متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی. و تعالی الله الملک الحق، وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَىٰ إِلَيْكَ وَحْيُهُ، وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا. در برابر این چیزهایی که تنزیه خدا نسبت به ساحَت الهی نبود، این جمله مطرح میشود که از تسبیح و تنزیه خدا حکایت میکنیم. در مورد بحث انزال قرآن و تصریف وحی در قرآن و بحثهای قبلش و بحثهای بعدش، نسبت به همهاش این را دارد که: «خدا مَلِکی است که در مُلک خودش تصرف میکند. مردم را به سوی راهی که صلاحشان است هدایت میکند، احضارشان میکند، جزایشان را میدهد. جزایشان طبق عملشان است، چه خیر باشد و چه شر.» این خدا مالک هر چیزی است. مُلکَش مطلق است. متعالی است. مانعی از تصرفاتش منع نمیکند. کسی نیست که حکمش را تعقیب کند. رسول میفرستد، کتابهایی برای هدایت مردم نازل میکند. همه اینها از شؤون سلطنتش است. بعد از مردن، مبعوثشان میکند. احضارشان میکند. بر طبق آنچه عمل کردهاند، جزایشان را میدهد، در حالی که همه در برابر آن حیّ قیوم سر به زیرند و ذلیلاند. اینها همه از شؤون سلطه اوست. مُلک در اول و در آخر، در دنیا و در آخرت، اوست که بر آنچه از ازل بوده، ثابت خواهد بود.
خدا خودش عین حق است. حالا بحثی که امروز در مباحثه شمس الوحده داریم، همین بحث حق است. خدا خودش حق است، حق مطلق. «تعالی الله الملک الحق». این خدا خودش همهاش حق است. قبلاً با هم صحبت کردیم و ظهر، انشاءالله، نکاتی عرض میشود.
خوب، پس خدا هم مَلِک است و هم حق است. و اینجا تعالی را در دعای مجیر میگوید: «تعالیت فلان، تبارکت یا فلان.» مثلاً بخوانید: «تعالیت یا الله، تبارکت یا رحمان، أجرنا من النار یا مُجیر.» دعای مجیر در عین محتوای ساده و یک تم یکدست، خیلی پرمحتواست. تفاوت تعالی با تبارک بحث مفصلی است. تبارک فرقش با تسبیح چیست؟ «سبحان الذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ، تبارک الذی بِیَدِهِ مُلکُ کُلِّ شَیْءٍ.» تبارک فرق دارد با تسبیح. ما یک تسبیح داریم، یک تبارک داریم، یک تعالی داریم. تبارک فلان، تعالی الله الملک الحق. «المبین» جای دیگر است. اینجا «مبین» ندارد. «فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ». معنای «تعالی خدا» یعنی چی؟
اصل قرآن که وقت نیست معمولاً صحبت بشود اینها... اصل قرآن مهمی است. خدا هم خیلی شخصیت مهمی است. کلیت ماجرا... خدا خیلی خوب است و خیلی عالی، و عین معرفت و عین کرَم خداست. تعالی الله! یک جورهایی آدم قرآن میخواند، احساس میکند انگار فقط خدا همهکاره است. خیلی، انگار خدا (زبانم لال) گندهگویی کرده. در قرآن، فضای زندگیمان این چیزها نمیخورد. خدا هم هست دیگر؟ نه اینکه دیگر حالا شام یکی، تو یکی، منم یکی، اونم یکی... همه با هم کنار هم داریم زندگی میکنیم، یکی، یکی. ولی در قرآن میگوید یکی هست. بعد یکی هست و نیست جز او. «وحدَهُ لا شریکَ لهُ.» یکی هست و هیچ نیست جز او. «وحدَهُ لا شریکَ لهُ.» «لا اله الا انت.» کی هست و هیچ نیست جز او؟
خب، این الان شعرش کفر نیست، ولی بگویی این شعر یعنی وحدت وجود، آن دیگر کفر است. «یا مَن لا هُوَ إلا هُوَ». ذکر امیرالمؤمنین در «یا مَن هوَ هوَ». حالا دیگر اینها را ما نمیفهمیم چه به چیست. الزاماً در قرآن هم همین است. پیغمبر فرمودند: «شعر و کلامی به این صدق در عرب نداریم. در عرب که شاعری گفته این است که علی کل شیء الله.» با «علی کل شیء ما الله». شیء هم هست ها. ولی باطل. نه اینکه جز خدا شیئی نیست. لِیْس لِلَّهِ نداریم ها. شیء هست، ولی باطل است. باطل انحی. باطل. کاری که ملاصدرا، بنده خدا، کرده، خیلی کمک میکند بنکین کفریات قرآن فهمیده بشود. مال خود قرآن است دیگر. مال خود قرآن. اهل بیت که ماهیت موتنش فقط ذهن شماست. در بیرون ماهیتی نداریم. در بیرون وجود، در بیرون حق است. این عرصه عالم را سرتاسر حق گرفته. سر تا پا حق. هر چه هست، خداست و جلوه حق. تعالی. صلوات.
خوب، ظلم چیست؟ شر چیست؟ فساد چیست؟ فتنه چیست؟ اینها برمیگردد به محدودیتهای وجودی موجود، به ادبیات ممکن برمیگردد. دستکاریاش گیرنده هیچ. دست نزنید. هم خودتان ماشاءالله فهمتان خوب است و اهل مطالعهاید و میفهمید، همین بحثها خیلی اینجا تکرار شده. بله، ملاصدرا بیشتر بگو. تا میتوانی از ملاصدرا... اصلاً نقلی، نقلی اینها، چیزی نگو. هر چه میتوانی بالا سرت کنار.
خلاصه، این همین است. هر آنچه در بیرون داریم، وجود و ماهیت، در ذهن ماست. ماهیت یعنی ادبیات. کتاب، کتاب است. کتاب، کتاب است یعنی چی؟ یعنی کتاب گوشی نیست، کتاب میز نیست، کتاب صندلی نیست. چی کتاب را میکند کتاب؟ ادبیاتش. کتاب بودن ماهیت است دیگر. وگرنه هستش که وجود است. هست. این هست. میزم هست. گوشی هم هست. هست بودن تفاوت ندارد که. هست بودن یکپارچه است. این یک هست نیست، آن یک هست. همهاش یک هست است. بله، ماهیت کتاب بودنش. ماهیت میگوید: «مَا هُوَ؟» این وجودش چیست؟ «هذا کتاب». این ذهنی است. جنس و فصل که میآید، کجا جنس و فصل شکل میگیرد؟ در ذهن شما. کتاب، جنس و فصلش کجاست؟ شما بهش میگویی این یک نوعی دارد، یک جنسی دارد، یک فصلی دارد. حد بهش میزنی، رسم بهش میزنی. بله، با چه چیزهایی حد و رسم میزنی؟ با ادبیاتش. جنس و فصلش به چیست؟ به اینکه چی نیست. میگویی: «آقا، این حیوان است.» یعنی آن یکی نیست. خود مرز حیوان بودن یعنی باز آن چیزهایی که نیست، جدایش میکند دیگر. هی این مائز ادبیات عدم. اگر عدم مضاف، البته عدم مطلق که عدم... گوشی کتاب نیست. کتاب گوشی نیست. کتاب بودن کتاب به این است که گوشی نیست. نبودن گوشی، کتاب را کتاب میکند. هر چه هم شر است، مال این عدم است. حالا کتاب وقتی در آب میاندازی، خراب میشود. آب که میآید، سیل میشود. چرا؟ به دلیل نادر ادبیات. چون شعور ندارد، درک ندارد، اختیار ندارد، اراده ندارد. اگر قرار بود اینها را داشته باشد که باز میشد همه هستی بازیگر. تفاوتی نداشت. دست نمیبیند. درست است. دست اگر میخواست ببیند که میشود چی؟ چشم. چشم هم اگر میخواست مشت بزند که میشد دست. دست. دست چون چشم نیست. چشم هم چشم چون دست نیست. حالا دست چون نمیبیند، میسوزد. این شرش، ضعفش، به عدمش برمیگردد، به ادبیاتش، ادبیات موجود، ماهیت. شر مال ماهیت است، به وجود برنمیگردد. ما هیچ شری نداریم که به وجود برگردد. شر همیشه مال ماهیت ذات عدم ماهیت است دیگر. انسان، به انسان با چی شده انسان؟ با چیزهایی که ندارد. جهل انسان. علم ذاتی ندارد، عصمت ذاتی ندارد و مانند آن. تازه آن هم باز بالأخره اصل اینکه «ممکن الوجود» است، آن بالأخره باز خودش اصل هر شری است. شر پدید. این شر ماخلق همین است. هر موجودی به حسب ماهیت خودش محدود میشود، ممکن میشود، میشود شر.
حالا خدای متعال ملک حق است. او همه وجود او همه چیز است. نه، همه چیز او… چند باری وحدت وجود، اگر معنایی باشد که همه چیز خداست، عین کفر است. «خدا همه چیز است»، عین توحید است. «خدا همه چیز است.» خدا همه حق است. حق در قرآن – توضیح بدهم – حق در قرآن، همان «هست» فارسی ماست. حق، هست. «ایز» انگلیسی. «هست» فارسی. «حق» عربی. سه تایش یک معنا. «اشهد أنّ الموت حق، نکیر و منکر حق، و ان الصراط حق، و ان الحشر حق.» یعنی چه حق؟ حق یعنی "هست". این هم هست، این هم هست. شهادت، این هم هست، میباشد. حق یعنی میباشد. صراطی میباشد، قبری میباشد، مرگی میباشد. حق یعنی «انهست». خدا همه هست است. حق محض. البته یک حق مخلوق بهتر است که فرق میکند. انشاءالله.
«وَلاتَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ.» عجلهای به قرآن نکن، قبل از اینکه وحی به سمت تو قضا پیدا کند، بیاید، وحی به تو برسد. قبل از تمام شدن وحی از سمت فرشته وحی، تو در خواندنش عجله نکن. از بهترین حالت آیاتی که دلالت میکند که قرآن دو بار نازل شده؛ یک بار دفعتاً و تدریجاً. میگوید که: آن باری که دفعتاً نازل شده، وقتی تدریجیاش میآمد، پیغمبر آیه را میدانست دیگر. ابراز میکرد. چون خودش از قبل میدانست، شروع میکرد گفتن. عجله نکن! وایستا. خودم برایت کلمه کلمه بگویم. تند تند گفتن. جای دیگر دارد که: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ.» زبان را عجله نکن، تند تند نگو. کلمه به کلمه خودم بهت میگویم تا آخر خواندن. عجله نکن. «وَ قُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْماً.» سوره قیامت آیه هجدهم. این «لا تعجل» ربطش با «رب زدنی» ما چیست؟ یعنی به جای اینکه در آیهای که هنوز به تو وحی نشده عجله کنی، علم بیشتری طلب کن. اگر تو به قرائت آیهای که هنوز به تو نازل نشده عجله میکنی، برای این است که تا اندازهای بهش علم پیدا کردی. ولی تو با مقدار علم اکتفا نکن. از خدا علم جدید بخواه. بخواه که صبر و حوصلهات بدهد تا بقیه وحی را بشنوی.
علما در مورد پیغمبر هم صادق میشود. پیغمبر هم علمش افزایش پیدا کند. امام هم علمش افزایش پیدا کند. حضوری نیست. خود خدا توحید است. توحید بینهایت است. علم هم میتواند. اینها از چیزهایی است که این عرفا میگویند: تا کسی معرفت نفس نداشته باشد، جدیداً نمیفهمد. راست میگویند. اگر کتاب معرفت نفس حاصل نشود، فهمیده نمیشود. کسی وقتی به شهود نفس خودش رسید، میبیند این شهود اتمام ندارد. ذات انسان که مصدر همین کمالات است، انسان هر چقدر او را بر شهود مینشاند، میبیند تمام نمیشود. نسبت به حق تعالی ازدیاد… اگر منظور متعلقات خارجی باشد، علم به در و دیوار و هندسه و معماری و فیزیک و ماده است. دیگر محدود است. چنین طرحی دارد علم. تو هم «ته»... منظور که این نیست که علم، علم نامحدود نسبت به متعلق محدود که نیست. علم نامحدود نسبت به متعلق نامحدود است. و ما در این عالم دو چیز نامحدود داریم: خداست، یکی خودم. کفریات قرآن؟ «نَفَختُ فیه مِن روحی». آن «من روحی» خدا که ماییم. هر چه درش غور میکنی، تمام نمیشود. تازه تجرد نفس و تجرد عقلی و شهودی و فلان، تازه اول علم است. تازه میرسد به دریا. دریایی که نه سطح دارد، نه عمق دارد، نه انتها دارد. تازه شروع میشود. تازه اول کار است. خیلی بزرگ است. خیلی خوب است و عین کمال و عین معرفت. و چیزی که حالیمان میشود از این بحث خیلی بزرگ. حقایق عالم. شهدا یک گوشههایش را میفهمند. دیگر «زنده، ربهم یرزقون» میگوید. میگوید روزی میخورند. روزی میخورَندَش را از کجا درآورد؟ خوردن خط بشود. روزی میگیرند. رزق اصلش معرفت و شهود است دیگر. همه خوردنی... سیب میگیرند از خود خدا. سیب میگیرند. موزهای تازه میگیرند. روزی میخورند پیش خدا. روزی میخورند. میخورندش دیگر چیست؟ سر صبح تحریم نیست؟ مثلاً آنجا اصل جنس را میآورند برای اینها، ارزان است؟ مثلاً. روزی میخورند، روزی میگیرند. روزی هم اصل روزی شهود است. شهود حق تعالی. «ینظرون الی وجه الله». شهید «ینظرون الی وجه الله». نظر به وجه خدا میکند. این روزی است. این اصل روزی این است. بله. نه رزق را میبینند، نه مرزوق را میبینند. رازق را میبیند. رازق را میبیند. اگر کسی در همین دنیا هم دید، آن هم میشود شهید. شهود دیگر. کسی در همین دنیا یک رازق را دید در پس هر رزقی، انقدر رازق را دید که اصلاً رزق را ندید. امشب دیگر اعلا درجه شهادت. لذا مقام عالیین همین است دیگر. بعضی آثار علامه توی آن کتاب وسایل توحیدیشان و جاهای دیگر اشاره بهش کردهاند. عالیین ملائکه بودند که انقدر محو هیمان حق تعالی بودند، خطاب صدور اصلاً نفهمیدند. مرتبه فعل خداست. حالا دستور است. مال امر است. اینها غرق در ذات بودند. سنگین دیگر. سنگین. خودش «العالیین» فرمود: «أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ؟» استکبار کردی یا از عالیین بودی؟ عالیین. وارد کفریات میشویم دیگر. آن عالیین هم ریشه است. ریشهای از وجود اهل بیت. ما هیچ چیزی در این عالم نداریم که فرع وجودی اهل بیت نباشد. صادر اولاند و واسطه فیضاند. همان ملائکه عالی، جبرئیل و فلان و همه اینها از شعاع نور اهل بیت.
بریم سراغ یکی از سختترین جاهای قرآن. خدا بخیر کند؛ «وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا.» از آیات پدردرآور است که پدرمان حضرت آدم را درآورده از بهشت. بسیار بحث دشواری است. سازمان... جهت ترجمه میخواهیم بخوانیم و برویم. اینها داخل بهشت شدند و از آنجا بیرون شدند. و اولاً این بهشت، بهشت قیامتی و جنت عدن نبوده. چون جنت عدن نه شیطانی هست، نه وسوسهای هست، اختیار و اراده و امتحانی هست، نه دخول و خروجی هست. دخول از خروج نیست. اینها همه حاکی از این است که این بهشت برزخی است. کدام بهشت؟ برزخ نزولی. نه برزخ صعودی. برزخ قبل دنیا. نه برزخ بعد دنیا. حضرت آدم در برزخ، ولی برزخ قبل دنیا. برزخ بعد دنیا به واسطه عمل آفریده شده. یعنی هر آنچه که آنجا دارید، از اعمال شماست. در برزخ بعد دنیا هم ما شیطان نداریم. در برزخ بعد دنیا هم اخراج نداریم. این برزخ قبل دنیاست. اخراجش هم به دنیاست. نه اخراج به جهنم.
البته مفاهیم وقتی خوب فهمیده بشود، شبکه مفاهیم قرآنی وقتی شکل بگیرد، آدم مبنا دستش میآید. اینجوری میشود. گفتیم جهنم هم چی بود؟ جهنم چی بود؟ باطن عالم ماده. اخراج کردن حضرت آدم را از بهشت به عالم ماده. خوب به عالم ماده که اخراج کردند، هبوط کرد. آمد پایین دیگر. هبوط که کرد، آمد بالای ماده. عالم ماده باطنش جهنم است. پس اخراج به خود جهنم نکردند، به جایی که بالقوه جهنم است. بالقوه هم بهشت است و هم جهنم است. اگر فعالش بکند، میشود بهشت. فعال نکند، این خسارت است. این هدر رفتن است. «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ». اینکه بالفعل نمیکند، سرمایه هدر میرود. این میشود جهنم. درست شد؟
حالا از جهت خیلی از بحثهای استخوانشکن قرآن این بحث و کسی اگر میخواهد فهمیده بشود که معارف قرآن را فهمیده، اینجاها به حرفهایش گوش میدهد. علامه طباطبایی را اینجا میشود فهمید که این قرآن فهمیده. با قرآن عجین. آیات الاحکام اصلاح و تغییر... مادر و پسرعموی بنده هم بنشیند مطالعه کند. آنی که معلوم میشود که طرف سلوکی کرده، شهودی... اینجاست. میفرماید که نهی که به حضرت آدم کرد، نهی ارشادی بود. بهش گفتند: «به این درخت دست نزن.» نهی ارشادی داریم، نهی مولوی داریم. نهی مولوی و نهی ارشادی تفاوتشان چیست؟ نهی ارشادی مفسده در خود فعل است و فاعل جدای از فعل، مفسده دیگری ندارد. در نهی ارشادی کسی را دوبار نمیزنند؛ یکی بابت بدی خود کار، یکی هم بابت عصیان. اصلاً بهش میگویند: «نرو. به خاطر اینکه خود خود کار برای او کفایت میکند.» به شما میگویند که بابا به بچهاش میگوید که: «بچه، سرد است. کاپشن بپوش. لخت بیرون نرو.» اگر رفت لخت بیرون، رفت چی میشود؟ مثال مادی. اگر لخت بیرون رفت، چی میشود؟ سرما میخورَد. دلیل نهی پدر از اینکه لخت بیرون نرود، چی بود؟ همین مفسده بود. مفسده همین سرما خوردن. بابای دیگر یکی خودش نمیزند که فلان فلانشده. جدای از سرما خوردن دیگر نمیزند که: «فلان فلانشده! چرا چیزی نپوشیدی؟» بله، پس یکی مفسده خود فعل است. در امر و نهی مولوی، چیزی برای فعل است. عقوبت مولاست. حالا البته اینها مبنا دارد دیگر. حرف دارد. معارف واقعاً همین است. معارف و نباید هم آدم دلش گرم بشود. بعد هم این است که واقعاً معارف الهی اینجوری است که هر گوشهاش ته ندارد. ابن سینا میگوید: «تا بدانجا رسید دانش من، که بدانم همین که نادانم.» یعنی میرود دل به یک جایی که غوغا میکند. میگوید: «مو را شکافت و یک مو ندانست، ولی موشکاف... موشکاف بود، ولی یک مو از این عالم نفهمید.» واقعاً همین است. یعنی هر چه آدم غور میکند در این موارد، میبیند که هر چه هم که بلد است، تبدیل به جهل میشود. تذکر کنار هر کدام است. و اینکه آدم قانع نشود به اینکه دارد یاد میگیرد و بداند که این... و خیلی جلوتر از اینها برود. کار بشود. روشتقه میزنیم که من خودمان باد بکنیم. نه. کسی که مطلب برایش منتقل میشود، واقعاً نمیشود باد کرد. یعنی موارد ذاتش هم نور است. اگر نورترین آدم هم آمد، فقط آدم را بیشتر میشکند. عین ظلمت و عین جهل. علم چه خبر است؟ این همه راه باید بروم. این علم یک افقی برایش باز... این آیه هم همینجور است. یک ظاهر سادهای دارد و داریم با هم ترجمه میکنیم. ولی واقعاً متنش را خدا میداند و از آیات بسیار سنگین قرآن این بخش تا آخر صفحه که داریم. آیه بیست و شش هم داریم دیگر. هشتاد و دوازده.
پس این نهی، نهی ارشادی بود. مفسدهاش هم لزوماً به این بود که میآیی تو عالم ماده. خب عالم ماده از اینجا که هستی که پایینتر است. هیچ مفسده مافوق این نداشته که خدا بخواهد عقوبت جدایی بکند آدم را. مثل این میماند که حالا مثال مثلاً غریبه به ذهنش… یک کسی سرما خوردنش برایش خیر است. سرما میخوری، بعد از فلان عروسی میافتی، بعد فلان عروسی اگر میرفتی، فلان فحشا را مثلاً مرتکب میشدی، فلان معصیت، فلان گناه. در مسیر تصادف میکردی، میمردی. بعد بهت میگویند: «لخت بیرون نرو. سرما میخوری.» که اگر رفتی سرما خوردی، اتفاقاً سرما خوردن برایت خیر است. روشن شد یا نه؟ سرما سخت است. خیر است. بازم آره. به حساب همین مسئله، به حساب آن. لذا حضرت علامه در سوره بقره و جاهای دیگر میفرماید که تکویناً خدا اراده کرده بود که آدم به دنیا بیاید. ولی باز نهیش کرد که از این درخت بخورَد. چه جوری میشود؟ این خیلی بحث دشواری است. اگر یک گوشهاش حل بشود، آدم در آسمان پرواز میکند. ساختار آفرینش فهمیده میشود که چیست. خدا چون حکیم است. حق مطلق است. حق مبین تعالی دارد. ملک حق است. میگوید: «ببین، بچهجان! این عالمی که هستی، بهتر از آن عالمی است که داری میخواهی بروی توش. آنجا نریا.» روشن است یا نه؟ سخت است؟ یک برزخی هست. برزخ نزولی قبل از عالم دنیا. خب، این برزخ که الان کمالاتی توش نیست. بهشت هست، ولی فرع بر کمالات وجودی خودمان نیست. برزخ بعدی که خودش با نور عمل تولید کرده، با نور علم و عمل تولید کرده، آن کمال است. در این سیر دورانی خلقت. لذا ما رجوع میکنیم. دقت بکنید: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». یعنی از جایی که آمدیم، برمیگردیم بهش. سه دورانی به همین برزخی که قبلاً توش بودیم، برمیگردیم، ولی با کمالات.
آفرین! چرا نهی باشد؟ مثلاً بگویید: «به آن سمت خوب است، ولی این خطرات هم دارد.» حالا تو مثالی که: «بیرون برو، ولی سرما میخوری.» بالأخره فامیل بازی. بچه سرما هم بخورَد. سرما بخورَد از صد تا آفت دیگر حفظ میشود. مثل آبله مرغان. دیدید؟ همه مراقبت میکنند که آبله مرغان نگیرند، ولی گرفتنش هم. آخرش که یک بار باید بگیری. آره. برو که الان بگیری. فضای ذهنی ما که آخرش که باید بگیری، بعد هم که آبله مرغان یک بار بگیری، دیگر تا آخر نمیگیری. گرفته: «حواست باشه نگیریا!» ولی گرفتی هم گرفتی، خوب است. اتفاقاً خود خدا دارد. آخرش در این خیر است. آنی که اشراف دارد بر جمیع مصالح و مفاسد، میبیند: در این یک مفسدهای در ذات سرما خوردن خوب نیست. هیچکس نمیتواند بگوید سرما خوردن. هیچکس نمیتواند بگوید آبله مرغان خوب است. ولی به حسب آن هارمونی کلانی که این فعل در آن ساختار کلان دیده میشود، باید حتماً رخ بدهد. خود فعل منفک از آن هارمونی، سرما خوردن کسی میتواند بگوید حق است؟ نه! سرما خوردن از آن ادبیات کشرهای سختی است، ولی از آن ادبیاتی است که هزار وجود بهش بنده. نفس عالم ماده از عالم برزخی که آدم توش بود، پایینتر است. هیچ حکیمی نمیآید بگوید: «برو تو پایین!» هیچ حکیمی نمیآید بگوید: «تو که الان سالمی، مریض شو!» چون نفس مریض بودن از نفس سالم بودن پایینتر است. ولی حکیمی که میبیند هزار سلامت بسته به این مریضی است، نفس مریضی پایینتر از نفس سلامت است. این را اراده میکند که از رهگذر این مریضی هزار سلامت برایت ایجاد بکند. روشن شد؟ حالا بنده را گرفت؛ یعنی آدم اگر عمل نمیکرد، اراده تکوینی حق تعالی به این بود که این اتفاق برایش بیفتد دیگر. آخر میرفت تو عالم ماده. اختیار داریم. مرحوم علامه میفرمایند که: «همه این آیات تمثیلی از زندگی بشری بنیآدم است. اصلاً این ماجرایی نبود، اینجوری نبود.» نه. بنشینم اینجوری نبود. اینجا در این سوره، با کوتاهترین عبارت و زیباترین بیان این بحثها را داستان آورده. ذیل آن عمده عنایت در آن بیان همان حکمی است که گفتیم به تشریع دین و عقاب رساننده. برویم وارد توضیحات علامه بشویم که خیلی هم مفصل است.
دقت. این بحث تمثیل را از روی متن میخوانم. ببینید ایشان چی میخواهد بگوید: «این داستان به طوری که از سیاق آن در این سوره و در غیر آن مانند سوره بقره و اعراف برمیآید، حال بنینوع آدم را بر حسب طبع زمینی و زندگی مادیاش تمثیل، دقت، تمثیل چی، و مجسم میسازد. زیرا خدا او را در بهترین قوام خلق کرد. در نعمتهای بیشمار غرق ساخت. در بهشت اعتدالش منزل داد.» همین الان من و شما در بهشت اعتدال، بهشت قوام نیمهبهشتمان است. دارد میگوید: «از بهشت بیرونت نکند.» عراق. آیا خیلی جالب است. مثال «پدرت را در بیاورم» از این آیه گرفته شده. عراق آیه چند است؟ «يَا بَنِي آدَمَ لَا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ». بیرون باباتان و ننه باباتان از بهشت درآورد. این داستان نمیخواهد بگوید به عنوان یک واقعهای که گذشته، ماجرای من و شماست. و هر کدام از ما شجرهای داریم و با آن شجره از این بهشت خارج میشویم. هوس ما، طمع ما، باعث میشود به سمت آن شجره برویم. ترسیم کردم برایتان که اصل ماجرا بوده، ولی یک ماجرای بود و تمام شد و رفت نیست ها. شما هم هر کدام در دنیا. حالا مواجهه با عیدی. او قبل دنیا مواجه بود که آمد به دنیا، برایش خیر شد. و آن کاری که انجام داد، شریعتی نبود آن موقع. لذا خیر بود. الان اینها دیگر بر مبنای شریعت. از اینجا دیگر بیفتی پایین، دیگر خیلی نیست ها. این دیگر شرها است. الان دیگر درخت را بخوری، حرف شیطان را گوش بدهی. آدم آخرش رفت بهشت، آمد در دنیا، ولی رفت بهشت. ولی شما اگر حرف شیطان را گوش دادی، دیگر بهشت بعدی نیست ها. دیگر سقوطها است. دیگر فراق است. نابودی. خسران. «از تعدی و خروج به یک سوی افراط و تفریط که ناشی از پیروی هوای نفس و تعلق به سراب دنیا و در نتیجه فراموشی جان رب العزه است، تهدید فرمود تا عهد میان خود و خدا را فراموش نکرده، او را نافرمانی و شیطان را در وساوسش پیروی نکند. چون اگر بکند و گول او را بخورد که دنیا را برایش زینت داده و به نظرش میرساند که اگر دل به آن ببندد و پروردگارش را فراموش کند، بر اسباب و کائنات و وجودی مسلط گشته، همه را به خدمت خود در میآورد. و هر که مزاحم خواستههای او از لذایذ زندگی شود، ذلیل میکند. و نیز به نظرش میرساند که دنیا برای او و او برای دنیا باقی است.» این فکر میکند از این شجره میخورد و خلوت پیدا میکند. شهید آوینی هم در کتاب «مبانی توسعه و تمدن غرب» (قشنگ است، یک چیزهایی یادم مانده از این کتاب) همین است. یکیاش همین آیات طه را وصل میکرد. مبانی نظری غرب بر همین وابسته است که همین شجره را در ذهنت فقط جلوه میدهد. تو خلوت پیدا میکنی با تکنولوژی، با علم، با ساینس، با توسعه فلان. این جلوه ابدی میشوی. همیشگی میشوی. کاری که شیطان با حضرت آدم کرد: «از این بخور که خالد بشوی.» «تَكُونَا خَالِدَيْنِ». در این صورت بعد از آنکه دل به دنیا بست و مقام پروردگارش را فراموش نمود، رفته رفته زشتیهای زندگی دنیا برایش روشن گشته، آثار سوء شقاوت با نزول بلاها و خیانت روزگار و نکول اسباب و پشت کردن شیطان به او برایش هویدا میگردد. آن وقت شروع میکند با نعمتی، نعمت از دست داده دیگر را تلافی نموده. به عذابی روی میآورد تا از عذابی شدیدتر از آن فرار کرده باشد. و در گریز از دردی ناگوار، دردی ناگوارتر را تحمل میکند تا وقتی که به او بگویند: «از بهشت نعمتها به کلی بیرون گشته، به محیط شقاوت و خیبت هبوط کند.» این همان صورتی است که از زندگی دنیا برای آدم مَثل شد. نخست خدای تعالی او را داخل بهشت نموده و کرامت داد تا سرانجام کارش بدانجا کشید که کشید. چیزی که هست، از آنجایی که این واقعه قبل از دقت، از آنجایی که این واقعه قبل از تشریع دین اتفاق افتاده و بهشت، بهشت برزخی بوده که در یک زندگی غیر دنیوی برایش مَثل شده، لذا نهی در آن نیست. نهی دینی و مولوی نبوده، بلکه نهی ارشادی که مخالفتش کار و سرنوشت او را به امر قهری کشانیده که تفسیرش در سوره بقره و اعراف گذشت. ولی من و شما دیگر به دلیل پای شریعت که وسط است و برزخ بعدی در میان، برزخ صعودی… آنجا دیگر شقاوت حقیقی است. آنجا شقاوت حضرت آدم به این بود که آمد در ماده. ماده از برزخ پایینتر است. اینجا گرسنگی دارد، خستگی. آنجا در بهشت راحت بودی. هر چه اراده میکرد، نه دفع داشت نه جذب داشت، نه خستگی داشت، نه زحمت داشت، نه تزاحم نبود. نه لباس میخواست، نه پوشش میخواست. تولید نسلش با زحمت بود. بچه، قتل و غارت و حسادت و دشمنی و فراق و مرگ، هیچی نبود. از این جهت آنجایی که بود، بهتر بود. کجا میرویم؟ جهنم. آن جهنمی است که آثار اعمال که خودتی که بروز خودت است، بروز ملکاتت است. و فقط با شریعت اصلاح میشود. پس این ماجرا، ماجرای من و شماست. ما هم همان حکایت آدم را داریم در عالم بعدی. فقط او افتاد به سختیهای عالم ماده که اتفاقاً سختیهای عالم ماده عین رشد است. ما میافتیم به سختیهای عالم برزخ که سختیهای عالم برزخ عین عذاب است. پس این اصل ماجرا از جهت تمثیل ما با آدم. حضرت آدم که امر و نهی ارشادی بوده، نفس عمل بد بوده به حسب مقام، به حسب درجه او بابت این کار عذاب نشد از جانب خدا. مثلاً فشاری، تحکمی، چیزی به او نبود. حالا گریه از آدم برای دور شدن از بهشت بود. عصیان حق تعالی. بحث عصیان هم داریم ها. حالا بهش میرسیم. عصیان آدم چی بود و چه شکلی بود و «عَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ». عصیان کرد. حالا ببینیم میرسیم.
منم میدانم درد دارد. سخت است. برایت میترسی. ولی اگر بزنی برای بهبودی حالت خوب است. این درخته. حکیم دیگر نیست دیگر. حکیم هیچ وقت بین امر راجح و مرجوح نمیآید امر مرجوح را ولو در تبع این امر مرجوح خیلی مسائل حقی باشد، چون نفس این دو تا که با هم قیاس میشود، این راجح است و مرجوح. این پایینتر است. هیچ حکیمی نمیآید بگوید راجح را ول کن، برو مرجوح. ولو در تبع مرجوح خیراتی هست ها. در دوگانه این دو تا نهی میکند. حالا اینها بحثهای کلاممان است. اگر حال و حوصلهای داشتید گوش بدهید ایام تعطیلات و اینها. تعطیلات. فکر کنم «عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا». ما به آدم عهد کردیم. عهد وصیت و سفارش، دستورات و فرمانها و اینها، من قبل از قبل. قبل از این ماجراها به آدم عهد کرده بودیم. «فَنَسِيَ» یادش رفت. یعنی ترک وظیفه. ترک لازم. فراموشی از «لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا.» ما برای او عزمی نیافتیم. کلمه «عزم» معنای «قصد جزمی» چیزی یعنی انسان اراده استوار. آن اراده در قرآن، اراده اراده قرآنی که کمال به حساب میآید برای انسان، همان عزم است. کلمه عزم همین است که ما ارادهای که کسی «از سر کمال و قدرت، قوت فکر و قوت اراده» اختیار میکند. این همان عزم است. اراده جدی درش بماند. یعنی این بالأخره ذاتش به ماده گرایش دارد دیگر. نفس است دیگر. نفس به سمت ماده. نفس بدون ماده هیچ کارایی ندارد. یک بحث سنگین است مقدمات بحث معرفت نفس.
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ». وقتی به ملائکه گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، همه سجده کردند غیر از ابلیس که ابا کرد. «يَا آدَمُ إِنَّ هَٰذَا عَدُوٌّ لَّكَ». بهش گفتیم: «ببین، این عدو تو است ها!» این سجده. چون سجده ملائکه چی بود؟ سجده حاکی از ولایت است دیگر. سجده یعنی اینکه من به واسطه تو قرب وجودی پیدا میکنم، توسعه وجودی پیدا میکنم. در برابر تو تسلیم باید بشوم. بر خاک باشم. مطیع باشم که در ذیل قربی که تو داری، ذیل مقامات که تو داری، من هم رشد بکنم، بالا بیایم. درست. خوب. همه سجده کردند. یعنی همه ملائکه در برابر این خلیفه، خلیفه خدا، در شعاع نور او خواستند خدا را عبودیت کنند، الا ابلیس. او نخواست که در شعاع نور آدم خدا را عبودیت کند. و در واقع نخواست که عبد خدا باشد. درست شد؟ جفتش با هم: «توحید هم ولایت».
حالا وقتی که نخواست اینطور باشد، یعنی به جای اینکه در مسیر قرب وجودی باشد، در مسیر بعد وجودی است. و تو همه عالمم که در این مسیر دقت کنید. خیلی. شما همه عالم میخواهید در مسیر قرب وجودی حرکت کنید. اینم دارد آن راه را برعکس میآید. این میشود چی؟ میشود «عدو». در قرآن معنای مزاحم است. نه دشمنی که مثلاً میخواهد منافعی، تو منافع او را به خطر انداختی، منافع تو را به خطر انداخته. این «عدو» در قرآن یعنی مزاحم. سر راهت را بند میآورد. اینجا را برمیگردد. تو داری میروی بالا، نمیگذارد تو این مسیر را بروی. او از روبرو فشار میآورد پایین. تو را متوجه نفست و هوای نفست بکند. نفس پایینی. هوای نفس. کارکرد ابلیس این است که تو را متوجه هوای نفست بکند. اینها را داشته باشید ها. باز تاکید میکنم. هر یک جمله اینها گیر نیامده. مفت دارد گفته میشود. مفت گیر نیامده. عمری رفته. جملات. چلهها بابتش رفته. خلاصه این بر میگردد. این هم دارد اینوری میرود. شیطان میخواهد این تو را در مسیر قرب وجودی متوجه به هوای نفسش بکند، بیاورد پایین. دشمن تو است. هم دشمن زوج. این هم نکته مهمی است که خطابه قرآنی اینجا خیلیهایش خطاب مفرد به حضرت آدم است. بعضیهایش تک و تو هوام هم وسط است. آنهایی که خطاب به خود آدم است، جنبه تشریع و ولایت و این حرفها است. آنهایی که هوا را هم نظر میکند، آن حیثیت نوع آدم است. «لَكَ» دشمن تو از حیث مقام ولایتت. «لِزَوْجِكَ» دشمن زوجت از باب چی؟ از باب اینکه او در ولایت تابع تو است. با ولی و مولی علیه کار دارد. با هر دو دشمن. هر دوست. ولی بالأخره دشمنی با ولی شدیدتر است. ولی را بتواند منحرف بکند، بیاورد در مسیر بعد وجودی، همه مولی علیه را هم برده. این میخواهد بعد وجودی بیاورد.
البته اینجا بعد وجودی حضرت آدم درست است که عالم برزخ (دقت دقت). درست است عالم برزخ قرب وجودیش به حق تعالی بالاتر. عالم مثال از عالم ماده. ولی چون آدم میخواهد بیاید از رهگذر دنیا برگردد به برزخ بعدی، از این جهت مسیر میشود مسیر قرب. ولی خودش در قیاس با... یعنی ماده و مثال در قیاس با هم. ماده پایین. آخر هم که آوردش پایین به حسب عالم مثالی که بود. آخر آدم را از عالم مثال که بالاتر بود دیگر. عالم مثال از عالم ماده قرب وجودی بیشتری دارد به خدا. «پایین آدم ربه فقوا.» همش دیگر همینجوری میشود ها. به حسب مرتبه قرب وجودی قبلی، نه به حسب مراتب قرب وجودی بعدی. «غوا» و «عصیان» آدم کامل تابش از عصیان در دنیا بشر بنیآدم. اینها کلاً جداست. او قرب وجودی که داشت، از دست داد. از عالم بالاتر که عالم مثال بود، آمد به عالم پایینتر که عالم ماده بود. این شد معصیت او، وقایت او، او گناه او. برایش عزمی پیدا نکردیم. هر آنچه که دارد بد میگوید، از این جهت است که از عالم بالاتر. ولی نفس پایینتر آمدن او خیر است ها. چون در عالم ماده حالا برزخ بعدی را خودش برای خودش میسازد. حالا خودش خود را معصوم میکند. خودش پیغمبر میشود. میشود حامل ذریه طیبه تا قیامت. مرتبه وجودی بالأخره آمد پایین. «إِبْلِيسَ أَخْرَجَكُم مِّنَ الْجَنَّةِ». از من روشن است. فهمیده میشود. اینها انسانشناسی عجیبی در این آیات است. اگر کسی میخواهد وارد روانشناسی بشود، اول باید این آیات را بفهمد. اغواش بکند حضرت؟ بله، بله. او کلاً میخواهد بعد وجودی. شیطان است. شیطان یعنی کسی که از قرب وجود، قرب وجودی به حق تعالی ندارد و در مسیر بعد انسانی که در مسیر بعد وجودی دارد حرکت میکند، شیطان و کار این است که باید بعد وجودی ایجاد بکند. «كَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنسِ وَ الْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا». درست. مریم با هم خواندیم. «إِنَّا أَرْسَلْنَا الشَّيَاطِينَ عَلَى الْكَافِرِينَ تُؤْزُّهُمْ أَزًّا». «فَتَشْقَى». اگر شما را از بهشت خارج کند، شقاوت. طه: «مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَىٰ». مگر پیغمبر شقی میشود؟ میگوید من قرآن را نفرستادم تو شقی بشوی، بیش از اندازه زحمت بیندازی. آدم هم دچار شقاوت شد. ولی آنجور شقاوتی نه. یعنی بدبخت. شقاوت درباره سعادت نیست که یعنی بدبخت، نکبت، فلان، اینها نیست. عالم ماده از عالم مثالی که همه چیز آرام، راحت، مزاحمت، درگیری نداری، میآیی در عالم مادهای که همش درگیری و زحمت و فشار و مصیبت و سختی. «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي كَبَدٍ». این میشود کبدش. میشود خلق. میشود ماده خلق، خلق ندارد. خلقت عالم.
پس این هم از این. «إنَّ لَكَ ألَّا تَجُوعَ فيهَا ولا تَعْرَى». اگر تو در این بهشت باشی، نه دچار گرسنگی میشوی، نه عریان میشوی. «وَأَنَّكَ لاَ تَظْمَأُ فِيهَا وَلا تَضْحَى». نه دچار تشنگی میشوی، نه دچار ضعف میشوی. «زهب» یعنی آن آفتاب گرمی که میزند. آفتابزدگی. آفتاب جلو میآید. حرارت که میزند. در بهشت نور هست. گرمای آزاردهنده نیست. در دنیا نور هست با گرمای آزاردهنده. چون ماده است. تزاحم است. ماهیات. ماهیتهایی است که ادبیاتش باهاش هست. اینجا ماهیت مادی را فعلاً حیثیت مادی. اینجا باید دوندگی بکنی، زحمت بکشی، نیازت را برطرف بکنی. آنجا هیچ رفع نیاز. هیچ معونهای. سختی... انتخاب کردم تکوین حق تعالی به این بود دیگر با همین ماده. ولی بازم خدا بهش میگوید: «اینجایی که هستی، بهتر از آنجایی است که داری میروی.» از جهت قرب وجودیش. ولی رفتن تو هم خیر است. همان ماجای آبله مرغان را داشته باشید. الان وضعی که داری به نسبت آبله مرغانی که میخواهی بگیری، بهتر است. بالأخره باید بگیری. هر چند زودتر بگیری، بهتر. خیلی، خیلی بیشتر.
«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ». شیطان وسوسه کرد که این بحث وسوسه بیشتری شد. دوست داشتید کار بکنی در تفسیر سوره ناس. ما گفتیم: «فَبَسَّ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَىٰ». او هم میخواهد معلوم میشود که یک جایی بهتر از این برزخی که او توش بوده، بوده دیگر. اینجا جاودانگی نداشته که دارد بهش میگوید: «میخواهی ببرم یک جایی که جاودانه بشوی؟» آدم میداند که اینجا جاودانه نیست. برزخ نزولی. بالأخره یک روز اینجا درمیآید. دنبال یک راهحلی میگردد برای اینکه جاودانه بشود. شیطان میاندازدش در ماده. چون راه جاودانه شدن او اصلاً آمدن در همین ماده بود. چقدر این آیات محشر است اگر فهمیده بشود. آدم پرواز بالبال میزند. آخر آمدیم در دنیا. شیطان گولمان زد. شیطان بود. از جهت مرتبه وجودی شیطان گول بزند دیگر. او این توبمیری آن توبمیری نیست ها. مثل آدم نیست که در دنیا گریه و عبادت اینها کنی برگردی بروی بالا. اینجا دیگر بخوری زمین، خوردی زمین. دیگر رفتی. نابود شدی. خسارت. از بین رفتنت. «شجره خلد» را میخواهم بهت نشان بدهم. یک درختی است اگر ازش برداری بکنی بخوری، خالد میشوی. باقی میشوی. کمالی بوده که اینجا در این که او داشته، نبوده. «وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَىٰ». به یک ملکی میرسی که کهنه شدن و پوسیدگی و از بین رفتن ندارد. «ثُمَّ أَكَلاَ مِنْهَا». از این درخت خوردند. دوتایی با هم. اینجا باز بحث دوتایی. آیا شیطان آدم را گول زد؟ آدم را گول زد؟ دوتایی خوردند؟ کجاها بحث آدم است؟ کجا بحث دوتاییش است؟ «فَأَكَلاَ مِنْهَا». دوتایی ازش خوردند. «فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا». زشتیهایشان. زشتیهایشان چی بود؟ همان حیثیت مادی عالم دنیا. آقا دیگر از اینجا به بعد باید بچهدار بشوی. زایمان بکنی. غذا میخوری، باید تخلیه بکنی. اینها همه زشتی و بدیهای ما بر اثر همین مرتبه نازله عالم مادهمان است دیگر. همین کثافت از جهت حیثیت مادیمان. نیازهایی است که برطرف بشود. غذا میخوریم، میسوزد. بچهدار باید بشویم. نطفه باید تولید بشود. نسل. تو خودت باید به دنیا بیاوری. این وقت نطفه میخواهد. بعد چی میخواهد؟ رحم میخواهد. این نمیدانم اصلاح میخواهد. این فلان میخواهد. این باید منتشر... دستگاه تناسلی میخواهد. همه اینها در آمد دیگر. همه اینها هم هست. بله، بله. همه تا از این درخت خوردند، در آمدند. «وَرِيقَ الْجَنَّةِ». در بهشت برزخی بودند که دیگر دارند آنجا حیثیت عالم مادی و زندگی مادی برایشان جلوه کرد. بعدش دستور هبوط میرسد. یعنی آن بدن مادی را پیدا کردند. چقدر این آیات فوقالعاده است اگر فهمیده نشود. خیلی مطلب. «وَتَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ». اینها شروع کردند خودشان را پوشاندن با برگهای بهشت. چقدر این آیات حرف دارد. این ورق جنت چی بود؟ چرا شروع کردند به پوشاندن؟ تحلیل این آیات چیست؟ برویم حرم، کله به ضریح بکوبیم که آقا این آیات را ما بفهمیم. فهمیده بشود. «وَ عَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ». دیدی آدم معصیت کرد؟ معصیت کدام امر کرد؟ مولوی ارشادی. نهی ارشادی. درست شد؟ «فَغَوَىٰ». از چی «غوا»یت پیدا کرد؟ از آن عشقی که توش بود. اینجا دیگر علامه توضیحات داده. خودم مطالعه کنم. وقت نداریم دیگر. روایت پیدا کرد که از آن بهشتی که از آن مرتبه عالی که درش بود. آنجایی که بود بهتر از اینجا بود. ولی اینجا که هست بهتر است برای خودش. آنجایی که بود از حیث درجه وجودی بهتر بود. حالا مثال از آدم ماده از جهت وجودی بالاتر است. ولی از جهت خیر کمال نفسی او کجا بهتر است؟ به وسیله دنیاست که آخرت کسب میشود. به وسیله دنیاست که آخرت آباد میشود. بگذار این همه روایت که از دنیا خوب گفته، همین است. «اولیای خدا» مسجد. نمیدانم «اتقیا» فلان. اینجا اولیای خدا اینجا تجارت کردند. اینجا شهید شدند. امام حسین در دنیا به شهادت رسید. همه اولیای خدا در دنیا به کمالات رسیدند. «تایم سختیها و زحمات صبر مشکلات». صدیقه کبری که ایام شهادتشان است سلام الله علیها، در همین دنیا شد صدیقه کبری. به این مقامات رسید. به این درجات رسید. با سختیها که فرمود: «صُبَّتْ عَلَیَّ مَصَائِبُ لَوْ أَنَّهَا صُبَّتْ عَلَى الْأَیَّامِ صِرْنَ لَیَالِیَ». مصایبی بر سر من بارید که اگر بر سر روزها میبارید، همه روزها را شب میکرد. خب اینها در کجا بود؟ در عالم ماده بود. همش هم شد کمالات برای حضرت زهرا در عوالم بعد. پس این نفس در عالم ماده آمدن خیر است. چرا آدم این کار را کرد؟ «من مَلَک بودم، فردوس برین جایم بود، آدم آورد مرا در این دیر خراب آبادم.» نه عزیزم. شما باید میآمدید. اگر بفهمی اینجا چه جای چی میشود کسب کرد. چه کمالاتی در این عالم کثیف دنیا میشود کسب کرد.
«ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ.» حالا این اشتباه دیگر. اشتباه در عالم ماده است. این دیگر کمال. حالا آمد در عالم ماده. اینجا دیگر قلب متوجه خداست. تبعیت از هدایت خدا دارد میکند. این این هدایت این توبه است دیگر. دارد رشد میکند. دارد سیر صعودی میکند. دیگر شما در عالم ماده یک کلمه پیدا نمیکنید که از آدم بد گفته باشد. هر چه بد گفته مال قبل از اینکه بیاید در ماده. بهتر بود وجودی پیدا میکنی تا در مسیر حقی. مسیر توبه است. مسیر کمال است. حضرت آدم در عالم ماده بیشتر. بله. «اشْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَ هَدَىٰ». اجتباءش کرد. جدا سوایش کرد. بعد بهش توبه کرد و هدایتش کرد. «قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِيعًا». به این دو تا فرمود که: «برید پایین، هبوط کنید.» دیگر این دار دنیاست دیگر. دار مزاحمت. آنجا دیگر افرادی با شما، شرایطی با شما درگیر میشوند که نگذارند شما قرب وجودی پیدا کنید. حواستان به این دشمنها باشد. به این مزاحمها باشد. یا این مزاحمها ابلیس و شیاطین جنی و اینها. شیاطین انسیاند. و خود توجه به عالم ماده مزاحم است. «لَا يَغُرَّنَّكُمُ بِاللَّهِ الْغَرُورُ». «يَا أَيُّهَا النَّاسُ يَا مَلِكُ فَاطِرُ». «لَا تَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ». مانت میشود یکی خود حیات دنیا، اعتباریاتش، خود مادیات. پول، اسم، رسم، شهرت، مکنت در عالم ماده، رشد در عالم ماده. یکی هم غرور ابلیس. روشن است. دارید این معارف را دیگر. «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ... » چشمت فقط به چی باشد؟ به هدایت. هدایتی که از جانب من میرسد به و به قرآن. به ذکر. که آیات بعدی هم میفرماید که اگر کسی ذکر را اعراض بکند، چی میشود؟ حواست فقط به ذکر باشد. «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ» حالا میخواهی این سیر را صعود کنی، بالا بیایی، باید چی کار کنی؟ دنبال هدایت را بگیر، بیا بالا. دنبال «هدیٰ» را بگیر، بیا بالا. اگر دنبال «هدیٰ» را گرفتی، دیگر «وَلَا يَشْقَىٰ». دیگر شقاوت ندارد. کدام شقاوت؟ این دیگر شقاوت واقعی است. این دیگر شقاوت از جنس شقاوت اول سوره که در مورد پیغمبر بود، نیست. از جنس شقاوتی که برای آدم بود، نیست. این شقاوت دیگر شقاوت وجودی است. روشن. آقا حواست هست دیگر. ضلالت دیگر. گم میشوی از این مسیر صعود. میافتی بیرون. سرمایهها هدر میرود. از مسیری که باید این سرمایهها را بالفعل کنی، خارج میشوی. دیگر این قوا را نمیتوانی بالفعل کنی. هدر میروی. میشود خسران. میشود شقاوت. میشود بدبختی. درست شد؟
هدر بروی. فقط تبعیت از هدایت. تبعیت از دستور امر و نهی. هر چه بهت میگویم، گوش بده. لذا میگویند: آقا، تنها راه قرب، تنها راه رسیدن به کمال، انجام واجبات، تبعیت از هدایت. این را بگیر. میروی. تو در مسیری قرار میگیری که دارد به وجود پیدا میکنی. کم کم برایت چیزهای دیگری روشن میشود. منکشف میشود. «وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي». ولی کسی اگر از ذکر من اعراض بکند. حالا وقتی هدایت آمد، تو هم باید تو با خودت است. گذاشتمت در عالم ماده. «فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» خلقت کردم. کجاست؟ در آن اَثَر سَافِرٍ که گذاشتم. باید چی کار کنی؟ سوره مبارکه تین: «وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ، وَ طُورِ سِينِينَ، وَ هَٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ، لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ، إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ». بدبخت میشوند. «الذین آمنوا و عملوا الصالحات» که هم خسران است دیگر. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ». این سرمایه چرا هدر میرود؟ مگر اینکه در مسیر ایمان و عمل صالح قرار بگیرد. دارد قوا را بالفعل میکند. دارد قرب وجودی پیدا میکند. دارد میرود بالا. ایمان و عمل صالح چی میخواهد؟ تبعیت از هدایت. حالا همه مراتب رشد وجودی چیست؟ جان مطلب در قرآن و روایات و همه درسهای ما. «توجه بخت». حالا ذکر؟ «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ». اعراض از ذکر نکن. اعراض کنی، متوقف میشوی. از قرب وجودی میافتی. مراتب قرب وجودی به چیست؟ به ذکر حق تعالی. توجه به حق تعالی. قلب متوجه او باشد. «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». وقتی انقدر میآید بالا، مطمئن میشود. وقتی خوب برمیگردد، «رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً». بردمت در عالم ماده. ولی چون به نفس مطمئنه رسیدی، در حال رضایت برمیگردی. آنی شدی که میخواستم. مرضیه. فرستادمت در عالم ماده که بروی نفس مطمئنه بشوی که راضیه مرضیه برگردی پیش من. مسیر ذکر. توجه. بیا مخلصین بشوی. بعد مخلصین بشوی قرب وجودی پیدا کنی. همینجور بیا بالا. شما حال میکنید یا نه؟ من که الان در زمین نیستم، ولی شما را نمیدانم چه حسی دارید. برای کسی اعراض کند، چی میشود؟ میماند در ماده. معیشت را در حیات را در مورد حیات حیوانی و فوق حیات حیوانی به کار میرود. ولی معیشت وقتی در قرآن گفته میشود، فقط در مورد حیات حیوان. سطح حیات حیوانی میشود. معیشت در حد حیات حیوانی خودش را نگه میدارد. عالم ماده است. دائماً در حال رفت و آمد. تبدل است. هر چه که گیرش میآید، باید زور بزند که نگهش دارد. نمیتواند که نگهش دارد. از بین رفتن است. ماده است دیگر. دارد تزاحم. آرامش ندارد. آسایش ندارد. طمأنینه ندارد. روز خوش نمیبیند. اگر کسی اینجا ماند، اعراض از ذکر اگر کرد، تفسیر میکنیم دیگر. همش با خود قرآنها. اگر کسی در مسیر قرب وجودی قرار نگرفت و حرکت به سمت حق تعالی نکرد، چون در عالم ماده میماند، تعلق به چیزهایی سَرکه مادی است. این مادیت هم که دائم در حال از بین رفتن است. دائماً چیزهایی را دارد که دارد. یکی دیگر بهترش میآید. به چیزهایی را ندارد که دیگران دارند و دائم هی چشم دارد به آنها که ندارد. نگه دارد جوانیاش را. باید نگه دارد. نمیتواند. پولش را باید نگه دارد. نمیتواند. سلامتیاش را. علمش را. سوادش را. ریاستش را. بهترین بازیکن دنیاست و زور بزند این توپ طلا را سال بعد هم داشته باشد. بعد کمکم پیر میشود. استخوانها پیر میشود. فرسوده میشود. بهتر از او دارد میآید. نزند خودش بهتر بماند. آخر هم بخواهد یا نخواهد که بهتر است. میآید روی دست میزند. او فرسوده میشود. پیر میشود. ذات عالم ماده تبدل است. نمیتواند نگه دارد آنی که دارد. نمیتواند به دست بیاورد آنی که ندارد. «مَعِيشَةً ضَنكًا» در تنگناست. وجود پیدا میکرد. میآمد بالا. از کل اینها رها میشد. اصلاً ماده رها بود. «لِكَيْ لَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ». وقتی چیزی را از دست میداد، ناراحت نمیشد. وقتی چیزی به دست میآورد، خوشحال نمیشد. برای اینکه او اصلاً مال این عالم نیست. مال یک عالم دیگری است که هر چه به دست آورده، دقت. مال یک عالم بالایی است که هر چه به دست آورده، از دست رفتنی نیست. هر چه هم به دست نیاورده، به دست آوردنی نبود. وقتی کسی قلب برزخی پیدا کرد، این شکلی میشود. چون عملش مال اوست. «لَیْسَ لِلْإِنسَانِ». دارایی اصلی و حقیقی او عمل اوست. عمل او هم که همیشه با اوست. احساس از دست رفتن نمیکند. آنهایی که از دست داده، ابزار و ماده بود که آنها اصلاً به دست آوردنی نبود. غصه بخورَد. باید ول میکرد، میرفت. آرامش. پیش طمأنینه میشود. رهایی میشود. نجات. چقدر این آیات فوقالعاده است. روانشناسی را میبینید دیگر. در این آیات چه دارد میکند خدا؟ شاید ما از این آیات مهمتر در بحثهای روانشناسی نداشته باشیم. اگر کسی اینها را بفهمد و اینها چقدر حرف در اعمال روز قیامت هم کور میآید. «قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَىٰ وَقَدْ كُنتُ بَصِيرًا». من در دنیا بصیر بودم. در دنیا میدیدم. اینجا نمیبینم. تو تو عالم ماده بودی. عالم ابزار بود. اینجا عالم کمال است. اینجا هر از خودت است. آنجا آنچه که داشتی، به حسب لیاقت و کمال نبود. فقط برای امتحان بود. تو در عالم ماده هر چه بهت دادند، فقط برای ساختن بود. فقط برای به کار گرفتن بود. «الْيَوْمَ الْعَمَلُ بِلَا حِسَابٍ». الان فقط به کار گرفتن است. از نتیجه خبری نیست. «وَ قَدِمَ حِسَابٌ وَلَا عَمَلٌ». فردا فقط نتیجه است. از به کار گرفتن خبری نیست. هر چه در دنیا داده بودم، چشم داده بودم. چشم برای این نبود که تو پیش من قرب وجودی داشتی. دوست داشتم، بهت داده بودم. سوره مبارکه فجر بیشترش را داشته باشد. آن بحث سوره حسینی که فجر است. اشاره کرد که اگر اینجا بهت دادم، مسکین. نه اینها. نگو که «رب اکرمن». میگوید تا بهش از دنیا میدهم، ابزار است. ابزار. ندادنش علامت اکرام است. نه گرفتنش علامت اهانت است. ابزار. خودکار. مداد بهت میدهم. به توهین کردم؟ به یکی دوچرخه میدهند. به یکی تراکتور میدهند. به یکی وقتی به یکی تراکتور میدهند، یعنی چی؟ ازش شخم زدن میخواهند. ولی وقتی به یکی تراکتور میدهند، معلوم میشود که کارش چیست. کارش سنگین است. باید برود بار بزند. چی کار کند؟ شخم بزند. روشن است وقتی مبنای آن حس و نسبت به داراییها کلاً عوض میشود در دنیا. چشم داشتی علامت کمال نبود. چشم داشتی ابزار بود برای کمال. چشم را به کار نگرفتی. باهاش کمال تولید نکردی. در دنیا چشم داشتی، اینجا آمدی کوری. درست شد؟
حالا چشم هم یک نمونه است. دست و پا و گوش و دهن. البته بازی بحث دیگر. عالم دنیا چون عالم مزاحمت است، صفر و یکاش توش زیاد است. چون ماهیات تشکیک ندارد. دقت. ماهیات تشکیک برنمیدارد. ماهیت ماهیت یا هست یا نیست. یا یک چیز واجد است یا فاقد است. ولی عوالم بالاتر چون وجودی است، رتبهبندی دارد. لذا ممکن است در عالم برزخ چیزهایی را ببیند، چیزهایی را نبیند. کوری و بینایی صفر و یکی نیست. نامه عملش را میبیند. نسبت به یک سری چیزها بیناست. روز قیامت میگوید: «مرا کور محشور کردی؟» مگر کمالات را نمیبینم؟ من نور را نمیبینم. من چیزی را نمیبینم. خودم را میبینم. گناهانم را میبینم. بدبختیهایم را میبینم. این عالمی که پشت سر گذاشتم با این همه کثافت و جنایت را میبینم. چشم دارد یا ندارد؟ اگر دارد که همه چی را میبیند. اگر ندارد، هیچی نمیبیند. عوالم بعدی این شکلی نیست. شبانهبدی همش فرع بر کار خودش است. که اینها دیگر بحثهای آن سوی مرگ در قیامت و اینها خیلی بحثهای شیرینی است. ای کاش ما وقتمان زیاد بود، میخواندیم، بحث میکردیم. ایران قله قرآن، قله معارف. طلبه شدیم اینها را بفهمیم. اینها را بخوانیم. انشاءالله برمیگردیم با صفحه آخر سوره طه و سوره انبیا و ادامه قرآن کریم. دوستان ما را حلال کنند، مخصوصاً این تایم اضافهای که ما از یازده به بعد وقت دوستان را میگرفتیم. انشاءالله اقیان صالحات باشد برایمان. همین وقت اضافی را در بهشت به وقت اضافی بدهند در محضر قرآن و اینها انشاءالله. و بابت خلاصه حرفی، حدیثی، کلمهای، کاستی، کمی، نقصی، هر چی بود، حلال بکنید ما را. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی. و تعالی الله الملک الحق، وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَىٰ إِلَيْكَ وَحْيُهُ، وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا. در برابر این چیزهایی که تنزیه خدا نسبت به ساحَت الهی نبود، این جمله مطرح میشود که از تسبیح و تنزیه خدا حکایت میکنیم. در مورد بحث انزال قرآن و تصریف وحی در قرآن و بحثهای قبلش و بحثهای بعدش، نسبت به همهاش این را دارد که: «خدا مَلِکی است که در مُلک خودش تصرف میکند. مردم را به سوی راهی که صلاحشان است هدایت میکند، احضارشان میکند، جزایشان را میدهد. جزایشان طبق عملشان است، چه خیر باشد و چه شر.» این خدا مالک هر چیزی است. مُلکَش مطلق است. متعالی است. مانعی از تصرفاتش منع نمیکند. کسی نیست که حکمش را تعقیب کند. رسول میفرستد، کتابهایی برای هدایت مردم نازل میکند. همه اینها از شؤون سلطنتش است. بعد از مردن، مبعوثشان میکند. احضارشان میکند. بر طبق آنچه عمل کردهاند، جزایشان را میدهد، در حالی که همه در برابر آن حیّ قیوم سر به زیرند و ذلیلاند. اینها همه از شؤون سلطه اوست. مُلک در اول و در آخر، در دنیا و در آخرت، اوست که بر آنچه از ازل بوده، ثابت خواهد بود.
خدا خودش عین حق است. حالا بحثی که امروز در مباحثه شمس الوحده داریم، همین بحث حق است. خدا خودش حق است، حق مطلق. «تعالی الله الملک الحق». این خدا خودش همهاش حق است. قبلاً با هم صحبت کردیم و ظهر، انشاءالله، نکاتی عرض میشود.
خوب، پس خدا هم مَلِک است و هم حق است. و اینجا تعالی را در دعای مجیر میگوید: «تعالیت فلان، تبارکت یا فلان.» مثلاً بخوانید: «تعالیت یا الله، تبارکت یا رحمان، أجرنا من النار یا مُجیر.» دعای مجیر در عین محتوای ساده و یک تم یکدست، خیلی پرمحتواست. تفاوت تعالی با تبارک بحث مفصلی است. تبارک فرقش با تسبیح چیست؟ «سبحان الذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ، تبارک الذی بِیَدِهِ مُلکُ کُلِّ شَیْءٍ.» تبارک فرق دارد با تسبیح. ما یک تسبیح داریم، یک تبارک داریم، یک تعالی داریم. تبارک فلان، تعالی الله الملک الحق. «المبین» جای دیگر است. اینجا «مبین» ندارد. «فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ». معنای «تعالی خدا» یعنی چی؟
اصل قرآن که وقت نیست معمولاً صحبت بشود اینها... اصل قرآن مهمی است. خدا هم خیلی شخصیت مهمی است. کلیت ماجرا... خدا خیلی خوب است و خیلی عالی، و عین معرفت و عین کرَم خداست. تعالی الله! یک جورهایی آدم قرآن میخواند، احساس میکند انگار فقط خدا همهکاره است. خیلی، انگار خدا (زبانم لال) گندهگویی کرده. در قرآن، فضای زندگیمان این چیزها نمیخورد. خدا هم هست دیگر؟ نه اینکه دیگر حالا شام یکی، تو یکی، منم یکی، اونم یکی... همه با هم کنار هم داریم زندگی میکنیم، یکی، یکی. ولی در قرآن میگوید یکی هست. بعد یکی هست و نیست جز او. «وحدَهُ لا شریکَ لهُ.» یکی هست و هیچ نیست جز او. «وحدَهُ لا شریکَ لهُ.» «لا اله الا انت.» کی هست و هیچ نیست جز او؟
خب، این الان شعرش کفر نیست، ولی بگویی این شعر یعنی وحدت وجود، آن دیگر کفر است. «یا مَن لا هُوَ إلا هُوَ». ذکر امیرالمؤمنین در «یا مَن هوَ هوَ». حالا دیگر اینها را ما نمیفهمیم چه به چیست. الزاماً در قرآن هم همین است. پیغمبر فرمودند: «شعر و کلامی به این صدق در عرب نداریم. در عرب که شاعری گفته این است که علی کل شیء الله.» با «علی کل شیء ما الله». شیء هم هست ها. ولی باطل. نه اینکه جز خدا شیئی نیست. لِیْس لِلَّهِ نداریم ها. شیء هست، ولی باطل است. باطل انحی. باطل. کاری که ملاصدرا، بنده خدا، کرده، خیلی کمک میکند بنکین کفریات قرآن فهمیده بشود. مال خود قرآن است دیگر. مال خود قرآن. اهل بیت که ماهیت موتنش فقط ذهن شماست. در بیرون ماهیتی نداریم. در بیرون وجود، در بیرون حق است. این عرصه عالم را سرتاسر حق گرفته. سر تا پا حق. هر چه هست، خداست و جلوه حق. تعالی. صلوات.
خوب، ظلم چیست؟ شر چیست؟ فساد چیست؟ فتنه چیست؟ اینها برمیگردد به محدودیتهای وجودی موجود، به ادبیات ممکن برمیگردد. دستکاریاش گیرنده هیچ. دست نزنید. هم خودتان ماشاءالله فهمتان خوب است و اهل مطالعهاید و میفهمید، همین بحثها خیلی اینجا تکرار شده. بله، ملاصدرا بیشتر بگو. تا میتوانی از ملاصدرا... اصلاً نقلی، نقلی اینها، چیزی نگو. هر چه میتوانی بالا سرت کنار.
خلاصه، این همین است. هر آنچه در بیرون داریم، وجود و ماهیت، در ذهن ماست. ماهیت یعنی ادبیات. کتاب، کتاب است. کتاب، کتاب است یعنی چی؟ یعنی کتاب گوشی نیست، کتاب میز نیست، کتاب صندلی نیست. چی کتاب را میکند کتاب؟ ادبیاتش. کتاب بودن ماهیت است دیگر. وگرنه هستش که وجود است. هست. این هست. میزم هست. گوشی هم هست. هست بودن تفاوت ندارد که. هست بودن یکپارچه است. این یک هست نیست، آن یک هست. همهاش یک هست است. بله، ماهیت کتاب بودنش. ماهیت میگوید: «مَا هُوَ؟» این وجودش چیست؟ «هذا کتاب». این ذهنی است. جنس و فصل که میآید، کجا جنس و فصل شکل میگیرد؟ در ذهن شما. کتاب، جنس و فصلش کجاست؟ شما بهش میگویی این یک نوعی دارد، یک جنسی دارد، یک فصلی دارد. حد بهش میزنی، رسم بهش میزنی. بله، با چه چیزهایی حد و رسم میزنی؟ با ادبیاتش. جنس و فصلش به چیست؟ به اینکه چی نیست. میگویی: «آقا، این حیوان است.» یعنی آن یکی نیست. خود مرز حیوان بودن یعنی باز آن چیزهایی که نیست، جدایش میکند دیگر. هی این مائز ادبیات عدم. اگر عدم مضاف، البته عدم مطلق که عدم... گوشی کتاب نیست. کتاب گوشی نیست. کتاب بودن کتاب به این است که گوشی نیست. نبودن گوشی، کتاب را کتاب میکند. هر چه هم شر است، مال این عدم است. حالا کتاب وقتی در آب میاندازی، خراب میشود. آب که میآید، سیل میشود. چرا؟ به دلیل نادر ادبیات. چون شعور ندارد، درک ندارد، اختیار ندارد، اراده ندارد. اگر قرار بود اینها را داشته باشد که باز میشد همه هستی بازیگر. تفاوتی نداشت. دست نمیبیند. درست است. دست اگر میخواست ببیند که میشود چی؟ چشم. چشم هم اگر میخواست مشت بزند که میشد دست. دست. دست چون چشم نیست. چشم هم چشم چون دست نیست. حالا دست چون نمیبیند، میسوزد. این شرش، ضعفش، به عدمش برمیگردد، به ادبیاتش، ادبیات موجود، ماهیت. شر مال ماهیت است، به وجود برنمیگردد. ما هیچ شری نداریم که به وجود برگردد. شر همیشه مال ماهیت ذات عدم ماهیت است دیگر. انسان، به انسان با چی شده انسان؟ با چیزهایی که ندارد. جهل انسان. علم ذاتی ندارد، عصمت ذاتی ندارد و مانند آن. تازه آن هم باز بالأخره اصل اینکه «ممکن الوجود» است، آن بالأخره باز خودش اصل هر شری است. شر پدید. این شر ماخلق همین است. هر موجودی به حسب ماهیت خودش محدود میشود، ممکن میشود، میشود شر.
حالا خدای متعال ملک حق است. او همه وجود او همه چیز است. نه، همه چیز او… چند باری وحدت وجود، اگر معنایی باشد که همه چیز خداست، عین کفر است. «خدا همه چیز است»، عین توحید است. «خدا همه چیز است.» خدا همه حق است. حق در قرآن – توضیح بدهم – حق در قرآن، همان «هست» فارسی ماست. حق، هست. «ایز» انگلیسی. «هست» فارسی. «حق» عربی. سه تایش یک معنا. «اشهد أنّ الموت حق، نکیر و منکر حق، و ان الصراط حق، و ان الحشر حق.» یعنی چه حق؟ حق یعنی "هست". این هم هست، این هم هست. شهادت، این هم هست، میباشد. حق یعنی میباشد. صراطی میباشد، قبری میباشد، مرگی میباشد. حق یعنی «انهست». خدا همه هست است. حق محض. البته یک حق مخلوق بهتر است که فرق میکند. انشاءالله.
«وَلاتَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ.» عجلهای به قرآن نکن، قبل از اینکه وحی به سمت تو قضا پیدا کند، بیاید، وحی به تو برسد. قبل از تمام شدن وحی از سمت فرشته وحی، تو در خواندنش عجله نکن. از بهترین حالت آیاتی که دلالت میکند که قرآن دو بار نازل شده؛ یک بار دفعتاً و تدریجاً. میگوید که: آن باری که دفعتاً نازل شده، وقتی تدریجیاش میآمد، پیغمبر آیه را میدانست دیگر. ابراز میکرد. چون خودش از قبل میدانست، شروع میکرد گفتن. عجله نکن! وایستا. خودم برایت کلمه کلمه بگویم. تند تند گفتن. جای دیگر دارد که: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ.» زبان را عجله نکن، تند تند نگو. کلمه به کلمه خودم بهت میگویم تا آخر خواندن. عجله نکن. «وَ قُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْماً.» سوره قیامت آیه هجدهم. این «لا تعجل» ربطش با «رب زدنی» ما چیست؟ یعنی به جای اینکه در آیهای که هنوز به تو وحی نشده عجله کنی، علم بیشتری طلب کن. اگر تو به قرائت آیهای که هنوز به تو نازل نشده عجله میکنی، برای این است که تا اندازهای بهش علم پیدا کردی. ولی تو با مقدار علم اکتفا نکن. از خدا علم جدید بخواه. بخواه که صبر و حوصلهات بدهد تا بقیه وحی را بشنوی.
علما در مورد پیغمبر هم صادق میشود. پیغمبر هم علمش افزایش پیدا کند. امام هم علمش افزایش پیدا کند. حضوری نیست. خود خدا توحید است. توحید بینهایت است. علم هم میتواند. اینها از چیزهایی است که این عرفا میگویند: تا کسی معرفت نفس نداشته باشد، جدیداً نمیفهمد. راست میگویند. اگر کتاب معرفت نفس حاصل نشود، فهمیده نمیشود. کسی وقتی به شهود نفس خودش رسید، میبیند این شهود اتمام ندارد. ذات انسان که مصدر همین کمالات است، انسان هر چقدر او را بر شهود مینشاند، میبیند تمام نمیشود. نسبت به حق تعالی ازدیاد… اگر منظور متعلقات خارجی باشد، علم به در و دیوار و هندسه و معماری و فیزیک و ماده است. دیگر محدود است. چنین طرحی دارد علم. تو هم «ته»... منظور که این نیست که علم، علم نامحدود نسبت به متعلق محدود که نیست. علم نامحدود نسبت به متعلق نامحدود است. و ما در این عالم دو چیز نامحدود داریم: خداست، یکی خودم. کفریات قرآن؟ «نَفَختُ فیه مِن روحی». آن «من روحی» خدا که ماییم. هر چه درش غور میکنی، تمام نمیشود. تازه تجرد نفس و تجرد عقلی و شهودی و فلان، تازه اول علم است. تازه میرسد به دریا. دریایی که نه سطح دارد، نه عمق دارد، نه انتها دارد. تازه شروع میشود. تازه اول کار است. خیلی بزرگ است. خیلی خوب است و عین کمال و عین معرفت. و چیزی که حالیمان میشود از این بحث خیلی بزرگ. حقایق عالم. شهدا یک گوشههایش را میفهمند. دیگر «زنده، ربهم یرزقون» میگوید. میگوید روزی میخورند. روزی میخورَندَش را از کجا درآورد؟ خوردن خط بشود. روزی میگیرند. رزق اصلش معرفت و شهود است دیگر. همه خوردنی... سیب میگیرند از خود خدا. سیب میگیرند. موزهای تازه میگیرند. روزی میخورند پیش خدا. روزی میخورند. میخورندش دیگر چیست؟ سر صبح تحریم نیست؟ مثلاً آنجا اصل جنس را میآورند برای اینها، ارزان است؟ مثلاً. روزی میخورند، روزی میگیرند. روزی هم اصل روزی شهود است. شهود حق تعالی. «ینظرون الی وجه الله». شهید «ینظرون الی وجه الله». نظر به وجه خدا میکند. این روزی است. این اصل روزی این است. بله. نه رزق را میبینند، نه مرزوق را میبینند. رازق را میبیند. رازق را میبیند. اگر کسی در همین دنیا هم دید، آن هم میشود شهید. شهود دیگر. کسی در همین دنیا یک رازق را دید در پس هر رزقی، انقدر رازق را دید که اصلاً رزق را ندید. امشب دیگر اعلا درجه شهادت. لذا مقام عالیین همین است دیگر. بعضی آثار علامه توی آن کتاب وسایل توحیدیشان و جاهای دیگر اشاره بهش کردهاند. عالیین ملائکه بودند که انقدر محو هیمان حق تعالی بودند، خطاب صدور اصلاً نفهمیدند. مرتبه فعل خداست. حالا دستور است. مال امر است. اینها غرق در ذات بودند. سنگین دیگر. سنگین. خودش «العالیین» فرمود: «أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ الْعَالِينَ؟» استکبار کردی یا از عالیین بودی؟ عالیین. وارد کفریات میشویم دیگر. آن عالیین هم ریشه است. ریشهای از وجود اهل بیت. ما هیچ چیزی در این عالم نداریم که فرع وجودی اهل بیت نباشد. صادر اولاند و واسطه فیضاند. همان ملائکه عالی، جبرئیل و فلان و همه اینها از شعاع نور اهل بیت.
بریم سراغ یکی از سختترین جاهای قرآن. خدا بخیر کند؛ «وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا.» از آیات پدردرآور است که پدرمان حضرت آدم را درآورده از بهشت. بسیار بحث دشواری است. سازمان... جهت ترجمه میخواهیم بخوانیم و برویم. اینها داخل بهشت شدند و از آنجا بیرون شدند. و اولاً این بهشت، بهشت قیامتی و جنت عدن نبوده. چون جنت عدن نه شیطانی هست، نه وسوسهای هست، اختیار و اراده و امتحانی هست، نه دخول و خروجی هست. دخول از خروج نیست. اینها همه حاکی از این است که این بهشت برزخی است. کدام بهشت؟ برزخ نزولی. نه برزخ صعودی. برزخ قبل دنیا. نه برزخ بعد دنیا. حضرت آدم در برزخ، ولی برزخ قبل دنیا. برزخ بعد دنیا به واسطه عمل آفریده شده. یعنی هر آنچه که آنجا دارید، از اعمال شماست. در برزخ بعد دنیا هم ما شیطان نداریم. در برزخ بعد دنیا هم اخراج نداریم. این برزخ قبل دنیاست. اخراجش هم به دنیاست. نه اخراج به جهنم.
البته مفاهیم وقتی خوب فهمیده بشود، شبکه مفاهیم قرآنی وقتی شکل بگیرد، آدم مبنا دستش میآید. اینجوری میشود. گفتیم جهنم هم چی بود؟ جهنم چی بود؟ باطن عالم ماده. اخراج کردن حضرت آدم را از بهشت به عالم ماده. خوب به عالم ماده که اخراج کردند، هبوط کرد. آمد پایین دیگر. هبوط که کرد، آمد بالای ماده. عالم ماده باطنش جهنم است. پس اخراج به خود جهنم نکردند، به جایی که بالقوه جهنم است. بالقوه هم بهشت است و هم جهنم است. اگر فعالش بکند، میشود بهشت. فعال نکند، این خسارت است. این هدر رفتن است. «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ». اینکه بالفعل نمیکند، سرمایه هدر میرود. این میشود جهنم. درست شد؟
حالا از جهت خیلی از بحثهای استخوانشکن قرآن این بحث و کسی اگر میخواهد فهمیده بشود که معارف قرآن را فهمیده، اینجاها به حرفهایش گوش میدهد. علامه طباطبایی را اینجا میشود فهمید که این قرآن فهمیده. با قرآن عجین. آیات الاحکام اصلاح و تغییر... مادر و پسرعموی بنده هم بنشیند مطالعه کند. آنی که معلوم میشود که طرف سلوکی کرده، شهودی... اینجاست. میفرماید که نهی که به حضرت آدم کرد، نهی ارشادی بود. بهش گفتند: «به این درخت دست نزن.» نهی ارشادی داریم، نهی مولوی داریم. نهی مولوی و نهی ارشادی تفاوتشان چیست؟ نهی ارشادی مفسده در خود فعل است و فاعل جدای از فعل، مفسده دیگری ندارد. در نهی ارشادی کسی را دوبار نمیزنند؛ یکی بابت بدی خود کار، یکی هم بابت عصیان. اصلاً بهش میگویند: «نرو. به خاطر اینکه خود خود کار برای او کفایت میکند.» به شما میگویند که بابا به بچهاش میگوید که: «بچه، سرد است. کاپشن بپوش. لخت بیرون نرو.» اگر رفت لخت بیرون، رفت چی میشود؟ مثال مادی. اگر لخت بیرون رفت، چی میشود؟ سرما میخورَد. دلیل نهی پدر از اینکه لخت بیرون نرود، چی بود؟ همین مفسده بود. مفسده همین سرما خوردن. بابای دیگر یکی خودش نمیزند که فلان فلانشده. جدای از سرما خوردن دیگر نمیزند که: «فلان فلانشده! چرا چیزی نپوشیدی؟» بله، پس یکی مفسده خود فعل است. در امر و نهی مولوی، چیزی برای فعل است. عقوبت مولاست. حالا البته اینها مبنا دارد دیگر. حرف دارد. معارف واقعاً همین است. معارف و نباید هم آدم دلش گرم بشود. بعد هم این است که واقعاً معارف الهی اینجوری است که هر گوشهاش ته ندارد. ابن سینا میگوید: «تا بدانجا رسید دانش من، که بدانم همین که نادانم.» یعنی میرود دل به یک جایی که غوغا میکند. میگوید: «مو را شکافت و یک مو ندانست، ولی موشکاف... موشکاف بود، ولی یک مو از این عالم نفهمید.» واقعاً همین است. یعنی هر چه آدم غور میکند در این موارد، میبیند که هر چه هم که بلد است، تبدیل به جهل میشود. تذکر کنار هر کدام است. و اینکه آدم قانع نشود به اینکه دارد یاد میگیرد و بداند که این... و خیلی جلوتر از اینها برود. کار بشود. روشتقه میزنیم که من خودمان باد بکنیم. نه. کسی که مطلب برایش منتقل میشود، واقعاً نمیشود باد کرد. یعنی موارد ذاتش هم نور است. اگر نورترین آدم هم آمد، فقط آدم را بیشتر میشکند. عین ظلمت و عین جهل. علم چه خبر است؟ این همه راه باید بروم. این علم یک افقی برایش باز... این آیه هم همینجور است. یک ظاهر سادهای دارد و داریم با هم ترجمه میکنیم. ولی واقعاً متنش را خدا میداند و از آیات بسیار سنگین قرآن این بخش تا آخر صفحه که داریم. آیه بیست و شش هم داریم دیگر. هشتاد و دوازده.
پس این نهی، نهی ارشادی بود. مفسدهاش هم لزوماً به این بود که میآیی تو عالم ماده. خب عالم ماده از اینجا که هستی که پایینتر است. هیچ مفسده مافوق این نداشته که خدا بخواهد عقوبت جدایی بکند آدم را. مثل این میماند که حالا مثال مثلاً غریبه به ذهنش… یک کسی سرما خوردنش برایش خیر است. سرما میخوری، بعد از فلان عروسی میافتی، بعد فلان عروسی اگر میرفتی، فلان فحشا را مثلاً مرتکب میشدی، فلان معصیت، فلان گناه. در مسیر تصادف میکردی، میمردی. بعد بهت میگویند: «لخت بیرون نرو. سرما میخوری.» که اگر رفتی سرما خوردی، اتفاقاً سرما خوردن برایت خیر است. روشن شد یا نه؟ سرما سخت است. خیر است. بازم آره. به حساب همین مسئله، به حساب آن. لذا حضرت علامه در سوره بقره و جاهای دیگر میفرماید که تکویناً خدا اراده کرده بود که آدم به دنیا بیاید. ولی باز نهیش کرد که از این درخت بخورَد. چه جوری میشود؟ این خیلی بحث دشواری است. اگر یک گوشهاش حل بشود، آدم در آسمان پرواز میکند. ساختار آفرینش فهمیده میشود که چیست. خدا چون حکیم است. حق مطلق است. حق مبین تعالی دارد. ملک حق است. میگوید: «ببین، بچهجان! این عالمی که هستی، بهتر از آن عالمی است که داری میخواهی بروی توش. آنجا نریا.» روشن است یا نه؟ سخت است؟ یک برزخی هست. برزخ نزولی قبل از عالم دنیا. خب، این برزخ که الان کمالاتی توش نیست. بهشت هست، ولی فرع بر کمالات وجودی خودمان نیست. برزخ بعدی که خودش با نور عمل تولید کرده، با نور علم و عمل تولید کرده، آن کمال است. در این سیر دورانی خلقت. لذا ما رجوع میکنیم. دقت بکنید: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». یعنی از جایی که آمدیم، برمیگردیم بهش. سه دورانی به همین برزخی که قبلاً توش بودیم، برمیگردیم، ولی با کمالات.
آفرین! چرا نهی باشد؟ مثلاً بگویید: «به آن سمت خوب است، ولی این خطرات هم دارد.» حالا تو مثالی که: «بیرون برو، ولی سرما میخوری.» بالأخره فامیل بازی. بچه سرما هم بخورَد. سرما بخورَد از صد تا آفت دیگر حفظ میشود. مثل آبله مرغان. دیدید؟ همه مراقبت میکنند که آبله مرغان نگیرند، ولی گرفتنش هم. آخرش که یک بار باید بگیری. آره. برو که الان بگیری. فضای ذهنی ما که آخرش که باید بگیری، بعد هم که آبله مرغان یک بار بگیری، دیگر تا آخر نمیگیری. گرفته: «حواست باشه نگیریا!» ولی گرفتی هم گرفتی، خوب است. اتفاقاً خود خدا دارد. آخرش در این خیر است. آنی که اشراف دارد بر جمیع مصالح و مفاسد، میبیند: در این یک مفسدهای در ذات سرما خوردن خوب نیست. هیچکس نمیتواند بگوید سرما خوردن. هیچکس نمیتواند بگوید آبله مرغان خوب است. ولی به حسب آن هارمونی کلانی که این فعل در آن ساختار کلان دیده میشود، باید حتماً رخ بدهد. خود فعل منفک از آن هارمونی، سرما خوردن کسی میتواند بگوید حق است؟ نه! سرما خوردن از آن ادبیات کشرهای سختی است، ولی از آن ادبیاتی است که هزار وجود بهش بنده. نفس عالم ماده از عالم برزخی که آدم توش بود، پایینتر است. هیچ حکیمی نمیآید بگوید: «برو تو پایین!» هیچ حکیمی نمیآید بگوید: «تو که الان سالمی، مریض شو!» چون نفس مریض بودن از نفس سالم بودن پایینتر است. ولی حکیمی که میبیند هزار سلامت بسته به این مریضی است، نفس مریضی پایینتر از نفس سلامت است. این را اراده میکند که از رهگذر این مریضی هزار سلامت برایت ایجاد بکند. روشن شد؟ حالا بنده را گرفت؛ یعنی آدم اگر عمل نمیکرد، اراده تکوینی حق تعالی به این بود که این اتفاق برایش بیفتد دیگر. آخر میرفت تو عالم ماده. اختیار داریم. مرحوم علامه میفرمایند که: «همه این آیات تمثیلی از زندگی بشری بنیآدم است. اصلاً این ماجرایی نبود، اینجوری نبود.» نه. بنشینم اینجوری نبود. اینجا در این سوره، با کوتاهترین عبارت و زیباترین بیان این بحثها را داستان آورده. ذیل آن عمده عنایت در آن بیان همان حکمی است که گفتیم به تشریع دین و عقاب رساننده. برویم وارد توضیحات علامه بشویم که خیلی هم مفصل است.
دقت. این بحث تمثیل را از روی متن میخوانم. ببینید ایشان چی میخواهد بگوید: «این داستان به طوری که از سیاق آن در این سوره و در غیر آن مانند سوره بقره و اعراف برمیآید، حال بنینوع آدم را بر حسب طبع زمینی و زندگی مادیاش تمثیل، دقت، تمثیل چی، و مجسم میسازد. زیرا خدا او را در بهترین قوام خلق کرد. در نعمتهای بیشمار غرق ساخت. در بهشت اعتدالش منزل داد.» همین الان من و شما در بهشت اعتدال، بهشت قوام نیمهبهشتمان است. دارد میگوید: «از بهشت بیرونت نکند.» عراق. آیا خیلی جالب است. مثال «پدرت را در بیاورم» از این آیه گرفته شده. عراق آیه چند است؟ «يَا بَنِي آدَمَ لَا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ». بیرون باباتان و ننه باباتان از بهشت درآورد. این داستان نمیخواهد بگوید به عنوان یک واقعهای که گذشته، ماجرای من و شماست. و هر کدام از ما شجرهای داریم و با آن شجره از این بهشت خارج میشویم. هوس ما، طمع ما، باعث میشود به سمت آن شجره برویم. ترسیم کردم برایتان که اصل ماجرا بوده، ولی یک ماجرای بود و تمام شد و رفت نیست ها. شما هم هر کدام در دنیا. حالا مواجهه با عیدی. او قبل دنیا مواجه بود که آمد به دنیا، برایش خیر شد. و آن کاری که انجام داد، شریعتی نبود آن موقع. لذا خیر بود. الان اینها دیگر بر مبنای شریعت. از اینجا دیگر بیفتی پایین، دیگر خیلی نیست ها. این دیگر شرها است. الان دیگر درخت را بخوری، حرف شیطان را گوش بدهی. آدم آخرش رفت بهشت، آمد در دنیا، ولی رفت بهشت. ولی شما اگر حرف شیطان را گوش دادی، دیگر بهشت بعدی نیست ها. دیگر سقوطها است. دیگر فراق است. نابودی. خسران. «از تعدی و خروج به یک سوی افراط و تفریط که ناشی از پیروی هوای نفس و تعلق به سراب دنیا و در نتیجه فراموشی جان رب العزه است، تهدید فرمود تا عهد میان خود و خدا را فراموش نکرده، او را نافرمانی و شیطان را در وساوسش پیروی نکند. چون اگر بکند و گول او را بخورد که دنیا را برایش زینت داده و به نظرش میرساند که اگر دل به آن ببندد و پروردگارش را فراموش کند، بر اسباب و کائنات و وجودی مسلط گشته، همه را به خدمت خود در میآورد. و هر که مزاحم خواستههای او از لذایذ زندگی شود، ذلیل میکند. و نیز به نظرش میرساند که دنیا برای او و او برای دنیا باقی است.» این فکر میکند از این شجره میخورد و خلوت پیدا میکند. شهید آوینی هم در کتاب «مبانی توسعه و تمدن غرب» (قشنگ است، یک چیزهایی یادم مانده از این کتاب) همین است. یکیاش همین آیات طه را وصل میکرد. مبانی نظری غرب بر همین وابسته است که همین شجره را در ذهنت فقط جلوه میدهد. تو خلوت پیدا میکنی با تکنولوژی، با علم، با ساینس، با توسعه فلان. این جلوه ابدی میشوی. همیشگی میشوی. کاری که شیطان با حضرت آدم کرد: «از این بخور که خالد بشوی.» «تَكُونَا خَالِدَيْنِ». در این صورت بعد از آنکه دل به دنیا بست و مقام پروردگارش را فراموش نمود، رفته رفته زشتیهای زندگی دنیا برایش روشن گشته، آثار سوء شقاوت با نزول بلاها و خیانت روزگار و نکول اسباب و پشت کردن شیطان به او برایش هویدا میگردد. آن وقت شروع میکند با نعمتی، نعمت از دست داده دیگر را تلافی نموده. به عذابی روی میآورد تا از عذابی شدیدتر از آن فرار کرده باشد. و در گریز از دردی ناگوار، دردی ناگوارتر را تحمل میکند تا وقتی که به او بگویند: «از بهشت نعمتها به کلی بیرون گشته، به محیط شقاوت و خیبت هبوط کند.» این همان صورتی است که از زندگی دنیا برای آدم مَثل شد. نخست خدای تعالی او را داخل بهشت نموده و کرامت داد تا سرانجام کارش بدانجا کشید که کشید. چیزی که هست، از آنجایی که این واقعه قبل از دقت، از آنجایی که این واقعه قبل از تشریع دین اتفاق افتاده و بهشت، بهشت برزخی بوده که در یک زندگی غیر دنیوی برایش مَثل شده، لذا نهی در آن نیست. نهی دینی و مولوی نبوده، بلکه نهی ارشادی که مخالفتش کار و سرنوشت او را به امر قهری کشانیده که تفسیرش در سوره بقره و اعراف گذشت. ولی من و شما دیگر به دلیل پای شریعت که وسط است و برزخ بعدی در میان، برزخ صعودی… آنجا دیگر شقاوت حقیقی است. آنجا شقاوت حضرت آدم به این بود که آمد در ماده. ماده از برزخ پایینتر است. اینجا گرسنگی دارد، خستگی. آنجا در بهشت راحت بودی. هر چه اراده میکرد، نه دفع داشت نه جذب داشت، نه خستگی داشت، نه زحمت داشت، نه تزاحم نبود. نه لباس میخواست، نه پوشش میخواست. تولید نسلش با زحمت بود. بچه، قتل و غارت و حسادت و دشمنی و فراق و مرگ، هیچی نبود. از این جهت آنجایی که بود، بهتر بود. کجا میرویم؟ جهنم. آن جهنمی است که آثار اعمال که خودتی که بروز خودت است، بروز ملکاتت است. و فقط با شریعت اصلاح میشود. پس این ماجرا، ماجرای من و شماست. ما هم همان حکایت آدم را داریم در عالم بعدی. فقط او افتاد به سختیهای عالم ماده که اتفاقاً سختیهای عالم ماده عین رشد است. ما میافتیم به سختیهای عالم برزخ که سختیهای عالم برزخ عین عذاب است. پس این اصل ماجرا از جهت تمثیل ما با آدم. حضرت آدم که امر و نهی ارشادی بوده، نفس عمل بد بوده به حسب مقام، به حسب درجه او بابت این کار عذاب نشد از جانب خدا. مثلاً فشاری، تحکمی، چیزی به او نبود. حالا گریه از آدم برای دور شدن از بهشت بود. عصیان حق تعالی. بحث عصیان هم داریم ها. حالا بهش میرسیم. عصیان آدم چی بود و چه شکلی بود و «عَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ». عصیان کرد. حالا ببینیم میرسیم.
منم میدانم درد دارد. سخت است. برایت میترسی. ولی اگر بزنی برای بهبودی حالت خوب است. این درخته. حکیم دیگر نیست دیگر. حکیم هیچ وقت بین امر راجح و مرجوح نمیآید امر مرجوح را ولو در تبع این امر مرجوح خیلی مسائل حقی باشد، چون نفس این دو تا که با هم قیاس میشود، این راجح است و مرجوح. این پایینتر است. هیچ حکیمی نمیآید بگوید راجح را ول کن، برو مرجوح. ولو در تبع مرجوح خیراتی هست ها. در دوگانه این دو تا نهی میکند. حالا اینها بحثهای کلاممان است. اگر حال و حوصلهای داشتید گوش بدهید ایام تعطیلات و اینها. تعطیلات. فکر کنم «عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا». ما به آدم عهد کردیم. عهد وصیت و سفارش، دستورات و فرمانها و اینها، من قبل از قبل. قبل از این ماجراها به آدم عهد کرده بودیم. «فَنَسِيَ» یادش رفت. یعنی ترک وظیفه. ترک لازم. فراموشی از «لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا.» ما برای او عزمی نیافتیم. کلمه «عزم» معنای «قصد جزمی» چیزی یعنی انسان اراده استوار. آن اراده در قرآن، اراده اراده قرآنی که کمال به حساب میآید برای انسان، همان عزم است. کلمه عزم همین است که ما ارادهای که کسی «از سر کمال و قدرت، قوت فکر و قوت اراده» اختیار میکند. این همان عزم است. اراده جدی درش بماند. یعنی این بالأخره ذاتش به ماده گرایش دارد دیگر. نفس است دیگر. نفس به سمت ماده. نفس بدون ماده هیچ کارایی ندارد. یک بحث سنگین است مقدمات بحث معرفت نفس.
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ». وقتی به ملائکه گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، همه سجده کردند غیر از ابلیس که ابا کرد. «يَا آدَمُ إِنَّ هَٰذَا عَدُوٌّ لَّكَ». بهش گفتیم: «ببین، این عدو تو است ها!» این سجده. چون سجده ملائکه چی بود؟ سجده حاکی از ولایت است دیگر. سجده یعنی اینکه من به واسطه تو قرب وجودی پیدا میکنم، توسعه وجودی پیدا میکنم. در برابر تو تسلیم باید بشوم. بر خاک باشم. مطیع باشم که در ذیل قربی که تو داری، ذیل مقامات که تو داری، من هم رشد بکنم، بالا بیایم. درست. خوب. همه سجده کردند. یعنی همه ملائکه در برابر این خلیفه، خلیفه خدا، در شعاع نور او خواستند خدا را عبودیت کنند، الا ابلیس. او نخواست که در شعاع نور آدم خدا را عبودیت کند. و در واقع نخواست که عبد خدا باشد. درست شد؟ جفتش با هم: «توحید هم ولایت».
حالا وقتی که نخواست اینطور باشد، یعنی به جای اینکه در مسیر قرب وجودی باشد، در مسیر بعد وجودی است. و تو همه عالمم که در این مسیر دقت کنید. خیلی. شما همه عالم میخواهید در مسیر قرب وجودی حرکت کنید. اینم دارد آن راه را برعکس میآید. این میشود چی؟ میشود «عدو». در قرآن معنای مزاحم است. نه دشمنی که مثلاً میخواهد منافعی، تو منافع او را به خطر انداختی، منافع تو را به خطر انداخته. این «عدو» در قرآن یعنی مزاحم. سر راهت را بند میآورد. اینجا را برمیگردد. تو داری میروی بالا، نمیگذارد تو این مسیر را بروی. او از روبرو فشار میآورد پایین. تو را متوجه نفست و هوای نفست بکند. نفس پایینی. هوای نفس. کارکرد ابلیس این است که تو را متوجه هوای نفست بکند. اینها را داشته باشید ها. باز تاکید میکنم. هر یک جمله اینها گیر نیامده. مفت دارد گفته میشود. مفت گیر نیامده. عمری رفته. جملات. چلهها بابتش رفته. خلاصه این بر میگردد. این هم دارد اینوری میرود. شیطان میخواهد این تو را در مسیر قرب وجودی متوجه به هوای نفسش بکند، بیاورد پایین. دشمن تو است. هم دشمن زوج. این هم نکته مهمی است که خطابه قرآنی اینجا خیلیهایش خطاب مفرد به حضرت آدم است. بعضیهایش تک و تو هوام هم وسط است. آنهایی که خطاب به خود آدم است، جنبه تشریع و ولایت و این حرفها است. آنهایی که هوا را هم نظر میکند، آن حیثیت نوع آدم است. «لَكَ» دشمن تو از حیث مقام ولایتت. «لِزَوْجِكَ» دشمن زوجت از باب چی؟ از باب اینکه او در ولایت تابع تو است. با ولی و مولی علیه کار دارد. با هر دو دشمن. هر دوست. ولی بالأخره دشمنی با ولی شدیدتر است. ولی را بتواند منحرف بکند، بیاورد در مسیر بعد وجودی، همه مولی علیه را هم برده. این میخواهد بعد وجودی بیاورد.
البته اینجا بعد وجودی حضرت آدم درست است که عالم برزخ (دقت دقت). درست است عالم برزخ قرب وجودیش به حق تعالی بالاتر. عالم مثال از عالم ماده. ولی چون آدم میخواهد بیاید از رهگذر دنیا برگردد به برزخ بعدی، از این جهت مسیر میشود مسیر قرب. ولی خودش در قیاس با... یعنی ماده و مثال در قیاس با هم. ماده پایین. آخر هم که آوردش پایین به حسب عالم مثالی که بود. آخر آدم را از عالم مثال که بالاتر بود دیگر. عالم مثال از عالم ماده قرب وجودی بیشتری دارد به خدا. «پایین آدم ربه فقوا.» همش دیگر همینجوری میشود ها. به حسب مرتبه قرب وجودی قبلی، نه به حسب مراتب قرب وجودی بعدی. «غوا» و «عصیان» آدم کامل تابش از عصیان در دنیا بشر بنیآدم. اینها کلاً جداست. او قرب وجودی که داشت، از دست داد. از عالم بالاتر که عالم مثال بود، آمد به عالم پایینتر که عالم ماده بود. این شد معصیت او، وقایت او، او گناه او. برایش عزمی پیدا نکردیم. هر آنچه که دارد بد میگوید، از این جهت است که از عالم بالاتر. ولی نفس پایینتر آمدن او خیر است ها. چون در عالم ماده حالا برزخ بعدی را خودش برای خودش میسازد. حالا خودش خود را معصوم میکند. خودش پیغمبر میشود. میشود حامل ذریه طیبه تا قیامت. مرتبه وجودی بالأخره آمد پایین. «إِبْلِيسَ أَخْرَجَكُم مِّنَ الْجَنَّةِ». از من روشن است. فهمیده میشود. اینها انسانشناسی عجیبی در این آیات است. اگر کسی میخواهد وارد روانشناسی بشود، اول باید این آیات را بفهمد. اغواش بکند حضرت؟ بله، بله. او کلاً میخواهد بعد وجودی. شیطان است. شیطان یعنی کسی که از قرب وجود، قرب وجودی به حق تعالی ندارد و در مسیر بعد انسانی که در مسیر بعد وجودی دارد حرکت میکند، شیطان و کار این است که باید بعد وجودی ایجاد بکند. «كَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنسِ وَ الْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا». درست. مریم با هم خواندیم. «إِنَّا أَرْسَلْنَا الشَّيَاطِينَ عَلَى الْكَافِرِينَ تُؤْزُّهُمْ أَزًّا». «فَتَشْقَى». اگر شما را از بهشت خارج کند، شقاوت. طه: «مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَىٰ». مگر پیغمبر شقی میشود؟ میگوید من قرآن را نفرستادم تو شقی بشوی، بیش از اندازه زحمت بیندازی. آدم هم دچار شقاوت شد. ولی آنجور شقاوتی نه. یعنی بدبخت. شقاوت درباره سعادت نیست که یعنی بدبخت، نکبت، فلان، اینها نیست. عالم ماده از عالم مثالی که همه چیز آرام، راحت، مزاحمت، درگیری نداری، میآیی در عالم مادهای که همش درگیری و زحمت و فشار و مصیبت و سختی. «إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي كَبَدٍ». این میشود کبدش. میشود خلق. میشود ماده خلق، خلق ندارد. خلقت عالم.
پس این هم از این. «إنَّ لَكَ ألَّا تَجُوعَ فيهَا ولا تَعْرَى». اگر تو در این بهشت باشی، نه دچار گرسنگی میشوی، نه عریان میشوی. «وَأَنَّكَ لاَ تَظْمَأُ فِيهَا وَلا تَضْحَى». نه دچار تشنگی میشوی، نه دچار ضعف میشوی. «زهب» یعنی آن آفتاب گرمی که میزند. آفتابزدگی. آفتاب جلو میآید. حرارت که میزند. در بهشت نور هست. گرمای آزاردهنده نیست. در دنیا نور هست با گرمای آزاردهنده. چون ماده است. تزاحم است. ماهیات. ماهیتهایی است که ادبیاتش باهاش هست. اینجا ماهیت مادی را فعلاً حیثیت مادی. اینجا باید دوندگی بکنی، زحمت بکشی، نیازت را برطرف بکنی. آنجا هیچ رفع نیاز. هیچ معونهای. سختی... انتخاب کردم تکوین حق تعالی به این بود دیگر با همین ماده. ولی بازم خدا بهش میگوید: «اینجایی که هستی، بهتر از آنجایی است که داری میروی.» از جهت قرب وجودیش. ولی رفتن تو هم خیر است. همان ماجای آبله مرغان را داشته باشید. الان وضعی که داری به نسبت آبله مرغانی که میخواهی بگیری، بهتر است. بالأخره باید بگیری. هر چند زودتر بگیری، بهتر. خیلی، خیلی بیشتر.
«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ». شیطان وسوسه کرد که این بحث وسوسه بیشتری شد. دوست داشتید کار بکنی در تفسیر سوره ناس. ما گفتیم: «فَبَسَّ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَىٰ». او هم میخواهد معلوم میشود که یک جایی بهتر از این برزخی که او توش بوده، بوده دیگر. اینجا جاودانگی نداشته که دارد بهش میگوید: «میخواهی ببرم یک جایی که جاودانه بشوی؟» آدم میداند که اینجا جاودانه نیست. برزخ نزولی. بالأخره یک روز اینجا درمیآید. دنبال یک راهحلی میگردد برای اینکه جاودانه بشود. شیطان میاندازدش در ماده. چون راه جاودانه شدن او اصلاً آمدن در همین ماده بود. چقدر این آیات محشر است اگر فهمیده بشود. آدم پرواز بالبال میزند. آخر آمدیم در دنیا. شیطان گولمان زد. شیطان بود. از جهت مرتبه وجودی شیطان گول بزند دیگر. او این توبمیری آن توبمیری نیست ها. مثل آدم نیست که در دنیا گریه و عبادت اینها کنی برگردی بروی بالا. اینجا دیگر بخوری زمین، خوردی زمین. دیگر رفتی. نابود شدی. خسارت. از بین رفتنت. «شجره خلد» را میخواهم بهت نشان بدهم. یک درختی است اگر ازش برداری بکنی بخوری، خالد میشوی. باقی میشوی. کمالی بوده که اینجا در این که او داشته، نبوده. «وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَىٰ». به یک ملکی میرسی که کهنه شدن و پوسیدگی و از بین رفتن ندارد. «ثُمَّ أَكَلاَ مِنْهَا». از این درخت خوردند. دوتایی با هم. اینجا باز بحث دوتایی. آیا شیطان آدم را گول زد؟ آدم را گول زد؟ دوتایی خوردند؟ کجاها بحث آدم است؟ کجا بحث دوتاییش است؟ «فَأَكَلاَ مِنْهَا». دوتایی ازش خوردند. «فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا». زشتیهایشان. زشتیهایشان چی بود؟ همان حیثیت مادی عالم دنیا. آقا دیگر از اینجا به بعد باید بچهدار بشوی. زایمان بکنی. غذا میخوری، باید تخلیه بکنی. اینها همه زشتی و بدیهای ما بر اثر همین مرتبه نازله عالم مادهمان است دیگر. همین کثافت از جهت حیثیت مادیمان. نیازهایی است که برطرف بشود. غذا میخوریم، میسوزد. بچهدار باید بشویم. نطفه باید تولید بشود. نسل. تو خودت باید به دنیا بیاوری. این وقت نطفه میخواهد. بعد چی میخواهد؟ رحم میخواهد. این نمیدانم اصلاح میخواهد. این فلان میخواهد. این باید منتشر... دستگاه تناسلی میخواهد. همه اینها در آمد دیگر. همه اینها هم هست. بله، بله. همه تا از این درخت خوردند، در آمدند. «وَرِيقَ الْجَنَّةِ». در بهشت برزخی بودند که دیگر دارند آنجا حیثیت عالم مادی و زندگی مادی برایشان جلوه کرد. بعدش دستور هبوط میرسد. یعنی آن بدن مادی را پیدا کردند. چقدر این آیات فوقالعاده است اگر فهمیده نشود. خیلی مطلب. «وَتَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ». اینها شروع کردند خودشان را پوشاندن با برگهای بهشت. چقدر این آیات حرف دارد. این ورق جنت چی بود؟ چرا شروع کردند به پوشاندن؟ تحلیل این آیات چیست؟ برویم حرم، کله به ضریح بکوبیم که آقا این آیات را ما بفهمیم. فهمیده بشود. «وَ عَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ». دیدی آدم معصیت کرد؟ معصیت کدام امر کرد؟ مولوی ارشادی. نهی ارشادی. درست شد؟ «فَغَوَىٰ». از چی «غوا»یت پیدا کرد؟ از آن عشقی که توش بود. اینجا دیگر علامه توضیحات داده. خودم مطالعه کنم. وقت نداریم دیگر. روایت پیدا کرد که از آن بهشتی که از آن مرتبه عالی که درش بود. آنجایی که بود بهتر از اینجا بود. ولی اینجا که هست بهتر است برای خودش. آنجایی که بود از حیث درجه وجودی بهتر بود. حالا مثال از آدم ماده از جهت وجودی بالاتر است. ولی از جهت خیر کمال نفسی او کجا بهتر است؟ به وسیله دنیاست که آخرت کسب میشود. به وسیله دنیاست که آخرت آباد میشود. بگذار این همه روایت که از دنیا خوب گفته، همین است. «اولیای خدا» مسجد. نمیدانم «اتقیا» فلان. اینجا اولیای خدا اینجا تجارت کردند. اینجا شهید شدند. امام حسین در دنیا به شهادت رسید. همه اولیای خدا در دنیا به کمالات رسیدند. «تایم سختیها و زحمات صبر مشکلات». صدیقه کبری که ایام شهادتشان است سلام الله علیها، در همین دنیا شد صدیقه کبری. به این مقامات رسید. به این درجات رسید. با سختیها که فرمود: «صُبَّتْ عَلَیَّ مَصَائِبُ لَوْ أَنَّهَا صُبَّتْ عَلَى الْأَیَّامِ صِرْنَ لَیَالِیَ». مصایبی بر سر من بارید که اگر بر سر روزها میبارید، همه روزها را شب میکرد. خب اینها در کجا بود؟ در عالم ماده بود. همش هم شد کمالات برای حضرت زهرا در عوالم بعد. پس این نفس در عالم ماده آمدن خیر است. چرا آدم این کار را کرد؟ «من مَلَک بودم، فردوس برین جایم بود، آدم آورد مرا در این دیر خراب آبادم.» نه عزیزم. شما باید میآمدید. اگر بفهمی اینجا چه جای چی میشود کسب کرد. چه کمالاتی در این عالم کثیف دنیا میشود کسب کرد.
«ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ.» حالا این اشتباه دیگر. اشتباه در عالم ماده است. این دیگر کمال. حالا آمد در عالم ماده. اینجا دیگر قلب متوجه خداست. تبعیت از هدایت خدا دارد میکند. این این هدایت این توبه است دیگر. دارد رشد میکند. دارد سیر صعودی میکند. دیگر شما در عالم ماده یک کلمه پیدا نمیکنید که از آدم بد گفته باشد. هر چه بد گفته مال قبل از اینکه بیاید در ماده. بهتر بود وجودی پیدا میکنی تا در مسیر حقی. مسیر توبه است. مسیر کمال است. حضرت آدم در عالم ماده بیشتر. بله. «اشْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَ هَدَىٰ». اجتباءش کرد. جدا سوایش کرد. بعد بهش توبه کرد و هدایتش کرد. «قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِيعًا». به این دو تا فرمود که: «برید پایین، هبوط کنید.» دیگر این دار دنیاست دیگر. دار مزاحمت. آنجا دیگر افرادی با شما، شرایطی با شما درگیر میشوند که نگذارند شما قرب وجودی پیدا کنید. حواستان به این دشمنها باشد. به این مزاحمها باشد. یا این مزاحمها ابلیس و شیاطین جنی و اینها. شیاطین انسیاند. و خود توجه به عالم ماده مزاحم است. «لَا يَغُرَّنَّكُمُ بِاللَّهِ الْغَرُورُ». «يَا أَيُّهَا النَّاسُ يَا مَلِكُ فَاطِرُ». «لَا تَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ». مانت میشود یکی خود حیات دنیا، اعتباریاتش، خود مادیات. پول، اسم، رسم، شهرت، مکنت در عالم ماده، رشد در عالم ماده. یکی هم غرور ابلیس. روشن است. دارید این معارف را دیگر. «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ... » چشمت فقط به چی باشد؟ به هدایت. هدایتی که از جانب من میرسد به و به قرآن. به ذکر. که آیات بعدی هم میفرماید که اگر کسی ذکر را اعراض بکند، چی میشود؟ حواست فقط به ذکر باشد. «فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ» حالا میخواهی این سیر را صعود کنی، بالا بیایی، باید چی کار کنی؟ دنبال هدایت را بگیر، بیا بالا. دنبال «هدیٰ» را بگیر، بیا بالا. اگر دنبال «هدیٰ» را گرفتی، دیگر «وَلَا يَشْقَىٰ». دیگر شقاوت ندارد. کدام شقاوت؟ این دیگر شقاوت واقعی است. این دیگر شقاوت از جنس شقاوت اول سوره که در مورد پیغمبر بود، نیست. از جنس شقاوتی که برای آدم بود، نیست. این شقاوت دیگر شقاوت وجودی است. روشن. آقا حواست هست دیگر. ضلالت دیگر. گم میشوی از این مسیر صعود. میافتی بیرون. سرمایهها هدر میرود. از مسیری که باید این سرمایهها را بالفعل کنی، خارج میشوی. دیگر این قوا را نمیتوانی بالفعل کنی. هدر میروی. میشود خسران. میشود شقاوت. میشود بدبختی. درست شد؟
هدر بروی. فقط تبعیت از هدایت. تبعیت از دستور امر و نهی. هر چه بهت میگویم، گوش بده. لذا میگویند: آقا، تنها راه قرب، تنها راه رسیدن به کمال، انجام واجبات، تبعیت از هدایت. این را بگیر. میروی. تو در مسیری قرار میگیری که دارد به وجود پیدا میکنی. کم کم برایت چیزهای دیگری روشن میشود. منکشف میشود. «وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي». ولی کسی اگر از ذکر من اعراض بکند. حالا وقتی هدایت آمد، تو هم باید تو با خودت است. گذاشتمت در عالم ماده. «فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» خلقت کردم. کجاست؟ در آن اَثَر سَافِرٍ که گذاشتم. باید چی کار کنی؟ سوره مبارکه تین: «وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ، وَ طُورِ سِينِينَ، وَ هَٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ، لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ، إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ». بدبخت میشوند. «الذین آمنوا و عملوا الصالحات» که هم خسران است دیگر. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ». این سرمایه چرا هدر میرود؟ مگر اینکه در مسیر ایمان و عمل صالح قرار بگیرد. دارد قوا را بالفعل میکند. دارد قرب وجودی پیدا میکند. دارد میرود بالا. ایمان و عمل صالح چی میخواهد؟ تبعیت از هدایت. حالا همه مراتب رشد وجودی چیست؟ جان مطلب در قرآن و روایات و همه درسهای ما. «توجه بخت». حالا ذکر؟ «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ». اعراض از ذکر نکن. اعراض کنی، متوقف میشوی. از قرب وجودی میافتی. مراتب قرب وجودی به چیست؟ به ذکر حق تعالی. توجه به حق تعالی. قلب متوجه او باشد. «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». وقتی انقدر میآید بالا، مطمئن میشود. وقتی خوب برمیگردد، «رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً». بردمت در عالم ماده. ولی چون به نفس مطمئنه رسیدی، در حال رضایت برمیگردی. آنی شدی که میخواستم. مرضیه. فرستادمت در عالم ماده که بروی نفس مطمئنه بشوی که راضیه مرضیه برگردی پیش من. مسیر ذکر. توجه. بیا مخلصین بشوی. بعد مخلصین بشوی قرب وجودی پیدا کنی. همینجور بیا بالا. شما حال میکنید یا نه؟ من که الان در زمین نیستم، ولی شما را نمیدانم چه حسی دارید. برای کسی اعراض کند، چی میشود؟ میماند در ماده. معیشت را در حیات را در مورد حیات حیوانی و فوق حیات حیوانی به کار میرود. ولی معیشت وقتی در قرآن گفته میشود، فقط در مورد حیات حیوان. سطح حیات حیوانی میشود. معیشت در حد حیات حیوانی خودش را نگه میدارد. عالم ماده است. دائماً در حال رفت و آمد. تبدل است. هر چه که گیرش میآید، باید زور بزند که نگهش دارد. نمیتواند که نگهش دارد. از بین رفتن است. ماده است دیگر. دارد تزاحم. آرامش ندارد. آسایش ندارد. طمأنینه ندارد. روز خوش نمیبیند. اگر کسی اینجا ماند، اعراض از ذکر اگر کرد، تفسیر میکنیم دیگر. همش با خود قرآنها. اگر کسی در مسیر قرب وجودی قرار نگرفت و حرکت به سمت حق تعالی نکرد، چون در عالم ماده میماند، تعلق به چیزهایی سَرکه مادی است. این مادیت هم که دائم در حال از بین رفتن است. دائماً چیزهایی را دارد که دارد. یکی دیگر بهترش میآید. به چیزهایی را ندارد که دیگران دارند و دائم هی چشم دارد به آنها که ندارد. نگه دارد جوانیاش را. باید نگه دارد. نمیتواند. پولش را باید نگه دارد. نمیتواند. سلامتیاش را. علمش را. سوادش را. ریاستش را. بهترین بازیکن دنیاست و زور بزند این توپ طلا را سال بعد هم داشته باشد. بعد کمکم پیر میشود. استخوانها پیر میشود. فرسوده میشود. بهتر از او دارد میآید. نزند خودش بهتر بماند. آخر هم بخواهد یا نخواهد که بهتر است. میآید روی دست میزند. او فرسوده میشود. پیر میشود. ذات عالم ماده تبدل است. نمیتواند نگه دارد آنی که دارد. نمیتواند به دست بیاورد آنی که ندارد. «مَعِيشَةً ضَنكًا» در تنگناست. وجود پیدا میکرد. میآمد بالا. از کل اینها رها میشد. اصلاً ماده رها بود. «لِكَيْ لَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ». وقتی چیزی را از دست میداد، ناراحت نمیشد. وقتی چیزی به دست میآورد، خوشحال نمیشد. برای اینکه او اصلاً مال این عالم نیست. مال یک عالم دیگری است که هر چه به دست آورده، دقت. مال یک عالم بالایی است که هر چه به دست آورده، از دست رفتنی نیست. هر چه هم به دست نیاورده، به دست آوردنی نبود. وقتی کسی قلب برزخی پیدا کرد، این شکلی میشود. چون عملش مال اوست. «لَیْسَ لِلْإِنسَانِ». دارایی اصلی و حقیقی او عمل اوست. عمل او هم که همیشه با اوست. احساس از دست رفتن نمیکند. آنهایی که از دست داده، ابزار و ماده بود که آنها اصلاً به دست آوردنی نبود. غصه بخورَد. باید ول میکرد، میرفت. آرامش. پیش طمأنینه میشود. رهایی میشود. نجات. چقدر این آیات فوقالعاده است. روانشناسی را میبینید دیگر. در این آیات چه دارد میکند خدا؟ شاید ما از این آیات مهمتر در بحثهای روانشناسی نداشته باشیم. اگر کسی اینها را بفهمد و اینها چقدر حرف در اعمال روز قیامت هم کور میآید. «قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَىٰ وَقَدْ كُنتُ بَصِيرًا». من در دنیا بصیر بودم. در دنیا میدیدم. اینجا نمیبینم. تو تو عالم ماده بودی. عالم ابزار بود. اینجا عالم کمال است. اینجا هر از خودت است. آنجا آنچه که داشتی، به حسب لیاقت و کمال نبود. فقط برای امتحان بود. تو در عالم ماده هر چه بهت دادند، فقط برای ساختن بود. فقط برای به کار گرفتن بود. «الْيَوْمَ الْعَمَلُ بِلَا حِسَابٍ». الان فقط به کار گرفتن است. از نتیجه خبری نیست. «وَ قَدِمَ حِسَابٌ وَلَا عَمَلٌ». فردا فقط نتیجه است. از به کار گرفتن خبری نیست. هر چه در دنیا داده بودم، چشم داده بودم. چشم برای این نبود که تو پیش من قرب وجودی داشتی. دوست داشتم، بهت داده بودم. سوره مبارکه فجر بیشترش را داشته باشد. آن بحث سوره حسینی که فجر است. اشاره کرد که اگر اینجا بهت دادم، مسکین. نه اینها. نگو که «رب اکرمن». میگوید تا بهش از دنیا میدهم، ابزار است. ابزار. ندادنش علامت اکرام است. نه گرفتنش علامت اهانت است. ابزار. خودکار. مداد بهت میدهم. به توهین کردم؟ به یکی دوچرخه میدهند. به یکی تراکتور میدهند. به یکی وقتی به یکی تراکتور میدهند، یعنی چی؟ ازش شخم زدن میخواهند. ولی وقتی به یکی تراکتور میدهند، معلوم میشود که کارش چیست. کارش سنگین است. باید برود بار بزند. چی کار کند؟ شخم بزند. روشن است وقتی مبنای آن حس و نسبت به داراییها کلاً عوض میشود در دنیا. چشم داشتی علامت کمال نبود. چشم داشتی ابزار بود برای کمال. چشم را به کار نگرفتی. باهاش کمال تولید نکردی. در دنیا چشم داشتی، اینجا آمدی کوری. درست شد؟
حالا چشم هم یک نمونه است. دست و پا و گوش و دهن. البته بازی بحث دیگر. عالم دنیا چون عالم مزاحمت است، صفر و یکاش توش زیاد است. چون ماهیات تشکیک ندارد. دقت. ماهیات تشکیک برنمیدارد. ماهیت ماهیت یا هست یا نیست. یا یک چیز واجد است یا فاقد است. ولی عوالم بالاتر چون وجودی است، رتبهبندی دارد. لذا ممکن است در عالم برزخ چیزهایی را ببیند، چیزهایی را نبیند. کوری و بینایی صفر و یکی نیست. نامه عملش را میبیند. نسبت به یک سری چیزها بیناست. روز قیامت میگوید: «مرا کور محشور کردی؟» مگر کمالات را نمیبینم؟ من نور را نمیبینم. من چیزی را نمیبینم. خودم را میبینم. گناهانم را میبینم. بدبختیهایم را میبینم. این عالمی که پشت سر گذاشتم با این همه کثافت و جنایت را میبینم. چشم دارد یا ندارد؟ اگر دارد که همه چی را میبیند. اگر ندارد، هیچی نمیبیند. عوالم بعدی این شکلی نیست. شبانهبدی همش فرع بر کار خودش است. که اینها دیگر بحثهای آن سوی مرگ در قیامت و اینها خیلی بحثهای شیرینی است. ای کاش ما وقتمان زیاد بود، میخواندیم، بحث میکردیم. ایران قله قرآن، قله معارف. طلبه شدیم اینها را بفهمیم. اینها را بخوانیم. انشاءالله برمیگردیم با صفحه آخر سوره طه و سوره انبیا و ادامه قرآن کریم. دوستان ما را حلال کنند، مخصوصاً این تایم اضافهای که ما از یازده به بعد وقت دوستان را میگرفتیم. انشاءالله اقیان صالحات باشد برایمان. همین وقت اضافی را در بهشت به وقت اضافی بدهند در محضر قرآن و اینها انشاءالله. و بابت خلاصه حرفی، حدیثی، کلمهای، کاستی، کمی، نقصی، هر چی بود، حلال بکنید ما را. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...