری خود نمیگذارد. رضا مانع سلوک. کلمات بزرگان. مرحوم آیتالله پهلوانی خیلی میفرمود: "انسان توجه دارد، توجه به توجه ندارد." یعنی توجه به توجهمان دچار آسیب شده. وگرنه انسان به خودش که برمیگردد، این موانع وقتی میرود کنار. چرا تو مصیبت، یکهو آدم منتقل به یک جای دیگر میشود؟ تو اضطرار منتقل به آن میشود. هواپیما دارد سقوط میکند، دل به یک جای دیگر بنده. یکهو میرود سراغ خدا و اهلبیت. هرچی از معصومین و اینها بلد است.
یک فیلمی از یک ترنی چی منتشر شده تو چین. ظاهر خیلی قشنگ است این ترن. میرود از آن بالا پرت میشود. چینی هم هستند به نظرم. این شروع میکند به کلمات مختلف: "یا ابوالفضل، یا ابوالفضل." چطور قیامت حرکت نیست؟ پس اینها سالیانی عذاب میشوند، از جهنم میروند به بهشت که بحث قشنگی و بسیار سنگینی است. گفتم که: "این تایمش را گذرانده." مثلاً شما یک ساعت پشت در باش، حالا بیاید تو. تایم ندارد آنجا. این است که تا حالا جلوه اعمالش بود. احقابی گذشت تا جلوه ذاتش معلوم بشود. این تو باطن نهان ذاتش یک تعلقی به حق و حقیقت و پیغمبر و اینها داشت. عجیب است! بحثهای فلسفی مفصلی هم برایش پیداکردیم. "هزاران سال تو جهنم است، بعد هزاران سال یکهو داد میزند: آقا من یادم آمد من پیغمبره بود، قرآن بهش نازل شده بود، من به او ایمان داشتم." بعد از هزاران سال که سوخته، آن لایه عمیقش تازه دارد بروز پیدا میکند. افعالش حجابها همه جلوه کرده. حالا آن پشت این ذات، مثل زندگی آدم است دیگر. هزار تا ابتلا میآید، یکهو ته دلش یک کورسویی میزند. مثل همین هواپیمایی که دارد سقوط میکند. این تایم که معنا ندارد. این حجاب میرود کنار. ته دلش چیست؟ فرمودند که: "پیغمبر وقتی میآیند رد بشوند از صراط، جهنم آتیش آرام میگیرد. جهنم خاموش میشود." جهنمیان سوال میکنند که به نظرم حضرت امام این را فرمودند توی صحیفه امام. بخشهای ماوراییشان کلاً فوقالعاده است. جدیش گرفت امام، خصوصاً چهل حدیث. بحثهای خیلی عالی دارد. یک کتاب که جدا چاپ کرده: "ماده در نگاه امام." کتاب سنگینی است. "ماده در نگاه علامه طباطبایی" شده. آن هم کتاب "ماده در نگاه ملاصدرا"؛ آن هم سنگین است. کلاً اینها کتابهای سنگین است. این فلسفه رو به این عشق اگر آدم بخواند ارزش دارد. بیست سال آدم فلسفه بخواند که مباحث را بفهمد. چون اصل فلسفه اسلامی تفاوتش با آنتولوژیکشان، هستیشناسی ندارند. فلسفه غرب بیشتر ناظر معرفتشناسی است. هستیشناسی هم بیشتر در حد ماده است. در حالی که فلسفه اسلامی ماده را میگوید برای اینکه تازه ببردت تو فراماده. اصل ماجرا آنجاست، غوغا آنجاست.
معنای واقعی کلمه. دو تا نکته از اینجا گفته میشود. مملکتی میریزد به هم. غوغا میکند. محشر است. این مباحث. واکنشهای مثبت را میبینم. یاد این جمله امام میافتم که امام: "خون دل که خورده از دست اینها." "مترجمین حوزه." "خرَم از محمدرضا و صدام و اینها نخوردن." یکجوری میشد. واقعاً خیانت سنگینی در حوزه معارف صورت گرفته. اینها که نگذاشتند بالاخره نسل جوان بیاید به عنوان یک پروژه. آقا، همه کفریها تو همه دانشگاهها هست. فلسفه واکنش ندارد. بشنود. مبانی با این معارف آشنا میشود و یک مسدود کردن خیانت فرهنگی به حساب میآید. یعنی آن بخشهای سختافزاری و خشک و سخت دین را گفتیم، این لطافت و این ظرافت و این عمق معارف در دسترس کسی نیست.
بله، خلاصه از جهنم. جهنم خاموش شد. سوال میکنند که چرا؟ میگویند: "رحمة للعالمین دارد عبور میکند از صراط." اینها میگویند: "اگر به خاطر این آقا عذاب از ما بردارد." "ما نمیخواهیم عذابمان ده برابر کنیم." "به خاطر این صدقهسر، این سر ما منت." این دیگر آن بغضی است که در ذات است دیگر. اینجا ملکه است، آنجا بروز ندارد. آنجا همینجاست. بروز همینهایی که تو باطن. طبل السرّاء میرود کنار پرده. "فبصرک الیوم حدید." اینجا آنجا نداریم. قیامت همینجاست. "الان قیامتی قائم." "پیامبر همین الان قیامت من قائمة." "قیامت من قائمة" یعنی چی؟ "من در عرصه قیامت حاضرم." برای امیرالمؤمنین، قیامت قائمه. شاید برای برخی از بزرگانی هم که دیده شد، عصر ما بودند تا نزدیکی اسم شاید آنها هم برایشان به گوشههایی از این مسائل به هر حال مرتبه وجودی عقلی رسیده، بلکه بالاتر لاهوتی شده است. درست؟ بله، بحثهای خیلی خوبی دارد. "الا تذکره لمن یخشٰی." اگر کسی این خشیت را داشت، از حرف تو بهرهمند میشود. تذکره میشود. "تنزیلاً ممن خلق الارض و السماوات العلی." این را به عنوان یک تنزیل فرستادیم از کسی که زمین و آسمانهای اعلی را خلق کرد. ساعت بعد یک بحث دانشگاه داریم در مورد آسمان. بحث بسیار مهم است. گوش بدهند. تا جایی که چشم کار میکند ماده است، با تلسکوپ، با هزار تا تلسکوپ، با هرچی که کار بکن. تا جایی که ماده است، آسمان اول. از هرجا که ماده تمام میشود، آسمان دوم شروع میشود. هرچی بری، کرات و چه میدانم، هرچی بالا، کهکشان و اینها از آسمان اول. یعنی تا جایی که با حس میشود، آسمان اول که پایینترین آسمان است. یک آسمانهای بالاتر دیگر مجرد، هفت آسمان و بهشت هم که در آسمان وعده دادیم، تو آسمان ماده نیست که بخواهد بالا و پایین صعود موعود اعتبار. ولی بالاتر از این عوالم است. بالاتر معنای حقیقی روحم بالاتر از جسدم به لحاظ مادی. اگر بگوییم به ته مثلاً آن کرات و همه اینها. آن همش آسمان اول است. ولی نمیتواند بیاید مثلاً بهشت تو این است که حالا یک آسمان چهارم است یا بالاتر. و خود مراتب بهشت هم مراتب آسمانی است. "جنتی." وقتی خدا میگوید: "یک جای خاصی مخصوص گذاشته." اسم جا که میآید یعنی ماده. یک ماهیت جداگانهای دارد. مثلاً: "جنت ذات، جنتی التی هی آن." آن جنتی که خودم هم. نظر امام حدیث گفته. بعد سی سال بعد دقیقاً تو سخنرانی عمومی مثلاً جمع تاکسیدارهای تهران. "همانی که آنجا گفتم، با همان بیان، یک کلمه جابهجا نیست. همان را دقیقاً آمده گفته." امام نظرش به این بوده که آن انقلاب آنقدر غوغا کرده که آن معارف که تو پستو. برخی این تحلیل کار امام حاج آقا؟ گفتم: "ایشان تعجب کرد." گفتم: "شما تو آن جلسه نبودین؟" گفتم: "نه." گفتند: "آقا، یک همچین تعبیری جمع مجمع حکمت میفرمایند که: انقلاب کاری کرد که مردم فلسفی شدند." "سطح فکر و تحلیل فلسفی مردم بالا." دیشب آمدم دیدم این نوهام میز را گرفته اینجوری کج کرده. میگوید: "برای چی؟ به چه علت؟" انقلاب کاری کرده که بچههای دهه هشتادی، دهه نودی هم دنبال علت میگردند. این رشد فلسفی فلسفه تاریخی، اگر مطلب خیلی توش حرف است، دهه هشتاد دانشگاه امیرکبیر میگفتیم، یک گوشههایی شد. اصلاً فهم نیست. دهه نود میرفتیم تو دبیرستان میگفتیم همه میفهمند. ده سال گذشت. این همه ارتقا فکر و عقل و رشد و بعد هنوز معارف و کتابهای ما، کتابهای صد سال پیش خلقالله بگوییم شهید مطهری، همه شهید مطهری. مطالب نوسازی بشود. ادبیات بیان. "سماوات العلی." این هم از این.
"الرحمن علی العرش استوى." این صلواتالله برود بالا به عرش برسد. "الرحمن استوى." حالت استوا حالتی است که دو تا رکن علی السویه در اختیار کسی باشد. انحراف و کجی و تساقل و لرزش و فلان و اینها نباشد. نهایت تسلط را میگویند دیگر. درست شد؟ کسی سوار دوچرخه بشود، دوچرخه صاف صاف در اختیار او باشد. استوا دارد. هیچ طرفی کج نیست، به هیچ طرف تمایل ندارد. اینور آنور نمیشود، از دستش در نمیرود. نهایت تسلط، که حتی گاهی دست هم ول میکند با پا نگه داشته ولی هنوز این صاف است، اینور آنور هم نمیشود دیگر. اوج تسلیم اشتباه. "الرحمن" از متشابهات قرآن است. چون ما با ذهن حسی خودمان میفهمیم. ورش نشسته. حالا وهابیها هم که میگویند: "خدا رو عرش نشسته." و خیلی هم چاق است و "عرشش هم قرچ قرچ صدا میدهد." و "دارد میشکند." و "شبهای جمعه که با خرش میآید پشت خانهها." و "کام" میریختند دیگه. ابن تیمیه اینها بودن. ظاهر خوار خدا بخورد میآید پایین. ما با همه غیرشیعه فقط سر خود خدا بحث توحید و غیرشیعه. شما هیچ مکتبی این معارف عمیق توش پیدا نمیشود. لذا یکی از ادله تشیع، محیالدین. ایشون همین میگفت. خدای محیالدین، خدای شیعه. دکتر جو پهلوشون محل تحمل است. دیوار هیچ نظری ندارند. حق ازدواج برعکس مستلزم این است که ملک او بر همه، ملک او بر همه اشیا احاطه داشته. تدبیرش بر اشیا چه آسمانی چه زمینی چه خرد و چه کلان چه مهم و چه ناچیز گسترده باشد. رب به همه چیز است. یگانه در ربوبیت. مقصود از "رب" جز مالک و مدبر چیز دیگری نیست. لذا دنبال استوا بر عرش داستان ملکیت او را هم بیان کرده که خودش جنبه تحلیل و احتجاج برای استوا هم دارد. "رحمان" هم مبالغه در رحمتی است که عبارت از افاضه به ایجاد و تدبیر در قالب صیغه مبالغه کثرت میرساند. با استوا مناسبتر است تا مثلاً رحیم. همه عالم را گرفته این رحمت. این رحمتی که فراگیر است و هیچ چیزی از این رحمت خارج از رحمت و "وسعت کل شیء." هر شیئی در پرتو و شعاع رحمت او بروز پیدا کرده است. این "الرحمن" که اینجور عالم وجود را قبضه کرده است، استوا بر عرش دارد. حالا عرش یک بحث مفصلی است. باید وسایل توحیدیه بهمن علامه طباطبایی مطالعه بشود. بخش عرشش بحث سنگینی دارد. مقام اجمال قبل تفصیل. عرش مقام اجمال بعد میآید قلم میشود. کرسی چی چی میآید پایین. "یدبر الامر." جای دیگر دارد. "من ولی" دارد. "فی الارض" دارد. در ذیل آیه پنجاه و چهار سوره اعراف، جلد هشتم کتاب در مورد عرش بحث مفصلی و علامه مطرح "له ما فی السماوات و ما فی الارض." هرچی در سماوات و در عرض مال اوست. "و ما بینهما." میخواهد بگوید هر جا یک نقطه میزی میآید که این دیگر از اینجا این نیست و آن است. الان این تبلتی که اینجاست، این یک روکش دارد. یک تبلت و یکی محسوب میشوند دیگر. ولی میشود دو تا لحاظش کرد. الان بگویم: آقا، این روکش این تبلت با تبلت، روکشیش مال من، تبلتش مال من. هرچی هم بین این روکش و تبلت است، مال من. نهایت مملوکیت این را میرساند دیگر. یعنی اگر هم یک جایی شما این دو تا را از هم جدا کنی، بشود تصور کرد. الان یکی شده که یکی به حساب ولی اگه بشود یک تفکیک کرد، باز همان نقطه موعظه را من دادم. حقیقی یا اعتقادی است. چی کل است؟ چیست؟ دعای خیر. یک دعای فلسفی عجیب و غریب داریم. آره، اگه یادم بیاید "مگس" به نظرم دارد. "و ما تحت الثرى." هرچی هم زیر خاک است. "تحت ثرى" چه خبر است خدا میداند. "حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثرى." مردهها، جهنم آن زیر باشد. "اللهم اغفر لی و ادخلنی رحمتک فی کل لیله نفسی و من یسمع بین ترکه" نه، مگس تو، مگس ته تمایزی که خدا میگذارد. میزی که او ایجاد میکند. هرچی در شکم زمین باشد، نه زیر خاک. میفرماید: "ما تحت الارض." موجودات روی زمین است. چه اجزای خود زمین چه موجوداتی که توش زندگی میکنند. از آنهایی که محسوساند. انسانها، حیوانات، نباتات و هرچی حس نمیکنیم. اصلاً وجودش را خبر نداریم. خدا اول میداند. همه ملک اوست. وقتی ملک خود را شامل همه آنهایی که تو آسمان و زمین، از جمله اجزای آن دو تا شد. قهراً شامل خودمان و خود زمین هم میشود. چون هر چیزی غیر از همان اجزای وجودش، همان اجزای وجود علاءالدین. پس یکی از دو رکن ربوبیت مالکیت بود که اینجا مطرح کرد. تدبیر. دو تا رکن ربوبیت. مالکیت و تدبیر. "ان تجهر بالقول فانه یعلم السر و اخفى." خوب، سر مگر خودش مخفی نیست؟ اخفا چیست؟ دانشگاه لطایف سته است که میگویم. یا مقامات هفت شهر عشق. سر خفی و اخفا و اینها. یک بحث فلسفه عرفانی دارد. "جهر به قول بلند بلند حرف زدن، اسرار بهش، آهسته صحبت کردن." اصلاً نجوایی در درون حدیث نفس بروز دارد دیگه. این فعل است دیگه. فعل انفعال. در معرض تکلم هم نمیکند. خطورات. همه در محضر او. جان محاسبه. اگر تبدیل به ملکه بشود و عقیده بشود. حساب. اگر مخفیش کنی یا نشونش بدهی. خدا محاسبه میکند به شما. بحث خیلی خوبی باشد. سوءظنی که تبدیل به عقیده و واکنش بشود. بله. محاسبه جزاست. نفس عمل است دیگه. نفس عمل اثر مال خود عمل است. وقتی حساب میکنند یعنی اثر عمل را نشان میدهند. یکی بابت آن نیت، یکی عمل. "نیت الکافر شر من عمله." این هم از این.
"الله لا اله الا هو." بحث اسمای حسنی که اگر میخواستیم هم نمیرسیدیم. امروز وقتم نداریم. جلد هشت المیزان، بحث بسیار مبسوطی است و از اوجب واجبات است برای طلبه. این بخش باید حتماً مطالعه بشود. بحث اسمای حسنی اینجاست که بحث بسیار خوبی است. "الله لا اله الا هو." الهی غیر او نیست. "لله الاسماء الحسنی فادعوه بها." ذیل این آیه. هر آنچه که اسم، نه اسمهای اعتباری. کرم و حسن و زید و فلان. اسمای حقیقی. هر آنچه در عالم کمال مال اوست. خوب، اگر کماله، خود اوست که چرا مال او میشود؟ مالکیت. گاهی انسان خودش را مالک خودش میداند دیگه. مثل آن آیهای که از لطایف اهل میز میزند که: "خدایا حضرت موسی عرض کرد که: لا املک الا نفسی." من جز نفسم را مالک نیستم. گاهی نفس ذیل مملوکیت به حساب میآید. لذا "لهو" در ملک خداست، مال خداست. خود اوست، مال او دیگر معنا ندارد. میخواهد بگوید که آن اشرافی که او دارد، دایره وجودی خودش هست و خودش مال خودشه. هرچی دارد از خودش است. رضا اسمای حسنی برای اوست. وگرنه خود اوست. اسمای حسنی. هرچی که حسن، بلکه احسن است و به این تعبیر حسناست. چون مؤنث اسما تسنیم جوادی بحثی کردم تو المیزان. البته بحث فرصت نیست که بخواهیم اینجا بحث کردیم و منتشر هم نشد. احتمالاً منتشر هم نخواهد. عرض کنم که این هم از این. همه چیز پس مربوب است. هر آنچه. لذا حضرت الحمدلله تفسیر میکند دیگه. یعنی هر آنچه که در الحمد، حمد مطلق است. هرچی حمد است مال خداست. چه بدانی چه ندانی. خوشگل پوشیدی، قشنگ است. چه خط خوبی داری. چون میدانی که بین حمد و مدح تفاوت. حمد، حمد و شکر. سپاس هم ستایش. تابلو نگاه میکنی میبینی که خیلی زیباست. چقدر قشنگ است میشود ستایش تابلو را هدیه میدهد. ممنونم. سپاس. تابلو هم خوشگلم. بهت هدیه میدهند این هم شکر است هم حمد هم مدح. متن آن کسی است که دارد این کار را انجام میدهد. شاکرین. حمد شاکرین باید باشد. حالا یک بحث دیگری. هرچی هم که حمد در عالم، هر کی هر کمالی را دارد وصل میکند، تأیید میکند. چقدر این دریا زیباست! چه پاییز چقدر قشنگ است! همش حمد خدا. "الحمدلله الذی جعل." خرید جلال خلیف. خلیف میگوید: "چقدر پاییز قشنگ است!" لذا گفتند: "سبحان الله بگو دیگه." وقتی چیزی تعجببرانگیز است. روایت عجیب و غریبی داریم. اگه کسی یک "سبحان الله" پیدا کنید. فوقالعادهای است. خدا برکاتی که به امید آثار ثوابی که میدهد خیلی عجیب و غریب است. نه میلیون میلیون چی خلق میشوند! "سبحان الله، سبحان الله، الحمدلله." توی ثواب الاعمال. توی ثواب الاعمال مرحوم خیلی کتاب عالی ساده هم است. "من قال سبحان الله." "عنده فلان." پیدایش. به هر حال شما هرچی که خوشت میآید جلوه حق تعالی است. هرچه زیباست. هرچی با طبع تو ملایمه. هرچی خوب است، اوست. حالا ما همش توی آیهها و سایهها ماندیم دیگه. یک عمر سر سفره کسی باشی، از دستش هم میگیری و هشتاد سال نانت را داده، آبش را داده، جات را خشک کرده، تر کرده. "العلم عندی." عندالله خزائن روزههای خداست. در قرآن محل عطا "حدیث موسی." ماجرای موسی بهت رسید. این آیات. دیگه بحث حضرت موسی را تو چند، خیلی سریع ترجمه میکنم. کلیت بحث انشاءالله فردا مطرح میکنیم. "اذ را که ما این آیه را تو این جلسه اخیر، سه دقیقه در قیامت بحثش کرد که چرا آتش دید حضرت موسی؟" این تمثل بوده. مکاشفه بوده. آتشی نبوده. چون تو شب برفی بوده، دنبال آتیش میگشت. آتیش دید. اگه آتیش نمیدید نمیآمد سمتش. دریا میری تو شب سرد. حالا دریا. چکارش کنم؟ آتش. سمت جوادی. رفت آتش بیاورد. آتش گرفت. شما چیزی که مورد نیازش بوده، توسل پیدا کرد. تو چهرهای که او مانوس بوده. ترجمه نزدیک به مرگ همش تو اون قالبی توسل پیدا میکنی. طرف باهاش انس دارد. یکی ترن میبیند. یکی اسب میبیند. یکی الاغ میبیند. یکی هواپیما. بر اساس توسلات. بر اساس قوه خیال. بله، بله، بله. وجود نورانی با نوری که میبینند متفاوت. خانواده همه. همینجا مکس کنید. "من انس پیدا کردم با آتشی." "وجدت ناراً." "ان نوره گرفت." من را یک نوریه. "یک انسی دارد." حق تعالی بوده دیگه. اسم مونس حق تعالی جلوه کرده تو این آتش. بعد جالبش به این است که ناری که نماد سوزاندن است، از بین بردن است. حق تعالی کار میکند که نماد انس میشود. موسی برای ابراهیم میشود نظام تکوین و علت و معلول از بین ببرد. ها! میخواهد بگوید این معلول است، ولی علتش اراده حق تعالی است. سوزاندن علتش آتیش نیست. آتیش صورت علت. علتش اراده حق تعالی است. هر آتیشی میسوزاند، خدا دارد. همانجا هر وقت دارد میسوزاند، اراده حق تعالی در سوزاندن است که دارد میسوزاند. اراده نکند، نمیسوزاند. اراده کن، مونس میشود. اراده کند، آتیش هست ها! نه آتیش خاموش میشود. آتیش ما صورت علت را. آتیش صورت علت ندارد. علتش حق تعالی. اصالت ندارد. بله. ماهیت اصالت ندارد. وجود اصالت. آتیش نمیسوزاند. وجود آتیش ماهیت است. ماهیت تو ذهنت. دو تا ماژیک نداریم. وجود داریم. وجودی است که ماژیک میپنداری. وجودی است که آتش میپنداری. چی داریم میسوزاند؟ وجود. علت چیست؟ وجود یک علت تو عالم بیشتر نیست. آن هم وجود. حالا وجود اراده کرده از او سوزاندن جلوه کند. اراده میکند از او بردن و سلام. از او انس بوسی. اینجا به امید قبسی میآید. عیسی اینجا به امید نفسی میآید. خاموش شد آتیش. روشن. ببینم جاده کدام وری است؟ مسیر کدام وری است؟ کسی بتوانم پیدا کنم؟ خانوادهای پیدا کنم؟ نودی. "یا موسی." تا رسید ندا رسید. ندا داده شد: "یا موسی انی انا ربک." ندا داده شد: "انی انا رب." من خودم هستم. من خودم هستم رب تو. من خودم. تفاوت خودم. یک آشناییای است که خودم پسرته. صدایش را تشخیص نمیدهی. اول "یوسف." خودتی. "یوسف." خودتی. تو یوسفی. "یوسف" تویی. نه، تو یوسفی. نه، "یوسف." خودتی. تو خودتی یوسف. "انک انت یوسف." تویی خودت یوسف. از ذات میآید پایین. خودش. من خودم هستم جلوه داشت. رب عرش بود. عرش السماوات و صبا. "فاخلعن نعلیک." کفشها را بکن. کفش تو خواب به معنای زن است دیگر. مطرح شده تو روایت. محبت را بکن. واسه زن و بچه آمدی. نه. "نعلیک." آن زن، آن بچه. نعل تو بود تو زمین. داری باهاش میروی. فکرت را لخت کن. پات را از این هبه بیا بیرون. دنبال چی میگشتی؟ مگر نمیخواستی؟ فوقالعاده دارد که "کل ما لا ترجوه ارجى، ارجى ما لا ترجو." "موسی را از آتش بیاورد پیغمبر." فوقالعاده. بله، بله. میگوید: "تو میخواستی بیایی برای زنت فلان یک چیزی بگیری." "چقدر به اسباب اسباب." "من خودم آنجا هستم دارم درستش میکنم." "من را داشته باش راحت باش." "انک بالواد المقدس طوى." تو در وادی مقدس هستی که اینجا اسم جلگهای است که در دامنه طور قرار دارد. خدای سبحان آنجا را وادی مقدس نامیده. احترام آن سرزمین. با کفش لگد اگر کندن کفش متفرق کرده. دلیل بر اینکه تقدیس و احترام وادی به خاطر اینکه هزینه قرب به خداست. امیرالمؤمنین عیادت مریض رفتند. کفشهایشان را کندند. هزینه قدس است. جلوه حق تعالی در انقطاع است دیگه. مریض انقطاع باشد. حق در صحن است و این مقام بارگاه الهی با کفش نباید وارد شد. کفش کندن یک بحث مفصلی است و در مقام تکلم از این حرفها. جنوب نباشد. حائز نباشد. عمل بام هزینه. و صلى الله على سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
تفسیر سوره طاها
جلسه سوم
تفسیر سوره طاها
جلسه چهارم
تفسیر سوره طاها
جلسه پنجم
تفسیر سوره طاها
جلسه ششم
تفسیر سوره طاها
در حال بارگذاری نظرات...