متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا.
یکی از فوقالعادهترین صفحات قرآن، از حیث مطالب و معارف، همین صفحه است. آدم حیفش میآید که این یک صفحه را در یک جلسه، آیه به آیه بررسی کند؛ چرا که پر از لطایف و نکات است. برخی از این نکات و تعابیری که اینجا به کار رفتهاند، منحصر به فردند، مانند بحث "القای محبت" و "اصطناع نفس" و اینها که مباحث ویژهای هستند.
خدای تعالی، منت خود را که بر حضرت موسی گذاشته، یادآوری میکند و این منت اولیه آن وقتی بود که: "آنچه به مادرت وحی شد، به مادرت وحی کردیم." نمیخواهد بگوید که محتوای وحی چه بود، اصلِ وحی، خودِ منت بود. یعنی دستگیری! خدای متعال، اگر کسی را برای کاری کنار گذاشته باشد، برای اینکه از او کاری بخواهد، اینطور نیست که او را نداند. یکهو در واقعهای شرایطی پیش بیاید و خدا او را انتخاب کند. نخیر، از روز ازل، او مدنظر و در محاسبه خداست و خدای متعال، برنامه را طوری میچیند که او بیاید و این کمالات را بروز دهد. او را که میداند، طور دیگری با او معامله میکند.
ماجرای بهجت (که خودشان نقل میکردند) این بود که: "پدر ما در حال احتضار بود و میخواستند او را ببرند. خطابی به ملائکه رسید که 'او را برگردانید!' پدر محمدتقی را (شاید منظور فرزند ایشان بوده که در کودکی از دنیا رفت). برای مناسبت بچهها، او شرافت داشته که به خاطرش مرا برگرداندند تا به دنیا بیایم." این نشان میدهد که از قبل تولد، کسی در دیدرس و تیررس عنایت الهی است و خدای متعال، او را مدنظر دارد و به او توجه میکند. به مادرش وحی میکند و او را حفظ میکند.
ماجرا، ماجرای فوقالعاده عجیب و غریبی است. هزاران کودک سر بریده شدند، شکم جنینها پاره شد و درآوردند که احتمال پسر بودنش را میدادند. جنین را گرفتند و همانجا سر بریدند تا یکی هم به دنیا نیاید. اما آن کودکی هم که اسمش موسی است، دقیقاً به دنیا میآید و همان یک دانه را فرعون بزرگ میکند.
صدام گفت: "همه آخوندهای ایرانی را از عراق بیرون کنید!" این سه سید یعنی مراجع تقلید کاری نمیکنند. یک نفر امام خمینی بلای جان بعثیها، آمریکاییها و داعشیها شد. این ماجرا این است، یعنی دقیقاً حقتعالی از ظالم سوءاستفاده میکند. شمشیر ظالم، منم. خداوند حساب او را دارد و با آن میزند. شیطان هم کلبهای در بارگاه الهی است. خلاصه، از دست خدا در نمیرود. خیلیها این مبانی را قاطی میکنند، وقتی این توجهات دستمان نیست. انقلاب تضمین شده است، پیروزی قطعی است و به نتیجه رسیدن آن شکی نیست. به مولا "ریب فیه" (شکی در آن نیست).
این آزمایشها و ابتلاعات هم قطعی است: "اذا ما وعد الله و رسوله" (هنگامی که خدا و رسولش وعده دادند). وقتی کار سخت میشود، مؤمن برمیگردد و میگوید: "تعجبی ندارد! از اول رسول خدا و رسول گفته بودند که سختتر میشود." "ما زادهم الا ایمانا و تسلیما" (فقط ایمان و تسلیم آنها را افزون کرد). "ما وعدنا الله و رسوله غرورا" (جز فریب و غلبه نیست).
از آیات فوقالعاده است اینها. فشار زیاد شد. تحریم از دور تا دور بستند و پدرمان را درآوردند. منافقین میگویند: "دیدی؟ دیدی هر چه گفته بودند، گول زده بودند ما را؟ آب و برق مجانی دروغ بود، فلان چیز دروغ بود، فلان چیز دروغ بود." در ماجرای خندق، پیغمبر کلنگی را میزد و میگفت: "شرق و غرب را دیدم که اینها همه نابود میشوند." آن دو نفر برگشتند و گفتند که ما تا مستراح خانهمان هم در جنگ احزاب امنیت نداریم! این موسی میگوید: "ما شرق و غرب را میگیریم." این وضعیت منافقین است؛ هم از درون خودش خالی است، هم دل بقیه را خالی میکند.
اینها بیماردلبندند و مفصل است. یک مقدارش بحث "ای قلب سالم!" این است که آقا، خدای متعال حواسش به این جبهه هست. از دست خدا در نمیرود. "ما مسبوق" (ما پیشی گرفته نمیشویم)؛ تعبیر فوقالعاده است. "جا نمیمانم، مسبوق نمیشوم، هیچکس نمیتواند از من جلو بزند، از دستم در نمیرود." انگار یک سری اطلاعاتی هست که خدا از دستش در رفته و الان اینها برای ما اتفاق میافتد. نه، خدا از دستش در نمیآید. اینها را اگر کسی دانست که همه... لذا در آیه جلوتر، آیه چند میشود؟ بله، آیه ۴۰. برنامه بود. اطلاعات دقیق و حسابشده.
"مشت بزنی اونجا، تو اون خونه بزرگ بشی، بچهها را بکشند." این بچه وقتی میرفت، خواهر موسی این بچه را رصد میکرد که کجا میرود. رفت و دید دارد میرود تو کاخ، و آنها هم که همه بچههایی را که شیر میدهند... "حرمنا علیه المراضع من قبل" (پیش از آن همه دایهها را بر او حرام کردیم). خدا در صحنه است؛ یعنی سیاستی که قرآن نشان میدهد، این است: یک لحظه نیست که خدا در صحنه نباشد. کار خدا دیده نشود. این چیزی بود که امام به ما یاد داد که در صحنه سیاست، پیش از همه خدا در صحنه است. تفاوت امام با بقیه، با همه سیاسیون و همه علما و اینها این بود که امام خدا را در صحنه سیاست میدید. خیلیها خدا را اصلاً کلاً در صحنه سیاست نمیبینند، یعنی فقط در حد توی صحنه نجاسات و طهارت و فلان و اینها فقط میبینند. خیلیها هم سیاست را میبینند، خدا را نمیبینند.
"دوست داشتم او را بزرگ کنم و برنامه داشتم. من دارم کار میکنم و از دستم در نمیرود." وقتی که وحی کردم: "آوردمت تو خانه فرعون، بزرگت کردم. خواهرت آمد بعد دید همه بچهها، هیچ بچهای از این شیر نمیخورد." گفت: "من یکی را سراغ دارم، یک مادری را سراغ دارم." نپرسیدند: "خب این برای چی شیر دارد، بچه ندارد؟" هیچکس سؤالی نکرد از این: "این چطوری است که بچه ندارد، ولی شیر دارد؟" هیچکس کاری نداشت.
بارداری مادر حضرت موسی مخفیانه بود. هیچکس از زایمان ایشان باخبر نشد. دستگاه اطلاعاتی عجیب و غریب فرعون، که هر جایی را بکشد، در برود... اینجا حامله بوده، بچهدار شده، بچهاش هم معلوم نیست کیه و چیه و کجاست. شیر هم دارد و بیا خودش شیرش بده. "رددناه الی امه" (او را به مادرش بازگرداندیم). نانخور کیست؟ نانخور فرعون! فرعونی که میخواست اینها را حذف بکند، همه را کشت که این دو یعنی موسی و مادرش حذف شوند. خودش این دو را در تولیت، تو خود خانهاش نان داد به این مادر بخورد که به این بچه شیر بدهد. مشکل برنامهریزی است. برنامهریزی، برنامهریزی. ما برنامهریزی نداریم. تدبیر، رکن دوم حدیث امام باقر علیهالسلام این است دیگر: "عبد برنامهریزی ندارد." برنامهریزی یعنی چه؟ راهکار. از کجا میدانی اصلاً اینها اینقدر بیبرنامه میشوند؟ با برنامهترین آدم ممکن!
"نه، ببین. الان من مشت زدن در برنامهریزیام نیست. من ساعت ۱۰ برای شام بخورم. ساعت اداری تمام شده، من دعوام... خب دیگر الان خارج از برنامه نمیتوانم بیایم." دعواها چیست؟ خودش نداشت. توی ۳۰ سال، ۱۰ سالش توی زندان بوده باشد و این همه تألیفات و آثار. وقتی میآید بیرون، میآید رئیسجمهور. همش آیا توی حبس بوده یا توی تبعید بوده یا ده سال تقریباً، برخی بیش از ۱۰ سال تقریباً، فشار و اختناق. خلاصه، این میشود برنامهریزی: "آنچه که وحی شد، به مادرت وحی کردیم." تابوت بینداز. قصر برای پرتاب کردن، ولی خب پرتش کن تو تابوت. این تابوت البته ماجرا دارد. برخی گفتند: "آن تابوتی که سکینه بنیاسرائیل بود، همین بود. تابوت موسی." با امام زمانه. احتمالاً همین باشد، چون در قرآن دیگر بحث تابوت غیر از این جایی نداریم. آن تابوت ظاهراً به معنای تابوت جنازه و اینها نیست. همین چوبی بوده که درست کردند برای اینکه حضرت موسی توش باشد و روی آب بگذارند. این بچه را "آیت ملکی". تعبیرش مال امام زمانه که از نشانههای حکومت امام زمان یکی همین بحث طاغوت است.
"نداریم تقوا فیه فلیم" (تقوا در آن نیست). تو دریا، بحر تفاوت دارد دیگر. جنبههای عمیقترش گفته بشود. "یم" یعنی همین لایه، این سواحل، این کنارهها و این بردن هم خیلی عجیب است. این تکه اصلاً از آیات فوقالعادهای است که من هر وقت میخوانم، مست میشوم. لحن خدا را شما نگاه کنید: "فلیَم باید او را برساند به ساحل." یکهو رئیس کل عالم دارد حرف میزند دیگر. همین که ما قبولش نداریم. "سپردم امر تکوینی." ابرقدرت عالم دارد صحبت میکند. "لطف، مهربون." خیلی پیرمردایی که تو خونه سالمندان و اینها، نماز بخوانید. "خیلی تنها نباشه، تنها هم که هست، احد و واحد و اینها. قدرت و صمدّش." امپراتوری عالم که اون فرعون هم با اون همه سر و صدا، کارپردازش، عملش نوکرشه. اونقدری که این بخواهد کار میکند. هیچ غلطی اضافهتر نمیتواند بکند. این حسی است که باید من و شما داشته باشیم در اثر خواندن قرآن. ایمان، آن نوری است که باید منتقل بشود. اگر منتقل شد، همه مریضیها و مشکلاتمان حل است. این غم و غصه و درگیریها و دغدغه و تشویشهایی که تو زندگی، ماجراها و استرسها، این همه ماجراها، اینها همه مال همین یک دانه است: "خدایمان زور ندارد؟"
این شعری که تلویزیون خودمان بزرگ شد و طرز ستایش پسرعمو یم یاد گرفته بود، بعد خواند. بعد به من گفتش که: "ما کوچیکا خدایمان بزرگه، شما بزرگها خدایتان بزرگ است." میگویی: "خدایت کوچک میشود، هیچچی از او برنمیآید." مسئله تو همین و ما حسمان با مادر موسی، با خود موسی، با رود دریا. الان من و شما که اینجا نشستیم با موسی. اگر بفهمیم "هوالذی یسیرکم فی البر و البحر" (اوست که شما را در خشکی و دریا میگرداند). قرآن هست یا نیست؟ تو خیابان که راه میروی، بعضی وقتها این دستورالعمل مراقبتی توجه خیلی هم دستور خوبی. گاهی فکر کن ببین کی دارد این پاها را میبرد؟ خودت هستی؟ خب وقتی که تو کما بودی و کجا بودی و خدا که عوض نشد که! "هوالذی یسیرکم فی البر و البحر." اونی که دارد سیر میدهد شما را در دریا و خشکی. هر جا داری میروی یکی دیگر دارد میبرد.
موسی عجیب است؟ موسی که عجیب نیست. سوره کهف با هم خواندیم. فکر کردی اصحاب کهف خیلی عجیب است؟ شما هر شب این اتفاق دارد برایتان میافتد. میبرمتان، برتان میگردانم. عجبا! خیلی تعجببرانگیز است؟ تعجب ندارد. "کل خلایق شب به شب میمیرم و صبح به صبح زنده میکنم. چشمتان را میبندم. کل خلایق را صبح به صبح زمین میبرم، میکشانم از اینور به اونور تو آسمون و دریا و اینور اونور." یک موسی به چشمت آمد. کی؟ روی آب بود. آمد به خانه فرعون رسید. تحویلش بگیرد. دشمن خودمو دشمن خودش، یعنی دو قبصه دشمنش است. از باب ادعای ربوبیت که "عبد نیست." از باب حکومت؛ "منصب او را میگیرد." خدا چکار میکند؟ این قدرت مطلق میشود. "نمیمیرد نفسی." "خدایا، من از ۲۰ سالگی به تو توجه. در زمان جبهه من با تصرف شما را زنده نگه داشتم که بیا اینجا شاگرد. در جوانی به تو نظر داشتم. من کشوندم با تصرف." دیوانه میشود این آدم! "قبل از اینکه به دنیا بیاید حواسم بهت بود و از همان موقع داشتمت. خودم ساختم، بسازمت. انداختم هر کس ببیندت عاشقت شود."
فرعون هم به او افتاد و حالا چیزهای دیگری هم نقل شده. گفتم مادر موسی هم که میخواست بچه را بدهد، یک کسی، یک خانم باخبر شد و که تو دستگاه حکومتم بوده. عشقش افتاد تو دلش. "تحویلش بدهم؟ راپورت بدهم این را؟" چیز کن دیگر. حالا این وحی ظاهراً یا از طریق او بوده یا او هم کمک کرده تو ماجرای تابوت، ساختن تابوت. "ولتصنع علی عینی." (و آن را زیر نظر من بساز). "جلو چشمم خواستم بسازمت." خدا به یکی اینجوری حرف بزند: "برنامه است. آمدی با حساب و کتاب آوردمت. خواستم بسازمت با محبت شما." فرض کن امام رضا مثلاً یکی از ماها را همچین حرف بزند: "طلبه شدی، این کار را کردی، آن جابهجای ی است، این ازدواج است، این بچهداری. اینجا که اینجوری شد." و خیلی هم شرمنده. همه اینها بر سر محبت بود و چه دستی بود که اینور و اونور داشت کنترل میکرد. ما چقدر بیطاقت بودیم که هی رحمت خدا را گله میکردیم، ناله میکردیم: "آقا چرا اینجوری میشه؟" نمیفهمیدیم.
وقتی خواهرت راه افتاد و آمد به اینها گفتش که: "میخواهید من یکی را معرفی کنم که کفالت بکند بچه را؟" "مادرت برگردد تا قرة عینش قرار پیدا کند." یعنی چشم وقتی اشک شادی آدم میریزد، آرامش پیدا میکند. از غرور است. معنای "سرد شدن چشم" را گفتند که منظور این است که یعنی از اشک شوق، چشمش سرد باشد. اشک غم گرم است، اشک شوق سرد. یک آدم بیتاب و بیقرار هی چشمش دارد میچرخد، چشم میگرداند. ولی اونی که گمشده ندارد، چشمی ثابت و قرار دارد، به مطلوب رسیده. بعضی از جوانهای عزب که تو خیابان قرار عین ندارند، متن به مطلوب نرسیده. کیسهای دیگر هم میتوانم روش فکر بکنم. همین است که "کی تقر عینها." این حالت. "قرة اعین" هم که تو قرآن دارد جاهای دیگر همینه دیگر: "ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین." (پروردگارا، از همسران و فرزندانمان نور چشمانی به ما عطا کن). یک زنی باشد که با او باشم و دیگر چشمم به بچههای دیگر نباشد. دعا توضیح دارد دیگر. یعنی چه باشد؟ باید مفصل بحث کرد که این "قرة عین" چه شاخصهایی دارد. "و لا تحزنه." (و او را غمگین نکند). ما به مادرش برگرداندیم که "قرة عین" پیدا کند، حزن نداشته باشد. "و قتلت نفسا." (و یک نفر را کشتی). با دست تو زدیم. کشتم کار تو. تو زدی کشتی. "و فنجینک من الغم." (و تو را از غم نجات دادیم). بحث ایماندرمانی باز یک موضوع مفصلش همینه. "هر کس مؤمن باشد، از غم نجاتش میدهم." پس اگر غم داری، ایمان نداری. کاریش درست! غم بگیرد درست بوده، یعنی آن ضربه درست بوده. کشتن درست نبود.
ادامه ماجرا دیگر. یعنی از اول بحث منتگذاری بر موسی است: "تو اینها بودی، تو همچین وضعیتی، یک همچین فقری، یک همچین نیازی، یک همچین بدبختیهایی پشت سر گذاشتی. آنجور که بچه بودیم میخواستم بکشنت من نجات دادم. من تو کاخ فرعون بردم. من محبت انداختم، تو را نکشتند. نگاه من، مادرت را آوردم تو کاخ. من خواهرت را آوردم که برات وساطت کرد. زدی و یکی هم کشتی، من نجاتت دادم." "و فتناک فنونا." (و تو را به انواع گوناگون امتحان کردیم). انواع و اقسام فتنهها را سرت آوردیم. عجیب و غریب بودن دیگر. قوم شعیب که تو انحصار در میزان داشتن و مشکلات اقتصادی داشتن. شعیب کار اقتصادی بود دیگر. دامداری و اینها. حق این دخترها را داشتن میخوردند. نوبت نمیدادند به دخترها. کلاً وضعیت تصویرسازی که قرآن میکند، کلاً مفاسد اقتصادی دیده میشود تو اهل مدین قوم شعیب. با اقتصاد و تشکیلات حکومتداری و فلان و اینها آشنا بشوی، ببینی بدن اختلاسها را ببینی چه شکلی است، چکار میکند. دست گرفتنی بلد بودی، آشنا باشی. چه جور بخور بخور میکند. جوادی گفتند که من نظرم این است که برمیگردد یا نه... امام موسی صدر را نداریم، بلکه همه نشانهها مبتنی بر این است که ایشان از دنیا رفته. امیرالمؤمنین، امام موسی به گوش قذافی زده یا چنین حرکتی صورت گرفته که همانجا دستور شهادت امام موسی را دادند. اینقدر اگر واضح باشد دیگر حتی گفتند که با آن کلت طلاییاش کشته. این هم بود توی اقوال که قذافی با کلت طلایی که مخصوص بود، تیر خلاص خودش را میزد. با همین کشت. که بعداً با همان خدا لعنت کند این را و خدا رحمت کند آن را.
"اگر قید حیات تو را برای خودم اصطناع کردم." این اصطناع نفس، ماده فلان را "تحقق داد، فلان فلان را اصطناع کرد، احسان کرد، که او را به او نسبت میدهند. میگویند این "صنیع فلانی" است، یعنی نمکپرورده فلانی. "نمکپرورده خودم کردم، پرورده خودم کردم." با دست فرعون. خدا با دست موسی شاهکار هنری اگر نیست چیست؟ اگر اعجاز نیست چیست؟ این کی؟ کدام بشر میتواند اینجوری حرف بزند؟ تصویرسازی به دست فرعون! لقمه زدن تو دهنت! "خیلی دیگر اصلا خدا میخواهد دیگر نگه دارد و حفظ بکند با یک چیزهایی، با یک ماجراهایی، با یک کارهایی." حالا "همچون منی با همچون تویی راه بیفت. نان مفت ندارم. کار باهات داشتم. یک عمر گرفتم، بزرگت کردم. عاشق چشم و ابرویت نبودم." "اذهب انت و اخوک به آیاتنا." (تو و برادرت با آیات من بروید). پا میشوی؟ میگویی خودت و برادرت. خب این خطاب اول به خود حضرت موسی است بعد ضمیر تسطیح میشود که حالا تو تفاسیر به این اشارهای نشده، ولی خیلی این محل تأمل است. "اذهب انت و اخوک." بعد میگوید: "لا تنیا اذ هوا." (و در یاد کردن من سستی مکنید). ولایت موسی بر هارون و مقام تقرب اوست. اصل بودن، اصل بودن و فرمودن هارون است. اصل بودن نام یکی از کدهای عجیب و غریب است که روش چند جلسه بحث کردیم، ولی هنوز باز خیلی جای کار دارد که پیغمبر فرمودند که: "من موسیام و علی هارونم. تو منی به منزله هارون من موسی الا اینکه..." در اصل اثبات امامت امیرالمؤمنین مطرح میشود. به نظرم خیلی ربطی به امامت حضرت امیرالمؤمنین ندارد. ما ادله محکمتر برای امامت امیرالمؤمنین داریم که در راس همش حدیث آیه مباهله، روش کار نمیشود. کلام خودمان، اصلیترین دلیل برای امامت امیرالمؤمنین: آیه مباهله. گفت از حدیث غدیر و یوم الدار... خیلی هم کم تو کتب کلامی شیعه به این آیه پرداختند. امام رضا به مأمون فرمود: "ادلت دلیل برای امامت امیرالمؤمنین آیه مباهله. انفسنا."
گول نخورید! اولا همین خود آیه مباهله را آیات در کتب سرچ بکنیم. بله، این را بیشتر کدگذاری تاریخی نوشتیم. توی کانال هست. "من موسیام و هارونم." شما برای تحلیل رفتار امیرالمؤمنین باید تحلیل رفتار اصلاً سنجیها، سکوتهایی که میکند. فرق بین بنیاسرائیل خود حضرت وقتی میبردند خطاب کرد به مزار رسولالله: "اللهم ان القوم استضعفونی و کادوا ان یقتلوننی." (خدایا، قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند). یکی از کلامها هسته هارون است و خیلی نکات مهمی هست در تحلیل. خب بعد پیغمبر موسی و غذا و فلان و اینها. تفاوتها از حیث راهبرد. راهبردی اون مدل کاری که موسی میکند، اصل دینه، اصل شریعته. دوره تنزیل با موساست و زحمتها و سختیهایی که دارد. سه طایفهای که باهاش درگیره: اقتصادیها (قارون)، سیاه پوستان (فرعون) و فرهنگیها (سامری) و خدمت شما عرض کنم که بلعم با عور. درگیریهای همهجانبه که طایفههای مختلف دارد. هارون درگیر طرح، "دوره تنزیل و دوره تحویل" که تو روایت ما بهش اشاره شده و سختیهای دوره تحویل که خیلی زیاد است. و همه خودشان را در انتصاب موسی محق میدانند. برای اینکه از ریشه بکنند دین خود موسی را با انتصاب به موسی، موسی خدا نبود. حرف از موسی بود علیه هارون. موسی دین آمده.
حالا تحریف از عمق دین. این دوره خیلی دوره سختی است. دوره تنزیل تا دوره مبارزه با تحریف. یک تحلیل فوقالعادهای در این کتاب "امام اهل بیت" تو همین زاویه دارد که هر امامی مسئولیتی نسبت به حفظ از تحریف دستهبندی خیلی خاصی داشت. "و لا تتونیا فی ذکری." (و در یاد کردن من سستی مکنید). "تنیا" به معنای فتور و سستی. "شل نشید، سفت برید با این آیات من در ذکر من هم سست نشید." اونی که یک مبلغ را بهش قوت میدهد، میگوییم یک رسانهگر برای جبهه حق و کسی که حرفی دارد، منطقی دارد، کاری دارد، رسالتی دارد، تکلیفی دارد، دوام نیاز است برای اینکه شل نشود. ذکر و شل نشدن در ذکر. کسی اگر در ذکر شل شد، تو مسئولیت شل میشود، تو هدف شل میشود، دلسرد میشود، بیانگیزه میشود. اوج عظمت امام وقتی میدیدیم که همه جمع میشدند به امام بگویند که: "نمیشود!" درس خارج فردای روزی که بحث بنزین شد، روز فردایش درس خارج مطرح کردند که برخی بزرگان به من میگفتند که: "به آقای خمینی بگو نمیشود!" امام میگفت: "میشود!" و دیدید که شد.
همه وقتی دچار یاس میشوند: "بابا، ما الان دیگر تو ابتداعات زندگی ماندیم. یارانه خرج نانمان را نمیدهد. یارانه تفاوت قیمت برایتان میخواهم بگویم. یارانه یک بچه را خرج پوشک خودش میکردم پارسال. الان یارانه یک بچه را خرج پوشک همه بچهها میکنم." خلاصه: "دریا از پشتم و فرعون و شب هم که تاریک و دریا..." میگوید فرضی که اصلاً عقلی نیست. همان اونی که روی آب من را برد، تا آن سوی* من را میبرد. برنامه اگر به او سپردی. "به دریا رسیدم. الان که دست و پای عصایم دارم. پیغمبر هم هستم. آن موقع هیچی نداشتم. به دریا رسیدم. الان فرعون پشت سرمه. آن موقع فرعون روبروم بود. با دریا به فرعون رسیدم، غرقش کنم." این خدای ماست اگر قبولش داشته باشیم. ابرقدرت. خلاصه در ذکر من سستی نکنید. برید سمت فرعون. طغیان کرده مثل سیلی که یک جا را گرفته. این طغیان، باید کنترل شود. مدیریتش این دارد. "این جامعه را دارد با کثافت خودش..." نمیگوید برو از پایین شروع کن. از خود فرعون شروع کن. "تو شهر یک مسجدی راه بندازیم؟" آخه خیلی از این بندگان ساده خدا کمکشان میکنند. "آمریکا کار میکند، انگلیس کار میکند!" اینور و اونور خیلی هم خوشحال بودم: "از آمریکا زده، ما جلسه داریم، محرم اینجوریه، فاطمه اینجوریه." این همه خیلی خوبه. ۲۰۰ تایی هستیم الحمدلله. شیعیان دور هم جمع میشویم. از ایالتهای دیگر میآیند. یکی از مسائل جدی که من واقعاً به تهدید انداخته... سر همین هم خیلی شل شدم. همین بود گفتند: "آقا اینجا که آمدی با جمهوری اسلامی نباید کار داشته باشی. تبلیغش چیه؟ نباید بکنی. حرف سیاسی، موضع سیاسی، صهیونیست، فلان چی؟" تازه اول هم که باید به ملکه پایبند باشی. بگی که من تمرین میکنم منافع ملکه را. چند هزار دلار؟ ماهی ۲۰۰۰ دلار فقط حقوق ثابت دانشکدهای بود که مثلاً میخواستم ببرم. چیزهایی که میگفتند خوبی داشتیم. وقتی که بودیم ساز و کار خانواده بکش. آدمهای سادهلوح اگر بودند! برخی از همین حضرات که الانم خیلی حرف زدنشان خوبه و میگویند وارد حکومت نشو، خراب میشود و اینها.
این پنجشنبه که من نبودم و شما بحث کردید که: "آقا، ولایت فقیه وقتی میآید دین به اسم دین حکومت دست میگیرد. آن وقت کاستیهای حکومت به پای دین نوشته میشود." الکلام، الکلامی. اشکال دقیقاً بر اساس موسی وارد است. "ملت تو دوران فرعون وضعیت خیلی خوبی داشتند قبل اینکه بیایی. اذیت میشویم. بعد هم که آمدی اذیت شدی حکومت کنی. اون لااقل همین ادعا را نداشت. بدتر شد که!" اون فشار اقتصادی که الان هست، مشکلات هم که هست، جنگ و درگیری و کشت و کشتار هم که هست. تازه امت موسی خود نفرین موسی و به خاطر اطاعت نکردن موسی درگیر اون ۱۱ تا بلا، طوفان و جراد و اینها که تو سوره بقره کنار آمده است. حل نمیشود که! "اون طغیان فرعون. یک فرعون را زدی، ده هزار تا فرعون دیگر الان هستند. تفرعن را که از بین نبردی. فرعون را از بین بردی." امام شاه را برد، شاهنشاهی را که نبرد. شاهنشاه محافظ مرحوم آیتالله شیخ هادی روحانی که از بزرگان مازندران بود، امام جمعه و نماینده ولی فقیه در مازندران. خدا رحمتش کند. خیلی ایشان شخصیت ممتازی بود. کسی را میشناسم که در روستاهای مازندران است و میداند حضرت (امام زمان) هر جا که هستند، خبر دارد حضرت کجایند. مازندران تو روستای محل ایشان بودیم. مسجد جامع اون شهر، خانه ایشان. محافظ ایشان برای من تعریف کرد. آقای "ط" انسان ممتاز و فوقالعادهای. ایشان گفتش که: "یک شب با حاج آقا رفتیم یک جلسهای. اینکه میخواهم بگویم بحث خیلی مهمی است. برخی از این مسئولین سطح مازندران کلاً رسیدگیشان خیلی خوبه. یعنی سفرهها خیلی چرب و نرم." معمولاً خود خانههای معمولی دیگر مرغ پرورش میدهند و برنجشان هم که برنج خودشان است و بهترین سبزیها، بهترین غذاها. خیلی ویژه نشستیم. آقا فقط ماست را برداشت با نان شروع کرد خوردن. دست به هیچی! پای مرغه را میکشیدند، نمیدانم بوقلمون را میکشیدند. هر کس از یک گوشه. ساکت شد. با سکوت ایشان، سکوت حاکم شد به جلسه. گویی سکوت معناداری کرد. همه برگشتند، گفتند: "آقایان، ما شاه شدیم. ما شاه را بیرون کردیم ولی خودمان شاه شدیم."
اونی که شما لازم داری برای پیشرفت انقلاب، حذف شاه نیست. حذف شاهنشاهی است. انقلاب نکنیم. "انقلاب نکردن؟ امام شهدا خون دادند که اینها بیایند بنشینند به اسم اسلام، انقلاب و اینها. انقلاب نکن که یک وقت اینجوری نشود!" انقلاب بکن، حواست باشه کسی فرصتطلب نباشد. بچهها این اصل ماجراست. اون مراقبت باید باشد. بعد دیگر صورت نمیگیرد از کنار موسی، قارون در میآید و سامری در میآید و اینها همه عدم مواظبت مردم است. حواسشان نیست. یک هو سامری، قارون تقاص طغیان است. "نه فرعون حکیم طغیان است؟" "باشد، روبرویش ایستاد. قول لین داشته باش. تحریکش نکن." نسبت به فرعون هم همینطور است. اولاً که "مرگ بر آمریکا" مال وقتی است که قدرت داری. دوران تقابل، نه دوران احتجاج. تو دوران احتجاج که بحث مرگ و این حرفها نیست. وقتی که شما به عنوان یک کشور رسمیت پیدا کردی، روی پای خودت ایستادی. منافع تو به حساب نمیآید، بلکه دشمنی باهات میشود. میگفتند ولی اون "مرگ بر آمریکا" به معنای این است که این از موضع حکومتی قبول نداریم و اینها از حکومت فاسد ما دارد حمایت میکند.
من که یک لجنه، یک جایی دارد کار تشکیلاتی میکند. این سریع بیاید شعار "مرگ بر آمریکا" بدهد، خب دوره تقیه چی میشه؟ کجا معصوم شعار دادن؟ علیه حکومت فلان. امام کاظم علیهالسلام که خودش زندانی سیاسی هارونالرشید بود، خطاب به هارونالرشید میگفت: "یا امیرالمؤمنین!" که وقتی میبینم موسی بن جعفر گفته: "یا امیرالمؤمنین!" زندانی سیاسی بود، ولی باز این تاکتیکها و تکنیکها را لحاظ میکرد. پس این یک بحث تاکتیکی است. خدا فرعون را هم دوست دارد. صحبت نکنید. درسته، بد است، ولی فرعون منه. بخونی میفهمه این فرعون من است. "تولاد من" (سرور من) داره این را میگوید. "اگر گوش ندهی، پدرت را در میآورند." منطق وقتی ضابطه است، کسی نباشد اینجوری میشود. خب نصف سفر را خواندیم دیگر. "قُولَا لَهُ قَوْلًا لَیِّنًا." (با او سخنی نرم بگویید). باهاش داشته باشید. برای چی؟ من نمیگویم که آقا هوای فرعون را داشته باشید. سوره طه هم که سوره خشیت بود دیگر. برای خشیت. یک جور حرف بزن که بتواند طرف، یعنی تو موضع، تو گارد قرار نگیرد. دیگر منطقش از بین برود. یک جور صحبت کن که منطق. یک کلمه نرمش شما تو کلام حضرت موسی نمیبینی. کرنش نمیبینی. خیلی سنگین و سفت آمده. دارد صحبت میکند. حرف "قرص". "قول سدید" (سخن استوار) دارد. خیلی مهم است. "قول سعدی" (سخن نیک) درباره "قول لین" (سخن نرم) نیست. "قول لین" یک تاکتیک در اجرای "قول سدید" است. این نرمش قهرمانانهای که میگفتند همین بود دیگر. برگهای پاییزی و اینها. راهکار دیپلماسی. راه رفتن، بخندیم. راه برویم. جدید و جدی. مثلاً: "لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَىٰ." (شاید او پند گیرد یا بترسد). به خودش بیاید، حواسش جمع شود. خدا برایش این مهم است.
موضع سیاسی "برو بزن تو دهنش فلانی." "خوب فکر نکرده. این را پایین نیاورد." "یک پروندهای را رو کن." "یک ننه بابایی جلو چشمش بیاور." "افشاگری اسناد فلان." نسبت به فرعون هم نباید این زاویه را داشته باشید. شما تو مناظره سیاسی هم که میکنید، دنبال رقیبتو بگیر و رسوایش بکنی، ضایعش بکنی. هوش بکنی. ببیند، قانع بشود، تسلیم بشود. یک شرایطی بساز با حرف محکم و مست. "قول سدید." (سخن استوار). ولی لذا حضرت امام اوایل صحیفه، جلد ۱ صحیفه، همش این است: "آقای شاه، اعلی حضرت." چند بار "اعلی حضرت." "عایشه داره بنده به شما علاقمندم. من دوست ندارم مثل بابات بشی." آیا از موضع این است که امام در یک جایگاهی هستند که هنوز معلوم نیست؟ آفرین که نه. "از موضع این است که من دوست دارم که هدایت پیدا کنی. مانعی ندارد هم این است که بالاخره اون امکانو نداره که به رون آن بایستد، هم اینکه اصلاح بشود." چند تا شاخص اصلی همان اول مطرح بود. اینها اگر حل میشدند، امام نسبت به خیلی مسائل کوتاه میآمد. موضع امام سفتتر و سفتتر و سفتتر شد. بعد رسید به جایی که شاه عذرخواهی کرد رسماً بر مردم عذرخواهی کرد. "تغییرات وسیع و بنیادین و این کارها را میکنم." اصلاً یکم مراجع میآورم رئیس دولت میگذارم. صدای انقلاب مراجع از قم و نجف پیام دادند به امام که: "آقا دیگر بسه. دیگر این قبول کرد!" امام فرمود که: "من این حرف را حالیم نیست. عذرخواهی کردم. این همه زندانی سیاسی هستند." وقتی تحلیل نباشه، نمیفهمی کی دارد کی را میزند. کف خیابان نمیفهمی کی آتیش را آورده. کی درست کرده که کی کی را بکشد. یک مملکت اینقدر زد و کشت. ماجرای تا تذکر پیدا کند یا خشیت شنبه هم هست که میخواهیم دیگر نصف سفر را هم که خواندیم اینجا. نکات خوبی مرحوم علامه دارد. اگر وقت کردید بخوانید "لعله" را. حیف است. نکات تا اینجاش را خواندیم تا آخر سفر و فردا بشود انشاءالله. چون بخش المیزانش این صفحه واقعاً مطلب زیاد داشت. طولانی هم هست. انشاءالله فردا با هم. الحمدلله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا.
یکی از فوقالعادهترین صفحات قرآن، از حیث مطالب و معارف، همین صفحه است. آدم حیفش میآید که این یک صفحه را در یک جلسه، آیه به آیه بررسی کند؛ چرا که پر از لطایف و نکات است. برخی از این نکات و تعابیری که اینجا به کار رفتهاند، منحصر به فردند، مانند بحث "القای محبت" و "اصطناع نفس" و اینها که مباحث ویژهای هستند.
خدای تعالی، منت خود را که بر حضرت موسی گذاشته، یادآوری میکند و این منت اولیه آن وقتی بود که: "آنچه به مادرت وحی شد، به مادرت وحی کردیم." نمیخواهد بگوید که محتوای وحی چه بود، اصلِ وحی، خودِ منت بود. یعنی دستگیری! خدای متعال، اگر کسی را برای کاری کنار گذاشته باشد، برای اینکه از او کاری بخواهد، اینطور نیست که او را نداند. یکهو در واقعهای شرایطی پیش بیاید و خدا او را انتخاب کند. نخیر، از روز ازل، او مدنظر و در محاسبه خداست و خدای متعال، برنامه را طوری میچیند که او بیاید و این کمالات را بروز دهد. او را که میداند، طور دیگری با او معامله میکند.
ماجرای بهجت (که خودشان نقل میکردند) این بود که: "پدر ما در حال احتضار بود و میخواستند او را ببرند. خطابی به ملائکه رسید که 'او را برگردانید!' پدر محمدتقی را (شاید منظور فرزند ایشان بوده که در کودکی از دنیا رفت). برای مناسبت بچهها، او شرافت داشته که به خاطرش مرا برگرداندند تا به دنیا بیایم." این نشان میدهد که از قبل تولد، کسی در دیدرس و تیررس عنایت الهی است و خدای متعال، او را مدنظر دارد و به او توجه میکند. به مادرش وحی میکند و او را حفظ میکند.
ماجرا، ماجرای فوقالعاده عجیب و غریبی است. هزاران کودک سر بریده شدند، شکم جنینها پاره شد و درآوردند که احتمال پسر بودنش را میدادند. جنین را گرفتند و همانجا سر بریدند تا یکی هم به دنیا نیاید. اما آن کودکی هم که اسمش موسی است، دقیقاً به دنیا میآید و همان یک دانه را فرعون بزرگ میکند.
صدام گفت: "همه آخوندهای ایرانی را از عراق بیرون کنید!" این سه سید یعنی مراجع تقلید کاری نمیکنند. یک نفر امام خمینی بلای جان بعثیها، آمریکاییها و داعشیها شد. این ماجرا این است، یعنی دقیقاً حقتعالی از ظالم سوءاستفاده میکند. شمشیر ظالم، منم. خداوند حساب او را دارد و با آن میزند. شیطان هم کلبهای در بارگاه الهی است. خلاصه، از دست خدا در نمیرود. خیلیها این مبانی را قاطی میکنند، وقتی این توجهات دستمان نیست. انقلاب تضمین شده است، پیروزی قطعی است و به نتیجه رسیدن آن شکی نیست. به مولا "ریب فیه" (شکی در آن نیست).
این آزمایشها و ابتلاعات هم قطعی است: "اذا ما وعد الله و رسوله" (هنگامی که خدا و رسولش وعده دادند). وقتی کار سخت میشود، مؤمن برمیگردد و میگوید: "تعجبی ندارد! از اول رسول خدا و رسول گفته بودند که سختتر میشود." "ما زادهم الا ایمانا و تسلیما" (فقط ایمان و تسلیم آنها را افزون کرد). "ما وعدنا الله و رسوله غرورا" (جز فریب و غلبه نیست).
از آیات فوقالعاده است اینها. فشار زیاد شد. تحریم از دور تا دور بستند و پدرمان را درآوردند. منافقین میگویند: "دیدی؟ دیدی هر چه گفته بودند، گول زده بودند ما را؟ آب و برق مجانی دروغ بود، فلان چیز دروغ بود، فلان چیز دروغ بود." در ماجرای خندق، پیغمبر کلنگی را میزد و میگفت: "شرق و غرب را دیدم که اینها همه نابود میشوند." آن دو نفر برگشتند و گفتند که ما تا مستراح خانهمان هم در جنگ احزاب امنیت نداریم! این موسی میگوید: "ما شرق و غرب را میگیریم." این وضعیت منافقین است؛ هم از درون خودش خالی است، هم دل بقیه را خالی میکند.
اینها بیماردلبندند و مفصل است. یک مقدارش بحث "ای قلب سالم!" این است که آقا، خدای متعال حواسش به این جبهه هست. از دست خدا در نمیرود. "ما مسبوق" (ما پیشی گرفته نمیشویم)؛ تعبیر فوقالعاده است. "جا نمیمانم، مسبوق نمیشوم، هیچکس نمیتواند از من جلو بزند، از دستم در نمیرود." انگار یک سری اطلاعاتی هست که خدا از دستش در رفته و الان اینها برای ما اتفاق میافتد. نه، خدا از دستش در نمیآید. اینها را اگر کسی دانست که همه... لذا در آیه جلوتر، آیه چند میشود؟ بله، آیه ۴۰. برنامه بود. اطلاعات دقیق و حسابشده.
"مشت بزنی اونجا، تو اون خونه بزرگ بشی، بچهها را بکشند." این بچه وقتی میرفت، خواهر موسی این بچه را رصد میکرد که کجا میرود. رفت و دید دارد میرود تو کاخ، و آنها هم که همه بچههایی را که شیر میدهند... "حرمنا علیه المراضع من قبل" (پیش از آن همه دایهها را بر او حرام کردیم). خدا در صحنه است؛ یعنی سیاستی که قرآن نشان میدهد، این است: یک لحظه نیست که خدا در صحنه نباشد. کار خدا دیده نشود. این چیزی بود که امام به ما یاد داد که در صحنه سیاست، پیش از همه خدا در صحنه است. تفاوت امام با بقیه، با همه سیاسیون و همه علما و اینها این بود که امام خدا را در صحنه سیاست میدید. خیلیها خدا را اصلاً کلاً در صحنه سیاست نمیبینند، یعنی فقط در حد توی صحنه نجاسات و طهارت و فلان و اینها فقط میبینند. خیلیها هم سیاست را میبینند، خدا را نمیبینند.
"دوست داشتم او را بزرگ کنم و برنامه داشتم. من دارم کار میکنم و از دستم در نمیرود." وقتی که وحی کردم: "آوردمت تو خانه فرعون، بزرگت کردم. خواهرت آمد بعد دید همه بچهها، هیچ بچهای از این شیر نمیخورد." گفت: "من یکی را سراغ دارم، یک مادری را سراغ دارم." نپرسیدند: "خب این برای چی شیر دارد، بچه ندارد؟" هیچکس سؤالی نکرد از این: "این چطوری است که بچه ندارد، ولی شیر دارد؟" هیچکس کاری نداشت.
بارداری مادر حضرت موسی مخفیانه بود. هیچکس از زایمان ایشان باخبر نشد. دستگاه اطلاعاتی عجیب و غریب فرعون، که هر جایی را بکشد، در برود... اینجا حامله بوده، بچهدار شده، بچهاش هم معلوم نیست کیه و چیه و کجاست. شیر هم دارد و بیا خودش شیرش بده. "رددناه الی امه" (او را به مادرش بازگرداندیم). نانخور کیست؟ نانخور فرعون! فرعونی که میخواست اینها را حذف بکند، همه را کشت که این دو یعنی موسی و مادرش حذف شوند. خودش این دو را در تولیت، تو خود خانهاش نان داد به این مادر بخورد که به این بچه شیر بدهد. مشکل برنامهریزی است. برنامهریزی، برنامهریزی. ما برنامهریزی نداریم. تدبیر، رکن دوم حدیث امام باقر علیهالسلام این است دیگر: "عبد برنامهریزی ندارد." برنامهریزی یعنی چه؟ راهکار. از کجا میدانی اصلاً اینها اینقدر بیبرنامه میشوند؟ با برنامهترین آدم ممکن!
"نه، ببین. الان من مشت زدن در برنامهریزیام نیست. من ساعت ۱۰ برای شام بخورم. ساعت اداری تمام شده، من دعوام... خب دیگر الان خارج از برنامه نمیتوانم بیایم." دعواها چیست؟ خودش نداشت. توی ۳۰ سال، ۱۰ سالش توی زندان بوده باشد و این همه تألیفات و آثار. وقتی میآید بیرون، میآید رئیسجمهور. همش آیا توی حبس بوده یا توی تبعید بوده یا ده سال تقریباً، برخی بیش از ۱۰ سال تقریباً، فشار و اختناق. خلاصه، این میشود برنامهریزی: "آنچه که وحی شد، به مادرت وحی کردیم." تابوت بینداز. قصر برای پرتاب کردن، ولی خب پرتش کن تو تابوت. این تابوت البته ماجرا دارد. برخی گفتند: "آن تابوتی که سکینه بنیاسرائیل بود، همین بود. تابوت موسی." با امام زمانه. احتمالاً همین باشد، چون در قرآن دیگر بحث تابوت غیر از این جایی نداریم. آن تابوت ظاهراً به معنای تابوت جنازه و اینها نیست. همین چوبی بوده که درست کردند برای اینکه حضرت موسی توش باشد و روی آب بگذارند. این بچه را "آیت ملکی". تعبیرش مال امام زمانه که از نشانههای حکومت امام زمان یکی همین بحث طاغوت است.
"نداریم تقوا فیه فلیم" (تقوا در آن نیست). تو دریا، بحر تفاوت دارد دیگر. جنبههای عمیقترش گفته بشود. "یم" یعنی همین لایه، این سواحل، این کنارهها و این بردن هم خیلی عجیب است. این تکه اصلاً از آیات فوقالعادهای است که من هر وقت میخوانم، مست میشوم. لحن خدا را شما نگاه کنید: "فلیَم باید او را برساند به ساحل." یکهو رئیس کل عالم دارد حرف میزند دیگر. همین که ما قبولش نداریم. "سپردم امر تکوینی." ابرقدرت عالم دارد صحبت میکند. "لطف، مهربون." خیلی پیرمردایی که تو خونه سالمندان و اینها، نماز بخوانید. "خیلی تنها نباشه، تنها هم که هست، احد و واحد و اینها. قدرت و صمدّش." امپراتوری عالم که اون فرعون هم با اون همه سر و صدا، کارپردازش، عملش نوکرشه. اونقدری که این بخواهد کار میکند. هیچ غلطی اضافهتر نمیتواند بکند. این حسی است که باید من و شما داشته باشیم در اثر خواندن قرآن. ایمان، آن نوری است که باید منتقل بشود. اگر منتقل شد، همه مریضیها و مشکلاتمان حل است. این غم و غصه و درگیریها و دغدغه و تشویشهایی که تو زندگی، ماجراها و استرسها، این همه ماجراها، اینها همه مال همین یک دانه است: "خدایمان زور ندارد؟"
این شعری که تلویزیون خودمان بزرگ شد و طرز ستایش پسرعمو یم یاد گرفته بود، بعد خواند. بعد به من گفتش که: "ما کوچیکا خدایمان بزرگه، شما بزرگها خدایتان بزرگ است." میگویی: "خدایت کوچک میشود، هیچچی از او برنمیآید." مسئله تو همین و ما حسمان با مادر موسی، با خود موسی، با رود دریا. الان من و شما که اینجا نشستیم با موسی. اگر بفهمیم "هوالذی یسیرکم فی البر و البحر" (اوست که شما را در خشکی و دریا میگرداند). قرآن هست یا نیست؟ تو خیابان که راه میروی، بعضی وقتها این دستورالعمل مراقبتی توجه خیلی هم دستور خوبی. گاهی فکر کن ببین کی دارد این پاها را میبرد؟ خودت هستی؟ خب وقتی که تو کما بودی و کجا بودی و خدا که عوض نشد که! "هوالذی یسیرکم فی البر و البحر." اونی که دارد سیر میدهد شما را در دریا و خشکی. هر جا داری میروی یکی دیگر دارد میبرد.
موسی عجیب است؟ موسی که عجیب نیست. سوره کهف با هم خواندیم. فکر کردی اصحاب کهف خیلی عجیب است؟ شما هر شب این اتفاق دارد برایتان میافتد. میبرمتان، برتان میگردانم. عجبا! خیلی تعجببرانگیز است؟ تعجب ندارد. "کل خلایق شب به شب میمیرم و صبح به صبح زنده میکنم. چشمتان را میبندم. کل خلایق را صبح به صبح زمین میبرم، میکشانم از اینور به اونور تو آسمون و دریا و اینور اونور." یک موسی به چشمت آمد. کی؟ روی آب بود. آمد به خانه فرعون رسید. تحویلش بگیرد. دشمن خودمو دشمن خودش، یعنی دو قبصه دشمنش است. از باب ادعای ربوبیت که "عبد نیست." از باب حکومت؛ "منصب او را میگیرد." خدا چکار میکند؟ این قدرت مطلق میشود. "نمیمیرد نفسی." "خدایا، من از ۲۰ سالگی به تو توجه. در زمان جبهه من با تصرف شما را زنده نگه داشتم که بیا اینجا شاگرد. در جوانی به تو نظر داشتم. من کشوندم با تصرف." دیوانه میشود این آدم! "قبل از اینکه به دنیا بیاید حواسم بهت بود و از همان موقع داشتمت. خودم ساختم، بسازمت. انداختم هر کس ببیندت عاشقت شود."
فرعون هم به او افتاد و حالا چیزهای دیگری هم نقل شده. گفتم مادر موسی هم که میخواست بچه را بدهد، یک کسی، یک خانم باخبر شد و که تو دستگاه حکومتم بوده. عشقش افتاد تو دلش. "تحویلش بدهم؟ راپورت بدهم این را؟" چیز کن دیگر. حالا این وحی ظاهراً یا از طریق او بوده یا او هم کمک کرده تو ماجرای تابوت، ساختن تابوت. "ولتصنع علی عینی." (و آن را زیر نظر من بساز). "جلو چشمم خواستم بسازمت." خدا به یکی اینجوری حرف بزند: "برنامه است. آمدی با حساب و کتاب آوردمت. خواستم بسازمت با محبت شما." فرض کن امام رضا مثلاً یکی از ماها را همچین حرف بزند: "طلبه شدی، این کار را کردی، آن جابهجای ی است، این ازدواج است، این بچهداری. اینجا که اینجوری شد." و خیلی هم شرمنده. همه اینها بر سر محبت بود و چه دستی بود که اینور و اونور داشت کنترل میکرد. ما چقدر بیطاقت بودیم که هی رحمت خدا را گله میکردیم، ناله میکردیم: "آقا چرا اینجوری میشه؟" نمیفهمیدیم.
وقتی خواهرت راه افتاد و آمد به اینها گفتش که: "میخواهید من یکی را معرفی کنم که کفالت بکند بچه را؟" "مادرت برگردد تا قرة عینش قرار پیدا کند." یعنی چشم وقتی اشک شادی آدم میریزد، آرامش پیدا میکند. از غرور است. معنای "سرد شدن چشم" را گفتند که منظور این است که یعنی از اشک شوق، چشمش سرد باشد. اشک غم گرم است، اشک شوق سرد. یک آدم بیتاب و بیقرار هی چشمش دارد میچرخد، چشم میگرداند. ولی اونی که گمشده ندارد، چشمی ثابت و قرار دارد، به مطلوب رسیده. بعضی از جوانهای عزب که تو خیابان قرار عین ندارند، متن به مطلوب نرسیده. کیسهای دیگر هم میتوانم روش فکر بکنم. همین است که "کی تقر عینها." این حالت. "قرة اعین" هم که تو قرآن دارد جاهای دیگر همینه دیگر: "ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین." (پروردگارا، از همسران و فرزندانمان نور چشمانی به ما عطا کن). یک زنی باشد که با او باشم و دیگر چشمم به بچههای دیگر نباشد. دعا توضیح دارد دیگر. یعنی چه باشد؟ باید مفصل بحث کرد که این "قرة عین" چه شاخصهایی دارد. "و لا تحزنه." (و او را غمگین نکند). ما به مادرش برگرداندیم که "قرة عین" پیدا کند، حزن نداشته باشد. "و قتلت نفسا." (و یک نفر را کشتی). با دست تو زدیم. کشتم کار تو. تو زدی کشتی. "و فنجینک من الغم." (و تو را از غم نجات دادیم). بحث ایماندرمانی باز یک موضوع مفصلش همینه. "هر کس مؤمن باشد، از غم نجاتش میدهم." پس اگر غم داری، ایمان نداری. کاریش درست! غم بگیرد درست بوده، یعنی آن ضربه درست بوده. کشتن درست نبود.
ادامه ماجرا دیگر. یعنی از اول بحث منتگذاری بر موسی است: "تو اینها بودی، تو همچین وضعیتی، یک همچین فقری، یک همچین نیازی، یک همچین بدبختیهایی پشت سر گذاشتی. آنجور که بچه بودیم میخواستم بکشنت من نجات دادم. من تو کاخ فرعون بردم. من محبت انداختم، تو را نکشتند. نگاه من، مادرت را آوردم تو کاخ. من خواهرت را آوردم که برات وساطت کرد. زدی و یکی هم کشتی، من نجاتت دادم." "و فتناک فنونا." (و تو را به انواع گوناگون امتحان کردیم). انواع و اقسام فتنهها را سرت آوردیم. عجیب و غریب بودن دیگر. قوم شعیب که تو انحصار در میزان داشتن و مشکلات اقتصادی داشتن. شعیب کار اقتصادی بود دیگر. دامداری و اینها. حق این دخترها را داشتن میخوردند. نوبت نمیدادند به دخترها. کلاً وضعیت تصویرسازی که قرآن میکند، کلاً مفاسد اقتصادی دیده میشود تو اهل مدین قوم شعیب. با اقتصاد و تشکیلات حکومتداری و فلان و اینها آشنا بشوی، ببینی بدن اختلاسها را ببینی چه شکلی است، چکار میکند. دست گرفتنی بلد بودی، آشنا باشی. چه جور بخور بخور میکند. جوادی گفتند که من نظرم این است که برمیگردد یا نه... امام موسی صدر را نداریم، بلکه همه نشانهها مبتنی بر این است که ایشان از دنیا رفته. امیرالمؤمنین، امام موسی به گوش قذافی زده یا چنین حرکتی صورت گرفته که همانجا دستور شهادت امام موسی را دادند. اینقدر اگر واضح باشد دیگر حتی گفتند که با آن کلت طلاییاش کشته. این هم بود توی اقوال که قذافی با کلت طلایی که مخصوص بود، تیر خلاص خودش را میزد. با همین کشت. که بعداً با همان خدا لعنت کند این را و خدا رحمت کند آن را.
"اگر قید حیات تو را برای خودم اصطناع کردم." این اصطناع نفس، ماده فلان را "تحقق داد، فلان فلان را اصطناع کرد، احسان کرد، که او را به او نسبت میدهند. میگویند این "صنیع فلانی" است، یعنی نمکپرورده فلانی. "نمکپرورده خودم کردم، پرورده خودم کردم." با دست فرعون. خدا با دست موسی شاهکار هنری اگر نیست چیست؟ اگر اعجاز نیست چیست؟ این کی؟ کدام بشر میتواند اینجوری حرف بزند؟ تصویرسازی به دست فرعون! لقمه زدن تو دهنت! "خیلی دیگر اصلا خدا میخواهد دیگر نگه دارد و حفظ بکند با یک چیزهایی، با یک ماجراهایی، با یک کارهایی." حالا "همچون منی با همچون تویی راه بیفت. نان مفت ندارم. کار باهات داشتم. یک عمر گرفتم، بزرگت کردم. عاشق چشم و ابرویت نبودم." "اذهب انت و اخوک به آیاتنا." (تو و برادرت با آیات من بروید). پا میشوی؟ میگویی خودت و برادرت. خب این خطاب اول به خود حضرت موسی است بعد ضمیر تسطیح میشود که حالا تو تفاسیر به این اشارهای نشده، ولی خیلی این محل تأمل است. "اذهب انت و اخوک." بعد میگوید: "لا تنیا اذ هوا." (و در یاد کردن من سستی مکنید). ولایت موسی بر هارون و مقام تقرب اوست. اصل بودن، اصل بودن و فرمودن هارون است. اصل بودن نام یکی از کدهای عجیب و غریب است که روش چند جلسه بحث کردیم، ولی هنوز باز خیلی جای کار دارد که پیغمبر فرمودند که: "من موسیام و علی هارونم. تو منی به منزله هارون من موسی الا اینکه..." در اصل اثبات امامت امیرالمؤمنین مطرح میشود. به نظرم خیلی ربطی به امامت حضرت امیرالمؤمنین ندارد. ما ادله محکمتر برای امامت امیرالمؤمنین داریم که در راس همش حدیث آیه مباهله، روش کار نمیشود. کلام خودمان، اصلیترین دلیل برای امامت امیرالمؤمنین: آیه مباهله. گفت از حدیث غدیر و یوم الدار... خیلی هم کم تو کتب کلامی شیعه به این آیه پرداختند. امام رضا به مأمون فرمود: "ادلت دلیل برای امامت امیرالمؤمنین آیه مباهله. انفسنا."
گول نخورید! اولا همین خود آیه مباهله را آیات در کتب سرچ بکنیم. بله، این را بیشتر کدگذاری تاریخی نوشتیم. توی کانال هست. "من موسیام و هارونم." شما برای تحلیل رفتار امیرالمؤمنین باید تحلیل رفتار اصلاً سنجیها، سکوتهایی که میکند. فرق بین بنیاسرائیل خود حضرت وقتی میبردند خطاب کرد به مزار رسولالله: "اللهم ان القوم استضعفونی و کادوا ان یقتلوننی." (خدایا، قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند). یکی از کلامها هسته هارون است و خیلی نکات مهمی هست در تحلیل. خب بعد پیغمبر موسی و غذا و فلان و اینها. تفاوتها از حیث راهبرد. راهبردی اون مدل کاری که موسی میکند، اصل دینه، اصل شریعته. دوره تنزیل با موساست و زحمتها و سختیهایی که دارد. سه طایفهای که باهاش درگیره: اقتصادیها (قارون)، سیاه پوستان (فرعون) و فرهنگیها (سامری) و خدمت شما عرض کنم که بلعم با عور. درگیریهای همهجانبه که طایفههای مختلف دارد. هارون درگیر طرح، "دوره تنزیل و دوره تحویل" که تو روایت ما بهش اشاره شده و سختیهای دوره تحویل که خیلی زیاد است. و همه خودشان را در انتصاب موسی محق میدانند. برای اینکه از ریشه بکنند دین خود موسی را با انتصاب به موسی، موسی خدا نبود. حرف از موسی بود علیه هارون. موسی دین آمده.
حالا تحریف از عمق دین. این دوره خیلی دوره سختی است. دوره تنزیل تا دوره مبارزه با تحریف. یک تحلیل فوقالعادهای در این کتاب "امام اهل بیت" تو همین زاویه دارد که هر امامی مسئولیتی نسبت به حفظ از تحریف دستهبندی خیلی خاصی داشت. "و لا تتونیا فی ذکری." (و در یاد کردن من سستی مکنید). "تنیا" به معنای فتور و سستی. "شل نشید، سفت برید با این آیات من در ذکر من هم سست نشید." اونی که یک مبلغ را بهش قوت میدهد، میگوییم یک رسانهگر برای جبهه حق و کسی که حرفی دارد، منطقی دارد، کاری دارد، رسالتی دارد، تکلیفی دارد، دوام نیاز است برای اینکه شل نشود. ذکر و شل نشدن در ذکر. کسی اگر در ذکر شل شد، تو مسئولیت شل میشود، تو هدف شل میشود، دلسرد میشود، بیانگیزه میشود. اوج عظمت امام وقتی میدیدیم که همه جمع میشدند به امام بگویند که: "نمیشود!" درس خارج فردای روزی که بحث بنزین شد، روز فردایش درس خارج مطرح کردند که برخی بزرگان به من میگفتند که: "به آقای خمینی بگو نمیشود!" امام میگفت: "میشود!" و دیدید که شد.
همه وقتی دچار یاس میشوند: "بابا، ما الان دیگر تو ابتداعات زندگی ماندیم. یارانه خرج نانمان را نمیدهد. یارانه تفاوت قیمت برایتان میخواهم بگویم. یارانه یک بچه را خرج پوشک خودش میکردم پارسال. الان یارانه یک بچه را خرج پوشک همه بچهها میکنم." خلاصه: "دریا از پشتم و فرعون و شب هم که تاریک و دریا..." میگوید فرضی که اصلاً عقلی نیست. همان اونی که روی آب من را برد، تا آن سوی* من را میبرد. برنامه اگر به او سپردی. "به دریا رسیدم. الان که دست و پای عصایم دارم. پیغمبر هم هستم. آن موقع هیچی نداشتم. به دریا رسیدم. الان فرعون پشت سرمه. آن موقع فرعون روبروم بود. با دریا به فرعون رسیدم، غرقش کنم." این خدای ماست اگر قبولش داشته باشیم. ابرقدرت. خلاصه در ذکر من سستی نکنید. برید سمت فرعون. طغیان کرده مثل سیلی که یک جا را گرفته. این طغیان، باید کنترل شود. مدیریتش این دارد. "این جامعه را دارد با کثافت خودش..." نمیگوید برو از پایین شروع کن. از خود فرعون شروع کن. "تو شهر یک مسجدی راه بندازیم؟" آخه خیلی از این بندگان ساده خدا کمکشان میکنند. "آمریکا کار میکند، انگلیس کار میکند!" اینور و اونور خیلی هم خوشحال بودم: "از آمریکا زده، ما جلسه داریم، محرم اینجوریه، فاطمه اینجوریه." این همه خیلی خوبه. ۲۰۰ تایی هستیم الحمدلله. شیعیان دور هم جمع میشویم. از ایالتهای دیگر میآیند. یکی از مسائل جدی که من واقعاً به تهدید انداخته... سر همین هم خیلی شل شدم. همین بود گفتند: "آقا اینجا که آمدی با جمهوری اسلامی نباید کار داشته باشی. تبلیغش چیه؟ نباید بکنی. حرف سیاسی، موضع سیاسی، صهیونیست، فلان چی؟" تازه اول هم که باید به ملکه پایبند باشی. بگی که من تمرین میکنم منافع ملکه را. چند هزار دلار؟ ماهی ۲۰۰۰ دلار فقط حقوق ثابت دانشکدهای بود که مثلاً میخواستم ببرم. چیزهایی که میگفتند خوبی داشتیم. وقتی که بودیم ساز و کار خانواده بکش. آدمهای سادهلوح اگر بودند! برخی از همین حضرات که الانم خیلی حرف زدنشان خوبه و میگویند وارد حکومت نشو، خراب میشود و اینها.
این پنجشنبه که من نبودم و شما بحث کردید که: "آقا، ولایت فقیه وقتی میآید دین به اسم دین حکومت دست میگیرد. آن وقت کاستیهای حکومت به پای دین نوشته میشود." الکلام، الکلامی. اشکال دقیقاً بر اساس موسی وارد است. "ملت تو دوران فرعون وضعیت خیلی خوبی داشتند قبل اینکه بیایی. اذیت میشویم. بعد هم که آمدی اذیت شدی حکومت کنی. اون لااقل همین ادعا را نداشت. بدتر شد که!" اون فشار اقتصادی که الان هست، مشکلات هم که هست، جنگ و درگیری و کشت و کشتار هم که هست. تازه امت موسی خود نفرین موسی و به خاطر اطاعت نکردن موسی درگیر اون ۱۱ تا بلا، طوفان و جراد و اینها که تو سوره بقره کنار آمده است. حل نمیشود که! "اون طغیان فرعون. یک فرعون را زدی، ده هزار تا فرعون دیگر الان هستند. تفرعن را که از بین نبردی. فرعون را از بین بردی." امام شاه را برد، شاهنشاهی را که نبرد. شاهنشاه محافظ مرحوم آیتالله شیخ هادی روحانی که از بزرگان مازندران بود، امام جمعه و نماینده ولی فقیه در مازندران. خدا رحمتش کند. خیلی ایشان شخصیت ممتازی بود. کسی را میشناسم که در روستاهای مازندران است و میداند حضرت (امام زمان) هر جا که هستند، خبر دارد حضرت کجایند. مازندران تو روستای محل ایشان بودیم. مسجد جامع اون شهر، خانه ایشان. محافظ ایشان برای من تعریف کرد. آقای "ط" انسان ممتاز و فوقالعادهای. ایشان گفتش که: "یک شب با حاج آقا رفتیم یک جلسهای. اینکه میخواهم بگویم بحث خیلی مهمی است. برخی از این مسئولین سطح مازندران کلاً رسیدگیشان خیلی خوبه. یعنی سفرهها خیلی چرب و نرم." معمولاً خود خانههای معمولی دیگر مرغ پرورش میدهند و برنجشان هم که برنج خودشان است و بهترین سبزیها، بهترین غذاها. خیلی ویژه نشستیم. آقا فقط ماست را برداشت با نان شروع کرد خوردن. دست به هیچی! پای مرغه را میکشیدند، نمیدانم بوقلمون را میکشیدند. هر کس از یک گوشه. ساکت شد. با سکوت ایشان، سکوت حاکم شد به جلسه. گویی سکوت معناداری کرد. همه برگشتند، گفتند: "آقایان، ما شاه شدیم. ما شاه را بیرون کردیم ولی خودمان شاه شدیم."
اونی که شما لازم داری برای پیشرفت انقلاب، حذف شاه نیست. حذف شاهنشاهی است. انقلاب نکنیم. "انقلاب نکردن؟ امام شهدا خون دادند که اینها بیایند بنشینند به اسم اسلام، انقلاب و اینها. انقلاب نکن که یک وقت اینجوری نشود!" انقلاب بکن، حواست باشه کسی فرصتطلب نباشد. بچهها این اصل ماجراست. اون مراقبت باید باشد. بعد دیگر صورت نمیگیرد از کنار موسی، قارون در میآید و سامری در میآید و اینها همه عدم مواظبت مردم است. حواسشان نیست. یک هو سامری، قارون تقاص طغیان است. "نه فرعون حکیم طغیان است؟" "باشد، روبرویش ایستاد. قول لین داشته باش. تحریکش نکن." نسبت به فرعون هم همینطور است. اولاً که "مرگ بر آمریکا" مال وقتی است که قدرت داری. دوران تقابل، نه دوران احتجاج. تو دوران احتجاج که بحث مرگ و این حرفها نیست. وقتی که شما به عنوان یک کشور رسمیت پیدا کردی، روی پای خودت ایستادی. منافع تو به حساب نمیآید، بلکه دشمنی باهات میشود. میگفتند ولی اون "مرگ بر آمریکا" به معنای این است که این از موضع حکومتی قبول نداریم و اینها از حکومت فاسد ما دارد حمایت میکند.
من که یک لجنه، یک جایی دارد کار تشکیلاتی میکند. این سریع بیاید شعار "مرگ بر آمریکا" بدهد، خب دوره تقیه چی میشه؟ کجا معصوم شعار دادن؟ علیه حکومت فلان. امام کاظم علیهالسلام که خودش زندانی سیاسی هارونالرشید بود، خطاب به هارونالرشید میگفت: "یا امیرالمؤمنین!" که وقتی میبینم موسی بن جعفر گفته: "یا امیرالمؤمنین!" زندانی سیاسی بود، ولی باز این تاکتیکها و تکنیکها را لحاظ میکرد. پس این یک بحث تاکتیکی است. خدا فرعون را هم دوست دارد. صحبت نکنید. درسته، بد است، ولی فرعون منه. بخونی میفهمه این فرعون من است. "تولاد من" (سرور من) داره این را میگوید. "اگر گوش ندهی، پدرت را در میآورند." منطق وقتی ضابطه است، کسی نباشد اینجوری میشود. خب نصف سفر را خواندیم دیگر. "قُولَا لَهُ قَوْلًا لَیِّنًا." (با او سخنی نرم بگویید). باهاش داشته باشید. برای چی؟ من نمیگویم که آقا هوای فرعون را داشته باشید. سوره طه هم که سوره خشیت بود دیگر. برای خشیت. یک جور حرف بزن که بتواند طرف، یعنی تو موضع، تو گارد قرار نگیرد. دیگر منطقش از بین برود. یک جور صحبت کن که منطق. یک کلمه نرمش شما تو کلام حضرت موسی نمیبینی. کرنش نمیبینی. خیلی سنگین و سفت آمده. دارد صحبت میکند. حرف "قرص". "قول سدید" (سخن استوار) دارد. خیلی مهم است. "قول سعدی" (سخن نیک) درباره "قول لین" (سخن نرم) نیست. "قول لین" یک تاکتیک در اجرای "قول سدید" است. این نرمش قهرمانانهای که میگفتند همین بود دیگر. برگهای پاییزی و اینها. راهکار دیپلماسی. راه رفتن، بخندیم. راه برویم. جدید و جدی. مثلاً: "لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَىٰ." (شاید او پند گیرد یا بترسد). به خودش بیاید، حواسش جمع شود. خدا برایش این مهم است.
موضع سیاسی "برو بزن تو دهنش فلانی." "خوب فکر نکرده. این را پایین نیاورد." "یک پروندهای را رو کن." "یک ننه بابایی جلو چشمش بیاور." "افشاگری اسناد فلان." نسبت به فرعون هم نباید این زاویه را داشته باشید. شما تو مناظره سیاسی هم که میکنید، دنبال رقیبتو بگیر و رسوایش بکنی، ضایعش بکنی. هوش بکنی. ببیند، قانع بشود، تسلیم بشود. یک شرایطی بساز با حرف محکم و مست. "قول سدید." (سخن استوار). ولی لذا حضرت امام اوایل صحیفه، جلد ۱ صحیفه، همش این است: "آقای شاه، اعلی حضرت." چند بار "اعلی حضرت." "عایشه داره بنده به شما علاقمندم. من دوست ندارم مثل بابات بشی." آیا از موضع این است که امام در یک جایگاهی هستند که هنوز معلوم نیست؟ آفرین که نه. "از موضع این است که من دوست دارم که هدایت پیدا کنی. مانعی ندارد هم این است که بالاخره اون امکانو نداره که به رون آن بایستد، هم اینکه اصلاح بشود." چند تا شاخص اصلی همان اول مطرح بود. اینها اگر حل میشدند، امام نسبت به خیلی مسائل کوتاه میآمد. موضع امام سفتتر و سفتتر و سفتتر شد. بعد رسید به جایی که شاه عذرخواهی کرد رسماً بر مردم عذرخواهی کرد. "تغییرات وسیع و بنیادین و این کارها را میکنم." اصلاً یکم مراجع میآورم رئیس دولت میگذارم. صدای انقلاب مراجع از قم و نجف پیام دادند به امام که: "آقا دیگر بسه. دیگر این قبول کرد!" امام فرمود که: "من این حرف را حالیم نیست. عذرخواهی کردم. این همه زندانی سیاسی هستند." وقتی تحلیل نباشه، نمیفهمی کی دارد کی را میزند. کف خیابان نمیفهمی کی آتیش را آورده. کی درست کرده که کی کی را بکشد. یک مملکت اینقدر زد و کشت. ماجرای تا تذکر پیدا کند یا خشیت شنبه هم هست که میخواهیم دیگر نصف سفر را هم که خواندیم اینجا. نکات خوبی مرحوم علامه دارد. اگر وقت کردید بخوانید "لعله" را. حیف است. نکات تا اینجاش را خواندیم تا آخر سفر و فردا بشود انشاءالله. چون بخش المیزانش این صفحه واقعاً مطلب زیاد داشت. طولانی هم هست. انشاءالله فردا با هم. الحمدلله رب العالمین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...