متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا.
دیروز اتفاق مهمی در عرصهٔ سیاسی کشورمان افتاد و رهبر معظم انقلاب بیانیهای را منتشر کردند با عنوان «گام دوم انقلاب». خود اسم این بیانیه شگفتانگیز بود: گام دوم! بعد چهل سال، گام دوم را داریم آغاز میکنیم. مثلاً توقع میرفت که بگویند که مثلاً گام چهلم رو برداشتیم. چهل سال که رفتیم، چهل گام برداشتیم، نه! چهل سال رفتیم گام اول. خب، این برای کسی که اهل تتبع باشد و اهل دقت و تفحص باشد در مسائل دینی، قرآنی یا روایی، یک مفهوم خاصی دارد؛ این گام دوم، یعنی ما از روز بیستودو بهمن وارد دورهٔ جدید انقلاب شدیم. دورهٔ جدید، یعنی همه چیزش جدید است. یک اتفاق جدیدی قرار است بیفتد. یک کار جدیدی قرار است صورت بگیرد: گام دوم.
و خیلی هم تأکید و اصرار داشتند بر حضور جوانها. خطاب اصلیاش به جوانها بود، دیگر. مخاطب مسئولین نبودند، حتی عموم مردم هم دیگر مخاطب نبودند. گام دوم، گامی است که دیگر با جوانها، قرار است جوان مؤمن و جوان آماده کار را دست بگیرد. مستقیم خطابشان به جوانان بود. و نکتهٔ بسیار مهم و کلیدی را فرمودند. فرمودند که خودتان را آماده کنید برای تمدن نوین اسلامی. قبلاً هم تمدن نوین اسلامی را میگفتند، هیچوقت اینجور تصریح نکردند به اینکه منظورمان تمدن نوین اسلامی ظهور حضرت ولیعصر (عج) است. و خیلی سریع فهمیدیم که خودتان را آماده کنید برای این شرایط. خب، اینها را کنار هم میچینیم، انگار گام دوم انقلاب، حرکت به این مسیر است. در این مسیر، و انگار بوی این میآید که باید این واقعه در این گام صورت بگیرد. انگار ما در مرحلهٔ تثبیت قرار گرفتیم؛ چون چهل عدد تثبیت است. در چهل، یک چیزی ثابت میشود. مثلاً کسی چهل سال خلقوخویی داشته باشد، در روایات هم داریم دیگر، این آدم عوضشدنی نیست. این ویژگیها دیگر در او میماند، چه خوب چه بد. یا چهل روز اگر کسی یک کاری را انجام دهد، برایش ملکه میشود. عنوان ملکه را اساتید و علمای اخلاق به کار میبرند. چهل، عددی است که یک چیزی تثبیت میشود. چهل بار اگر یک اتفاقی بیفتد، چهل سال، چهل روز، چهل ساعت، چهل دقیقه، هرکدام حالا در فضای خودش، یک چیزی تثبیت میشود، یک چیزی ثابت میشود.
خب، پس انقلاب ما در گام اول تثبیت شد. گام اول این بود که کلیت این نظام، شاکلهاش حفظ شود و این حکومت را ما بتوانیم قالب کلیاش را ایجاد بکنیم. مرحلهٔ دوم قطعاً با ریزشها و رویشهای بسیار شدیدتر و جدیتری مواجه خواهیم شد که خب از همان دیروز و دیروز عصر، در واقع چلنج و این چالش و این کتککاری خیلی جدی را شاهد بودیم. ماجرای انفجار اتوبوس برای بچههای امنیتیمان، پاسدارهای عزیزمان که روحشان همهشان انشاءالله شاد باشد و آنهایی که مجروح و بستریاند، انشاءالله که به سلامت از بستر بلند شوند.
خب، از طرفی هم در روایات ما، روایات در فضای امام زمان و ظهور، خیلی روایت خاصی است. مثلاً به ما گفتند که آن ایام پایانی، چون شش ماه آخرِ منجر به ظهور را با جزئیات گفتند در روایات. آغاز این شش ماه از ماه رجب است. و قبل از این ماه رجب، بین جمادی و رجب، اتفاقات ویژهای میافتد که الان ما بین جمادی و رجب هستیم. همین برخی نشانهها را گفتند. گفتند مثلاً یک بارانی میآید که کسی توقع بارش بیسابقهای و مستمری را ندارد و خیلی هم شدید است. باران خیلی عجیبوغریب. العجب بین الجمادی والرجب؛ امیرالمؤمنین فرمود که بین جمادی و رجب اتفاقات عجیبوغریبی میافتد. من در مقام تطبیق نیستم، شاید خیلی سالم باشد یا چندین بار باشد که من این روایت را خواندم و هر سال به نحوی شاید اشارهای بکنم. حالا ما نگاهمان هست هر سال بین جمادی و رجب، ولی هیچوقت تطبیق نمیدهیم. میخواهم بگویم که بالاخره یک در واقع مانیفستی به ما دادند در روایات. یک طرحوارهای دادند. حواسمان را جمع بکنیم. یک تقویمی دادند، یک تقویمی دادند از روزهای منجر به ظهور و یک سیکلی را طراحی کردند. اتفاقاتی که میافتد که حواسمان نسبت به ظهور بیشتر جمع باشد. البته تطبیق نمیدهیم، شخصیتسازی نمیکنیم، ولی خب روایات نظر داشتند به شخصیتها.
حالا مثلاً این ماجرای این طفل بیگناهی که در مدینه اتفاق افتاد، منم خیلی بعضی جاها از کانالها، بعضی گروهها، یک روایتی را از امام صادق علیهالسلام منتشر کرده بودند که یک بچهای در مدینه مظلومانه کشته میشود و اینها. اصل روایت خوب و درست، ولی تطبیقش خیلی جالب نیست که حالا ما هر سال مثلاً یک اتفاقی میافتد، تطبیق بدهیم. اصل اینکه بگوییم یک همچین روایتی هست و ذهنیتمان این باشد که شاید بعید نیست این اتفاق، آن اتفاق باشد، این خوب است. این روحیه، روحیهای که نشانهها را حواسمان بهش باشد، چشممان به نشانهها باشد، این روحیه، روحیهٔ خوبی است. ولی تطبیقش روحیهٔ خوبی نیست. شعیب بن صالح را در مملکت ما در این چهل سال به هفت هشت نفر تطبیق دادند. به همهٔ اینها تطبیق دادند شعیب بن صالح را. و بعد آخرش هم معلوم شد که اصلاً روایتش سندش ضعیف است، کلاً سند ندارد. این تطبیق دادنها، تطبیق دادنهای عوامانه و احمقانه است و خیلی هم لطمه میزند به مسائل سیستمی ما در مورد اینکه بخواهد چشممان به ماجرای ظهور باشد. یکهو دل آدم خالی میشود. مثلاً سید خراسانی کدام بزرگوار؟ هر بزرگوار که میخواهند باشند، باشند. نمیخواهم مطلقاً بگویم که اصلاً این روایت مهم نیست، چون اهل بیت منظور داشتند که اینها را گفتند. میخواهم بگویم سید خراسانی مهم است. شعیب بن صالح هم اگر روایتش درست باشد، مهم است. ماجرای یمن مهم است. اتفاقات در حجاز مهم است که در چندین روایت تعبیر «بنی فلان» دارد و «آل فلان» دارد که خیلی خیلی نظر روی آن داریم. اینکه یک خانواده و طایفهای هستند که دارند قبل از ظهور حجاز را اداره میکنند و اینها مضمحل میشوند و روزبهروز ضعیفتر میشوند. اینها همه مهم است برای فهم هندسهٔ قبل از ظهور، نه برای تطبیقش.
شرایطی که پیش میآید و حواسمان باشد، روایاتمان چیزهایی که گفتند از قبل از ظهور، چیزهای وحشتناکی است. من امشب سریع... خدا رحمت کند مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت رضواناللهعلیه را. ایشان خیلی نسبت به مسائل ظهور جدی و حساس بودند. اخبار را هم با این نگاه پیگیری میکردند. آقازادهٔ ایشان میفرمودند که این اواخر چند باری شاید اینجور پیش آمده بود که پدرم میفرمود که مسائل قبل از ظهور را با دعا حل کنیم. فشارها و ابتلائات و سختیهای قبل از ظهور را با دعا حل کنیم. بعد فرموده بودند که سفیانی را چهکار کنیم؟ فرموده بودند که این دیگر راه ندارد. آنقدری که فهمیده میشود، سفیانی حتمی است. سفیانی حتمیِ شش ماه آخری است که منتهی میشود به ظهور حضرت. سفیانی حاکم میشود بر منطقه، هم در شام، هم در لبنان، هم در اردن، هم بخشی از عراق. و قتلعام بیسابقه گفتند صورت میگیرد. سر هر شیعه را به قیمت کلانی میخرند، در دیگ میاندازند، زندهزنده میسوزانند، میجوشانند. تعابیر روایات عجیب است. ببین، روایات نمیخواستند شیعه را بترسانند. میخواستند آمادگی ذهنی بدهند. نمیخواستند من که اینها را بگوییم و بترسیم. میخواستند بگویند آماده باش، مقاوم باش، حواست باشد. سیر صعودی ابتلائات را هم بدان چیست. الکی هم دلت را خوش نکن. میرویم با فلانی میبندیم، فلان جا میرویم حرف میزنیم، آن یکی را تصویب میکنیم، درست میشود. اینها نیست. دستوبالت را هم نبند. حواست را جمع کن. مجهز باش. بدان اتفاقی که دور و برت میافتد، این است. البته فرمودند که به همان میزان که سفیانی در منطقه مسلط میشود، یمانی هم و یمنیها هم قدرت میگیرند. این بشارت اصلی است. یمن قدرت پیدا میکند و فتح مکه بهواسطهٔ یمنیهاست.
یمنیها و مکه. حالا نمیدانم چند جلسهای خدمتتان هستیم، این جلسه فقط یک جلسه است، یا بعدش هم ادامه دارد. به نظرم این بحث، بحث جالبی میتواند باشد. تقاضایش هم زیاد بوده؛ رفقای طلبه، رفقای دانشجو، رفقای رسانهای، از جاهای مختلف، افراد مختلف. بحث، بحث جذاب و جالبی است. کمتر هم در مباحث، بحث دقیق و جامعی صورت گرفته است. هم بحثهای اخلاقی خیلی خوب دارد. یک وقتی من تهران این را در بازار مطرح کردم. یکی از مسئولین قوه قضائیه بود در پای منبر. بعد همین فقط سال نود یا نودویک، شش هفت سال پیش، این عزیز آمد بعد از سخنرانی ما، گفتش که آقا ما جلسه داریم فلان جا، خیابان رسالت تهران. گفتش که شما بیا همین حرفها را بزن با من، درس اخلاق. گفت هیچ چیز مثل اینها ما را زنده نمیکند، شوق اخلاقی در ما ایجاد نمیکند. وقتی این نگاه هست که آقا ظهور نزدیک است، با این مشخصات، با این مشخصاتِ روایی، نه یک چیز توهمی و یک چیزی روی هوا، با علائم و نشانهها، آدم خیلی جدی میشود. گیوهٔ خود را ور میکشد، اقدام میکند. یک جوشی در آدم میافتد، خروشی. خیلی مسئله را جدی میگیرد. نه اینکه هشتصدهزار سال آینده رخ خواهد داد ظهور حضرت، بخوابیم. یک وقتی میگوید آقا اینها دیگر دارد بوی این مسائل را میدهد. دیگر به وضوح رهبر انقلاب میآیند میفرمایند که رژیم صهیونیستی بیستوپنج سال آینده را نخواهد دید. بعد یک مدت میفهمند که بهزودی در قدس نماز خواهید خواند. خب، ما در روایت داریم که جماعتی راه میافتند از همین سپاه خراسانی و اینها، بروند قدس را فتح کنند. دفعهٔ اول شکست میخورند. دفعهٔ دوم با حضور خود حضرت میروند و قدس را فتح میکنند. اولین نمازی که در قدس مسلمانان میخوانند، به امامت امام زمان است. روایت ماست که آنجا حضرت مسیح نزول میکند. مسیح که از آسمان میآید در ماجرای فتح بیتالمقدس... درسته بیتالمقدس، نه غلط. در ماجرای فتح بیتالمقدس امام زمان میآید نماز بخواند، حضرت مسیح میآید با مسیحیهای دنیا گفتگو میکند. نشانههایش را میگوید. میگوید اینها که در انجیل بوده، من دارم یا ندارم؟ تعداد زیادی از مسیحیها ایمان میآورند. حضرت مسیح هم پشت امام زمان نماز میخواند. خب، این واقعه مال ظهور است. بعد رهبر انقلاب میفرمایند که بهزودی در قدس...
دیر هم نیست. نه، زود. تأکید میکنم رویش: در قدس نماز خواهید خواند، با فاصله هم نه، بهزودی. خب، این دیگر چهجور باید حرف بزنند؟ دیگر چطور باید بعضی مسائل مطرح شود؟ ما وقت نمیخواهیم مشخص بکنیم. کاملاً اشتباه است. هم بحث وقت نیست. بحث این است که یک هندسهای را دارند به ما میدهند که خب الان روی شرایط و ضوابط خیلی نزدیک شدیم. اگر خدایی نکرده کج بگذاریم، مسیر را اشتباه برویم، ممکن است دوباره دوهزار سال عقب بیفتد. این را هم آقای پناهیان میفرمودند. میفرمودند شیعه در دورههایی بوده که چند ماه با ظهور فاصله داشته. چند ماه! اشتباهاتی رخ داده، چند صد سال عقب افتاده. این هم هست. وقت نمیخواهد تعیین شود، فقط این شرایط و ضوابط است. شنیده بودم یا خوانده بودم که مثلاً ما در عربستان، در حجاز، پادشاهانی به اسم عبدالله هم داشتیم. همه منتظر بودند که این از دنیا برود و بشارت ظهور را به هم بدهد. یا همین سربداران خودمان در سبزوار. اینها دارد که آمده بودند در بیابان جیغ میزدند، میگفتند آقا دیگر این مال از ظلمت کیست؟ دیگر الان است! دیگر در ماجرایی که اینها کشته بودند، گفتند دیگر ظلم همهٔ دنیا را گرفته، پس کی میخواهی ظهور بکنی؟ یک شرایطی بوده که همه چیز جور بوده، همه منتظر ظهور بودند. الان هم این دوره از این جهت دورهٔ ویژهای است. خیلی اتفاقات و خیلی علائم و نشانهها کنار هم جور است. هیچ نمیخواهیم به خودمان توهم تزریق بکنیم. خیلی هم نمیخواهیم الکی دلمان را گرم بکنیم. میخواهیم حواسمان را جمع بکنیم. اتفاقاتی که میافتد از چه سنخی است؟ این اینکه میفهمیم جوانها کار را دست بگیرند، این آن فضای دوران ظهور است، دوران امام زمان است. و خیلیها واقعاً میپرسند که آقا وضعیت مملکت چه میخواهد بشود با این گرانیها و گوشت کیلویی اینقدر و نمیدانم آب و برق و وضعیت اشتغال و فلان و اینها؟ اتفاق اساسی که باید رخ بدهد از این جنس است. یعنی ما دوران انقلاب، زمان جنگ، بعضی مسئولین، جلال عزیزم، قبل از اسم آورد از بنیصدر. این فرمانده کل قوا آن اول جنگ در ماجرای خرمشهر و آبادان و اینها و خوزستان و اهواز. بچههای ما، رزمندههای ما رفته بودند بجنگند. کلاه خود به اینها نمیدادند. کلاه خود! بنیصدر نمیداد. بنیصدر به ارتش سپرده بود به اینها تجهیزات ندهید. اینها که رفتند دفاع، جوان آمادهٔ پابرکاب آمده در میدان دفاع بکند، دولت خودمان دهن دشمن بود. و تکتیرانداز از این ور و آن ور تیری که میزد در سر این بچهها میخورد، شهید میشد. یک کلاه خود معمولی نداشتند. کمترین حفاظت و دفاع. آسمان فرصت داد به مردم ما. و یکی دو سالی شدیدترین آسیبها را دیدیم از ناحیهٔ بنیصدر. استدلالش همین حرفش همین بود. میگفت زمین میدهیم، زمان میگیریم. زودتر و دیرتر میشود. نابودیمان دیرتر میشود. آخرش که نابود میشویم، دیرتر نابود شویم. به مردم برایشان روشن شد. خیلی اتفاقات کنار هم افتاد و کشت و کشتارش در سال شصت در تهران و جاهای دیگر. ما از تجربهٔ بنیصدر عبور کردیم. و دورهای که مسئولینی بودند که در فضای امنیتی و نظامی خیانت میکردند، کار افتاد دست جوانها. بعد دورهٔ شوک. حسن باقریها آمدند در میدان. اینها سر درآورده بودند. بعد یکی مثل محسن رضایی میآید مثلاً بیستودو سه سال سنش است. میشود فرمانده سپاه پاسداران. رنج سنی فرماندههای ما را ببینید، همه زیر سی سالاند. از هجده ساله داریم تا بیستوچهار پنج ساله. جنگ را اینها اداره کردند. یک جهش و تکانی خورد. در روایات هم هستش که فضای امنیتی و فضای درگیری و مسائل اقتصادی و اینها یک تکانی میخورد. اینها میآیند که حکومت صالحانه تشکیل دهند. فاسدان و منافقین یا فرار میکنند از مملکت و پناهنده میشوند یا درگیر میشوند داخل مملکت و خیانتهای کلانی میکنند که حالا اینها در روایات ما خیلی اشاره شده است. این شرایط و این هندسه این است. آنی که من عرضم بود امشب این است. حواسمان را به این جمع بکنیم. شرایط منطقهای هم که پیش میآید، عرض کردم، یک بخشیش در یمن به چه نحوی است. اینکه اینها قدرت پیدا میکنند. دستهبندیمان هم این را باز بهش توجه داشته باشید. دستهبندی، دستهبندی شیعه و سنی و اینها نیست. اشتباه نکن که مثلاً ما شیعهها، آنها نمیدانم سنی، آنها فلاناند. الان در یمن اینها که هستند شیعهٔ زیدیاند. چند تا امام قبول دارد شیعهٔ زیدی. در روایات ما فرمودند که آخرالزمان، قبل از ظهور چشمتان به یمن باشد. پرچم یمنیها هدایتبخشتر است. جناب آقای کورانی کتاب خیلی خوبی دارند. اگر خواستید مطالعه بکنید. کتاب «عصر ظهور». کتاب قشنگی است. این کتاب را شاید سی سال پیش نوشتند. بیست سال پیش هم دوباره یک بار بازنویسی کردند. در این کتاب بحث خوبی میکند ایشان در مورد اینکه ایشان میگوید سید خراسانی، لجستیک امام زمان است، سپاه ایشان است. که بعد ایشان هم میگوید کامل کامل فهمیده میشود که اینها ایرانیاناند. یعنی رزمندگی و بخش سلاح و حمایت و اینها در ماجرای امام زمان. چون حضرت که قرار نیست با معجزه کاری را پیش ببرند. اگر با معجزه باشد که اصلاً غیبت نمیکردند. از همان اول معجزه یا فوت میکردند همه میرفتند دیگر. مسیر طبیعی باید به این سمت برود. قدرت امنیتی و نظامی را ایشان در آن کتاب میگوید. میگوید ایرانیها به حسب روایات، تأمین میکنند. نسل سلمان و فرزندان سلمان و همشهریهای سلمان و اینها که پیغمبر فرمود. بعد ایشان میگوید که با این حال، نفرمود که اینها هدایتبخشتر از یمنیها هستند. تحلیل قشنگی دارد. این تحلیل مال بیش از بیست سال پیش است. ایشان میگوید که چون اولاً که یمنیها فضای زندگیشان فضای قبیلهای است. فضای تمدن ندارد برعکس ایران و ایرانیها. ایرانیها اولین تمدن کرهٔ زمیناند و از اول اینها مدنیت داشتند. با هم زندگی میکردند. شهرنشین بودند. باکلاس بودند و اینها فضای تمدنی دارند. آنها فضای قبیلهای دارند. و همین باعث میشود که اینها حکومت تشکیل میدهند، آنها کارشان به حکومت نمیرسد. این تحلیلهای کورانی میگوید که ایرانیها چون حکومت تشکیل میدهند، باید نسبت به کنوانسیونهای بینالمللی متعهد باشند. تحریم میشوند. تهدید میشوند. سازمان ملل دارند. دستوبالشان بسته است. بعد میگوید یمنیها این را ندارند. بعد میگوید اینها چون حکومت تشکیل میدهند، خیلی جالب است، خیلی تحلیل جالبی است. اختلاس و دزدی هم زیاد میشود در حکومت. فساد اداری دارد. برای همین از باب فساد اداریشان مورد عنایت امام زمان نیستند. از باب قوه و بنیهٔ امنیتی نظامیشان مورد عنایتاند. مسئولین اداریشان، آنهایی که مدیرند در جامعه مورد عنایت نیستند، تأیید حضرت نیستند. نظامیان، فرماندههایشان مورد تأیید هستند. خیلی جالب است. میگوید یمنیها نه. خیلی هم از جهت اعتقادی عجیبوغریب هستند. این خنجری که جلوی شکمشان دارند، اولاً که اینها با یهودیها سفتوسخت درگیرند. در شعارهاشان پنج تا جمله دارند. یکیش «الموت علی الیهود»، «مرگ بر آمریکا». اینها «مرگ بر یهود» یکی از شعارهاشان است. بعد این خنجر را میگویند که ما درنمیآوریم مگر اینکه باید خونی بشود. اگر خنجر درآورد، شوخی هم ندارد. شوخی هم نکن با این خنجر! خیلی جدیاند در این مسائل. خیلی انسانهای عجیبوغریبی هستند واقعاً یمنیها. الان هم میدانیم که وضع، عرض کنم که معیشتشان یک وضع فاجعه و فوقالعاده حادی است. فوقالعاده حاد. جوان ده ساله با بیست پانزده کیلو وزن. اینترنت. مسائل سوءتغذیه و مسائل بهداشتیشان یک چیز فاجعهآی است. خیلی هم محکم ایستادهاند. یک ذره هم عقبنشینی نکردند. علی عبدالله صالح کودتا کرد، پنج ساعت نشد گرفتند کشتندش. خیلی سفتوسخت و محکم و قرص. مثل اینجا نیست که هر غلطی کرد، یکم بیشتر هم تحویلش میگیرند، شبش میرسد.
خلاصه، این فساد اداری را ایشان میگوید که این حکومت دارد. چون بالاخره حکومت را میخواهد نگه دارد. همان گام اولی بود که رهبری فرمودند. با چنگ و دندان حکومت را نگه داشتیم. هرچه که بود، با بنیصدر و این و آن، خلاصه کار را تا اینجا رساندیم. گام دومش دیگر شماهایید. نه اینکه شماها ساختار را به هم بریزید. عرصه را بشناسید، شرایط را بشناسید، باید بزنیم به خط. الان شما ما یکم مدلهایی که داریم، مدل پیادهروی اربعین. مدل ادارهٔ امام زمان این شکلی است. یک چیز خودجوش. کسی منتظر کسی نمیماند. بلکه هزار تا مانع هم سر راهمان هست. امسال دیگر میدیدید دیگر، وضعیت دلار و دینار چهشکلی بود. عرض کنم که وضعیت ویزا چهشکلی بود. خیلی مشکلات و مسائلی که بود. حملونقلش به سمت مرز. کمک که نمیشد، کارشکنی هم میشد. خود ملت آمدند کار را دست گرفتند. موکبی که آنجا راه افتاد، راه میافتد، این ور راه میافتد. پذیرایی از زائر، اسکان زائر، عرض کنم که وضعیت سرمایشی گرمایشی زائر. همه کار... همین، این مدل حکومت امام زمان. در روایت داریم که حضرت وقتی ظهور میکنند... این روایت را بشنوید. روایت خیلی قشنگی است. از عمق جانم. حالا در اینکه جمعهای که حضرت ظهور میکنند، خب همه مشتاقند برای دیدن امام زمان. حضرت اعلام میشود که هرکی میخواهد با حضرت دیدار بکند، بیعت با امام زمان، جمعهٔ بعدی که میشود جمعهٔ دوم بیاید مسجد کوفه که حضرت میآیند نماز جمعه میخوانند. مسجد اعلام میکند چون یک هفته طول میکشد ماجرای فتح مکه. چند روز درگیری دارند برای فتح مکه. حکومت حجاز در روایت دارد که از سفیانی درخواست میکند. سفیانی مستقر شده در منطقه. از سفیانی درخواست میکند. سفیانی هم دارد که با حمایت غربیها میآید. ظاهراً مسلمان است ولی کراواتی، قیافهٔ ژیگولی، چیز عجیبوغریب. ویژگیهای ظاهریش را هم در روایات همه را گفته است. عرض کنم که عثمان بن عنبسه اسم اصلیش گفتهاند که درخواست میدهند به سفیانی که نیرو بفرست، ما اینجا درگیر شدیم. امام زمان اعلام میکنند، میگویند که من میخواهم معجزهای که جدم رسولالله گفتهاند را به شما نشان بدهم که سپاه سفیانی را زمین میبلعد. و این اتفاق هم میافتد. حالا ماجرایش مفصل است. دو تا از آن سپاه میآیند مکه. حضرت درخواست میکنند از یمنیها. یمنیها میآیند کمک و مکه را فتح میکنند. فتح مکه و اینها که صورت میگیرد و خب خودش کلی از منابع زیرزمینی و نفت و فلان و اینها زیر دست حضرت میافتد. وضعیت بانک و بازار جهانی را کلاً میریزد به هم. اگر حمایت نکند سعودی، نفت تولید نفت اگر با این شتاب نرساند به آمریکاییها کل اقتصاد دنیا فلج میشود. این را هم بدانید. یکی از بشارتهای قطعی هم که باز رهبر انقلاب به ما دادند، فرمودند که حکومت آل سعود قطعاً و بهزودی انشاءالله نابود خواهد شد. چند بار ایشان فرمودند. در ماجرای نمر فرمودند، در ماجرای منا فرمودند. چند بار فرمودند که اینها بهزودی نابود میشوند. این را هم بدان اینکه اگر آل سعود مضمحل بشود، شرایطش جور بشود، کلاً انقلاب اسلامی ورقش برمیگردد. اصلاً وضعیت اقتصادی، وضعیت دیگری است. همهٔ دنیا را میآورد به نفت. یک نکتهٔ خیلی مهمی. بعد اینکه میگویم نقشه دستمان باشد، همینهاست. یک بخشهایی است که بدانی شرایط چیست. الان چشمت به چیا باید باشد، مذاکره میکنیم حل میشود، نه. شما باید بروید تمرکزت روی آن باشد که آل سعود، یکی از ارکان الان این بخورد زمین. با دعا و هرچه که داری. رسانهای میخواهی انجام بدهی، کار چه میدانم عبادی میخواهی انجام بدهی. هرچه هست، اینها حواست باید باشد. یک بخشی از نقشه بد دارد که حضرت اعلام میکنند جمعهٔ بعدی، جمعه دیدار است. هرکی که میخواهد با ما دیدار کند، بیاید کوفه. جمعیتی میریزد از ایران و جاهای دیگر برای نماز جمعه پشت حضرت. تعبیر خیلی زیباست. میگوید که جمعیت میآیند در مسجد کوفه منتظرند که حضرت بیایند پشت تریبون خطبه بخوانند. حضرت بهمحض اینکه میآیند پشت تریبون، جمعیت منفجر میشود. روایت این است که «بشدت بکائهم». اینها بهشدت ضجه میزنند، جمعیت و گریه میکند. حضرت خطبهشان دقایقی تأخیر میافتد. طول میکشد تا شروع کنند خطبه خواندن. جمعیت امام زمان را که میبینند. رهبری را وقتی برای چند وقت میبینند در خطبه نماز جمعه چه اتفاقی میافتد؟ امام زمان را وقتی ببینند... اینها به حضرت میگویند که آقا، «یابن رسول الله، الصلاة خلفک کالصلوات خلف رسول الله». متن روایت، «نماز پشت شما مثل نماز پشت پیغمبر میماند». جا کم است در مسجد. جا نداریم. حضرت میفرماید خودتان پل بزنید روی آب. آب فرات. همین بر و بچههای بسیجی و همین جوانها. ببین، این بیانیهٔ رهبری از جنس آن چیزی است که امام زمان دنبال آن هستند و میخواهند. امام زمان دنبال به همین بر و بچهها بگویند که پل بزنند از اینجا تا کربلا. از کوفه تا کربلا برای نماز. و در روایت داری که هفتهٔ بعدش، ببین چه شور و چه انرژی آزاد میشود! هفتهٔ بعدش که نماز جمعه میخواهند بخوانند، اول پشت امام زمان در مسجد کوفه، آخر صف بالای سر قبر اباعبدالله در کربلا. نود کیلومتر فاصله است. نود کیلومتر! اینها یک هفتهای پل میزنند، جاده را صاف میکنند برای نماز. جاده را صاف میکنند. برای این انرژی آزاد میشود. از این سنخ، از این جنس. که بعد که حضرت بر عراق مسلط شدند، وضعیت عراق را گرفتند. بعد آنجا میفرمایند که بریم سمت فلسطین و ماجرای قدس. به ترتیب باز با کشورهای اروپایی وارد مذاکره و گفتگو میشوند و مباحث. این نقشهای که به ما دادند، اینکه حالا من اینها را گفتم، مقدمه است برای اینکه صحبتهای بعدیمان را بکنیم که امشب یک اشارهٔ اولی بکنم. بقیه باشد برای جلسات بعد که خدمتتان بودیم.
یک روایت مهمی از امام صادق علیهالسلام داریم. جنس آن آدمهایی که پای رکاب امام زمان کار میکنند. ببین، حالا دیگر ما الان یک جور دیگر این روایتها را میخوانیم. ضرورتش یک جور دیگر. این ماجرا مثل اینکه جدی است. مثل اینکه امام زمان روی ما حساب باز کرده است. امام زمان ما را جدی گرفته است. خیلی حس شیرینی. امروز حاج آقای قرائتی، خدا حفظشان کند. دانشگاه خدمتشان بودیم. خیلی خاطرات امروز گفتند. من نشنیده بودم ازشان. خاطرات زیرخاکی و جالبی بود. یکی از خاطراتشان را من انصافاً حسودی کردم به ایشان. گفتند که حالا خیلی ماجراها گفتند از جوانیشان که کار تبلیغی و اینها را شروع کرده بودند که هر هفته پا میشدند از قم میرفتند کاشان برای بیست تا بچه. بعد میگفتند یک آقایی که اسمم را آوردند، همین مشهد. بعد چند وقت من را دید. گفت که دیشب امام زمان را خواب دیدم. حضرت به من فرمودند که جلسات قرائتی مورد توجه من است. گفتش که انگشتر تو قشنگ است. به این معنی نیست که خودت خوب هستی، انگشتر قشنگ. تواضع ایشان را ببین. خیلی است دیگر. جلسات یک روحانی با بیست تا نوجوان در یک مسجد پرت مثلاً در کاشان، این مورد عنایت امام زمان است، مورد توجه حضرت. ببینید این حسی که حضرت روی ما حساب باز کردهاند. شما با خودتان فکر کنید حضرت روی جلسهٔ شما حساب باز کردهاند. ما جلسهای داشتیم در قم یک مدتی هر هفته هر شب برقرار. هر شب شام میدادند. بعد مدتی در مسائل اقتصادیش ماند، جلسه را تعطیل کردند. یکی از آن مسئولین هیئت که از فرزندان یکی از علمای مشهور قم بود، خواب میبیند حضرت زهرا سلاماللهعلیها او را صدا میزنند. میگویند جلسه حساب باز کردهام. من درستش میکنم. تا الان لنگ نمانده. میرسد یک جایی. یک چیزهایی میرسد. به یک جایی روی جلساتی حساب باز میکنند. من فردا خواستم بیایم محله بکنم. میگوید خب مثلاً بچههای پایگاه فلان هستند، بچههای هیئت فلان. حساب باز کردهام. امام زمان روی ما حساب باز کردهاند. این گام دوم، گامی است که چه امام زمان، چه نایبشان، روی جوانها، روی بر و بچههای حزباللهی، روی بر و بچههای هیئتی حساب باز کردهاند. ببین، یعنی روی ماها باز شده است. اصل ماه: نگاهم نسبت به خودمان عوض میشود. شور و شوقمان عوض میشود. انرژیمان آزاد میشود. امام صادق دیگر... حالا امشب وقت گذشت. باشد جلسهٔ بعد با هم بخوانیم. حضرت ویژگیهایی را میگویند از اصحاب امام زمان. خیلی ویژگیهای فوقالعاده. در برخی روایات دارد که امیرالمؤمنین نشسته بودند. بعد همینجور یکهو حضرت آه کشیدند. آه. اینها گفتند که آقا چیست؟ حضرت فرمودند: شوق الی رؤیت اخوانی. چقدر دوست دارم برادرانم را ببینم. حسین آقا، برادراتان مثلاً جایی هستند، مسافرت هستند؟ برادراتان کیاناند؟ حضرت فرمودند که شیعیان. نه، آنهایی که آخرالزمان میآیند. ایمان میآورند به سیاهی روی سفیدی، کلمات روی کاغذ. نه من را دیدهاند، نه بچههایم را دیدهاند. به سیاهی روی سفیدی ایمان میآورد. حضرت نشستهاند چهارده قرن قبل، گفتند خدایا، من چقدر دوست دارم اینها را ببینم! این حس را نگاه کن. این حس بهت منتقل میشود. حضرت نشستهاند آه کشیدهاند، من چقدر دلم برای اینها تنگ است. از آن جنس علاقه. حضرت زهرا به سلمانها. ما دلمان برات تنگ شده، به ما سر بزن. خرس عجیبی است. حضرت زهرا سلمان را صدا زدند، گفتند سلمان، بگیر بیا. میآمد. من دلم برایت تنگ شده، درد و دل کنم، حرف بزنم. حضرت زهرا که اینقدر مسائل حریم، حریم و نامحرم و زن و مرد برایشان مهم است. یک نفر چقدر محرم شده است. اذیت باطنی مثل سلمان. اینجور دلداداش میشوند. اینجور دلشان تنگ میشود. یا مثلاً در مورد بلال میفرمایند: دلم برای صدای اذانش تنگ است. چند وقتی صدای اذانش نبود. خب برای صدای روضهٔ ما مثلاً دلشان تنگ میشود. برای صدای اشکمان دلشان تنگ میشود. یک هفته هیئت نیایی مثلاً بفرستند دنبالمون، «فلانی چرا نیامده؟» با این نگاه بیایم. با این نگاه روی ما حساب کردهاند. یا نه، روی ما حساب نکردهاند. رسول ترک این شکلی. آدم عجیبوغریبی بود. میدانید دیگر، رسول ترک. ماجرایش را شنیدهاید؟ هم عرق. حتی شبهای محرم قبل روضه عرق خورده بود. درش آب میکشید، میرفت روضه. رئیس جلسه یک شب میاندازش بیرون. میگوید خجالت بکش، با دهانت نجس پا میشوی میآیی تو چه هیئت مینشینی؟ برو بیرون. میخواهد برود بیرون، لهجهٔ آذری و زور میزند میگوید: «توقع از شما نداشتم. من را از روضه بندازی بیرون.» شبش میگوید که نصف شب آمدند رئیس هیئت در خانهٔ ما را زد. تا در را وا کردم، افتاد به پا: «غلط کردم، من را ببخش.» گفتم چی شده؟ «خوابیده بودم. خواب دیدم. دیدم صحرای محشر، خلایق آواره. همه دنبال اباعبدالله میگردند. به من گفتند خیمه امام حسین آن گوشه است. آمدم بروم دیدم که حالا دیگر تعبیری که خودش گفته است را من میگویم. شأن رسول ترک بالاتر است. گفته بودم یک سگی پای من را... یعنی من باید تو را دنبال کفشهایم ببرم. من نگاه کردم. تنش تن سگ، سری سر تو. میبردانت. میبرندت خیمه. یعنی حسین من را به عنوان سگ قبول کرد. من سگش قبول کرم.» عوض میشود از آنجا. و آدم فوقالعاده و استثنایی میشود رسول ترک. کراماتی ازش سر میزند. ماجرا این است که آن موقع هیئت میگرفتند. هیئت داشتم. شما هفتگی دور هم جمع میشدید. مثل الان نبود. در تلگرام راحت اطلاعرسانی. من دههٔ هفتاد یادم است هیئت. یک برگه کاغذ جلو در مسجد بود: «هیئت داریم.» بعد از آن سر شهر میآمدند جلو در مسجد. چونم موبایل داشتیم، نه گوشی داشتیم. هیچی نبود دیگر. در مسجد آدرس هیئت را میخواندم، دوباره برمیگشتم یک گوشهٔ دیگر شهر که میرفتم به هیئت میرسیدم. هیچ ابزار اطلاعرساني، پیام همین هم نبوده. بهم خبر میداد. یک شب هیئت داشتم، میخواستند هیئت بگیرند. رسول دم دست نبوده. اینها میگویند چهکار بکنیم؟ میگوید رسول ترک، بگوی خب دیگر نشد امشب، مثل که توفیق نیست که با محضر آقا رسول باشیم. میگویند وسطهای روضه بود، یکهو دیدیم حاج رسول وارد شد. با اشک و گریه و زبان آذری گفت: «مادر جان فاطمه! کجا نشستی؟» ما نفهمیدیم چی میگوید. روضه را خواندیم، تمام شد. بعد روضه بهش گفتیم: «حاج رسول، چی بود، چی گفتی، چی شده؟» گفت: «حالا هیئت میگیرید به من خبر نمیدهید؟» «خبر میدهیم نشد.» «تو از کجا فهمیدی؟» گفت: «دیشب خواب دیدم فاطمه زهرا به من فرمود: اینها فردا روضه دارند. ما روی تو حساب کردهایم. فردا شب باید بیایی گریه کنی. گفتم خانم، آدرسش این است، محلهٔ فلان، کوچهٔ فلان، پلاک فلان. آدرس و بیبی به من داد.» خب، تا حالا شد؟ من هم بگویم روی تو حساب کردهایم؟ فردا شب بیا. بیا روضه بخوان. ما منتظرتیم. سیاهی بزنیم. ما منتظرتیم. سیستم صوتی را سوار کنیم. جارو بزنی. چایی بریزی. تو چاییریز مایی. میشود حساب اینجوری روی ما. یکی از رفقای حاج رسول باهاش بد بود. قهر بود. دیدند که موقع تشییع جنازهاش سروکلهاش پیدا شد. آمد زیر تابوت، شروع کرد داد زدن و گریه کردن. بهش گفتند: «شما که با رسول خوب نبودی. از کجا فهمیدی اصلاً از دنیا رفته؟ چطور خودت را رساندی؟» گفت: «شب خواب دیدم یک تشییع جنازهای جماعت دارند لا اله الا الله میگویند، به سر میزنند، سینه میزنند. جلوی این تشییع جنازه، جلوی جنازه بیبی حضرت زینب ایستاده. آمدم جلو. به من فرمودند: برو کنار، این جنازه مال ماست. خودمان باید ببریم دفنش کنیم. گفتم مگر این جنازه کیست؟ فرمودند: این جنازهٔ رسول ترک است. رسول مال خودمان است. خودمان باید او را ببریم.» لحظهٔ آخرش دراز بود. رسول خواب رو به قبله بود. بیهوش بود روزهای آخر. یکهو لحظات آخر از جا بلند، تمامقد سلام داد. به زبان آذری گفت: «آقام گلدی. آقام گل. آقام آمد. از دنیا نمیروم.» تو هم حسین! بیا یک امضا بزن زیر پروندهام. یک امضای کوچولو هم جا دارم. زیر پروندهام امضای علیاصغر است. باید بیاید امضا کند. من خیلی خطا کردهام، اشتباه کردهام. اینها باید امضا کنند تا من بروم. حساب مثل مردم نامرد مدینه نباشیم. فاطمه زهرا هر چقدر اینها حساب کردند. از اینها آبی گرم نشد. در خانه زد. تکتک سراغشان فرستاد. هر کار کرد فایده نداشت. آخر فرمود که علی جان، هیچکدام از اینها باخبر نشوند از مرگ من. نه از دفن و تشییع جنازه. اگر خدایی نکرده روی ما حساب کردند، کاری نکردیم، بعد این میشود ها. دیگر کلاً قیدمان را کلاً قید خدا نکند اینطور بشود. امام زمان قید ما را نزند. ما را از لیست خط نزند. این هم هست. اگر از لیست خط نزند، هر شب جمعهای که کربلا میرود، برایم دعا میکند. امشب کربلاست دیگر. فقط آقا، خط نزن ما را. یک گوشهای بگذار. توی ذخیرههایمان شده، ما را یک جایی جا کن. دعا کن راه بیفتیم. خودت دعا کن، خودت دستمان را بگیر. گیریم در این زندگیهایمان با این وضعیتمان. گیر شما دعا کن. مثل مادرت از سر شب تا صبح دعا میکرد برای همسایهها. دعا میکرد. همین نامردهایی که کمکش نکردهاند. مادر اما گفتم دعا. امشب هم این چند شب. چقدر دل بچهها برای دعای مادرشان تنگ شده است. دیگر صدای دعای مادر نمیآید. صحرا با صدای مادر بیدار میشد. گریهٔ مادر، دعای مادر. من درازکش بودم تا صبح. هر وقت هی چشم باز میکردم مادرم دارد دعا میکند برای همسایه. امام حسن مجتبی فرمود: چند شب تو... احتمالاً آقا هر وقت چشم باز کرده، سراسیمه نگاه کرده به جای خالی مادر. سه ماه مادرمان اینجا بستری بود. دیگر خبری نیست. به همان هم راضی بودیم که باشی. دست به پهلو، دست به دیوار بگیری، فقط باشی. کنار آن باشی. پیش ما باشی. دیدی وقتی عزیز از دست میدهند، بچهها جمع میشوند با هم خاطره میگویند، خاطرات را مرور میکنند. حضرت زهرا یک جوری است، تمام نمیشود. طول سال همه را هی مناسبت هست برای گریه کردن. مثلاً بعضیها عزیزی از دست دادند در بیمارستانی فرض. من داشتم در اقوام. مثلاً هرکی یک جایی از دنیا رفته بود، آن نزدیکان درجه یکش بیمارستان فلان، بچه از دنیا رفته بود. این پدرش مادرش هیچوقت از آن بیمارستان رد نمیشوند. از جلو بیمارستان رد نمیشوند. نگاه به بیمارستان نمیکنند. اسم بیمارستان. پدرش دیگر به دریا نگاه نمیکرد. اگه بچه غرق شده است. این نشانهها را از جلویش برداریم، بچه اذیت نشود. حالا امیرالمؤمنین فرض کن بسته را جمع کرد. این وسایل را. حالا با در نیمسوخته چهکار کنیم؟ با این دری که هر روز این بچهها میخواهند ببینند. مسمار در چهکار کنم؟ با این بین در و دیوار چهکار کنم؟ این خاطرات را چهشکلی از ذهنشان پاک کند؟ یادم وقتی میافتند که مادرت بین در و دیوار صدا میزد فریاد میکشید. حاج عبدالزهرا کعبی میگفت که پیام فاطمیه بود. روضه حضرت زهرا میخواند هر شب. یک شب آمد گفت مردم، در کربلا من از بس شاگرد داشتم، میگفتم که یک شب دیدیم که حاج عبدالزهرا آمد و گفت مردم، امشب میخواهم یک روضه دیگر بخوانم. گفتند چیست؟ گفت من دیشب خواب دیدم امام حسن و گفتم در ایام فاطمیه چرا روضهٔ ما را نمیخوانید؟ من که همه روضهها را خواندهام. روضهٔ شما دیگر نه. روضهٔ غربت ما را هم بخوان. در روز غربت شما چیست؟ فرمود لا اله الا الله. وقتی که حمله کردند به منزل، یک تعدادشان دست امیرالمؤمنین را گرفتند، بستند. گردن گردن امیرالمؤمنین طناب انداختند. میکشیدند میبردند. یک تعداد هم افتادند به جان مادر ما. ما این وسط مانده بودیم.
سلام علیک یا اباعبدالله. الله به فنا. علیک منی سلام الله اب ابد. ما بقی تو. و بقیه الی ابد و النهار و جعله الله عهد منی لزیارت. السلام علی.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا.
دیروز اتفاق مهمی در عرصهٔ سیاسی کشورمان افتاد و رهبر معظم انقلاب بیانیهای را منتشر کردند با عنوان «گام دوم انقلاب». خود اسم این بیانیه شگفتانگیز بود: گام دوم! بعد چهل سال، گام دوم را داریم آغاز میکنیم. مثلاً توقع میرفت که بگویند که مثلاً گام چهلم رو برداشتیم. چهل سال که رفتیم، چهل گام برداشتیم، نه! چهل سال رفتیم گام اول. خب، این برای کسی که اهل تتبع باشد و اهل دقت و تفحص باشد در مسائل دینی، قرآنی یا روایی، یک مفهوم خاصی دارد؛ این گام دوم، یعنی ما از روز بیستودو بهمن وارد دورهٔ جدید انقلاب شدیم. دورهٔ جدید، یعنی همه چیزش جدید است. یک اتفاق جدیدی قرار است بیفتد. یک کار جدیدی قرار است صورت بگیرد: گام دوم.
و خیلی هم تأکید و اصرار داشتند بر حضور جوانها. خطاب اصلیاش به جوانها بود، دیگر. مخاطب مسئولین نبودند، حتی عموم مردم هم دیگر مخاطب نبودند. گام دوم، گامی است که دیگر با جوانها، قرار است جوان مؤمن و جوان آماده کار را دست بگیرد. مستقیم خطابشان به جوانان بود. و نکتهٔ بسیار مهم و کلیدی را فرمودند. فرمودند که خودتان را آماده کنید برای تمدن نوین اسلامی. قبلاً هم تمدن نوین اسلامی را میگفتند، هیچوقت اینجور تصریح نکردند به اینکه منظورمان تمدن نوین اسلامی ظهور حضرت ولیعصر (عج) است. و خیلی سریع فهمیدیم که خودتان را آماده کنید برای این شرایط. خب، اینها را کنار هم میچینیم، انگار گام دوم انقلاب، حرکت به این مسیر است. در این مسیر، و انگار بوی این میآید که باید این واقعه در این گام صورت بگیرد. انگار ما در مرحلهٔ تثبیت قرار گرفتیم؛ چون چهل عدد تثبیت است. در چهل، یک چیزی ثابت میشود. مثلاً کسی چهل سال خلقوخویی داشته باشد، در روایات هم داریم دیگر، این آدم عوضشدنی نیست. این ویژگیها دیگر در او میماند، چه خوب چه بد. یا چهل روز اگر کسی یک کاری را انجام دهد، برایش ملکه میشود. عنوان ملکه را اساتید و علمای اخلاق به کار میبرند. چهل، عددی است که یک چیزی تثبیت میشود. چهل بار اگر یک اتفاقی بیفتد، چهل سال، چهل روز، چهل ساعت، چهل دقیقه، هرکدام حالا در فضای خودش، یک چیزی تثبیت میشود، یک چیزی ثابت میشود.
خب، پس انقلاب ما در گام اول تثبیت شد. گام اول این بود که کلیت این نظام، شاکلهاش حفظ شود و این حکومت را ما بتوانیم قالب کلیاش را ایجاد بکنیم. مرحلهٔ دوم قطعاً با ریزشها و رویشهای بسیار شدیدتر و جدیتری مواجه خواهیم شد که خب از همان دیروز و دیروز عصر، در واقع چلنج و این چالش و این کتککاری خیلی جدی را شاهد بودیم. ماجرای انفجار اتوبوس برای بچههای امنیتیمان، پاسدارهای عزیزمان که روحشان همهشان انشاءالله شاد باشد و آنهایی که مجروح و بستریاند، انشاءالله که به سلامت از بستر بلند شوند.
خب، از طرفی هم در روایات ما، روایات در فضای امام زمان و ظهور، خیلی روایت خاصی است. مثلاً به ما گفتند که آن ایام پایانی، چون شش ماه آخرِ منجر به ظهور را با جزئیات گفتند در روایات. آغاز این شش ماه از ماه رجب است. و قبل از این ماه رجب، بین جمادی و رجب، اتفاقات ویژهای میافتد که الان ما بین جمادی و رجب هستیم. همین برخی نشانهها را گفتند. گفتند مثلاً یک بارانی میآید که کسی توقع بارش بیسابقهای و مستمری را ندارد و خیلی هم شدید است. باران خیلی عجیبوغریب. العجب بین الجمادی والرجب؛ امیرالمؤمنین فرمود که بین جمادی و رجب اتفاقات عجیبوغریبی میافتد. من در مقام تطبیق نیستم، شاید خیلی سالم باشد یا چندین بار باشد که من این روایت را خواندم و هر سال به نحوی شاید اشارهای بکنم. حالا ما نگاهمان هست هر سال بین جمادی و رجب، ولی هیچوقت تطبیق نمیدهیم. میخواهم بگویم که بالاخره یک در واقع مانیفستی به ما دادند در روایات. یک طرحوارهای دادند. حواسمان را جمع بکنیم. یک تقویمی دادند، یک تقویمی دادند از روزهای منجر به ظهور و یک سیکلی را طراحی کردند. اتفاقاتی که میافتد که حواسمان نسبت به ظهور بیشتر جمع باشد. البته تطبیق نمیدهیم، شخصیتسازی نمیکنیم، ولی خب روایات نظر داشتند به شخصیتها.
حالا مثلاً این ماجرای این طفل بیگناهی که در مدینه اتفاق افتاد، منم خیلی بعضی جاها از کانالها، بعضی گروهها، یک روایتی را از امام صادق علیهالسلام منتشر کرده بودند که یک بچهای در مدینه مظلومانه کشته میشود و اینها. اصل روایت خوب و درست، ولی تطبیقش خیلی جالب نیست که حالا ما هر سال مثلاً یک اتفاقی میافتد، تطبیق بدهیم. اصل اینکه بگوییم یک همچین روایتی هست و ذهنیتمان این باشد که شاید بعید نیست این اتفاق، آن اتفاق باشد، این خوب است. این روحیه، روحیهای که نشانهها را حواسمان بهش باشد، چشممان به نشانهها باشد، این روحیه، روحیهٔ خوبی است. ولی تطبیقش روحیهٔ خوبی نیست. شعیب بن صالح را در مملکت ما در این چهل سال به هفت هشت نفر تطبیق دادند. به همهٔ اینها تطبیق دادند شعیب بن صالح را. و بعد آخرش هم معلوم شد که اصلاً روایتش سندش ضعیف است، کلاً سند ندارد. این تطبیق دادنها، تطبیق دادنهای عوامانه و احمقانه است و خیلی هم لطمه میزند به مسائل سیستمی ما در مورد اینکه بخواهد چشممان به ماجرای ظهور باشد. یکهو دل آدم خالی میشود. مثلاً سید خراسانی کدام بزرگوار؟ هر بزرگوار که میخواهند باشند، باشند. نمیخواهم مطلقاً بگویم که اصلاً این روایت مهم نیست، چون اهل بیت منظور داشتند که اینها را گفتند. میخواهم بگویم سید خراسانی مهم است. شعیب بن صالح هم اگر روایتش درست باشد، مهم است. ماجرای یمن مهم است. اتفاقات در حجاز مهم است که در چندین روایت تعبیر «بنی فلان» دارد و «آل فلان» دارد که خیلی خیلی نظر روی آن داریم. اینکه یک خانواده و طایفهای هستند که دارند قبل از ظهور حجاز را اداره میکنند و اینها مضمحل میشوند و روزبهروز ضعیفتر میشوند. اینها همه مهم است برای فهم هندسهٔ قبل از ظهور، نه برای تطبیقش.
شرایطی که پیش میآید و حواسمان باشد، روایاتمان چیزهایی که گفتند از قبل از ظهور، چیزهای وحشتناکی است. من امشب سریع... خدا رحمت کند مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت رضواناللهعلیه را. ایشان خیلی نسبت به مسائل ظهور جدی و حساس بودند. اخبار را هم با این نگاه پیگیری میکردند. آقازادهٔ ایشان میفرمودند که این اواخر چند باری شاید اینجور پیش آمده بود که پدرم میفرمود که مسائل قبل از ظهور را با دعا حل کنیم. فشارها و ابتلائات و سختیهای قبل از ظهور را با دعا حل کنیم. بعد فرموده بودند که سفیانی را چهکار کنیم؟ فرموده بودند که این دیگر راه ندارد. آنقدری که فهمیده میشود، سفیانی حتمی است. سفیانی حتمیِ شش ماه آخری است که منتهی میشود به ظهور حضرت. سفیانی حاکم میشود بر منطقه، هم در شام، هم در لبنان، هم در اردن، هم بخشی از عراق. و قتلعام بیسابقه گفتند صورت میگیرد. سر هر شیعه را به قیمت کلانی میخرند، در دیگ میاندازند، زندهزنده میسوزانند، میجوشانند. تعابیر روایات عجیب است. ببین، روایات نمیخواستند شیعه را بترسانند. میخواستند آمادگی ذهنی بدهند. نمیخواستند من که اینها را بگوییم و بترسیم. میخواستند بگویند آماده باش، مقاوم باش، حواست باشد. سیر صعودی ابتلائات را هم بدان چیست. الکی هم دلت را خوش نکن. میرویم با فلانی میبندیم، فلان جا میرویم حرف میزنیم، آن یکی را تصویب میکنیم، درست میشود. اینها نیست. دستوبالت را هم نبند. حواست را جمع کن. مجهز باش. بدان اتفاقی که دور و برت میافتد، این است. البته فرمودند که به همان میزان که سفیانی در منطقه مسلط میشود، یمانی هم و یمنیها هم قدرت میگیرند. این بشارت اصلی است. یمن قدرت پیدا میکند و فتح مکه بهواسطهٔ یمنیهاست.
یمنیها و مکه. حالا نمیدانم چند جلسهای خدمتتان هستیم، این جلسه فقط یک جلسه است، یا بعدش هم ادامه دارد. به نظرم این بحث، بحث جالبی میتواند باشد. تقاضایش هم زیاد بوده؛ رفقای طلبه، رفقای دانشجو، رفقای رسانهای، از جاهای مختلف، افراد مختلف. بحث، بحث جذاب و جالبی است. کمتر هم در مباحث، بحث دقیق و جامعی صورت گرفته است. هم بحثهای اخلاقی خیلی خوب دارد. یک وقتی من تهران این را در بازار مطرح کردم. یکی از مسئولین قوه قضائیه بود در پای منبر. بعد همین فقط سال نود یا نودویک، شش هفت سال پیش، این عزیز آمد بعد از سخنرانی ما، گفتش که آقا ما جلسه داریم فلان جا، خیابان رسالت تهران. گفتش که شما بیا همین حرفها را بزن با من، درس اخلاق. گفت هیچ چیز مثل اینها ما را زنده نمیکند، شوق اخلاقی در ما ایجاد نمیکند. وقتی این نگاه هست که آقا ظهور نزدیک است، با این مشخصات، با این مشخصاتِ روایی، نه یک چیز توهمی و یک چیزی روی هوا، با علائم و نشانهها، آدم خیلی جدی میشود. گیوهٔ خود را ور میکشد، اقدام میکند. یک جوشی در آدم میافتد، خروشی. خیلی مسئله را جدی میگیرد. نه اینکه هشتصدهزار سال آینده رخ خواهد داد ظهور حضرت، بخوابیم. یک وقتی میگوید آقا اینها دیگر دارد بوی این مسائل را میدهد. دیگر به وضوح رهبر انقلاب میآیند میفرمایند که رژیم صهیونیستی بیستوپنج سال آینده را نخواهد دید. بعد یک مدت میفهمند که بهزودی در قدس نماز خواهید خواند. خب، ما در روایت داریم که جماعتی راه میافتند از همین سپاه خراسانی و اینها، بروند قدس را فتح کنند. دفعهٔ اول شکست میخورند. دفعهٔ دوم با حضور خود حضرت میروند و قدس را فتح میکنند. اولین نمازی که در قدس مسلمانان میخوانند، به امامت امام زمان است. روایت ماست که آنجا حضرت مسیح نزول میکند. مسیح که از آسمان میآید در ماجرای فتح بیتالمقدس... درسته بیتالمقدس، نه غلط. در ماجرای فتح بیتالمقدس امام زمان میآید نماز بخواند، حضرت مسیح میآید با مسیحیهای دنیا گفتگو میکند. نشانههایش را میگوید. میگوید اینها که در انجیل بوده، من دارم یا ندارم؟ تعداد زیادی از مسیحیها ایمان میآورند. حضرت مسیح هم پشت امام زمان نماز میخواند. خب، این واقعه مال ظهور است. بعد رهبر انقلاب میفرمایند که بهزودی در قدس...
دیر هم نیست. نه، زود. تأکید میکنم رویش: در قدس نماز خواهید خواند، با فاصله هم نه، بهزودی. خب، این دیگر چهجور باید حرف بزنند؟ دیگر چطور باید بعضی مسائل مطرح شود؟ ما وقت نمیخواهیم مشخص بکنیم. کاملاً اشتباه است. هم بحث وقت نیست. بحث این است که یک هندسهای را دارند به ما میدهند که خب الان روی شرایط و ضوابط خیلی نزدیک شدیم. اگر خدایی نکرده کج بگذاریم، مسیر را اشتباه برویم، ممکن است دوباره دوهزار سال عقب بیفتد. این را هم آقای پناهیان میفرمودند. میفرمودند شیعه در دورههایی بوده که چند ماه با ظهور فاصله داشته. چند ماه! اشتباهاتی رخ داده، چند صد سال عقب افتاده. این هم هست. وقت نمیخواهد تعیین شود، فقط این شرایط و ضوابط است. شنیده بودم یا خوانده بودم که مثلاً ما در عربستان، در حجاز، پادشاهانی به اسم عبدالله هم داشتیم. همه منتظر بودند که این از دنیا برود و بشارت ظهور را به هم بدهد. یا همین سربداران خودمان در سبزوار. اینها دارد که آمده بودند در بیابان جیغ میزدند، میگفتند آقا دیگر این مال از ظلمت کیست؟ دیگر الان است! دیگر در ماجرایی که اینها کشته بودند، گفتند دیگر ظلم همهٔ دنیا را گرفته، پس کی میخواهی ظهور بکنی؟ یک شرایطی بوده که همه چیز جور بوده، همه منتظر ظهور بودند. الان هم این دوره از این جهت دورهٔ ویژهای است. خیلی اتفاقات و خیلی علائم و نشانهها کنار هم جور است. هیچ نمیخواهیم به خودمان توهم تزریق بکنیم. خیلی هم نمیخواهیم الکی دلمان را گرم بکنیم. میخواهیم حواسمان را جمع بکنیم. اتفاقاتی که میافتد از چه سنخی است؟ این اینکه میفهمیم جوانها کار را دست بگیرند، این آن فضای دوران ظهور است، دوران امام زمان است. و خیلیها واقعاً میپرسند که آقا وضعیت مملکت چه میخواهد بشود با این گرانیها و گوشت کیلویی اینقدر و نمیدانم آب و برق و وضعیت اشتغال و فلان و اینها؟ اتفاق اساسی که باید رخ بدهد از این جنس است. یعنی ما دوران انقلاب، زمان جنگ، بعضی مسئولین، جلال عزیزم، قبل از اسم آورد از بنیصدر. این فرمانده کل قوا آن اول جنگ در ماجرای خرمشهر و آبادان و اینها و خوزستان و اهواز. بچههای ما، رزمندههای ما رفته بودند بجنگند. کلاه خود به اینها نمیدادند. کلاه خود! بنیصدر نمیداد. بنیصدر به ارتش سپرده بود به اینها تجهیزات ندهید. اینها که رفتند دفاع، جوان آمادهٔ پابرکاب آمده در میدان دفاع بکند، دولت خودمان دهن دشمن بود. و تکتیرانداز از این ور و آن ور تیری که میزد در سر این بچهها میخورد، شهید میشد. یک کلاه خود معمولی نداشتند. کمترین حفاظت و دفاع. آسمان فرصت داد به مردم ما. و یکی دو سالی شدیدترین آسیبها را دیدیم از ناحیهٔ بنیصدر. استدلالش همین حرفش همین بود. میگفت زمین میدهیم، زمان میگیریم. زودتر و دیرتر میشود. نابودیمان دیرتر میشود. آخرش که نابود میشویم، دیرتر نابود شویم. به مردم برایشان روشن شد. خیلی اتفاقات کنار هم افتاد و کشت و کشتارش در سال شصت در تهران و جاهای دیگر. ما از تجربهٔ بنیصدر عبور کردیم. و دورهای که مسئولینی بودند که در فضای امنیتی و نظامی خیانت میکردند، کار افتاد دست جوانها. بعد دورهٔ شوک. حسن باقریها آمدند در میدان. اینها سر درآورده بودند. بعد یکی مثل محسن رضایی میآید مثلاً بیستودو سه سال سنش است. میشود فرمانده سپاه پاسداران. رنج سنی فرماندههای ما را ببینید، همه زیر سی سالاند. از هجده ساله داریم تا بیستوچهار پنج ساله. جنگ را اینها اداره کردند. یک جهش و تکانی خورد. در روایات هم هستش که فضای امنیتی و فضای درگیری و مسائل اقتصادی و اینها یک تکانی میخورد. اینها میآیند که حکومت صالحانه تشکیل دهند. فاسدان و منافقین یا فرار میکنند از مملکت و پناهنده میشوند یا درگیر میشوند داخل مملکت و خیانتهای کلانی میکنند که حالا اینها در روایات ما خیلی اشاره شده است. این شرایط و این هندسه این است. آنی که من عرضم بود امشب این است. حواسمان را به این جمع بکنیم. شرایط منطقهای هم که پیش میآید، عرض کردم، یک بخشیش در یمن به چه نحوی است. اینکه اینها قدرت پیدا میکنند. دستهبندیمان هم این را باز بهش توجه داشته باشید. دستهبندی، دستهبندی شیعه و سنی و اینها نیست. اشتباه نکن که مثلاً ما شیعهها، آنها نمیدانم سنی، آنها فلاناند. الان در یمن اینها که هستند شیعهٔ زیدیاند. چند تا امام قبول دارد شیعهٔ زیدی. در روایات ما فرمودند که آخرالزمان، قبل از ظهور چشمتان به یمن باشد. پرچم یمنیها هدایتبخشتر است. جناب آقای کورانی کتاب خیلی خوبی دارند. اگر خواستید مطالعه بکنید. کتاب «عصر ظهور». کتاب قشنگی است. این کتاب را شاید سی سال پیش نوشتند. بیست سال پیش هم دوباره یک بار بازنویسی کردند. در این کتاب بحث خوبی میکند ایشان در مورد اینکه ایشان میگوید سید خراسانی، لجستیک امام زمان است، سپاه ایشان است. که بعد ایشان هم میگوید کامل کامل فهمیده میشود که اینها ایرانیاناند. یعنی رزمندگی و بخش سلاح و حمایت و اینها در ماجرای امام زمان. چون حضرت که قرار نیست با معجزه کاری را پیش ببرند. اگر با معجزه باشد که اصلاً غیبت نمیکردند. از همان اول معجزه یا فوت میکردند همه میرفتند دیگر. مسیر طبیعی باید به این سمت برود. قدرت امنیتی و نظامی را ایشان در آن کتاب میگوید. میگوید ایرانیها به حسب روایات، تأمین میکنند. نسل سلمان و فرزندان سلمان و همشهریهای سلمان و اینها که پیغمبر فرمود. بعد ایشان میگوید که با این حال، نفرمود که اینها هدایتبخشتر از یمنیها هستند. تحلیل قشنگی دارد. این تحلیل مال بیش از بیست سال پیش است. ایشان میگوید که چون اولاً که یمنیها فضای زندگیشان فضای قبیلهای است. فضای تمدن ندارد برعکس ایران و ایرانیها. ایرانیها اولین تمدن کرهٔ زمیناند و از اول اینها مدنیت داشتند. با هم زندگی میکردند. شهرنشین بودند. باکلاس بودند و اینها فضای تمدنی دارند. آنها فضای قبیلهای دارند. و همین باعث میشود که اینها حکومت تشکیل میدهند، آنها کارشان به حکومت نمیرسد. این تحلیلهای کورانی میگوید که ایرانیها چون حکومت تشکیل میدهند، باید نسبت به کنوانسیونهای بینالمللی متعهد باشند. تحریم میشوند. تهدید میشوند. سازمان ملل دارند. دستوبالشان بسته است. بعد میگوید یمنیها این را ندارند. بعد میگوید اینها چون حکومت تشکیل میدهند، خیلی جالب است، خیلی تحلیل جالبی است. اختلاس و دزدی هم زیاد میشود در حکومت. فساد اداری دارد. برای همین از باب فساد اداریشان مورد عنایت امام زمان نیستند. از باب قوه و بنیهٔ امنیتی نظامیشان مورد عنایتاند. مسئولین اداریشان، آنهایی که مدیرند در جامعه مورد عنایت نیستند، تأیید حضرت نیستند. نظامیان، فرماندههایشان مورد تأیید هستند. خیلی جالب است. میگوید یمنیها نه. خیلی هم از جهت اعتقادی عجیبوغریب هستند. این خنجری که جلوی شکمشان دارند، اولاً که اینها با یهودیها سفتوسخت درگیرند. در شعارهاشان پنج تا جمله دارند. یکیش «الموت علی الیهود»، «مرگ بر آمریکا». اینها «مرگ بر یهود» یکی از شعارهاشان است. بعد این خنجر را میگویند که ما درنمیآوریم مگر اینکه باید خونی بشود. اگر خنجر درآورد، شوخی هم ندارد. شوخی هم نکن با این خنجر! خیلی جدیاند در این مسائل. خیلی انسانهای عجیبوغریبی هستند واقعاً یمنیها. الان هم میدانیم که وضع، عرض کنم که معیشتشان یک وضع فاجعه و فوقالعاده حادی است. فوقالعاده حاد. جوان ده ساله با بیست پانزده کیلو وزن. اینترنت. مسائل سوءتغذیه و مسائل بهداشتیشان یک چیز فاجعهآی است. خیلی هم محکم ایستادهاند. یک ذره هم عقبنشینی نکردند. علی عبدالله صالح کودتا کرد، پنج ساعت نشد گرفتند کشتندش. خیلی سفتوسخت و محکم و قرص. مثل اینجا نیست که هر غلطی کرد، یکم بیشتر هم تحویلش میگیرند، شبش میرسد.
خلاصه، این فساد اداری را ایشان میگوید که این حکومت دارد. چون بالاخره حکومت را میخواهد نگه دارد. همان گام اولی بود که رهبری فرمودند. با چنگ و دندان حکومت را نگه داشتیم. هرچه که بود، با بنیصدر و این و آن، خلاصه کار را تا اینجا رساندیم. گام دومش دیگر شماهایید. نه اینکه شماها ساختار را به هم بریزید. عرصه را بشناسید، شرایط را بشناسید، باید بزنیم به خط. الان شما ما یکم مدلهایی که داریم، مدل پیادهروی اربعین. مدل ادارهٔ امام زمان این شکلی است. یک چیز خودجوش. کسی منتظر کسی نمیماند. بلکه هزار تا مانع هم سر راهمان هست. امسال دیگر میدیدید دیگر، وضعیت دلار و دینار چهشکلی بود. عرض کنم که وضعیت ویزا چهشکلی بود. خیلی مشکلات و مسائلی که بود. حملونقلش به سمت مرز. کمک که نمیشد، کارشکنی هم میشد. خود ملت آمدند کار را دست گرفتند. موکبی که آنجا راه افتاد، راه میافتد، این ور راه میافتد. پذیرایی از زائر، اسکان زائر، عرض کنم که وضعیت سرمایشی گرمایشی زائر. همه کار... همین، این مدل حکومت امام زمان. در روایت داریم که حضرت وقتی ظهور میکنند... این روایت را بشنوید. روایت خیلی قشنگی است. از عمق جانم. حالا در اینکه جمعهای که حضرت ظهور میکنند، خب همه مشتاقند برای دیدن امام زمان. حضرت اعلام میشود که هرکی میخواهد با حضرت دیدار بکند، بیعت با امام زمان، جمعهٔ بعدی که میشود جمعهٔ دوم بیاید مسجد کوفه که حضرت میآیند نماز جمعه میخوانند. مسجد اعلام میکند چون یک هفته طول میکشد ماجرای فتح مکه. چند روز درگیری دارند برای فتح مکه. حکومت حجاز در روایت دارد که از سفیانی درخواست میکند. سفیانی مستقر شده در منطقه. از سفیانی درخواست میکند. سفیانی هم دارد که با حمایت غربیها میآید. ظاهراً مسلمان است ولی کراواتی، قیافهٔ ژیگولی، چیز عجیبوغریب. ویژگیهای ظاهریش را هم در روایات همه را گفته است. عرض کنم که عثمان بن عنبسه اسم اصلیش گفتهاند که درخواست میدهند به سفیانی که نیرو بفرست، ما اینجا درگیر شدیم. امام زمان اعلام میکنند، میگویند که من میخواهم معجزهای که جدم رسولالله گفتهاند را به شما نشان بدهم که سپاه سفیانی را زمین میبلعد. و این اتفاق هم میافتد. حالا ماجرایش مفصل است. دو تا از آن سپاه میآیند مکه. حضرت درخواست میکنند از یمنیها. یمنیها میآیند کمک و مکه را فتح میکنند. فتح مکه و اینها که صورت میگیرد و خب خودش کلی از منابع زیرزمینی و نفت و فلان و اینها زیر دست حضرت میافتد. وضعیت بانک و بازار جهانی را کلاً میریزد به هم. اگر حمایت نکند سعودی، نفت تولید نفت اگر با این شتاب نرساند به آمریکاییها کل اقتصاد دنیا فلج میشود. این را هم بدانید. یکی از بشارتهای قطعی هم که باز رهبر انقلاب به ما دادند، فرمودند که حکومت آل سعود قطعاً و بهزودی انشاءالله نابود خواهد شد. چند بار ایشان فرمودند. در ماجرای نمر فرمودند، در ماجرای منا فرمودند. چند بار فرمودند که اینها بهزودی نابود میشوند. این را هم بدان اینکه اگر آل سعود مضمحل بشود، شرایطش جور بشود، کلاً انقلاب اسلامی ورقش برمیگردد. اصلاً وضعیت اقتصادی، وضعیت دیگری است. همهٔ دنیا را میآورد به نفت. یک نکتهٔ خیلی مهمی. بعد اینکه میگویم نقشه دستمان باشد، همینهاست. یک بخشهایی است که بدانی شرایط چیست. الان چشمت به چیا باید باشد، مذاکره میکنیم حل میشود، نه. شما باید بروید تمرکزت روی آن باشد که آل سعود، یکی از ارکان الان این بخورد زمین. با دعا و هرچه که داری. رسانهای میخواهی انجام بدهی، کار چه میدانم عبادی میخواهی انجام بدهی. هرچه هست، اینها حواست باید باشد. یک بخشی از نقشه بد دارد که حضرت اعلام میکنند جمعهٔ بعدی، جمعه دیدار است. هرکی که میخواهد با ما دیدار کند، بیاید کوفه. جمعیتی میریزد از ایران و جاهای دیگر برای نماز جمعه پشت حضرت. تعبیر خیلی زیباست. میگوید که جمعیت میآیند در مسجد کوفه منتظرند که حضرت بیایند پشت تریبون خطبه بخوانند. حضرت بهمحض اینکه میآیند پشت تریبون، جمعیت منفجر میشود. روایت این است که «بشدت بکائهم». اینها بهشدت ضجه میزنند، جمعیت و گریه میکند. حضرت خطبهشان دقایقی تأخیر میافتد. طول میکشد تا شروع کنند خطبه خواندن. جمعیت امام زمان را که میبینند. رهبری را وقتی برای چند وقت میبینند در خطبه نماز جمعه چه اتفاقی میافتد؟ امام زمان را وقتی ببینند... اینها به حضرت میگویند که آقا، «یابن رسول الله، الصلاة خلفک کالصلوات خلف رسول الله». متن روایت، «نماز پشت شما مثل نماز پشت پیغمبر میماند». جا کم است در مسجد. جا نداریم. حضرت میفرماید خودتان پل بزنید روی آب. آب فرات. همین بر و بچههای بسیجی و همین جوانها. ببین، این بیانیهٔ رهبری از جنس آن چیزی است که امام زمان دنبال آن هستند و میخواهند. امام زمان دنبال به همین بر و بچهها بگویند که پل بزنند از اینجا تا کربلا. از کوفه تا کربلا برای نماز. و در روایت داری که هفتهٔ بعدش، ببین چه شور و چه انرژی آزاد میشود! هفتهٔ بعدش که نماز جمعه میخواهند بخوانند، اول پشت امام زمان در مسجد کوفه، آخر صف بالای سر قبر اباعبدالله در کربلا. نود کیلومتر فاصله است. نود کیلومتر! اینها یک هفتهای پل میزنند، جاده را صاف میکنند برای نماز. جاده را صاف میکنند. برای این انرژی آزاد میشود. از این سنخ، از این جنس. که بعد که حضرت بر عراق مسلط شدند، وضعیت عراق را گرفتند. بعد آنجا میفرمایند که بریم سمت فلسطین و ماجرای قدس. به ترتیب باز با کشورهای اروپایی وارد مذاکره و گفتگو میشوند و مباحث. این نقشهای که به ما دادند، اینکه حالا من اینها را گفتم، مقدمه است برای اینکه صحبتهای بعدیمان را بکنیم که امشب یک اشارهٔ اولی بکنم. بقیه باشد برای جلسات بعد که خدمتتان بودیم.
یک روایت مهمی از امام صادق علیهالسلام داریم. جنس آن آدمهایی که پای رکاب امام زمان کار میکنند. ببین، حالا دیگر ما الان یک جور دیگر این روایتها را میخوانیم. ضرورتش یک جور دیگر. این ماجرا مثل اینکه جدی است. مثل اینکه امام زمان روی ما حساب باز کرده است. امام زمان ما را جدی گرفته است. خیلی حس شیرینی. امروز حاج آقای قرائتی، خدا حفظشان کند. دانشگاه خدمتشان بودیم. خیلی خاطرات امروز گفتند. من نشنیده بودم ازشان. خاطرات زیرخاکی و جالبی بود. یکی از خاطراتشان را من انصافاً حسودی کردم به ایشان. گفتند که حالا خیلی ماجراها گفتند از جوانیشان که کار تبلیغی و اینها را شروع کرده بودند که هر هفته پا میشدند از قم میرفتند کاشان برای بیست تا بچه. بعد میگفتند یک آقایی که اسمم را آوردند، همین مشهد. بعد چند وقت من را دید. گفت که دیشب امام زمان را خواب دیدم. حضرت به من فرمودند که جلسات قرائتی مورد توجه من است. گفتش که انگشتر تو قشنگ است. به این معنی نیست که خودت خوب هستی، انگشتر قشنگ. تواضع ایشان را ببین. خیلی است دیگر. جلسات یک روحانی با بیست تا نوجوان در یک مسجد پرت مثلاً در کاشان، این مورد عنایت امام زمان است، مورد توجه حضرت. ببینید این حسی که حضرت روی ما حساب باز کردهاند. شما با خودتان فکر کنید حضرت روی جلسهٔ شما حساب باز کردهاند. ما جلسهای داشتیم در قم یک مدتی هر هفته هر شب برقرار. هر شب شام میدادند. بعد مدتی در مسائل اقتصادیش ماند، جلسه را تعطیل کردند. یکی از آن مسئولین هیئت که از فرزندان یکی از علمای مشهور قم بود، خواب میبیند حضرت زهرا سلاماللهعلیها او را صدا میزنند. میگویند جلسه حساب باز کردهام. من درستش میکنم. تا الان لنگ نمانده. میرسد یک جایی. یک چیزهایی میرسد. به یک جایی روی جلساتی حساب باز میکنند. من فردا خواستم بیایم محله بکنم. میگوید خب مثلاً بچههای پایگاه فلان هستند، بچههای هیئت فلان. حساب باز کردهام. امام زمان روی ما حساب باز کردهاند. این گام دوم، گامی است که چه امام زمان، چه نایبشان، روی جوانها، روی بر و بچههای حزباللهی، روی بر و بچههای هیئتی حساب باز کردهاند. ببین، یعنی روی ماها باز شده است. اصل ماه: نگاهم نسبت به خودمان عوض میشود. شور و شوقمان عوض میشود. انرژیمان آزاد میشود. امام صادق دیگر... حالا امشب وقت گذشت. باشد جلسهٔ بعد با هم بخوانیم. حضرت ویژگیهایی را میگویند از اصحاب امام زمان. خیلی ویژگیهای فوقالعاده. در برخی روایات دارد که امیرالمؤمنین نشسته بودند. بعد همینجور یکهو حضرت آه کشیدند. آه. اینها گفتند که آقا چیست؟ حضرت فرمودند: شوق الی رؤیت اخوانی. چقدر دوست دارم برادرانم را ببینم. حسین آقا، برادراتان مثلاً جایی هستند، مسافرت هستند؟ برادراتان کیاناند؟ حضرت فرمودند که شیعیان. نه، آنهایی که آخرالزمان میآیند. ایمان میآورند به سیاهی روی سفیدی، کلمات روی کاغذ. نه من را دیدهاند، نه بچههایم را دیدهاند. به سیاهی روی سفیدی ایمان میآورد. حضرت نشستهاند چهارده قرن قبل، گفتند خدایا، من چقدر دوست دارم اینها را ببینم! این حس را نگاه کن. این حس بهت منتقل میشود. حضرت نشستهاند آه کشیدهاند، من چقدر دلم برای اینها تنگ است. از آن جنس علاقه. حضرت زهرا به سلمانها. ما دلمان برات تنگ شده، به ما سر بزن. خرس عجیبی است. حضرت زهرا سلمان را صدا زدند، گفتند سلمان، بگیر بیا. میآمد. من دلم برایت تنگ شده، درد و دل کنم، حرف بزنم. حضرت زهرا که اینقدر مسائل حریم، حریم و نامحرم و زن و مرد برایشان مهم است. یک نفر چقدر محرم شده است. اذیت باطنی مثل سلمان. اینجور دلداداش میشوند. اینجور دلشان تنگ میشود. یا مثلاً در مورد بلال میفرمایند: دلم برای صدای اذانش تنگ است. چند وقتی صدای اذانش نبود. خب برای صدای روضهٔ ما مثلاً دلشان تنگ میشود. برای صدای اشکمان دلشان تنگ میشود. یک هفته هیئت نیایی مثلاً بفرستند دنبالمون، «فلانی چرا نیامده؟» با این نگاه بیایم. با این نگاه روی ما حساب کردهاند. یا نه، روی ما حساب نکردهاند. رسول ترک این شکلی. آدم عجیبوغریبی بود. میدانید دیگر، رسول ترک. ماجرایش را شنیدهاید؟ هم عرق. حتی شبهای محرم قبل روضه عرق خورده بود. درش آب میکشید، میرفت روضه. رئیس جلسه یک شب میاندازش بیرون. میگوید خجالت بکش، با دهانت نجس پا میشوی میآیی تو چه هیئت مینشینی؟ برو بیرون. میخواهد برود بیرون، لهجهٔ آذری و زور میزند میگوید: «توقع از شما نداشتم. من را از روضه بندازی بیرون.» شبش میگوید که نصف شب آمدند رئیس هیئت در خانهٔ ما را زد. تا در را وا کردم، افتاد به پا: «غلط کردم، من را ببخش.» گفتم چی شده؟ «خوابیده بودم. خواب دیدم. دیدم صحرای محشر، خلایق آواره. همه دنبال اباعبدالله میگردند. به من گفتند خیمه امام حسین آن گوشه است. آمدم بروم دیدم که حالا دیگر تعبیری که خودش گفته است را من میگویم. شأن رسول ترک بالاتر است. گفته بودم یک سگی پای من را... یعنی من باید تو را دنبال کفشهایم ببرم. من نگاه کردم. تنش تن سگ، سری سر تو. میبردانت. میبرندت خیمه. یعنی حسین من را به عنوان سگ قبول کرد. من سگش قبول کرم.» عوض میشود از آنجا. و آدم فوقالعاده و استثنایی میشود رسول ترک. کراماتی ازش سر میزند. ماجرا این است که آن موقع هیئت میگرفتند. هیئت داشتم. شما هفتگی دور هم جمع میشدید. مثل الان نبود. در تلگرام راحت اطلاعرسانی. من دههٔ هفتاد یادم است هیئت. یک برگه کاغذ جلو در مسجد بود: «هیئت داریم.» بعد از آن سر شهر میآمدند جلو در مسجد. چونم موبایل داشتیم، نه گوشی داشتیم. هیچی نبود دیگر. در مسجد آدرس هیئت را میخواندم، دوباره برمیگشتم یک گوشهٔ دیگر شهر که میرفتم به هیئت میرسیدم. هیچ ابزار اطلاعرساني، پیام همین هم نبوده. بهم خبر میداد. یک شب هیئت داشتم، میخواستند هیئت بگیرند. رسول دم دست نبوده. اینها میگویند چهکار بکنیم؟ میگوید رسول ترک، بگوی خب دیگر نشد امشب، مثل که توفیق نیست که با محضر آقا رسول باشیم. میگویند وسطهای روضه بود، یکهو دیدیم حاج رسول وارد شد. با اشک و گریه و زبان آذری گفت: «مادر جان فاطمه! کجا نشستی؟» ما نفهمیدیم چی میگوید. روضه را خواندیم، تمام شد. بعد روضه بهش گفتیم: «حاج رسول، چی بود، چی گفتی، چی شده؟» گفت: «حالا هیئت میگیرید به من خبر نمیدهید؟» «خبر میدهیم نشد.» «تو از کجا فهمیدی؟» گفت: «دیشب خواب دیدم فاطمه زهرا به من فرمود: اینها فردا روضه دارند. ما روی تو حساب کردهایم. فردا شب باید بیایی گریه کنی. گفتم خانم، آدرسش این است، محلهٔ فلان، کوچهٔ فلان، پلاک فلان. آدرس و بیبی به من داد.» خب، تا حالا شد؟ من هم بگویم روی تو حساب کردهایم؟ فردا شب بیا. بیا روضه بخوان. ما منتظرتیم. سیاهی بزنیم. ما منتظرتیم. سیستم صوتی را سوار کنیم. جارو بزنی. چایی بریزی. تو چاییریز مایی. میشود حساب اینجوری روی ما. یکی از رفقای حاج رسول باهاش بد بود. قهر بود. دیدند که موقع تشییع جنازهاش سروکلهاش پیدا شد. آمد زیر تابوت، شروع کرد داد زدن و گریه کردن. بهش گفتند: «شما که با رسول خوب نبودی. از کجا فهمیدی اصلاً از دنیا رفته؟ چطور خودت را رساندی؟» گفت: «شب خواب دیدم یک تشییع جنازهای جماعت دارند لا اله الا الله میگویند، به سر میزنند، سینه میزنند. جلوی این تشییع جنازه، جلوی جنازه بیبی حضرت زینب ایستاده. آمدم جلو. به من فرمودند: برو کنار، این جنازه مال ماست. خودمان باید ببریم دفنش کنیم. گفتم مگر این جنازه کیست؟ فرمودند: این جنازهٔ رسول ترک است. رسول مال خودمان است. خودمان باید او را ببریم.» لحظهٔ آخرش دراز بود. رسول خواب رو به قبله بود. بیهوش بود روزهای آخر. یکهو لحظات آخر از جا بلند، تمامقد سلام داد. به زبان آذری گفت: «آقام گلدی. آقام گل. آقام آمد. از دنیا نمیروم.» تو هم حسین! بیا یک امضا بزن زیر پروندهام. یک امضای کوچولو هم جا دارم. زیر پروندهام امضای علیاصغر است. باید بیاید امضا کند. من خیلی خطا کردهام، اشتباه کردهام. اینها باید امضا کنند تا من بروم. حساب مثل مردم نامرد مدینه نباشیم. فاطمه زهرا هر چقدر اینها حساب کردند. از اینها آبی گرم نشد. در خانه زد. تکتک سراغشان فرستاد. هر کار کرد فایده نداشت. آخر فرمود که علی جان، هیچکدام از اینها باخبر نشوند از مرگ من. نه از دفن و تشییع جنازه. اگر خدایی نکرده روی ما حساب کردند، کاری نکردیم، بعد این میشود ها. دیگر کلاً قیدمان را کلاً قید خدا نکند اینطور بشود. امام زمان قید ما را نزند. ما را از لیست خط نزند. این هم هست. اگر از لیست خط نزند، هر شب جمعهای که کربلا میرود، برایم دعا میکند. امشب کربلاست دیگر. فقط آقا، خط نزن ما را. یک گوشهای بگذار. توی ذخیرههایمان شده، ما را یک جایی جا کن. دعا کن راه بیفتیم. خودت دعا کن، خودت دستمان را بگیر. گیریم در این زندگیهایمان با این وضعیتمان. گیر شما دعا کن. مثل مادرت از سر شب تا صبح دعا میکرد برای همسایهها. دعا میکرد. همین نامردهایی که کمکش نکردهاند. مادر اما گفتم دعا. امشب هم این چند شب. چقدر دل بچهها برای دعای مادرشان تنگ شده است. دیگر صدای دعای مادر نمیآید. صحرا با صدای مادر بیدار میشد. گریهٔ مادر، دعای مادر. من درازکش بودم تا صبح. هر وقت هی چشم باز میکردم مادرم دارد دعا میکند برای همسایه. امام حسن مجتبی فرمود: چند شب تو... احتمالاً آقا هر وقت چشم باز کرده، سراسیمه نگاه کرده به جای خالی مادر. سه ماه مادرمان اینجا بستری بود. دیگر خبری نیست. به همان هم راضی بودیم که باشی. دست به پهلو، دست به دیوار بگیری، فقط باشی. کنار آن باشی. پیش ما باشی. دیدی وقتی عزیز از دست میدهند، بچهها جمع میشوند با هم خاطره میگویند، خاطرات را مرور میکنند. حضرت زهرا یک جوری است، تمام نمیشود. طول سال همه را هی مناسبت هست برای گریه کردن. مثلاً بعضیها عزیزی از دست دادند در بیمارستانی فرض. من داشتم در اقوام. مثلاً هرکی یک جایی از دنیا رفته بود، آن نزدیکان درجه یکش بیمارستان فلان، بچه از دنیا رفته بود. این پدرش مادرش هیچوقت از آن بیمارستان رد نمیشوند. از جلو بیمارستان رد نمیشوند. نگاه به بیمارستان نمیکنند. اسم بیمارستان. پدرش دیگر به دریا نگاه نمیکرد. اگه بچه غرق شده است. این نشانهها را از جلویش برداریم، بچه اذیت نشود. حالا امیرالمؤمنین فرض کن بسته را جمع کرد. این وسایل را. حالا با در نیمسوخته چهکار کنیم؟ با این دری که هر روز این بچهها میخواهند ببینند. مسمار در چهکار کنم؟ با این بین در و دیوار چهکار کنم؟ این خاطرات را چهشکلی از ذهنشان پاک کند؟ یادم وقتی میافتند که مادرت بین در و دیوار صدا میزد فریاد میکشید. حاج عبدالزهرا کعبی میگفت که پیام فاطمیه بود. روضه حضرت زهرا میخواند هر شب. یک شب آمد گفت مردم، در کربلا من از بس شاگرد داشتم، میگفتم که یک شب دیدیم که حاج عبدالزهرا آمد و گفت مردم، امشب میخواهم یک روضه دیگر بخوانم. گفتند چیست؟ گفت من دیشب خواب دیدم امام حسن و گفتم در ایام فاطمیه چرا روضهٔ ما را نمیخوانید؟ من که همه روضهها را خواندهام. روضهٔ شما دیگر نه. روضهٔ غربت ما را هم بخوان. در روز غربت شما چیست؟ فرمود لا اله الا الله. وقتی که حمله کردند به منزل، یک تعدادشان دست امیرالمؤمنین را گرفتند، بستند. گردن گردن امیرالمؤمنین طناب انداختند. میکشیدند میبردند. یک تعداد هم افتادند به جان مادر ما. ما این وسط مانده بودیم.
سلام علیک یا اباعبدالله. الله به فنا. علیک منی سلام الله اب ابد. ما بقی تو. و بقیه الی ابد و النهار و جعله الله عهد منی لزیارت. السلام علی.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
گام دوم تا ظهور
جلسه سوم
گام دوم تا ظهور
جلسه چهارم
گام دوم تا ظهور
جلسه پنجم
گام دوم تا ظهور
جلسه ششم
گام دوم تا ظهور
در حال بارگذاری نظرات...