تفسیر سوره طاها

جلسه هفتم

01:00:12
47

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم‌الله الرحمن الرحیم
«أَوْحَیْنَا إِلَی مُوسَی أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِی فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقًا فِی الْبَحْرِ یَبَسًا»
به موسی وحی کردیم که: «عباد من را سیر بده، اسراء کن.» اسراء یعنی سیر شبانه. سیر شبانه خوب است؛ دیگر، مسافرت که می‌روید مقداری از راه را در شب سیر کنید. مستحب است که «توسلاً له الارض». طی‌الارض می‌شود، مسافت کم می‌شود، راه و کوتاه (طیّ مسافت) می‌شود، تازه اگر سفر را در شهر آغاز کنند، برای خاتمه و مسائل امنیتی‌اش هم هست. البته ناامنی هم. شب خطر خودش را هم دارد، برای کسی که تنها است و ناامن و این‌ها، شب خوب نیست. ولی کاروانی با هم‌اند و بصیرند و این‌ها، شب بهتر است. مسافت را هرچه بروم، عنایت آخر شب کم می‌شود.
«تو اینجایی که داری می‌روی برای این‌ها، طریقی در دریا بزن، راهِ خشک بزن.» این «ضرب» از آن واژه‌های اساسی در کلمات قرآن است که ما در مقاله چاپ‌شده (نمی‌دانم پارسال)، یکم روش کار کردیم و بحمدالله، چون خیلی هم منظم، وقتمان هم خیلی خوبه، ولی آن را نرسیدیم که تمامش کنیم. ۸۰ درصد کار، اصل مفهوم خود کلمه «ضرب» است. ۳۰ تا معنا به نظرم واسه «ضرب» پیدا کرده بودیم. فکر کنم این تماسی که با کوبیدن باشد. «ضرب» فشاری از یکی از این متماسین وارد شود بر آن یکی، این می‌شود «ضرب». همین تعابیر را داریم دیگر: «زدن راه»، «بزن به بدن»، «این غذا رو کله‌پاچه زدیم». ضربِ «نسا» هم این‌جوری لزوماً ضرب فیزیکی نیست. «فَاضْرِبُوهُنَّ»؛ آنی که آن‌جا بحث کردیم این است که واکنش بازدارنده، ضربِ «نسا». اینکه مرد بخوابد تو گوشش. اول: زن را مواجه. اول: اذهب؛ موعظه‌اش کن. بعد: رختخوابت را جدا کن. آخرش هم «ضرب»؛ که آن ضرب هم توضیحات دارد. گاهی در کلام، با تشر زدن، این هم ضرب است: همین‌جور دادی می‌زند، تماس فیزیکی. «بزن تو دریا برای این‌ها، تو دریا یک راهی بزن، راهِ خشک بزن». بزن؛ زدن تو گوش دریا؟! نه، این تماس با قدرت و با فشار به سمت دریاست: دریا باز می‌شود. مصادیق «ضرب» خیلی مهم است. خود سفر را می‌گوید «ضرب»: «ضَرْبًا فِی الْأَرْضِ»؛ «إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ». «ضرب» بزنیم به جاده، کدام را بزنیم به جاده؟ همین: «زدیم به جاده». «زدیم به بدن». همه‌اش می‌شود «زدن». درک از واژه قشنگی به معنای «درک»؛ این «درک» در آیه منظور چیست؟
«بابا جان! گفتند که به عبادی بنی‌اسرائیل»، «عبادی» دانسته شد. بنی‌اسرائیل، (اُحِل، هُل؛ ۷) که همه اوشکول‌های قبل از آن سوءتفاهم بودند. عبادی کسی که تو این دریا در میان پایش هنوز خشک نشده، ۱۰ بار، ۱۲ بار، طه ام بود، هی فرمودند که: «حیف از این موسی کلیم که اسیر این قوم شد!» حیف از این موسی. عجیب‌وغریب بودند واقعاً. خیلی پدردربیار بودند. خیلی تحمل می‌خواست. و جالب هم هست که امت اسلام را تشبیه به چیزی کردند که از سوراخی رفته باشند. شما می‌روید، روایت است دیگر. پیامبر فرمود: «لَا تَکُونُ النَّعْلِ»؛ «هرآنچه برای بنی‌اسرائیل پیش آمد، برای شما پیش می‌آید.» بنی‌اسرائیل، شاخص واضح و کامل امت اسلامی و همه این فتنه‌ها در امت اسلام می‌افتد. همین اطلاعات را با او درگیر کنید. پس: «برای این‌ها طریقی در دریا بزن که یَبَس باشد، خشک باشد؛ لَا تَخَافُ دَرَکًا.» (آب تویش بوده، بعد خشک بشود؛ هر خشکی را درک هم به معنای «تب» است.)
یک‌هو یادم آمد. پشت مرکب بنویسید (من اول از ماجراش را بگویم که پیش آمد برایمان). دیدم چون بحث‌هایی که در مورد آداب مسافرت کردیم (یک ۱۰ جلسه این‌ها فکر کنم مسافرت بحث کردیم)، آداب مسافرت و این‌ها، یک‌هشتم مطالب یک بحث عجیب‌وغریب در مورد سفر که شما همین را بیا به دنیا بگو که آقا یک دینی که برای سفرت ان‌قدر حرف دارد. سفری که سفر می‌خواهی ببری: نان داشته باش، نمک داشته باش، چی داشته باش، مسافت را چه شکلی؟ هر چقدر راه رفتی صبر کن، شب بخوابی، شب چه‌جوری بخوابی؟ بعد تو جاده اگر بودید، غذا خوردید، چه‌کار کنیم؟ قبل اینکه بریم، حالا دعاها و نماز و فلان بالایی سوار می‌شوی، فکرت چیست؟ پایین که می‌آیی، ذکرت چیست؟ چهار نفر، یکی امیر باشد، هرچی که او گفت، گوش بدهید. مسعود (نام شخص)؛ دخل و خرج با او باشد، فلان باشد. ماشین‌ها و مرکب‌ها به هم نزدیک باشد. تندروها آرام بروند. او، این‌ها همه یک کلی بحث دارد. سفر زیارتی حج، آن‌ها که کلاً خودش باز یک بحث عجیب‌وغریب است. بحث که تو زیارت و حج و فلان و این‌ها آداب، شی باشد و این‌ها. یکیش این است: «پشت مرکبت این آیه را بنویس: «لَا تَخَافُ وَلَا تَخْشَى».»
که می‌گوید من داشتم سفر می‌رفتم و دیدم که جلو دارند نگه می‌دارند، و یکی از اساتید رفته بودیم (خدا ان‌شاءالله روزی همچین جمعی بکنه) رفته بودیم قزوین، نزدیک آبیک بودیم، جاده دوطرفه بود، از روبرو ماشین، جلو گفتند که: «مرحوم آقای بیرجندی وقتی که تیم جامع‌الاحدیث آقای بروجردی را دیده بودند خیلی خوششان آمده بود. گفته بود که: «من بعد از شیخ مفید سراغ ندارم که شیعه همچین کار با عظمتی مثلاً کرده باشد.»» و این‌ها. خلاصه «موقع مسافرت «لَا تَخَافُ وَلَا تَخْشَى» را بنویسید: «لَا تَخَافُ دَرَکًا وَلَا تَخْشَیٰ».»
این شا که تمام شد، یک وانت از پنج متری ما که داشت می‌آمد، کشید بغل. یعنی خود مرگ را پنج متری دیدیم. یک وانت نیسان گنده از جلو. تاریک هم بود. ماشین کشید بغل. به طرز عجیبی. واو! خیلی عجیب بود. عربی صحبت می‌کرد و گفتش که: «حضرت به فلانی فرمودند که: «واحک»» یعنی به لغت، نحو عجیب قرآن است. حادثه‌ای را وقتی نقل می‌کند، آن خود کلمات نقل حادثه ان‌قدر باطن دارد که همان واقعه افتاده را اثرش را با همان کلمات بهت می‌دهد. یعنی موسی می‌رود به خط می‌زند بهش می‌گویند نترس، هیچی نمی‌شود. به او گفته نترس، هیچی نمی‌شود. تو هم همین کلمات را می‌نویسی، معجزه این کلماتی که من و شما می‌گوییم همین‌جا، خاصیتش، مصرفش همین‌جاست. آن قرآن و نور است. آن نمی‌خواهد نقل تاریخی بکند از موسی، دارد حق واقعیت را می‌گوید. با من می‌زنی به جاده، هیچی نمی‌شود. خیالت راحت باشد، هیچی نمی‌شود.
پشت دسترسی بهش پیدا نمی‌کند درک نمی‌شود، یعنی دنبال یک چیزی وقتی می‌آیند، بهش می‌رسند می‌شود «درک». بهت دسترسی پیدا نمی‌کند. «وَلَا تَخْشَى»؛ به خشیت هم نمی‌افتی. «فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ»؛ فرعون در تبع این‌ها راه افتاد با سپاهش. خوب، پس چی شد؟ «فَغَشِيَهُم مِّنَ الْيَمِّ مَا غَشِيَهُمْ». «غَشِيَ» وقتی با «ما» این موصول می‌آید، این می‌شود که: «از باب مجسم ساختن هول و وحشتِ منظره و کیفیت تمثیلِ آن، از این تعبیر قرآنی بر کسی پوشیده نیست.» به همان رسید که رسید. دریا گرفت این‌ها را، بلعید و رفتند تو دل دریا شد. آن‌هایی که شد، بیا این‌جا مفصلش را تعریف نمی‌کند. بخش از کار سوره، سوره خشیت می‌خواهد فقط بهت بگوید که آقا، «لا تَخْشَیٰ». خشیت مال کسی است که دنبال حرف خدا نیست، بترسد. کسی هم که دارای مقام خدا از او خشیت دارد. وگرنه کسی که به تکلیف عمل می‌کند، از غیر خدا خشیت ندارد. لبّ مطلب سوره مبارکه طه، خشیت. اونی باید داشته باشد که به تکلیف عمل نمی‌کند. خشیت حقیقی نسبت به مقام خداست، نسبت به ادای وظایف بندگی است، ادای حقوق بندگی است. موسی نسبت به این خشیت نداشت. می‌آید به دریا می‌زند، از دریا رد می‌شود. فرعون با او اصلاً. فرعون به پشتوانه همین دریا می‌گفت: «جَنَّاتُ مِنْ تَحْتِيَ الْأَنْهَارُ». از زیر تخت کی داره می‌رود؟ رود. یعنی متولی نیل بود دیگر. او تقسیم می‌کرد این آب‌ها را، به کی چقدر برسد. به پشتوانه همین آب ربوبیت می‌کرد و تو همین آب غرق شد. بعد موسی را فرعون از همین آب گرفت، بزرگش کرد. بعد موسی فرعون را تو همین آب غرق کرد. قدرت‌نمایی خداست دیگر. از کجا می‌آید؟ یعنی پشتوانه چی؟ یعنی: «ذَلِكَ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي». تجمیع و ترتیب سلیم‌الکِمَّث. پازل‌ها تجزیه می‌شود؛ سوره شعرا. خدا کیه؟ خدا کیه؟
حالا خودش مایه زینت می‌شود، مایه چی می‌شود، می‌آیند جنازه‌اش را از تو آب سالم درمی‌آورند، مومیایی می‌کنند: «نمی‌بینی از زیر تختم رد می‌شود؟ چرا؟! خودت را می‌آوریم که تو آب غرق شدی. جنازه‌ات را می‌گذاریم آب». دیگه آقا، «تو کوسه داره، نهنگ داره». «چی داره؟ بخشنده بود»، یعنی به بدنت نجاتت می‌دهم. در سطح تن بودی. منم عنایتم به تو در سطح تن است.
«آیة»، حالا به هر حال توی اسرار خدا. «فَأَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَمَا هَدَیٰ». فرعون قومش را گمراه کرد، هدایت نکرد، پیشاپیش جلو افتاد. روز قیامتم این است که این جلوجلو دارد می‌رود. «إِمَام یَومُ الْقِیَامَةِ»؛ سوره امام، در امام نار. امام نار خودش پیشاپیش می‌رود، همه را می‌برد به سمت نار. امام نور هم پیشاپیش به سمت نور. امام بشویم. قدرت‌طلبی، ریاست‌طلبی نیست. کمال، این اتصال، این اتصال وجودی، اشتداد وجودی. ان‌قدر وجود شدید پیدا کنیم که مایه تقرب دیگران بشویم. ولایت پیدا کنیم، نه رئیس بشویم. بنابراین «به ما نزدیک بشوند به خدا به واسطه ما». به همین واسطه خوب به واسطه او گمراه می‌شوند. به واسطه او شیطانی می‌شوند. او خود شیطان است دیگر. خود شیطان.
«یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ». آیات زیاد است. یک صفحه. خداوکیلی: «یَا بَنِي إِسْرَائِيلَ قَدْ أَنجَيْنَاكُم مِّنْ عَدُوِّكُمْ». بنی‌اسرائیل، من شما را از دشمنتان نجات دادم. از دشمنتان. عُدُوّی و عُدوٌّ لِی و عُدوٌّ لَه. عُدوّ من و عُدوّ او. زبانِ بیان، زبان این کلام، سیاوش، لحنش به این است که آقا، شما که همین در حدّ مادی، در حدّ ماده فقط می‌فهیمید! حتی وقتی موسایی شده، ادراکشان فقط مادی بود. نکته بسیار مهمی است. بسته به آینده انقلاب پیام دادی. دیروز که من هی نمی‌خواهم به رو خودم بیاورم، من دارم آینده انقلاب را می‌خوانم، به وجد می‌آیم، دیگه نتوانستم خودم را کنترل کنم. خیلی محبت دارند رفیقا. انقلاب را از یک زاویه کاملاً متفاوتی داریم تفسیر می‌کنیم. فرهنگ انقلاب اصلاً. حرف زور نمی‌ریم. نه گرگیم نه میش. این یکی حرف اصلی است. آدم باشیم. برای مثال، کرمان وقتی می‌بیند که بعضی شعار می‌دهند که آقا ما آب و برق رایگان می‌کنیم؛ اصلاً حرف امام این است، می‌گوید: «نگویید آب و برق را رایگان می‌کنیم! من نمی‌خواهم در این سطح بار بیاوریم. آخرت شما را آباد می‌کنیم.» شارلاتان‌ها آمدند گفتند که این گفته همه‌چیز این‌جا را رایگان می‌کند، هم برای همه را بهتان وارد می‌دهند. سطح را پایین نیاور. سطح آرمان و اهداف انقلاب را پایین نیاور. هدف و آرمان انقلاب آدم‌سازی است. یک بحثی کردیم که مازلو می‌گوید که آقا نیازهای اساسی اول شکم است و نمی‌دانم امنیت و فلان و این‌ها. نیازهای اصلی. نیاز جنس پنجمی داریم دیگر. آقای فاطمه بحث کارکرد را زحمت کشیده؛ آن دسته پنجم را می‌گوییم که نیاز به شکوفایی است. ولی بعضی‌ها بهش می‌رسند که این نیاز را دارند. خوب فهمیده، فقط جابه‌جا فهمیده. نیاز اصلی انسان شکوفایی است. نیاز به آب و غذا و نان و این‌ها. خیلی وقت‌ها آدم از آب و غذا و نان و امنیت و این‌ها می‌زند که به شکوفایی برسد. شکم‌ها سیر باشد. نیازهای فیزیولوژیک. کسی که گاو و گوسفندی می‌خواهد زندگی کند، این شکلی است. سطح حیاتشان فقط همین است که ما تو ایمان‌درمانی بحث مفصل در مورد این مرتبه حیاتشان، مرتبه حیات حیوانی است. لذا شکوفه‌های گاو و گوسفند؟ کدام گاوی مثلاً شکوفایی؟ شکوفایی ندارد در مورد گاو و گوسفند. آب و نان و علف و زن و این است، دیگر. بعضی‌ها ممکن است یک گاوی باشد که احساس شکوفایی هم در خودش می‌کند، آن دیگر نادر است. جز نیازهای درجه پنجم. ابراهیم آبراهامز. کلمه مبنای روان‌شناسی ما همین است دیگر. کلاً روان‌شناسی که تو دانشگاه می‌خوانند، اصل مبنا همین هر مربوط به مازلو است. روان‌شناسی علوم تربیتی از بیخ کلاً مشکل دارد. همه‌اش بر تعریف حیوانی انسان. یک مشکل اصلی ما با این علوم، علوم انسانی ما تاریکی دارد. علوم مهندسی تاریکی ندارد. شنگول مهندسی و ابعاد بیرونی ذات کفر است، این علوم انسانی، روان‌شناسی تربیتی. این‌ها تحصیل می‌کنند، عزیزم. ولی مواد درسی عین ظلمت است. من که خیلی دیرتر حواسش جمع باشد که مبادا این‌ها آلوده‌اش بکنند. بنی‌اسرائیل مشکل اصلی‌شان این است. حضرت موسی آمده چه‌کار کند؟ انقلاب موسی تو چه حوزه‌ای است؟ آمده این‌ها را از ماده دربیاورد. این‌ها نه تنها ماده درنمی‌آیند، می‌خواهند خدا را هم مادی کنند. «فَاجْعَل لَّنَا إِلَهًا کَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ». خب بعد آن امتیازات مادی را باز نمی‌فهمند. امنیت بهتان دادم. داشت می‌کشت، مثل گاو و گوسفند سرتان را می‌بُرید. به تعبیر قرآن: «یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذَابِ». سائم، گوسفند سائمه. می‌چِرد. سائم، گوسفندی است که ضابطه ندارد چریدنش. سائمه معلومه داریم. معلوفه تو بحث زکات خواندید یا می‌خوانید. گوسفند معلوف، علف می‌ریزند جلویش می‌خورد. گوسفندی که تو وادی از هر عذابی که دلش می‌خواهد بچرد، انتخاب کنید که با کدام فشار پدرت را دربیاورم. حکومت فرعونی آزادی کامل انتخاب می‌کردی. خیلی تعابیر عجیب است. با آزادی کامل انتخاب می‌کردی که چه جور سرت را ببرد! احساس دموکراسی. خیلی آزادی، شاخص قلب همین نظام فرعونی است. قشنگ کدهایی که می‌دهد. بله، بله. خیلی عجیب است. یعنی با اختیار خودت، از این‌ور ببرم، از بالا ببرم. خیلی احساس آزادی هم می‌کند. وای چقدر آپشن! این‌جوری ببرم. انتخاب کنید که آقا فرعونی که این‌ها نطق می‌کشیدند، سرشان را می‌زد. حالا آمده کار به موسی رسیده که می‌گوید آقا یک گاو. ماشالله ۱۰ تا سؤال می‌کند.
«هرچی من میگم غیر از خودم برای شما.» خدا نمی‌دانم به موسی که رسیدند، جنازه معلوم بشود مال کیست؟ کی قاتلش بوده است؟ یک گاو بکشم. مقدسات این‌ها بوده است. این هم بحث مهمی داریم که چرا گاو؟ بدن با گاو، این‌ها را فریب می‌دهند دیگر. یک بحثی دارد که حالا ملکوت حیوان‌ها، یک بحثش نشدیم. یک اشاره‌ای فقط بکنم که حالش را ببرید و بپوکید. یادگاری رویش هم کار نکنید. یعنی رویش کار بکنید، ولی به من کار نداشته باشید. حضرت ابراهیم گفت می‌خواهم مرده ببینم. بهش گفتند چهار تا پرنده: سر خروس، طاووس، کبوتر و کلاغ. به پیغمبر وقتی حضرت زهرا را دادند، گفتند چی سر ببر؟ شتر. و ان به موسی وقتی گفتند که این‌ها می‌خواهم زنده بشود، گفتند چی سر ببر؟ بقره. به ابراهیم گفتند که به جای اسماعیل چی سر ببر؟ گوسفند. هر کدام حکایتی دارد. پرنده گفته طاووس نماد تکبر و جمال‌گرایی و کبوتر نماد ناچیزی. خروس شهوت. یعنی اگر بریدید می‌توانی ماهی بشوی. حیات و حیات ابدی. یک نکته و اسرار گاو و شتر و این‌ها. برید دیگر رویش کار کنید.
وقتی حضرت زهرا به دنیا می‌آید، باید شتر سر ببرند. الان یک مجموعه در قم هر سال میلاد حضرت زهرا، شتر می‌کشد. خیلی کار جالبی است. گرم عجیب‌وغریب. آن‌جا می‌گوید که گاو. گاو که خب سرد است. گاو به شدت سرد است. حضرت ابراهیم باز برای مهمانانش هم گاو برد، «بِعِجْلٍ حَنِیذٍ» (گوساله توپولو زد زمین). و بعدش پیغمبر خیلی کتف گوسفند دوست داشتند. هر کدامش اسراری دارد. حضرت موسی وقتی می‌خواست خضر را ببیند، ماهی برد. بعد علامت رسیدن به خضر این بود که ماهی زنده می‌شود. چرا ماهی باید ببری؟ مرغ می‌بردیم! مرغ زنده. حیوانات ملکوت دارند. عجیب. خواب دیدنشان یک اسراری تویش است. خواب گوسفند بهت بدهند، ماهی بدهند، مرغ بدهند. گفتیم و رفتیم درش را ببندیم و تمام.
«از دشمنتان نجاتتان دادیم». اشاره می‌کند به: «شما وعده دادیم، سمت راست تور». «ایمن تور»، «ایمن تور» نیست. «جانب ایمن تور». نه، «تور ایمن» نداریم. «جانب ایمن تور». تور شمال و تور مثلاً کویر و این‌ها. «وَنَزَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَىٰ». بر شما من و سلوی نازل کردیم. من و سلوی چی بود؟ بله، آفرین. گفتند که در سوره بقره توضیح چیست؟ «من» که عسل بود بنده جوان. «من و سلوی» باز ملکوت دارد. بله. چرا من و سلوی؟ می‌گوید که عجب آیاتی! آیات الهی است. ان‌شاءالله تو بحث‌های سه دقیقه در قیامت، اگر یادمان باشد می‌رسیم. در سوره مبارکه‌ای که به نام پیامبر است، چهار تا نهر را می‌گوید. یکی از «خمر» و یکی از «شیر»، او یکی از «عسل» است و یکی دیگر غیر عاصم. بعد شیر، شراب، این‌ها مراتب سلوک است. اول سالکی را بهش آب می‌دهند. اول آب و این‌ها می‌بینند. بعد کم‌کم بهش شراب می‌دهند. بعد آخرش عسل. بعد آقای تهرانی توی جلد یک، به نظرم امام‌شناسی تهرانی، مرحوم مصطفوی هم در جلد یک امام‌شناسی آقای آیه چند بود؟ سوره پیامبر، ۱۵. بله، آخرش عسل است. عسل دیگر تحفه خداست. لذا تنها چیزی که تو قرآن شفا را بهش نسبت داده: «فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ». مظهر شفا این است دیگر. وقتی می‌آید عسل، وقتی به کسی بدهند دیگر، یعنی این دیگر آقا درمان شده است. این دیگر حیات، اوایل آب است. بیدارش می‌کنند، هوشیارش می‌کنند. عطش دارد، تشنگی‌اش را برطرف می‌کند. بعد کم‌کم شیر است. شیر مایه قوت است دیگر. بچه شیر می‌دهند. سالکی که دارد راه می‌افتد، خوردخورد کم‌کم بهش شیر می‌دهند. بعد «خمر». جذب‌های توحیدی است. می‌گیرد و پدر بچه را درمی‌آورد و بعد دیگر خوب که این را گرفت و بی‌تاب شد، بهش عسل می‌دهند. این من و سلوی بروز پیدا می‌کند. حکماً ما هرچی تو عالم ماده داریم، بروز ملکوتی‌اش است. تشبیه می‌کنیم، تحلیل می‌کنیم، تعبیر به این معنی نیست که آقا شما داری ذوقی‌اش می‌کنی. عسلی است. مثلاً یک چیزی آن بالا داریم این‌جوری است. هرچی این‌جا داری، نازل شده. یک حقیقتی در عالم بالا. عسل یک حقیقتی در بالا بوده، شده این. من که یک چیزی هم بالا داریم، ذوقی می‌چسبانیم به این عسلی ماده را اصل می‌دانیم. ماهیت را اصل می‌دانیم. تو ذهن خراب خود مثال بنده، اصل را با ماهیت می‌گیریم. بعد می‌گوییم آن بالا یک چیزی شبیه این بهت می‌دهند. نه عزیزم، وجود تنزل پیدا کرده. اینی که مادی است، عسل است. بالا هم عسل است. بالاتر هم عسل است. بالاتر هم عسل است. بالاتر خود اسماء و صفات خداست. یک اسم است که جلوه کرده، شده عسل. کدام اسم؟ خمر. بعد آن اسمی که جلوه کرده، شده خمر. تو برزخ استفاده‌اش جایز است. تو دنیا استفاده از آن جایز نیست.
«کلوا من طیبات ما رزقناکم». از این‌هایی که روزی‌تان کردم بخورید. در حد شکم و دهن و این‌ها می‌فهمیدند. خدا هم عنایتش را به این‌ها در همین حد می‌داد. به بنی‌اسرائیل. جان. تو روایت چیزها هست، تطبیق‌هایی که دادند. مصداق «من» و مصداق «سلوی» سنت بنی‌اسرائیل. عزت، غزه، تورات، قرآن. یک ملک و یک قلم نوشته است. بحث «چرا علی تنها ماند؟» دو جلسه اولش را گوش نکرده. دو جلسه اول اگر حالی داشتید، گوش کنید. آن‌جا بحث خاصی کردیم در مورد همین نکته که پیغمبر فرمود: «من موسی هستم، علی هارون». کلاً یک فضایی درست کردیم که خیلی تاریخ جور دیگری فهمیده می‌شود. کلاً امیرالمؤمنین هارون چه شکلی؟ واکنش‌هایی که امیرالمؤمنین دارد چیاست؟ و پیغمبر موسی است. این هم ظاهراً پیغمبر با حضرت موسی خیلی تفاوت دارد. او شدیدالغضب است، می‌کُشد و می‌زند و پیغمبر مهربان است، او زان به زیر است. ولی «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَىٰ». چیست؟ آن اصول مسلط بر حرکت موسی و بر حرکت هارون. قرآن و تورات، یک ملک با یک قلم نوشته. خب «موصوفه». نه اینکه آقا این قید اعتراضی نیست. دقت. قید اعتراضی می‌گوید آقا ماژیکِ خوب‌ها را بیاور. خیلی اعتراضی توضیحی چیست؟ یعنی ما اصلاً ماژیکِ غیر خوب نداریم. ماژیک‌هایی که خوب هستند. این‌جوری. خورشید، نورانی. برف، سفید. برف سفید که می‌گویی، قید اعتراضی نیست که بگویم برف سیاه. نه، برفی که سفید است. «طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ». علامه می‌فرماید که این قیدش قید توضیحی است. یعنی «هر آنچه روزی کردیم، طیب است». نه از طیبات روزی‌تان بخورید، نه از خبیثات نخورید، طیبات را بخور. نه، هرچی که روزی کردیم، «طیب» است.
«وَلَا تَتَّخِذُوا فِيهِ»؛ درش طغیان نکنید. تو کیا؟ بنی‌اسرائیل. نه، بنی‌اسرائیل که این‌جا «حُلَّت عَلَیْکُمْ غَضَبِی»؛ غضب خدا. بحث مفصل باید کرد. «مَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ»؛ اگر طغیان کنید، مغضوب. چطور؟ چون غضب من می‌خواهد سریع‌ترش بکند. وقتی که با من طرفی، از این‌هایی که این‌جا گذاشتیم استفاده بفرمایید. البته اگر کسی بخواهد مجلس را به هم بریزد، با من طرف است. با ما طرف. خرید نمی‌سوزاند، نمی‌لرزاند. «وَمَن یَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَوَىٰ». هرکی غضب او حلول بکند، سقوط می‌کند. «هوَیٰ»، معنای سقوط و پایین آمدن. غضب خدا حجاب انداختن بین خودش و حفاظت از افاضه محرومت می‌کند. خدا همه، همه‌چیزش وجودی است. ما همه‌اش ماهیتاً می‌فهمیم. خدا می‌زند. خدا داد می‌زند. خدا اخم می‌کند. همه‌اش ماهیتاً. خدا وجود است و لاغیر. به هر آنچه هم که به او تعلق دارد، وجود از وجود است و لاغیر. مراتب وجودت را می‌آورد پایین. این می‌شود غضب. هرچه مورد رحمت خدا قرار می‌گیریم، البته وجودیت می‌رود بالا. می‌شود تقرب به خدا. پشت دیوارها نیست که به تقربش پیدا کنیم. الان دیگه دارم خدا، نزدیک می‌شود. خدا، نزدیکتری. برای من دعا کن. تو خیابان گرفته بودند مردم بهش گفتند که شما چه کار کردید؟ «حکمتت اعدام است». گفت برای چی؟ گفت «محارب»، دشمن خدا. رفیقش گفتش که فلان فلان شده، چقدر بهت گفتم. «تیر خود به خدا گرفتن». تصورشان این است. نه، خدا وجود است. به همه این کبر را داشته باشید که کل نگاهتان به قرآن عوض می‌کند. خدا هر آنچه که از خودش دارد می‌گوید در قرآن، همه‌اش وجودی است. غضبم بهش برسد، یعنی از این مرتبه وجودی می‌آورمش پایین، دورش می‌کنم. لعن الهی. لعن الهی شما چون داری فشار وارد می‌کنی، گفتند آقا میزانی که انرژی وارد می‌شود، چی می‌شود؟ آفرین. او مرتبه وجودی‌اش هم می‌آید پایین. شما فشار وارد می‌کنید که ببری پایین. به میزانی که فشار وارد می‌کند که به وجود او برود پایین، شما امشب فشار وارد می‌کنی.
«وَإِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَن تَابَ». ولی کسی توبه کند، من غفارم. نه غفور، غفار. چاره‌ای هم نداری. نصف صفحه مانده. بیشتر مانده. درسته. «غَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَیٰ». کسی که توبه کند، ایمان بیاورد و عمل صالح داشته باشد، بعد هدایت بشود. یعنی استمرار در ایمان و عمل صالح. نه که ایمان، عمل صالح، بعد باز ول کند. هدایت. کانال تو کانال ایمان، عمل صالح بمان. این می‌شود هدایت. کانال بماند، استمرار داشته. من غفارم برایش. یعنی آن قبلی‌ها، چاله چوله‌ها را نه. هم قبلی، هم الان. تو این مسیر که دارد حرکت. مسیری که دارد حرکت می‌کند، من پرش می‌کنم، غفارم.
«وَمَا أَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ يَا مُوسَیٰ». خوب، حضرت موسی آمده بود، تند، دویده، آمده بالا. محل ملاقات انتخاب کرده که بیایند تو این ماجرا، تو این تشریفات دریافت. و جلوجلو دویده آمده. عجله کردی، چی تو را به عجله واداشت ای موسی؟ «قَالَ هُمْ أُولَاءِ عَلَى أَثَرِي وَعَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضَىٰ». خیلی عجله کردم آمدم که تو راضی بشوی. خاله‌زنک‌ی‌های خداست. العیاذ بالله. چرا فلان مسئله تو قرآن نیامده؟ می‌گوید که قرآن کتاب کلیات است. قرار نیست همه جزئیات را بگوید. شعبه کلامی این شکلی. چرا قرآن نمی‌گذارد. قرآن کتاب کلیات است. ماجرای موسی را با این جزئیات نقل می‌کند. آن‌جا دیگر کتاب کلیات نیست. قرآن کتاب توحید است. قانون کتاب قانون اساسی هم که حتی برخی اساتید بزرگان می‌فرمایند، به این معنا نیست. برو با رویکرد فقهی، با رویکرد کلیاتی که مثلاً فرع ازش دربیاید. امروز قرآن کتاب ذکر است. قرآن، کتاب فطرت است. بعد فطرت بعضی جاها بیدار که بشود، تا فرح‌زادش می‌رود. بعضی جاها نمی‌رود. بعد هی قدم به قدم بیدارش کرد و در عین حال قرآن کتاب ذکر است. کتاب ابتلا هم هست. بلا هم هست دیگر. محکم است. می‌خواهد محکم بزند. چه ذکری است؟ می‌خواهد بگوید آقا ببین این‌جوری می‌آیند. امر که می‌کنم، عبد اگر باشی این‌جوری می‌آیی. می‌گویم نماز، این‌جوری می‌خوانند. آن‌هایی که عبدند، نماز این‌جوری می‌خوانند. حج این‌جوری می‌آیند. خمس این‌جوری می‌دهند. تصویرسازی دارد می‌کند. می‌گوید محل قرارداد، محل قرار بهش گفتم این‌جا باشید. فلان ساعت. آن‌ها دارند آرام‌آرام می‌آیند. دویده خودش را رسانده. عجله خوب است. پس عجله خوب هم داریم. عجله‌ای برای جلب رضایت خدا. چون یک عجله داریم. ببینید، عجله یعنی آن «عجله من الشیطان» چیست؟ ضد عجله «تأنّی». مگر حلم داریم؟ عجله یعنی قبل از اینکه چیزی وقتش برسد، اقدام بهش بکنیم. میوه‌ای که هنوز نرسیده را می‌خواهی بکنی، می‌شود عجله «من الشیطان». سقوط دیگر. هرچی که سقوط است، هرچی درجات پایین می‌آید، از جنس شیطان است. تو عالم هرچی ظلمت است، هرچی عدم است، از جنس شیطان است. این عدم باروری، به محصول نرسیدن، به نتیجه نرسیدن، این می‌شود از شیطان. ولی یک شتاب داریم. مصارعه داریم. مصارعه غیر از عجله است. «یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ»؛ «سَارِعُوا إِلَیٰ مَغْفِرَةٍ»؛ «سَابِقُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ». این فرقش با عجله چیست؟ مصارعه داشته باش، عجله تداشته باش. لوازم؟ یعنی آن وقتی که وقتش رسید، دیگر نگذار یک ثانیه عقب. قبل وقت اگر بکنی، می‌شود عجله. سر وقت به محض اینکه رسید، بکنیم. حضرت عجله براش می‌آورد. این چیست؟ این به نسبت قومش عجله است. یعنی چون از آن‌ها زودتر رسیده، از زمان رسیدن آن‌ها زودتر رسیده، می‌شود عجله. به نسبت خود او. بعد حالا یک عجله این است: که تو عجله کردی، امت تو را هم عجله کردم.
یک عجله توام عجله داری. آن‌ها هم عجله دارند. تو آمدی این‌جا با عجله داری می‌دوی تا بیاد برسی. قوم توام، «فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِن بَعْدِكَ». آن‌ها هم عجله کردند. اصلاً گوساله را هم تو قرآن چند حرف این‌جا است. منم حال ندارم حرف بزنم. مطلب پشت سر هم می‌آید. چهارشنبه ساعت آخر چهارشنبه دیگه خفه. بله، در مورد اونی که حیات بخش گفت «بقره». در مورد اینی که پرستیدند، می‌گوید «عجل». جنبه شتاب‌زدگی. گوساله. گوساله خیلی دنبال اینکه از کارهایش چه نتیجه‌ای بگیره، نیست. عجول است. همین‌که می‌شود گاو، چند من شیرده، عصبانی می‌شود، یک لگد می‌زند، چند من شیر را می‌ریزد. از عجله. عجول. شتاب. یعنی خیلی اینی که بخواهد تو ضوابط نمی‌ماند که بخواهد به یک محصولی، به یک نتیجه‌ای برسد. از یک طرف دیگر اهل شکاف، شکاف دادن. او «بقره» است. او خوب است. صفت خوبش، صفت کمالی‌اش. باقرالعلوم می‌گوییم به امام باقر علیه السلام. «یَبْقَرُ الْعِلْمَ». این ویژگی بَقر خوب است. اینچه صفت کمالی‌اش؟ «عجل»اش می‌شود صفت نقصانی‌اش. این‌ها از جنس گوساله بودند. از جنس صفات نقصانی گوساله را هم داشتند. عجله را تازه. عجله اگر به سمت ملاقات خدا باشد، خوب است. عجله وقتی که به جای امر خدا و به جای کار خدا باشد، بد است. این‌ها یک مدت، چون می‌گویند تو ۱۰ روز فتنه افتادند دیگر. ۴۰ روز قرار است موسی بود تو مهلت قرار برگرد. ۱۰ روز اضافه شد. تو آن ۱۰ روز گفتند دیگه موسی نمی‌آید، ول کرده رفته. سامری آمد گفتش که آقا، من بهتان بگویم او رفته پیش خدا. خداش همین‌جا حرف می‌زنم با خدا. این را گفتم، آن را گفتم. آن خدا همین است. بیا نگاه کن. گوساله را آورد. «عجل»اً، نه «بقره»تشان. «عجلاً جسداً له خوار». که حالا پایین‌تر بهش می‌رسیم. مولوی «عجلاً جسداً له خوار»؛ شیخ رجلاً. بزرگواران خیلی قشنگ وزن‌سازی می‌کند. بله، یک گوساله‌ای بود که جسد بود و از تو باد که می‌آمد تو دهنش صوت ایجاد می‌شد. خاک خاصی بود که از زیر پای جبرئیل برداشته بود که حالا می‌خوانم امشب. آره آره.
«این از این»؛ «مَا فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ». «قوم» تو را فتنه زده کردیم بعد از تو. «وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ». و سامری این‌ها را گمراه کرد. سامری، کلمه «سُمَارَة» را با هم یک بار خواندیم. یادتان است؟ «سَمَرَ بِاللَّیْلِ»؛ چی بود؟ ماده «ثَمَرَ» «ثمره» هم داشتیم. جلسه بعد ان‌شاءالله برایتان بیاورم اگر یادم بماند. کلمه سامری یک معنای لطیفی دارد. هر امتی یک سامری دارد. و سامری امت ما هم ابوموسی اشعری است. امیرالمؤمنین فرمود: «سموراً». اونی که مخفیانه دارد زیرزیرکی کار می‌کند، جوری که رد پا نمی‌گذارد. و این‌ها این‌جوری مثلاً این خاک را برداشته و گذاشته یک روزی حواسش جمع بوده که این را بعداً چه‌کار کند. با برنامه‌ای دارد می‌آید و اصلاً فکر نمی‌کنی با برنامه. نمی‌خورد به هالو.
«فَرَجَعَ مُوسَىٰ إِلَىٰ قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا». موسی برگشت به قومش. خیلی غضبناک بود و اسفناک بود. اسف بابت از دست دادن و این‌ها زحمت. بله، بله. هم عصبانی بودم، ناراحت، هیجانی، احساساتی. این‌ها. «غضبان أشف». حقیقت پشت کردن، به خدا پشت کردن. حق و حقیقت. تو آن روایت دارد دیگر. فرمود که: «به خاطر من غضب نکرده». قدسی ماجرای شعیب دیگر. امت شعیب می‌خواستند عذاب بشوند. ملک که آمد: «خدایا این‌ها ۶۰ درصد مؤمن‌اند، ۴۰ درصد کافرند». عذاب کن. ۴۰ درصد کافرند، ۶۰ هزار تا ظاهراً مؤمن بودند، ۴۰ هزار تا کافر. «این ۶۰ هزار تا برای من غضب نکردند». همه را جمع کن. من نماز نمی‌خواهم، نماز روزه نمی‌خواهم. من «حُبٌّ لِلهِ وَبُغْضٌ فِی اللَّهِ» می‌خواهم. این دو تا شاکله. آن هسته مرکزی شاکله تو این دو تاست. بقیه‌اش دیگر بیرون است. آن‌جا که می‌شود لبّ عبودیت همین است: «بغض فِی اللَّهِ»، «حُبٌّ لِلهِ». این لبّ عبودیت است. و کسی که این را ندارد، اصلاً عبودیتی ندارد. حوری می‌دادند، پنج تا ثواب دارد. حاجت داری، عاقل است که باز حاجت‌هایش را از یک کانال خوبی دارد می‌گیرد. تاجر عاقلی است. تاجر بی‌شعوری نیست. خدا بگیرم عاقل است. می‌فهمد. کسب و کار است. «عبادة التجار». برده عاقلی است. کتک نخوریم، جهنم نرویم فقط. ولی اونی که «عبادة الأحرار» است چیست؟ شوقاً به خودش است. خوفاً از خودش است. طمعاً به خودش است. نه طمعاً به ثوابش. نه طمعاً به یک چیزی. به این تنازلات کار ندارد. به خودمان، اصل حقیقت کار دارد.
«غضبان موسی ۴۰ روز بغض می‌کردند». تو ذهنم این‌جا که می‌فرمودند چهل روز با خدا خلوت کرد. نه آب خورد، نه غذا خورد، نخوابیده. تمام این ۴۰ روز تکلم بوده. حالا آمده با یک شادی تورات دارد برای این‌ها می‌آورد پایین. آن حال و آن مقام. گوساله آدم دیگه اعصاب برش نمی‌ماند. عرصه ریخته به هم. یک ملت یک‌جا کافر شدند. ملت پیغمبر. بعد پیغمبر، «قَالَ يَا قَوْمِ أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْدًا حَسَنًا». رب شما مگر وعده حسن به شما نداد؟ می‌رود با تورات برمی‌گردد. «أَفَطَالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ». عهد بر شما طولانی شد. «أَمْ أَرَدتُّمْ أَن يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِّن رَّبِّكُمْ». خواستید که غضبی از جانب ربتان بر شما حلول کند؟ همان طغیان نکنید که غضب حلول می‌کند. خواستید که غضب حلول کند از ربتان. «فَأَخْلَفْتُم مَّوْعِدِی». با وعده من مخالفت کردی؟ «قَالُوا مَا أَخْلَفْنَا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنَا». عجیبی است. ملک گفتند که ما با اختیار خودت را مخالفت و وحدت را باشه که ما از اموال و ملک خودمان چیزی برای ساختن گوساله مصرف نکردیم. عمد نداشت. «مَا حَمَلْنَاهُمْ مِنْ أَوْزَارِ زِينَةِ الْقَوْمِ». ما اموال و زیورآلات قوم را حمل می‌کردیم. خسته شدیم و انداختیم. سامری برداشت تو کوره ریخت. باهاش گوساله. «أخرج لنا عجلا جسدا». این مسئولین فاسد در نگاه قرآن هیچ وقت مستضعفین از مستکبرین جدا نیستند. چون هیچ طاغوتی بدون یک بدنه مردمی رشد نمی‌تواند کند. حضرت فرمود: «اگر این‌ها که سوزن نخ می‌کنند برای بنی امیه نبودند، این‌ها یک روز حکومتشان دوام پیدا نمی‌کرد». نمی‌تواند بگوید آقا ما سر به زیر و ساکتیم. من هیچی نیستیم. یک دعوای سیاسی بود و این آمد قدرت را گرفت و این‌ها. این‌ها را گفت. اصلاً این نیست. ما هی می‌گوییم که بعضی از حضراتی که حالا یا می‌فهمند عامدانه یا نمی‌فهمند واقعاً حساب مسئولین را از مردم جدا می‌کنند. مردم «سبا» است. از یک جهت مردم سریع اقرار می‌کنند آقا ما اشتباه کردیم. ولی مسئولین خود مردم. آیا قاسم سلیمانی جلوه‌ای از مردم است؟ جلوه‌ی کمالات مردمی است؟ مثلاً نوعی او جلوه کمالات مردم است. نمی‌شود این را تفکیک کرد. نمی‌شود. کسی زیر بار رأی که داده، مسئولی آقا. «کَمَا أَنْتُمْ یُولَعُ اللَّهُ». هر جور که هستی، خدا ولی برایتان می‌گذارد. ولی جلوه اراده یک ملت است. مرگ بر آمریکا. مرگ بر دولت آمریکاست از باب احترام ملت آمریکاست. وگرنه ملت آمریکا از دولت آمریکا جدا نیست. حمایت مردم پشتش است. مردم اگر نباشند یک روز نمی‌تواند که حکومت بکند. این اثر را باید دید. این از واضحات قرآنی است. مستکبرین همیشه واسطه به استظهار مستضعفین حکومت می‌کنند. نمی‌تواند بگوید آقا ما اختیار نداشتیم. «بملکنا» نبود این حرف‌ها را ندارد در منطق قرآن در منطق انبیا. این حرف‌ها می‌آیند جلوه خودت است. هنوزم که ادامه پیدا می‌کند خودت داری نگهش می‌داری. اگر خودت بخواهی یک روزم ادامه پیدا نمی‌کند کارش.
«وَلَكِنَّا حُمِّلْنَا أَوْزَارًا مِّن زِينَةِ الْقَوْمِ». ما یک سری اوزار بهمان حمل شد. جمع ثقل و سنگینی. کلمه زینت به معنای زیور، گردنبند و گوشواره و دستبند. بعد «فَقَذَفْنَاهَا». «قَذَفَ»، گفتند «القَیٰ»، «نَبْذٌ»، هر سه به یک معناست. انداختن. گفتند که بارهایی از زیورآلات قوم با ما بود. شاید منظور قوم فرعون باشد. ما این‌ها را انداختیم. سامری برداشت این‌ها را جمع کرد و تو آتیش انداخت و هرچی در دست داشت مثل ما انداخت و گوساله بیرون آورد. گوساله درست کرد. این از آیات عجیب است ها. یعنی خیلی معلوم نیست که خدا چی می‌خواهد بگوید. من نمی‌فهمم. «اَتَ اَشْغَالٌ» هایی که ما داشتیم. برداشت جمع کرد و یک چیزی درست کرد که به اسم گوساله. موسی آمده عصبانی و این‌ها. دارم می‌گویم توجیه تفسیرش را دارند از این کارها کرده. ولی این‌ها با تو و رغبت آمدند. سامری این شکلی القا کرده، درست کرد و خلاصه این کار سامری است. ما شریکش نبودیم. وسایل ما جمع کرده، یک چیز درست کرده. ما شراکتی نداشتیم. چرا به این تعبیر می‌گوید که ما از این‌ها اوزاری از ما افتاده و چه می‌دانم عزیمت قوم حمل کردیم و بعد غصبش کردیم. از جاهای سنگینی بود که از روایت هم چیزی فهمیده تو این بخش از ماجرا مقصود چیست. یکی از وجوه اینکه حالا به معصوم هم نیاز داریم در تفسیر همین است دیگر. نه اینکه بیانش گنگ‌ها. دلا تصورش را قشنگ می‌فهمی. آن واقعه چی بوده؟ نمی‌فهمی. گوساله این‌ها را انداختیم تو شکم گوساله‌ها. خاکی که سامری آورده بود، انداختیم تو شکمش. بعد گوساله را درآورد. آره. یعنی با طلا درستش کرد. بعد خاک را ریخت توش. آن خاکه انگار به این گوساله ویژگی را داد که باد که می‌آمد ازش این صدا درمی‌آمد که آن خاک را...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00