متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک.
«وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى»
من تو را اختیار کردم. "اختیار" از کلمه "خَیر" گرفته میشود. این است که فاعلی در بین چند فعلی که باید حتماً یکی از آنها را بر بقیه ترجیح دهد، مردد شود. اینجا فاعل تمیز میدهد که فلان کار "خیر" است. بنا میگذارد بر اینکه این کار از بقیه کارها بهتر است، همان را انجام میدهد. این بناگذاری اسمش اختیار است. کلمه "اختیار" همیشه با یک غرضی همراه است که فاعل از فعلش این غرض را در نظر دارد.
خدا موسی را اختیار کرد برای تکلم. منظور و غرض الهی، همان تکلم بوده و غرض بالاتر هم نبوت و رسالت بوده است. از آن نکاتی که نبوت، آن حیثیت اتصال به آن بالاست و رسالت آن کاری است که بعداً تفکیک میکند. یعنی از علامه توقع دارم که حالا میرسیم انشاءالله که رسالتش با "واو" و غصههای موسی در بخش نگرانیهایی که داشت و "هارون" را میخواست و اینها، جنبه رسالت دارد.
خب، «فَاسْتَمِعْ»؛ «فاء» تفریع، نتیجهاش است. حالا که اختیارت کردم، گوش بده ببین چه میگویم. «فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى»؛ که این «سمع»، البته "سمع باطنی" منظور است، دیگر "سمع صوتی" نبوده که بخواهد صوت شنیده شود. میشنود، بعدی هم گوش میدهد دیگر. «فَسَمِعَ»، «فَاسْتَمِعْ» داریم. «سماع» وقتی به گوش میرسد است. "به گوشم رسید ولی گوش نمیکردم." الان این صدایی که دارد میآید، به گوش ما میرسد ولی گوش نمیکنیم به آن. در عراق، آهنگ "یوسف پیامبر" ماشین آشغالیهایشان یوسف پیامبر میزند. ما «سماع» داریم ولی «استماع» نداریم. «استماع» صدای بنده را میشنوید، ولی «اسقاء» ندارید. «اسقاء» چیست؟ با همه دل، کلهظهر خسته و کوفته، شکم گرسنه.
«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ»، «وَمِمَّا يَرْزَقُونَ» اینها با همه دل خودشان را در اختیار این مطلب قرار میدهند. خب، پس برای وحی قرار بگیرد که استماع بکند. مشیت الهی تعلق گرفته که فردی از انسان را وادار بکند در مشقت حمل نبوت و رسالت. خداییش سختترین کار در این عالم، پیغمبر شدن است. نه درآمدی، نه پولی، همش فحش و زحمت و درد و مصیبت و یک اَشل کوچکش که آخوندی است. آدم وقتی میبیند، میبیند دیگر آن اصل ماجرا آن چیست. بعد تازه الان ما در دوره خوبش هستیم. دورهی اقبال مردم و مردم برای آخوندها سر و دست میشکنند و ما وقت نداریم جواب بدهیم. و آن دورهای که آنها میرفتند، آنها حال نداشتند یاری کنند و آنها نمیآمدند و پیغمبرها سنگ میخوردند. خیلی واقعاً کار دشواری است.
در علم کدام "موسی" از همه بهتر بوده، برای همین انتخابش کردی؟ در روایت هم دارد ملائکه پرسیدند که چرا "موسی" را اختیار کردی؟ لکنت داشت در زبان و بیانش. یعنی قطعاً افصحاللسان زمان خودش که نبود. پیغمبری انتخاب بکنی با کسی باشد که لکنت هم داشته باشد. "هارون" که خوشگفتارتر صحبت میکند. خطیب و منبری است. فرمود: «در همه عالم گشتم، قلبی منکسرتر و خاکیتر، متواضعتر نسبت به خودم پیدا نکردم.» همین که هی عرض میکنیم و بارها گفتیم که همه چیز به فقر و ادراک فقر برمیگردد. همین، هیچکس را ندیدم در حد "موسی" ادراک فقر داشته باشد. فقیر. ببین! حالت شوق، آن حالت طلب و ... که در همین سوره طه به آن میرسیم. جمعی که داشت، راه انداخته بود ببرد بالای کوه طور. از همهشان زودتر دوید، آمد بالا. «مَا أَعْجَلَكَ؟» چه خبر است؟ چقدر زود آمدی؟ فوقالعاده است که آدم یکدفعه یک شوری میگیردش، میدود، میرود. گفت: «عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضَىٰ» خوشت بیاید که دویدم آمدم. شُل و ول نیامدم. عاشقانه آمدم تو را داشته باشم. دویدم آمدم راضیت کنم. میخواستم تو راضی بشوی. سر و آرومآروم. حالا یککم بنشینیم. تند دویدم آمدم. این دیگر آن حالت عشق است دیگر. تمام. چه روزی هم که در کوه طور بود. نه چیزی خورد، نه چیزی نوشید، نه خوابید. تخلیه. همش در مقام تکلم بود. حس و حال او سوال دیگری است. و مزدش را هم از اول گرفته بود که در همین آیات به آن میرسیم. «وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِّنِّي». به قول علامه، یک تعویض پاراگراف بالا به کار میبرند: لطفی به کار رفته که با هیچ مقیاسی نمیتوان گفت چقدر است.
تو نودی یا موسی! چه بگویی؟ بنده من! «أَرْشِدْ»؛ بگذر خنده من. تو یک بار یک «بنده من» بگو. امام صادق فرمودند که من حاجتی داشتم. «اللهم» گفتم و شنیدم «لبیک عبدی»، حاجتم فراموش شد. «اللهم»، جواب مطلب عبدی. غرق میشوی، مست میشوی در این جانی که او گفته، اصلاً یادت میرود چه میخواستی. شعبه حرم امام رضا. درخواست داری. تکلم و اینها از جنس تکلم ما، حرف کارپرداز و کارگر و اینها که نیستش که. دستور ابلاغیه از بالا آمده، نامه زده، پاراف کرده، فلان. عشق محض است. اصلاً جز او نمیبیند و جز او نمیخواهد. اختیار الهی اینگونه است. ترجیح بیمرجح نیست. قطعاً خلوصی هست. عرض کنم که آن پالایش و آن پیراستگی و آن صفا و آن ادراک فقر و اینهاست که کسی را جدا میکنند و خاصش میکنند و بالا میبرند.
جمله قشنگی تازگی، البته قبلاً شاید دیده بودم، مجدداً دیدم. بعد از آن کتابخانه دار که لعل شد، مفهومتر بود برایم این جمله آیتالله حسنزاده آملی در ساحات مقدمه فصل و حکمت الفاطمیه دارند. مصداق بارز «نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَّشَاءُ». مصداق بارز تو در خواب هم، آقا. من در زندان دیده بودم که پرواز کردی. تو رفتم، رفتم یکجایی رسیدم که دیگر هیچکس نمیدید من را. دوستان من که حج انجام انتخابات ریاست جمهوری: فاصله تبعیدش تا ریاست جمهوری سه سال، فاصله شد ۵۷. تبعید بوده. ۶۰ رئیس. باورم نمیشد که من سال ۵۷ که در روستاهای سیستان و بلوچستان کار میکردم، سه سال بعد رئیسجمهور مملکت بودم. همه دنیا دیگر میشناخت. تکرار انقلاب. عرض کنم که یکی از دوستان ما بعد از حج که آمده بود گفت: من انتخابات که میخواستم اسم تو را در صندوق بیندازم، یاد خواب تو افتادم. بغض کردم که این آن پرواز است. این نیست. این بالاتر از اینهاست. مصداق بارز «نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَّشَاءُ». این «رفع درجات من نشاء» به چیست؟ به آن احساس فقر. ادراک خطر میکند. برای اینکه خطر به جان میخرد، برای اینکه این جریان حفظ بشود. این آیین و این کیان و این حقایق آسیب نبیند. هر جا که لازم است، خودش را فدا میکند. خودش را جلو میاندازد. آنی که خدا نگاه میکند و اختیار میکند.
«إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنَا» دیگر مقام، مقام غیبت نیست. همش حضور است. «لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنَا». خودم هستم. الله که الهی غیر از من نیست. «فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي». که قبلاً صلات را تعریف کردیم. معنایش را برای ذکر من اقامه کن. یعنی از آن صلات، قلبش برایم مهم است، نه قالبش. قالب گفتیم غلط است، قالب درست است. قالبش برایم مهم نیست. قلب موسی را کندند و مأمور شد که این را بشنود تا یازدههای بعدش. همهاش همان وحی است.
این آیه و دو آیه بعدش، نبوت حضرت «موسی» است.
«وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَىٰ». از آنجا رسالت. گفتیم نبوت در قوس صعود، رسالت در قوس نزول. «اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ». بیایید که در سوره «مریم» داشتیم: «كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ نَبِيًّا رَّسُولًا». هم نبی بوده هم رسول. آنجایی که نبوتش را اعلام میکند، دو رکن ایمان را مطرح میکند که اعتقاد و عمل است. از اصول اعتقاد که توحید و نبوت و معاد است، دو تا را فقط میگوید که توحید و معاد. از نبوت اسمی نمیآورد. جهتش هم روی سخن با شخص پیغمبر بوده. رسولالله داشته صحبت میکرده. اما رکن عمل را با اینکه تفصیل زیادی دارد، در یک کلمه خلاصه کرد و فرمود: «فَاعْبُدْنِي». یک رکن عمل است دیگر. اصلاً مقامات معنوی بدون عمل فرض ندارد. خب، عملش چیست؟ عبادت، روح روح و قلب عبودیت. قالب عبادت. عبادت قالبی است، فارسی غلط است. قالبی است برای بروز آن روح عبودیت. درست برسند به عبودیت. عبادت البته معنا ندارد. عبادت بدون عبودیت. خاصالله. مسما را با خود اسم معرفی کرد. من. اللهم. شاهکارهای المیزان. ساعت قبل سر درس ارث یکی از رفقا بعد گفت که در حاشیه پاورقیش توضیح این روایت؛ آن مصحح کتاب از شهیدان علامه بوده. بخشی از علامه آورده. همین بحث بود. آن رفیق ما خیلی به وجد آمده بود.
درس امروز که همین بود که حاضر را از ذاتش به صفاتش منتقل میشود. پسر فلانی هم هست. از خودش منتقل به این صفات میشود. در موارد غایب چی؟ اول میشویم فلانی. یک کارخانه فلانجا، یک پسری دارد، رئیس این سیر از غایب است. و در مورد خدای متعال غیبت اصلاً معنا ندارد. لذا ما از صفات به ذات منتقل نمیشویم. ما ذات به ذات و ذات به صفات منتقل میشود. از خود او به خودمان منتقل میشود. بله دیگر. حالا از ذات اجمالی به ذات تفصیلیِ شهودی. یعنی هیچ سیری ما از بیرون نداریم. لذا اصلاً در مورد خدا استدلال و استدلال و این حرفها معنا ندارد. خدا با استدلال کشف نمیشود. «ظهور ما لیس لك». در دعای عرفه مگر دیگران ظهور. چون معرف باید چی باشد؟ اجلی از معرف. کدام معرف اجلی از معرفت دارید نسبت به خدا که «اَوْ كَیْفَ غِبْتَ وَ اَنْتَ الرَّقیبُ الْحاضِرُ» او تو را به خودت میشناساند؟ او واسطه ادراک خودت از خودت است. «يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ». بین انسان و قلبش حائل است. یعنی چی؟ یعنی تو خودت به خودت ادراک داری، با او ادراک داری. او تو را به خودت میشناساند. اشرف حضوریات مگر نیست که شما به خودت ادراک داری؟ نه. اشرف حضورت به او است. توجه به توجه نسبت به خودت توجه به توجه داری. نسبت به او توجه به توجه نداری. اگر این توجه به توجه حاصل بشود، آن وقت دیگر یکجوری او برایت حاضر میشود که تو خودت برای خودت خواهی پوشید. این میشود فنا. فنا، اتفاق جدید حاصل کردن نیست. فنا همانی است که الان حجابم حجاب خودم است. اگر این حجاب رفت کنار، من که نقصهای من. اینها غلطهایی است که میشود. همینجاست دیگر. آیتالله جوادی تقریر سوره حشر مشهدی گفتن. مورد آخرش غوغا کرده. به شدت از «انا الحق» دفاع کردند. محیط آخر سوره حج که دیگر خود کفریات است. اصلاً اصل کفریات آنجا. نقصهای من الله، کمال من الله، بروز الله است. این برای حلول و اتحاد و اینها که نیستش که. این فنا است.
ما چرا این لامپها را روشن کردیم؟ چون خورشید در حجاب است. الان اگر این سقف نبود، اینجا ساعت ۱ ظهر بود، روزش هم ۵ مرداد بود. الان که حجاب است، نور لامپ دیده میشود. شما همین الان از این ابرها رد شو بالا. کاملاً روشن. روز ابری تا حالا پرواز کردید؟ روز ابری تاریک پرواز میکنیم. کاملاً آسمان روشن، سر ظهر و تابستان است. تاریکی ما خودمان برای خودمان حجابیم. اعتباریاتمان حجاب. ماده حجاب است. اینها همش حجاب ادراکات ما. حتی ادراکات حضوری. امام رضا گفتن مراتب آخر فنا. از دو فنا است. فنای ذات اینجوری است. از فنا در صفات و اسماء. فانی اینکه فانی شده در صفات و اسماء. از آن فنایش هم فانی میشود. حالا «إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ» یعنی چی؟ یعنی منی که الان تو برایش حاضر است، برای تو و تو حضور به نحو شهود داری. او را ادراک میکنی. من، این صفت را دارم. نه اینکه صفت ببیند. او ذات میبیند. از ذات به صفت منتقل میشود. مثل «إِنَّكَ أَنْتَ يُوسُفُ». تو خودت یوسفی. از ذات به صفت یوسف بودن منتقل میشود. یعنی ذات را دارد. این ذات، همچین صفتی هم دارد. سیر در برهان صدیقین این شکلی است دیگر. مشاییها و چه میدانم اینها، مسلکشان استدلالی است. برهان نظم و برهان چیچی است؟ برهان بیرون از خداست. از بیرون خدا میخواهد به خدا برسد. استدلالی، کسی ذهنش آماده است. ولی مسیر توحید این نیست. مسیر توحید، مسیر از او به اوست و برهان صدیقین همین شکلی است. برهان نیست. ذکر خواص برهان. شما بدیهیات منطق چه میگفتید؟ بعضی وقتها یکچیزی بدیهی است ولی ازش غافلی. «الْكُلُّ أَعْظَمُ مِنَ الْجُزْءِ». جزو بدیهیات. کسی حواسش نیست. ملتفتش میکنی به اینکه آقا «الْكُلُّ أَكْبَرُ مِنَ الْجُزْءِ». بابا کل جز. غفلتش بود نه به خاطر جهلش. غفلت برمیگردد.
سوره طه تذکره است. قرآن تذکره است. «تَذْكِرَةً لِّمَن يَخْشَىٰ». چیزی یاد بدهد. بشر، خدای متعال علم حضوری است برای ما و شهودی. اشرف همه مشهودات و حضوریات. مشکل چیست؟ غافلیم. راه چیست؟ بعد از غفلت مسیر چیست؟ ذکر. مسیر چیست؟ مراقبه است. مسیر چیست؟ توجه. مسیر چیست؟ موانع ذکر را کنار زدن. حالا کل دین با یک تعریف میشود. نگاه سیستمی به دین همیشه عنوانی فکر کنم داشت. نگاه سیستمی کلاً بر اساس همین. هر آنچه دین گفته یا آمده اسباب توجه ایجاد کند یا آمده مانع توجه را بردارد. علامه طباطبایی میفرمایند که از استادم دام ظله پرسیدم که اینهایی که شما در مورد دین میگویید، کدام آیه آمده که میگویید همه چیز به معرفت نفس و معرفتالله و اینها برمیگردد؟ همه آیات قرآن بر این است. اگر عینکت را عوض کنی. بعد بعضی اساتید توضیح میدادند، میگفتند که خب مثلاً گفته: آقا عرق کارگر را تا خشک نشده، اجرتش را بده. معرفتالله دارد درگیر میشود. ذهنش اول مشغول توجه، مانع ذکر، مانع ذکر. برطرف نگذار کسی مانع توجه برایش شکل بگیرد. کل دین فردی، اجتماعی، سیاسی، درست. ولی مبانی معیشتی که ایجاد میشود. دارم ظهور. برای چی؟ وضع مردم خوب میشود. ملا معاش. «اللَّهُ هُوَ الْمُعَاشُ». «اللَّهُ هُوَ الْمَعَادُ». معاش وسیلهاش است. این حواسش به اینها پرت میشود. به قول شهید اصفهانی یک همچین تعبیری دارند که «العلم في فروج النساء يذهب العلم». آنجا همین بحث مطرح است که این سر کلاس که میآید، دیگر چون ذهنش درگیر اقتصاد و فلان و اینهاست. گوجه منتقل به گوجه میشود. کیلو ۱۸ تومان شده و اینها. فقر. فقر وجودی و ادراک. این هم ممکن است فخر باشد. اگر این فقر باعث آن ادراک بشود، این هم فخر است. «لَا يُصْلِحُ إِلَّا الْفَقْرُ». من خودم بنده را نگاه میکنم، میبینم یک وقتهایی جز فقر اصلاحش نمیکند. بهش فقر میدهم. یک وقتی این شکم سیر باشد، میآید.
«أَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي». که بحث مفصلی در مورد «ذکری» میکنند دیگر. آقا، سوره طه آیاتش زیاد است. صفحهای اگر بخواهم نون بهش بدهم. محاسن برقی. روایت پیدا کنیم. «إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ». ساعت را قبلاً بحث کردیم. «مَّاشِيَةٌ» نمیفرماید. «تَأْتِيَةٌ». تفاوتش چیست؟ آفرین. قیامت اگر که کسی در راه بود، «ذَاهِبُونَ». اگر میخواهد برود، میگوید: «أَذْهَبُوا». شما الان اینجا که نشستید، بیرون که راه نیفتید برای از مسجد. به شما زنگ میزنم، میگویم: آقا کجایی؟ شما میگویی: میآیم. ولی گفتید این «ذَاهِبُونَ» یعنی دارم میآیم. اگر گفتید: «أُذْهَبُوا» یعنی بعداً میآیم. ترتیب «آتِیَةٌ». تفاوتش چیست؟ تأتی یعنی میآید. «آتٍ» دارد میآید. در حرکت عالم. در حرکت از اسم ظاهر به اسم باطن است. از اسم ظاهر. سیر عالم این شکلی است. خداوند متعال. «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ». بطن عالم. «ظَهَرَ الْعَالَمُ بِبَطْنٍ». اول ظهور امام زمان است. بعد رجعت. بعد قیامت. که مرحوم علامه را سه مرتبه از یک حقیقت میداند. جاهای مختلفی که اوجش «الْإِنْسَانُ بَعْدَ الدُّنْيَا» است. بله دیگر. «الْإِنْسَانُ بَعْدَ الدُّنْيَا» فکر کنم میشود. خیلی کتاب فوقالعاده است. کتاب «الْإِنْسَانُ». خط به خطش لبریز از نکته است. دیشب صفحه آخر «ما هو الانسان فی الاسلام» داشتم میخواندم. گفتم این یک صفحه که ایشان نوشته، لااقل ۵ جلد شرح میخواهد. چه کار کرده؟ الان کتاب عادی که مثلاً ما پایهی ۲ بودیم، الان که نمیخوانیم. تو یک صفحه کل دین را خلاصه کرده. همه را هم بر محور عبودیت و معرفت الله. پیام معنوی شیعه این است: ای مردم بیایید خدا را بشناسیم. دین اسلام و تشیع. کلامی تاریخی در حد متوسط ته شمش. خیلی بینظیر.
ساعت دارد میآید. «أَكَادُ أُخْفِيهَا». اکادو جزو افعال چیست؟ افعال مقاربه. نزدیک است که این کار را بکنم. دیگر میخواهم کمکم این کار را بکنم. فارسی چی میشود؟ دیگر کمکم میخواهم این کار را بکنم. دارم این کار را میکنم. دیگر نزدیک است که این کار را بکند. نزدیکی که مخفیش کنم. هی میخواهم مخفیش کنم. چند تا معنا دارد. نزدیک است ازش خبر ندهم تا مخلصین و غیر مخلصین جدا بشوند. تو خیلی از مردم به امید ثواب و ترس از عقاب و اینها عبادت میکنند. پنهان بدارم. مکتوم نگه دارم. به هیچ وجه ازش آگاه نکنم تا وقتی واقع میشود، ناگهانی و دفعتاً باشد. لا. و اینکه اصلاً عالمش یک عالمی است که پنهان است دیگر. «أَكَادُ أُخْفِيهَا». این عالم را مخفی کردم. دیگر دارم مخفیش میکنم. هی دارم مخفیش میکنم. این عالمی است که از شما پنهان است. خودش سیر بکند. بیاید از این عوالم ماده و اینها رد بشود. باید آن عالم بشود. ببیند. «مالک بن زید» حضور قیامتی رسیده بود. به حضور قیامتی رسیده بود. او ساعت دیگر برایش مخفی نبود. ولی برای نوع بشر نسبت به عوالم مخفی، عوالم یکجوری خلق کرده که کسی که در ماده است، دیگر نمیتواند ببیند. عالم بالاتر. برای همین برزخیها. تعبیر قشنگی در یک کتاب دیگر از علامه دیشب خواندم که حالا یادم نمیآید کجا خواندم. کلی هم کار داشتم. یعنی همین الان سه تا درس که امروز صبح بود. یک درس ظهر دانشگاه دارم. یک سخنرانی هم شب دارم. یک جلسه صبح فردا اینجا داریم. دو تا کلاس فردا قبل ظهر. عرض کنم که جای دیگر داریم. ظهر جلسه جای دیگر داریم. شب دوباره یک سخنرانی همینجا پایین داریم. جمعه صبح دوره جلسه سنگین داریم. همه اینها فارغالتحصیلها. خستگیام در میرفت. داشتم میمردم از خستگی. دیگر آمدم خستگیام در میرود. خیلی مختصر فرمودند که قرار بازداشت است. تا بازداشت ابتدایی است که متهم را میآورند اول توی بازداشتگاه موقت نگه میدارند تا حکم قاضی بخورد و معلوم بشود که این آزاد بشود یا برود حبس. برزخ این است. نوع تعریفشان نسبت به برزخ. برزخیان خبر ندارند نسبت به وضعیت قیامتی خودش. «أَكَادُ أُخْفِيهَا» به صورت برزخیها هم هست و نمیدانم که بعداً قیامت کی محقق میشود و حالا بحثهای مفصل و سنگینی است که قرآن میفرماید که قیامت که میشود، این بچه دارد بچه شیر میدهد، ولش میکند. خب، یعنی میشود که هنوز عالم ماده باشد. بعد یکهو قیامت بشود؟ یا نه کلاً عالم ماده جمع میشود؟ همه برزخی میشوند. بعد از توی برزخ قیامتی میشوند. بعد اگر اینجوری شد، آن وقت برزخ اینها چی میشود؟ اینها که در ماده بودند، بدون برزخ میروند قیامتی میشوند. بله. دو دو تا نفقه است دیگر. نفقه اول برزخی. نفقه دوم قیامتی. «كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَىٰ». برای چی مخفیش میکنم؟ تا هر نفسی به آنچه سعی برایش میکند، جزا داده شود. «سَاعَةً سَعْيٌ». هر کی به سعی که میکند. ببینم تو چه کار میخواهی کنار بزنی پس بزنی. من ساعت را مخفی کردم تا ببینم تو چه چیزها را پس میزنی. ساعت بیاید معلوم شود.
«فَلَا يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَن لَّا يُؤْمِنُ بِهَا». سد نکند تو را از آن. سد به معنای انصراف. منصرف کردن: «عَنْهَا»، از ساعت. «مَن لَّا يُؤْمِنُ بِهَا». سد تو نشود. با «صاد». یعنی باعث انحراف تو نشود از ساعت کسانی که ایمان به ساعت ندارند. اینهایی که نگاه میکنی میبینی آقا در کثافتکاری و لجن غوطهورند و هیچ حسی هم ندارند. دوربین دارد تعریف میکند از فحشایی که کرده و بعد این فیلمش چه شکلی منتشر. نابود میشود. میخورد، میخوابد، پا میشود، موفق است، رشد میکند، مریض هم نمیشود. مریض هم میشود، خوب میشود. کسی هم ندارد. سد نشود اینها و «وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَىٰ». اگر اینجوری بشود، تو رد میشوی، میخوری زمین. پایین پرت میشوی. سقوط میکنی. اینی که دنبال هوا رفته، آمده پایین. از وجود پایینترین مراتب وجود را خواسته و گرفته که ماده است و ادراکات مادی و گرایشهای مادیاش. به اینها بنده. بعد ماده را جمع میکنم. این میماند و حوضش. اعتیاد با مواد. بدون مواد. مثال که میزدی، معتاد هست. اعتیاد هم دارد. مواد دیگر ندارد. بدبخت است. معتادش را بگیرم. خب راحت میشود. از معتاد مواد بگیرم. دنبال هوا بوده. این میشود ماده را جمع میکنیم. اعتباریات را جمع میکنیم. این بود و تعلق به اعتباریات و اعتباری نیست. این میشود عذاب ابدی. الان هست. دستش هم دادم. دو روز دیگر جمع میکنم. من. نبینی اینها دنبال این راه افتادند و خوشند و میگردند و میچرخند.
«قَالَتْ لَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي ۖ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ» در مورد پیامبر، یعنی علاوه بر «لایَکادُ الذین...» متعلقش پیغمبر است. در مورد پیغمبر در دسترس مقتضی ضلالت تو موجود است. همه هم جمع شدند که تو را نابود کنند ولی تو مانع داری. آن هم توکلت. مقتضی فتنه کردن تو. مقتضی چشم زدن تو. «وَمَن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ». الان همین الان شما بدانید هزاران تیم سنگین نشستهاند، دارند کار میکنند که آقا را سحر کنند. خود ساحلها را به خدمت گرفتهاند. کارهای سنگین دارند میکنند. ته طلسمات از جای خاصی رسید. ته طلسمات. مقتضی این اضلال از بیرون هست ولی مانعش. حالا مانعش برای من و شما چی میشود؟ توکل. هی میگویند آقا میبندیم. توکل، تضرع، التجاع، تمسک به «عروة الوثقیٰ». «فَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ». یعنی تو ببین این تکه پشمک. یکی میگوید این چه دینی است که آدم دارد؟ این چه شرکی است؟ ۸۰ درصد مردم درگیر همین مسائل. متوکل، ایمان. اینها مشکلات را حل میکند.
«وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَىٰ». خب این هشدارها و نکات را گفت و این ماجرا. این نبوت. در این ابعاد وجودی عالم قیامت، چه. خیلی خب. حالا ببینم چی توی دستت است. تجاهل میکند خدای متعال. خودش را به ندانستن میزند و شبیه تجاهل ابراهیم که پرسید اینها چیست. ماه و قمر و خورشید. حقیقت روشن از جهات مختلف فوقالعاده است. یکی اینکه چون در مقام تکلم بود، یک کلمه جواب نداد. یک کلمه بیمیلی است دیگر. توی تصویر و ایجاز صنعت بلاغت است. در بلاغت گفتن مقام. اگر مقام حب باشد، طرف تطویل میکند. مقام کراهت باشد، ایجاز. بله. خیر. وقتی دوست دارد با یک من عسل نمیشود خورد. تلویزیون. بپرسم زنگ بزنم سفارش بگیرم. عصا یک سوال دارد. عصا. این یک عصایی. تک گوسفندها را با آن راه میاندازم. از سر درختها را میتکانم. بهانه. با ما بزرگ به شما پیامک بدهد. ۳ ساعت. خلاصه اینجا مقام تطویل است. نکته دیگری که دارد. خدا چرا بهش میگوید «وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَىٰ»؟ میخواهد بگوید از این به بعد وقتی ازت میپرسم که چی توی دستت است، دیگر نگو عصا. بگو هر چی تو بخواهی. میاندازمش، اژدهاش میکنم. تا بفهمی که این دیگر عصا نیست. هر چی تو. بستگی به اراده این چی باشد. همهچیز. این همهچیز است. چون در تحت اراده و قدرت تویی. همهچیز چه کار میکند؟ همهکار. خب این به خاطر حالا آن بحث انس ماست. یک بحث «عِظَمُ الْخَالِقِ فِي صِغَرِ الْمَخْلُوقِ»، از آن طرفش هم هست دیگر. وقتی اعتباریات برای آدم بزرگ میشود، حقیقت مخفی میشود. به محاق. من وقتی برایم بزرگ شد که آقا اسمم آنجور باشد و رزومهام. جسارت به کسی ندارم. رزومه و اسم و بنر بزن فلانجا و تیزرمان فلانجا. کتابمان اینقدر فروش و اسممان اینجا. این همه مرید و این همه منبر و این همه فالوور و اینها. وقتی بزرگ شد، اولین اثرش به این است که این هی این عظمت میآید. هی به این فکر میکند. فلان. این از آن فقرش فاصله است. معارف یعنی هوایج. معارف یعنی «هواء». به معنای چوب زدن به درخت و ریختن برگ. برای قلم. تکیه. «توكِّي»، اعتماد و تکیه کردن. و این پرگویی هم که عرض کردم دلیلش چی بوده؟ «قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَىٰ». بیندازیش ببینم. پخش کرد و «یا موسی». کشته من را که هر چی میگوید «یا موسی». تنگش میاندازد. اهلش میدانند چه غوغایی توی «یا موسی»ها. خیلی خیلی اهل دل توی حرم امام حسین. اهل حالتی بود. وارد حرم شدم. یک بنده خدایی اصفهانی است. وارد حرم شدم. سلام دادم. حضرت فرمود: «عَلَيْكَ السَّلَامُ». حاجی. حاجی. حاجی فلانی. فدای حاجی گفتنت بشوم. من حاجی که تو گفتی. حاجی گفتن خیلی «یا موسی» یک چیز دیگر است. حالا «یا موسی». آن التفاتی که غنی مطلق میکند به فقیر مطلق. آن التفات. «أَلْقِيهَا». انداخت. یکهو دید که ماری است که دارد سعی میکند از این لا. این برگ مرگ را کنار میزند. «حِينَئَذٍ». مار بگیرش. مار را بگیر. عصا بود، مار شد. مار باشد، عصا هم میشود. دیگر دیگر نبینم بگویی مار عصا است. ماهیت. دیگر نبینم بگیریها. تو باید وجودی باشی. این چیست؟ وجود. وجودی است که من اراده کنم مار، من اراده کنم عصا. حالا سخت است دیگر. آنی که با تعین ماهیات انس دارد، مار را که سخت است برایش بگیرد. بله. مالک. علت علاقه. امیرالمؤمنین. روایت. مالک اگر شب باشد، در دل بیابان در تاریکی مطلق، ناخواسته پا بزند روی سینه سگی که در حال شیر دادن به تولهاش است. سگ هار باشد، آن هم در آن حالتی که دیگر در اوج غضب میشود برایش. مالک ذرهای نمیترسد. مالک نمیترسد. حالت توحید است. آن این توکل. یعنی با خدا از هیچچی نترسید. الله احد. چون همهاش جلوه اوست. انس پیدا کرده. آن است انس. همهاش انس. به مار آدم انس پیدا میکند. به اژدها انس پیدا میکند. همهاش انس است. جلوه حق تعالی. ترامپ درندگیهایش به تعیناتش برمیگردد. آن که دیگر جلوه حق تعالی نیست. درندگی حق تعالی نیست. وجودش جلوه حق تعالی است. آن هم در قبضه قدرت خداست. خدا دارد با ترامپ جبهه حق را نصرت میکند. واقعاً خیلی آدم احمق باشد که نفهمد. یکی از بزرگترین امدادهای الهی به جبهه حق و نصرتهای الهی به جبهه حق، آمدن «ترامپ». جمهوری اسلامی تمام شده بود کارش. امدادها و نصرتهای الهی بود که این مردک آمد.
«وَلَا تَخَفْ». بگیرش و نترس. «سَنُعِيدُهَا سِيرَتَهَا الْأُولَىٰ». سیره را گفتند که حالت و طریقه فعل. دیگر فعل. یک نوع خاصی از مادهاش را میرساند. مثل «جلسة»، یعنی یک نوع «جلوس». «سیر»، یعنی سیر خاص. نوعی از سیر. آن نوع سیر اولش. بعد جالب است. دیگر نمیفهمم صورت اولاً. صنایع صورت. اینها را دیگر چرا سیره میگوید؟ صورت. حرکت جوهری فهمیده میشود. جان. ربط وثیقی به بحث حرکت جوهری: «لَا تَخَفْ». میفرمایند که خوف برای اینها معنا دارد. خشیت معنا ندارد. پیغمبر خدا خوف داشته باشد. خوف عقلیه. خشیت غیر عقلی و غیر عقلایی است. خشیت از غیر خدا غیر عقلایی است. ولی خوف به حسب اینکه اینها مادیاند، وظیفه دارند از تنشان دفاع بکنند. در عالم ماده هر پیغمبری بهش حمله بکند، شمشیر میزند، دفاع میکند، حمله میکند، فلان میکند. لذا خوف به معنای. معنا دارد. «لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ». در قرآن نداریم. در مورد بهشت شاید داشته باشد. یادم نیست. «إِلَّا خَوْفٌ» نداریم. «لَا خَوْفٌ» داریم. اولیای خدا که سوره یونس با هم خواندیم: «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ». «الَّذِينَ كَانُوا». «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ»؛ آن خوفی که در این سیاق، خوف نسبت به سعادت و حقیقت و اینها. ولی خوف، بله. پس این خوف طبیعی برای انبیا است. حضرت ابراهیم هم که ترسید در ماجرا که آن هم خواندیم. کجا بود؟ سوره هود بود؟ ابراهیم بود. «وَجَاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ». سوره حج بود.
«وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَىٰ جَنَاحِكَ». دستت را جمع کن. خیلی شیرین. «پر در طلا». باید دستش در جیبش باشد. نه در جیبش. سینه. کانون نور از اینجا دارد منتشر میشود. «جَنَاحِكَ ضَمٌّ». یعنی جمع کردن دو چیز. «جَنَاح» بال مرغ میگویند. دست و بازوی آدم. زیر بغل. اینجا منظور همان معنای اخیر است. یعنی زیر بغلش. دستت را زیر بغلت جمع کن. اینجوری در سوره نمل آیه ۱۲: اینجوری. اینها اینجوری. باز کن، جمع کن دستت را. اینجوری بگذار. بعد بیار بیرون. سفید شده. بدون اینکه مریضی پیدا کند. مثلاً برس و اینها نیست. یک سفیدی دستت میدرخشد. صور ملکوتی و دست سینه. اینها هر کدام حقیقتی است دیگر. دست نماد قدرت. به این دست. راه نشانه روشن است. «علامت اوست». سعید خراسانی هم دارد که «علامتی در دست اوست». در دست راست او. علامت. نشانه. تعبیر «غَيْرِ سُوءٍ». بدون مریضی. «آيَةً أُخْرَىٰ». این هم آیه دوم. اثر. انداختید، مار شد. آیه دومتان هم که این دست. خیلی خب. برو دیگر. بقیه را بهت میگویم. اینها کی لازم میشود؟ «لِنُرِيَكَ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَىٰ». بهت نشان بدهم از آیات کبرا. از آیات کبرایت بهت نشان بدهم. شرایط کبرا چیست؟ اینها انگار مقدمه بروز آیه است. مقدمه بروز آیه کبرا.
«اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ». برو سراغ فرعون. طغیان کرد. مثل یک سیل که میآید. برو ببند. بشر را میبرد. این سیر طغیان فرعون. او چه درخواستی کرد؟ این دیگر در بحث رسالتش است. رسالتش که گفته شد، کارکرد بیرونی و خارجی، تحقق عینی. اینجا دیگر درخواستها شروع شد. «قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي». اول از همه شرح صدر میخواهم. بین صدر و قلب و اینها تفاوت. وقت نیست دیگر اینها را توضیح بدهیم. قلب کانون عواطف است. صدر مصدر. و خود قلب در صدر. «وَلَاكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ». بعضی چیزها به صدر میرسد، به قلب نمیرسد. «إِن فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ». این مصدر. خدمت شما عرض کنم که ما هر فعلی که انجام میدهیم، مصدرش در صدر ماست. از صدر نشأت. حالا توضیحاتش مفصل است. یک اشارهای فقط بدونید، یک بخش مبسوطی میخواهد تفاوت صدر و قلب و فؤاد و عرض کنم که نفس، روح. اینها همه با هم تفاوت. یکی از تفاوتها استعاره تخیلیه است. سینه انسان را که قلب در آن جای دارد، ظرفی فرض کرده که آنچه از طریق مشاهده و ادراک. جا بگیرد. انباشته میشود. اگر آنچه وارد میشود، امری عظیم یا مافوق طاقت بشری باشد، سینه نمیتواند جا بدهد. ناگزیر محتاج میشود شرح بدهد و باز کند تا گنجایشش بیشتر بشود. گفتم «سعه صدر». روایت ابزار ریاست: سعه صدر. سینه باید وسیع باشد. تحمل باید بالا باشد. آستانه تحمل به قول امروزیها. این شرح صدر میخواهد. حضرت موسی آنقدر که فهمیده میشود، یککمی بیتاب بوده. بیتابیاش دیده میشود دیگر. «برخورد با هارون هم معضلات». حالا باید به آن برسیم. بحثهای سخت همان است که سوره طه میکرو موها را میکشد و میزند و فلان و اینها. بیتابی قارون. گفت: از موسی شدیدالغضب چه خبر؟ به چیز گفت؟ به یونس گفت؟ درست توی اعماق زمین کرفس. بعد صدایی شنید. صدای ناله شنید. بحث جهنم در زمینه ربط. گفت: صدای کیست؟ روایت گفتند که صدای قارون است توی اعماق زمین. نسبت داشتند با هم. گفت: میخواهم باهاش صحبت کنم. صحبت کردن. بعد یونس گفتش که قارون پسرعمه حضرت موسی و هارون و اینها. گفت: از موسی شدیدالغضب چه خبر؟ بعد از هارون لطیفالقلب چه خبر؟ همچین چیزی. سوالی که کرد. خدا صله رحم به حساب آورد. درش آورد. من اول از آیتالله روحانی روایت ایشون میخواهم. بابت همین عذاب ازش برداشت. به هر حال موسی شدیدالغضب. شرح صدر خواست دیگر. حوصله ندارم با این امت بنیاسرائیل. حوصله بده. شرح صدر. «اشْرَحْ لِي صَدْرِي».
«وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي». و امرم را ساده کن. که ما در آن بحث دغدغه زندگی راحت این آیات را بحث مفصلی در موردش کردیم. «وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي». عقده همان در تکلم. البته انبیا عیب به معنای نقص از کمال انسانی ندارند. عیب به معنای نقص در ماده ممکن است باشد. تفاوت در ماده دارند. از کمال انسانی نه. یعنی هیچ پیغمبری جاهل نمیتواند باشد. ادب چه میدانم، تواضع چه میدانم، حسن خلق. اینها همه کمالات انسانی است. خوشگلی، لاغری، قیتونی بودن، موهای نمیدانم چیچی، ابروهای فلان. بعضی از عوام تصورشان این است دیگر. دانلود بزرگانمان هم که صحبت میکنی، گاهی مای تصوراتی توی ذهنمان داریم از انبیا و اولیا. بعد باید تطبیق پیدا بکند دیگر. خب، اینها که امیرالمؤمنین. اوصافی که ازشان نقل شده یکی دو تا نیست. الی ماشاءالله. این روایات. «دَسْتِ قَصِيرَةٍ». دو تا دست کوتاه. من همه را پرت میکنم در جهنم. کوتاه. هیکل جثه کوچک امیرالمؤمنین. که از این روایت زیاد است. از این قبیل که متوسط قد حضرت پایینتر بود. مشکل ندارم. قد بلندها را از وسط دو نیم میکنم. قد کوتاهها را از بالا سر. مشکل ندارد. خلاصه متوسط. تعریف کردن که اینها. آنها که قد کوتاهترند، نمیدانم ادراکشان قویتر است. با منتشر کردن نعمت کوتاه قدی. بله. خلاصه قد کوتاه عیب است. قد کوتاه خیلی وقتها حسنه است. تکلم، خطیب بودن واسه بلبلزبونی منافق. علیماللسان. میترسم این بلبلزبون و منافق، بلبلزبون و زبانباز. خب، حالا این تکلم. بعضی حروف درست ادا نمیشود. مثل بلال. عرب بیشتر زادی که من میگویم از همه فصیحتر است. ولی آن روایت که حالا برای ما شرح شد که امام حسین علیهالسلام لکنت داشتند. مثل عمویشان موسی. آن لکنت. نه یعنی تته پته میکردند. لکنت فارسی منظور نیست. عزیز دل. که مثلاً کلمات. تازه آن هم عیب نیست. نه به خاطر اینکه ما تعصب. اینجوری الکی. کدام عقل؟ عقل کی عقده داشته؟ خدا. آفرین. نکته همین است که عیب نسبت به کمال انسانی نباید بشود. مباحث عرفی هم در حد معقولش نباید باشد. یعنی عیبی نباید باشد که عرف را پس بزند. یعنی «استقبال العرف». قبیح بداند. ولی اینکه در کلامش بعضی حروف. مثل آن تلفظ که مثلاً ممکن است مثل بلاد پیغمبر. موذنش «أشهَدُ» میگفت. بهترین موذن بود. غریبه به این عبارت. شین خوب تلفظ. بعضی الان علمای خودمان، بعضی آقایان، بعضی کلماتشان میزند. رشون مثلاً بعضیها میزند. بعد نمیدانم شنشون میزند. هیچ نقص هم. آقا، به حساب لهجه مثلاً. لهجه خاصی است. بامزه است. یکجوری است. ولی هیچ عیبی به حساب نمیآید. اینی که شما بخواهی خودت را در اختیار او قرار بدهی. اصلاً مانع برایش از من روشن است. نه یکجوری حرف میزنی که مثلاً یک کلمه را میخواهد بگوید ۲۰ دقیقه طول میکشد. هی. ولی این را نداشته. چون در روایاتی که نقل شده از امام حسین، اینجوری نقل نشده که مثلاً این کلمه این شکلی بگوید. ولی ممکن است نوع بیان حروف، ادای حروف، ادای مخرج متفاوت بوده باشد. هیچ عیب و نقص به حساب این از این نکته برطرف نشود. دست موسی. و همین درخواستهایی که کردی. هم شرح صدر دادیم. هم تکثیر امر کردیم. هم عقده را از زبانت برداشتیم. «يَفْقَهُوا قَوْلِي». من این را برای این میخواهم که حرفم را بفهمند. درست شد؟ این نباید این مانع این گره نباید باشد که حق فهمیده نشود. تفسیر کردن همه انبیا عقده داشتند و مثل اینکه پدری بخواهد به بچهاش چیزی را بفهماند که بچه در عالم حس. او در عالم شهود. در زبان. عقده انبیا در زبان. همهشان هم عقده بوده در زبان. همه انبیا عقده بود. نمیتوانستند آنچه را میفهمیدند را به این کودک بشریت منتقل کنند. میشود عقده.
«وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي». من یک وزیر میخواهم. وزر، بالو وزر. کار را بکشد. وزر همان حمل سنگین. وزیر بار سنگین را دوشش میافتد. یا آن کوهی که پناهگاه که شاه این آراء و احکام و اینها را روی دوشش میگذارد. این وزیر من بشود. «هَارُونَ أَخِي». همان هارون است که برادرم است. «اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي». من را شدید کن به واسطه او. امر رسالت امر کثیرالاطراف. چون به عالم کثرت کار دارد دیگر. در نبوت شراکت نداریم. در رسالت شراکت داریم. چون بعد وزیر میخواهد که این اطراف و جوانب فراوان را دوش بکشد. ابعاد سنگین نصرت امیرالمؤمنین هم، نصرت در این مقام ولایت در عالم پایین. در قوس صعود که نیست. در قوس نزول است. «وَاْشْكُرُوني». من را کمکم کنید. راه بیندازید. کار را دوش بکشید. مسائل را پیش ببرید. این همان است که ما وقتی ازش تعبیر کردیم که اثبات حق با معجزه حل میشود. ولی تثبیت حق با معجزه حل نمیشود. تثبیت حق آدم میخواهد. نزول قرآن را خود خدا به دست گرفته. ولی پیاده شدن اجرای قرآن چی؟ در جامعه شریک میخواهد. ازری میخواهد. از من به او شدید بشود. و کله. «وَقَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي». راهی پیدا کنم. علامه در مورد چی فرمودند؟ بله دیگر. معید، دوش بگیره. «وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي». در امر من شریکش کن. و اگر بحث تبلیغ باشد که فقط اختصاص به هارون ندارد. همه مبلغین دین میشوند شریکی. یعنی در خود رسالت شریک بشود. آن هم این مراتب را به دوش بکشد. «كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرًا وَنَذْكُرَكَ كَثِيرًا». تا ما هم تو را خیلی زیاد تسبیح کنیم. «بَصِيرًا». تو نسبت به ما بصیر هستی.
«قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَىٰ». بهش گفتند که این حاجتهایی که داشتی، ما برآورده کردیم. این تسبیح کسی را ذکر کسی را. علامه توضیح داده است، اگر خواستید مطالعه کنید. «وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرَىٰ». ما یک بار دیگر هم بهت منت گذاشتیم. درخواستت را اجابت کردیم. این هم باز منت دوم. که البته حالا شاید میخواهد بگوید یک منت اول آنجا بود که به دنیا آمدی. این رسالت منت دوم بود. یا اینکه رسالت یک منت. اینهایی که درخواستت را اجابت کردیم، یک منت. یا اینها همه با هم: رسالت و اجابت درخواست و اینها یک منت. یک منت هم که قبلاً بچگیات. وقتی بود که مادرت وحی کردیم آنچه وحی شد که با وحی ما بود که مادرت تو را نجات داد و ادامه ماجرا. که تمام شد دیگر. انشاءالله شنبه.
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضاک.
«وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى»
من تو را اختیار کردم. "اختیار" از کلمه "خَیر" گرفته میشود. این است که فاعلی در بین چند فعلی که باید حتماً یکی از آنها را بر بقیه ترجیح دهد، مردد شود. اینجا فاعل تمیز میدهد که فلان کار "خیر" است. بنا میگذارد بر اینکه این کار از بقیه کارها بهتر است، همان را انجام میدهد. این بناگذاری اسمش اختیار است. کلمه "اختیار" همیشه با یک غرضی همراه است که فاعل از فعلش این غرض را در نظر دارد.
خدا موسی را اختیار کرد برای تکلم. منظور و غرض الهی، همان تکلم بوده و غرض بالاتر هم نبوت و رسالت بوده است. از آن نکاتی که نبوت، آن حیثیت اتصال به آن بالاست و رسالت آن کاری است که بعداً تفکیک میکند. یعنی از علامه توقع دارم که حالا میرسیم انشاءالله که رسالتش با "واو" و غصههای موسی در بخش نگرانیهایی که داشت و "هارون" را میخواست و اینها، جنبه رسالت دارد.
خب، «فَاسْتَمِعْ»؛ «فاء» تفریع، نتیجهاش است. حالا که اختیارت کردم، گوش بده ببین چه میگویم. «فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى»؛ که این «سمع»، البته "سمع باطنی" منظور است، دیگر "سمع صوتی" نبوده که بخواهد صوت شنیده شود. میشنود، بعدی هم گوش میدهد دیگر. «فَسَمِعَ»، «فَاسْتَمِعْ» داریم. «سماع» وقتی به گوش میرسد است. "به گوشم رسید ولی گوش نمیکردم." الان این صدایی که دارد میآید، به گوش ما میرسد ولی گوش نمیکنیم به آن. در عراق، آهنگ "یوسف پیامبر" ماشین آشغالیهایشان یوسف پیامبر میزند. ما «سماع» داریم ولی «استماع» نداریم. «استماع» صدای بنده را میشنوید، ولی «اسقاء» ندارید. «اسقاء» چیست؟ با همه دل، کلهظهر خسته و کوفته، شکم گرسنه.
«الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ»، «وَمِمَّا يَرْزَقُونَ» اینها با همه دل خودشان را در اختیار این مطلب قرار میدهند. خب، پس برای وحی قرار بگیرد که استماع بکند. مشیت الهی تعلق گرفته که فردی از انسان را وادار بکند در مشقت حمل نبوت و رسالت. خداییش سختترین کار در این عالم، پیغمبر شدن است. نه درآمدی، نه پولی، همش فحش و زحمت و درد و مصیبت و یک اَشل کوچکش که آخوندی است. آدم وقتی میبیند، میبیند دیگر آن اصل ماجرا آن چیست. بعد تازه الان ما در دوره خوبش هستیم. دورهی اقبال مردم و مردم برای آخوندها سر و دست میشکنند و ما وقت نداریم جواب بدهیم. و آن دورهای که آنها میرفتند، آنها حال نداشتند یاری کنند و آنها نمیآمدند و پیغمبرها سنگ میخوردند. خیلی واقعاً کار دشواری است.
در علم کدام "موسی" از همه بهتر بوده، برای همین انتخابش کردی؟ در روایت هم دارد ملائکه پرسیدند که چرا "موسی" را اختیار کردی؟ لکنت داشت در زبان و بیانش. یعنی قطعاً افصحاللسان زمان خودش که نبود. پیغمبری انتخاب بکنی با کسی باشد که لکنت هم داشته باشد. "هارون" که خوشگفتارتر صحبت میکند. خطیب و منبری است. فرمود: «در همه عالم گشتم، قلبی منکسرتر و خاکیتر، متواضعتر نسبت به خودم پیدا نکردم.» همین که هی عرض میکنیم و بارها گفتیم که همه چیز به فقر و ادراک فقر برمیگردد. همین، هیچکس را ندیدم در حد "موسی" ادراک فقر داشته باشد. فقیر. ببین! حالت شوق، آن حالت طلب و ... که در همین سوره طه به آن میرسیم. جمعی که داشت، راه انداخته بود ببرد بالای کوه طور. از همهشان زودتر دوید، آمد بالا. «مَا أَعْجَلَكَ؟» چه خبر است؟ چقدر زود آمدی؟ فوقالعاده است که آدم یکدفعه یک شوری میگیردش، میدود، میرود. گفت: «عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضَىٰ» خوشت بیاید که دویدم آمدم. شُل و ول نیامدم. عاشقانه آمدم تو را داشته باشم. دویدم آمدم راضیت کنم. میخواستم تو راضی بشوی. سر و آرومآروم. حالا یککم بنشینیم. تند دویدم آمدم. این دیگر آن حالت عشق است دیگر. تمام. چه روزی هم که در کوه طور بود. نه چیزی خورد، نه چیزی نوشید، نه خوابید. تخلیه. همش در مقام تکلم بود. حس و حال او سوال دیگری است. و مزدش را هم از اول گرفته بود که در همین آیات به آن میرسیم. «وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِّنِّي». به قول علامه، یک تعویض پاراگراف بالا به کار میبرند: لطفی به کار رفته که با هیچ مقیاسی نمیتوان گفت چقدر است.
تو نودی یا موسی! چه بگویی؟ بنده من! «أَرْشِدْ»؛ بگذر خنده من. تو یک بار یک «بنده من» بگو. امام صادق فرمودند که من حاجتی داشتم. «اللهم» گفتم و شنیدم «لبیک عبدی»، حاجتم فراموش شد. «اللهم»، جواب مطلب عبدی. غرق میشوی، مست میشوی در این جانی که او گفته، اصلاً یادت میرود چه میخواستی. شعبه حرم امام رضا. درخواست داری. تکلم و اینها از جنس تکلم ما، حرف کارپرداز و کارگر و اینها که نیستش که. دستور ابلاغیه از بالا آمده، نامه زده، پاراف کرده، فلان. عشق محض است. اصلاً جز او نمیبیند و جز او نمیخواهد. اختیار الهی اینگونه است. ترجیح بیمرجح نیست. قطعاً خلوصی هست. عرض کنم که آن پالایش و آن پیراستگی و آن صفا و آن ادراک فقر و اینهاست که کسی را جدا میکنند و خاصش میکنند و بالا میبرند.
جمله قشنگی تازگی، البته قبلاً شاید دیده بودم، مجدداً دیدم. بعد از آن کتابخانه دار که لعل شد، مفهومتر بود برایم این جمله آیتالله حسنزاده آملی در ساحات مقدمه فصل و حکمت الفاطمیه دارند. مصداق بارز «نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَّشَاءُ». مصداق بارز تو در خواب هم، آقا. من در زندان دیده بودم که پرواز کردی. تو رفتم، رفتم یکجایی رسیدم که دیگر هیچکس نمیدید من را. دوستان من که حج انجام انتخابات ریاست جمهوری: فاصله تبعیدش تا ریاست جمهوری سه سال، فاصله شد ۵۷. تبعید بوده. ۶۰ رئیس. باورم نمیشد که من سال ۵۷ که در روستاهای سیستان و بلوچستان کار میکردم، سه سال بعد رئیسجمهور مملکت بودم. همه دنیا دیگر میشناخت. تکرار انقلاب. عرض کنم که یکی از دوستان ما بعد از حج که آمده بود گفت: من انتخابات که میخواستم اسم تو را در صندوق بیندازم، یاد خواب تو افتادم. بغض کردم که این آن پرواز است. این نیست. این بالاتر از اینهاست. مصداق بارز «نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَّشَاءُ». این «رفع درجات من نشاء» به چیست؟ به آن احساس فقر. ادراک خطر میکند. برای اینکه خطر به جان میخرد، برای اینکه این جریان حفظ بشود. این آیین و این کیان و این حقایق آسیب نبیند. هر جا که لازم است، خودش را فدا میکند. خودش را جلو میاندازد. آنی که خدا نگاه میکند و اختیار میکند.
«إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنَا» دیگر مقام، مقام غیبت نیست. همش حضور است. «لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنَا». خودم هستم. الله که الهی غیر از من نیست. «فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي». که قبلاً صلات را تعریف کردیم. معنایش را برای ذکر من اقامه کن. یعنی از آن صلات، قلبش برایم مهم است، نه قالبش. قالب گفتیم غلط است، قالب درست است. قالبش برایم مهم نیست. قلب موسی را کندند و مأمور شد که این را بشنود تا یازدههای بعدش. همهاش همان وحی است.
این آیه و دو آیه بعدش، نبوت حضرت «موسی» است.
«وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَىٰ». از آنجا رسالت. گفتیم نبوت در قوس صعود، رسالت در قوس نزول. «اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ». بیایید که در سوره «مریم» داشتیم: «كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ نَبِيًّا رَّسُولًا». هم نبی بوده هم رسول. آنجایی که نبوتش را اعلام میکند، دو رکن ایمان را مطرح میکند که اعتقاد و عمل است. از اصول اعتقاد که توحید و نبوت و معاد است، دو تا را فقط میگوید که توحید و معاد. از نبوت اسمی نمیآورد. جهتش هم روی سخن با شخص پیغمبر بوده. رسولالله داشته صحبت میکرده. اما رکن عمل را با اینکه تفصیل زیادی دارد، در یک کلمه خلاصه کرد و فرمود: «فَاعْبُدْنِي». یک رکن عمل است دیگر. اصلاً مقامات معنوی بدون عمل فرض ندارد. خب، عملش چیست؟ عبادت، روح روح و قلب عبودیت. قالب عبادت. عبادت قالبی است، فارسی غلط است. قالبی است برای بروز آن روح عبودیت. درست برسند به عبودیت. عبادت البته معنا ندارد. عبادت بدون عبودیت. خاصالله. مسما را با خود اسم معرفی کرد. من. اللهم. شاهکارهای المیزان. ساعت قبل سر درس ارث یکی از رفقا بعد گفت که در حاشیه پاورقیش توضیح این روایت؛ آن مصحح کتاب از شهیدان علامه بوده. بخشی از علامه آورده. همین بحث بود. آن رفیق ما خیلی به وجد آمده بود.
درس امروز که همین بود که حاضر را از ذاتش به صفاتش منتقل میشود. پسر فلانی هم هست. از خودش منتقل به این صفات میشود. در موارد غایب چی؟ اول میشویم فلانی. یک کارخانه فلانجا، یک پسری دارد، رئیس این سیر از غایب است. و در مورد خدای متعال غیبت اصلاً معنا ندارد. لذا ما از صفات به ذات منتقل نمیشویم. ما ذات به ذات و ذات به صفات منتقل میشود. از خود او به خودمان منتقل میشود. بله دیگر. حالا از ذات اجمالی به ذات تفصیلیِ شهودی. یعنی هیچ سیری ما از بیرون نداریم. لذا اصلاً در مورد خدا استدلال و استدلال و این حرفها معنا ندارد. خدا با استدلال کشف نمیشود. «ظهور ما لیس لك». در دعای عرفه مگر دیگران ظهور. چون معرف باید چی باشد؟ اجلی از معرف. کدام معرف اجلی از معرفت دارید نسبت به خدا که «اَوْ كَیْفَ غِبْتَ وَ اَنْتَ الرَّقیبُ الْحاضِرُ» او تو را به خودت میشناساند؟ او واسطه ادراک خودت از خودت است. «يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ». بین انسان و قلبش حائل است. یعنی چی؟ یعنی تو خودت به خودت ادراک داری، با او ادراک داری. او تو را به خودت میشناساند. اشرف حضوریات مگر نیست که شما به خودت ادراک داری؟ نه. اشرف حضورت به او است. توجه به توجه نسبت به خودت توجه به توجه داری. نسبت به او توجه به توجه نداری. اگر این توجه به توجه حاصل بشود، آن وقت دیگر یکجوری او برایت حاضر میشود که تو خودت برای خودت خواهی پوشید. این میشود فنا. فنا، اتفاق جدید حاصل کردن نیست. فنا همانی است که الان حجابم حجاب خودم است. اگر این حجاب رفت کنار، من که نقصهای من. اینها غلطهایی است که میشود. همینجاست دیگر. آیتالله جوادی تقریر سوره حشر مشهدی گفتن. مورد آخرش غوغا کرده. به شدت از «انا الحق» دفاع کردند. محیط آخر سوره حج که دیگر خود کفریات است. اصلاً اصل کفریات آنجا. نقصهای من الله، کمال من الله، بروز الله است. این برای حلول و اتحاد و اینها که نیستش که. این فنا است.
ما چرا این لامپها را روشن کردیم؟ چون خورشید در حجاب است. الان اگر این سقف نبود، اینجا ساعت ۱ ظهر بود، روزش هم ۵ مرداد بود. الان که حجاب است، نور لامپ دیده میشود. شما همین الان از این ابرها رد شو بالا. کاملاً روشن. روز ابری تا حالا پرواز کردید؟ روز ابری تاریک پرواز میکنیم. کاملاً آسمان روشن، سر ظهر و تابستان است. تاریکی ما خودمان برای خودمان حجابیم. اعتباریاتمان حجاب. ماده حجاب است. اینها همش حجاب ادراکات ما. حتی ادراکات حضوری. امام رضا گفتن مراتب آخر فنا. از دو فنا است. فنای ذات اینجوری است. از فنا در صفات و اسماء. فانی اینکه فانی شده در صفات و اسماء. از آن فنایش هم فانی میشود. حالا «إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ» یعنی چی؟ یعنی منی که الان تو برایش حاضر است، برای تو و تو حضور به نحو شهود داری. او را ادراک میکنی. من، این صفت را دارم. نه اینکه صفت ببیند. او ذات میبیند. از ذات به صفت منتقل میشود. مثل «إِنَّكَ أَنْتَ يُوسُفُ». تو خودت یوسفی. از ذات به صفت یوسف بودن منتقل میشود. یعنی ذات را دارد. این ذات، همچین صفتی هم دارد. سیر در برهان صدیقین این شکلی است دیگر. مشاییها و چه میدانم اینها، مسلکشان استدلالی است. برهان نظم و برهان چیچی است؟ برهان بیرون از خداست. از بیرون خدا میخواهد به خدا برسد. استدلالی، کسی ذهنش آماده است. ولی مسیر توحید این نیست. مسیر توحید، مسیر از او به اوست و برهان صدیقین همین شکلی است. برهان نیست. ذکر خواص برهان. شما بدیهیات منطق چه میگفتید؟ بعضی وقتها یکچیزی بدیهی است ولی ازش غافلی. «الْكُلُّ أَعْظَمُ مِنَ الْجُزْءِ». جزو بدیهیات. کسی حواسش نیست. ملتفتش میکنی به اینکه آقا «الْكُلُّ أَكْبَرُ مِنَ الْجُزْءِ». بابا کل جز. غفلتش بود نه به خاطر جهلش. غفلت برمیگردد.
سوره طه تذکره است. قرآن تذکره است. «تَذْكِرَةً لِّمَن يَخْشَىٰ». چیزی یاد بدهد. بشر، خدای متعال علم حضوری است برای ما و شهودی. اشرف همه مشهودات و حضوریات. مشکل چیست؟ غافلیم. راه چیست؟ بعد از غفلت مسیر چیست؟ ذکر. مسیر چیست؟ مراقبه است. مسیر چیست؟ توجه. مسیر چیست؟ موانع ذکر را کنار زدن. حالا کل دین با یک تعریف میشود. نگاه سیستمی به دین همیشه عنوانی فکر کنم داشت. نگاه سیستمی کلاً بر اساس همین. هر آنچه دین گفته یا آمده اسباب توجه ایجاد کند یا آمده مانع توجه را بردارد. علامه طباطبایی میفرمایند که از استادم دام ظله پرسیدم که اینهایی که شما در مورد دین میگویید، کدام آیه آمده که میگویید همه چیز به معرفت نفس و معرفتالله و اینها برمیگردد؟ همه آیات قرآن بر این است. اگر عینکت را عوض کنی. بعد بعضی اساتید توضیح میدادند، میگفتند که خب مثلاً گفته: آقا عرق کارگر را تا خشک نشده، اجرتش را بده. معرفتالله دارد درگیر میشود. ذهنش اول مشغول توجه، مانع ذکر، مانع ذکر. برطرف نگذار کسی مانع توجه برایش شکل بگیرد. کل دین فردی، اجتماعی، سیاسی، درست. ولی مبانی معیشتی که ایجاد میشود. دارم ظهور. برای چی؟ وضع مردم خوب میشود. ملا معاش. «اللَّهُ هُوَ الْمُعَاشُ». «اللَّهُ هُوَ الْمَعَادُ». معاش وسیلهاش است. این حواسش به اینها پرت میشود. به قول شهید اصفهانی یک همچین تعبیری دارند که «العلم في فروج النساء يذهب العلم». آنجا همین بحث مطرح است که این سر کلاس که میآید، دیگر چون ذهنش درگیر اقتصاد و فلان و اینهاست. گوجه منتقل به گوجه میشود. کیلو ۱۸ تومان شده و اینها. فقر. فقر وجودی و ادراک. این هم ممکن است فخر باشد. اگر این فقر باعث آن ادراک بشود، این هم فخر است. «لَا يُصْلِحُ إِلَّا الْفَقْرُ». من خودم بنده را نگاه میکنم، میبینم یک وقتهایی جز فقر اصلاحش نمیکند. بهش فقر میدهم. یک وقتی این شکم سیر باشد، میآید.
«أَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي». که بحث مفصلی در مورد «ذکری» میکنند دیگر. آقا، سوره طه آیاتش زیاد است. صفحهای اگر بخواهم نون بهش بدهم. محاسن برقی. روایت پیدا کنیم. «إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ». ساعت را قبلاً بحث کردیم. «مَّاشِيَةٌ» نمیفرماید. «تَأْتِيَةٌ». تفاوتش چیست؟ آفرین. قیامت اگر که کسی در راه بود، «ذَاهِبُونَ». اگر میخواهد برود، میگوید: «أَذْهَبُوا». شما الان اینجا که نشستید، بیرون که راه نیفتید برای از مسجد. به شما زنگ میزنم، میگویم: آقا کجایی؟ شما میگویی: میآیم. ولی گفتید این «ذَاهِبُونَ» یعنی دارم میآیم. اگر گفتید: «أُذْهَبُوا» یعنی بعداً میآیم. ترتیب «آتِیَةٌ». تفاوتش چیست؟ تأتی یعنی میآید. «آتٍ» دارد میآید. در حرکت عالم. در حرکت از اسم ظاهر به اسم باطن است. از اسم ظاهر. سیر عالم این شکلی است. خداوند متعال. «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ». بطن عالم. «ظَهَرَ الْعَالَمُ بِبَطْنٍ». اول ظهور امام زمان است. بعد رجعت. بعد قیامت. که مرحوم علامه را سه مرتبه از یک حقیقت میداند. جاهای مختلفی که اوجش «الْإِنْسَانُ بَعْدَ الدُّنْيَا» است. بله دیگر. «الْإِنْسَانُ بَعْدَ الدُّنْيَا» فکر کنم میشود. خیلی کتاب فوقالعاده است. کتاب «الْإِنْسَانُ». خط به خطش لبریز از نکته است. دیشب صفحه آخر «ما هو الانسان فی الاسلام» داشتم میخواندم. گفتم این یک صفحه که ایشان نوشته، لااقل ۵ جلد شرح میخواهد. چه کار کرده؟ الان کتاب عادی که مثلاً ما پایهی ۲ بودیم، الان که نمیخوانیم. تو یک صفحه کل دین را خلاصه کرده. همه را هم بر محور عبودیت و معرفت الله. پیام معنوی شیعه این است: ای مردم بیایید خدا را بشناسیم. دین اسلام و تشیع. کلامی تاریخی در حد متوسط ته شمش. خیلی بینظیر.
ساعت دارد میآید. «أَكَادُ أُخْفِيهَا». اکادو جزو افعال چیست؟ افعال مقاربه. نزدیک است که این کار را بکنم. دیگر میخواهم کمکم این کار را بکنم. فارسی چی میشود؟ دیگر کمکم میخواهم این کار را بکنم. دارم این کار را میکنم. دیگر نزدیک است که این کار را بکند. نزدیکی که مخفیش کنم. هی میخواهم مخفیش کنم. چند تا معنا دارد. نزدیک است ازش خبر ندهم تا مخلصین و غیر مخلصین جدا بشوند. تو خیلی از مردم به امید ثواب و ترس از عقاب و اینها عبادت میکنند. پنهان بدارم. مکتوم نگه دارم. به هیچ وجه ازش آگاه نکنم تا وقتی واقع میشود، ناگهانی و دفعتاً باشد. لا. و اینکه اصلاً عالمش یک عالمی است که پنهان است دیگر. «أَكَادُ أُخْفِيهَا». این عالم را مخفی کردم. دیگر دارم مخفیش میکنم. هی دارم مخفیش میکنم. این عالمی است که از شما پنهان است. خودش سیر بکند. بیاید از این عوالم ماده و اینها رد بشود. باید آن عالم بشود. ببیند. «مالک بن زید» حضور قیامتی رسیده بود. به حضور قیامتی رسیده بود. او ساعت دیگر برایش مخفی نبود. ولی برای نوع بشر نسبت به عوالم مخفی، عوالم یکجوری خلق کرده که کسی که در ماده است، دیگر نمیتواند ببیند. عالم بالاتر. برای همین برزخیها. تعبیر قشنگی در یک کتاب دیگر از علامه دیشب خواندم که حالا یادم نمیآید کجا خواندم. کلی هم کار داشتم. یعنی همین الان سه تا درس که امروز صبح بود. یک درس ظهر دانشگاه دارم. یک سخنرانی هم شب دارم. یک جلسه صبح فردا اینجا داریم. دو تا کلاس فردا قبل ظهر. عرض کنم که جای دیگر داریم. ظهر جلسه جای دیگر داریم. شب دوباره یک سخنرانی همینجا پایین داریم. جمعه صبح دوره جلسه سنگین داریم. همه اینها فارغالتحصیلها. خستگیام در میرفت. داشتم میمردم از خستگی. دیگر آمدم خستگیام در میرود. خیلی مختصر فرمودند که قرار بازداشت است. تا بازداشت ابتدایی است که متهم را میآورند اول توی بازداشتگاه موقت نگه میدارند تا حکم قاضی بخورد و معلوم بشود که این آزاد بشود یا برود حبس. برزخ این است. نوع تعریفشان نسبت به برزخ. برزخیان خبر ندارند نسبت به وضعیت قیامتی خودش. «أَكَادُ أُخْفِيهَا» به صورت برزخیها هم هست و نمیدانم که بعداً قیامت کی محقق میشود و حالا بحثهای مفصل و سنگینی است که قرآن میفرماید که قیامت که میشود، این بچه دارد بچه شیر میدهد، ولش میکند. خب، یعنی میشود که هنوز عالم ماده باشد. بعد یکهو قیامت بشود؟ یا نه کلاً عالم ماده جمع میشود؟ همه برزخی میشوند. بعد از توی برزخ قیامتی میشوند. بعد اگر اینجوری شد، آن وقت برزخ اینها چی میشود؟ اینها که در ماده بودند، بدون برزخ میروند قیامتی میشوند. بله. دو دو تا نفقه است دیگر. نفقه اول برزخی. نفقه دوم قیامتی. «كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَىٰ». برای چی مخفیش میکنم؟ تا هر نفسی به آنچه سعی برایش میکند، جزا داده شود. «سَاعَةً سَعْيٌ». هر کی به سعی که میکند. ببینم تو چه کار میخواهی کنار بزنی پس بزنی. من ساعت را مخفی کردم تا ببینم تو چه چیزها را پس میزنی. ساعت بیاید معلوم شود.
«فَلَا يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَن لَّا يُؤْمِنُ بِهَا». سد نکند تو را از آن. سد به معنای انصراف. منصرف کردن: «عَنْهَا»، از ساعت. «مَن لَّا يُؤْمِنُ بِهَا». سد تو نشود. با «صاد». یعنی باعث انحراف تو نشود از ساعت کسانی که ایمان به ساعت ندارند. اینهایی که نگاه میکنی میبینی آقا در کثافتکاری و لجن غوطهورند و هیچ حسی هم ندارند. دوربین دارد تعریف میکند از فحشایی که کرده و بعد این فیلمش چه شکلی منتشر. نابود میشود. میخورد، میخوابد، پا میشود، موفق است، رشد میکند، مریض هم نمیشود. مریض هم میشود، خوب میشود. کسی هم ندارد. سد نشود اینها و «وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَىٰ». اگر اینجوری بشود، تو رد میشوی، میخوری زمین. پایین پرت میشوی. سقوط میکنی. اینی که دنبال هوا رفته، آمده پایین. از وجود پایینترین مراتب وجود را خواسته و گرفته که ماده است و ادراکات مادی و گرایشهای مادیاش. به اینها بنده. بعد ماده را جمع میکنم. این میماند و حوضش. اعتیاد با مواد. بدون مواد. مثال که میزدی، معتاد هست. اعتیاد هم دارد. مواد دیگر ندارد. بدبخت است. معتادش را بگیرم. خب راحت میشود. از معتاد مواد بگیرم. دنبال هوا بوده. این میشود ماده را جمع میکنیم. اعتباریات را جمع میکنیم. این بود و تعلق به اعتباریات و اعتباری نیست. این میشود عذاب ابدی. الان هست. دستش هم دادم. دو روز دیگر جمع میکنم. من. نبینی اینها دنبال این راه افتادند و خوشند و میگردند و میچرخند.
«قَالَتْ لَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي ۖ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ» در مورد پیامبر، یعنی علاوه بر «لایَکادُ الذین...» متعلقش پیغمبر است. در مورد پیغمبر در دسترس مقتضی ضلالت تو موجود است. همه هم جمع شدند که تو را نابود کنند ولی تو مانع داری. آن هم توکلت. مقتضی فتنه کردن تو. مقتضی چشم زدن تو. «وَمَن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ». الان همین الان شما بدانید هزاران تیم سنگین نشستهاند، دارند کار میکنند که آقا را سحر کنند. خود ساحلها را به خدمت گرفتهاند. کارهای سنگین دارند میکنند. ته طلسمات از جای خاصی رسید. ته طلسمات. مقتضی این اضلال از بیرون هست ولی مانعش. حالا مانعش برای من و شما چی میشود؟ توکل. هی میگویند آقا میبندیم. توکل، تضرع، التجاع، تمسک به «عروة الوثقیٰ». «فَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ». یعنی تو ببین این تکه پشمک. یکی میگوید این چه دینی است که آدم دارد؟ این چه شرکی است؟ ۸۰ درصد مردم درگیر همین مسائل. متوکل، ایمان. اینها مشکلات را حل میکند.
«وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَىٰ». خب این هشدارها و نکات را گفت و این ماجرا. این نبوت. در این ابعاد وجودی عالم قیامت، چه. خیلی خب. حالا ببینم چی توی دستت است. تجاهل میکند خدای متعال. خودش را به ندانستن میزند و شبیه تجاهل ابراهیم که پرسید اینها چیست. ماه و قمر و خورشید. حقیقت روشن از جهات مختلف فوقالعاده است. یکی اینکه چون در مقام تکلم بود، یک کلمه جواب نداد. یک کلمه بیمیلی است دیگر. توی تصویر و ایجاز صنعت بلاغت است. در بلاغت گفتن مقام. اگر مقام حب باشد، طرف تطویل میکند. مقام کراهت باشد، ایجاز. بله. خیر. وقتی دوست دارد با یک من عسل نمیشود خورد. تلویزیون. بپرسم زنگ بزنم سفارش بگیرم. عصا یک سوال دارد. عصا. این یک عصایی. تک گوسفندها را با آن راه میاندازم. از سر درختها را میتکانم. بهانه. با ما بزرگ به شما پیامک بدهد. ۳ ساعت. خلاصه اینجا مقام تطویل است. نکته دیگری که دارد. خدا چرا بهش میگوید «وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَىٰ»؟ میخواهد بگوید از این به بعد وقتی ازت میپرسم که چی توی دستت است، دیگر نگو عصا. بگو هر چی تو بخواهی. میاندازمش، اژدهاش میکنم. تا بفهمی که این دیگر عصا نیست. هر چی تو. بستگی به اراده این چی باشد. همهچیز. این همهچیز است. چون در تحت اراده و قدرت تویی. همهچیز چه کار میکند؟ همهکار. خب این به خاطر حالا آن بحث انس ماست. یک بحث «عِظَمُ الْخَالِقِ فِي صِغَرِ الْمَخْلُوقِ»، از آن طرفش هم هست دیگر. وقتی اعتباریات برای آدم بزرگ میشود، حقیقت مخفی میشود. به محاق. من وقتی برایم بزرگ شد که آقا اسمم آنجور باشد و رزومهام. جسارت به کسی ندارم. رزومه و اسم و بنر بزن فلانجا و تیزرمان فلانجا. کتابمان اینقدر فروش و اسممان اینجا. این همه مرید و این همه منبر و این همه فالوور و اینها. وقتی بزرگ شد، اولین اثرش به این است که این هی این عظمت میآید. هی به این فکر میکند. فلان. این از آن فقرش فاصله است. معارف یعنی هوایج. معارف یعنی «هواء». به معنای چوب زدن به درخت و ریختن برگ. برای قلم. تکیه. «توكِّي»، اعتماد و تکیه کردن. و این پرگویی هم که عرض کردم دلیلش چی بوده؟ «قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَىٰ». بیندازیش ببینم. پخش کرد و «یا موسی». کشته من را که هر چی میگوید «یا موسی». تنگش میاندازد. اهلش میدانند چه غوغایی توی «یا موسی»ها. خیلی خیلی اهل دل توی حرم امام حسین. اهل حالتی بود. وارد حرم شدم. یک بنده خدایی اصفهانی است. وارد حرم شدم. سلام دادم. حضرت فرمود: «عَلَيْكَ السَّلَامُ». حاجی. حاجی. حاجی فلانی. فدای حاجی گفتنت بشوم. من حاجی که تو گفتی. حاجی گفتن خیلی «یا موسی» یک چیز دیگر است. حالا «یا موسی». آن التفاتی که غنی مطلق میکند به فقیر مطلق. آن التفات. «أَلْقِيهَا». انداخت. یکهو دید که ماری است که دارد سعی میکند از این لا. این برگ مرگ را کنار میزند. «حِينَئَذٍ». مار بگیرش. مار را بگیر. عصا بود، مار شد. مار باشد، عصا هم میشود. دیگر دیگر نبینم بگویی مار عصا است. ماهیت. دیگر نبینم بگیریها. تو باید وجودی باشی. این چیست؟ وجود. وجودی است که من اراده کنم مار، من اراده کنم عصا. حالا سخت است دیگر. آنی که با تعین ماهیات انس دارد، مار را که سخت است برایش بگیرد. بله. مالک. علت علاقه. امیرالمؤمنین. روایت. مالک اگر شب باشد، در دل بیابان در تاریکی مطلق، ناخواسته پا بزند روی سینه سگی که در حال شیر دادن به تولهاش است. سگ هار باشد، آن هم در آن حالتی که دیگر در اوج غضب میشود برایش. مالک ذرهای نمیترسد. مالک نمیترسد. حالت توحید است. آن این توکل. یعنی با خدا از هیچچی نترسید. الله احد. چون همهاش جلوه اوست. انس پیدا کرده. آن است انس. همهاش انس. به مار آدم انس پیدا میکند. به اژدها انس پیدا میکند. همهاش انس است. جلوه حق تعالی. ترامپ درندگیهایش به تعیناتش برمیگردد. آن که دیگر جلوه حق تعالی نیست. درندگی حق تعالی نیست. وجودش جلوه حق تعالی است. آن هم در قبضه قدرت خداست. خدا دارد با ترامپ جبهه حق را نصرت میکند. واقعاً خیلی آدم احمق باشد که نفهمد. یکی از بزرگترین امدادهای الهی به جبهه حق و نصرتهای الهی به جبهه حق، آمدن «ترامپ». جمهوری اسلامی تمام شده بود کارش. امدادها و نصرتهای الهی بود که این مردک آمد.
«وَلَا تَخَفْ». بگیرش و نترس. «سَنُعِيدُهَا سِيرَتَهَا الْأُولَىٰ». سیره را گفتند که حالت و طریقه فعل. دیگر فعل. یک نوع خاصی از مادهاش را میرساند. مثل «جلسة»، یعنی یک نوع «جلوس». «سیر»، یعنی سیر خاص. نوعی از سیر. آن نوع سیر اولش. بعد جالب است. دیگر نمیفهمم صورت اولاً. صنایع صورت. اینها را دیگر چرا سیره میگوید؟ صورت. حرکت جوهری فهمیده میشود. جان. ربط وثیقی به بحث حرکت جوهری: «لَا تَخَفْ». میفرمایند که خوف برای اینها معنا دارد. خشیت معنا ندارد. پیغمبر خدا خوف داشته باشد. خوف عقلیه. خشیت غیر عقلی و غیر عقلایی است. خشیت از غیر خدا غیر عقلایی است. ولی خوف به حسب اینکه اینها مادیاند، وظیفه دارند از تنشان دفاع بکنند. در عالم ماده هر پیغمبری بهش حمله بکند، شمشیر میزند، دفاع میکند، حمله میکند، فلان میکند. لذا خوف به معنای. معنا دارد. «لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ». در قرآن نداریم. در مورد بهشت شاید داشته باشد. یادم نیست. «إِلَّا خَوْفٌ» نداریم. «لَا خَوْفٌ» داریم. اولیای خدا که سوره یونس با هم خواندیم: «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ». «الَّذِينَ كَانُوا». «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ»؛ آن خوفی که در این سیاق، خوف نسبت به سعادت و حقیقت و اینها. ولی خوف، بله. پس این خوف طبیعی برای انبیا است. حضرت ابراهیم هم که ترسید در ماجرا که آن هم خواندیم. کجا بود؟ سوره هود بود؟ ابراهیم بود. «وَجَاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ». سوره حج بود.
«وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَىٰ جَنَاحِكَ». دستت را جمع کن. خیلی شیرین. «پر در طلا». باید دستش در جیبش باشد. نه در جیبش. سینه. کانون نور از اینجا دارد منتشر میشود. «جَنَاحِكَ ضَمٌّ». یعنی جمع کردن دو چیز. «جَنَاح» بال مرغ میگویند. دست و بازوی آدم. زیر بغل. اینجا منظور همان معنای اخیر است. یعنی زیر بغلش. دستت را زیر بغلت جمع کن. اینجوری در سوره نمل آیه ۱۲: اینجوری. اینها اینجوری. باز کن، جمع کن دستت را. اینجوری بگذار. بعد بیار بیرون. سفید شده. بدون اینکه مریضی پیدا کند. مثلاً برس و اینها نیست. یک سفیدی دستت میدرخشد. صور ملکوتی و دست سینه. اینها هر کدام حقیقتی است دیگر. دست نماد قدرت. به این دست. راه نشانه روشن است. «علامت اوست». سعید خراسانی هم دارد که «علامتی در دست اوست». در دست راست او. علامت. نشانه. تعبیر «غَيْرِ سُوءٍ». بدون مریضی. «آيَةً أُخْرَىٰ». این هم آیه دوم. اثر. انداختید، مار شد. آیه دومتان هم که این دست. خیلی خب. برو دیگر. بقیه را بهت میگویم. اینها کی لازم میشود؟ «لِنُرِيَكَ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرَىٰ». بهت نشان بدهم از آیات کبرا. از آیات کبرایت بهت نشان بدهم. شرایط کبرا چیست؟ اینها انگار مقدمه بروز آیه است. مقدمه بروز آیه کبرا.
«اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ». برو سراغ فرعون. طغیان کرد. مثل یک سیل که میآید. برو ببند. بشر را میبرد. این سیر طغیان فرعون. او چه درخواستی کرد؟ این دیگر در بحث رسالتش است. رسالتش که گفته شد، کارکرد بیرونی و خارجی، تحقق عینی. اینجا دیگر درخواستها شروع شد. «قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي». اول از همه شرح صدر میخواهم. بین صدر و قلب و اینها تفاوت. وقت نیست دیگر اینها را توضیح بدهیم. قلب کانون عواطف است. صدر مصدر. و خود قلب در صدر. «وَلَاكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ». بعضی چیزها به صدر میرسد، به قلب نمیرسد. «إِن فِي صُدُورِهِمْ إِلَّا كِبْرٌ». این مصدر. خدمت شما عرض کنم که ما هر فعلی که انجام میدهیم، مصدرش در صدر ماست. از صدر نشأت. حالا توضیحاتش مفصل است. یک اشارهای فقط بدونید، یک بخش مبسوطی میخواهد تفاوت صدر و قلب و فؤاد و عرض کنم که نفس، روح. اینها همه با هم تفاوت. یکی از تفاوتها استعاره تخیلیه است. سینه انسان را که قلب در آن جای دارد، ظرفی فرض کرده که آنچه از طریق مشاهده و ادراک. جا بگیرد. انباشته میشود. اگر آنچه وارد میشود، امری عظیم یا مافوق طاقت بشری باشد، سینه نمیتواند جا بدهد. ناگزیر محتاج میشود شرح بدهد و باز کند تا گنجایشش بیشتر بشود. گفتم «سعه صدر». روایت ابزار ریاست: سعه صدر. سینه باید وسیع باشد. تحمل باید بالا باشد. آستانه تحمل به قول امروزیها. این شرح صدر میخواهد. حضرت موسی آنقدر که فهمیده میشود، یککمی بیتاب بوده. بیتابیاش دیده میشود دیگر. «برخورد با هارون هم معضلات». حالا باید به آن برسیم. بحثهای سخت همان است که سوره طه میکرو موها را میکشد و میزند و فلان و اینها. بیتابی قارون. گفت: از موسی شدیدالغضب چه خبر؟ به چیز گفت؟ به یونس گفت؟ درست توی اعماق زمین کرفس. بعد صدایی شنید. صدای ناله شنید. بحث جهنم در زمینه ربط. گفت: صدای کیست؟ روایت گفتند که صدای قارون است توی اعماق زمین. نسبت داشتند با هم. گفت: میخواهم باهاش صحبت کنم. صحبت کردن. بعد یونس گفتش که قارون پسرعمه حضرت موسی و هارون و اینها. گفت: از موسی شدیدالغضب چه خبر؟ بعد از هارون لطیفالقلب چه خبر؟ همچین چیزی. سوالی که کرد. خدا صله رحم به حساب آورد. درش آورد. من اول از آیتالله روحانی روایت ایشون میخواهم. بابت همین عذاب ازش برداشت. به هر حال موسی شدیدالغضب. شرح صدر خواست دیگر. حوصله ندارم با این امت بنیاسرائیل. حوصله بده. شرح صدر. «اشْرَحْ لِي صَدْرِي».
«وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي». و امرم را ساده کن. که ما در آن بحث دغدغه زندگی راحت این آیات را بحث مفصلی در موردش کردیم. «وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي». عقده همان در تکلم. البته انبیا عیب به معنای نقص از کمال انسانی ندارند. عیب به معنای نقص در ماده ممکن است باشد. تفاوت در ماده دارند. از کمال انسانی نه. یعنی هیچ پیغمبری جاهل نمیتواند باشد. ادب چه میدانم، تواضع چه میدانم، حسن خلق. اینها همه کمالات انسانی است. خوشگلی، لاغری، قیتونی بودن، موهای نمیدانم چیچی، ابروهای فلان. بعضی از عوام تصورشان این است دیگر. دانلود بزرگانمان هم که صحبت میکنی، گاهی مای تصوراتی توی ذهنمان داریم از انبیا و اولیا. بعد باید تطبیق پیدا بکند دیگر. خب، اینها که امیرالمؤمنین. اوصافی که ازشان نقل شده یکی دو تا نیست. الی ماشاءالله. این روایات. «دَسْتِ قَصِيرَةٍ». دو تا دست کوتاه. من همه را پرت میکنم در جهنم. کوتاه. هیکل جثه کوچک امیرالمؤمنین. که از این روایت زیاد است. از این قبیل که متوسط قد حضرت پایینتر بود. مشکل ندارم. قد بلندها را از وسط دو نیم میکنم. قد کوتاهها را از بالا سر. مشکل ندارد. خلاصه متوسط. تعریف کردن که اینها. آنها که قد کوتاهترند، نمیدانم ادراکشان قویتر است. با منتشر کردن نعمت کوتاه قدی. بله. خلاصه قد کوتاه عیب است. قد کوتاه خیلی وقتها حسنه است. تکلم، خطیب بودن واسه بلبلزبونی منافق. علیماللسان. میترسم این بلبلزبون و منافق، بلبلزبون و زبانباز. خب، حالا این تکلم. بعضی حروف درست ادا نمیشود. مثل بلال. عرب بیشتر زادی که من میگویم از همه فصیحتر است. ولی آن روایت که حالا برای ما شرح شد که امام حسین علیهالسلام لکنت داشتند. مثل عمویشان موسی. آن لکنت. نه یعنی تته پته میکردند. لکنت فارسی منظور نیست. عزیز دل. که مثلاً کلمات. تازه آن هم عیب نیست. نه به خاطر اینکه ما تعصب. اینجوری الکی. کدام عقل؟ عقل کی عقده داشته؟ خدا. آفرین. نکته همین است که عیب نسبت به کمال انسانی نباید بشود. مباحث عرفی هم در حد معقولش نباید باشد. یعنی عیبی نباید باشد که عرف را پس بزند. یعنی «استقبال العرف». قبیح بداند. ولی اینکه در کلامش بعضی حروف. مثل آن تلفظ که مثلاً ممکن است مثل بلاد پیغمبر. موذنش «أشهَدُ» میگفت. بهترین موذن بود. غریبه به این عبارت. شین خوب تلفظ. بعضی الان علمای خودمان، بعضی آقایان، بعضی کلماتشان میزند. رشون مثلاً بعضیها میزند. بعد نمیدانم شنشون میزند. هیچ نقص هم. آقا، به حساب لهجه مثلاً. لهجه خاصی است. بامزه است. یکجوری است. ولی هیچ عیبی به حساب نمیآید. اینی که شما بخواهی خودت را در اختیار او قرار بدهی. اصلاً مانع برایش از من روشن است. نه یکجوری حرف میزنی که مثلاً یک کلمه را میخواهد بگوید ۲۰ دقیقه طول میکشد. هی. ولی این را نداشته. چون در روایاتی که نقل شده از امام حسین، اینجوری نقل نشده که مثلاً این کلمه این شکلی بگوید. ولی ممکن است نوع بیان حروف، ادای حروف، ادای مخرج متفاوت بوده باشد. هیچ عیب و نقص به حساب این از این نکته برطرف نشود. دست موسی. و همین درخواستهایی که کردی. هم شرح صدر دادیم. هم تکثیر امر کردیم. هم عقده را از زبانت برداشتیم. «يَفْقَهُوا قَوْلِي». من این را برای این میخواهم که حرفم را بفهمند. درست شد؟ این نباید این مانع این گره نباید باشد که حق فهمیده نشود. تفسیر کردن همه انبیا عقده داشتند و مثل اینکه پدری بخواهد به بچهاش چیزی را بفهماند که بچه در عالم حس. او در عالم شهود. در زبان. عقده انبیا در زبان. همهشان هم عقده بوده در زبان. همه انبیا عقده بود. نمیتوانستند آنچه را میفهمیدند را به این کودک بشریت منتقل کنند. میشود عقده.
«وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي». من یک وزیر میخواهم. وزر، بالو وزر. کار را بکشد. وزر همان حمل سنگین. وزیر بار سنگین را دوشش میافتد. یا آن کوهی که پناهگاه که شاه این آراء و احکام و اینها را روی دوشش میگذارد. این وزیر من بشود. «هَارُونَ أَخِي». همان هارون است که برادرم است. «اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي». من را شدید کن به واسطه او. امر رسالت امر کثیرالاطراف. چون به عالم کثرت کار دارد دیگر. در نبوت شراکت نداریم. در رسالت شراکت داریم. چون بعد وزیر میخواهد که این اطراف و جوانب فراوان را دوش بکشد. ابعاد سنگین نصرت امیرالمؤمنین هم، نصرت در این مقام ولایت در عالم پایین. در قوس صعود که نیست. در قوس نزول است. «وَاْشْكُرُوني». من را کمکم کنید. راه بیندازید. کار را دوش بکشید. مسائل را پیش ببرید. این همان است که ما وقتی ازش تعبیر کردیم که اثبات حق با معجزه حل میشود. ولی تثبیت حق با معجزه حل نمیشود. تثبیت حق آدم میخواهد. نزول قرآن را خود خدا به دست گرفته. ولی پیاده شدن اجرای قرآن چی؟ در جامعه شریک میخواهد. ازری میخواهد. از من به او شدید بشود. و کله. «وَقَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي». راهی پیدا کنم. علامه در مورد چی فرمودند؟ بله دیگر. معید، دوش بگیره. «وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي». در امر من شریکش کن. و اگر بحث تبلیغ باشد که فقط اختصاص به هارون ندارد. همه مبلغین دین میشوند شریکی. یعنی در خود رسالت شریک بشود. آن هم این مراتب را به دوش بکشد. «كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيرًا وَنَذْكُرَكَ كَثِيرًا». تا ما هم تو را خیلی زیاد تسبیح کنیم. «بَصِيرًا». تو نسبت به ما بصیر هستی.
«قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يَا مُوسَىٰ». بهش گفتند که این حاجتهایی که داشتی، ما برآورده کردیم. این تسبیح کسی را ذکر کسی را. علامه توضیح داده است، اگر خواستید مطالعه کنید. «وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرَىٰ». ما یک بار دیگر هم بهت منت گذاشتیم. درخواستت را اجابت کردیم. این هم باز منت دوم. که البته حالا شاید میخواهد بگوید یک منت اول آنجا بود که به دنیا آمدی. این رسالت منت دوم بود. یا اینکه رسالت یک منت. اینهایی که درخواستت را اجابت کردیم، یک منت. یا اینها همه با هم: رسالت و اجابت درخواست و اینها یک منت. یک منت هم که قبلاً بچگیات. وقتی بود که مادرت وحی کردیم آنچه وحی شد که با وحی ما بود که مادرت تو را نجات داد و ادامه ماجرا. که تمام شد دیگر. انشاءالله شنبه.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...