تفسیر سوره طاها

جلسه ششم

00:56:57
45

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی این‌ها.
سحره برگشتند و حضرت موسی (ع) گفتند که: «تو اول می‌اندازی یا ما اول بیندازیم؟» «قَالُوا یَا مُوسَى إِمَّا أَنْ تُلْقِیَ وَإِمَّا أَنْ نَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقَى»؛ ما اول بیندازیم یا تو؟ یک عده‌ای گفتند که یک عده از اهل‌دل و اهل‌ذکر گفتند همین ادب سحره باعث شد که این‌ها عاقبت‌به‌خیر بشوند. موسی (ع) گفت: «ما اول بیندازیم یا تو؟» تکبر در برابر ساحر! بودن شغلشان سحر بود، آمده بودند سحرشان را بروز بدهند.
کفر و عناد توی ذات نرفته گاهی طرف نماز شب هم می‌خواند، مثل ابلیس، ولی «كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ»؛ این کفر توی ذاتش است، این جحد در قلب است. یک وقتی هم هشتاد سال ساحر است، این‌ها پیرمرد بودند و ساحران زبردست دنیا بودند، دیگر. چون در آیات دیگر، سوره قصص، دستور دارد که «فِي كُلِّ كُلِّ الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ»؛ هایش، «تُو كُلِّ الْمَدَائِنِ»؛ تو کل شهرها، تو کل دنیا بگردید، بهترین ساحران دنیا را جمع کنید، بیایید. بهترین ساحران دنیا برای فرعون. زبردست بودند، سنشان هم زیاد بود. در دعای عرفه امام حسین (ع) می‌فرماید: «بِعَدِ طُولِ الْجُهُودِ»؛ این‌ها یک عمر طولانی کافر بودند. خب، یک عمر هشتاد سال کارش سحر و این چیزهاست؛ ولی دلش هنوز پاک است. این تشخیص این هم خیلی مهم است و آدم بتواند بفهمد که گاهی طرف عرق‌خور هم هست؛ ولی قلبش... آیات فوق‌العاده در مورد مسیحیان همین است، دیگر: «أَقْرَبُهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَى ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ»؛ مسیحی‌ها به مسلمانان نزدیک‌اند، چون استکبار ندارند. مسیحی‌ها، البته مسیحیت رایج نه، دیگر؛ مسیحیت عیسی، مسیحیت کلیسایی. در آن مسیحیت کلیسایی مقید به محبت عیسی و مقید به مریم و چه می‌دانم، مثلاً به کلیسا رفتن و آداب و عروسیش تو کلیسا باشد. حب دنیا ندارند. دنبال دنیا. رهبانیت دارند. کشیش‌ها، از این‌ها. فضای کشیشی این‌ها و یک هم استکبار ندارند. این «أَقْرَبُهُمْ مَوَدَّةً»؛ کی صلاحیت دارد؟ کسی که مستکبر نیست. کی صلاحیت ندارد؟ یک باطن می‌بینی، باطنی که طرف اصلاً تکبر... چهار کلاس سوادها! من گاهی از بعضی طلبه‌ها می‌بینم در هزار تا عرق‌خور کراکی شیطان‌پرست می‌بینی که این دو کلام سواد دارد، یک جوری از موضع بالا و کبر و لجاجت و عناد و فقط آمده برای تحقیر تو، فقط آمده برای خرد کردن تو، فقط آمده خودش را تخلیه کند. این خیلی دورتر از آن عرق‌خوری که باطن زلال و ابداً مثلاً توی این مسیر، این حرف‌ها نیست. این ساحران این شکلی بودند، استکبار قلبی نداشتند، عاقبت‌به‌خیر.
با توجه به اینکه برکات سوره، قواعدی رو غربی‌ها رعایت می‌کردند. ما برکات را بر نزول حقوق شهروند فضای مجازی استنادش را دیدم که استناد دادند، گفتند که الان فرمودند که این تقوای الهی نیست، تقوای اجتماعی؛ یعنی وظایف شهروندیشان را خوب انجام می‌دهند. لذا یک سری برکات. این با مطالب علامه، با آن چینش کلی نظام فکری علامه جور درنمی‌آید؛ چون علامه برای غرب هیچ فضیلتی قائل نیست. هم در سوره مائده فرموده، هم آخر سوره آل‌عمران فرموده، جاهای مختلف این را فرموده‌اند. به تمدن این‌ها را توحش می‌دانند. هیچ فضیلتی برای... یک نکته است بر فرض هم بخواهد باشد. بله، اعمال آثاری دارد. خدا عذاب فرعون را عقب می‌انداخت به خاطر اینکه دست بخشنده‌ای داشت. طول عمر پیدا کرد به خاطر اینکه دست دهنده داشت. یا سامری را اذان ازش برداشتند به خاطر همین بخشندگی که داشت. بهش اعدامش نکرد. حضرت موسی (ع) توی بیابان فرستاد، تک‌وتنها بود. کسی بهش نزدیک می‌شد، دست بهش می‌زد، این تب 50 درجه پیدا می‌کرد. فقط «دست به من نزن، کسی به من دست نزند، تماس پیدا نکند». یک کاری کرد که این تبعید بشود و کسی با او ارتباط برقرار نکند؛ ولی اعدامش نکرد. گفتند این طول عمرش به خاطر همین. برخی دیگر جانیان عالم هم اینجور تعابیری داریم که این‌ها مستحق فلان عقوبت بودند سر فلان حسنی که داشتند. یا ماجرای پیغمبر (ص) که کفار می‌خواستند اعدام بکنند، حضرت فرمودند که: «رب تو خوشش می‌آید از حسن خلق.» یعنی حسن خلق انقدر قدرت داشت که این در تعبیر استاد امام (ره) فرمود که آدم باید صاحب صفت باشد، ولی یک اسم خدا را تو خودش نگه دارد. این یک اسم بعداً بروز پیدا می‌کند. این حسن خلق نگه داشته، بعداً بروز داد و عاقبت‌به‌خیر.
یعنی شما تو همین فیلم مستند انقلاب جنسی و آن دختر، واقعاً دلم سوخت برایش. آن دختر روسی، ظلمی که می‌شود، این‌هاست، دیگر. یعنی این استعدادهایی که دارد هدر می‌رود و این حکومت‌های طاغوت و طواغیت این استعداد را نابود می‌کند. یک دختر پاک زلال بی‌شیله‌پیله، همان که می‌روند خانه‌اش، آشپزی می‌کند، آشپزی می‌کنند، این‌ها بشر، بشر پاک زلال بی‌غل‌وغش. شب هم که می‌گوید: «بیا بغل من بخواب.» و پایین دل پاک. آخر بحث که می‌شود، مثلاً می‌بینی همسرش را دوست دارد. این همان «لَا یَسْتَكْبِرُونَ»؛ شما که اصلاً جهان سومی، آدم‌های بدبخت، پر فلان، همتون اینجوری. یک موضع بالایی دارد نگاه. قلب دنبال حقیقت است. از دنیا نمی‌میرند الا «لِیُؤْمِنَ بِهِ َقَبْلَ مَوْتِهِ»، نصارا عاقبت‌به‌خیر می‌شوند. مکتب نصارا، نه خود افرادش. مکتب نصارا عاقبت‌به‌خیر می‌شود. خدا اراده کرده این مکتب نصارا ... نصرای عیسایی، نه نصرای صهیونیست. نصرای عیسایی به خاطر خوبی‌هایی که دارد، عاقبت‌به‌خیر. چه فرقی بین حضرت عیسی (ع) و حضرت موسی (ع) شما فرستاده‌اید که حضرت عیسی (ع) برمی‌گردد، بقیه برنمی‌گردند؟ تقوا و علتش هم همین است، یعنی حضرت عیسی (ع) برمی‌گردد، طایفه‌ی زیادی از مسیحی‌ها با او هدایت می‌شوند. مکتب نصارا عاقبت‌به‌خیر می‌شود. مکتب نصر، خلاصه یعنی هرکی قبل از مرگش عیسی (ع) را می‌بیند و ایمان به عیسی (ع) می‌آورد. خلاصه خدمت شما عرض کنم که این می‌شود ایمان.
این استکبار قلبیه، دیگر. قلب اگر استکبار نداشت، این ساحران همین باعث. قلبشان استکبار نداشت. طمع داشتند. اول که آمدند به فرعون گفتند که: «آقا ما اگه بیاییم، چی گیرمان می‌آید؟» «مُقَرَّبِينَ»؛ شما را جزء مقربین خودم. دست برتر داشته باشند، سحرشان و هنرشان را رو بیاورند، قلعه بکنه. یک پولی گیرشان بیاید، یک موقعیت اجتماعی پیدا کنند؛ ولی هیچ کدام از این‌ها نفوذ به قلب نکرده. در صدر، در قلب نیست. یک وقت شاید که اعمال گاهی در صدر، گاهی در قلب حالت رسوخ کرده. صدر کار از آنجا درمی‌آید، ولی هنوز رسوخ در قلب. بعضی‌ها عصبانیت برایشان ملکه می‌شود، جزء قلب. از این عصبانی می‌شوند، ولی عصبانیت ملکه‌شان نیست. از صدر می‌آید، از قلب. ابتلا صدر را به هم «مَا فِي صُدُورِكُمْ»؛ کنده بشود از قلب، کنده. ولی تو سینه هم می‌خورد. گفتند که: «قَالُوا لِمَا تَجِدُ إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ»؛ پس یک طرحی داری، توطئه‌ای داری؟ نه، اول تو بینداز! علامت این است که نام متواضع. یک وقت در قوه خیال. چون سه تصرف در قوه خیال است، دیگر. مستر فیلم سحر از جنس همین. توی سینما بهش چی می‌گویند؟ جلوه‌های ویژه. سحر از جنس جلوه‌های ویژه است، در یعنی هیچ اتفاقی نمی‌افتد اینجا، هیچی نیست! یک پرده سبز زده با کروماکی جنگل و دریا و فلان، و هیچی نیست اینجا! یک پرده سبز است. شما این را سقوط می‌بینی، هوا می‌بینی، آسمان می‌بینی. تصرف در قوه خیال شماست. چشم تصویری می‌گیرد که تصویر در واقع نیست. این چشم تصویری که می‌گیرد، شما آن بینی که تصویر می‌خواهد از صورت به بیرونی به خیال منتقل بشود، تصرف صورتی می‌بیند، چیز دیگر منتقل می‌کند. پرسپکتیو در بیرون که ما چیز نداریم که بخواهد آخر به هم برسد. این ستون آخر کج نمی‌شود که! درست است، خطای چشم اصلاً غلط است. ما خطای چشم نداریم. تصرف قوه خیال است. معصوم هم این‌ها را اینجوری می‌بیند یا نه؟ پرسپکتیو من معصوم، حضرت موسی (ع) که قرار گرفت، یعنی در قوه خیال او هم تصرف شد. «یُخَیَّلُ إِلَیهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى»؛ خیال در خیالش تصرف شده. احساس کرد که این‌ها دارند راه می‌روند. این طناب و عصاها، طناب‌عصاب، طناب بود وسط خیابان، وسط میدان. خیال کرد که این‌ها دارند راه می‌روند. در قوه خیال حضرت موسی (ع) تصرف شد؛ ولی او البته چون عقلش بر خیالش ولایت دارد، تحت تأثیر خیال قرار نمی‌گیرد. خیال تصویر را می‌گیرد؛ ولی سریع عقل بهش می‌گوید که این باطل است، این نیست. سینما با چه قوتی در قوه خیال ما... کل عوالم بالاتر از ماده را پوشش. مجرد قوه خیالمون محدودش تا کجاست؟ تا خود خداست. تا هرجا که خدا هست. خیال مج... ما وهم و خیال نسبت به امور جزئی. خیال به نسبت امور کلی، وهم جزئیات. وهم ماژیک می‌بیند، یعنی این ماژیک را چی منتقل می‌کند؟ و خیال چی می‌گوید؟ ماژیک‌ها بعضی ماژیک‌ها قرمز است. ماژیک‌ها می‌نویسند. با ماژیک روی تخته می‌شود نوشت. تخته وایت‌برد با پاک‌کن، تخته‌پاک‌کن پاک می‌شود. این‌ها همه کار کیست؟ قوه خیال. خیال از صورت انتزاع کرد. یعنی صورت گرفته به شکل کلی در تحویل عقل که تبدیل به قاعده است. کتاب اینستاگرام. اینستاگرام، تأثیر اینستاگرام در قوه خیال. یک توضیح مختصری .مختصر بود، مختصرترش هم که من زدم، کتاب یک‌سومش کم شد. به قدرت طرف بستگی دارد. ولی شاید می‌توانستم. فقط شما ببین، آن یکی نبین. دو نفر جن‌ها، مثلاً و صدای عمه اینو درمی‌آوردم، می‌شنید، می‌گفت: «من دیگه نمی‌خوام.» همه بهش می‌خندیدند. «یُخَیَّلُ إِلَیهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى»؛ خیال کرد که دارد حرکت. گفتیم هیچ وقت انبیا و اولیا ترسشان بابت شخص خودشان و ترس مادی این ترس، ترس عقلایی است و بابت چی هم بود؟ انحراف مردم. از این ترسید من که این را اینجوری دیدم، این‌ها که دیگر هیچ. من اولش خیال کردم واقعاً دارد راه می‌رود.
نظر قابل توضیح و قابل مناقشه است. دوستان اگه حال و حوصله داشتند، مطالعه کنند. باید این را مطالعه کنیم. بعد آخر بخش رواییش هم مطالعه. روایی می‌گویند که ما همین را همانجا هم گفتیم. روایت که امیرالمومنین (ع) که خودش نبود به خاطر این بود که دولت کفار، حکومت کفار قدرت پیدا کند و دوام پیدا کند و این‌ها. ترسش از این بود. حرف فرعون هم تصدیق. خودش از خودش مطمئن بود برای اینکه مردم مثلاً نتوانند تشخیص بدهند که این معجزه است، آن سحر است. این‌ها. علامه آخرش تو بخش روایی همین حرف را قبول می‌کند؛ ولی اینجا که بحث تفسیر می‌کند، این حرف را می‌زند. تفسیر همین را گفتیم. من خیلی نفهمیدم چی شد. مطالعه بکنید. یعنی به نظر بنده رسید که مطلبی که علامه تو بخش تفسیری می‌گوید با بخش روایی فرق می‌کند. تفسیر همین را گفتیم. خیلی واضح نیست. حالا روش یک مطالعه بکنید. خدمت خود علامه عرضه کردند، ترجمه المیزان هم اثر خود علامه به حساب می‌آید، چون هر بخشی که ایشون نوشته، آمده. بلکه برخی قائل‌اند که ترجمه چون بعد از المیزان بوده و علامه بعد... گفتیم که: «نترس! تو اعلا! تو برتری! دسته برتر!» این‌ها کارشان تصرف در عالم ماده است و تصرف در ملکوت سفلاست. ملکوت سفلایی است. قوه خیال است؛ ولی خیال در ملکوت سفلایی. چیزی که تو داری از ملکوت علیاست. حق و باطل اصلاً با هم قیاس نمی‌شود. «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا»؛ می‌گوید ما با حق می‌کوبیم تو سر باطل. باطل از بین می‌بریم. سوره انبیا: «مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ»؛ من با نور خورشید می‌کوبم تو سر تاریکی از بینش می‌برم. این اینجوری‌ها. من یک باطلی هست، یک حقی هم هست. حق می‌آید، باطل را می‌زند. حق هرجا که آمد، مثل نور است. نور که می‌آید، دیگر از باطل خبری نیست. «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا»؛ نور نبود این. فکر می‌کردی که هست. گم شدن شیئی هست، مقصدی هم هست. بله، بله؛ ولی اینجا وجود اعتباری. که تاریکی شب می‌ماند که تجربه کردیم. یک شبی یک جنگلی تو مازندران شب، منزل عزیزی از ائمه جمعه مهمان بودیم و رفتیم و دیدیم آقا جلوی ما تا چشم کار می‌کند، دره سیاهی متراکم. صبح آفتاب زد، دیگر اوف! بهشت است واقعاً! بهشت! تپه اینجوری می‌آمد پایین شیبدار. روی رود پرآب می‌خورد و همه هم درخت پر میوه. یک فضای عجیب و غریب. بانک. نور نبود، جنگل است و شغال است و چه می‌دانم دزد است و فلان. همش تاریکی است. همیشه وقتی چراغ خاموش می‌شود، یک جن است که وایمی‌ایستد. چراغ‌ها که خاموش می‌شود، می‌آید سه کنج وایمی‌ایستد. حسشان اینه که یک جن وایستاده. چراغ خاموش کنیم. خلاصه این‌ها توهمات ماست، دیگر. در اثر تاریکی. نور که آمد، هیچ خبری نیست. سحر هم اینه. از این مسئله نبود نسبت به خودش بترسد. خوف نسبت به آن مردم بود که یک وقت این‌ها دچار انحراف نشوند. «أَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا»؛ هرچی تو دستت است، بینداز! «تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا»؛ می بلعد آنچه را که این‌ها سن. این‌ها را می‌بلعد. تعبیر صنع می‌کند. یک عمل داریم، یک سن داریم. روی این‌ها فکر بکنیم، کار بکنیم. فرقش با هم. ما یصنعون. انسان را به سنش نسبت. عمل یک جا اکتساب، این‌ها با هم چه فرقی می‌کند؟ یک اکتساب داریم، یک عمل داریم، یک سن داریم. اینجا که رسیدند، فعل موضوع بحث رسم‌الخط قرآن، چه بلایی سر قرآن درآوردند؟ «إِنَّمَا»؛ ادات تأکید و سر مای موصوله آوردند، یکیش کردند. «إِنَّ مَا صَنَعُوا» مثل تنوین که سر فعل مضارع آوردند، «لِيَكُونَنَّ مِنَ الصَّاغِرِينَ»؛ نابود کردند. رسم‌الخط قرآن جزء علامات اسم. «إِنَّ» جزء اعداد تأکید. «مَا» هم که موصول است. آنچه که این‌ها سند کردند. «كَيَدُ سَاحِرٍ»؛ ساحر نقشه است، تردستی، ترفند. کید، به معنای ترفند. ترفند ساحلیه. تصرف در قوه خیال، واقعیتی ندارد. سحر با معجزه پهلو نزند. دل خوش نسبتی با هم ندارند. فقط در قوه خیال. کسی هم که خیال‌زده است، این را واقعی می‌داند. «وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتَى».
خیلی قشنگ کردند که این کبراها را. آنچه از سحر ساحران دور می‌شود، خیالی است از تماشاگران. خیالی باطل و خالی از حقیقت. و معلوم است که در امر ماه و ماه خالی از واقعیت، فلاح و رستگاری حقیقی نیست. چی گیرش آمده؟ تخییلات تصرف کرده، تخیلات گیرش آمده. تو هم نه کاری کردی، نه چیزی گیرت آمد؛ ولی تو معجزه چی؟ در عالم تصرف کرد. در واقعیت تصرف کرد. واقعیت با اوست. واقعیت دارد. واقعیت داد. واقعیت گرفت. بازی بچه‌ها دیدید. دویست تومان را بگیر، یک بسته پفک به من بده! او هم دستش را اینجوری می‌کند، می‌گوید: «بیا، این هم یک بسته‌.» اشکال ندارد، تاریخش گذشته. هرچی که در دنیاست، خواب است. و بیدار می‌شوید، می‌بینید که همش تو خواب بوده. گرفتی؟ نمایش اعتباریات است. تکلیف حقوق به گردنتون. اصلاً آدم نفهم خاصی ازش این است که با اعتباریات واقعیت می‌داند. آدم بفهم، واقعیت می‌بیند. با واقعیت زندگی می‌کند. بگذار آدم بفهم هیچ وقت شیفته مسئولیت و مدیریت و این‌ها نمی‌شود. بلکه به شدت ازش فرار می‌کند و می‌داند چه گودال عمیقی از جهنم زیر این میز کرسی ریاست و این‌ها نهفته است. این نفهم‌هایی که سر... برای اینکه برسند، 5 میلیارد خرج جهنم. خلاصه پس باطل همواره، این‌ها را داشته باشیم. بحث جذابیت واقعیت هم. باطل همواره اموری را آرایش می‌کند و آن را به صورت حق جلوه می‌دهد. از سوی دیگر حق هم، همواره باطل را رسوا نموده، آنچه را که در برابر ناظران اظهار می‌دارد، می‌بلعد. چیزی که هست یا به سرعت این کار را می‌کند یا با قدرت، با قدری مهلت و کندی، طول بکشد تا باطل بلعیده بشود. انقلاب اسلامی، انقلاب اسلامی آمده همه حکومت‌های طاغوت را ببلعد؛ ولی فعلاً یک 40 سالی طول کشیده. فعلاً، ممکن است 400 سال طول بکشد. آرام آرام. یکم دیر هضم است، هضمش طول می‌کشد. پس مثل داستان موسی و سحره. ساحران در تمام جنگ‌های بین حق و باطل. یعنی هر باطلی که خودنمایی کند و هر حقی که نابود کند.
جریان دارد. سجدا. سحر چطور؟ موسی این را انداخت! القا کرد، انگار هم یکی سحر را انداخت! «أَلْقِی السَّحَرَةُ سُجَّدًا»؛ نمی‌گوید: «خودشون خودشون را انداختن.» می‌گوید: «انداخته شدن به صورت سجده.» پرت شد. این دستی که ... این دستی که دست موسی (ع) که این‌ها را انداخت. دست موسی (ع) نبود. «من انداختم.» همانی که با دست موسی (ع) عصا انداخت. انگار دو تا دسته از این ور سجده افتاده‌اند در برابر عظمت. ادامه آیه هم هست. ابن فهد حلی جزو شخصیت‌های ممتازه. علامه طباطبایی فرموده بودند که: «ما در تاریخ شیعه مثل ابن فهد حلی نداریم.» که چند نفر که تو عالم برزخ این‌ها را نمی‌شود تو ملاقات‌های برزخی دید. یکی ابن فهد حلی. می‌گویند ملازمه دائم با امیرالمومنین (ع). قبر ایشون هم در کربلاست، شارع الحسین که یکم جلوتر می‌آید، یک گنبدی دارد. برید هر وقت من بتوانم کربلا بروم، می‌روم. ایشون فضولات خودش را تو کیسه می‌کرده، می‌برده خارج کربلا. 6 فرسخی که روی زمین کربلا نجاست، زمین کربلا نرسد. یک یهودی می‌آید بهش می‌گوید: «این بالا سر ایشون پشت دیوار یک لوحی زده عربی، نوشته قشنگ انبیا بنی اسرائیل.» درست است؟ گفت: «بله.» گفت: «یعنی موسی (ع) تو بالاتر از اژدها تازه شدی مثل موسی (ع)، بهتر که دیگه نیستی.» گفت که: «تو مگر خبر نداری؟» حالا تو قرآن موسی (ع) وقتی اولین بار انداخت، گفتند: «نترس! بگیر! دوباره بگیریش، می‌شود عصا.» گفت: «موسی (ع) ترسید بگیرد. من راحت انداختم، اژدها بود. دوباره گرفتم، عصا شد.» مار بزرگ. این اژدها را تو... آره. یا این یا حیوان است. اژدها یک چیز... اژدهاش را نداریم. حیه را داریم. همین قضیه مار بزرگی شد. همه این‌ها را بلعید. این طناب منابای این‌ها را بلعید. مار بزرگ بود.
در معجزه نظام علت به هم نمی‌خورد. نظام علت فقط تسریع پیدا می‌کند. نه اینکه علت و معلول به هم می‌ریزد. چوب علت مار شدن نیست. علت قریبش نیست. علت بعیده. شب حتی نیست. چوب طی مثلاً 400 سال 500 سال تبدیل به مار می‌شود. چطور به دیدگاه طبیعی، یک چوب است. این باید برگردد به طبیعت. تو صد سال طول می‌کشد که این تجزیه، تجزیه می‌شود، تبدیل به زمین می‌شود. زمین تبدیل به گیاه می‌شود. گیاه علف می‌شود. علف خوراک گوسفند می‌شود. خوراک مار. مثلاً مار موش می‌خورد. مثلاً این علف مثلاً می‌شود فلان حشره. یعنی فلان حشره از این می‌خورد، رشد می‌کند. آن حشره می‌شود خوراک موش. موشه می‌شود خوراک مار. توی فرآیند 200 ساله، آن چوب عصا تبدیل شد به مار. چرا مار؟ یک سیری است که از آن چوب شروع می‌شود، مار ختم می‌شود. طلبه‌هاش گفتم: «خب، من به خاطر اینکه عقل سلیم نداریم.» چند ساله؟ چند هزار ساله. خدای متعال با یک بت 500 ساله انجام داده. یک اراده می‌کند، همان توی بت 500 ثانیه، بلکه 500 صدم ثانیه محقق می‌شود، بلکه کمتر. پس نظام علت. عالمی که آفریده، همین است. اسباب کند و تند می‌کند. مبدأ بسیار مهم کلامیش. خیلی زیباست. «آمَنَّا بِرَبِّ هَارُونَ وَمُوسَى»؛ قرص، سد، نزول. البته بافت که مطلق جمع است. اگر آیه دیگر اول موسی را دارد، بعد هارون. به خاطر شراکت. حالا اینجا هارون را مقدم کرده. سخنگو هارون بود، دیگر. همه حرف‌ها را هارون می‌زد. فهمیده نمی‌شود. این‌ها هم بحثشان نبود که هارون را مقدم کنیم یا موسی (ع) را مقدم کنیم. آنجا از باب «رَبِّ الْعَالَمِينَ»؛ از باب تقرب «رَبِّ الْعَالَمِينَ» موسی (ع) را جلوتر می‌گوید. اینجا از بحث چون واکنش این‌ها را دارد می‌گوید، حرف از کی شنیدند؟ چون از هارون شنیدند. اول هارون است. «قَالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ»؛ همان دینیه که غربی‌ها دارند، دیگر. مسجدی که من اول اجازه بدهم تو می‌توانی مسجد عزاداری کنی. مراسم مذهبی. مجوز بگیری تو دانشگاه. فیلمش را به من بدید. ایمان به اذن آزادی. آزادی تحت ولایت ما. هیچ آزادی منفک از ولایت نداریم تو عالم. هیچ آزادی فیلترنشده‌ای نداریم. هر آزادی از یک فیلتر ولایتی رد می‌شود. تو غرب هم همین. پرس تی‌وی را از روی هات‌برد... چه می‌دانم، فلان شخصیت آرژانتین تشیع را تبلیغ می‌کرد با یک ماجراهای ماجرای قهوه‌خانه اسم خوبی داشت. آره، کل منطقه آمریکای جنوبی، آمریکای شمالی و این‌ها، بیرون آزادی محض با اجازه کی ایمان آوردی؟ موسی (ع) رب است دیگر. «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى»؛ بسته بودید با هم. سریع انگ زدند. برچسب زدند. مسموم کردن چاه که یکی از اقسام مغالطه این است که طرف ملحق کنی. جریانی پایداری نیستی. دلواپس این‌ها نیستی. حاج آقا تو کلمه‌ی سریع. مجموعه کدداری. موسی (ع) که قبلاً کددار کرده. شاخی هم نیست. «لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلَافٍ»؛ دست‌هاتون را تقسیم کنم که قطع با شدت باشد. تیکه‌تیکه می‌کنم. تقطیع برای تیکه‌تیکه کردن و أرجلکم من خلاف؛ دست و پا از خلاف. یعنی دست راست پای چپ، پای راست دست چپ. این هم باز تسلیم غیر از سلب. صلب یعنی دار زدن. تسلیم یعنی مثلاً با شدت دار زدن. ساعت چند جا آویزان کردن. اینجوری «فِي جُذُوعِ النَّخْلِ»؛ نخل، فی به معنای ظرفیت. جزء نخل به جز نخل. «تسا قط الیک رتبه جنین حضی الیک»؛ به جز نه! اینجا خب جز او شاید به حسب اینکه این‌ها تعدادشان زیاد است. هرکی را تو یک جزئی از نخل بیرون زده که نیستش که. نخل آن شاخه‌های بالای بالاش. اگه بخواهد باشد. خدمت شما عرض کنم که دار زدن به آن، چون شاخه‌ها اینجور آویزان که نمی‌شود. این را باید از آن نوک طرف از آن بالا آویزان کنند به داخل خود نخل، بالای بالا. آن بالاترین شاخه نخل طرف را آویزان کنند به او که پرت بشود تو وسط نخل. روشن شد؟ چرا؟ خالی بشود از اینجا. این هم از این ولایت. می‌فهمی که عذاب کی شدیدتر است و باقی‌تر.
«قَالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلَى مَا جَاءَنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ»؛ گفتند: «ما تو را ترجیح نمی‌دهیم، آنچه از بک‌گراند که بر ما آمده، همه بینات. یک چیز دیدم. عالمشان درمانی. فردا شب یک بحثی در موردش. یک آیه بس است برای اینکه انسان وارد ملکوت بشود. می‌برد تو را به معوا می‌رساند. که موای تو عالم قدس، عالم ملکوت. من دیگر رفتم آنجا، تو را ترجیح نمی‌دهم به این بیاناتی که الان اینجا هستم و «وَالَّذِي فَطَرَنَا»؛ ترجیح نمی‌دهیم به کسی که ما را فطرت به ما داد.» فطرت بروز کرد، دیگر. «فَاقْضِ مَا أَنْتَ قَاضٍ إِنَّمَا تَقْضِي هَذِهِ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا»؛ هر غلطی دلت می‌خواهد بکن! «إِنَّمَا تَقْضِي هَذِهِ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا»؛ تو فقط این حیات دنیا را تقضی. یعنی پایان می‌دهی. ماده است. مثل که قیچی بدن، دست کسی که دست، چی می‌گویند؟ قابله. بعد قابله جنین را تهدید کند به اینکه اگه فلان حرفی که می‌زنم قبول نکنی، می‌برما! این تهدید است؟ این تشویق است؟ حیات جدیدتری دارد به من می‌دهی. منتقل می‌شویم به سمت رب موسی (ع) و هارون (ع). نیست. اول بالا گفت ارتقا پیدا کرد، اول «آمَنَّا بِرَبِّ هَارُونَ وَمُوسَى». این تهدید را که فرعون کرد، به انقطاع کامل دیگر رسیدن. «لِيَغْفِرَ لَنَا خَطَايَانَا وَمَا أَكْرَهْتَنَا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ»؛ تا خطاهای ما غفران شاملش بشود. و ما اکرهتنا علیه من السحر. آنی که تو ما را مطرح کردی. یک راه غیر از اکراه. وقتی کسی مطرح شد، تکلیفی نداریم. بحث اکراه را داریم. یعنی تو همه کارت با کره! دیگر ما با ... باطن ما سازگار نیست. خب، این اکراه کدام اکراه؟ «وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ»؛ این هم چون عصیان بود. آدمی که لطیف شد، ملکوتی شد. آنجا که رفت، کراهت خودش را به نسبت کفر و فسوق می‌یابد. تو تا حالا داشتی ما را اکراه می‌کردی به این سحر. مفسرین کردند. فرعون ارتباطی نداشتن؟ مگر این‌ها تحت حکومت بودن؟ معلوم نیست. شاید این‌ها حقوق بگیر حکومت بودن. یا منظورشون همین سحر است. حکومت فرعون مشخص بود. حکومت عالم‌گیر، حکومت موساد. بله، خلاصه.
«وَاللَّهُ خَيْرٌ وَأَبْقَى»؛ گفت که: «به شما می‌گویم کی اَشَدّ عذاب و ابقا است.» گفت خیرالله. هرکی مجرم، مجرم. جرم یعنی بریدن از یک درختی. وقتی کسی بریده باشد از کلمه طیبه و شجره طیبه، وقتی کسی بریده است، می‌شود مجرم. واژه‌ی معنای گناهکار، خاطی، مذنب، عاصم، مجرم، عاصی این‌ها همه را می‌گوییم: «گناهکار». برگی که می‌افتد، درخت. «جَرِيمٌ»؛ جریمه. «مُجْرِمًا فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَى»؛ مجرماً بیاید ملاقات ربش. «مُجْرِمًا فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ». این چون برید از اون درخت است. جهنم هم که مرکز وداع و فراق است، دیگر. از اون درخت دوره. «لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَى». که بحث ما اون هفته اینجا شب جمعه فارغ‌التحصیلات داشتیم، عرض کردم، گفتم که: «حیات و موت نقیضه‌ای نیست.» غلط! چهار دسته مقابل اقسام تقابل چیست؟ تضاد، تناقض، مل منو کردم، ملکه. پدر و پسر ما تو حیاط که تضایف نیست، ملکه. ملکه من شانه فلان. و لا یکون شأنش، به هست و نیست. شرحش این است که باشد: «آها، تقابل لایمکن جمعهما و لایمکن رفعه تضاد. لایمکن جمعهما موت و حیات در نگاه قرآن از کدام قسمت تقابل است؟ تضاد. «خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِیَبْلُوَكُمْ»؛ مرغ خوش مخلوقه. نمی‌شود هم حیات باشد، هم نماد. ولی می‌شود نه حیات باشد، نه ممد. جهنم این شکلی است. نه حیات، نه محمد. نه سفید است، نه سیاه. نمی‌شود هم سفید باشد، هم سیاه. نه سفید باشد، نه سیاه. خاکستری هم خاکستری چیست؟ خاکستری کسریه که یا معدل یکی از مجموع این دو تا می‌گیریم. نه خواص کمالی اونو دارد، نه خواص کمالی اینو دارد. خاکستری سومی. این‌ها برای ما متصور در نظر بگیریم که هیچ کدام از خواص کمالی این دو تا را ندارد. چون موس وقتی می‌میری، خلاص می‌شوی از درد حیات. وقتی داری بهره‌مندی از تنعم. این‌ها هیچ کدام از کمالات و حیات را ندارند. «وَمَنْ یَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِمًا فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لاَ یَمُوتُ فِیهَا وَلاَ یَحْیَى»؛ مجرم آورده. این هم باز یک نکته. یا مجرم می‌روند یا مؤمن می‌روند. ایمان که عمل قلبی است. معلوم می‌شود که جرم هم، مجرم هم عمل قلبی است. بابا عمل قلبی کار دارد. بریده دل کنده است از این جریان. از شجره عبودیت بریده دل کنده است. از جریان حق دل کنده. اعمال سالم داشته باشد این‌ها درجات اغراق دارند.
«جَنَّاتِ عَدْنٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ جَزَاءُ مَن تَزَكَّىٰ»؛ خوب یک حالت داشتیم. «مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» که از زیر خودشان. نه جاری. اینجا می‌خواهد بگوید که باز خود بهشت هم اشراف وجودی دارد به آن انهار. تو دنیا باغ و درخت یکی است. با خود درخت‌هاست که باغ است. همیشه باغ اگه این درخت‌ها را ازش کندی، دیگر باغی نیست. بهشت اینجوری نیست. بهشت باغ درخت هم نداشته باشد، باغ است. چرا؟ چون باغ است که به درخت می‌گوید درخت شو. تو دنیا درخت است که به میوه می‌گوید میوه شو. آفرین! اینجا درخت است، باقی می‌گوید باغ شو. اگه اون نبود، این هم باغ نیست؛ ولی تو بهشت، باغ به درخت می‌گوید درخت شو. رضا شما هرچی که اراده کنی، اولاً که درخت بهشت زیر فرمان توست و هرآنچه که اراده کنی همان می‌شود. انار خورد، انگور خورد، سیب خورد، گندم خورد، چی خورد؟ در بهشت درخت تحت تأثیر و در تابع اراده بهشتی است. فیلم درخت خالی که نداریم! او تجسم دیگر. تجسم اراده اوست. ما الان اینجا ما باید خودمان را با درخت تطبیق بدهیم. از درخت می‌خواهی بری بالا. بعد قواعدش را رعایت کنیم. اینجوری بذاری، مدل خاصی کمر می‌بندد و پایش را می‌گیرد، می‌رود بالا. چرا؟ چون شما تابع ماده. آنجا صورت و تجسم و تجسد تابع شماست. درخت چقدر باشد با توست. چی باشد با توست. چقدر میوه بدهد. با چطور میوه بدهد. با توست. تقدیمت می‌کند. می‌کامت! تو نباید بری پای درخت بکنی. همش تحت تأثیر و اراده تو. «مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ». بعد حالا انهار خود نهر نماد چیست؟ صورت ملکوتی چیست؟ نهر داریم، یک بحر داریم. نهر به چه معناست؟ با شتاب پس زدن، با شتاب دکش نکن. تجمیع «تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ»؛ با این توضیحی که از نهر دادم، نحو به چه معناست؟ آن آبی که می‌آید و جلوه می‌کند و تفکیک کنار می‌زند. خدایا چی بگوییم. نهر مظهر جمال و جلال است. مسئله جلال هم ولی جلال جمالی، جمال جلا، جمال فاطمی، جمال یعنی چی؟ جلال جمالی. جلال جمالی شما حرم امام رضا (ع) که می‌روید، در و دیوار که می‌بوسید، دولا می‌شویم. پایین پا را اَعتَبِه را که می‌بوسید، این کرنش در اوج عشق است. چه جلوه‌ای شما را به این وادار کرد؟ جلال جمالی امام رضا (ع). اگه جلال خالی بود که اصلاً می‌ترسیم، به حرم نمی‌آمدیم. جمال خالی! جمال جلالی، جلال جمالی هر دو یک شکوه و عظمتی است. یک هیبتی است. اون هیبت نمی‌شکند و همه محبت‌ها بر محور اون هیبت است. پدرش دارد. مثلاً آدم معمولاً با مادرش جمالی‌تر است، دیگر. مادر خیلی جلال ندارد برای ما؛ ولی با پدر نه. دست مادر شاید راحت‌تر بتوانیم ببوسیم. تو دست پدر. آغوش می‌گیرد، محبت می‌کند، اون نوازشت می‌کند. بابا یک شکوهی دارد، یک هیبتی دارد. و «أَبُو الْفَضْلِ الْعَبَّاسِ». لذا اباعبدالله بحر است. امام حسین (ع) اباعبدالله.
آفرین! به همان دلیل و باب، باب. چرا باب؟ فرق مدینه و باب چیست؟ چون پیغمبر رحمت للعالمین است، جنبه جمالی با اوست. جنبه جلالی را به امیرالمومنین (ع). درست است؟ حالا هر بهشتی تو بهشت خودش نهری دارد. یک حیطه ایست که مال اوست، دیگر. کسی نهر دارد، یعنی هر بهشتی ... بهشتی‌ها رابطه‌شان با هم. اون شکوه هست، اون هیبت هست. محبت در عین هیبت. به هر کسی هیبتش را برای خودش دارد. حالا ملکیت در بهشت چه شکلی است؟ حیطه ها چه شکلی است؟ چطور بهشتی‌ها خانه‌هاشون با هم قاطی نمی‌شود؟ خیلی بحث سنگینی دارد. روش حسابی. پس از زیر این بهشت، از زیر این جنات نهر جاری. «خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ جَزَاءُ مَن تَزَكَّىٰ». معلوم می‌شود که این‌ها تزکیه شدند. آقا فاصله ایمان آوردن تا شهادت این‌ها چند درجه شد؟ تو همین فاصله این‌ها تزکی. کشته شدند. فاصله این‌ها تزکی. پس به چی است تزکی؟ به قلب است. تزکی قلب چیست؟ انقطاع بلند. «لَنْ نُؤْثِرَكَ»؛ ترجیح نمی‌دهیم چیزی را بر بینات. این می‌شود تزکی. هزار رکعت نماز هم می‌خواند، همه چی را بر بیانات ترجیح می‌دهد. همه شکوه و اوهامات و ظنیات اینی که آدم بر یقینیات خودش هیچ چیزی را ترجیح ندهد، این می‌شود تزکی. ولی ما اگه احتمالات را ترجیح دادیم به یقینیات برای هزار رکعت نماز، نماز شب، عبادت اینا اینا. عدم جزا و من. چند ثانیه رفتن. خیلی آیات امیدبخش و عجیب‌غریبی است. من چند وقت می‌خوانم، بذر عوض می‌شود. علاقه خاصی هم ساحران موسی (ع) بودن. خیلی زیبا. ساحران موسی (ع) را حضرت سحرت و موسی (ع). هویتشون عوض شد. توی چند ثانیه به تعلقات قلبیمان. به عمل قلبیمان ایمان برای ما هویت‌ساز. حسب و نسب و اینا بچه مش ممد و بچه فلان و این نسل فلانی. اینا حسب نسب نیست. «لَا حَسَبَ كَالْإِيمَان وَلَا نَسَبَ كَالتَّقْوَى»؛ از پیغمبر (ص). هیچ حسبی مثل تقوا. تقوا نیست. چون نسبت به خود خدا. طولانی، طولانی. به سطرالله علیه صحبت دارد. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00