متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صل علی محمد و آل محمد) و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی أمری وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي.
بحثی که خدمت عزیزان داشتیم، مربوط بود به بیانیه رهبر انقلاب، بیانیه «گام دوم» که گلواژه این بیانیه این بود که جوانهای حزباللهی، انقلابی و مؤمن کار را دست بگیرند. «دوره دوم انقلاب، این ۴۰ سال دوم، دوره این بچههاست» و تأکید کرده بودند که این بچهها با این افق، کار را دست بگیرند و شروع کنند که در دوران تمدن اسلامی و در دوران ظهور حضرت، متولی امر باشند؛ با این نگاه کار کنند، افقشان افق ظهور باشد.
بعد با دوستان وارد گفتوگو شدیم؛ آدمهایی که در دوران حضرت، کار ازشان میآید و کارآمدند، خاصیت دارند، مفیدند، چه ویژگیهایی دارند؟ یک کمی درمورد این با هم صحبت کردیم و گفتوگو خواهیم کرد. دیدیم روایت خیلی شریفی از امام صادق (علیه السلام) داریم؛ «گنجهای طالقان». حضرت فرمودند که یک سری آدمها هستند، یک سری ویژگیهایی دارند. گفتیم مربوط به طالقان هم - لزوماً - نیست. جنس این آدمها را حضرت دارند معرفی میکنند، آدمهایی از جنسی که به درد امام زمان میخورند. اولین ویژگیشان را گفتیم. ویژگی اول این بود که گنجند، ولی از جنس طلا و نقره مادی نیستند. طلاییاند، ولی نه از جنس طلای مادی. درمورد این «جنس طلایی» یک کمی صحبت شد.
بخش بعدی را حضرت میفرمایند که: «رِجَالٌ كَأَنَّ قُلُوبَهُمْ زَبَرُ الْحَدِيدِ». اینها مردند، ولی بحث جنسیتی نیست. سپاه حضرت زنها هم هستند، ولی زنهایشان هم مردند. زنهایشان هم «مرد» هستند. این مردانگی که گفته میشود، همان مردانگی است که ما خودمان با هم میگوییم: «مرد باش، پای حرفت وایستا، مثل یک مرد بیا توی میدان، مرد باش». "ولی نیم کیلو مرد باش. ولو نیم کیلو!" اینکه میگوید «مرد باش»، به زن هم میگویند «مرد باش». این بحث جنسیتی نیست که جنسیتی را ترجیح بدهد.
«رِجَالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ». قرآن میگوید: اینها «مرد» بودند، در اهلبیت «مرد» بودن، مثل مرد وایسادن. این یاران امام زمان (عج)، ویژگیشان چیست؟ مردند. دیگر چه؟ دلهایشان آنقدر سفت است، آنقدر قرص است، مثل پارهآهن میماند. «کَأَنَّ قُلُوبَهُمْ زَبَرُ الْحَدِيدِ». انگار یک تکه آهن توی دل اینها گذاشتند، خیلی عجیب است. «لا يَشُوبُهَا شَكٌّ فِي ذَاتِ اللَّهِ». یک سر سوزن شک نسبت به خدا ندارند. دلشان قرصِ قرص، محکمِ سفت. آدمهایی به درد میخورند توی این ۴۰ سال دوم - که انشاءالله ملحق بشود به دوران ظهور - چه کسانی ازشان کار میآید؟ ببین، دیگر زد و بند و پارتی و رفیق و آشنا و آقازادگی و همه این ماسماسَکها و بازیها و ادا و اطوارها میرود کنار. آدم به درد بخور، آدم مرد میگردند. مردها را سوا میکنند. توی کربلا هم همینطور بود. زمان جنگ هم همینطور. هر کسی مرد بود، میرفت. هر کسی مرد بود، کار به او میسپردند. هر کسی مرد بود، خاصیت داشت. همینالان برای بچههایی که در سوریه هم هستند همینطور است. آنهایی که مردند، میروند. آنهایی که هرچه مردترند، بالاتر میروند. هرچه مردترند، مفیدترند.
«دلها یک تکه آهن است؟ آقا دلها نباید مهربان باشد؟» چرا خب! پس چرا میگویند دلشان آهن است؟ ببین، ما اینجا یک بحثی داریم به اسم «جمع اضداد». خیلی بحث قشنگ و جذابی است. جمع اضداد؛ باید همزمان دو تا «نقش» بازی کنیم. تو این فیلمهای سینمایی را دیدهای، طرف همزمان مثلاً نقش دو تا داداش دوقلو را بازی میکند، دو تا کاملاً ضد هم. دیدهاید؟ یکیشان مهربان و مثلاً مؤمن و خوشاخلاق و بعد یکی اصلاً بیدین، بیاعتقاد. همزمان دو تا نقش را دارد میرود. مؤمن باید اینجور باشد؛ همزمان دو تا نقش برود، دو تا نقش را با هم بازی کند. میتوانی همزمان دو تا نقش بازی کنی؟ میتوانی در عین اینکه خیلی محبت داری و مهربانی، خیلی اخمو باشی؟ «آقا نمیشود!» ها، نشد! دیگر نقش نقش یادت نرود. دو تا نقش همزمان! میتوانی؟ «آقا سخت است». خب، همینها سختیهایش است دیگر. میتوانی خیلی، خیلی، خیلی، خیلی دل بسوزانی و اصلاً دل نسوزانی؟!
یک شخصیت بهتان معرفی کنم؛ «جمع اضداد»، کولاک! اصلاً کشته مرا این بزرگوار. حضرت امام (رضوان الله علیه). خیلی خوب است امام، خیلی خیلی عجیب غریب است. مگس میآمد توی اتاقش. مگس معرف حضور که هست؟ جناب مگس، میآمد توی اتاقش. «بکشیمش؟ مگس مخلوق خداست؛ چه گناهی کرده!» پنجره را باز میکرد، باز این شالی که داشتند و اینا، میتاباندند مگس را بیرون میکردند. در را میبستند. سوسک میآمد رد بشود. سوسک! "اصلاً کشتنش روز ابوذر، واجبات سوسک است. به مردم میگفت: «بکش!» «من میدانم زنت از من میترسد، از تو نمیترسد. حسادتت میشود؟ بکش! سوسک دارد رد میشود؛ بکُشیش. زندگیش را میکند. حالا خدا روزی این را یک جاهای بدی قرار داده دیگر. چی از شما چه کم میشود؟ الان روزیاش جای بدی است، شما چرا ناراحتی؟ بکشیش؟»" میآمد دستمال برمیداشت، خیلی مرتب، "املای دستمال میگذاشت. میروم بیرون توی حیاط. راه بلدی؟ بگویم بیایند بچهها را ببرندت. نشانت بدهم." سوسک را نمیکشت. چقدر مهربان!
"آقا اینجوری زیاد داریم؟" نه، ببین اینجوری داریم. ولی آنجوری: بعد سلمان رشدی سال ۶۷ کتاب نوشت، توهین به پیغمبر کرد. امام فرمود: «من پیرم. اگر جان داشتم، راه میافتادم شهر به شهر میرفتم، خودم پیدایش میکردم، تکه تکه تکه...» آقا سوسک رد میشد، مگس... دو تا نقش دیگر. ببین، دو تا نقش همزمان. این را باید بکشی، آن را نباید بکشی. دیگر میرود توی انجمن حقوق حیوانات. دیگر بیا جمعش کن. «آقا این را باید بکشی.» نه، گوسفندها را نکشید. "ببخشید، شما از کجا اینجور مثل علم یزید رشد کردی؟ چی میخوری؟ با گیاهخواری آدم اینقدر رشد؟" عید قربان که میشود، کمپین میزنند: «نکشید، گناه دارند. گوسفندها چه گناهی کردهاند؟» "شیشلیکها را میزنی، صدایت درنمیآید؟" عید قربان میشود، دو تا بدبخت بیچاره میخواهند این گوشتها را بخورند، آن موقع خیلی ناراحت میشود، رگ گردن میزند بیرون. یکهو یک حسی در درونش میگوید: «گوسفندها را نباید بکشی!» یک کُتَله (تنومند)، یک وریه (عجیبوغریب)، زمخت، یغور (قوی و درشتهیکل). دیگر میرود، میرود دیگر تو فاز مهربانی فقط. بگذار برود. این فقط بگذار بروم. میروم توی فاز خشونت، دیگر هیچکسی جلودارش نیست. ببین، جفتش با هم. میتوانی؟ سخت است.
حرفهای عجیبغریبتر بزنم، آمادگیاش را دارید؟ برنامهریزی خوب است یا بد است؟ "نظم خوب است، بد است؟ میترسی جواب بدهی؟ یعنی یک چیزی میگویی دوباره ضایعمان میکند؟" آقا نظم و برنامهریزی خوب است یا بد است؟ خوب است؟ "آقا کی گفت بد است؟ ایشان خودش برنامهریزی همه کارهای من و برنامههای زندگیام، برنامهریزی..." دو تا نقش است. یک جایش خیلی خوب است، یک جایش خیلی بد است. باید «جمع اضداد» باشد. همانجور که مهربانی، همینطور است. مهربانی خوب است یا بد است؟ مهربانی دو تا نقش دارد. یک جا باید مهربان باشی، یک جا نباید مهربان باشی. یک جا سختتر از آهن باشی. «کَأَنَّ قُلُوبَهُمْ زَبَرُ الْحَدِيدِ». خیلی سفت!
ذرهای "انگار رفته توی وجودش نیست". امام آنقدر برگ گل میآمده قدم میزده. امام آمار غنچهها را داشته که این غنچه کی جوانه میزند، این غنچه فردا جوانه میزند، سه روز دیگر تیغش درمیآید. بهمحض اینکه تیغش در آمد، تیغ را میکنی! "علی کوچولو میآید بازی میکند، دستش نخورد، خونین شود." شما رهبر مملکتی؟ مثل اینکه! "آمار آن را هم دارم." مگر میشود؟ آره! چند تا نقش را همزمان بروی. آدمحسابیها اینجوریاند. چند تا نقش همزمان میروند. خیلی خوب است. آدمهای بزرگان میگویند: آدم هرچه به عالم وحدت نزدیک میشود، توی کثرت موفقتر است. همزمان میتواند صد تا کار با هم انجام بدهد. "نیک به وحدت نزدیک میشوم، سیر صعودی میکنم، به عالم بالا میروم، همزمان هزار تا کار هم میتوانم پایین انجام بدهم." اینی که طرف یک جا کار بکند، "جای نقطه ضعف آدمیزاد. کار اجرایی دیگر. نه درس نه سخنرانی..." انجام داد. هرچی به عالم وحدت، عالم بالا، به سمت خدا، به قرب خدا. همانجور که خدا «لاشغل» است. خدا این همه کار همزمان با هم. یکی نیست! هزار تا کار خدا همزمان دارد انجام میدهد. مانع نیست. هزار تا بگو، ده هزار میلیارد. "ده هزار میلیارد شوخی آن بالا باشد، همزمان صد تا کار انجام دهد!"
جمع اضداد میشود. بهوقتش خدا، بهوقتش در اوج محبت. همان اوج محبتش آدم را کَرک و پر آدم را میریزد. دیدی؟ مثل دریا. دریا در این عظمتش، لطافت دارد. دلیل اینکه دل میبرد. پایت هم میلرزاند. دریا چقدر جالب است! همه میآیند نگاه میکنند: "آهای! عجب! چقدر قشنگ!" هولت بدهند، یکی از پشت یک تکان بدهد. اجداد تو هشتمی و نهمی میآید جلو چشمت. آره، خوب لذتبخش است، ولی بیافتم توی آب از این شوخیها بکنیم! "دوست دارم روی کشتی اینها که میروند، از این شوخیها باهاشان بکن. یکهو یک تکان بدهد در افق که محو است دیگر کلاً در افق ببیند."
کشتی دریایی رفتهای سوار شدی؟ خدا نصیبت میکند. ما رفتیم ایام ماه رمضان. به ما گفتند: «آقا یک کشتی دریایی هست، بریم.» و ما فکر کردیم ما آقازادهها اینها شدیم، آدمحسابی شدیم، کشتی گرفتن، پاراگلایدر چی چی است. "گفتیم هزینه ما را سوار میکنند و میریم یک حالی میکنیم و گفتم حالا بزرگ بزرگترهایمان روز تاسوعا میرفتند اینها سوار میشدند، حالا ما امکانات نرسیده، حالا این موقع میریم سوار میشیم." بعد خلاصه گفتی میرویم اینجا الان دیگر یک چیز مخصوصی و ویژه و ... رفتیم. جمعیت کیپ تا کیپ نشستند. ما وارد شدیم. "همه اومد دیگه بعد همان ایام بود آیتالله جوادی آملی فرموده بودند که من میترسم مردم یکهو..." دیگر با رفیقمان بودیم. گفتم که: "آقای جوادی چی فرموده بودند؟" موقعیت آماده است! الان هر کسی بخواهد اندازد توی دریا، ماییم و یک دریا و یک کشتی و یک جمعیت سیصد نفر.
رفتیم دیگر، سی کیلومتر رفتیم جلو، شاید وسط دریای خزر بود، وایساد و ملت هم روسری هرچی بود دیگر کندند و هر اعتراضی که داشتند آنجا به ما هرچی بود نشان دادند. هر رقمی و اعتراض و اعتراض هرچی داشتند، نشان دادند. "خیلی زمینه! من هر لحظه کج وایساده بودم به دریا نگاه میکردم. آماده بودم هر لحظه دو نفر پایین و بالا بگیرند، اندازند توی آب." دریا آنجا "میروی سی متر است. مثلاً دیگر بری رفتی، کارت تمام است." که داری لذت میبری. بعد آن بنده خدا که ناخدا بود، جمعیت همه آمده بود اینور که غروب را نگاه کنی، داد میزد: «آقا جمعیت متوازن! چپ میکنی!»
همه رفتیم اینور. درحالیکه دارد لذت میبرد، میترسد. خوف و رجاء خدا این شکلی است. درعیناینکه دل میبرد ازت، مثل چی میترساندت. عظمتش اینجوری است. هم عاشقش میشوی، هم ازش میترسی.
برگ گل میماند. چقدر نرم است. دست میزنی، یا دستتان را میبرد از شدت نرمی. خیلی جالب! درعینحال که خیلی مهربان است، خیلی ازش میترسی. جرئت نمیکنی بهش نزدیک شوی. بعد البته «رحماء بینهم». دیگر با خودیهایشان خیلی خوب و با بقیه.
امام باقر (علیه السلام)، که شب میلادشان است، یک ترکیب اعجازگونهای از این جمع اضداد. حالا فرصت نیست بخواهم تطبیقی برایتان بگویم چند موردش را، یک موردش را فقط میگویم دیگر شما نقداً قبول کن. توی روایت دارد حضرت امام باقر (علیه السلام) آنقدر به شیعیان علاقه داشتند، این شیعیانی که مکه میآمدند، بعدش میآمدند مدینه دیدن حضرت. فرمودند: «من یک سال است چشمبهراهتانام! آنقدر دلم تنگ میشود.» «أنی أحب ريحکم». «من بوی تنتان را دوست دارم. بوی تنتان میآید اینجا، این هر کسی میآید یک نسیمی با خودش میآورد. از این خوشم میآید. من دلم تنگ میشود برات. اگر بدانی من چقدر دوستتان دارم!» این اوج محبت را ببین!
بعد همین امام باقر (علیه السلام) میفرمودند: «اگر من از توی خیابان رد شوم، وَجَدْتُ شَابّاً مِنْ شَبَابِ الشيعَةِ لَا يَتَفَقَّهُ فِي الدِّينِ لَضَرَبْتُهُ بِالسَّيْفِ». «اگر یک جوانی از جوانهای شیعه را پیدا کنم که دنبال این نیست که از دین سر دربیاورد و یاد بگیرد، شمشیر میزنمش!» "آخ آخ! ما نفهمیدیم بومان را دوست داری، گردن بریدهمان را دوست داری؟ میخواهی بزنی؟ میخواهی بوس؟ چیکارهایم الان ما؟" جفتش! "آنقدر دوست دارم که دوست دارم لَت و پارهات کنم. از شدت علاقه." علاقه است. جفتش با هم. خیلی قشنگ. "زیبا نیست؟ هشتگ زیبا نیست، زیبا نیست؟" درعیناینکه آنقدر دوست دارم، اگر اینجوری ببینم، میخوابانند توی گوش. خیلی نرم و نازک و لطیف. در اوج مهربانی. جمع اضداد!
برنامهریزی، خوب بود یا بد بود؟ بعضیها با برنامهریزی میروند جهنم. بعضی نظمها عین بیدینی است. بعضی بینظمیها عین دینداری است. درعینحال نظم خوب است. کدام نظم؟ کدام برنامهریزی؟ میتوانی با برنامه، بیبرنامه باشی. میتوانی مهربان و سنگدل باشی.
حضرت ابراهیم (ع). دیوانه کرده عالم را! "آخه یعنی چی آخه! یعنی چه حد؟ تا کی دیگه؟ چقدر؟" ملائکه دارند میروند قوم لوط را یکی از رفقای طلای سریال حضرت یوسف را که ساخته بودند، یک روز آمد با نگرانی گفتش که: "آقا من خیلی نگرانم." گفتم: "چرا؟" گفت: "میترسم اینها آخر فیلم از لوط هم بسازند. فیلم سینمایی آن را چهکار کنیم؟" حالا قوم لوط با آن وضعیتش. ملائکه دارند میروند عذاب کنند قوم لوط را. "کجا میروید؟" حضرت ابراهیم فرمود: آیه قرآن «یُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ». خیلی عجیب است ها! یعنی چه؟ خدا میگوید: «ابراهیم وایساد با ما کَلکَل کردن!»
"برادر، داداش، حاج ابراهیم، خوب باش! یک فرصت دیگر بهش بده. یکم دیگر، حالا من میروم، حالا درست میکنم." آقا قوم لوطند اینها، میفهمی؟ البته محترمانه میگفتند، مثل من نبودند با احترام حرف. "آقا نمیشود. راه ندارد. کوتاه بیا. مانی!" بالاخره دلسوز است دیگر.
"فداش شوم! ابراهیم منم." قوم لوط میخواهند عذاب شوند، واسطه میشود. بعد یک بچه خدا بهش داده. صدسالگی تو بچهدار شده! میگوید: «بچه را میگذاری میروی؟» بچه را گذاشتی وسط بیابان. آب نبود. آنقدر بچه پاک آب درآمد از زیر پایش. ده سال به این خانواده کار نداشته، به این زن و بچه. بعد ده سال آمده برود تا سر بزند. حالا سه شب توی خواب دیده که بچه را سر میبرد. رسید، آمد. «سلام! پسرم اسماعیل! خوبی بابا؟» "آره بابا جون! کجا بودی؟" «بریم کجا؟ یک چاقو دارم، میخواهم بروم پشت بهت نشان بدهم.» "حالا بودی بابا؟" «نه، بریم بالا. بابا جان چاقوم حرف میزند. طوطی سخنگو اینها. میگویم چاقوش.»
بچه را برداشت رفت. "آقا تو همانی که برای قوم لوط اینجوری واسطه شده بودی؟ بچهات را گرفتی بعد ده سال دیدی؟ رحم کن." عین رحمت است دیگر. دو تا نقش است دیگر. میشود اینجوری بشود آدم. خیلی سخت است، خداییشا. اصلاً قابل فهم نیست. بعد چاقو را میکشیده. حالا ما بودیم که: "نه! اینقدر کشتی؟ چاقو نمیبُرد." گلوی زخم شده بود از بس که فشار داده بود. از ابراهیم گریه کرد. "آقا گریه دارد." تو قوم لوط را میخواستی عذاب شوند، چقدر بیرحم! اوج رحم و آخر رحم این است. اینجوری میشود. خیلی سخت است جمع این دو تا.
امیرالمؤمنین میرفت توی میدان جنگاوری. امیرالمؤمنین که حالا ایام میلادشان هم هست، یک چیز عجیب و غریبی است. نوع شمشیرشان را. حضرت شمشیری که درمیآوردند، نمیگذاشتند اسراف بشود. این یک حرکت درمیآمد. یکی یکی میزد. "توی درآوردن انرژی دارم مصرف میکنم. بعد حرکت بعدی قدت کوتاه نیست؟" نه. "من مشکل ندارم." تو جنگ کوچهها را از فرق دو نیم. بعد میآمد توی جنگ، میدان میزده. دو نیم میکرد. "عزیزم دیدی بابایت را دو نیم کردم؟ آخی الهی بگردم!" سخت است. گریه میکرد با بچه، نان درست میکرد. "دهن تو نوازش میکنی." جمع اضداد. با برنامه، بیبرنامه هم همین است. برنامههایت را بریزی، فیکس. بعد برای خدا بعضیها کار دارند. "همیشه برای خودم کار دارم. برنامهشان نمیخورد به خدا."
آبادی درمورد حضرت امام فرموده بود که: «من یک شاگرد دارم به اسم روحالله.» از شدت عشق به حضرت امام، اسم پسرش را گذاشته بود روحالله. استاد اسم بچه او را به عشق شاگردش بگذارد. اسم شاگردش. خیلی عجیب است دیگر. آنورش را دیدیم شاگرد اسم بچهاش را میگذارد به اسم استاد. استاد بچه را به اسم شاگرد بگذارد. اسم پسر او را گذاشتند روحالله. از شدت علاقه به امام. بعد فرموده بودند که: «این روحالله که شاگرد من است، دو تا ویژگی خیلی جالب دارد. از اضداد است، کاملاً ضد هماند. یکی اینکه همیشه قبل بسمالله حاضر است. اتومات، فیکس، سر وقت حاضر است. بعد من اگر یک ربع درس بدهم، نمیگوید چرا یک ربع درس دادی؟ سه ساعت درس. سر وقت میآید، ولی به آخر وقت به خود من کار دارد. "دیگر کار ندارد که کی تمام میشود." بعضی نظمها چه جور ماشین استاد ببین دیگر، دیگر داری روی تو زیاد میکنی بزرگوار سهراب وقت تمام است.»
میشود آدم با برنامه، بیبرنامه باشد؟ بعضیها برنامهریزی برایشان میشود بت. بعضی نظمها برایشان میشود بت. بعضیها مهربانی برایشان میشود بت. بعضیها قاطعیت برایشان ... بعضیها صلابت برایشان میشود بت. همهاش مسخره است. فقط خدا.
"کار ندارد که..." یک تعابیری داریم از امیرالمؤمنین. اصلاً یک چیز عجیب و غریب. واقعاً توی جنگ حضرت میگویند: «بوی...» نگاه خاصی به حسن و حسین میکرد. «اینها بچههای فاطمه من اند. نسبت به اینها حساس است. پارهای از وجود من است.» قول بدهید که سوءتفاهم نشود. البته توضیح باید بدهم، حل میشود. "حالم ندارم توضیح بدهم. نمیدانم چهکار کنم. نگم دلم نمیآید."
امام حسن مجتبی (ع) بالاخره مثل بقیه سهم داشتند توی بیتالمال دیگر. سهم داشته. بیتالمال. دوران حکومت امیرالمؤمنین. از یمن برای امیرالمؤمنین عسل فرستاده بودند و قرار بود که تقسیم کنند این را بین مسلمین. امام حسن برایشان مهمان آمد. حضرت "شبه" حالا تا صبح. صبحش میخواستند تقسیم کنند. "حالا من تا صبح بخواهم بروم سهمم را بگیرم، دیگر دیر میشود. الان مهمان دارم." «من انقدر سهم دارم از آن عسل. برو یک شیشه من را بردار بیاور.» عجیب غریب!
شیشه را برداشت آورد و به مهمان داد و فرداش امیرالمؤمنین آمدند دیدند که در یکی از این کوزههای عسل باز شده. مسئول بیتالمال گفتند که: "کی آمده اینجا؟" گفت: «آقا، آقازاده آمدند، عسل برداشتند.» میگوید امام حسن مجتبی را آوردند. شوخی نیست این حرف! ببین، خیلی عجیب است. «حسن! حسن! تو کی را فرستادی از این عسلها وردارد؟ از من؟ با اجازه کی؟» «منم امانت برداشتم. گفتم حالا اگر سرمایه را هم ندادی، من خودم جایش را پر میکنم.» "برو! برو!" با عصبانیت گفتم: "برو! اگر امانت برنداشته بودی، سهم نداشتی، همینجا دست قطع میکردم! همه یاد بگیرند با بیتالمال باید چه شکلی برخورد کنند!" "آقا ایشان امام حسن مجتبی! دلشان نازک است. سید شباب اهل جنت."
توی جنگ، حواسشان آنقدر به هرچی سر جای خودش. جمع اضداد. خیلی حرفها، خیلی چیز عجیب و غریبی است. آدمهایی که به درد امیرالمؤمنین میخورند. آدمحسابیها، آدمهایی که پای رکاب امام زمان (عج) کارین (یعنی کار بلدند)، اینجوریاند. اوج محبت. یک کسی گرسنه خوابیده، این اصلاً شب دیگر طاقت ندارد. اوج صلابت، پایش بیافتد، وایمیایستد. با بچه خودش هم تندترین برخوردها.
رهبر معظم انقلاب خودشان واقعاً توی این جهت الگو و نمونه است. ایشان برخوردهایی که با بچههایشان. یکی از بچهها بهشان گفته بود – از آقازادههای ایشان. حالا آقازاده ایشان که واقعاً بنده تقریباً هم بله دیگر، بله، "همه را از نزدیک دیدم، با یکی دوتاشان مفصل صحبت کردیم، مفصل گفتوگو کردیم مسائل جواهر از بچههای آقا." یکی از اینها گفته بود: «آقا من میخواهم یک سری کارهای اقتصادی بکنم.» آقا گفته بود؟ "مشکل واقعاً مشکل ندارد. من بروم مشکل ندارد. فقط یک ثبتاحوال آشنا دارم. بریم اسم شناسنامه را درآوریم."
آنقدر مهربان فرموده بودند: «بعضی وقتها به من گزارشهایی میرسد درمورد مشکلات مردم، شب نمیخوابم.» میشود اینها با هم جمع بشود؟ بعد یکی از آقازادههایشان میخواسته خانه بگیرد قم، سمت خیابان ساحلی. حالا اگر کسی قم رفته و دیده و اینها، میتواند تشخیص بدهد کجا میشود. بلوار امین دو طرف دارد. یک طرفش به قول قمیها میافتد سمت زنبیلآباد. بهش سمت زنبیلآباد. یک منطقه مرفه پولدارنشین. یک طرفش سمت خیابان ساحلی است؛ متوسط، معمولی است. آقازاده اول آقا، آقازاده مصطفی، رفته بود آن طرفها دنبال خانه. "خانه معمولی پیدا کرده بود، داغون." گفته بود که: «آقا من اینجا خانه معمولی پیدا کردم، میخواهم اجاره کنم.» آقا فرمودند: «یک نوبت بهخاطر همین میآیم قم خانهات را ببینم ببینم این به دردت میخورد یا نه.» "بابا آقا! بخور بخورها را ببین! فدات شوم، بتوانیم آنقدر محبت، آنقدر صلابت سر وقتش وایسی، سفت! سر وقتش هم محبت کنی. جفتش با هم."
"یکم مهربان بشویم، دیگر کلاً دلمان نمیآید. کل دارند نفتها را میبرند. وای دلم نمیآید آخه چهکار کنم؟ عزیزم، میشود نبری! نه دیگر بهش گفتم چی بگویم دیگر؟ التماست کنم چی؟ ببرم من. ای کاش نمیبردی. فقط رسیدی زنگ بزن." آنوری هم میرود دیگر؛ انقلابی دیگر. حاج قاسم یک نامه داده بودند. عملیات آزادسازی حلب بود فکر کنم. "دیگر خانه را مجبور بودم برای کارهای اطلاعاتی عملیاتی بگیرم. بعد عملیات که تمام شده بود، حاج قاسم با خط خودش برای آن پیرمرد صاحبخانه، آن پیرمرد سوری، نامه داده بود، عذرخواهی کرده بود." «آقا حلال کن مُؤمِن! تو خونت اینجا عملیات را اداره...» یعنی چه؟ خودش.
امیرالمؤمنین با عمر بن عبدود جنگیدند. "بگویم دیگر تمامش کنم؟" عمر یک شاخی بود، یک غولی بود. خیلی چیز عجیب و غریبی. بعد توی جنگ احزاب آمد وایساد. از خندق رد شده. پرید از خندق آمده. همه سپاه پیغمبر ماستها را کیسه کرده. محترمانه کیسه کرده. این آمد وایساد. داد زد: «هَلْ مِنْ مُبَارِزٍ؟» "نبود؟ آنقدر سر و صدا میکردید، هارت و پورت میکردید؟" چی شد؟ پیغمبر به بعضی از این آدمحسابیهای دور و برشان که بدن موقعیتهای ویژهای رسیدن. "شما را میگویم، برو! کوکی!" «من؟ نه آقا! این را میگویم، نه من اصلاً دکتر گفته برای کلیهام ضرر دارد جنگ.» اینها گفته: «اگر دیدی برو بوم.» نفر بعدیش، رفیقش که بعد خودش مسئولیت پیدا کرده: "نه آقا! ما دوتایی با هم دکتر رفته بودیم، به منم گفت." هر کسی گفت، هر کسی یک چیزی گفت. «علی جان! کار خودت است. برو.» امیرالمؤمنین آمد.
طرف دقیقاً دوتا امیرالمؤمنین. کار اینها آنقدر بنبست. "بچه میفرستند! کفش کو زدند! سپرش هم پرت شد." گفتند: «این برق!» حالا نمیدانم واقعاً این واقعیت دارد یا اسطورهسازی است. دیگر نمیدانم. نقل کردند، گفتند که آنقدر این غول بود، یک بچه شتر آن بَغَل بود. بچه شتر را برایش بهعنوان سپر دستش گرفت جنگید و حضرت هم با یک ترفندها و حیلههایی آمدند و زدند و نشستند روی سینهاش. کارش را تمام کنند. آب دهان انداخت به صورت امیرالمؤمنین و توهین کرد. حالا اینها همه وایسادند این سپاه پیغمبر. "وایساد استادیوم که دروازهبان حریف. زمین طرف برمیگردد، ضد حمله میشود. حالا یک نفر و یک دروازه خالی. همه جمعیت دارند جیغ و کف و سوت و هورا و از این حرفها." امیرالمؤمنین یکهو از سینه پاک شد. "دیگر اینجا میشود تصور کرد که همه نارنجکها را انداختند و سیگارها را روشن کردند. تو استاد." همه سپاه پیغمبر اعصابها ریخت بههم. "کشمشی شد! همه اعصابها." یک دوری زد امیرالمؤمنین. بعد برگشت، آمد این را کشت.
ماجرا. حضرت فرمودند: «این توهین به مادرم کرد. من الان بکشمش، بهخاطر انتقام خودمه. رفتم یکم آروم شدم، بهخاطر خدا کشتمش.» "آقا این کلکسیون طلا و جواهرات بود. یک پاساژ فقط طلا بده به خودش داشت میآوردی. خیلی حرف عجیبی نیست!" نه. «این بین قومش محترم بود. من نخواستم این لباسهایش... دوست داشتم با عزت بین قومش بخواهند تشییع جنازه کنند. با عزت باشد. نگویند این را رئیس ما را لختش کردند، هرچی داشته برده و اینها.» با عزت تشییع جنازه. بعد گفتند خواهر عمر وقتی آمد نگاه کرد، اول گریه کرد، بعد گفتش که: «خیلی دلم سوخت، ولی اینی که میبینم یک کریم تو را کشته، دل من را آروم میکند.» این همه تو غنائم جنگی کَند و بُرد، هیچکدام این نکنده. احترامت را نگه داشته. حرمتت را نگه داشته. میلاد جمع اضداد است. مردونگی.
"دیالوگ نامردیها و پستیها را میشود دید. دیگر هیچ حرمتی را نگه نمیدارند. یکیاش ارزش برایش قائل است." آقا کشتنش واجب است دیگر. حالا این را هم اگر خواستی خودتان گریز بزنید، بزنید. من روضه نمیخوانم، فقط اشاره ماجراش را فقط میخواهم بگویم.
ماجرای فتح ایران. دختر پادشاه را به اسارت گرفته بودند. امیرالمؤمنین آمد دید. دید که دختر پادشاه را خاک نشاندند. حضرت فرمودند که: «این چرا اینجوری است؟» آنها گفتند: «آقا، اسیر جنگی است.» حضرت فرمودند: «باشد. این دختر پادشاه است. توی کاخ بزرگ شده. صندلی بیاورید برایش. چیزی بیاورید، احترامش کنید.» دشمن. حالا میگیریدش، قانونی که هست، اجرا میکنید. "چه تحقیرش میکنی؟" «کی گفته تحقیر کن؟ بزرگزاده است. محترم بوده. کسی بهش تو نگفته تا حالا.» جمع اضداد.
شب جمعه است. یک کلمه هم بگویم دیگر. حالا دلهایتان آماده است؟ این بچهها آنقدر از طرف اباعبدالله احترام دیده بودند. بچههای اباعبدالله باورشون نمیآمد توهین کنه. اینش سخت بود برایشان. واسه همین جا خوردند وقتی اولین بار کسی سر اینها داد زد و دست روی اینها بلند کرد. این بچهها اول جا خوردند، باورشون نمیاد. مگر میشود کسی دست روی بچه بلند کند؟ مگر میشود کسی به بچه توهین کند؟ امام باقر چهار سالشان بود آنجا توی این ماجرا. مولود امشب امام باقر (علیه السلام).
خدایا، به آبروی امام باقر (ع) در این ماه رجب، بهترین شب اول ماه رجب، دلهای ما را پاک کن. خدایا، باطن ما را با صفا کن.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صل علی محمد و آل محمد) و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی أمری وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي.
بحثی که خدمت عزیزان داشتیم، مربوط بود به بیانیه رهبر انقلاب، بیانیه «گام دوم» که گلواژه این بیانیه این بود که جوانهای حزباللهی، انقلابی و مؤمن کار را دست بگیرند. «دوره دوم انقلاب، این ۴۰ سال دوم، دوره این بچههاست» و تأکید کرده بودند که این بچهها با این افق، کار را دست بگیرند و شروع کنند که در دوران تمدن اسلامی و در دوران ظهور حضرت، متولی امر باشند؛ با این نگاه کار کنند، افقشان افق ظهور باشد.
بعد با دوستان وارد گفتوگو شدیم؛ آدمهایی که در دوران حضرت، کار ازشان میآید و کارآمدند، خاصیت دارند، مفیدند، چه ویژگیهایی دارند؟ یک کمی درمورد این با هم صحبت کردیم و گفتوگو خواهیم کرد. دیدیم روایت خیلی شریفی از امام صادق (علیه السلام) داریم؛ «گنجهای طالقان». حضرت فرمودند که یک سری آدمها هستند، یک سری ویژگیهایی دارند. گفتیم مربوط به طالقان هم - لزوماً - نیست. جنس این آدمها را حضرت دارند معرفی میکنند، آدمهایی از جنسی که به درد امام زمان میخورند. اولین ویژگیشان را گفتیم. ویژگی اول این بود که گنجند، ولی از جنس طلا و نقره مادی نیستند. طلاییاند، ولی نه از جنس طلای مادی. درمورد این «جنس طلایی» یک کمی صحبت شد.
بخش بعدی را حضرت میفرمایند که: «رِجَالٌ كَأَنَّ قُلُوبَهُمْ زَبَرُ الْحَدِيدِ». اینها مردند، ولی بحث جنسیتی نیست. سپاه حضرت زنها هم هستند، ولی زنهایشان هم مردند. زنهایشان هم «مرد» هستند. این مردانگی که گفته میشود، همان مردانگی است که ما خودمان با هم میگوییم: «مرد باش، پای حرفت وایستا، مثل یک مرد بیا توی میدان، مرد باش». "ولی نیم کیلو مرد باش. ولو نیم کیلو!" اینکه میگوید «مرد باش»، به زن هم میگویند «مرد باش». این بحث جنسیتی نیست که جنسیتی را ترجیح بدهد.
«رِجَالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ». قرآن میگوید: اینها «مرد» بودند، در اهلبیت «مرد» بودن، مثل مرد وایسادن. این یاران امام زمان (عج)، ویژگیشان چیست؟ مردند. دیگر چه؟ دلهایشان آنقدر سفت است، آنقدر قرص است، مثل پارهآهن میماند. «کَأَنَّ قُلُوبَهُمْ زَبَرُ الْحَدِيدِ». انگار یک تکه آهن توی دل اینها گذاشتند، خیلی عجیب است. «لا يَشُوبُهَا شَكٌّ فِي ذَاتِ اللَّهِ». یک سر سوزن شک نسبت به خدا ندارند. دلشان قرصِ قرص، محکمِ سفت. آدمهایی به درد میخورند توی این ۴۰ سال دوم - که انشاءالله ملحق بشود به دوران ظهور - چه کسانی ازشان کار میآید؟ ببین، دیگر زد و بند و پارتی و رفیق و آشنا و آقازادگی و همه این ماسماسَکها و بازیها و ادا و اطوارها میرود کنار. آدم به درد بخور، آدم مرد میگردند. مردها را سوا میکنند. توی کربلا هم همینطور بود. زمان جنگ هم همینطور. هر کسی مرد بود، میرفت. هر کسی مرد بود، کار به او میسپردند. هر کسی مرد بود، خاصیت داشت. همینالان برای بچههایی که در سوریه هم هستند همینطور است. آنهایی که مردند، میروند. آنهایی که هرچه مردترند، بالاتر میروند. هرچه مردترند، مفیدترند.
«دلها یک تکه آهن است؟ آقا دلها نباید مهربان باشد؟» چرا خب! پس چرا میگویند دلشان آهن است؟ ببین، ما اینجا یک بحثی داریم به اسم «جمع اضداد». خیلی بحث قشنگ و جذابی است. جمع اضداد؛ باید همزمان دو تا «نقش» بازی کنیم. تو این فیلمهای سینمایی را دیدهای، طرف همزمان مثلاً نقش دو تا داداش دوقلو را بازی میکند، دو تا کاملاً ضد هم. دیدهاید؟ یکیشان مهربان و مثلاً مؤمن و خوشاخلاق و بعد یکی اصلاً بیدین، بیاعتقاد. همزمان دو تا نقش را دارد میرود. مؤمن باید اینجور باشد؛ همزمان دو تا نقش برود، دو تا نقش را با هم بازی کند. میتوانی همزمان دو تا نقش بازی کنی؟ میتوانی در عین اینکه خیلی محبت داری و مهربانی، خیلی اخمو باشی؟ «آقا نمیشود!» ها، نشد! دیگر نقش نقش یادت نرود. دو تا نقش همزمان! میتوانی؟ «آقا سخت است». خب، همینها سختیهایش است دیگر. میتوانی خیلی، خیلی، خیلی، خیلی دل بسوزانی و اصلاً دل نسوزانی؟!
یک شخصیت بهتان معرفی کنم؛ «جمع اضداد»، کولاک! اصلاً کشته مرا این بزرگوار. حضرت امام (رضوان الله علیه). خیلی خوب است امام، خیلی خیلی عجیب غریب است. مگس میآمد توی اتاقش. مگس معرف حضور که هست؟ جناب مگس، میآمد توی اتاقش. «بکشیمش؟ مگس مخلوق خداست؛ چه گناهی کرده!» پنجره را باز میکرد، باز این شالی که داشتند و اینا، میتاباندند مگس را بیرون میکردند. در را میبستند. سوسک میآمد رد بشود. سوسک! "اصلاً کشتنش روز ابوذر، واجبات سوسک است. به مردم میگفت: «بکش!» «من میدانم زنت از من میترسد، از تو نمیترسد. حسادتت میشود؟ بکش! سوسک دارد رد میشود؛ بکُشیش. زندگیش را میکند. حالا خدا روزی این را یک جاهای بدی قرار داده دیگر. چی از شما چه کم میشود؟ الان روزیاش جای بدی است، شما چرا ناراحتی؟ بکشیش؟»" میآمد دستمال برمیداشت، خیلی مرتب، "املای دستمال میگذاشت. میروم بیرون توی حیاط. راه بلدی؟ بگویم بیایند بچهها را ببرندت. نشانت بدهم." سوسک را نمیکشت. چقدر مهربان!
"آقا اینجوری زیاد داریم؟" نه، ببین اینجوری داریم. ولی آنجوری: بعد سلمان رشدی سال ۶۷ کتاب نوشت، توهین به پیغمبر کرد. امام فرمود: «من پیرم. اگر جان داشتم، راه میافتادم شهر به شهر میرفتم، خودم پیدایش میکردم، تکه تکه تکه...» آقا سوسک رد میشد، مگس... دو تا نقش دیگر. ببین، دو تا نقش همزمان. این را باید بکشی، آن را نباید بکشی. دیگر میرود توی انجمن حقوق حیوانات. دیگر بیا جمعش کن. «آقا این را باید بکشی.» نه، گوسفندها را نکشید. "ببخشید، شما از کجا اینجور مثل علم یزید رشد کردی؟ چی میخوری؟ با گیاهخواری آدم اینقدر رشد؟" عید قربان که میشود، کمپین میزنند: «نکشید، گناه دارند. گوسفندها چه گناهی کردهاند؟» "شیشلیکها را میزنی، صدایت درنمیآید؟" عید قربان میشود، دو تا بدبخت بیچاره میخواهند این گوشتها را بخورند، آن موقع خیلی ناراحت میشود، رگ گردن میزند بیرون. یکهو یک حسی در درونش میگوید: «گوسفندها را نباید بکشی!» یک کُتَله (تنومند)، یک وریه (عجیبوغریب)، زمخت، یغور (قوی و درشتهیکل). دیگر میرود، میرود دیگر تو فاز مهربانی فقط. بگذار برود. این فقط بگذار بروم. میروم توی فاز خشونت، دیگر هیچکسی جلودارش نیست. ببین، جفتش با هم. میتوانی؟ سخت است.
حرفهای عجیبغریبتر بزنم، آمادگیاش را دارید؟ برنامهریزی خوب است یا بد است؟ "نظم خوب است، بد است؟ میترسی جواب بدهی؟ یعنی یک چیزی میگویی دوباره ضایعمان میکند؟" آقا نظم و برنامهریزی خوب است یا بد است؟ خوب است؟ "آقا کی گفت بد است؟ ایشان خودش برنامهریزی همه کارهای من و برنامههای زندگیام، برنامهریزی..." دو تا نقش است. یک جایش خیلی خوب است، یک جایش خیلی بد است. باید «جمع اضداد» باشد. همانجور که مهربانی، همینطور است. مهربانی خوب است یا بد است؟ مهربانی دو تا نقش دارد. یک جا باید مهربان باشی، یک جا نباید مهربان باشی. یک جا سختتر از آهن باشی. «کَأَنَّ قُلُوبَهُمْ زَبَرُ الْحَدِيدِ». خیلی سفت!
ذرهای "انگار رفته توی وجودش نیست". امام آنقدر برگ گل میآمده قدم میزده. امام آمار غنچهها را داشته که این غنچه کی جوانه میزند، این غنچه فردا جوانه میزند، سه روز دیگر تیغش درمیآید. بهمحض اینکه تیغش در آمد، تیغ را میکنی! "علی کوچولو میآید بازی میکند، دستش نخورد، خونین شود." شما رهبر مملکتی؟ مثل اینکه! "آمار آن را هم دارم." مگر میشود؟ آره! چند تا نقش را همزمان بروی. آدمحسابیها اینجوریاند. چند تا نقش همزمان میروند. خیلی خوب است. آدمهای بزرگان میگویند: آدم هرچه به عالم وحدت نزدیک میشود، توی کثرت موفقتر است. همزمان میتواند صد تا کار با هم انجام بدهد. "نیک به وحدت نزدیک میشوم، سیر صعودی میکنم، به عالم بالا میروم، همزمان هزار تا کار هم میتوانم پایین انجام بدهم." اینی که طرف یک جا کار بکند، "جای نقطه ضعف آدمیزاد. کار اجرایی دیگر. نه درس نه سخنرانی..." انجام داد. هرچی به عالم وحدت، عالم بالا، به سمت خدا، به قرب خدا. همانجور که خدا «لاشغل» است. خدا این همه کار همزمان با هم. یکی نیست! هزار تا کار خدا همزمان دارد انجام میدهد. مانع نیست. هزار تا بگو، ده هزار میلیارد. "ده هزار میلیارد شوخی آن بالا باشد، همزمان صد تا کار انجام دهد!"
جمع اضداد میشود. بهوقتش خدا، بهوقتش در اوج محبت. همان اوج محبتش آدم را کَرک و پر آدم را میریزد. دیدی؟ مثل دریا. دریا در این عظمتش، لطافت دارد. دلیل اینکه دل میبرد. پایت هم میلرزاند. دریا چقدر جالب است! همه میآیند نگاه میکنند: "آهای! عجب! چقدر قشنگ!" هولت بدهند، یکی از پشت یک تکان بدهد. اجداد تو هشتمی و نهمی میآید جلو چشمت. آره، خوب لذتبخش است، ولی بیافتم توی آب از این شوخیها بکنیم! "دوست دارم روی کشتی اینها که میروند، از این شوخیها باهاشان بکن. یکهو یک تکان بدهد در افق که محو است دیگر کلاً در افق ببیند."
کشتی دریایی رفتهای سوار شدی؟ خدا نصیبت میکند. ما رفتیم ایام ماه رمضان. به ما گفتند: «آقا یک کشتی دریایی هست، بریم.» و ما فکر کردیم ما آقازادهها اینها شدیم، آدمحسابی شدیم، کشتی گرفتن، پاراگلایدر چی چی است. "گفتیم هزینه ما را سوار میکنند و میریم یک حالی میکنیم و گفتم حالا بزرگ بزرگترهایمان روز تاسوعا میرفتند اینها سوار میشدند، حالا ما امکانات نرسیده، حالا این موقع میریم سوار میشیم." بعد خلاصه گفتی میرویم اینجا الان دیگر یک چیز مخصوصی و ویژه و ... رفتیم. جمعیت کیپ تا کیپ نشستند. ما وارد شدیم. "همه اومد دیگه بعد همان ایام بود آیتالله جوادی آملی فرموده بودند که من میترسم مردم یکهو..." دیگر با رفیقمان بودیم. گفتم که: "آقای جوادی چی فرموده بودند؟" موقعیت آماده است! الان هر کسی بخواهد اندازد توی دریا، ماییم و یک دریا و یک کشتی و یک جمعیت سیصد نفر.
رفتیم دیگر، سی کیلومتر رفتیم جلو، شاید وسط دریای خزر بود، وایساد و ملت هم روسری هرچی بود دیگر کندند و هر اعتراضی که داشتند آنجا به ما هرچی بود نشان دادند. هر رقمی و اعتراض و اعتراض هرچی داشتند، نشان دادند. "خیلی زمینه! من هر لحظه کج وایساده بودم به دریا نگاه میکردم. آماده بودم هر لحظه دو نفر پایین و بالا بگیرند، اندازند توی آب." دریا آنجا "میروی سی متر است. مثلاً دیگر بری رفتی، کارت تمام است." که داری لذت میبری. بعد آن بنده خدا که ناخدا بود، جمعیت همه آمده بود اینور که غروب را نگاه کنی، داد میزد: «آقا جمعیت متوازن! چپ میکنی!»
همه رفتیم اینور. درحالیکه دارد لذت میبرد، میترسد. خوف و رجاء خدا این شکلی است. درعیناینکه دل میبرد ازت، مثل چی میترساندت. عظمتش اینجوری است. هم عاشقش میشوی، هم ازش میترسی.
برگ گل میماند. چقدر نرم است. دست میزنی، یا دستتان را میبرد از شدت نرمی. خیلی جالب! درعینحال که خیلی مهربان است، خیلی ازش میترسی. جرئت نمیکنی بهش نزدیک شوی. بعد البته «رحماء بینهم». دیگر با خودیهایشان خیلی خوب و با بقیه.
امام باقر (علیه السلام)، که شب میلادشان است، یک ترکیب اعجازگونهای از این جمع اضداد. حالا فرصت نیست بخواهم تطبیقی برایتان بگویم چند موردش را، یک موردش را فقط میگویم دیگر شما نقداً قبول کن. توی روایت دارد حضرت امام باقر (علیه السلام) آنقدر به شیعیان علاقه داشتند، این شیعیانی که مکه میآمدند، بعدش میآمدند مدینه دیدن حضرت. فرمودند: «من یک سال است چشمبهراهتانام! آنقدر دلم تنگ میشود.» «أنی أحب ريحکم». «من بوی تنتان را دوست دارم. بوی تنتان میآید اینجا، این هر کسی میآید یک نسیمی با خودش میآورد. از این خوشم میآید. من دلم تنگ میشود برات. اگر بدانی من چقدر دوستتان دارم!» این اوج محبت را ببین!
بعد همین امام باقر (علیه السلام) میفرمودند: «اگر من از توی خیابان رد شوم، وَجَدْتُ شَابّاً مِنْ شَبَابِ الشيعَةِ لَا يَتَفَقَّهُ فِي الدِّينِ لَضَرَبْتُهُ بِالسَّيْفِ». «اگر یک جوانی از جوانهای شیعه را پیدا کنم که دنبال این نیست که از دین سر دربیاورد و یاد بگیرد، شمشیر میزنمش!» "آخ آخ! ما نفهمیدیم بومان را دوست داری، گردن بریدهمان را دوست داری؟ میخواهی بزنی؟ میخواهی بوس؟ چیکارهایم الان ما؟" جفتش! "آنقدر دوست دارم که دوست دارم لَت و پارهات کنم. از شدت علاقه." علاقه است. جفتش با هم. خیلی قشنگ. "زیبا نیست؟ هشتگ زیبا نیست، زیبا نیست؟" درعیناینکه آنقدر دوست دارم، اگر اینجوری ببینم، میخوابانند توی گوش. خیلی نرم و نازک و لطیف. در اوج مهربانی. جمع اضداد!
برنامهریزی، خوب بود یا بد بود؟ بعضیها با برنامهریزی میروند جهنم. بعضی نظمها عین بیدینی است. بعضی بینظمیها عین دینداری است. درعینحال نظم خوب است. کدام نظم؟ کدام برنامهریزی؟ میتوانی با برنامه، بیبرنامه باشی. میتوانی مهربان و سنگدل باشی.
حضرت ابراهیم (ع). دیوانه کرده عالم را! "آخه یعنی چی آخه! یعنی چه حد؟ تا کی دیگه؟ چقدر؟" ملائکه دارند میروند قوم لوط را یکی از رفقای طلای سریال حضرت یوسف را که ساخته بودند، یک روز آمد با نگرانی گفتش که: "آقا من خیلی نگرانم." گفتم: "چرا؟" گفت: "میترسم اینها آخر فیلم از لوط هم بسازند. فیلم سینمایی آن را چهکار کنیم؟" حالا قوم لوط با آن وضعیتش. ملائکه دارند میروند عذاب کنند قوم لوط را. "کجا میروید؟" حضرت ابراهیم فرمود: آیه قرآن «یُجادِلُنا فِي قَوْمِ لُوطٍ». خیلی عجیب است ها! یعنی چه؟ خدا میگوید: «ابراهیم وایساد با ما کَلکَل کردن!»
"برادر، داداش، حاج ابراهیم، خوب باش! یک فرصت دیگر بهش بده. یکم دیگر، حالا من میروم، حالا درست میکنم." آقا قوم لوطند اینها، میفهمی؟ البته محترمانه میگفتند، مثل من نبودند با احترام حرف. "آقا نمیشود. راه ندارد. کوتاه بیا. مانی!" بالاخره دلسوز است دیگر.
"فداش شوم! ابراهیم منم." قوم لوط میخواهند عذاب شوند، واسطه میشود. بعد یک بچه خدا بهش داده. صدسالگی تو بچهدار شده! میگوید: «بچه را میگذاری میروی؟» بچه را گذاشتی وسط بیابان. آب نبود. آنقدر بچه پاک آب درآمد از زیر پایش. ده سال به این خانواده کار نداشته، به این زن و بچه. بعد ده سال آمده برود تا سر بزند. حالا سه شب توی خواب دیده که بچه را سر میبرد. رسید، آمد. «سلام! پسرم اسماعیل! خوبی بابا؟» "آره بابا جون! کجا بودی؟" «بریم کجا؟ یک چاقو دارم، میخواهم بروم پشت بهت نشان بدهم.» "حالا بودی بابا؟" «نه، بریم بالا. بابا جان چاقوم حرف میزند. طوطی سخنگو اینها. میگویم چاقوش.»
بچه را برداشت رفت. "آقا تو همانی که برای قوم لوط اینجوری واسطه شده بودی؟ بچهات را گرفتی بعد ده سال دیدی؟ رحم کن." عین رحمت است دیگر. دو تا نقش است دیگر. میشود اینجوری بشود آدم. خیلی سخت است، خداییشا. اصلاً قابل فهم نیست. بعد چاقو را میکشیده. حالا ما بودیم که: "نه! اینقدر کشتی؟ چاقو نمیبُرد." گلوی زخم شده بود از بس که فشار داده بود. از ابراهیم گریه کرد. "آقا گریه دارد." تو قوم لوط را میخواستی عذاب شوند، چقدر بیرحم! اوج رحم و آخر رحم این است. اینجوری میشود. خیلی سخت است جمع این دو تا.
امیرالمؤمنین میرفت توی میدان جنگاوری. امیرالمؤمنین که حالا ایام میلادشان هم هست، یک چیز عجیب و غریبی است. نوع شمشیرشان را. حضرت شمشیری که درمیآوردند، نمیگذاشتند اسراف بشود. این یک حرکت درمیآمد. یکی یکی میزد. "توی درآوردن انرژی دارم مصرف میکنم. بعد حرکت بعدی قدت کوتاه نیست؟" نه. "من مشکل ندارم." تو جنگ کوچهها را از فرق دو نیم. بعد میآمد توی جنگ، میدان میزده. دو نیم میکرد. "عزیزم دیدی بابایت را دو نیم کردم؟ آخی الهی بگردم!" سخت است. گریه میکرد با بچه، نان درست میکرد. "دهن تو نوازش میکنی." جمع اضداد. با برنامه، بیبرنامه هم همین است. برنامههایت را بریزی، فیکس. بعد برای خدا بعضیها کار دارند. "همیشه برای خودم کار دارم. برنامهشان نمیخورد به خدا."
آبادی درمورد حضرت امام فرموده بود که: «من یک شاگرد دارم به اسم روحالله.» از شدت عشق به حضرت امام، اسم پسرش را گذاشته بود روحالله. استاد اسم بچه او را به عشق شاگردش بگذارد. اسم شاگردش. خیلی عجیب است دیگر. آنورش را دیدیم شاگرد اسم بچهاش را میگذارد به اسم استاد. استاد بچه را به اسم شاگرد بگذارد. اسم پسر او را گذاشتند روحالله. از شدت علاقه به امام. بعد فرموده بودند که: «این روحالله که شاگرد من است، دو تا ویژگی خیلی جالب دارد. از اضداد است، کاملاً ضد هماند. یکی اینکه همیشه قبل بسمالله حاضر است. اتومات، فیکس، سر وقت حاضر است. بعد من اگر یک ربع درس بدهم، نمیگوید چرا یک ربع درس دادی؟ سه ساعت درس. سر وقت میآید، ولی به آخر وقت به خود من کار دارد. "دیگر کار ندارد که کی تمام میشود." بعضی نظمها چه جور ماشین استاد ببین دیگر، دیگر داری روی تو زیاد میکنی بزرگوار سهراب وقت تمام است.»
میشود آدم با برنامه، بیبرنامه باشد؟ بعضیها برنامهریزی برایشان میشود بت. بعضی نظمها برایشان میشود بت. بعضیها مهربانی برایشان میشود بت. بعضیها قاطعیت برایشان ... بعضیها صلابت برایشان میشود بت. همهاش مسخره است. فقط خدا.
"کار ندارد که..." یک تعابیری داریم از امیرالمؤمنین. اصلاً یک چیز عجیب و غریب. واقعاً توی جنگ حضرت میگویند: «بوی...» نگاه خاصی به حسن و حسین میکرد. «اینها بچههای فاطمه من اند. نسبت به اینها حساس است. پارهای از وجود من است.» قول بدهید که سوءتفاهم نشود. البته توضیح باید بدهم، حل میشود. "حالم ندارم توضیح بدهم. نمیدانم چهکار کنم. نگم دلم نمیآید."
امام حسن مجتبی (ع) بالاخره مثل بقیه سهم داشتند توی بیتالمال دیگر. سهم داشته. بیتالمال. دوران حکومت امیرالمؤمنین. از یمن برای امیرالمؤمنین عسل فرستاده بودند و قرار بود که تقسیم کنند این را بین مسلمین. امام حسن برایشان مهمان آمد. حضرت "شبه" حالا تا صبح. صبحش میخواستند تقسیم کنند. "حالا من تا صبح بخواهم بروم سهمم را بگیرم، دیگر دیر میشود. الان مهمان دارم." «من انقدر سهم دارم از آن عسل. برو یک شیشه من را بردار بیاور.» عجیب غریب!
شیشه را برداشت آورد و به مهمان داد و فرداش امیرالمؤمنین آمدند دیدند که در یکی از این کوزههای عسل باز شده. مسئول بیتالمال گفتند که: "کی آمده اینجا؟" گفت: «آقا، آقازاده آمدند، عسل برداشتند.» میگوید امام حسن مجتبی را آوردند. شوخی نیست این حرف! ببین، خیلی عجیب است. «حسن! حسن! تو کی را فرستادی از این عسلها وردارد؟ از من؟ با اجازه کی؟» «منم امانت برداشتم. گفتم حالا اگر سرمایه را هم ندادی، من خودم جایش را پر میکنم.» "برو! برو!" با عصبانیت گفتم: "برو! اگر امانت برنداشته بودی، سهم نداشتی، همینجا دست قطع میکردم! همه یاد بگیرند با بیتالمال باید چه شکلی برخورد کنند!" "آقا ایشان امام حسن مجتبی! دلشان نازک است. سید شباب اهل جنت."
توی جنگ، حواسشان آنقدر به هرچی سر جای خودش. جمع اضداد. خیلی حرفها، خیلی چیز عجیب و غریبی است. آدمهایی که به درد امیرالمؤمنین میخورند. آدمحسابیها، آدمهایی که پای رکاب امام زمان (عج) کارین (یعنی کار بلدند)، اینجوریاند. اوج محبت. یک کسی گرسنه خوابیده، این اصلاً شب دیگر طاقت ندارد. اوج صلابت، پایش بیافتد، وایمیایستد. با بچه خودش هم تندترین برخوردها.
رهبر معظم انقلاب خودشان واقعاً توی این جهت الگو و نمونه است. ایشان برخوردهایی که با بچههایشان. یکی از بچهها بهشان گفته بود – از آقازادههای ایشان. حالا آقازاده ایشان که واقعاً بنده تقریباً هم بله دیگر، بله، "همه را از نزدیک دیدم، با یکی دوتاشان مفصل صحبت کردیم، مفصل گفتوگو کردیم مسائل جواهر از بچههای آقا." یکی از اینها گفته بود: «آقا من میخواهم یک سری کارهای اقتصادی بکنم.» آقا گفته بود؟ "مشکل واقعاً مشکل ندارد. من بروم مشکل ندارد. فقط یک ثبتاحوال آشنا دارم. بریم اسم شناسنامه را درآوریم."
آنقدر مهربان فرموده بودند: «بعضی وقتها به من گزارشهایی میرسد درمورد مشکلات مردم، شب نمیخوابم.» میشود اینها با هم جمع بشود؟ بعد یکی از آقازادههایشان میخواسته خانه بگیرد قم، سمت خیابان ساحلی. حالا اگر کسی قم رفته و دیده و اینها، میتواند تشخیص بدهد کجا میشود. بلوار امین دو طرف دارد. یک طرفش به قول قمیها میافتد سمت زنبیلآباد. بهش سمت زنبیلآباد. یک منطقه مرفه پولدارنشین. یک طرفش سمت خیابان ساحلی است؛ متوسط، معمولی است. آقازاده اول آقا، آقازاده مصطفی، رفته بود آن طرفها دنبال خانه. "خانه معمولی پیدا کرده بود، داغون." گفته بود که: «آقا من اینجا خانه معمولی پیدا کردم، میخواهم اجاره کنم.» آقا فرمودند: «یک نوبت بهخاطر همین میآیم قم خانهات را ببینم ببینم این به دردت میخورد یا نه.» "بابا آقا! بخور بخورها را ببین! فدات شوم، بتوانیم آنقدر محبت، آنقدر صلابت سر وقتش وایسی، سفت! سر وقتش هم محبت کنی. جفتش با هم."
"یکم مهربان بشویم، دیگر کلاً دلمان نمیآید. کل دارند نفتها را میبرند. وای دلم نمیآید آخه چهکار کنم؟ عزیزم، میشود نبری! نه دیگر بهش گفتم چی بگویم دیگر؟ التماست کنم چی؟ ببرم من. ای کاش نمیبردی. فقط رسیدی زنگ بزن." آنوری هم میرود دیگر؛ انقلابی دیگر. حاج قاسم یک نامه داده بودند. عملیات آزادسازی حلب بود فکر کنم. "دیگر خانه را مجبور بودم برای کارهای اطلاعاتی عملیاتی بگیرم. بعد عملیات که تمام شده بود، حاج قاسم با خط خودش برای آن پیرمرد صاحبخانه، آن پیرمرد سوری، نامه داده بود، عذرخواهی کرده بود." «آقا حلال کن مُؤمِن! تو خونت اینجا عملیات را اداره...» یعنی چه؟ خودش.
امیرالمؤمنین با عمر بن عبدود جنگیدند. "بگویم دیگر تمامش کنم؟" عمر یک شاخی بود، یک غولی بود. خیلی چیز عجیب و غریبی. بعد توی جنگ احزاب آمد وایساد. از خندق رد شده. پرید از خندق آمده. همه سپاه پیغمبر ماستها را کیسه کرده. محترمانه کیسه کرده. این آمد وایساد. داد زد: «هَلْ مِنْ مُبَارِزٍ؟» "نبود؟ آنقدر سر و صدا میکردید، هارت و پورت میکردید؟" چی شد؟ پیغمبر به بعضی از این آدمحسابیهای دور و برشان که بدن موقعیتهای ویژهای رسیدن. "شما را میگویم، برو! کوکی!" «من؟ نه آقا! این را میگویم، نه من اصلاً دکتر گفته برای کلیهام ضرر دارد جنگ.» اینها گفته: «اگر دیدی برو بوم.» نفر بعدیش، رفیقش که بعد خودش مسئولیت پیدا کرده: "نه آقا! ما دوتایی با هم دکتر رفته بودیم، به منم گفت." هر کسی گفت، هر کسی یک چیزی گفت. «علی جان! کار خودت است. برو.» امیرالمؤمنین آمد.
طرف دقیقاً دوتا امیرالمؤمنین. کار اینها آنقدر بنبست. "بچه میفرستند! کفش کو زدند! سپرش هم پرت شد." گفتند: «این برق!» حالا نمیدانم واقعاً این واقعیت دارد یا اسطورهسازی است. دیگر نمیدانم. نقل کردند، گفتند که آنقدر این غول بود، یک بچه شتر آن بَغَل بود. بچه شتر را برایش بهعنوان سپر دستش گرفت جنگید و حضرت هم با یک ترفندها و حیلههایی آمدند و زدند و نشستند روی سینهاش. کارش را تمام کنند. آب دهان انداخت به صورت امیرالمؤمنین و توهین کرد. حالا اینها همه وایسادند این سپاه پیغمبر. "وایساد استادیوم که دروازهبان حریف. زمین طرف برمیگردد، ضد حمله میشود. حالا یک نفر و یک دروازه خالی. همه جمعیت دارند جیغ و کف و سوت و هورا و از این حرفها." امیرالمؤمنین یکهو از سینه پاک شد. "دیگر اینجا میشود تصور کرد که همه نارنجکها را انداختند و سیگارها را روشن کردند. تو استاد." همه سپاه پیغمبر اعصابها ریخت بههم. "کشمشی شد! همه اعصابها." یک دوری زد امیرالمؤمنین. بعد برگشت، آمد این را کشت.
ماجرا. حضرت فرمودند: «این توهین به مادرم کرد. من الان بکشمش، بهخاطر انتقام خودمه. رفتم یکم آروم شدم، بهخاطر خدا کشتمش.» "آقا این کلکسیون طلا و جواهرات بود. یک پاساژ فقط طلا بده به خودش داشت میآوردی. خیلی حرف عجیبی نیست!" نه. «این بین قومش محترم بود. من نخواستم این لباسهایش... دوست داشتم با عزت بین قومش بخواهند تشییع جنازه کنند. با عزت باشد. نگویند این را رئیس ما را لختش کردند، هرچی داشته برده و اینها.» با عزت تشییع جنازه. بعد گفتند خواهر عمر وقتی آمد نگاه کرد، اول گریه کرد، بعد گفتش که: «خیلی دلم سوخت، ولی اینی که میبینم یک کریم تو را کشته، دل من را آروم میکند.» این همه تو غنائم جنگی کَند و بُرد، هیچکدام این نکنده. احترامت را نگه داشته. حرمتت را نگه داشته. میلاد جمع اضداد است. مردونگی.
"دیالوگ نامردیها و پستیها را میشود دید. دیگر هیچ حرمتی را نگه نمیدارند. یکیاش ارزش برایش قائل است." آقا کشتنش واجب است دیگر. حالا این را هم اگر خواستی خودتان گریز بزنید، بزنید. من روضه نمیخوانم، فقط اشاره ماجراش را فقط میخواهم بگویم.
ماجرای فتح ایران. دختر پادشاه را به اسارت گرفته بودند. امیرالمؤمنین آمد دید. دید که دختر پادشاه را خاک نشاندند. حضرت فرمودند که: «این چرا اینجوری است؟» آنها گفتند: «آقا، اسیر جنگی است.» حضرت فرمودند: «باشد. این دختر پادشاه است. توی کاخ بزرگ شده. صندلی بیاورید برایش. چیزی بیاورید، احترامش کنید.» دشمن. حالا میگیریدش، قانونی که هست، اجرا میکنید. "چه تحقیرش میکنی؟" «کی گفته تحقیر کن؟ بزرگزاده است. محترم بوده. کسی بهش تو نگفته تا حالا.» جمع اضداد.
شب جمعه است. یک کلمه هم بگویم دیگر. حالا دلهایتان آماده است؟ این بچهها آنقدر از طرف اباعبدالله احترام دیده بودند. بچههای اباعبدالله باورشون نمیآمد توهین کنه. اینش سخت بود برایشان. واسه همین جا خوردند وقتی اولین بار کسی سر اینها داد زد و دست روی اینها بلند کرد. این بچهها اول جا خوردند، باورشون نمیاد. مگر میشود کسی دست روی بچه بلند کند؟ مگر میشود کسی به بچه توهین کند؟ امام باقر چهار سالشان بود آنجا توی این ماجرا. مولود امشب امام باقر (علیه السلام).
خدایا، به آبروی امام باقر (ع) در این ماه رجب، بهترین شب اول ماه رجب، دلهای ما را پاک کن. خدایا، باطن ما را با صفا کن.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...