متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی.
صفحه آخر سوره مبارکه طه: «وَکَذَلِکَ نَجْزِی مَنْ أَسْرَفَ وَلَمْ یُؤْمِنْ بِآیَاتِ رَبِّهِ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ وَأَبْقَى قَالَ کَذَلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا».
چرا منو کور محشور کردید؟ من که تو دنیا میدیدم. فقط "کنتَ بَصِیرا" و خودش میفهمد که کور است. چیزهایی را هم میبیند. در عین حال، این را قبلاً توضیح دادیم؛ دیگر هم کور است و هم بینای چیزهایی را میبیند. چون اینجا وقتی کسی نابینا بود، هیچی را دیگر نمیبیند، هیچی از دیدنیها را نمیبیند. ولی آنور میگوید: «رَبَّنَا أَبْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا». کافر میگوید: «دیگه در قیام...» خب بگذار برگردیم، برویم. آدم از یک طرف میگوید: «خدایا دیدیم.» از یک طرف میگوید: «خدایا چرا من را کور محشور کردی؟»
دو تا با هم: هم بیناست هم کور. میبیند. چه را میبیند؟ جزای اعمال را میبیند، تجسم اعمال را نمیبیند. چه را نمیبیند؟ مراتب را، مقامات را، حضور را، تفضلات را. و همچنین، خلاصه، میفهمد که یک سری چیزها را میبیند، یک سری چیزها را نمیبیند. میگوید: «چرا من را کور محشور کردی؟» میفرماید که همین شکلی آیات ما برات آمد؛ «فَنَسِیتَهَا». نسیان ورزیدی نسبت به آیات ما. نسیان، یک امر ارادی و اختیاری است که بابتش مؤاخذه میکند خدای تبارک و تعالی.
قسمتهای مهم نیست. در سوره طه، بحث نسیان را چند بار داشتیم. یکی در مورد سامری بود که نسیان ورزید، یکی در مورد حضرت آدم بود که نسیان ورزید. دیگر برای که داشتیم؟ ماده «نسیان» را روی اینترنت جستجو بکنیم، اگر پیدا کنید.
حضرت موسی در مورد کدام میفرماید؟ سامری، آدم. کتابها بهش اشاره کردهاند. این بحث، دفعهها در سوره طه، بحث نسیان خیلی نظر دارد و چون عمده مشکلات ما از نسیان نشئت میگیرد. و نکته خیلی قشنگ، خیلی قشنگ، خیلی قشنگ، نکته محشر و فوقالعادهای که مرحوم علامه در «المیزان» در بحث معرفت نفس بهش اشاره میکنند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». کجای قرآن آمده؟ این را میگویند علامه طباطبایی. علامه طباطبایی، اینها... علامه طباطبایی.
آیه که میفرماید: «نَصِيبَ اللَّهِ فَأَنسَاهُمْ»؛ «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ». خب، چه ربطی دارد؟ عکس نقیض بگیرید: «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ». چیه؟ خدا را فراموش کردند، پس... آهان! اگر خودت را فراموش نکنی، خدا را فراموش نمیکنی. فراموش نکردن، ضد معرفت است. نقیض نسیان، معرفت است. شد معرفت؟ نه، یعنی علم اجمالی و تصوری ذهنی و معرفت، یعنی حضور قلب. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ»، یعنی این. بله، من میدانم که من هستم، عبدم، محتاجم.
معرفت ربه، این را هم توجه داشته باشید. اگر کسی در همین حد معرفت داشت به خودش، بالاخره مخلوقیم و خالقی داریم. همین هم یک معرفت اجمالی نسبت به حقتعالی است دیگر. معرفت ما همین معرفت اندکی است. هر چقدر این ارتقا پیدا میکند، مراتب ارتقایش به چیست؟ به مراتب نسیانی است که میآید پایین. روشن است؟ هر چقدر نسیان کمتر شد، حضور بیشتر میشود. معرفت، معرفت حضوری تقویت میشود و میشود معرفت حضوری.
پس: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ»، ضد این عکس نقیض است: «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ». معرفتی که در نسیانی که در طه است، ضد همان معرفت است. «نَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ» از ما هم همین است. نسیان سامری هم همین است. البته نسیان مراتبی دارد. یک جا «لَا یَضِلُّ رَبِّی وَلَا یَنْسَی»؛ خدا نسیان ندارد. آن در چه حدی بود؟ نبود نسیان. یک وقتی هم آدم نسیان دارد. یعنی، دو سر بردار. ببینید: نبود نسیان و بودن نسیان در خدا، نبود نسیان در اوج، یعنی ذرهای نسیان در او فرض ندارد. در مورد آدم ذرهای نسیان فرض داشت: «وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً». گفت: اینجا در مورد کفار، همه وجود و به میزانی که ما نسیان از حقتعالی و آیات حقتعالی داریم، به همان میزان ضعف بصر داریم در ملکوت. عجب نکته! به همان میزان ضعف بصر داریم. نمره چشمان ملکوتیمان چند است؟ این «E»ای که راست و چپ و اینها نشان میدهند، ده دهم و نه دهم و هشت دهم. رفته بود دکتر. دکتر کداموری است؟ گفت: «چی، آقای دکتر؟» گفتش که این تابلو است. گفت که: «آقا، این... اینی که اینجاست،» گفت: «چیه، آقای دکتر؟» گفت: «اینی که روی این تخته است.» گفت: «کدام تخته، آقای دکتر؟ دیوار است.» «کدام دیوار؟» گاهی اینقدر بینایی است، یعنی طرف هیچی نمیبیند. کدام دیوار؟ کدام در؟ کدام تخته؟ گاهی اینقدر دید ضعیف است که آن «E» آن پایین. دکتر کدام دیوار؟ عینکی. دیگر عرض کنم که همین است.
اونی که ریزهکاریها را میبیند، میگوید: «این حرف را که زدم، میدانم آنجور میشود.» بعدش، عباس عبدالله جعفری، فرمانده بود که سر سفره نشسته بودیم و رفقا پذیرایی از ما شد. ایشان فرمود که: «من یک لحظه تو ذهنم آمد که خوبه الحمدلله امشب به خاطر ما پذیرایی شد. این رفقا هم یک چیزی، یک غذای خوبی گیرشان آمد.» رفتم تا مرز خفیف. گفتم: «خدایا، غلط کردم.» دور برگشت، این میشود. آن چشمی که یکدهم میبیند یککم مثل ما میرود و خفه هم میشود. ده بار هم خفه میشود. آخر هم برمیگردد، میگوید که: «خدا ظالم است. ما که ازش عدالتی ندیدیم. مستجاب نمیکند. اینها همهشان دین و شر و ورند.»
«آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنث». بیمحلی. محلی نمیشود آدم بگوید: «من یادم نبود.» این دیگر. حالا، اصل ماجرا همین است دیگر. همه مراتب. این آقایان میگویند، بزرگان میگویند: «همه مراتب رشد به مراتب ذکر و مراتب سقوط به مراتب نسیان و غفلت.» معلوم میشود که انسان اختیار دارد در نسیان که بابت نسیان مؤاخذه میشود. بهش میگویند که: «فراموش کردی. واسه همین کور هستی.» و هی افقهای جدیدی در اثر حضور و ذکر و توجه پیش چشم انسان گشوده میشود. میگوید: «خدایا، من که چشم داشتم، چرا اینجا کورم؟» میگوید: «همین شکلی آیات ما آمد؛ بهش بیتوجهی کردی، بیمحلی کردی. به میزانی که بیمحلی کردی، باطنت...»
نه اینکه عقاب میکند خدا. یعنی یک «شیء الفی» هست، «شیء ب». این دیگر فکر کنم صد بار تا حالا گفتیم. خدا بابت «شیء الف»، یک «شیء ب»ای که هیچ ربطی به الف ندارد، به شما نمیدهد. سرباز وقتی که تو پادگان رفتار قانونمند نشان نمیدهد، بهش طی میدهند؛ میگویند: «برو توالت و طی بکش.» آنجا پا جفت نکردن، «شیون طی» کشیدن آخر. درست است؟ عقاب آن است، ولی این عقاب از جنس او نیست. خود او که نیست. یک چیز دیگر است. این اعتبار. آن هم اعتبار. اعت احساس میکنیم او جزای این باشد. ما در ملکوت اعتبار نداریم. ملکوت همهاش حقیقت است. خود فعل شما شده صورت ملک.
بحث مفصلی میخواستم در مورد این سید نادان که خدا عقل بده به این بندهی خدا. لباسش کردند، بدتر هم شده. انگار کلیپ جدیدی باز ازش منتشر شده و میلیونی نشر پیدا کرده بود. باز همین بحثها و اینها. نمیدانم چه باید کرد با این بندهی خدا. حرف بزنیم؟ حرف مفت بزنیم. نگیر حرفش را نگرفت. امام درسش را به خاطر کسروی دو هفته یا چهل روز تعطیل کرد که مثلاً یک کتابی یکی نوشته و امام درس را تعطیل کرد و رفت نشست و پاسخ این را داد. گفتم آن موقع نه تلگرام بوده، نه چاپ بوده. بلکه امام تازه جواب دادند، بعضی فهمیدند که همچین کتابی نوشته شده. امام احساس عرق کرد نسبت به اینکه آقا دین مردم دارد آسیب میبیند. خب، الان شما میبینی همین بندهی خدا یک تنه دارد کل عقاید شیعه را به باد میدهد. یعنی با لودر دارد زیر و رو میکند. گفتم یک بار طرف در تاکسی میگفت: «وقتی پسرم پای منبر فلانی میرود، دیگر نماز نمیخواند و نسبت به همه مسائل سست میشود.»
خداوند، ای داعشیای که بخواهد بابت اینها عذاب بکند. طرف شصت سال گناه کردی که بیست سالش خواب بوده. بعد باید تا ابد بسوزی؟ سواد داشته باشی یا باید ادب داشته باشی یا باید عقل داشته باشی یا شعور. وقت مفصلی بگذارم در مورد بحثهای بندهی خدا چیزهایی بگویم. و دنبال این بودم که حالا کجا مثلاً چه نکتهای گفته بشه و اینها. دیدم یکی دو تا هم نیست حرفهایی که میزند. و واقعاً هم حرفها ارزش جواب دادن ندارد. یعنی خیلی حرفها سست و بیربط و بیسر و ته. ولی متأسفانه اثرگذار در جامعه و طیف وسیعی از این جوانها میخوانند، متأثر میشوند، افکار عوض میشود. خب، این بندهی خدا ابتداییات دین، ابتداییات دین را نفهمیده و مسائل بدیهی را نفهمیده. همهچیز هم در قیاس. اولاً که کلاً قیاس است. یعنی ابوحنیفه اگر بود، ایشان قیاس یاد... همهچیز قیاس است. خدا از همهچیز قیاس به عشقی که تو با دوستدخترت داری که تو چطور یک چیزی ببینی و نمیزنی، کاریش نداری، فلان نمیکنی. همهاش که کلاً قیاس به این میشود.
بعد قیاس با یک آدم ضعیف، بیعقل، بیمنطق، احساساتی، هیجانی. خدا همهاش با که مثلاً تو اگر بچه ات یک کار بکند و تا ابد در میگی یک کاریش بکنی که نابود بشود. آقای پنج دقیقه این کار را کردی، بیست سال اصلاً گناه کرده، بیست سال کجا، تا ابد کجا؟ اصلاً نمیفهمد بابا. این قواعد من یک اشعه بردم، این بچهام را وقتی حامله بودم، ایکس ری بردم. این باید هفتاد سال درد بکشد بابت اینکه ما دو ثانیه رفتیم زیر ایکس ری. ای خدا عادل است. تو عاقلی. تو اگر عاقل بودی، میفهمیدی خدا عادل است. اشعه، اشعههای این شکلی برای بچه حکم ریختن آب جوش دارد. انگار مثلاً شما یک سطل آب جوش یکهو رو بچه بپاشی. این اشعهها این شکلی روی جنین اثرگذار است. خب، شما یک ثانیه میروی، میبینی هفتاد سال طرف هفتاد تا مریضی و مشکلات دارد. قواعد عالم از عالم قبل. اگر امکانات و زمینهی فراهمشدن آن طرف برای عالم بعد آسیب ببیند، کل عالم بعدش درگیر است. یککم شعور میخواهد. اندکی.
یک کلیپ آخری که تازه منتشر شده و از یک کنار. هیچ یک کلمه شما اگر ببینی استناد. بعد میگوید: «پسر جوان، عقیدهات را با دو کلمهاش را با عقل اثبات کن.» همهاش قیاس، همهاش مغالطه. آخرش دیگر خیلی ایشان هنر بکند، از صنعت خمس، از خطابه استفاده میکند. یعنی خطابه اشرف مطالب ایشان است. شعر منطقی، بخش عمده باز این طرف مغالطه است. و باز یک مقدارش هم جدل است. خیلی دیگر. یعنی اشرف مطالب ایشان خطابه است. برهان که ابداً. یک کلمه اگر برهان در ساعتهای بندهی خدا پیدا کردید، یک خط از علما بیاور. کدام عالمی حرف تو یعنی این عقلیه که هیشکی نفهمید این کله پوک فهمید؟ هیشکی دیگر از علما نفهمید این حرف را. نه علامه طباطبایی، نه امام خمینی. هیچ کسی در طول تاریخ نفهمیده که آقا اینها عقلی نیست، این حرفها که به گولمان زدند. یک نفر فقط پیدا شد.
البته توقع باید اصلش از مراجع و قم و اینها باشد. خب، آقای مراجع حالا فرصت نمیکنند. مثلاً ارزشی قائل نیستند. اشکال ندارد. حق هم همین است. یعنی آقایان برای گندهتر از این جواب نمیدهند. آن هم نام این بابا که آن هم مثل این بابا معلوم نیست از کدام جهنم درهای دررفته. پیغمبر را میشود نقد کرد و از قم صدای بلند نمیشود. خب، دیگر این که دیگر عددی نیست که کسی بخواهد بیاید جواب این را بدهد. آن حساسیتها به نظرم کم شده. آن در واقع تلهای که برای ما میاندازند، این است: طرف تو حرف میزند، میگوید: «الان من را میگویند کافر است. الان یک عده متعصب و جاهل و فلان.» این تله است دیگر. مسموم کردن چاه که تو حصار میبندی کسی نتواند. هر کی بخواهد نزدیک بشود، میشود به آن چاه دسترسی پیدا بکند.
من گفتم دیگر اینها. ببین! گفتم: «متعصب، جاهل، افراطی، فلان.» هم اینها. هر کی علیه این حرف زد، میشود جاهل. خب، بابا! تو یک کلمه عقل داری. تو اصلاً حالا فلسفه نخوندی. کلام بلد نیستی. اینها که اصلاً هیچی. حدیث نمیتونی یک متن عربی شاید نتونی درست بخونی. کدام قبرستونی در رفتی با عمامه ؟ اگر همان هم با شارلاتانبازی نصیبش نشده باشد. دو زار هم نه رسانه بلدی. آخر، دیگران هم هستند که اینها را بلد باشند. هم رسانه بلدند، هم همین شامورتیبازیها را بلدند. بخواهند مشتری جمع بکنند. خیلیهایتان حرفهایتر هستید. با صدایت را بندازی تو حلقت داد بزنی، مملکت را به هم ببافی، تحریک احساسات بکنی که هنری نیست که ؟ صد برابر تو بلد هستم که انجام بدهم. بیتقوایی و بیعقلی میخواهد که آدم بیاید همینجوری فقط برای خودش مشتری جمع بکند. حرف درست زدن زحمت دارد، مئونه دارد، مطالعه میخواهد، کار میخواهد، رنج دارد. این را اینجا آوردیم و به نظرم آقایان رفقا یک کاری بکنند. دیگر حالا من نمیدانم چیکار میخواهید بکنید. یک احساس دینی بالاخره باید. این همه کار میشود. چهار نفر متأثر میشوند. یک صحبت پنج دقیقهای از یک همچین آدم نادانی میآید، کلاً همه اینها را میشوید و میبرد.
یعنی شما محصول هزاران ساعت مطالعهای که مثلاً شده، بیست ساعت اثری بیرون آمده. با یک پنج دقیقه القائات شیطانی که یک «نفس خبیث» تولید میکند، همه اینها شسته میشود، میرود. کلاً هم جوراب از بیخ میخورد. دیگر خدا و معاد و قیامت و غیب و برای همه اینها از بیخ دارد کنده میشود. همه با این حربه که اینها اهل خشونت و فلان و همین حربه خشونت. به شما بگویم که: تکنیک رسانهای اتفاقاً اوج خشونت است. این خشونت، خشونت رسانهای است. یعنی تو با گلوله رسانه، با گلوله نرم میآیی، تمام کسانی که دارند با خشونتهای معقول جامعه را میخواهند اصلاح بکنند، تک تک اینها را میزنی. و اصلاً خشونت تو دیده نمیشود. این ترور رسانهای تو دیده نمیشود. کاری که با یک بهرامپور کرد، قطعاً یک ترور رسانهای است. ترور شدید رسانهای است. تعبیر ضحاک و آنجور کلیپ ساختن اینها، این از ده بار اعدام طرف بدتر است. ولی هیشکی احساس نمیکند که این دارد ترور میکند. باز خشونت در او دیده میشود.
از اول روشن است. مثل دیروز. آمده. رسانه چیست و چقدر ما توی رسانه ضعیف هستیم. آمده یکی از این سایتهای ضد انقلاب، کانال ضد انقلاب. حرف رئیس جمهور، نخست وزیر، رئیس جمهور عراق دیروز بعد این ماجرا. گفته که: «ما اجازه نمیدهیم کشور بیگانهای تو مسائل ما دخالت بکند.» میگوید: «ما اجازه نمیدهیم ایرانیها در مورد اینکه آمریکاییها تا کی تو عراق باشند، دخالت بکنند.» چقدر بامزه است! آمریکا از آنور عالم پا شده آمده اینجا. خب، آقامان رئیسمان است، مولامان است، فداش بشوم. به تو چه که تو همسایه ۱۰ کیلومتری من که ۱۰ کیلومتر فاصله داری با این مطلب ، با سرباز آمریکایی فرماندهات را گرفته، کشته. به تو چه که تو میگویی اینجا نباشد؟ من هم اجازه میدهم بیگانه دخالت کند. استفاده از عناوین. تو چه جاهایی اجازه نمیدهم بیگانه دخالت کند؟ بعد از یک بیگانه صد پشت بیگانهتر دارد دفاع میکند. بیگانه نیست. فرمانده تو، فرمانده او با هم یکی. کشته. یک جا کشته ؟ شدهاند. هوای رسانهای را چقدر قشنگ میشود فضاسازی. همین است. یعنی با خشونت، با ترور رسانهای، با شلاق، با همه اینها علیه خشونت به نفع محبت. کامنت یک کلمه زهر دار اگر واسش بنویسی، بلاکت میکند. محبت بنویس. خیلی جالب است دیگر.
پس تو اینها را فراموش کردی. این شکلی امروز به فراموشی میروی. «و کذلک نجزی من اسرف». و همچنین جزا میکنیم کسی که اسراف کند. این کسی از حد بگذراند. همهاش آیات قرآن است دیگر. ای خدا، آنها را فعلی از جانب عبد صورت نمیگیرد؛ «لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ». پس این شکلی هم باز جزا میدهیم کسی که اسراف بکند و ایمان نیاورد به آیات ربش. این کور بودنه همین است. تو در دنیا ندیدی، نادیده گرفتی.
آن که اصلاً میگوید: «جهنم وجدان توست.» حالا یاد آن بابا. جهنم همین است که تو در وجدانت احساس میکنی. مثلاً این همین است، جهنم دیگری نیست. چوب و چماق و آتش و فلان و هیچی ندارد. هم در وجدان کامنتها را بخوانی. زیرش یک کامنتی بود، خیلی من دوست دارم دستش را ببوسم. آتئیست بود فکر کنم آن کسی که کامنت گذاشته بود. آقا، من مدتهاست منتظرم یک کلمه بیایی بگویی: «قرآن شَرور است.» من همهاش منتظرم یک کلمه. چرا این را نمیگویی؟ تو همه همهاش را گفتی. یک کلمه را بگو دیگر. گفته: «حرف دل ما را زده.» تو همه لوازمش را داری میگویی، ملزوم را نمیگویی. بعد، آخه از قرآن هم تعریف میکنی، تأییدش هم میکنی.
«وَالْعَذَابُ الْآخِرَةُ أَشَدُّ وَأَبْقَى». حالا این که عذاب آخرت «اشد و ابقی» است، منظور چیست؟ منظور این است که چون تعبیر حشر آمده. حشر مربوط به قیامت است. بیا بگوییم آقا این «لِمَ حَشَرْتَنِی» اما در برزخ است. بهش میگویند که: «این تازه برزخ. قیامت شدیدتر است.» که همین هم هست. عذاب قیامت از عذاب برزخ شدیدتر است. یا نه؟ دارد میگوید که: «تو در دنیا این کوری را داشتی. در آخرت جلوه کرد. اونی که در آخرت جلوه کرده، اشد است و ابقی.» چون عذاب آخرت یک چیز علایدهای که نیستش که. ما در آخرت هیچ چیز نو، تازه تأسیس و نوپدید و اینها نداریم. هرچی که هست، جلوه دنیاست. ملکوت دنیا و حقایق دنیاست. لذا اینجا هم عذاب آخرت همین است. «اشد و ابقی» بودنش از این حیث است. در دنیا موانع زیاد بود، حجاب زیاد بود. به کنه مسئله نمیرسیدیم. اینجا موانع و حجابها.
«أَفَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ». آیا هدایت را اینجا حالا معنای «یبین» علامه. آیا طریق عبرت گرفتن و ایمان به آیات خدای را کثرت هلاکت ما برایشان بیان نکرد؟ این قدری که ما هلاک کردیم، چه غذا را هلاک کردیم قبل از اینها از قرون. اینها برایشان هدایتآور نبود؟ خودش مایه هدایت است دیگر. سنن الهی، قواعد کار خدا. خدا اینجوری، این مدلی کار میکند. «یَمْشُونَ فِی مَسَاکِنِهِمْ». این همه غرور. آمدهاند تو آبادیهای خودشان. رفتوآمد داشتند. اهل مکه تو سفرهای خودشان به مساکن عاد که در احقاف یمن است، رفتوآمد داشتند. به مساکن ثمود، اصحاب ای که در شام است. مساکن قوم لوط که در فلسطین است، فلسطین. اینها از کنار اینها رد میشوند، میبینند. من را هلاک کردند. آثار هلاکت مانده. اینها برای این اشخاص هدایت نیاورد. «إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِأُولِی النُّهَىٰ». اینها آیاتی است برای کسانی که صاحب «نهی» باشند.
عقل را تعابیر مختلفی در موردش به کار رفته. عقل، لب، هجر، نهی. اینها کلمات متعددی است. ما تو بحث سوره فجرمان یک اشاره به مطلب «ذی هجر» کردیم. کسی که سنگینی دارد تو زندگیاش. یکی از کارکردهای عقل، تعیین محدود است، حریمگذاری است. «ذِی أُولِی الْأَلْبَابِ»؛ آنها که از پوستههای ظاهری رد میشوند، ظاهر بین نیستند. حقیقت ماجرا، لب ماجرا، پس پرده این را میبینند. این میشود «اولی الألباب»، «اولی النهی». آنها که دوبله فارسی قشنگ میگردند برایش. چی؟ چیپذیری دارند؟ نقشپذیری را بخواهیم فارسیاش را بگوییم. باز دیگر مهرپذیری مثلاً. درباره نهی واکنش نشان میدهند. آفرین! خودکنترلی. کنترل. چرا؟ کنترل بیشتر تو بحث تقوا البته مطرح است. ولی تو «نُهَیٰ» انگار ابزار تقواست. اونی که طرف را وادار به کنترل میکند، میشود نهی. آن ابزاری که نهیاش میکند، کنترلش میکند، میگیردش، مدیریتش میکند، میشود. بله، دیگر. میگیرد طرف را، نمیگذارد این افسارگسیخته عمل بکند. «جلوگیری»، کنترل فارسی. صدای پشت میکروفون «ماشین نوکمدادی بزن کنار.» «قرمزه، قرمز بزن کنار.» کنترل خودمان.
«و اجل مسمیٰ». اگر کلمهای از رب تو سبقت نگرفته بود. «لزام» به معنای ملازمه. چون «ملازمه» و «لزام» هر دو مصدر باب مفاع ؟ مراد از مصدر معنای اسم فاعل است. اینجا یعنی ملازم. اسم کان، ضمیری که به کلمه هلاک برمیگردد. آن هلاک «لزام» است. یعنی هلاک ملازم است. «اجل مسمیٰ عطف» و «کلمه سبقت». «لَوۡلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتۡ مِن رَّبِّکَ وَ اَجَلٌ مُّسَمًی لَكَانَ الْعَذَابُ لِزَامًا لَّهُمْ إِذَا أَسْرَفُوا وَلَمْ یُؤْمِنُوا». دقت کردید چی شد؟ در تقدیر «اجل مسمیٰ» است. «لَكَانَ لِزَامًا». چی شد؟ «لَكَانَ الْهَلَاکُ مُلَازِمًا لَهُمْ». اگر اینجور نبود، اگر کلمهای از جانب خدای تو، رب تو سبقت نگرفته بود، که همان اجل است که تعیین کرده تو اینقدر تو دنیا بمانی تا این تایم کار تو ندارد. اگر این نبود، این اسرافی که کردید، ایمانی که به آیات رب نمیآوردید، نسیانی که نسبت به حق داشتید، خود او هلاک ملازم او بود. هلاک باید میآمد. «لَكَانَ لِزَامًا». این نابود شدنه، این عذاب. این چون «کَمْ أَهْلَکْنَا» دارد دیگر. هلاک را از «کَمْ أَهْلَکْنَا» میفهمیم. این هلاک برای... یعنی قاعده عالم به این است. به محض اینکه شما از نور، از حق جدا بشوی عمداً و اختیاراً، نابودی در باطن عالم، نابودی، ظلمت، از دست رفتن، خسران. و اصلاً با همین خسران است. بندهی خدا بخواهد نگرانش هم باشیم واقعاً. اصل این است که همه دارند خسارت میکنند. اصل این که همه دارند از دست میروند. «صالحات عمل صالحات و تواصو بالحق و تواصو بالصبر». که اینجوری میکند، همه را میبرد. بله، از آن خدای آنجوری. خب، اینجوری. خدای احساساتی، جوگیر، اینها. خدا عصبانی میشود و این کار را میکند. اگر بخواهد اینجوری بکند، اینجوری است. اگر بخواهد بزند دیگر، تابع جوگیری و احساسات و اینهاست. عالم حسابوکتاب.
پس این میشود: «اگر قضایی از پروردگارت رانده نشده بود، اجلی معین نگشته بود، هلاک ملازم ایشان بود. چون اسراف ورزیدند و به آیات ایمان نیاوردند». این «سبقت من ربک»، عرض کردیم که معناش چیست؟ آیات دیگر مرحوم علامه میآوردند: «وَلَوْلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ». این یکی. «وَلَوْلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ إِلَیٰ أَجَلٍ مُّسَمًّی لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ». یکی. سوره حامیم سجدههای ۴۵، یونس ۱۹، هود ۱۱۰، شورا آیه ۱۴. اجل مسمیٰ است. وقتی شما را فرستاد تو زمین، یک اجلی به ما داد. یک تایمی را در نظر گرفت. تو این مهلت بمانیم. اگر این نبود، کلمهای که از جانب رب تو سبقت گرفته در قبلاً آمده، همین است که اجلی که تعیین کرده، اجل ؟ است. اگر نبود، اولین باری که پایت را کج میگذاشتی، نابود بودی. نه! من نابود میکنم. قواعد عالم به این است که باید نابود بشوی. اجل است که نمیگذارد نابود بشوی. یعنی ترامپ وقتی دستور ترور حاج قاسم را داد، تمام شد دیگر. این دیگر باید میپوکید. چرا نپوکید؟ نه خودش. آمریکا و... میپوکید. در باطن همین پوکیدنه رخ میدهد. در ظاهر معلوم نمیشود. چرا جور نشد؟ به خاطر اجل مسمیٰ. او آن وقتی که تعیین شده. آن کلمهای که «سبقت من ربک». درست شد؟ «لَكَانَ لِزَامًا وَ أَجَلٌ مُّسَمًّی».
اجل مسمیٰ. گفتیم: اجلی است که با نامگذاریاش آنچنان معین شده که به هیچ وجه تخلف نمیکند. اسمگذاری شده. اسمش را گذاشتند. برای این که تخلف نشود. چون ما دو جور اجل داریم: اجل مسمیٰ، اجل معلق. یک معنای مسمیٰ میتواند باشد. معنای مسمیٰ این میتواند باشد. اجل مسمیٰ تو نحو میخواندیم دیگر. اسم و فعل و حرف. گفتند: اسم از سمو میآید. سمو یعنی چی؟ سمو، برتری. میگفتند وجه تسمیه اسم این است که نسبت به فعل برتری دارد. چرا؟ برای این که اسم به تنهایی میتواند کلام را شکل بدهد. ولی ؟ بهتنهایی نمیتواند. چون فعل محتاج به اسم است. حرف هم محتاج به اسم و فعل است. ولی اسم با اسم، دو تا اسم با هم میتوانند یک جمله بیکلام برتر را تشکیل بدهند. پس مسمیٰ و اسم، یک حیثیتش برتریاش است. یک حیثیتش نشانه و اینهاست. اجل مسمیٰ یک بخش تسمیه شده نسبت به اجل معلق. انگار این حاکم بر اجل معلق است. اجل معلق تابع هی نوسان دارد. رفتوآمد دارد. جابهجا میشود. آخر، آن که حرف آخر را میزند، اجل مسمیٰ است. اونی که نوشتند طرف این قدر عمر بکند. حالا هی تحت توابع قرار میگیرد. آقا، اگر صله رحم کرد، سی سال اضافه. این کار را کرد، سی سال کم. آن حرف را زد، پنج سال کم. زیارت کربلا رفت، پنجاه سال اضافه. فرمودند: «اگر بگویم کسی زیارت برود، سی سال عمرش اضافه میشود، دروغ نگفتم.» تو کامل. خب، یک زیارت کربلا میرود، عمر اضافه میشود. اینها همه اجل معلق است دیگر. تاب ؟ خوردن، ولی آخر آخر آن اجل مسمیٰ حاکم است. آخر از آن: «لَا یَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سَاعَةً وَلَا یَسْتَقْدِمُونَ». یک لحظه عقب جلو نمیشود. همان که نوشتند آخر خوب.
و اجل مسمیٰ چرا مرفوع شد؟ میفرمایند که: «لَوْلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ وَ أَجَلٌ مُسَمًّی». اگر آن «کلمهای که قبلاً بود» و «اجل مسمیٰ». اگر این دو تا نبود، «لَكَانَ لِزَامًا». پس این «عطف به شرط» است. عطف جزای شرط نیست. دو چیز است. آن کلمه و اجل مسمیٰ. روشن میشود که مجموع کلمهای که پیشی گرفته و مسمیٰ، یک علت تام برای تأخیر عذاب از ایشان است. نه دو علت که هر یک سبب مستقلی باشد. تو علیتش یکی میشود. خودش دوتاست. «سبقت من ربک»، تقدیر خدا، اجل مسمیٰ. اونی که نوشته شده. خودش دوتاست. ولی تو علیت یکی است. دو تایی با هم علت برای اینکه اینها هلاک نشوند.
«فَاصْبِرْ عَلَىٰ مَا یَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِهَا». اینجا مرحوم علامه یک بحثهایی کردهاند. خیلی زیبا. خیلی یک پاراگراف من خط کشیدم، برایتان بخوانم. محشر است این پاراگراف. کل این جلد ۱۴ اگر همین پاراگراف را داشت. میفرمایند که: «خدا دستور میدهد که در برابر این گفتههای کفار صبر و تسبیح کن به حمد رب.» متفرعه بر مطالب قبل کرده. گویا فرموده: «وقتی یکی از غذاهای قدر رانده شده خدایی باشد که عذاب کفار را تأخیر بیندازد. حالا که من قرار نیست فعلاً عذابشان کنم، من تابع اجل مسمیٰ قرار دادم هلاکت اینها را. اینها سر وقتش تمام میشود کار. رو به زوالاند. نابود میشوند.» بند به جایی نیستند. «مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ». مثل «کلمه خبیثه» که «شجره خبیثه اشتثت من فوق الأرض و ما لها من قرار». از فوق عَرش. مثل درختی که از روی زمین، از رو آسفالت ریشه ندارد. در حقیقت و ملکوت به جای اتصال ندارد. روی آسفالت روییده. به جایی بند نیست. تو الان نگاه میکنی یک لحظه این روپاست. غصه میگیردت ؟. به جایی بند نیست. نوشتیم دیگر. فعلاً این باید تو این تایم سرپا باشد. مایه امتحان است. مایه ابتلا. و «تواصی به صبرم» هم همین است دیگر. «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر».
و تسبیح کن و صبر کن. جز صبر راهی برای تو نمیماند. باید به قضای خدا راضی بشوی. او را از آنچه دربارهاش از کلمات شرک میگویند منزه بداری. در برابر عکسالعملهای بدی که نشان میدهند صبر کنید. یک بخشش هم این بیتابیهای مؤمنین است. یقلون ؟ کفار میگویند. مؤمنین میگویند: «سبّح بحمد ربّک». این شرکی که اینها دارند، آلودگیهایی که اینها دارند. باعث نشود تو هم آلوده بشوی. تو تسبیح کن. بابا! خدا نظرش را از این مملکت برداشته. خدا دارد به ما سیلی میزند. انتقام میگیرد، فلان میکند. انتقام سخت ما از آمریکا بگیریم. خدا از خودمان گرفت. وقوع تو یک روز ۷۰ تا کشته. بعدش هم که هواپیما را زدیم. خدا از خود ما انتقام گرفت. انتقام سخت از ما بود. خب، اینها همهاش همان است دیگر. همان اطلاعاتی که خدای متعال دارد رقم میزند. ماجرا چی بود و چی نشان دادند.
یعنی شما زدی، پودر کردی پایگاه اساسی آمریکا را تو عراق و این همه سرباز لت و پار شده. اول میآید میگوید: «من که چیزیام نشد.» تو زدی با هواپیما خودت خودت را ترکوندی. یعنی آن صحنهای که صحنهی عزت و افتخار بود، دقیقاً تبدیل میشود به توسری عظیم و احساس سرخوردگی و ذلت که آقا ما. اون که هیچی نزدیم. قبلش گفتیم: «تخلیه کن، میخواهیم یک دو تا بزنیم که اینجا سر و صدا نشود.» بعد این ور هم که زدیم. هواپیمای خودمان.
حسن آقا، رسوایی اینجوری. من یککمکم معلوم میشود که این که هک شده. آن هم که زدی و پوکوندی. یعنی دقیقاً صحنهی عزت تبدیل به صحنهی ذلت. یعنی هواپیما را که او طراحی کرده که اینجوری بشود. آن ور هم که تو زدی.
پس این میشود: «تسبیح به حمد ربّک قبل طلوع شمس و قبل غروبها». در ازای آثار قضائیش، حمد خدا بگو. چون آثار قضائیش جز اثر جمیل نخواهد بود. پس بر آنچه میگویند صبر کن و به حمد پروردگارت تسبیحگو باش که خوشنود باشی.
یک بار قرار بود که در مورد تسبیح صحبت کنیم. بله، از سوره چی و سوره توبه. اینها فکر کنم در مورد تسبیح قرار بود با هم صحبت بکنیم. صحبت میکنیم. «سبّح بحمد ربّک»، در حالی منزه بدار که مشغول به حمد و نیایش باشی. این حوادثی که تحملش مشکل است و صبر و دشوار است، نسبتی با عوامل خود دارد. که البته از این نظر حوادثی بد و زشت است. باید خدا را از او منزه بدانیم. نسبت دیگر به خدا دارد. که همان اذن خداست. یک طرفش به شما برمیگردد. به ضعف برمیگردد. به ماهیات برمیگردد. یک طرف به خدا برمیگردد. به اذن خدا. به کمالات الهی که تو اون یک متنی ما نوشتیم، یک اشاره به این بحث کردیم. «فتنه پدافندی» و اینها. کیست بر این بحث؟ غرور ما و فلان و اینهاست. یک ورش هم اذن خداست که اینها اطلاعاتی است که بالاخره باید انسان از اینها عبور بکند و رد بشود. ماجرای موسی و خضر و اینها را به این نسبت. همه حوادث، جمیل. آیتالله جمیله از همین باب است دیگر. منطق. چی، از همین باب است. به این نسبت همه حوادث را جمعی داشته باشید. دستتان باشد این قواعد.
و جز مصالح عمومی که باعث اصلاح نظام هستی است، برایم مترتب نمیشود. و از این نظر باید خدایی را حمد و ثنا گفت. در ازای قتل رضا. ما میگوییم: «اللهم الحمد حمد شاکرین لک علی مصابهم. الحمدلله علی عظیم رزقنا. اللهم لک شاکرین. حمد شاکرین الک علی مصابه». خدایا شکر که امام حسین اینجوری کشته شد. از باب خودمان ضعف خیانت بشر این غصه داریم. محرومیت بشر. از باب اذن حقتعالی، اجازه او. تبریک و تسلیت با هم. شادیم، هم ناراحتیم. دو تا داریم متفاوت نسبت به یک واقعه. نسبت به این برکات، این یوماللههایی که خلق شد یکی بعد از دیگری. حمد میکنیم خدا را که این شهادت این قدر با برکت. نسبت به اصل ماجرا نباید خلط کرد. اونی هم که سعید بن طاووس میفرماید: «اگر خدا دستور نمیداد عزادار باشیم، روز عاشورا آذین میبستیم و جشن میگرفتیم.» که صوفیها خیلی از این جملات خوششان میآید. هم صوفی، هم ضد انقلابها و اینها. «جشن بگیریم روز عاشورا. روز ملاقات خدا بود.» و فلان. جمع این دو تا را میخواهد بگوید دیگر. میخواهد بگوید ما حمد شاکرین داریم برای مصیبت که این همه برکات در این عالم نازل شده. از آن مقدسه مصیبت زده. بابت این فقدانیم.
«قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِهَا». این هم یک بحث مفصلی است که خیلی برایش بحث بشود. خورشید چه ماجرایی دارد. مخصوصاً که آقا ما تو برزخ هم شب و روز داریم. تو قیامت نداریم شب و روز. ولی تو «برزخُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غَالِیَةً وَ عَشِیًّا ؟». اشتباه نخواندم. «غَالِیَةً وَ عَشِیًّا». این را درست خواندم. بخوانید. علی سوره غافر، در مورد آل فرعون است دیگر. که ما عذاب روز، یک وعده صبح به اینها میدهیم، یک وعده شب. عذاب قیامتی نه. فرق غذای برزخی این شکلی صبح و شب، صبح و شب. تابع چیست؟ شما میگویی: «شب اول قبر.» شب اول قبر کیست؟ برادری که الان فوت کرده. پس شما نمازت را بگذار بعد از نماز، بعد از اذان مغرب بخوانی. بدبخت! الان یک ظهر دفنش کردیم. بعد نماز وحشت. نماز وحشت دیگر. لوازم وحشت. وحشت از استیحاش. استیحاش ضد انس است. وحشت ترس نیست در عربی. وحشت به معنای تنهایی است. استیحاش تنها. شما نماز میفرستی که از تنهایی دربیاید. الان شش ساعت تنها بود بدبخت. از یک ظهر تا هفت شب. که شما نماز شش ساعت یک لنگه پا نشسته تا یکی نماز بخواند. بعد سؤال مال شب اول قبر است. از آنور روایت میفرماید که: «همین که دفنش میکنند، اطرافیان میروند. این را قبر مینشانند تو قبرش. ازش سؤال میکنند.»
بحث برزخ. ببینید چقدر غریب است. آنها که دیگر هیچی. آنها که کلاً مباحث. ما خودمان در فضای حوزوی و اینها این بحثها خیلی غریب است. غوغایی از معارف. اینجا عالم برزخ چه خبر است؟ همین بحث صبح و شب در برزخ. یک کتابی «مقولات عشر» آمده بود و یکی یکی روی برزخ تطبیق داده بود. خیلی قشنگ. که این عرضیها مثلاً به آنور متا ؟ داریم. جده ؟ داریم. اگر نداریم، فعل داریم. انفعال داریم. تمام اینها را تو عالم برزخ با روایات تطبیق داده و بحثهای معقولش را با منقولش جمع کرده. خیلی عرض کنم خدمتتان که: زمان داریم. ولی زمان مثل ماده. ماده نداریم. چون برزخ است دیگر. بین ماده و قیامت است. ماده را ندارد. یک سری عوارض ماده را دارد. ماده ندارد ولی زمان دارد. چه شکلی دیگر؟ ما خورشید آنور نداریم. ولی تو برزخ خورشید داریم. تو برزخ خورشید داریم. خورشید مادی نداریمها. چون خود خورشید، خورشید. قبلاً گفتیم: «هرچی که پایین داریم، اصلی است». صورتی در زیر دارد. بالاستی صورتی در زیر دارد. هر چه در بالا اصلش بالایی است، پایین جلوه کرده. هی آمده پایین، پایین، پایین، شده اینی که ما میبینیم. لذا خورشید یک حقیقتی است در این اختران نقد. «زیباست این صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. صورت زیرین اگر با نردبان معرفت. آفرین! چقدر زیبا.» «اگر برود بالا، همان با اصل خود یکتاست.» «آفرین! ابو ابونصر فارابی این سخن را درنیاب.» چی؟ «هر کس هر فهم ظاهری سیناست. گر ابونصر هستی و گر بوعلی سیناست.» ابونصر فارابی، بوعلی هم که مشخصه.
میگوید: «اینها هم با فهم ظاهر به این حقایق نمیرسند.» این یک سلوک باطنی میخواهد. یک مطلب خیلی طولانی. رحمت الله. خیلی زیبا، خیلی زیبا. «صورت زیرین اگر با نردبان معرفت برود بالا، همان با اصل خود یکتاست.» خورشید نیره نور است دیگر. نور است دیگر. این همان اسم نور است، اسم نیر است، اسم منور. تجلی کرده، شده. شما هرچی بالاتر میروی، هی از این مادهاش فاصله میگیری. با یک حقیقت دیگری از او آشنا میشوی. حالا دیگر داشته باشید این آیات. یک بحث بسیار مهم در قرآن، تأکید به این «قبل غروب و قبل طلوع خورشید». به طلوع و غروب خورشید خیلی خدا کار داشته. ساعت نماز را این شکلی تعیین کرده. نماز صبح قبل طلوع خورشید. نماز مغرب بعد غروب خورشید. و نماز عشا. نماز ظهر هم وقت زوال است. خورشید از خط استوا که نصفالنهار قرار میگیرد، کرمش ؟ اذان نمازها را با خورشید تعیین کرد. «لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» که خواندیم سوره، سوره اسرا بود دیگر. با هم خواندیم. «دلوک»م گفتیم «دلاکی مالیدن». «دُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَىٰ غَسَقِ اللَّیْلِ». «أَقِمِ الصَّلَاةَ بِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَىٰ غَسَقِ اللَّیْلِ». «أَقِمِ الصَّلَاةَ طَرَفَیِ النَّهَارِ» هم که حالا این بحثش را تو این آیات داریم. دو طرف نهار. این تنظیم با خورشید است. چرا با خورشید؟ بعد تسبیح قبل طلوع آفتاب، قبل غروب آفتاب. یک بحث بسیار قشنگی است. بعضی عرفا تو دستوراتشان اینها هست. بعضیها هم نیست. که مثلاً میگفتند آقا زیارت عاشورا را یا اول. چقدر قشنگ شد. یکی از بزرگان، «فن و در سی» را دیده بود در مکاشفه. الان یادم آمد. بعد خود ایشان حواله به ایشان در مکاشفه به یکی از دوستان فرموده بود: «زیارت عاشورا بعد طلوع آفتاب بخوان یا قبل غروب.» این دو تا اثر در روز هدیه بده به انبیا. آثار آن هر پیغمبری انگار مهمان میشود به واسطه زیارت عاشورای شما. مهمان اباعبدالله میشود. و رزق خاصی از امام حسین برایش. برای پیغمبر یک فراوان دیگری. و چون آرزوی انبیا زیارت اباعبدالله بود و در دنیا میسر نشد. به این نحو شما این را در واقع به آمالشان میرسانید. انبیا شما را با اعمالتان میرسانند.
و خیلی وجوه: سید بزرگوار. ایشان قبل طلوع و قبل غروب آثار خاصی دارد. لذا «غدوة» با «عشی»، «أصیل». اینها کلماتی است که در قرآن خیلی استفاده شده. و همین ناظر به همین وقت اول طلوع، قبل غروب است. و بحث مفصلی هم ادعیه خاصی دارد. اعمال خاصی دارد. بین الطلوعین مثلاً یک جور است. طلوع یک جور است. هر کدام آثار عجیبی دارد. طلوع آفتاب. بعد به میزان که خورشید میرود. تو زبان عربی و قرآن هم اسمی وصل شده. و خدا قسم خورده. وقتی که آفتاب کامل پهن میشود، بهش میگوید «ضحیٰ». «وَ الضُّحَىٰ». قسم به صبح. «وَ الصُّبْحِ إِذَا أَسْفَرَ». و «نَّهَارِ إِذَا تَجَلَّیٰ». وقتی روشن میشود، میشود نهار. و «وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَىٰ». قسم به شب. «وَالْعَصْرِ». به عصر قسم. دیگر بگویید. خودش به خود خورشید قسم میخورد. به لیل قسم میخورد. دیگر زیاد داریم. «وَالْفَجْرِ». به فجر قسم. دیگر عرض کنم خدمتتان که از اینها زیاد است. بحث مفصلی توی بحث نحو در مورد این کردیم. تو بحث مفعول فیه. که این کلمات قرآن، هر کدام از این ظروف را خدا بهش نظر داده و کلمه خاص دارد. و آثاری را نیز. «غدوة» چیست؟ «أصیل» چیست؟ «بکره» چیست؟ «عَشیٰ» چیست؟ «صباح»، «مساء»، «لیل»، «نهار». و چرا یک جا میگوید «لیل و نهار»؟ یک جا میگوید «یوم»؟ ولی خیلی نهار قیامت فرق میکند. نهار، انگار آن خورشید، آثار خورشید باهاش ؟ و طلوع و غروب را هم تو برزخش را چی گفت؟ «یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا». ما تو برزخ «غدُوًّا و عَشیًّا» را داریم. «غدوة و عشیة». یک ملکوتی از این ساعت طلوع آفتاب و غروب آفتاب. این که میرود، این نور رفتوآمد. این نعمتها و امکانات و فرصتها. یک بحثی هم تو آن بحث شب یلدایمان یک اشارهای به بحث شب و اینها داشتیم. که روز و شب چه تفاوتی با هم دارد. و آثاری که شب دارد. شب انسان صادقتر است. شب خودتی. روز درگیر معیشتی. تو در نقش گم شدی. «لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحًا طَوِیلًا». صبح طویل داری تو. روز شناوری تو این مشاغل. و شب. شب خودت هستی. شب بیشتر خودش است. کسی میخواهی بشوی. روز درگیر است. درگیر ذهنی دارد. شبها خیلی مهم است. حالا حقیقت قبل طلوع و قبل غروب و قبل اینها. تسبیح کن قبل طلوع، تسبیح کن. بگو نور نمیآید. خدا میآورد. خدا روشن میکند همه این آنچه من میبینم را. شب خدا تاریک میکند هرچه من میدیدم را. تاریک میکند که او را ببینم. تاریک میکند که با او متصل باشم. از این قبیل مسائل. تسبیح به حمد دیگر.
حالا من یک اشارهای به این بحث کردم. این بحث لااقل ده، دوازده جلسه وقت میخواهد برای قبل طلوع و قبل غروب. ساعتها و ملکوت اینها. و ملکوت لحظهها و اینها. روایات مفصلی دارد. خود بحث برزخ که غروب و طلوعش به چه معناست؟ پس ما در برزخ خورشید داریم. ولی نه خورشید مادی. خورشیدی که نور داشته باشد و روشنایی و تاریکی در اثر او ایجاد بشود را داریم. حالا زمانبندیاش به چه نحوهای است؟ حالا آن را هم یک اشاره بکنم. شب که شما میگویید اتصال به ملکوت شب پیدا میکند. این که حیف است از دست نرود. نماز برای مرده که میخوانید، آن که ساعات دنیایی را ندارد. آن ملکوت ورود او به برزخ با شب است. و شما هر وقت که شب خودت شد، به شب برزخی متصل میشوی. لذا تونل ملکوتی خودش که شب است و شما عمل را تو شب میفرستی. آنجا دریافت اصل مسئله برزخی برزخش است دیگر. ملکوتش است. شما تو شب قدر هم همین را دارید. الان شب قدر، قرآن نازل میشود بر امام زمان. مسئله شبهه را داشته باشید. چقدر شبهه قشنگ است. دو تا آدم عاقل پیدا بشوند، این شبهات را بیندازند. شبهات قوی آدم را قوی میکند. شبهه را ببین چقدر جان دارد. الان امام زمان به حسب کجا ملائکه برایشان نازل میشوند؟ ژاپن با کانادا یک روز تفاوت دارد. شب یک شب عقب. درست است؟ به حسب ژاپن نازل میشود. برای چین و ژاپن ملائکه بر اثر... الان دیگر چین شب قدر شد. یا مصرف کانادا. قشنگ جا افتاد؟ استخوان خرد کرد یا نه؟ کجاست الان؟ امشب چین شب قدر شد؟ حضرت دوباره فردا شب به حساب کاناداییها. آنها مگر تقدیرات ندارند؟ کانادا فردا شب ؟. جریان چین امشب شب قدر گرفتن. «بک یا الله» میگویند. شیعیان کانادا فردا شب. هر جا که وقتش شد بررسی کنم. مثلاً نه عزیز. شب قدر ملکوتی دارد. آن ملکوت میتابد تو دنیا. به میزانی که میتابد، شب میشود. خیلی روایت گرهگشایی میکند. میفرماید: «یک خروسی زیر عرش در تمثال خروس ملکی است. او بانگ بلند میکند. خروسهای دنیا شروع میکنند اذان گفتن.» اذان صبح و نغمه صبح که بیدار میکنند برای صبح میگویند: «اذکر الله یا غافلین.» خروس را نزن. این ذکر «الله یا غافل». قافله ؟. این کی میخواند؟ وقتی آن خروس بالایی میخواند. خروس بالایی میخواند. خروسی که تو ژاپن است، الان چهار صبح الان میخواند. خروسی که تو کانادا است، چهار صبح فردا میخواند. روشن است مطلب یا نه؟ سنگین. تصور که میشود. پس آن ملکوت است. شب قدر مهم است. هر کسی وقتی وارد شب قدر مادی خودش میشود، به آن ملکوت. تو ملکوت شب قدر ملائکه نازل میشوند. حضرت تو ملکوت شب قدر ثبت و ضبط میکنند. اعمال مادی اگر باشد. حضرت که میخواهند وقت بکنند بخوانند. آقا ماده به قول استاد بزرگوار میگوید: «ماده را تو ملحقش کن به عدم.» ماده ملحق به «نیست». مادهای نیست. ماده آن به آن در حال تبدیل و حرکت و رفتوآمد از بین رفتنی. که بحث قشنگ ایجاد حل شده باشد دیگر.
من دیگر: «وَمِنْ آنَاءِ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ». از آنات لیل. «آنا» جمع «آنه» است. ظروف. ظروف شب و از ظروف شب، یعنی از این فرصتهایی که در شب است، تسبیح کن. «وَأَطْرَافَ النَّهَارِ» که سر و ته روز میشود. «لَعَلَّکَ تَرْضَیٰ». شاید راضی بشوی. خیلی زیبا علامه در میآورید و میپار. ؟ پاراگراف بخوانید. «میصبر کن و پروردگارت را حمد و تسبیحگو. آنقدر که حالت رضا برایت حاصل شود.» انسان با چی به حالت رضا میرسد؟ روایت میگوید: «خدا روح و راحت را در رضا و یقین قرار میدهد.» کی به آرامش میرسد؟ کسی که راضی بشود. به رضا برسد. به یقین به رضا رسید. «راضیَةً مَرْضِیَّةً». آن بخش راضیاش که راضیه میشود. چه شکلی میشود راضیه شد؟ یکی از اسامی حضرت زهرا سلام الله علیها. با تسبیح انسان به رضا میرسد. رضای به قضای خدا. «بنابراین جمله مزبور نظیر آیه «و استعینوا بالصبر و الصلاة» میشود.» و اما این که چطور تصویر و تحویل خود را رضایت میآورد. این است که داشته باشیم. چیکار کرده علامه. چقدر زیبا. وجهش این است که: «تنزیه فعل خدا را از نقص و عیب و او را به ثنای جمیل یاد کردن و مداومت در این کار باعث میشود انسان انس قلبی به خدا پیدا کند.» وکیلمدافع خدا که میشوی، هی ازش دفاع میکنی. هی ازش حمایت میکنی. هی میگویی: «خدا که اینجا تقصیر ندارد. خدا که بد نکرده. خدا که کاری نکرده. خدایا، اینجا تو تقصیر نداری. اینجا تو کاری نکردی. اینجا من بودم.» این را هی انسان خودش تلقین کند. کمکم انس قلبی میآید. علاقمند به بیشتر کردن آن میشود. بعد میخواهی که آن حسه در تو قویتر میشود. آن حس دفاع کردن. وقتی انس به زیبایی و جمال فعل خداوند، تسبیح او زیاد شد، رفتهرفته این انس در قلب رسوخ پیدا میکند. روانشناسی، لب روانشناسی این حرفهاست. از معرفت نفس درمیآید. انس به زیبایی وقتی زیاد میشود. خدا زیباست. خدا خوب است. کمکم این انس به زیباییها تو قلب رسوخ میکند. آنگاه آثارش در نظر نفس هویدا گشته. خطورهایی که مایهی تشویش در درک و فکر است از نفس زایل میشود. چون نفس کی دچار تشویش میشود؟ وقتی احساس بدی میکند. احساس لطمه میکند. احساس خسران میکند. احساس از دست رفتن میکند. احساس میکند بهش ضربه وارد شده. بهش لطمه وارد شده. نفس وقتی هی به خدا توجه میکرد و او را زیبا میدانست. او را کامل میدانست. نقصی در آن نمیدید. یونس قلبی آسیب وارد نکرد و چون «جبلی نفس این است که به آنچه دوست دارد راضی و خوشنود باشد. و آنچه غیر جمیل و دارای نقص و عیب است، دوست ندارد.» ادامه: «یاد خدا با تسبیح و تحمید باعث میشود که به قضای خدا راضی گردد.» پس راه رسیدن به رضا چی بود؟ تسبیح و تحمید.
«وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ». حالا این هم ربط دارد. اینها مانع رضای. اینها مانع تسبیح. توجه به مادیات. چشم ندوز. «مدع» چشم دوختن. نگاه طولانی. «عینک الی ما متعنا به ازواج منهم». چشم ندوز به آنچه ما «متّع» کردیم به آن. «ازواجی از آنها را» به این کفار. به «ازواجی از کفار». منظورم عالم ماده است. اصل زوج از عوالم بالاتر هم هست. ولی اصل زوج، زوجیت مال ماده است. این ازواجی که ما. نه به همسر. به این زوجها که تو دنیا. به این متاعی که ما به اینها دادیم، چشم ندوز. به اینها پول دادیم. امکانات دادیم. قدرت دادیم. ثروت دادیم. جاده چالوس رفته بودیم. یک ویلای عجیب و غریب از بالا دیدم. این آیه آنجا خودش را نشان داد. «لَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا». دیدن یک پرده خوبیه که از همسران پیغمبر آویزان کردند. غیبیه ؟. انی ؟. این پرده زیبا و فاخر و اینها. خود اینها دلبستگی میآورد. همان انس قلبی است. همان یادآوری است. همان ذکر. همان عصیان. روشن است؟ نسیان میآورد. اینور ذکر میآورد. توجه میآورد. توجه به ماده نسیان از غیب میآورد. توجه به ماده تشویش میآورد. نگرانی میآورد. دلهره میآورد. اضطراب میآورد. «زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا». شکوفه. شکوفه زندگی دنیاست. شکوفه چیست؟ الان تو باغ، شکوفه که میزند. شکوفه همان میوهای است که بعداً درمیآید. شکوفه هیچ خاصیتی ندارد. شکوفه را باید مراقبت کرد که آفتاب که میآید، تبدیل به میوه شود. آفتاب تند که میآید، تبدیل به میوه میشود و سرما وقتی میزند، سر درختها میگویند میریزد و خشک میشود و اینها. این سرما میزند. او از بین میرود. یا بچهها. دیدید میآیند بازی میکنند. بچهها میآیند با شکوفه بازی میکنند. خوشگل است. میکند. شکوفه پرتقال است؛ بگوید ده تا پرتقال. پرتقال بعدیت میافتی ؟. بعد شکوفه است دیگر. جلوه دارد. قشنگ است. اصلاً میزند. چشمنواز است. چقدر تشبیه در اوج بلاغت است. اینها که به اینها دادیم، شکوفه است. شکوفههایی است که اینها همینجا دارند جلوه هم دارد. بعد برای اینها میوه نمیشود. مراقبت، مراقبه ندارد. تقوا میخواهد. کنترل میخواهد. «نهی» میخواهد. اینها «نهی» ندارند. درست شد؟ «لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ». ما میخواهیم اینها را فتنهزده کنیم در این زندگی دنیا.
«وَرِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَأَبْقَیٰ». رزق رب تو هم بهتر است، هم چیست؟ این «اهل» منظور حضرت خدیجه و امیرالمومنین هم میباشند. چون آیات مکی است. در نظر علامه، به او عهدی ؟ که میگویند. یعنی خدیجه و امیرالمومنین سلام الله علیها. «اهلت» را امر به صلات کن و «تُتَبِّرَ عَلَیْهَا». استوار کن بر صلات. روی نمازت صبر کن. تحمل کن. پای سختیهایش بمان. و «صبر علیها». بعد میفرماید که: «لَا نَسْأَلُکَ رِزْقًا». ما نمیخواهیم. تو محتاج منیت ؟. من محتاج تو نیست. فکر نکن اینی که میگویم از احتیاج من به تو است. این رزق منی که از تو میگیرم. انگار من به تو نان میدهم، تو هم به من صلات میدهی. خودت هستی. تو خودت با این قدرتمند میشوی. خودت با این رشد میکنی. شکوفا میشوی. «وَ الْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَیٰ». عاقبت هم برای تقواست. عاقبت مال تقواست. قشنگ نه. مال متقی نیست. مال تقواست. هر جا تقوا بود، عاقبت دارد. هر جا هم تو با تقوا اتصال داشته باشی، عاقبت با تو است. هم آمار مال تقوا است. مال آن وصف است. خدا با افراد کار ندارد. با اوصاف کار دارد. با ملکات کار دارد. این ملکه در هر که بود، تقوا. بستگی ندارد زید باشد یا بکر. زید عاقبت میآورد، ولی چون از برگ خوشم نمیآید. نه آقا. خدا دوست میدارد به خاطر تقوا. «یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ». زید اگر با تقوا بود، خدا او را دوست میدارد. با تقوا نبود، از محبوبیت خدا در تقوا. چقدر این بحث قشنگ است.
به تقوا که متصل میشوی، قرب وجودی به حقتعالی پیدا میکنی. محبوب میشوی. مکرم میشوی. «أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ». از او که جدا شدی. آقا، امروز با تقوا تر بودی. شیخ مرتضی زاهد فرموده بود که: «روزهایی که مراقبه دارم. روزهایی که مراقبه دارم، شب و ملائکه بیدارش میکردند بر نماز.» گفت: «روزهایی که حواسم بیشتر جمع است، 'عاشق مرتضی پاشو'.» روزهایی که کم تر، پایینتر هست. میگویند: «آقا مرتضی معمولی بودم. میگویند: 'مرتضی پاشو'.» روزهایی که خوب نیستم، میگویم: «هوی پاشو.» تازه خوب نیستنش این است که بیدارش میکنند. چقدر اینها دقیق است در عوالم. چرا برای ما یک آیه از خدا نمیآید؟ اول این همه آیه آمد. هر آنچه در صحف اولاست، برای اینها آمد. الان من به شما میگویم: «آقا، شما عصای موسی دست همهتان است.» الان حسش را دارید یا ندارید؟ این قرآنی که محضرش هستید، عصای موسی است. از عصای موسی بالاتر. همچنین نگاهی داشتید؟ هر آنچه از معجزات انبیا بوده در قرآن هست. این مهم است. برای همه اینهاست. شما بگو معجزات دیگر را بگو. چی؟ مرده زنده میکرد. تو همین هست دیگر. بگو معجزات انبیا، شتر صالح. همهاش اینجا است. و از اینی که داریم استفاده نمیکنیم. دنبال اونی که نداریم و پایینتر است، میگردیم. آقای خیر ما نماز را داریم. ازش استفاده نمیکنیم. دنبال دستورات دیگر میگردد. چقدر جمله قشنگ. چقدر این مرد بزرگ بود. چقدر این مرد عمیق بود. نماز که اشرف و از همه اینها بالاتر است. ما هیچ ذکری به عظمت و قدرت نماز نداریم. گذاشتیم کنار. با این کار نداریم. اثر حاصل بشود. اصل اول وقت بودن نماز و توجه در نماز. همین دو تا از اشرف اذکار هستند. ریاضی مسئله. در بین معجزاتم میگویند: «چرا آیهای از رب ما نمیآید؟ بیناتی که ما در صحف اولا بوده.» همه این قرآن. همهاش حقایقی است که. دنبال آیه بزرگتر از این میگردید. صحف اولی چیست؟ کتابهای نخستین. تورات و انجیل. سایر کتب آسمانی از شرایع و حقایق و معارف. بله، آمد. و آن قرآنی است که به وسیله مردی درسنخوانده آمده. مردی که هیچ سابقه مراجعه معلم که تعیین میشود، تلقین. اگر ما اینها را قبلاً عذاب کنیم، چی؟ حالا بحث اجل و قبل این که رسول بفرستیم، مبین بفرستیم. اگر عذاب کنیم، چی میگویند: «هیچ آیهای به عظمت این آیه در حجیت عقل و اعتبار عقل ما نداریم.» هیچ آیهای اینقدر عقل را به رسمیت نشناخته. یکی دو تا آیه دیگر هم البته هست. میگوید: «تو اینقدر خدا برای تو داشته باشید.» خیلی زیبا میگوید: «اینقدر خدا برای عقل تو ارزش قائل است. میدانسته که اگر پیغمبر نفرستد، تو روز با عقلت یقه خدا را میگیری. و حرفت هم درست بود.» اینقدر برای عقل تو و ادراک عقلی تو ارزش و حجیت قائل است. حتی من را میتوانی توبیخ کنی با عقلت. با ادراک عقلیت. تأکید. نه مثل آن بابا که توهمات را میبافد، بعد میگوید: «عقلانیش کن.» اینها عقلی است. عقاید عقلی، عقلی، یعنی بدیهیات، یعنی بینات، یعنی برهان، استدلال، مقدمات مطلب، سفته ؟، پای مطلب سفته ؟، تکیه به بدیهیات دارد. امر عقلی. نه توهمات و شعر و خیال و خطابه.
از قبل بینه ؟ قبل قرآن. اگر قبل قرآن هلاک میکردیم، چرا ما را برایمان پیغمبری نفرستادی؟ «فَنَتَّبِعَ آیَاتِكَ». ما دنبال آیات تو راه بیفتیم. قبل و «لا نخزی». پیغمبر نفرستادی. عوالمی هست. ملکوتی هست. حقایقی هست. زندگی بعد این هست. چه قواعدی دارد؟ چیکار کنیم؟ قبل از اینکه ذلیل بشویم و دچار خزی ؟ بشویم. رسوا بشویم. نابود بشویم. بیچاره بشویم. تو برای ما چرا پیغمبر نفرستادی؟ حالا پس ما فرستادیم که شما زبانت که بدن بود دراز نباشد. بخواهی خدا را احتجاج باهاش بکنی. در عین حال الان هم که فرستادیم، قدر نمیدانی. خیلی خوب بگو که: «کُلٌّ مَتَرَبِّصٌ». بگو: «همه صبر میکنیم.» همه چشم به راه. یعنی چشم به راه بودن. «همه چشم به راهیم. فَتربّصوا». شما هم چشم به راه باشین. آنها چشم به راه بودند که کی پیغمبر نابود میشود. که جمهوری اسلامی از بین میرود. که انقلاب خراب میشود. تمام میشود. «فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحَابُ الصِّرَاطِ السَّوِیِّ». و به زودی معلوم میشود کی تو «صراط سوی» است. کی تو آن راهی است که این راه به نتیجه میرسد. به مقصود میرسد. تو راهی که غایتی پشتش است. آیندهای پشتش است. تو مسیری است. نتیجهای دنبالش است. کی هدایت میشود و کی هم تو این مسیر نیست. به زودی معلوم میشود. خیلی چیزی نمانده معلوم بشود کی برد با کی است. اینها بحث نیست. برای اینکه خدا به ما ان الله معنا ؟. ان شالله عاقبت ما را به خیر کند. محضر سوره مبارکه طه بودیم. سوره طه تمام شد. از فردا ان شالله سوره مبارکه ان انبیاء.
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی.
صفحه آخر سوره مبارکه طه: «وَکَذَلِکَ نَجْزِی مَنْ أَسْرَفَ وَلَمْ یُؤْمِنْ بِآیَاتِ رَبِّهِ وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ وَأَبْقَى قَالَ کَذَلِکَ أَتَتْکَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا».
چرا منو کور محشور کردید؟ من که تو دنیا میدیدم. فقط "کنتَ بَصِیرا" و خودش میفهمد که کور است. چیزهایی را هم میبیند. در عین حال، این را قبلاً توضیح دادیم؛ دیگر هم کور است و هم بینای چیزهایی را میبیند. چون اینجا وقتی کسی نابینا بود، هیچی را دیگر نمیبیند، هیچی از دیدنیها را نمیبیند. ولی آنور میگوید: «رَبَّنَا أَبْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا». کافر میگوید: «دیگه در قیام...» خب بگذار برگردیم، برویم. آدم از یک طرف میگوید: «خدایا دیدیم.» از یک طرف میگوید: «خدایا چرا من را کور محشور کردی؟»
دو تا با هم: هم بیناست هم کور. میبیند. چه را میبیند؟ جزای اعمال را میبیند، تجسم اعمال را نمیبیند. چه را نمیبیند؟ مراتب را، مقامات را، حضور را، تفضلات را. و همچنین، خلاصه، میفهمد که یک سری چیزها را میبیند، یک سری چیزها را نمیبیند. میگوید: «چرا من را کور محشور کردی؟» میفرماید که همین شکلی آیات ما برات آمد؛ «فَنَسِیتَهَا». نسیان ورزیدی نسبت به آیات ما. نسیان، یک امر ارادی و اختیاری است که بابتش مؤاخذه میکند خدای تبارک و تعالی.
قسمتهای مهم نیست. در سوره طه، بحث نسیان را چند بار داشتیم. یکی در مورد سامری بود که نسیان ورزید، یکی در مورد حضرت آدم بود که نسیان ورزید. دیگر برای که داشتیم؟ ماده «نسیان» را روی اینترنت جستجو بکنیم، اگر پیدا کنید.
حضرت موسی در مورد کدام میفرماید؟ سامری، آدم. کتابها بهش اشاره کردهاند. این بحث، دفعهها در سوره طه، بحث نسیان خیلی نظر دارد و چون عمده مشکلات ما از نسیان نشئت میگیرد. و نکته خیلی قشنگ، خیلی قشنگ، خیلی قشنگ، نکته محشر و فوقالعادهای که مرحوم علامه در «المیزان» در بحث معرفت نفس بهش اشاره میکنند: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». کجای قرآن آمده؟ این را میگویند علامه طباطبایی. علامه طباطبایی، اینها... علامه طباطبایی.
آیه که میفرماید: «نَصِيبَ اللَّهِ فَأَنسَاهُمْ»؛ «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ». خب، چه ربطی دارد؟ عکس نقیض بگیرید: «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ». چیه؟ خدا را فراموش کردند، پس... آهان! اگر خودت را فراموش نکنی، خدا را فراموش نمیکنی. فراموش نکردن، ضد معرفت است. نقیض نسیان، معرفت است. شد معرفت؟ نه، یعنی علم اجمالی و تصوری ذهنی و معرفت، یعنی حضور قلب. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ»، یعنی این. بله، من میدانم که من هستم، عبدم، محتاجم.
معرفت ربه، این را هم توجه داشته باشید. اگر کسی در همین حد معرفت داشت به خودش، بالاخره مخلوقیم و خالقی داریم. همین هم یک معرفت اجمالی نسبت به حقتعالی است دیگر. معرفت ما همین معرفت اندکی است. هر چقدر این ارتقا پیدا میکند، مراتب ارتقایش به چیست؟ به مراتب نسیانی است که میآید پایین. روشن است؟ هر چقدر نسیان کمتر شد، حضور بیشتر میشود. معرفت، معرفت حضوری تقویت میشود و میشود معرفت حضوری.
پس: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ»، ضد این عکس نقیض است: «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ». معرفتی که در نسیانی که در طه است، ضد همان معرفت است. «نَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ» از ما هم همین است. نسیان سامری هم همین است. البته نسیان مراتبی دارد. یک جا «لَا یَضِلُّ رَبِّی وَلَا یَنْسَی»؛ خدا نسیان ندارد. آن در چه حدی بود؟ نبود نسیان. یک وقتی هم آدم نسیان دارد. یعنی، دو سر بردار. ببینید: نبود نسیان و بودن نسیان در خدا، نبود نسیان در اوج، یعنی ذرهای نسیان در او فرض ندارد. در مورد آدم ذرهای نسیان فرض داشت: «وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً». گفت: اینجا در مورد کفار، همه وجود و به میزانی که ما نسیان از حقتعالی و آیات حقتعالی داریم، به همان میزان ضعف بصر داریم در ملکوت. عجب نکته! به همان میزان ضعف بصر داریم. نمره چشمان ملکوتیمان چند است؟ این «E»ای که راست و چپ و اینها نشان میدهند، ده دهم و نه دهم و هشت دهم. رفته بود دکتر. دکتر کداموری است؟ گفت: «چی، آقای دکتر؟» گفتش که این تابلو است. گفت که: «آقا، این... اینی که اینجاست،» گفت: «چیه، آقای دکتر؟» گفت: «اینی که روی این تخته است.» گفت: «کدام تخته، آقای دکتر؟ دیوار است.» «کدام دیوار؟» گاهی اینقدر بینایی است، یعنی طرف هیچی نمیبیند. کدام دیوار؟ کدام در؟ کدام تخته؟ گاهی اینقدر دید ضعیف است که آن «E» آن پایین. دکتر کدام دیوار؟ عینکی. دیگر عرض کنم که همین است.
اونی که ریزهکاریها را میبیند، میگوید: «این حرف را که زدم، میدانم آنجور میشود.» بعدش، عباس عبدالله جعفری، فرمانده بود که سر سفره نشسته بودیم و رفقا پذیرایی از ما شد. ایشان فرمود که: «من یک لحظه تو ذهنم آمد که خوبه الحمدلله امشب به خاطر ما پذیرایی شد. این رفقا هم یک چیزی، یک غذای خوبی گیرشان آمد.» رفتم تا مرز خفیف. گفتم: «خدایا، غلط کردم.» دور برگشت، این میشود. آن چشمی که یکدهم میبیند یککم مثل ما میرود و خفه هم میشود. ده بار هم خفه میشود. آخر هم برمیگردد، میگوید که: «خدا ظالم است. ما که ازش عدالتی ندیدیم. مستجاب نمیکند. اینها همهشان دین و شر و ورند.»
«آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنث». بیمحلی. محلی نمیشود آدم بگوید: «من یادم نبود.» این دیگر. حالا، اصل ماجرا همین است دیگر. همه مراتب. این آقایان میگویند، بزرگان میگویند: «همه مراتب رشد به مراتب ذکر و مراتب سقوط به مراتب نسیان و غفلت.» معلوم میشود که انسان اختیار دارد در نسیان که بابت نسیان مؤاخذه میشود. بهش میگویند که: «فراموش کردی. واسه همین کور هستی.» و هی افقهای جدیدی در اثر حضور و ذکر و توجه پیش چشم انسان گشوده میشود. میگوید: «خدایا، من که چشم داشتم، چرا اینجا کورم؟» میگوید: «همین شکلی آیات ما آمد؛ بهش بیتوجهی کردی، بیمحلی کردی. به میزانی که بیمحلی کردی، باطنت...»
نه اینکه عقاب میکند خدا. یعنی یک «شیء الفی» هست، «شیء ب». این دیگر فکر کنم صد بار تا حالا گفتیم. خدا بابت «شیء الف»، یک «شیء ب»ای که هیچ ربطی به الف ندارد، به شما نمیدهد. سرباز وقتی که تو پادگان رفتار قانونمند نشان نمیدهد، بهش طی میدهند؛ میگویند: «برو توالت و طی بکش.» آنجا پا جفت نکردن، «شیون طی» کشیدن آخر. درست است؟ عقاب آن است، ولی این عقاب از جنس او نیست. خود او که نیست. یک چیز دیگر است. این اعتبار. آن هم اعتبار. اعت احساس میکنیم او جزای این باشد. ما در ملکوت اعتبار نداریم. ملکوت همهاش حقیقت است. خود فعل شما شده صورت ملک.
بحث مفصلی میخواستم در مورد این سید نادان که خدا عقل بده به این بندهی خدا. لباسش کردند، بدتر هم شده. انگار کلیپ جدیدی باز ازش منتشر شده و میلیونی نشر پیدا کرده بود. باز همین بحثها و اینها. نمیدانم چه باید کرد با این بندهی خدا. حرف بزنیم؟ حرف مفت بزنیم. نگیر حرفش را نگرفت. امام درسش را به خاطر کسروی دو هفته یا چهل روز تعطیل کرد که مثلاً یک کتابی یکی نوشته و امام درس را تعطیل کرد و رفت نشست و پاسخ این را داد. گفتم آن موقع نه تلگرام بوده، نه چاپ بوده. بلکه امام تازه جواب دادند، بعضی فهمیدند که همچین کتابی نوشته شده. امام احساس عرق کرد نسبت به اینکه آقا دین مردم دارد آسیب میبیند. خب، الان شما میبینی همین بندهی خدا یک تنه دارد کل عقاید شیعه را به باد میدهد. یعنی با لودر دارد زیر و رو میکند. گفتم یک بار طرف در تاکسی میگفت: «وقتی پسرم پای منبر فلانی میرود، دیگر نماز نمیخواند و نسبت به همه مسائل سست میشود.»
خداوند، ای داعشیای که بخواهد بابت اینها عذاب بکند. طرف شصت سال گناه کردی که بیست سالش خواب بوده. بعد باید تا ابد بسوزی؟ سواد داشته باشی یا باید ادب داشته باشی یا باید عقل داشته باشی یا شعور. وقت مفصلی بگذارم در مورد بحثهای بندهی خدا چیزهایی بگویم. و دنبال این بودم که حالا کجا مثلاً چه نکتهای گفته بشه و اینها. دیدم یکی دو تا هم نیست حرفهایی که میزند. و واقعاً هم حرفها ارزش جواب دادن ندارد. یعنی خیلی حرفها سست و بیربط و بیسر و ته. ولی متأسفانه اثرگذار در جامعه و طیف وسیعی از این جوانها میخوانند، متأثر میشوند، افکار عوض میشود. خب، این بندهی خدا ابتداییات دین، ابتداییات دین را نفهمیده و مسائل بدیهی را نفهمیده. همهچیز هم در قیاس. اولاً که کلاً قیاس است. یعنی ابوحنیفه اگر بود، ایشان قیاس یاد... همهچیز قیاس است. خدا از همهچیز قیاس به عشقی که تو با دوستدخترت داری که تو چطور یک چیزی ببینی و نمیزنی، کاریش نداری، فلان نمیکنی. همهاش که کلاً قیاس به این میشود.
بعد قیاس با یک آدم ضعیف، بیعقل، بیمنطق، احساساتی، هیجانی. خدا همهاش با که مثلاً تو اگر بچه ات یک کار بکند و تا ابد در میگی یک کاریش بکنی که نابود بشود. آقای پنج دقیقه این کار را کردی، بیست سال اصلاً گناه کرده، بیست سال کجا، تا ابد کجا؟ اصلاً نمیفهمد بابا. این قواعد من یک اشعه بردم، این بچهام را وقتی حامله بودم، ایکس ری بردم. این باید هفتاد سال درد بکشد بابت اینکه ما دو ثانیه رفتیم زیر ایکس ری. ای خدا عادل است. تو عاقلی. تو اگر عاقل بودی، میفهمیدی خدا عادل است. اشعه، اشعههای این شکلی برای بچه حکم ریختن آب جوش دارد. انگار مثلاً شما یک سطل آب جوش یکهو رو بچه بپاشی. این اشعهها این شکلی روی جنین اثرگذار است. خب، شما یک ثانیه میروی، میبینی هفتاد سال طرف هفتاد تا مریضی و مشکلات دارد. قواعد عالم از عالم قبل. اگر امکانات و زمینهی فراهمشدن آن طرف برای عالم بعد آسیب ببیند، کل عالم بعدش درگیر است. یککم شعور میخواهد. اندکی.
یک کلیپ آخری که تازه منتشر شده و از یک کنار. هیچ یک کلمه شما اگر ببینی استناد. بعد میگوید: «پسر جوان، عقیدهات را با دو کلمهاش را با عقل اثبات کن.» همهاش قیاس، همهاش مغالطه. آخرش دیگر خیلی ایشان هنر بکند، از صنعت خمس، از خطابه استفاده میکند. یعنی خطابه اشرف مطالب ایشان است. شعر منطقی، بخش عمده باز این طرف مغالطه است. و باز یک مقدارش هم جدل است. خیلی دیگر. یعنی اشرف مطالب ایشان خطابه است. برهان که ابداً. یک کلمه اگر برهان در ساعتهای بندهی خدا پیدا کردید، یک خط از علما بیاور. کدام عالمی حرف تو یعنی این عقلیه که هیشکی نفهمید این کله پوک فهمید؟ هیشکی دیگر از علما نفهمید این حرف را. نه علامه طباطبایی، نه امام خمینی. هیچ کسی در طول تاریخ نفهمیده که آقا اینها عقلی نیست، این حرفها که به گولمان زدند. یک نفر فقط پیدا شد.
البته توقع باید اصلش از مراجع و قم و اینها باشد. خب، آقای مراجع حالا فرصت نمیکنند. مثلاً ارزشی قائل نیستند. اشکال ندارد. حق هم همین است. یعنی آقایان برای گندهتر از این جواب نمیدهند. آن هم نام این بابا که آن هم مثل این بابا معلوم نیست از کدام جهنم درهای دررفته. پیغمبر را میشود نقد کرد و از قم صدای بلند نمیشود. خب، دیگر این که دیگر عددی نیست که کسی بخواهد بیاید جواب این را بدهد. آن حساسیتها به نظرم کم شده. آن در واقع تلهای که برای ما میاندازند، این است: طرف تو حرف میزند، میگوید: «الان من را میگویند کافر است. الان یک عده متعصب و جاهل و فلان.» این تله است دیگر. مسموم کردن چاه که تو حصار میبندی کسی نتواند. هر کی بخواهد نزدیک بشود، میشود به آن چاه دسترسی پیدا بکند.
من گفتم دیگر اینها. ببین! گفتم: «متعصب، جاهل، افراطی، فلان.» هم اینها. هر کی علیه این حرف زد، میشود جاهل. خب، بابا! تو یک کلمه عقل داری. تو اصلاً حالا فلسفه نخوندی. کلام بلد نیستی. اینها که اصلاً هیچی. حدیث نمیتونی یک متن عربی شاید نتونی درست بخونی. کدام قبرستونی در رفتی با عمامه ؟ اگر همان هم با شارلاتانبازی نصیبش نشده باشد. دو زار هم نه رسانه بلدی. آخر، دیگران هم هستند که اینها را بلد باشند. هم رسانه بلدند، هم همین شامورتیبازیها را بلدند. بخواهند مشتری جمع بکنند. خیلیهایتان حرفهایتر هستید. با صدایت را بندازی تو حلقت داد بزنی، مملکت را به هم ببافی، تحریک احساسات بکنی که هنری نیست که ؟ صد برابر تو بلد هستم که انجام بدهم. بیتقوایی و بیعقلی میخواهد که آدم بیاید همینجوری فقط برای خودش مشتری جمع بکند. حرف درست زدن زحمت دارد، مئونه دارد، مطالعه میخواهد، کار میخواهد، رنج دارد. این را اینجا آوردیم و به نظرم آقایان رفقا یک کاری بکنند. دیگر حالا من نمیدانم چیکار میخواهید بکنید. یک احساس دینی بالاخره باید. این همه کار میشود. چهار نفر متأثر میشوند. یک صحبت پنج دقیقهای از یک همچین آدم نادانی میآید، کلاً همه اینها را میشوید و میبرد.
یعنی شما محصول هزاران ساعت مطالعهای که مثلاً شده، بیست ساعت اثری بیرون آمده. با یک پنج دقیقه القائات شیطانی که یک «نفس خبیث» تولید میکند، همه اینها شسته میشود، میرود. کلاً هم جوراب از بیخ میخورد. دیگر خدا و معاد و قیامت و غیب و برای همه اینها از بیخ دارد کنده میشود. همه با این حربه که اینها اهل خشونت و فلان و همین حربه خشونت. به شما بگویم که: تکنیک رسانهای اتفاقاً اوج خشونت است. این خشونت، خشونت رسانهای است. یعنی تو با گلوله رسانه، با گلوله نرم میآیی، تمام کسانی که دارند با خشونتهای معقول جامعه را میخواهند اصلاح بکنند، تک تک اینها را میزنی. و اصلاً خشونت تو دیده نمیشود. این ترور رسانهای تو دیده نمیشود. کاری که با یک بهرامپور کرد، قطعاً یک ترور رسانهای است. ترور شدید رسانهای است. تعبیر ضحاک و آنجور کلیپ ساختن اینها، این از ده بار اعدام طرف بدتر است. ولی هیشکی احساس نمیکند که این دارد ترور میکند. باز خشونت در او دیده میشود.
از اول روشن است. مثل دیروز. آمده. رسانه چیست و چقدر ما توی رسانه ضعیف هستیم. آمده یکی از این سایتهای ضد انقلاب، کانال ضد انقلاب. حرف رئیس جمهور، نخست وزیر، رئیس جمهور عراق دیروز بعد این ماجرا. گفته که: «ما اجازه نمیدهیم کشور بیگانهای تو مسائل ما دخالت بکند.» میگوید: «ما اجازه نمیدهیم ایرانیها در مورد اینکه آمریکاییها تا کی تو عراق باشند، دخالت بکنند.» چقدر بامزه است! آمریکا از آنور عالم پا شده آمده اینجا. خب، آقامان رئیسمان است، مولامان است، فداش بشوم. به تو چه که تو همسایه ۱۰ کیلومتری من که ۱۰ کیلومتر فاصله داری با این مطلب ، با سرباز آمریکایی فرماندهات را گرفته، کشته. به تو چه که تو میگویی اینجا نباشد؟ من هم اجازه میدهم بیگانه دخالت کند. استفاده از عناوین. تو چه جاهایی اجازه نمیدهم بیگانه دخالت کند؟ بعد از یک بیگانه صد پشت بیگانهتر دارد دفاع میکند. بیگانه نیست. فرمانده تو، فرمانده او با هم یکی. کشته. یک جا کشته ؟ شدهاند. هوای رسانهای را چقدر قشنگ میشود فضاسازی. همین است. یعنی با خشونت، با ترور رسانهای، با شلاق، با همه اینها علیه خشونت به نفع محبت. کامنت یک کلمه زهر دار اگر واسش بنویسی، بلاکت میکند. محبت بنویس. خیلی جالب است دیگر.
پس تو اینها را فراموش کردی. این شکلی امروز به فراموشی میروی. «و کذلک نجزی من اسرف». و همچنین جزا میکنیم کسی که اسراف کند. این کسی از حد بگذراند. همهاش آیات قرآن است دیگر. ای خدا، آنها را فعلی از جانب عبد صورت نمیگیرد؛ «لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ». پس این شکلی هم باز جزا میدهیم کسی که اسراف بکند و ایمان نیاورد به آیات ربش. این کور بودنه همین است. تو در دنیا ندیدی، نادیده گرفتی.
آن که اصلاً میگوید: «جهنم وجدان توست.» حالا یاد آن بابا. جهنم همین است که تو در وجدانت احساس میکنی. مثلاً این همین است، جهنم دیگری نیست. چوب و چماق و آتش و فلان و هیچی ندارد. هم در وجدان کامنتها را بخوانی. زیرش یک کامنتی بود، خیلی من دوست دارم دستش را ببوسم. آتئیست بود فکر کنم آن کسی که کامنت گذاشته بود. آقا، من مدتهاست منتظرم یک کلمه بیایی بگویی: «قرآن شَرور است.» من همهاش منتظرم یک کلمه. چرا این را نمیگویی؟ تو همه همهاش را گفتی. یک کلمه را بگو دیگر. گفته: «حرف دل ما را زده.» تو همه لوازمش را داری میگویی، ملزوم را نمیگویی. بعد، آخه از قرآن هم تعریف میکنی، تأییدش هم میکنی.
«وَالْعَذَابُ الْآخِرَةُ أَشَدُّ وَأَبْقَى». حالا این که عذاب آخرت «اشد و ابقی» است، منظور چیست؟ منظور این است که چون تعبیر حشر آمده. حشر مربوط به قیامت است. بیا بگوییم آقا این «لِمَ حَشَرْتَنِی» اما در برزخ است. بهش میگویند که: «این تازه برزخ. قیامت شدیدتر است.» که همین هم هست. عذاب قیامت از عذاب برزخ شدیدتر است. یا نه؟ دارد میگوید که: «تو در دنیا این کوری را داشتی. در آخرت جلوه کرد. اونی که در آخرت جلوه کرده، اشد است و ابقی.» چون عذاب آخرت یک چیز علایدهای که نیستش که. ما در آخرت هیچ چیز نو، تازه تأسیس و نوپدید و اینها نداریم. هرچی که هست، جلوه دنیاست. ملکوت دنیا و حقایق دنیاست. لذا اینجا هم عذاب آخرت همین است. «اشد و ابقی» بودنش از این حیث است. در دنیا موانع زیاد بود، حجاب زیاد بود. به کنه مسئله نمیرسیدیم. اینجا موانع و حجابها.
«أَفَلَمْ یَهْدِ لَهُمْ کَمْ أَهْلَکْنَا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ». آیا هدایت را اینجا حالا معنای «یبین» علامه. آیا طریق عبرت گرفتن و ایمان به آیات خدای را کثرت هلاکت ما برایشان بیان نکرد؟ این قدری که ما هلاک کردیم، چه غذا را هلاک کردیم قبل از اینها از قرون. اینها برایشان هدایتآور نبود؟ خودش مایه هدایت است دیگر. سنن الهی، قواعد کار خدا. خدا اینجوری، این مدلی کار میکند. «یَمْشُونَ فِی مَسَاکِنِهِمْ». این همه غرور. آمدهاند تو آبادیهای خودشان. رفتوآمد داشتند. اهل مکه تو سفرهای خودشان به مساکن عاد که در احقاف یمن است، رفتوآمد داشتند. به مساکن ثمود، اصحاب ای که در شام است. مساکن قوم لوط که در فلسطین است، فلسطین. اینها از کنار اینها رد میشوند، میبینند. من را هلاک کردند. آثار هلاکت مانده. اینها برای این اشخاص هدایت نیاورد. «إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَاتٍ لِأُولِی النُّهَىٰ». اینها آیاتی است برای کسانی که صاحب «نهی» باشند.
عقل را تعابیر مختلفی در موردش به کار رفته. عقل، لب، هجر، نهی. اینها کلمات متعددی است. ما تو بحث سوره فجرمان یک اشاره به مطلب «ذی هجر» کردیم. کسی که سنگینی دارد تو زندگیاش. یکی از کارکردهای عقل، تعیین محدود است، حریمگذاری است. «ذِی أُولِی الْأَلْبَابِ»؛ آنها که از پوستههای ظاهری رد میشوند، ظاهر بین نیستند. حقیقت ماجرا، لب ماجرا، پس پرده این را میبینند. این میشود «اولی الألباب»، «اولی النهی». آنها که دوبله فارسی قشنگ میگردند برایش. چی؟ چیپذیری دارند؟ نقشپذیری را بخواهیم فارسیاش را بگوییم. باز دیگر مهرپذیری مثلاً. درباره نهی واکنش نشان میدهند. آفرین! خودکنترلی. کنترل. چرا؟ کنترل بیشتر تو بحث تقوا البته مطرح است. ولی تو «نُهَیٰ» انگار ابزار تقواست. اونی که طرف را وادار به کنترل میکند، میشود نهی. آن ابزاری که نهیاش میکند، کنترلش میکند، میگیردش، مدیریتش میکند، میشود. بله، دیگر. میگیرد طرف را، نمیگذارد این افسارگسیخته عمل بکند. «جلوگیری»، کنترل فارسی. صدای پشت میکروفون «ماشین نوکمدادی بزن کنار.» «قرمزه، قرمز بزن کنار.» کنترل خودمان.
«و اجل مسمیٰ». اگر کلمهای از رب تو سبقت نگرفته بود. «لزام» به معنای ملازمه. چون «ملازمه» و «لزام» هر دو مصدر باب مفاع ؟ مراد از مصدر معنای اسم فاعل است. اینجا یعنی ملازم. اسم کان، ضمیری که به کلمه هلاک برمیگردد. آن هلاک «لزام» است. یعنی هلاک ملازم است. «اجل مسمیٰ عطف» و «کلمه سبقت». «لَوۡلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتۡ مِن رَّبِّکَ وَ اَجَلٌ مُّسَمًی لَكَانَ الْعَذَابُ لِزَامًا لَّهُمْ إِذَا أَسْرَفُوا وَلَمْ یُؤْمِنُوا». دقت کردید چی شد؟ در تقدیر «اجل مسمیٰ» است. «لَكَانَ لِزَامًا». چی شد؟ «لَكَانَ الْهَلَاکُ مُلَازِمًا لَهُمْ». اگر اینجور نبود، اگر کلمهای از جانب خدای تو، رب تو سبقت نگرفته بود، که همان اجل است که تعیین کرده تو اینقدر تو دنیا بمانی تا این تایم کار تو ندارد. اگر این نبود، این اسرافی که کردید، ایمانی که به آیات رب نمیآوردید، نسیانی که نسبت به حق داشتید، خود او هلاک ملازم او بود. هلاک باید میآمد. «لَكَانَ لِزَامًا». این نابود شدنه، این عذاب. این چون «کَمْ أَهْلَکْنَا» دارد دیگر. هلاک را از «کَمْ أَهْلَکْنَا» میفهمیم. این هلاک برای... یعنی قاعده عالم به این است. به محض اینکه شما از نور، از حق جدا بشوی عمداً و اختیاراً، نابودی در باطن عالم، نابودی، ظلمت، از دست رفتن، خسران. و اصلاً با همین خسران است. بندهی خدا بخواهد نگرانش هم باشیم واقعاً. اصل این است که همه دارند خسارت میکنند. اصل این که همه دارند از دست میروند. «صالحات عمل صالحات و تواصو بالحق و تواصو بالصبر». که اینجوری میکند، همه را میبرد. بله، از آن خدای آنجوری. خب، اینجوری. خدای احساساتی، جوگیر، اینها. خدا عصبانی میشود و این کار را میکند. اگر بخواهد اینجوری بکند، اینجوری است. اگر بخواهد بزند دیگر، تابع جوگیری و احساسات و اینهاست. عالم حسابوکتاب.
پس این میشود: «اگر قضایی از پروردگارت رانده نشده بود، اجلی معین نگشته بود، هلاک ملازم ایشان بود. چون اسراف ورزیدند و به آیات ایمان نیاوردند». این «سبقت من ربک»، عرض کردیم که معناش چیست؟ آیات دیگر مرحوم علامه میآوردند: «وَلَوْلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ». این یکی. «وَلَوْلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ إِلَیٰ أَجَلٍ مُّسَمًّی لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ». یکی. سوره حامیم سجدههای ۴۵، یونس ۱۹، هود ۱۱۰، شورا آیه ۱۴. اجل مسمیٰ است. وقتی شما را فرستاد تو زمین، یک اجلی به ما داد. یک تایمی را در نظر گرفت. تو این مهلت بمانیم. اگر این نبود، کلمهای که از جانب رب تو سبقت گرفته در قبلاً آمده، همین است که اجلی که تعیین کرده، اجل ؟ است. اگر نبود، اولین باری که پایت را کج میگذاشتی، نابود بودی. نه! من نابود میکنم. قواعد عالم به این است که باید نابود بشوی. اجل است که نمیگذارد نابود بشوی. یعنی ترامپ وقتی دستور ترور حاج قاسم را داد، تمام شد دیگر. این دیگر باید میپوکید. چرا نپوکید؟ نه خودش. آمریکا و... میپوکید. در باطن همین پوکیدنه رخ میدهد. در ظاهر معلوم نمیشود. چرا جور نشد؟ به خاطر اجل مسمیٰ. او آن وقتی که تعیین شده. آن کلمهای که «سبقت من ربک». درست شد؟ «لَكَانَ لِزَامًا وَ أَجَلٌ مُّسَمًّی».
اجل مسمیٰ. گفتیم: اجلی است که با نامگذاریاش آنچنان معین شده که به هیچ وجه تخلف نمیکند. اسمگذاری شده. اسمش را گذاشتند. برای این که تخلف نشود. چون ما دو جور اجل داریم: اجل مسمیٰ، اجل معلق. یک معنای مسمیٰ میتواند باشد. معنای مسمیٰ این میتواند باشد. اجل مسمیٰ تو نحو میخواندیم دیگر. اسم و فعل و حرف. گفتند: اسم از سمو میآید. سمو یعنی چی؟ سمو، برتری. میگفتند وجه تسمیه اسم این است که نسبت به فعل برتری دارد. چرا؟ برای این که اسم به تنهایی میتواند کلام را شکل بدهد. ولی ؟ بهتنهایی نمیتواند. چون فعل محتاج به اسم است. حرف هم محتاج به اسم و فعل است. ولی اسم با اسم، دو تا اسم با هم میتوانند یک جمله بیکلام برتر را تشکیل بدهند. پس مسمیٰ و اسم، یک حیثیتش برتریاش است. یک حیثیتش نشانه و اینهاست. اجل مسمیٰ یک بخش تسمیه شده نسبت به اجل معلق. انگار این حاکم بر اجل معلق است. اجل معلق تابع هی نوسان دارد. رفتوآمد دارد. جابهجا میشود. آخر، آن که حرف آخر را میزند، اجل مسمیٰ است. اونی که نوشتند طرف این قدر عمر بکند. حالا هی تحت توابع قرار میگیرد. آقا، اگر صله رحم کرد، سی سال اضافه. این کار را کرد، سی سال کم. آن حرف را زد، پنج سال کم. زیارت کربلا رفت، پنجاه سال اضافه. فرمودند: «اگر بگویم کسی زیارت برود، سی سال عمرش اضافه میشود، دروغ نگفتم.» تو کامل. خب، یک زیارت کربلا میرود، عمر اضافه میشود. اینها همه اجل معلق است دیگر. تاب ؟ خوردن، ولی آخر آخر آن اجل مسمیٰ حاکم است. آخر از آن: «لَا یَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ سَاعَةً وَلَا یَسْتَقْدِمُونَ». یک لحظه عقب جلو نمیشود. همان که نوشتند آخر خوب.
و اجل مسمیٰ چرا مرفوع شد؟ میفرمایند که: «لَوْلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ وَ أَجَلٌ مُسَمًّی». اگر آن «کلمهای که قبلاً بود» و «اجل مسمیٰ». اگر این دو تا نبود، «لَكَانَ لِزَامًا». پس این «عطف به شرط» است. عطف جزای شرط نیست. دو چیز است. آن کلمه و اجل مسمیٰ. روشن میشود که مجموع کلمهای که پیشی گرفته و مسمیٰ، یک علت تام برای تأخیر عذاب از ایشان است. نه دو علت که هر یک سبب مستقلی باشد. تو علیتش یکی میشود. خودش دوتاست. «سبقت من ربک»، تقدیر خدا، اجل مسمیٰ. اونی که نوشته شده. خودش دوتاست. ولی تو علیت یکی است. دو تایی با هم علت برای اینکه اینها هلاک نشوند.
«فَاصْبِرْ عَلَىٰ مَا یَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِهَا». اینجا مرحوم علامه یک بحثهایی کردهاند. خیلی زیبا. خیلی یک پاراگراف من خط کشیدم، برایتان بخوانم. محشر است این پاراگراف. کل این جلد ۱۴ اگر همین پاراگراف را داشت. میفرمایند که: «خدا دستور میدهد که در برابر این گفتههای کفار صبر و تسبیح کن به حمد رب.» متفرعه بر مطالب قبل کرده. گویا فرموده: «وقتی یکی از غذاهای قدر رانده شده خدایی باشد که عذاب کفار را تأخیر بیندازد. حالا که من قرار نیست فعلاً عذابشان کنم، من تابع اجل مسمیٰ قرار دادم هلاکت اینها را. اینها سر وقتش تمام میشود کار. رو به زوالاند. نابود میشوند.» بند به جایی نیستند. «مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ». مثل «کلمه خبیثه» که «شجره خبیثه اشتثت من فوق الأرض و ما لها من قرار». از فوق عَرش. مثل درختی که از روی زمین، از رو آسفالت ریشه ندارد. در حقیقت و ملکوت به جای اتصال ندارد. روی آسفالت روییده. به جایی بند نیست. تو الان نگاه میکنی یک لحظه این روپاست. غصه میگیردت ؟. به جایی بند نیست. نوشتیم دیگر. فعلاً این باید تو این تایم سرپا باشد. مایه امتحان است. مایه ابتلا. و «تواصی به صبرم» هم همین است دیگر. «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر».
و تسبیح کن و صبر کن. جز صبر راهی برای تو نمیماند. باید به قضای خدا راضی بشوی. او را از آنچه دربارهاش از کلمات شرک میگویند منزه بداری. در برابر عکسالعملهای بدی که نشان میدهند صبر کنید. یک بخشش هم این بیتابیهای مؤمنین است. یقلون ؟ کفار میگویند. مؤمنین میگویند: «سبّح بحمد ربّک». این شرکی که اینها دارند، آلودگیهایی که اینها دارند. باعث نشود تو هم آلوده بشوی. تو تسبیح کن. بابا! خدا نظرش را از این مملکت برداشته. خدا دارد به ما سیلی میزند. انتقام میگیرد، فلان میکند. انتقام سخت ما از آمریکا بگیریم. خدا از خودمان گرفت. وقوع تو یک روز ۷۰ تا کشته. بعدش هم که هواپیما را زدیم. خدا از خود ما انتقام گرفت. انتقام سخت از ما بود. خب، اینها همهاش همان است دیگر. همان اطلاعاتی که خدای متعال دارد رقم میزند. ماجرا چی بود و چی نشان دادند.
یعنی شما زدی، پودر کردی پایگاه اساسی آمریکا را تو عراق و این همه سرباز لت و پار شده. اول میآید میگوید: «من که چیزیام نشد.» تو زدی با هواپیما خودت خودت را ترکوندی. یعنی آن صحنهای که صحنهی عزت و افتخار بود، دقیقاً تبدیل میشود به توسری عظیم و احساس سرخوردگی و ذلت که آقا ما. اون که هیچی نزدیم. قبلش گفتیم: «تخلیه کن، میخواهیم یک دو تا بزنیم که اینجا سر و صدا نشود.» بعد این ور هم که زدیم. هواپیمای خودمان.
حسن آقا، رسوایی اینجوری. من یککمکم معلوم میشود که این که هک شده. آن هم که زدی و پوکوندی. یعنی دقیقاً صحنهی عزت تبدیل به صحنهی ذلت. یعنی هواپیما را که او طراحی کرده که اینجوری بشود. آن ور هم که تو زدی.
پس این میشود: «تسبیح به حمد ربّک قبل طلوع شمس و قبل غروبها». در ازای آثار قضائیش، حمد خدا بگو. چون آثار قضائیش جز اثر جمیل نخواهد بود. پس بر آنچه میگویند صبر کن و به حمد پروردگارت تسبیحگو باش که خوشنود باشی.
یک بار قرار بود که در مورد تسبیح صحبت کنیم. بله، از سوره چی و سوره توبه. اینها فکر کنم در مورد تسبیح قرار بود با هم صحبت بکنیم. صحبت میکنیم. «سبّح بحمد ربّک»، در حالی منزه بدار که مشغول به حمد و نیایش باشی. این حوادثی که تحملش مشکل است و صبر و دشوار است، نسبتی با عوامل خود دارد. که البته از این نظر حوادثی بد و زشت است. باید خدا را از او منزه بدانیم. نسبت دیگر به خدا دارد. که همان اذن خداست. یک طرفش به شما برمیگردد. به ضعف برمیگردد. به ماهیات برمیگردد. یک طرف به خدا برمیگردد. به اذن خدا. به کمالات الهی که تو اون یک متنی ما نوشتیم، یک اشاره به این بحث کردیم. «فتنه پدافندی» و اینها. کیست بر این بحث؟ غرور ما و فلان و اینهاست. یک ورش هم اذن خداست که اینها اطلاعاتی است که بالاخره باید انسان از اینها عبور بکند و رد بشود. ماجرای موسی و خضر و اینها را به این نسبت. همه حوادث، جمیل. آیتالله جمیله از همین باب است دیگر. منطق. چی، از همین باب است. به این نسبت همه حوادث را جمعی داشته باشید. دستتان باشد این قواعد.
و جز مصالح عمومی که باعث اصلاح نظام هستی است، برایم مترتب نمیشود. و از این نظر باید خدایی را حمد و ثنا گفت. در ازای قتل رضا. ما میگوییم: «اللهم الحمد حمد شاکرین لک علی مصابهم. الحمدلله علی عظیم رزقنا. اللهم لک شاکرین. حمد شاکرین الک علی مصابه». خدایا شکر که امام حسین اینجوری کشته شد. از باب خودمان ضعف خیانت بشر این غصه داریم. محرومیت بشر. از باب اذن حقتعالی، اجازه او. تبریک و تسلیت با هم. شادیم، هم ناراحتیم. دو تا داریم متفاوت نسبت به یک واقعه. نسبت به این برکات، این یوماللههایی که خلق شد یکی بعد از دیگری. حمد میکنیم خدا را که این شهادت این قدر با برکت. نسبت به اصل ماجرا نباید خلط کرد. اونی هم که سعید بن طاووس میفرماید: «اگر خدا دستور نمیداد عزادار باشیم، روز عاشورا آذین میبستیم و جشن میگرفتیم.» که صوفیها خیلی از این جملات خوششان میآید. هم صوفی، هم ضد انقلابها و اینها. «جشن بگیریم روز عاشورا. روز ملاقات خدا بود.» و فلان. جمع این دو تا را میخواهد بگوید دیگر. میخواهد بگوید ما حمد شاکرین داریم برای مصیبت که این همه برکات در این عالم نازل شده. از آن مقدسه مصیبت زده. بابت این فقدانیم.
«قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِهَا». این هم یک بحث مفصلی است که خیلی برایش بحث بشود. خورشید چه ماجرایی دارد. مخصوصاً که آقا ما تو برزخ هم شب و روز داریم. تو قیامت نداریم شب و روز. ولی تو «برزخُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غَالِیَةً وَ عَشِیًّا ؟». اشتباه نخواندم. «غَالِیَةً وَ عَشِیًّا». این را درست خواندم. بخوانید. علی سوره غافر، در مورد آل فرعون است دیگر. که ما عذاب روز، یک وعده صبح به اینها میدهیم، یک وعده شب. عذاب قیامتی نه. فرق غذای برزخی این شکلی صبح و شب، صبح و شب. تابع چیست؟ شما میگویی: «شب اول قبر.» شب اول قبر کیست؟ برادری که الان فوت کرده. پس شما نمازت را بگذار بعد از نماز، بعد از اذان مغرب بخوانی. بدبخت! الان یک ظهر دفنش کردیم. بعد نماز وحشت. نماز وحشت دیگر. لوازم وحشت. وحشت از استیحاش. استیحاش ضد انس است. وحشت ترس نیست در عربی. وحشت به معنای تنهایی است. استیحاش تنها. شما نماز میفرستی که از تنهایی دربیاید. الان شش ساعت تنها بود بدبخت. از یک ظهر تا هفت شب. که شما نماز شش ساعت یک لنگه پا نشسته تا یکی نماز بخواند. بعد سؤال مال شب اول قبر است. از آنور روایت میفرماید که: «همین که دفنش میکنند، اطرافیان میروند. این را قبر مینشانند تو قبرش. ازش سؤال میکنند.»
بحث برزخ. ببینید چقدر غریب است. آنها که دیگر هیچی. آنها که کلاً مباحث. ما خودمان در فضای حوزوی و اینها این بحثها خیلی غریب است. غوغایی از معارف. اینجا عالم برزخ چه خبر است؟ همین بحث صبح و شب در برزخ. یک کتابی «مقولات عشر» آمده بود و یکی یکی روی برزخ تطبیق داده بود. خیلی قشنگ. که این عرضیها مثلاً به آنور متا ؟ داریم. جده ؟ داریم. اگر نداریم، فعل داریم. انفعال داریم. تمام اینها را تو عالم برزخ با روایات تطبیق داده و بحثهای معقولش را با منقولش جمع کرده. خیلی عرض کنم خدمتتان که: زمان داریم. ولی زمان مثل ماده. ماده نداریم. چون برزخ است دیگر. بین ماده و قیامت است. ماده را ندارد. یک سری عوارض ماده را دارد. ماده ندارد ولی زمان دارد. چه شکلی دیگر؟ ما خورشید آنور نداریم. ولی تو برزخ خورشید داریم. تو برزخ خورشید داریم. خورشید مادی نداریمها. چون خود خورشید، خورشید. قبلاً گفتیم: «هرچی که پایین داریم، اصلی است». صورتی در زیر دارد. بالاستی صورتی در زیر دارد. هر چه در بالا اصلش بالایی است، پایین جلوه کرده. هی آمده پایین، پایین، پایین، شده اینی که ما میبینیم. لذا خورشید یک حقیقتی است در این اختران نقد. «زیباست این صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. صورت زیرین اگر با نردبان معرفت. آفرین! چقدر زیبا.» «اگر برود بالا، همان با اصل خود یکتاست.» «آفرین! ابو ابونصر فارابی این سخن را درنیاب.» چی؟ «هر کس هر فهم ظاهری سیناست. گر ابونصر هستی و گر بوعلی سیناست.» ابونصر فارابی، بوعلی هم که مشخصه.
میگوید: «اینها هم با فهم ظاهر به این حقایق نمیرسند.» این یک سلوک باطنی میخواهد. یک مطلب خیلی طولانی. رحمت الله. خیلی زیبا، خیلی زیبا. «صورت زیرین اگر با نردبان معرفت برود بالا، همان با اصل خود یکتاست.» خورشید نیره نور است دیگر. نور است دیگر. این همان اسم نور است، اسم نیر است، اسم منور. تجلی کرده، شده. شما هرچی بالاتر میروی، هی از این مادهاش فاصله میگیری. با یک حقیقت دیگری از او آشنا میشوی. حالا دیگر داشته باشید این آیات. یک بحث بسیار مهم در قرآن، تأکید به این «قبل غروب و قبل طلوع خورشید». به طلوع و غروب خورشید خیلی خدا کار داشته. ساعت نماز را این شکلی تعیین کرده. نماز صبح قبل طلوع خورشید. نماز مغرب بعد غروب خورشید. و نماز عشا. نماز ظهر هم وقت زوال است. خورشید از خط استوا که نصفالنهار قرار میگیرد، کرمش ؟ اذان نمازها را با خورشید تعیین کرد. «لِدُلُوکِ الشَّمْسِ» که خواندیم سوره، سوره اسرا بود دیگر. با هم خواندیم. «دلوک»م گفتیم «دلاکی مالیدن». «دُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَىٰ غَسَقِ اللَّیْلِ». «أَقِمِ الصَّلَاةَ بِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلَىٰ غَسَقِ اللَّیْلِ». «أَقِمِ الصَّلَاةَ طَرَفَیِ النَّهَارِ» هم که حالا این بحثش را تو این آیات داریم. دو طرف نهار. این تنظیم با خورشید است. چرا با خورشید؟ بعد تسبیح قبل طلوع آفتاب، قبل غروب آفتاب. یک بحث بسیار قشنگی است. بعضی عرفا تو دستوراتشان اینها هست. بعضیها هم نیست. که مثلاً میگفتند آقا زیارت عاشورا را یا اول. چقدر قشنگ شد. یکی از بزرگان، «فن و در سی» را دیده بود در مکاشفه. الان یادم آمد. بعد خود ایشان حواله به ایشان در مکاشفه به یکی از دوستان فرموده بود: «زیارت عاشورا بعد طلوع آفتاب بخوان یا قبل غروب.» این دو تا اثر در روز هدیه بده به انبیا. آثار آن هر پیغمبری انگار مهمان میشود به واسطه زیارت عاشورای شما. مهمان اباعبدالله میشود. و رزق خاصی از امام حسین برایش. برای پیغمبر یک فراوان دیگری. و چون آرزوی انبیا زیارت اباعبدالله بود و در دنیا میسر نشد. به این نحو شما این را در واقع به آمالشان میرسانید. انبیا شما را با اعمالتان میرسانند.
و خیلی وجوه: سید بزرگوار. ایشان قبل طلوع و قبل غروب آثار خاصی دارد. لذا «غدوة» با «عشی»، «أصیل». اینها کلماتی است که در قرآن خیلی استفاده شده. و همین ناظر به همین وقت اول طلوع، قبل غروب است. و بحث مفصلی هم ادعیه خاصی دارد. اعمال خاصی دارد. بین الطلوعین مثلاً یک جور است. طلوع یک جور است. هر کدام آثار عجیبی دارد. طلوع آفتاب. بعد به میزان که خورشید میرود. تو زبان عربی و قرآن هم اسمی وصل شده. و خدا قسم خورده. وقتی که آفتاب کامل پهن میشود، بهش میگوید «ضحیٰ». «وَ الضُّحَىٰ». قسم به صبح. «وَ الصُّبْحِ إِذَا أَسْفَرَ». و «نَّهَارِ إِذَا تَجَلَّیٰ». وقتی روشن میشود، میشود نهار. و «وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَىٰ». قسم به شب. «وَالْعَصْرِ». به عصر قسم. دیگر بگویید. خودش به خود خورشید قسم میخورد. به لیل قسم میخورد. دیگر زیاد داریم. «وَالْفَجْرِ». به فجر قسم. دیگر عرض کنم خدمتتان که از اینها زیاد است. بحث مفصلی توی بحث نحو در مورد این کردیم. تو بحث مفعول فیه. که این کلمات قرآن، هر کدام از این ظروف را خدا بهش نظر داده و کلمه خاص دارد. و آثاری را نیز. «غدوة» چیست؟ «أصیل» چیست؟ «بکره» چیست؟ «عَشیٰ» چیست؟ «صباح»، «مساء»، «لیل»، «نهار». و چرا یک جا میگوید «لیل و نهار»؟ یک جا میگوید «یوم»؟ ولی خیلی نهار قیامت فرق میکند. نهار، انگار آن خورشید، آثار خورشید باهاش ؟ و طلوع و غروب را هم تو برزخش را چی گفت؟ «یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا». ما تو برزخ «غدُوًّا و عَشیًّا» را داریم. «غدوة و عشیة». یک ملکوتی از این ساعت طلوع آفتاب و غروب آفتاب. این که میرود، این نور رفتوآمد. این نعمتها و امکانات و فرصتها. یک بحثی هم تو آن بحث شب یلدایمان یک اشارهای به بحث شب و اینها داشتیم. که روز و شب چه تفاوتی با هم دارد. و آثاری که شب دارد. شب انسان صادقتر است. شب خودتی. روز درگیر معیشتی. تو در نقش گم شدی. «لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحًا طَوِیلًا». صبح طویل داری تو. روز شناوری تو این مشاغل. و شب. شب خودت هستی. شب بیشتر خودش است. کسی میخواهی بشوی. روز درگیر است. درگیر ذهنی دارد. شبها خیلی مهم است. حالا حقیقت قبل طلوع و قبل غروب و قبل اینها. تسبیح کن قبل طلوع، تسبیح کن. بگو نور نمیآید. خدا میآورد. خدا روشن میکند همه این آنچه من میبینم را. شب خدا تاریک میکند هرچه من میدیدم را. تاریک میکند که او را ببینم. تاریک میکند که با او متصل باشم. از این قبیل مسائل. تسبیح به حمد دیگر.
حالا من یک اشارهای به این بحث کردم. این بحث لااقل ده، دوازده جلسه وقت میخواهد برای قبل طلوع و قبل غروب. ساعتها و ملکوت اینها. و ملکوت لحظهها و اینها. روایات مفصلی دارد. خود بحث برزخ که غروب و طلوعش به چه معناست؟ پس ما در برزخ خورشید داریم. ولی نه خورشید مادی. خورشیدی که نور داشته باشد و روشنایی و تاریکی در اثر او ایجاد بشود را داریم. حالا زمانبندیاش به چه نحوهای است؟ حالا آن را هم یک اشاره بکنم. شب که شما میگویید اتصال به ملکوت شب پیدا میکند. این که حیف است از دست نرود. نماز برای مرده که میخوانید، آن که ساعات دنیایی را ندارد. آن ملکوت ورود او به برزخ با شب است. و شما هر وقت که شب خودت شد، به شب برزخی متصل میشوی. لذا تونل ملکوتی خودش که شب است و شما عمل را تو شب میفرستی. آنجا دریافت اصل مسئله برزخی برزخش است دیگر. ملکوتش است. شما تو شب قدر هم همین را دارید. الان شب قدر، قرآن نازل میشود بر امام زمان. مسئله شبهه را داشته باشید. چقدر شبهه قشنگ است. دو تا آدم عاقل پیدا بشوند، این شبهات را بیندازند. شبهات قوی آدم را قوی میکند. شبهه را ببین چقدر جان دارد. الان امام زمان به حسب کجا ملائکه برایشان نازل میشوند؟ ژاپن با کانادا یک روز تفاوت دارد. شب یک شب عقب. درست است؟ به حسب ژاپن نازل میشود. برای چین و ژاپن ملائکه بر اثر... الان دیگر چین شب قدر شد. یا مصرف کانادا. قشنگ جا افتاد؟ استخوان خرد کرد یا نه؟ کجاست الان؟ امشب چین شب قدر شد؟ حضرت دوباره فردا شب به حساب کاناداییها. آنها مگر تقدیرات ندارند؟ کانادا فردا شب ؟. جریان چین امشب شب قدر گرفتن. «بک یا الله» میگویند. شیعیان کانادا فردا شب. هر جا که وقتش شد بررسی کنم. مثلاً نه عزیز. شب قدر ملکوتی دارد. آن ملکوت میتابد تو دنیا. به میزانی که میتابد، شب میشود. خیلی روایت گرهگشایی میکند. میفرماید: «یک خروسی زیر عرش در تمثال خروس ملکی است. او بانگ بلند میکند. خروسهای دنیا شروع میکنند اذان گفتن.» اذان صبح و نغمه صبح که بیدار میکنند برای صبح میگویند: «اذکر الله یا غافلین.» خروس را نزن. این ذکر «الله یا غافل». قافله ؟. این کی میخواند؟ وقتی آن خروس بالایی میخواند. خروس بالایی میخواند. خروسی که تو ژاپن است، الان چهار صبح الان میخواند. خروسی که تو کانادا است، چهار صبح فردا میخواند. روشن است مطلب یا نه؟ سنگین. تصور که میشود. پس آن ملکوت است. شب قدر مهم است. هر کسی وقتی وارد شب قدر مادی خودش میشود، به آن ملکوت. تو ملکوت شب قدر ملائکه نازل میشوند. حضرت تو ملکوت شب قدر ثبت و ضبط میکنند. اعمال مادی اگر باشد. حضرت که میخواهند وقت بکنند بخوانند. آقا ماده به قول استاد بزرگوار میگوید: «ماده را تو ملحقش کن به عدم.» ماده ملحق به «نیست». مادهای نیست. ماده آن به آن در حال تبدیل و حرکت و رفتوآمد از بین رفتنی. که بحث قشنگ ایجاد حل شده باشد دیگر.
من دیگر: «وَمِنْ آنَاءِ اللَّیْلِ فَسَبِّحْهُ». از آنات لیل. «آنا» جمع «آنه» است. ظروف. ظروف شب و از ظروف شب، یعنی از این فرصتهایی که در شب است، تسبیح کن. «وَأَطْرَافَ النَّهَارِ» که سر و ته روز میشود. «لَعَلَّکَ تَرْضَیٰ». شاید راضی بشوی. خیلی زیبا علامه در میآورید و میپار. ؟ پاراگراف بخوانید. «میصبر کن و پروردگارت را حمد و تسبیحگو. آنقدر که حالت رضا برایت حاصل شود.» انسان با چی به حالت رضا میرسد؟ روایت میگوید: «خدا روح و راحت را در رضا و یقین قرار میدهد.» کی به آرامش میرسد؟ کسی که راضی بشود. به رضا برسد. به یقین به رضا رسید. «راضیَةً مَرْضِیَّةً». آن بخش راضیاش که راضیه میشود. چه شکلی میشود راضیه شد؟ یکی از اسامی حضرت زهرا سلام الله علیها. با تسبیح انسان به رضا میرسد. رضای به قضای خدا. «بنابراین جمله مزبور نظیر آیه «و استعینوا بالصبر و الصلاة» میشود.» و اما این که چطور تصویر و تحویل خود را رضایت میآورد. این است که داشته باشیم. چیکار کرده علامه. چقدر زیبا. وجهش این است که: «تنزیه فعل خدا را از نقص و عیب و او را به ثنای جمیل یاد کردن و مداومت در این کار باعث میشود انسان انس قلبی به خدا پیدا کند.» وکیلمدافع خدا که میشوی، هی ازش دفاع میکنی. هی ازش حمایت میکنی. هی میگویی: «خدا که اینجا تقصیر ندارد. خدا که بد نکرده. خدا که کاری نکرده. خدایا، اینجا تو تقصیر نداری. اینجا تو کاری نکردی. اینجا من بودم.» این را هی انسان خودش تلقین کند. کمکم انس قلبی میآید. علاقمند به بیشتر کردن آن میشود. بعد میخواهی که آن حسه در تو قویتر میشود. آن حس دفاع کردن. وقتی انس به زیبایی و جمال فعل خداوند، تسبیح او زیاد شد، رفتهرفته این انس در قلب رسوخ پیدا میکند. روانشناسی، لب روانشناسی این حرفهاست. از معرفت نفس درمیآید. انس به زیبایی وقتی زیاد میشود. خدا زیباست. خدا خوب است. کمکم این انس به زیباییها تو قلب رسوخ میکند. آنگاه آثارش در نظر نفس هویدا گشته. خطورهایی که مایهی تشویش در درک و فکر است از نفس زایل میشود. چون نفس کی دچار تشویش میشود؟ وقتی احساس بدی میکند. احساس لطمه میکند. احساس خسران میکند. احساس از دست رفتن میکند. احساس میکند بهش ضربه وارد شده. بهش لطمه وارد شده. نفس وقتی هی به خدا توجه میکرد و او را زیبا میدانست. او را کامل میدانست. نقصی در آن نمیدید. یونس قلبی آسیب وارد نکرد و چون «جبلی نفس این است که به آنچه دوست دارد راضی و خوشنود باشد. و آنچه غیر جمیل و دارای نقص و عیب است، دوست ندارد.» ادامه: «یاد خدا با تسبیح و تحمید باعث میشود که به قضای خدا راضی گردد.» پس راه رسیدن به رضا چی بود؟ تسبیح و تحمید.
«وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ». حالا این هم ربط دارد. اینها مانع رضای. اینها مانع تسبیح. توجه به مادیات. چشم ندوز. «مدع» چشم دوختن. نگاه طولانی. «عینک الی ما متعنا به ازواج منهم». چشم ندوز به آنچه ما «متّع» کردیم به آن. «ازواجی از آنها را» به این کفار. به «ازواجی از کفار». منظورم عالم ماده است. اصل زوج از عوالم بالاتر هم هست. ولی اصل زوج، زوجیت مال ماده است. این ازواجی که ما. نه به همسر. به این زوجها که تو دنیا. به این متاعی که ما به اینها دادیم، چشم ندوز. به اینها پول دادیم. امکانات دادیم. قدرت دادیم. ثروت دادیم. جاده چالوس رفته بودیم. یک ویلای عجیب و غریب از بالا دیدم. این آیه آنجا خودش را نشان داد. «لَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا». دیدن یک پرده خوبیه که از همسران پیغمبر آویزان کردند. غیبیه ؟. انی ؟. این پرده زیبا و فاخر و اینها. خود اینها دلبستگی میآورد. همان انس قلبی است. همان یادآوری است. همان ذکر. همان عصیان. روشن است؟ نسیان میآورد. اینور ذکر میآورد. توجه میآورد. توجه به ماده نسیان از غیب میآورد. توجه به ماده تشویش میآورد. نگرانی میآورد. دلهره میآورد. اضطراب میآورد. «زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا». شکوفه. شکوفه زندگی دنیاست. شکوفه چیست؟ الان تو باغ، شکوفه که میزند. شکوفه همان میوهای است که بعداً درمیآید. شکوفه هیچ خاصیتی ندارد. شکوفه را باید مراقبت کرد که آفتاب که میآید، تبدیل به میوه شود. آفتاب تند که میآید، تبدیل به میوه میشود و سرما وقتی میزند، سر درختها میگویند میریزد و خشک میشود و اینها. این سرما میزند. او از بین میرود. یا بچهها. دیدید میآیند بازی میکنند. بچهها میآیند با شکوفه بازی میکنند. خوشگل است. میکند. شکوفه پرتقال است؛ بگوید ده تا پرتقال. پرتقال بعدیت میافتی ؟. بعد شکوفه است دیگر. جلوه دارد. قشنگ است. اصلاً میزند. چشمنواز است. چقدر تشبیه در اوج بلاغت است. اینها که به اینها دادیم، شکوفه است. شکوفههایی است که اینها همینجا دارند جلوه هم دارد. بعد برای اینها میوه نمیشود. مراقبت، مراقبه ندارد. تقوا میخواهد. کنترل میخواهد. «نهی» میخواهد. اینها «نهی» ندارند. درست شد؟ «لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ». ما میخواهیم اینها را فتنهزده کنیم در این زندگی دنیا.
«وَرِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَأَبْقَیٰ». رزق رب تو هم بهتر است، هم چیست؟ این «اهل» منظور حضرت خدیجه و امیرالمومنین هم میباشند. چون آیات مکی است. در نظر علامه، به او عهدی ؟ که میگویند. یعنی خدیجه و امیرالمومنین سلام الله علیها. «اهلت» را امر به صلات کن و «تُتَبِّرَ عَلَیْهَا». استوار کن بر صلات. روی نمازت صبر کن. تحمل کن. پای سختیهایش بمان. و «صبر علیها». بعد میفرماید که: «لَا نَسْأَلُکَ رِزْقًا». ما نمیخواهیم. تو محتاج منیت ؟. من محتاج تو نیست. فکر نکن اینی که میگویم از احتیاج من به تو است. این رزق منی که از تو میگیرم. انگار من به تو نان میدهم، تو هم به من صلات میدهی. خودت هستی. تو خودت با این قدرتمند میشوی. خودت با این رشد میکنی. شکوفا میشوی. «وَ الْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَیٰ». عاقبت هم برای تقواست. عاقبت مال تقواست. قشنگ نه. مال متقی نیست. مال تقواست. هر جا تقوا بود، عاقبت دارد. هر جا هم تو با تقوا اتصال داشته باشی، عاقبت با تو است. هم آمار مال تقوا است. مال آن وصف است. خدا با افراد کار ندارد. با اوصاف کار دارد. با ملکات کار دارد. این ملکه در هر که بود، تقوا. بستگی ندارد زید باشد یا بکر. زید عاقبت میآورد، ولی چون از برگ خوشم نمیآید. نه آقا. خدا دوست میدارد به خاطر تقوا. «یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ». زید اگر با تقوا بود، خدا او را دوست میدارد. با تقوا نبود، از محبوبیت خدا در تقوا. چقدر این بحث قشنگ است.
به تقوا که متصل میشوی، قرب وجودی به حقتعالی پیدا میکنی. محبوب میشوی. مکرم میشوی. «أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ». از او که جدا شدی. آقا، امروز با تقوا تر بودی. شیخ مرتضی زاهد فرموده بود که: «روزهایی که مراقبه دارم. روزهایی که مراقبه دارم، شب و ملائکه بیدارش میکردند بر نماز.» گفت: «روزهایی که حواسم بیشتر جمع است، 'عاشق مرتضی پاشو'.» روزهایی که کم تر، پایینتر هست. میگویند: «آقا مرتضی معمولی بودم. میگویند: 'مرتضی پاشو'.» روزهایی که خوب نیستم، میگویم: «هوی پاشو.» تازه خوب نیستنش این است که بیدارش میکنند. چقدر اینها دقیق است در عوالم. چرا برای ما یک آیه از خدا نمیآید؟ اول این همه آیه آمد. هر آنچه در صحف اولاست، برای اینها آمد. الان من به شما میگویم: «آقا، شما عصای موسی دست همهتان است.» الان حسش را دارید یا ندارید؟ این قرآنی که محضرش هستید، عصای موسی است. از عصای موسی بالاتر. همچنین نگاهی داشتید؟ هر آنچه از معجزات انبیا بوده در قرآن هست. این مهم است. برای همه اینهاست. شما بگو معجزات دیگر را بگو. چی؟ مرده زنده میکرد. تو همین هست دیگر. بگو معجزات انبیا، شتر صالح. همهاش اینجا است. و از اینی که داریم استفاده نمیکنیم. دنبال اونی که نداریم و پایینتر است، میگردیم. آقای خیر ما نماز را داریم. ازش استفاده نمیکنیم. دنبال دستورات دیگر میگردد. چقدر جمله قشنگ. چقدر این مرد بزرگ بود. چقدر این مرد عمیق بود. نماز که اشرف و از همه اینها بالاتر است. ما هیچ ذکری به عظمت و قدرت نماز نداریم. گذاشتیم کنار. با این کار نداریم. اثر حاصل بشود. اصل اول وقت بودن نماز و توجه در نماز. همین دو تا از اشرف اذکار هستند. ریاضی مسئله. در بین معجزاتم میگویند: «چرا آیهای از رب ما نمیآید؟ بیناتی که ما در صحف اولا بوده.» همه این قرآن. همهاش حقایقی است که. دنبال آیه بزرگتر از این میگردید. صحف اولی چیست؟ کتابهای نخستین. تورات و انجیل. سایر کتب آسمانی از شرایع و حقایق و معارف. بله، آمد. و آن قرآنی است که به وسیله مردی درسنخوانده آمده. مردی که هیچ سابقه مراجعه معلم که تعیین میشود، تلقین. اگر ما اینها را قبلاً عذاب کنیم، چی؟ حالا بحث اجل و قبل این که رسول بفرستیم، مبین بفرستیم. اگر عذاب کنیم، چی میگویند: «هیچ آیهای به عظمت این آیه در حجیت عقل و اعتبار عقل ما نداریم.» هیچ آیهای اینقدر عقل را به رسمیت نشناخته. یکی دو تا آیه دیگر هم البته هست. میگوید: «تو اینقدر خدا برای تو داشته باشید.» خیلی زیبا میگوید: «اینقدر خدا برای عقل تو ارزش قائل است. میدانسته که اگر پیغمبر نفرستد، تو روز با عقلت یقه خدا را میگیری. و حرفت هم درست بود.» اینقدر برای عقل تو و ادراک عقلی تو ارزش و حجیت قائل است. حتی من را میتوانی توبیخ کنی با عقلت. با ادراک عقلیت. تأکید. نه مثل آن بابا که توهمات را میبافد، بعد میگوید: «عقلانیش کن.» اینها عقلی است. عقاید عقلی، عقلی، یعنی بدیهیات، یعنی بینات، یعنی برهان، استدلال، مقدمات مطلب، سفته ؟، پای مطلب سفته ؟، تکیه به بدیهیات دارد. امر عقلی. نه توهمات و شعر و خیال و خطابه.
از قبل بینه ؟ قبل قرآن. اگر قبل قرآن هلاک میکردیم، چرا ما را برایمان پیغمبری نفرستادی؟ «فَنَتَّبِعَ آیَاتِكَ». ما دنبال آیات تو راه بیفتیم. قبل و «لا نخزی». پیغمبر نفرستادی. عوالمی هست. ملکوتی هست. حقایقی هست. زندگی بعد این هست. چه قواعدی دارد؟ چیکار کنیم؟ قبل از اینکه ذلیل بشویم و دچار خزی ؟ بشویم. رسوا بشویم. نابود بشویم. بیچاره بشویم. تو برای ما چرا پیغمبر نفرستادی؟ حالا پس ما فرستادیم که شما زبانت که بدن بود دراز نباشد. بخواهی خدا را احتجاج باهاش بکنی. در عین حال الان هم که فرستادیم، قدر نمیدانی. خیلی خوب بگو که: «کُلٌّ مَتَرَبِّصٌ». بگو: «همه صبر میکنیم.» همه چشم به راه. یعنی چشم به راه بودن. «همه چشم به راهیم. فَتربّصوا». شما هم چشم به راه باشین. آنها چشم به راه بودند که کی پیغمبر نابود میشود. که جمهوری اسلامی از بین میرود. که انقلاب خراب میشود. تمام میشود. «فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحَابُ الصِّرَاطِ السَّوِیِّ». و به زودی معلوم میشود کی تو «صراط سوی» است. کی تو آن راهی است که این راه به نتیجه میرسد. به مقصود میرسد. تو راهی که غایتی پشتش است. آیندهای پشتش است. تو مسیری است. نتیجهای دنبالش است. کی هدایت میشود و کی هم تو این مسیر نیست. به زودی معلوم میشود. خیلی چیزی نمانده معلوم بشود کی برد با کی است. اینها بحث نیست. برای اینکه خدا به ما ان الله معنا ؟. ان شالله عاقبت ما را به خیر کند. محضر سوره مبارکه طه بودیم. سوره طه تمام شد. از فردا ان شالله سوره مبارکه ان انبیاء.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...