متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِیَامِ یَوْمِ الدِّینِ. رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.
روایت شریفی را از امام صادق (علیه السلام) داریم که حضرت یک سری ویژگیها را فرمودند از اصحاب امام زمان و کسانی که در لشکر و سپاه امام زمان مسئولیت دارند و موقعیت ویژهای دارند. این روایت خیلی میتواند کمکمان بکند برای اینکه ببینیم چقدر از اینها را داریم، چقدرش را نداریم، چقدرش را باید کسب کنیم، چطوری باید کسب کنیم، چه چیزهایی مهم است و چه چیزهایی مهم نیست. این روایت مفصلی هم هست؛ معروف است به روایت «گنجهای طالقان» که احتمالاً اسمش را شنیدهاید. حضرت خیلی از این «گنجهای طالقان» به بزرگی یاد میکنند.
طالقان همین طالقان فعلی لزوماً نیست؛ منطقه وسیعی بوده. طالقان در دوران امام صادق (علیه السلام) شامل تهران و مثلاً اگر بخواهیم بگوییم استان تهران، استان البرز، قزوین، استان همدان و مناطق وسیعی را دربر میگرفته است و حضرت خیلی از اینها تعریف میکند. خب این یعنی مثلاً باز حضرت اینهایی که گفتهاند، فقط مال همان استانها و شهرها است؟ مثلاً اگر ما مشهد باشیم، دیگر شامل حالمان نمیشود؟ گنجهای طالقان را که گفتم، فقط باید طرف طالقانی باشد و جزو این گنج به حساب بیاید این گنجی که حالا بعضی از آنها طالقان است، بعضی از کسانی که اینجوریند، در طالقانند. نه اینکه فقط ما با طالقانیهایش کار داریم. مهم این است که تو «گنج» باشی. حالا در طالقان از این گنج زیاد است. تو از این گنج باش. از هرجایی باشی تو در لشکر حضرت و در سپاه حضرت.
چند تا ویژگی را روایت دارد. من سعی میکنم که امشب یک چندتایش را اگر برسیم با هم بخوانیم. بعد انشاءالله هفتههای بعد بیشتر روی حدیث کار بکنیم. حدیث جالبی است، حالا آن حدیث "بین الجمادی و رجب" هم با هم خواندیم یک شب که ایام بین ماه جمادی و رجب که میشود همین ایام، باران عجیب و غریبی میآید. انشاءالله که امسال بشود و همین بارانی که شروع شده ادامه داشته باشد. و عرض کنم که البته گفتیم دنبال تطبیق نیستیم. واسه ما مهم نیست که اینجور بشود یا نشود. ما دنبال یک سری راهکارهای جزئی هستیم که ببینیم باید چهکار کنیم. سرخط و سرنخهایی که دادهاند، چیست؟ این روایت خیلی به این مسئله کمک میکند.
دو ویژگیهایی که باید داشته باشیم، یک دانه خودسازی است. خودسازی مفت و مجانی در کلاس اهل بیت، در کلاس امام زمان. خیلی اینجا خودسازیاش شیرینتر و سریعتر هم هست. مثل جبهه که آدمها اتومات «سه سوت» ساخته میشدند، در حالی که باید جای دیگر میرفتند خودکشی میکردند! از عجایب است دیگر. این موقعیت، بعضی موقعیتها، بعضی فضاها اینجوری است که زود آدم را تند و تیز میکند، زود میکند. آدم را یکهو پرورش میدهد. فضای امام زمان و محبت امام زمان این شکلی است. خود فضای مجلس امام حسین هم اینجوری است. غذای اربعین اینجوری است. از پیادهروی اربعین اصلاً آدم نمیداند چرا اینقدر خوب است. خود آدم حالش اینقدر خوب است، نمیتواند خوب نباشد؛ انگار زورکی است. اینجا توی مسیر پیادهروی اربعین آدمها نمیتوانند با هم خوب نباشند، نمیتوانند بر هم فداکاری نکنند، نمیتوانند به هم محبت نکنند. یکجوری است دیگر. فضا اینجوری است. میکشد؛ آدم انگار بریده میشود از هرچیزی که تا حالا بوده و داشته است. بعضی موقعیتها اینجوری است. در مورد امام زمان هم این شکلی است. فضای محبت، ارادت، صمیمیت با امام زمان عجیبوغریب آدم را میسازد؛ عجیبوغریب.
و خود توسل به امام زمان. یکی آمده بود خدمت آقای بهجت (رضوان الله علیه)، گفته بود که «آیا دستوری به من بدهید؟» و ایشان همینهایی که به همه میگویند - همین بحثهایی که شنیدهاید، معروف است - اینها را گفته بودند. فرمودند که «همان قبلیها را انجام بده». گفت: «آقا! من رفتم، عمل کردم. بیشتر از این اگر میخواهی، باید بروی مسجد جمکران. توسل بیشترش آنجاست.»
توسل به امام زمان دارای جلل و سطوحی هم دارد. بزرگان میگویند که سطح عام دارد یا سطح متوسط دارد، یک سطح خاص دارد. توسل به امام زمان کلاسهای متفاوتی دارد، درجات متفاوتی دارد. توجهات به امام زمان کلاسهایش فرق میکند. آن مراتب پایینش که عمومی و راحت است و اینها، همین است که ما بالاخره هفتهای یک بار یاد حضرت لااقل باشیم، توجه به امام زمان داشته باشیم. یک دعایی در طول هفته برای حضرت داشته باشیم. شبانهروزی نباشد که دعا نکرده باشیم. یک دعای فرج را که دیگر توی ۲۴ ساعت آدم میتواند بخواند. توی زیارت که میتواند یاد حضرت باشد. اینها دیگر کمترینش است. کمترین مقدار توجه به امام زمان که برکات عجیبوغریب دارد. گاهی یک ذره توجه به امام زمان برکات عجیبوغریبی دارد.
یزد یک بزرگی بود، مرحوم آیت الله سید جواد حیدری یزدی. انسان فوقالعادهای بود ایشان. صاحب مقامات معنوی بود. ما یک بار از قم رفتیم یزد ایشان را ببینیم. تا پشت در رفتیم، راهمان ندادند. و سال، دو سال بعدش، سال بعدش بود به نظرم، دو سال بعدش بود، دوباره رفتیم. از قم رفتیم که ایشان را ببینیم و از عجایب بود که راهمان دادند و بعد از مدتی هم ایشان از دنیا رفت. حضرت امام در مورد ایشان فرمودند که «ایشان یکی از گنجهای ناشناخته است.» صاحب تشرفات و انسان فوقالعاده، انسان ملکوتی و عجیبوغریب. فوقالعاده ویژه، فوقالعاده ویژه بودند سید جواد حیدری. نفس برایش حق بود، تاثیرگذار. مردم وقتی به چهره ایشان نگاه میکردند، گریه میکردند. یک تکه نور بود؛ یک تکه نور بود.
من خودم از ایشان پرسیدم که: «آقا! ما شنیدهایم که استاد شما، مرحوم شیخ غلامرضا فقیه - که ایشان هم انسان وارسته و صاحب مقامات بودند - ایشان به شما فرمودند که شما دوران ظهور را درک میکنید، درسته؟» ایشان گفتند: «اینجور نگفته.» فیلم دارم از آن جلسه که ما خدمت ایشان رسیدیم. اینجور به من نگفته، گفتند که: «انشاءالله درک کنی.» گفتم که: «خب به نظر شما ظهور نزدیک است؟» فرمودند: «بله، خیلی. بله، خیلی!» بعد ایشان تعبیر داشت و فرمود که: «اوضاع به هم خورده است. اوضاع به هم خورده است. اینجوری بخواهد پیش برود هیچی از دین خدا نمیماند. حتماً خدا درست میکند با ظهور حضرت.»
یک وقتی ایشان توی ماه رمضان، توی مسجد مسجد برخوردار در یزد، فرق ماه رمضون. ایشان میآمد منبر میرفتند و وقتی میخواست بیاید برای منبر، مردم جمع میشدند توی خیابان و گاو میکشتند، گوسفند میکشتند. چون به ایشان نگاه میکردند، گریه میکردند. یک چهره عجیبوغریب و معنوی، نفس حق، نفس حق، انسان فوقالعاده وارسته.
یک روز ظهر ماه مبارک، ایشان داشتند سخنرانی میکردند. یک خانمی از وسط جمعیت پا میشود و میدود میآید سمت منبر ایشان و میگوید: «آقا! دستم به دامانت. با لهجه شیرین یزدی. بیچاره شدم، بدبخت شدم! به دادم برس!» حالا ماجرا چی بوده؟ ظاهراً پسر ایشان داشته میآمده سمت مشهد از یزد و توی راه میگیرند و آدمرباها او را میبرند آنور مرز و تماس میگیرند و میگویند که «فلانقدر باید پول بدهی تا من را آزاد کنه و اینها. تا فلان ساعت اگر ندیدی، میکشیمش.» این پسر هم یک کمی همچین خورده شیشه داشته نسبت به امام زمان. نیمه شعبان که میشده، میآمده توی خیابان نگاه میکرده و میگفته که: «یعنی چی امام زمان؟ امام زمان را نخوردهایم، ناندانی شده برای عدهای! پول در میآورند از قبال امام زمان. نمیدانم غائب است و نمیدانم چیچی است. ول کنید! اینها مسخرهبازی است. شیرکاکائو میدهند و نمیدانم چیچی میزنند.»
مادر جلو جمعیت پا میشود، میآید سمت مرحوم سید جواد حیدری. جیغ و داد، گریه و زاری. میگوید: «آقا! به دادم برس. بچهام را گرفتند! پسر شما به امام زمان بدبین بوده، به امام زمان بیاعتقاد بوده.» مادر هم میدانسته. عجب کرامتی! دمت گرم و ایول. قشنگ بود. برام توییت کن و اینها - یعنی این حرفها را نمیزند -. میگوید: «بچه ما بیاعتقاد بوده. شما که اعتقاد داری، شما نجاتش بده!»
ایشان میفرمایند که: «خدا به آبروی امام زمان نجاتش بدهد.» و میگویند: «نجات میدهد. برو، حل شد!» مادره میآید خانه. یک دختر کوچکی داشته. دختر میگوید: «مامان! کجا رفته بودی؟» میگوید: «چطور؟» دختر میگوید: «تو که رفتی، داداش زنگ زد برای اینکه آخرین تماسش را بگیرد و قبل اینکه بکشندش. زنگ زد و از پشت شاید آویزانش کرده بودند و اینها. جیغ و داد میکرد و سروصدا. من گوشی را برداشتم.» به من گفتش که - حالا تلفن را گرفته بودند جلو دهانش که بتواند حرف بزند -: «به من گفت که گوشی را بده مامان. گفتم: مامان نیست. گفت: مامان کجاست؟ گفت: بهش گفتم رفت مسجد برخوردار، سخنرانی آقای حیدری.» گفت: «اینها میگویند که اگر پول را نریزید تا مثلاً یک ساعت دو ساعت دیگر، من را میکشند. به مامان بگو.» این بچه همان لحظه به زبانش میآید و میگوید: «داداش! ما مگر بیکسوکاریم؟ بیصاحابیم؟ حمیراً! صاحب نداریم؟! امام زمان! متوسل شد!» میخواهم بگویم یکقدر اینقدر توجه چقدر اثر دارد. اینقدر توجه چقدر کاردان است.
بگوییم این داداشه - حالا بعداً دیگر بقیهاش، بقیه فیلم اپیزودش جای دیگر است. اینجا توی اتاق توی یزد خبر دارند - که این دختر این کلام را گفت. اپیزود بعدی توی آنور آب است، آنور مرز. توی دو سه ساعت بچههای سپاه میآیند، میریزند و اینها را دستگیر میکنند و این را آزاد میکنند. وقتی برمیگردد ازش میپرسند: «چی شد؟» میگوید: «خواهر من که این حرف را به من زد، من دلم شکست. به اینها گفتم: آقا! مگر نمیخواهید من را بکشید؟ گفتند: چرا. گفتم: یک نمازی فقط بخوانم. نماز استغاثه به امام زمان بخوانم.» ولی نماز استغاثه هم بلد نیستم. گفتم: «نماز معمولی مثل نماز صبح میخوانم، به نیت نماز استغاثه.» همینقدر توجه. نماز را خوانده بود، آنها آمده بودند، گرفته بودند، برکاتش را گرفته بود. همینقدر یک ذره توجه.
توی ماجرای خواجه ابوالفضل شنیدید دیگر. حاج ابوالفضل هروی. ایشان هم اهل همین خراسان کبیر. خراسان کبیر همه مناطق بوده دیگر. کابل، هرات، عرض کنم، مرو، توس که اینجا جزو توس میشده، همه خراسان کبیر بود. همه یکی بود. هرات جناب ابوالصلح مال حرات بوده، هروی. و تنها کسی بوده که از شهادت امام رضا با خبر بود. وقتی حضرت را میکشند، تنها کسی که خبر دارد، دستگیرش میکنند. میفرستندش حبس. مأمون دستور میدهد که این آقا - چون از ماجرای شهادت خبر دارد - آزاد باشی، میرود خبر میدهد به بقیه، دستگیرش کن! بالاخره یک سال و نیم توی حبس بود خواجه عباس. بعد یک سال و نیم دلش میشکند و میگوید: «آقا! ما یک سال و نیم است توی حبسیم اینجا. از خانواده دور، از همه کس دور.» یک لحظه توی دلش توسل پیدا میکند به امام جواد (علیه السلام) که خب یک لحظه دیده بود امام جواد را لحظات آخر. گفته بود آن امام بعد از امام رضا بود. حضرت فرمودند: «بیا برویم.» خواجه ابوالفضل گفت: «آقا! من یک سال و نیم اینجایند، شما تازه به فکر ما افتادید؟» حضرت فرمودند: «تو یک سال و نیم اینجایند، تازه به فکر ما افتادی. یک سال و نیم اینجایند، تازه به فکر ما افتادی؟» یعنی همان لحظه اول اگر توجه کرده بودی، حل شده بود. حضرت فرمودند: «کجا میخواهی بروی؟ میخواهی برگردی کاخ؟ میخواهی بروی پیش زن و بچهات؟» گفتم: «آقا! میخواهم بروم پیش زن و بچه.» جلوی نگهبانها حضرت من را رد کردند. نگهبانها نشسته بودند، نگاه میکردند و ندیدند. از توی سلول درآوردند. یک لحظه بد دیدم جلوی در. یک لحظه توجه این است.
یک لحظه توجه ، کار راه بنداز است. اثر دارد. چون شما توجه که میکنی، حضرت به شما توجه میکند. ولی توجه حضرت به ما فرق میکند با توجهی که ما میکنیم. توجه گدا و حضرت که توجه میکند، توجه پادشاه. توجه پادشاه! توجه گدا!
پشت چراغ قرمز بنده خدایی که دارد تکدیگری میکند، میآید همه ماشینها را در میزند. یکی فقط رویش را برگرداند، کمی سر شیشه را بدهد پایین، دیگر همانجا وامیایستد. این توجه میکند. بعد دیگر میخواهد دست کند از توی کیفش، از توی جیبش، هیچ چیز حسابی. هرچی کریمتر هم باشد، پرپیمانتر میدهد. بعد یک لحظه او توجه کند، شیشه را بدهد پایین. یک وقتی دیگر چیزی زد برای ۸۰ سالت بس. لذا گفتند امام زمان یک توجه کند، چیزی میدهد برای هزار سالت، برای هزار نسلت. یک لحظه توجه کند، اینجوری است. شما که توجه میکنی یک لحظه، او یک لحظه توجه میکند. ولی توجه او با توجه ما خیلی فرق میکند. آبادت میکند، یک توجه میکند تا ۸ نسل، ۸۰ نسل آباد میشود. توجهش اینجوری است: «به ذره گر نظر لطف بوتراب کند به آسمان رود و کار آفتاب کند.»
معروف بود ماجرایش. گفت که شاعری بود در هند. مصراع اول این را گفته بود. حیدرآباد بوده. دکن. حالا یادم نیست کدام یکی از اینجاها بود. بعد مانده بود: «زده گر نظر لطف بوتراب کند.» شعر گفته. توی قافیهاش مانده. اینجوری بقیش چی میشود؟ گفت: «یا امیرالمومنین! هرکی مصراع این را تکمیل کنه، نصف بهش میدهم. دخترم را هم بهش میدهم.»
طلبه پاپَتی توی حرم امیرالمومنین رفته. گفته: «یا امیرالمومنین! نجف خیلی زندگی سخت بوده! آقا! دارم میمیرم از گرسنگی. پول ندارم، نان ندارم، بدبختم، بیچارهام!» آدم جمع میکنند حاجت میگرفتند. «امیرالمومنین! من دیگر نمیتوانم تحمل کنم. خسته شدم.» توی همان حرم نشسته بوده، خوابش میبرد. حضرت میفرمایند که: «پول میخواهی؟» گفت: «آره.» حضرت فرمودند: «آددرس بهت میدهم. میروی هند، حیدرآباد، خیابان فلان، کوچه فلان، پلاک فلان. در میزنی. در را وا کردند، میگویی: به آسمان رود و کار آفتاب کند.» ماجرای حالا ایشان آدم با اعتقادی بوده. دمش گرم. این هم پا میشود و راه میافتد، میرود هند. ما بهش میگوییم: «بده دیگر.» همین در خانه بابا را میزند و میآید دم در. میگوید: «بفرمایید.» او میگوید: «به آسمان رود و کار آفتاب کند.» میگوید: «نمانده بودی؟» امیرالمومنین یک پول حسابی بهش میدهد و زن هم بهش میدهد و خلاصه آبادش میکند. یک توجه!
«به ذره گر نظر لطف بوتراب کند.» یک لحظه، یک لحظه، یک توجه. توجه منظور اینها اینجوری است.
بعضیها سوال میکنند: «آقا! ما چه کار کنیم استعداد درخشان پیدا کنیم؟» من در مورد استعداد امشب صحبت میکنم. روایت را بخوانیم برای استعداد. حالا ما یک سری بحثهای استعداد داشتیم آنجا، گفتیم. گفتیم: «آقا! راه شکوفایی استعداد توسل به حضرت زهراست.» بعد یک عده بحث جدی نگرفتند. بعد اینجا آمدیم تهران. داشتیم سخنرانی میکردم. یکی از دوستان که از اساتید دانشگاه فردوسی و رفقای خیلی خوب ماست، گفت که من بحث استعداد شما را گوش کردم. انصافاً از این راهکار دقیقتر ما نداریم. آدمی که خودش کار کرده بود، گفت: «هیچی مثل توسل اثر ندارد.» با آن شاخصهایی که ما در بحث گفته بودیم، اشاره دارد به توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) که حالا روایتش هم عجیبوغریب است. استعداد را طلایی میکند، استعداد را طلایی میکند! استعداد را شکوفا میکند! آدم با استعداد یا آدم نداریم. آدم بیاستعداد هم نداریم. اینجوری نیست. اینجوری نداریم. آقا! استعداد باید وجود دارد. همین دیوار بهش استعداد بدهند، مثل بلبل حرف میزند. استعداد باید بگیرد.
مرحوم علامه طباطبایی (رضوان الله علیه) را که میشناسید، علامه طباطبایی شخصیت فوقالعادهای است. هانری کربن که فیلسوف بود در فرانسه، میآید ایران، دانشگاه تهران سخنرانی داشته. شهید مطهری میگوید که: «آقا! من شما را درک میکنم.» جلسهای با علامه طباطبایی برگزار میشود و این آقا شیفته علامه طباطبایی میشود. چندین جلسه، جلسات طول میکشد و شیعه میشود و برمیگردد فرانسه و کرسی شیعهشناسی را در دانشگاه سوربن راهاندازی میکند و میگوید که: «اگر عالم بفهمد حرف طباطبایی و مطهری را، همه شیعه میشوند.» یعنی بفهمیم مرد کیست و چه میگوید. شخصیت فوقالعادهای است. علمی بینظیر، بینظیر. حالا سلامت، تقوا، اخلاص، معرفت درجات بالا، انسان دستنیافتنی. خب ایشان چطور به اینجا رسید؟ آثار ایشان. شهید مطهری مثلاً چهار جلد کتاب فلسفه تاریخ که نوشتند، فرمودند که: «من همه این چهار جلدی که نوشتم، شرح چهار خط تفسیرالمیزان است. چهار خط تفسیر میزان را شرح دادم، شد فلسفه تاریخ.» ولی ایشان میفرماید - عین تعبیر شهید مطهری -: «۱۵۰ سال تفسیر المیزان باید در حوزههای شیعه مداوم تدریس شود تا بفهمند تازه بفهمند که ایشان چه گفته است.» دنیا رفته، ۱۵۰ سال باید تدریس بشود تا بفهمی چه گفت.
این علامه طباطبایی. تفسیرالمیزان. میگویند مدرسه که - یعنی حوزه که - ایشان میرفته طلبه شده بوده، آن درسهای ابتدایی حوزه را که میخوانده، اینقدر ایشان کند ذهن بوده، یک روز استاد میزند توی سر ایشان. میگوید: «خسته کردهای من را. این آدم هیچی نمیفهمد. هرچی من میگویم، انگار نه انگار. اصلاً خسته شدم. حوصلهام سر رفت.» علامه گفته بود: «من وقت ندارم، متوجه نمیشود کلاس.»
علامه طباطبایی ایشان فرموده بود که: «من رفتم در بیابانهای تبریز، سر بر روی خاک گذاشتم. به پهنای صورت گریه کردم. گفتم: خدایا! یا فهم یا مرگ! به حمدالله تا امروز مجهولی نداشتم.» در تمام سالهای تحصیل یک سوال از اساتیدش نکرده بود. یک سوال! سوال نداشت. فکر میکنم حل میشود. استعداد نداریم ما؟ نخواستی! نخواستی داشته باشی! ما آدم بیاستعداد هم نداریم. سنگ استعداد پیدا میکند. سنگ را توجه بهش بکنند. سنگ استعداد پیدا میکند. سنگ کارایی پیدا میکند. گل کوچیک بازی میکنی، لایی بهت میزند سنگ! فقط توجه بکنند بهش. آنوقت اینجوری میشود.
گفت یک شبی داشت یکی از بزرگان با خودش فکر میکرد: «مقام سلمان بالاتر است یا مقام قمر بنی هاشم؟» خیلی توی فکر رفت و روی کتاب خوابش برد. امیرالمومنین (علیه السلام) را در عالم معنا دید. حضرت با تشر بهش فرمودند: «دیگر نبینم از این غلطها کنی. سلمان با عباس من قیاس کنی؟ عباس من به عالم توجه کند، همه میشوند سلمان.» کسی فکر میکند سلمان بالاتر است یا عباس؟ توجه کند! بس است. توجه کن، توجه این است. شما توجه که میکنی، بهت توجه میکنند. توجه آنها با این توجه خیلی فرق دارد.
روایت گنجهای طالقان، دو خط اولش را بخوانم و برویم. «کنزٌ بِطالِقانَ» (گنجی در طالقان) نه از جنس طلاست، نه از جنس نقره، نه از جنس طلای ظاهری است، نه از جنس نقره ظاهری. پس چیست؟ از جنس طلا و نقره است. یعنی چی؟ اولین ویژگی یاران اهل بیت، یاران امام زمان چیست؟ اینها گنجاند. گنجاند ولی نه از جنس طلا و نقره دنیا. یک طلا و نقره دیگر. این را داشته باش، برویم و تمامش کنیم. چه جور طلا و نقرهای؟ همان طلا و نقرهای که مثل اهل بیت، امام رضا. جنسش طلاست. چرا گنبدها را طلایی میزنند؟ چرا؟ میخواهم بگویم اینها طلای ۲۴ عیارند. گنبدها طلاییاند. منظور این است. اینها طلا هستند.
از همسر پیامبر پرسیدند که نظرت نسبت به علی بن ابیطالب چیست؟ گفت: «عَلِیٌّ ذَهَبٌ وَ النَّاسُ کُلُّهُمْ سَفَال» (علی طلاست و مردم همه سفالاند). علی طلا است، بقیه همه سفالاند. اهل بیت طلایند. بقیه همه خاکوروبه و گچ و براده آهن و اینها. کسی به اهل بیت نزدیک میشود که جنسش طلایی بشود. طلایی بشود، خالص بشود. عکس اخلاص آدم میرود بالا. آدم طلایی میشود. طلا میگیرد. طلا میشود، آبدیده میشود. قیمت پیدا میکند. قیمت کمال امر، ما چه?یحسن ؟ با خودت کار میکنی، قیمت میرود بالا، ارزش پیدا میکنی، نقره میشوند و طلا میشوند و طلای ۱۸ عیار میشوند. طلای ۱۸ عیار میشوند. حالا نمیدانم کسی میتواند طلا بیشتر عیار بشود یا نه. ولی بعضیها اینجوریند. طلا طلا.
دو تا چیز هم آدم را طلایی میکند. اساتید میفرمودند که: «کسی میخواهد محضر امام زمان تشرف پیدا کند، باید جنسش طلایی بشود.» اهل فن میفهمند. کسی میخواهد تشرف پیدا بکند. کیها میتوانند تشرف پیدا بکنند؟ تشرف هم ببین، یک وقتی هست که آدم خدمت حضرت است، اصلاً نمیفهمد خدمت حضرت بوده است که خیلیها اینجوریاند. خیلیها خدمت حضرت میرسند، فکر میکنند خدمت حضرت نمیرسند. فکر میکنند خدمت حضرت رسیدن در مقام توهم محضر امام زمان رسیدن است، ولی ظاهراً محضر خورزوخان رسیدن است؛ محضر امام زمان توهم زدهاند که خیلیها هم اینجوریاند.
بعضیها هستند خدمت امام زمان میرسند، میفهمند محضر امام زمانند، دهنشان بم میآید و فقط از آن رؤیا میبینند. تک و توک هم اینجوری است. یک موارد خیلی نادری داریم. محضر امام زمان میرسند و میفهمند محضر حضرت رسیدهاند و از محضر حضرت استفاده میکنند. این طور که به قول استاد فرمود که: «بعضیها امام زمان را که مریض هستند، دکتر ببینند.» خب دکتر چه خاصیتی دارد؟ دکتر دیدن، دیدن خاصیتش چیست؟ البته حالا دیدن امام زمان هم همانقدرش اثر دارد، بیاثر نیست ولی اصل ماجرا چیز دیگر است. استفاده کن! آدم بهره ببرَد. حالا چه در دیدن، چه در ندیدن، برکات میرسد.
بهاءالدینی فرمودند که: «امام زمان در صحرای عرفات بعضیها را با اسم دعا کردهاند.» امسال در یکیشان آقای خامنهای بود. کسی طلایی بشود اینجوری میشود. حضرت با اسم و اختصاصی در موقع استجابت دعا برایش دعا میکند. سحر حضرت به اسم دعا میکند. شب جمعه کرب و بلا، بعضیها را با اسم دعا میکند. اینجوری بعضیها را.
توی متن کارشان هم توجهی هست. توجه توی هر شغلی، توی هر صنفی هم آدم داردها. این را داشته باش. توی هر صنفی طلاییهاش را میگردد، پیدا میکند. بزازها، نانواها، قصابها، کفاشها، خیاطها. سر میزند و اینها را رسیدگی بهشان میکند. حضرت میدانید که جنس میخرند. خبر دارید که حضرت بین مردمند دیگر. خرید و فروش دارد. بعضیها را سوا میکنند. دارد. ماجرای تاریخی دارد. مثلاً اصحاب نزدیک امام زمان که از دنیا میرفتند، حضرت فرمودند که بروید برای کفنش از فلان کس که مثلاً توی نجف یا کجا بوده، از او پارچه خرید بکنید. اینجوری است.
خب حالا مثلاً شما شغلت را نگاه کن، ببین که اول اصلاً شغلی است که حضرت میآیند از اینها بخرند؟ سیدیاش را میفروشد! مثلاً «آقا! بیا دو تا از اینها بخر از ما.» بعد ببین جوری هست که آقا بیایند از ما بگیرند. حالا مثلاً حضرت برنج میخواهند - مثلاً میگویم -، میآیند از ما بگیرند.
یکی از اساتید ما میفرمود که - خدمت شما میگویم این را داشته باشین، قشنگ است -، میفرمود: «خدمت آن ماجرای طلا را بعدش ادامه میدهم. تمام بشود. خدمت مرحوم آیت الله صافی اصفهانی در اصفهان رسیدم. به ایشان عرض کردم: "آقا! من دارم ازدواج میکنم. چه چیزی توی خانهام داشته باشم و وسایلی که توی خانهام داشته باشم، خوب است؟ چیهاست؟" ایشان فرمودند: "من نه کار دارم موکتت چی میخواهد باشد، نه فرشات، نه مبلت. من با اینها کار ندارم. من با یک چیز کار دارم. خانهات را یک جوری، یک چیزهایی بگیر. یک جوری بهش برس که اگر امام زمان یک روزی از کوچه داشتند رد میشدند، خسته بودند، بگویند: "یک دو دقیقه بریم خانه فلانی بنشینیم، استراحت کنیم." هم رویت بشود آقا را راه بدهی، هم حضرت بتوانند بیایند.»
این جمله خیلی روی من اثر گذاشت. موکتی خریدیم که من با خودم گفتم: «اگر دزدی آمد، این را برد» - چون آنقدر بدبخت بوده که با این موکت هم کارش راه میافتاده - «مورد توجه حضرت قرار میگیری.»
پس چی شد؟ هرجای طلایی هست، آن طلاییه دارد کار میکند. آن نماینده حضرت است. انگار آدم حضرت کار به او سپرده است. طلاییها این گنجها اینجوریند. ازت یک جایی یک کسی سپرده. رمز طلایی شدن چیست؟ دو تا چیز. بزرگان میگویند آدم اگر میخواهد طلایی بشود، با دو تا چیز طلایی میشود:
۱. قرآن. قرآن خواندن، خصوصاً قرآن نیمه شب.
۲. توسل اباعبدالله. بزرگوار که مزهشان را نقل قول کردم. چون تعبیر به وزن بدنت گریه کنی برای اباعبدالله. حرف ایشان است: «به وزن بدنت گریه کن!» هیچی مثل اشک اثر ندارد. حالا من نمیخواهم امشب روضه بخوانم. مراسم، مراسم جشن. ولی واقعاً کیمیاست. کیمیاست، عجیب. یک قطرهاش میخورد، از ته جهنم میبری به ویآیپی بهشت. از ته جهنم! یک قطرهاش! عکس عجی ؟ قرائت قرآن هم که برکات عجیبوغریب.
اینهایی که امام زمانیاند، یک نوری دارند اگر دیده باشی، یک صفایی دارند، یک حالی دارند، یک معنویتی دارند. طلاییه جنسیه. یک جنسیه. بعضی از اینها آدم را میبینند. یکی از این بزرگوارانی که اهل معناست و اهل این ماجراهاست و بینایی ظاهری هم ندارند، خیلی در حد کم بینایی دارد. ایشان میفرمود که: «من اسمم برای حج در آمده بود. میخواستم بروم حج. گفتم: "خدایا! من که چشمم نمیبیند، چه جور بروم مکه؟ میروم آنجا هم اعمال و ماجرا. آنهایی که میبینند لت و پار میشوند آنجا، که نمیبینیم چه میشود؟"»
گفت: «من مانده بودم واقعاً چه کار کنم. یکی از دوستان ما که خیلی به ما ابراز علاقه میکرد، مکه در آمده بود. کاروانمان کجاست؟ رفت دید که کاروانمان با هم یکی شد.» ایشان گفت که: «از جلوی در خانه آمد، دست من را گرفت، برد خانه. من را تحویل داد. تمام کارهای من را توی مسیر او انجام داد. آنجا که رفتیم، یک هماتاقی پیدا کردیم که آن باز از این مهربانتر. که این باز به پله میرسید، میگفت: "پایت را مثلاً ۲۰ سانت بیا بالا."»
این ایشان فرمود که: «من اینها را خوب. لطف خدا بود. برای رم جمرات مشکل داشتم. ببینی سنگ را بندازی و نگاه کنی، مطمئن بشوی سنگت خورده. آن شبی که رمی جمره داشتیم، خیلی غصهام شد.» بعد ایشان فرمود که: «من فرداش آمدم وایستادم سنگها را بندازم. یک آقایی آمد کنارم.» گفت: «اولی را بنداز. خورد. دومی را بنداز. نخورد. خورد.» اینجوری میشود. «درست شد.»
ما هفته پیش این بزرگوار را آمدیم سوار ماشین کنیم. بگویم تمام هم جمعه صبح هفته پیش. بعد ماشینی بود. خب چشمشان نمیبیند. ماشین سمندی بود. سمند. درش هم تیز است. ماشین پیاده شد. من حواسم نبود. آمدم در را ببندم. دیگر نگاه نکردم که منظورشان عدم توانایی نگاه کردن است. دهان ایشان و این لثه ایشان زخم شد و خون هم جاری شد. میخواهم جنس طلایی را بگویم ها. این را داشته باش. من عرضم را تمام کنم. بعد من خیلی ناراحت شدم. بنده خدا دهنش پر خون شد. دستمال دادیم و دهانش را پاک کرد و بعد ایشان فرمود که: «من دو تا عقد خواندم. اینی که خورد توی دهان من، خون آمد، علامت قبولی اقدام است که خدا قبول کرد عقدی که خواندم.» ناراحت که نشد هیچی، غر که نزد هیچی، محبت که کرد هیچی.
این نگاهش خیلی جالب است. گفت: «من دارم دو تا عقد میخوانم. منفی خدا قبول کرد.» این ضربه را که من خوردم.
روایت پیامبر را خواندهاند. ممنون.
که پیغمبر اکرم رفتند خانه کسی. دعوت بودند. سفره پهن کردند و غذا آوردند و مرغ طرف روی دیوار داشت میرفت، تخم گذاشت روی دیوار. مرغ. تخم افتاد پایین، نشکست. اصحاب همه تعجب کردند. صاحبخانه زد زیر خنده، گفت: «آقا! تعجب ندارد. من الحمدالله در تمام عمرم تا حالا خسارت ندیدم!» پیامبر فرمودند: «بریم بیرون. این خانه از رحمت خدا به دور است.» اینی که تا حالا خسارت ندیده. «مرد رحمت نیست. اینها جنس طلاییاند.» این آدمها اینجوری طلا. یک لطافتی دارند. یک نمکی دارند. یک جورین. یک جوریه، بیژن ؟. یک بویی میدهند. یک طعمی دارند. نادان طلاییان! اینها به درد امام زمان میخورند.
خدایا! حضرت زهرا! ما را طلایی کن.
خدایا! حضرت زهرا! ما را شیرین کن. بله خوب است دعا یا نه؟ وجود ما را به نور حضرت زهرا نورانی بفرما. خدایا! از نمک وجودی حضرت زهرا توی وجود ما قرار بده. دعای ویژه دارم، پیشنهاد سُرآشپز هم هست.
خدایا! از آن عطر وجودی امیرالمومنین در وجود ما قرار بده.
دعاهای خاص الخاص امام زمان ما را مشمولش بفرما. برای یک بار هم که شده توی عمرمان، یک بار هم که شده به قلب امام زمان بنداز. ما را به اسم خاصمان دعا بفرماید. دعاهای خیلی و سفره حضرت زهرا هوس کردیم. خدایا! ما مرگ نمیخواهیم، نمیمیریم، فقط شهادت؛ شهادت آن هم روی پای امام زمان. خوب است اینها. دیگر خیلی ویژه است دیگر.
خدایا! ما جانم را به کسی نمیدهیم. فقط حضرت زهرا. اول کسی هم که آنور میخواهیم ببینیم، فقط حضرت زهرا. خدایا! ما برزخ هم نمیرویم. فقط همسایگی حضرت زهرا. ما قیامت هم اصلاً کسی را کلاً نمیخواهیم ببینیم. بهشت هم با کسی کار نداریم. فقط حضرت زهرا.
خدایا! فقط حضرت زهرا. خدایا! ما گفتیم. خدایا! فرج امام زمان را برسان.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِیَامِ یَوْمِ الدِّینِ. رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.
روایت شریفی را از امام صادق (علیه السلام) داریم که حضرت یک سری ویژگیها را فرمودند از اصحاب امام زمان و کسانی که در لشکر و سپاه امام زمان مسئولیت دارند و موقعیت ویژهای دارند. این روایت خیلی میتواند کمکمان بکند برای اینکه ببینیم چقدر از اینها را داریم، چقدرش را نداریم، چقدرش را باید کسب کنیم، چطوری باید کسب کنیم، چه چیزهایی مهم است و چه چیزهایی مهم نیست. این روایت مفصلی هم هست؛ معروف است به روایت «گنجهای طالقان» که احتمالاً اسمش را شنیدهاید. حضرت خیلی از این «گنجهای طالقان» به بزرگی یاد میکنند.
طالقان همین طالقان فعلی لزوماً نیست؛ منطقه وسیعی بوده. طالقان در دوران امام صادق (علیه السلام) شامل تهران و مثلاً اگر بخواهیم بگوییم استان تهران، استان البرز، قزوین، استان همدان و مناطق وسیعی را دربر میگرفته است و حضرت خیلی از اینها تعریف میکند. خب این یعنی مثلاً باز حضرت اینهایی که گفتهاند، فقط مال همان استانها و شهرها است؟ مثلاً اگر ما مشهد باشیم، دیگر شامل حالمان نمیشود؟ گنجهای طالقان را که گفتم، فقط باید طرف طالقانی باشد و جزو این گنج به حساب بیاید این گنجی که حالا بعضی از آنها طالقان است، بعضی از کسانی که اینجوریند، در طالقانند. نه اینکه فقط ما با طالقانیهایش کار داریم. مهم این است که تو «گنج» باشی. حالا در طالقان از این گنج زیاد است. تو از این گنج باش. از هرجایی باشی تو در لشکر حضرت و در سپاه حضرت.
چند تا ویژگی را روایت دارد. من سعی میکنم که امشب یک چندتایش را اگر برسیم با هم بخوانیم. بعد انشاءالله هفتههای بعد بیشتر روی حدیث کار بکنیم. حدیث جالبی است، حالا آن حدیث "بین الجمادی و رجب" هم با هم خواندیم یک شب که ایام بین ماه جمادی و رجب که میشود همین ایام، باران عجیب و غریبی میآید. انشاءالله که امسال بشود و همین بارانی که شروع شده ادامه داشته باشد. و عرض کنم که البته گفتیم دنبال تطبیق نیستیم. واسه ما مهم نیست که اینجور بشود یا نشود. ما دنبال یک سری راهکارهای جزئی هستیم که ببینیم باید چهکار کنیم. سرخط و سرنخهایی که دادهاند، چیست؟ این روایت خیلی به این مسئله کمک میکند.
دو ویژگیهایی که باید داشته باشیم، یک دانه خودسازی است. خودسازی مفت و مجانی در کلاس اهل بیت، در کلاس امام زمان. خیلی اینجا خودسازیاش شیرینتر و سریعتر هم هست. مثل جبهه که آدمها اتومات «سه سوت» ساخته میشدند، در حالی که باید جای دیگر میرفتند خودکشی میکردند! از عجایب است دیگر. این موقعیت، بعضی موقعیتها، بعضی فضاها اینجوری است که زود آدم را تند و تیز میکند، زود میکند. آدم را یکهو پرورش میدهد. فضای امام زمان و محبت امام زمان این شکلی است. خود فضای مجلس امام حسین هم اینجوری است. غذای اربعین اینجوری است. از پیادهروی اربعین اصلاً آدم نمیداند چرا اینقدر خوب است. خود آدم حالش اینقدر خوب است، نمیتواند خوب نباشد؛ انگار زورکی است. اینجا توی مسیر پیادهروی اربعین آدمها نمیتوانند با هم خوب نباشند، نمیتوانند بر هم فداکاری نکنند، نمیتوانند به هم محبت نکنند. یکجوری است دیگر. فضا اینجوری است. میکشد؛ آدم انگار بریده میشود از هرچیزی که تا حالا بوده و داشته است. بعضی موقعیتها اینجوری است. در مورد امام زمان هم این شکلی است. فضای محبت، ارادت، صمیمیت با امام زمان عجیبوغریب آدم را میسازد؛ عجیبوغریب.
و خود توسل به امام زمان. یکی آمده بود خدمت آقای بهجت (رضوان الله علیه)، گفته بود که «آیا دستوری به من بدهید؟» و ایشان همینهایی که به همه میگویند - همین بحثهایی که شنیدهاید، معروف است - اینها را گفته بودند. فرمودند که «همان قبلیها را انجام بده». گفت: «آقا! من رفتم، عمل کردم. بیشتر از این اگر میخواهی، باید بروی مسجد جمکران. توسل بیشترش آنجاست.»
توسل به امام زمان دارای جلل و سطوحی هم دارد. بزرگان میگویند که سطح عام دارد یا سطح متوسط دارد، یک سطح خاص دارد. توسل به امام زمان کلاسهای متفاوتی دارد، درجات متفاوتی دارد. توجهات به امام زمان کلاسهایش فرق میکند. آن مراتب پایینش که عمومی و راحت است و اینها، همین است که ما بالاخره هفتهای یک بار یاد حضرت لااقل باشیم، توجه به امام زمان داشته باشیم. یک دعایی در طول هفته برای حضرت داشته باشیم. شبانهروزی نباشد که دعا نکرده باشیم. یک دعای فرج را که دیگر توی ۲۴ ساعت آدم میتواند بخواند. توی زیارت که میتواند یاد حضرت باشد. اینها دیگر کمترینش است. کمترین مقدار توجه به امام زمان که برکات عجیبوغریب دارد. گاهی یک ذره توجه به امام زمان برکات عجیبوغریبی دارد.
یزد یک بزرگی بود، مرحوم آیت الله سید جواد حیدری یزدی. انسان فوقالعادهای بود ایشان. صاحب مقامات معنوی بود. ما یک بار از قم رفتیم یزد ایشان را ببینیم. تا پشت در رفتیم، راهمان ندادند. و سال، دو سال بعدش، سال بعدش بود به نظرم، دو سال بعدش بود، دوباره رفتیم. از قم رفتیم که ایشان را ببینیم و از عجایب بود که راهمان دادند و بعد از مدتی هم ایشان از دنیا رفت. حضرت امام در مورد ایشان فرمودند که «ایشان یکی از گنجهای ناشناخته است.» صاحب تشرفات و انسان فوقالعاده، انسان ملکوتی و عجیبوغریب. فوقالعاده ویژه، فوقالعاده ویژه بودند سید جواد حیدری. نفس برایش حق بود، تاثیرگذار. مردم وقتی به چهره ایشان نگاه میکردند، گریه میکردند. یک تکه نور بود؛ یک تکه نور بود.
من خودم از ایشان پرسیدم که: «آقا! ما شنیدهایم که استاد شما، مرحوم شیخ غلامرضا فقیه - که ایشان هم انسان وارسته و صاحب مقامات بودند - ایشان به شما فرمودند که شما دوران ظهور را درک میکنید، درسته؟» ایشان گفتند: «اینجور نگفته.» فیلم دارم از آن جلسه که ما خدمت ایشان رسیدیم. اینجور به من نگفته، گفتند که: «انشاءالله درک کنی.» گفتم که: «خب به نظر شما ظهور نزدیک است؟» فرمودند: «بله، خیلی. بله، خیلی!» بعد ایشان تعبیر داشت و فرمود که: «اوضاع به هم خورده است. اوضاع به هم خورده است. اینجوری بخواهد پیش برود هیچی از دین خدا نمیماند. حتماً خدا درست میکند با ظهور حضرت.»
یک وقتی ایشان توی ماه رمضان، توی مسجد مسجد برخوردار در یزد، فرق ماه رمضون. ایشان میآمد منبر میرفتند و وقتی میخواست بیاید برای منبر، مردم جمع میشدند توی خیابان و گاو میکشتند، گوسفند میکشتند. چون به ایشان نگاه میکردند، گریه میکردند. یک چهره عجیبوغریب و معنوی، نفس حق، نفس حق، انسان فوقالعاده وارسته.
یک روز ظهر ماه مبارک، ایشان داشتند سخنرانی میکردند. یک خانمی از وسط جمعیت پا میشود و میدود میآید سمت منبر ایشان و میگوید: «آقا! دستم به دامانت. با لهجه شیرین یزدی. بیچاره شدم، بدبخت شدم! به دادم برس!» حالا ماجرا چی بوده؟ ظاهراً پسر ایشان داشته میآمده سمت مشهد از یزد و توی راه میگیرند و آدمرباها او را میبرند آنور مرز و تماس میگیرند و میگویند که «فلانقدر باید پول بدهی تا من را آزاد کنه و اینها. تا فلان ساعت اگر ندیدی، میکشیمش.» این پسر هم یک کمی همچین خورده شیشه داشته نسبت به امام زمان. نیمه شعبان که میشده، میآمده توی خیابان نگاه میکرده و میگفته که: «یعنی چی امام زمان؟ امام زمان را نخوردهایم، ناندانی شده برای عدهای! پول در میآورند از قبال امام زمان. نمیدانم غائب است و نمیدانم چیچی است. ول کنید! اینها مسخرهبازی است. شیرکاکائو میدهند و نمیدانم چیچی میزنند.»
مادر جلو جمعیت پا میشود، میآید سمت مرحوم سید جواد حیدری. جیغ و داد، گریه و زاری. میگوید: «آقا! به دادم برس. بچهام را گرفتند! پسر شما به امام زمان بدبین بوده، به امام زمان بیاعتقاد بوده.» مادر هم میدانسته. عجب کرامتی! دمت گرم و ایول. قشنگ بود. برام توییت کن و اینها - یعنی این حرفها را نمیزند -. میگوید: «بچه ما بیاعتقاد بوده. شما که اعتقاد داری، شما نجاتش بده!»
ایشان میفرمایند که: «خدا به آبروی امام زمان نجاتش بدهد.» و میگویند: «نجات میدهد. برو، حل شد!» مادره میآید خانه. یک دختر کوچکی داشته. دختر میگوید: «مامان! کجا رفته بودی؟» میگوید: «چطور؟» دختر میگوید: «تو که رفتی، داداش زنگ زد برای اینکه آخرین تماسش را بگیرد و قبل اینکه بکشندش. زنگ زد و از پشت شاید آویزانش کرده بودند و اینها. جیغ و داد میکرد و سروصدا. من گوشی را برداشتم.» به من گفتش که - حالا تلفن را گرفته بودند جلو دهانش که بتواند حرف بزند -: «به من گفت که گوشی را بده مامان. گفتم: مامان نیست. گفت: مامان کجاست؟ گفت: بهش گفتم رفت مسجد برخوردار، سخنرانی آقای حیدری.» گفت: «اینها میگویند که اگر پول را نریزید تا مثلاً یک ساعت دو ساعت دیگر، من را میکشند. به مامان بگو.» این بچه همان لحظه به زبانش میآید و میگوید: «داداش! ما مگر بیکسوکاریم؟ بیصاحابیم؟ حمیراً! صاحب نداریم؟! امام زمان! متوسل شد!» میخواهم بگویم یکقدر اینقدر توجه چقدر اثر دارد. اینقدر توجه چقدر کاردان است.
بگوییم این داداشه - حالا بعداً دیگر بقیهاش، بقیه فیلم اپیزودش جای دیگر است. اینجا توی اتاق توی یزد خبر دارند - که این دختر این کلام را گفت. اپیزود بعدی توی آنور آب است، آنور مرز. توی دو سه ساعت بچههای سپاه میآیند، میریزند و اینها را دستگیر میکنند و این را آزاد میکنند. وقتی برمیگردد ازش میپرسند: «چی شد؟» میگوید: «خواهر من که این حرف را به من زد، من دلم شکست. به اینها گفتم: آقا! مگر نمیخواهید من را بکشید؟ گفتند: چرا. گفتم: یک نمازی فقط بخوانم. نماز استغاثه به امام زمان بخوانم.» ولی نماز استغاثه هم بلد نیستم. گفتم: «نماز معمولی مثل نماز صبح میخوانم، به نیت نماز استغاثه.» همینقدر توجه. نماز را خوانده بود، آنها آمده بودند، گرفته بودند، برکاتش را گرفته بود. همینقدر یک ذره توجه.
توی ماجرای خواجه ابوالفضل شنیدید دیگر. حاج ابوالفضل هروی. ایشان هم اهل همین خراسان کبیر. خراسان کبیر همه مناطق بوده دیگر. کابل، هرات، عرض کنم، مرو، توس که اینجا جزو توس میشده، همه خراسان کبیر بود. همه یکی بود. هرات جناب ابوالصلح مال حرات بوده، هروی. و تنها کسی بوده که از شهادت امام رضا با خبر بود. وقتی حضرت را میکشند، تنها کسی که خبر دارد، دستگیرش میکنند. میفرستندش حبس. مأمون دستور میدهد که این آقا - چون از ماجرای شهادت خبر دارد - آزاد باشی، میرود خبر میدهد به بقیه، دستگیرش کن! بالاخره یک سال و نیم توی حبس بود خواجه عباس. بعد یک سال و نیم دلش میشکند و میگوید: «آقا! ما یک سال و نیم است توی حبسیم اینجا. از خانواده دور، از همه کس دور.» یک لحظه توی دلش توسل پیدا میکند به امام جواد (علیه السلام) که خب یک لحظه دیده بود امام جواد را لحظات آخر. گفته بود آن امام بعد از امام رضا بود. حضرت فرمودند: «بیا برویم.» خواجه ابوالفضل گفت: «آقا! من یک سال و نیم اینجایند، شما تازه به فکر ما افتادید؟» حضرت فرمودند: «تو یک سال و نیم اینجایند، تازه به فکر ما افتادی. یک سال و نیم اینجایند، تازه به فکر ما افتادی؟» یعنی همان لحظه اول اگر توجه کرده بودی، حل شده بود. حضرت فرمودند: «کجا میخواهی بروی؟ میخواهی برگردی کاخ؟ میخواهی بروی پیش زن و بچهات؟» گفتم: «آقا! میخواهم بروم پیش زن و بچه.» جلوی نگهبانها حضرت من را رد کردند. نگهبانها نشسته بودند، نگاه میکردند و ندیدند. از توی سلول درآوردند. یک لحظه بد دیدم جلوی در. یک لحظه توجه این است.
یک لحظه توجه ، کار راه بنداز است. اثر دارد. چون شما توجه که میکنی، حضرت به شما توجه میکند. ولی توجه حضرت به ما فرق میکند با توجهی که ما میکنیم. توجه گدا و حضرت که توجه میکند، توجه پادشاه. توجه پادشاه! توجه گدا!
پشت چراغ قرمز بنده خدایی که دارد تکدیگری میکند، میآید همه ماشینها را در میزند. یکی فقط رویش را برگرداند، کمی سر شیشه را بدهد پایین، دیگر همانجا وامیایستد. این توجه میکند. بعد دیگر میخواهد دست کند از توی کیفش، از توی جیبش، هیچ چیز حسابی. هرچی کریمتر هم باشد، پرپیمانتر میدهد. بعد یک لحظه او توجه کند، شیشه را بدهد پایین. یک وقتی دیگر چیزی زد برای ۸۰ سالت بس. لذا گفتند امام زمان یک توجه کند، چیزی میدهد برای هزار سالت، برای هزار نسلت. یک لحظه توجه کند، اینجوری است. شما که توجه میکنی یک لحظه، او یک لحظه توجه میکند. ولی توجه او با توجه ما خیلی فرق میکند. آبادت میکند، یک توجه میکند تا ۸ نسل، ۸۰ نسل آباد میشود. توجهش اینجوری است: «به ذره گر نظر لطف بوتراب کند به آسمان رود و کار آفتاب کند.»
معروف بود ماجرایش. گفت که شاعری بود در هند. مصراع اول این را گفته بود. حیدرآباد بوده. دکن. حالا یادم نیست کدام یکی از اینجاها بود. بعد مانده بود: «زده گر نظر لطف بوتراب کند.» شعر گفته. توی قافیهاش مانده. اینجوری بقیش چی میشود؟ گفت: «یا امیرالمومنین! هرکی مصراع این را تکمیل کنه، نصف بهش میدهم. دخترم را هم بهش میدهم.»
طلبه پاپَتی توی حرم امیرالمومنین رفته. گفته: «یا امیرالمومنین! نجف خیلی زندگی سخت بوده! آقا! دارم میمیرم از گرسنگی. پول ندارم، نان ندارم، بدبختم، بیچارهام!» آدم جمع میکنند حاجت میگرفتند. «امیرالمومنین! من دیگر نمیتوانم تحمل کنم. خسته شدم.» توی همان حرم نشسته بوده، خوابش میبرد. حضرت میفرمایند که: «پول میخواهی؟» گفت: «آره.» حضرت فرمودند: «آددرس بهت میدهم. میروی هند، حیدرآباد، خیابان فلان، کوچه فلان، پلاک فلان. در میزنی. در را وا کردند، میگویی: به آسمان رود و کار آفتاب کند.» ماجرای حالا ایشان آدم با اعتقادی بوده. دمش گرم. این هم پا میشود و راه میافتد، میرود هند. ما بهش میگوییم: «بده دیگر.» همین در خانه بابا را میزند و میآید دم در. میگوید: «بفرمایید.» او میگوید: «به آسمان رود و کار آفتاب کند.» میگوید: «نمانده بودی؟» امیرالمومنین یک پول حسابی بهش میدهد و زن هم بهش میدهد و خلاصه آبادش میکند. یک توجه!
«به ذره گر نظر لطف بوتراب کند.» یک لحظه، یک لحظه، یک توجه. توجه منظور اینها اینجوری است.
بعضیها سوال میکنند: «آقا! ما چه کار کنیم استعداد درخشان پیدا کنیم؟» من در مورد استعداد امشب صحبت میکنم. روایت را بخوانیم برای استعداد. حالا ما یک سری بحثهای استعداد داشتیم آنجا، گفتیم. گفتیم: «آقا! راه شکوفایی استعداد توسل به حضرت زهراست.» بعد یک عده بحث جدی نگرفتند. بعد اینجا آمدیم تهران. داشتیم سخنرانی میکردم. یکی از دوستان که از اساتید دانشگاه فردوسی و رفقای خیلی خوب ماست، گفت که من بحث استعداد شما را گوش کردم. انصافاً از این راهکار دقیقتر ما نداریم. آدمی که خودش کار کرده بود، گفت: «هیچی مثل توسل اثر ندارد.» با آن شاخصهایی که ما در بحث گفته بودیم، اشاره دارد به توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) که حالا روایتش هم عجیبوغریب است. استعداد را طلایی میکند، استعداد را طلایی میکند! استعداد را شکوفا میکند! آدم با استعداد یا آدم نداریم. آدم بیاستعداد هم نداریم. اینجوری نیست. اینجوری نداریم. آقا! استعداد باید وجود دارد. همین دیوار بهش استعداد بدهند، مثل بلبل حرف میزند. استعداد باید بگیرد.
مرحوم علامه طباطبایی (رضوان الله علیه) را که میشناسید، علامه طباطبایی شخصیت فوقالعادهای است. هانری کربن که فیلسوف بود در فرانسه، میآید ایران، دانشگاه تهران سخنرانی داشته. شهید مطهری میگوید که: «آقا! من شما را درک میکنم.» جلسهای با علامه طباطبایی برگزار میشود و این آقا شیفته علامه طباطبایی میشود. چندین جلسه، جلسات طول میکشد و شیعه میشود و برمیگردد فرانسه و کرسی شیعهشناسی را در دانشگاه سوربن راهاندازی میکند و میگوید که: «اگر عالم بفهمد حرف طباطبایی و مطهری را، همه شیعه میشوند.» یعنی بفهمیم مرد کیست و چه میگوید. شخصیت فوقالعادهای است. علمی بینظیر، بینظیر. حالا سلامت، تقوا، اخلاص، معرفت درجات بالا، انسان دستنیافتنی. خب ایشان چطور به اینجا رسید؟ آثار ایشان. شهید مطهری مثلاً چهار جلد کتاب فلسفه تاریخ که نوشتند، فرمودند که: «من همه این چهار جلدی که نوشتم، شرح چهار خط تفسیرالمیزان است. چهار خط تفسیر میزان را شرح دادم، شد فلسفه تاریخ.» ولی ایشان میفرماید - عین تعبیر شهید مطهری -: «۱۵۰ سال تفسیر المیزان باید در حوزههای شیعه مداوم تدریس شود تا بفهمند تازه بفهمند که ایشان چه گفته است.» دنیا رفته، ۱۵۰ سال باید تدریس بشود تا بفهمی چه گفت.
این علامه طباطبایی. تفسیرالمیزان. میگویند مدرسه که - یعنی حوزه که - ایشان میرفته طلبه شده بوده، آن درسهای ابتدایی حوزه را که میخوانده، اینقدر ایشان کند ذهن بوده، یک روز استاد میزند توی سر ایشان. میگوید: «خسته کردهای من را. این آدم هیچی نمیفهمد. هرچی من میگویم، انگار نه انگار. اصلاً خسته شدم. حوصلهام سر رفت.» علامه گفته بود: «من وقت ندارم، متوجه نمیشود کلاس.»
علامه طباطبایی ایشان فرموده بود که: «من رفتم در بیابانهای تبریز، سر بر روی خاک گذاشتم. به پهنای صورت گریه کردم. گفتم: خدایا! یا فهم یا مرگ! به حمدالله تا امروز مجهولی نداشتم.» در تمام سالهای تحصیل یک سوال از اساتیدش نکرده بود. یک سوال! سوال نداشت. فکر میکنم حل میشود. استعداد نداریم ما؟ نخواستی! نخواستی داشته باشی! ما آدم بیاستعداد هم نداریم. سنگ استعداد پیدا میکند. سنگ را توجه بهش بکنند. سنگ استعداد پیدا میکند. سنگ کارایی پیدا میکند. گل کوچیک بازی میکنی، لایی بهت میزند سنگ! فقط توجه بکنند بهش. آنوقت اینجوری میشود.
گفت یک شبی داشت یکی از بزرگان با خودش فکر میکرد: «مقام سلمان بالاتر است یا مقام قمر بنی هاشم؟» خیلی توی فکر رفت و روی کتاب خوابش برد. امیرالمومنین (علیه السلام) را در عالم معنا دید. حضرت با تشر بهش فرمودند: «دیگر نبینم از این غلطها کنی. سلمان با عباس من قیاس کنی؟ عباس من به عالم توجه کند، همه میشوند سلمان.» کسی فکر میکند سلمان بالاتر است یا عباس؟ توجه کند! بس است. توجه کن، توجه این است. شما توجه که میکنی، بهت توجه میکنند. توجه آنها با این توجه خیلی فرق دارد.
روایت گنجهای طالقان، دو خط اولش را بخوانم و برویم. «کنزٌ بِطالِقانَ» (گنجی در طالقان) نه از جنس طلاست، نه از جنس نقره، نه از جنس طلای ظاهری است، نه از جنس نقره ظاهری. پس چیست؟ از جنس طلا و نقره است. یعنی چی؟ اولین ویژگی یاران اهل بیت، یاران امام زمان چیست؟ اینها گنجاند. گنجاند ولی نه از جنس طلا و نقره دنیا. یک طلا و نقره دیگر. این را داشته باش، برویم و تمامش کنیم. چه جور طلا و نقرهای؟ همان طلا و نقرهای که مثل اهل بیت، امام رضا. جنسش طلاست. چرا گنبدها را طلایی میزنند؟ چرا؟ میخواهم بگویم اینها طلای ۲۴ عیارند. گنبدها طلاییاند. منظور این است. اینها طلا هستند.
از همسر پیامبر پرسیدند که نظرت نسبت به علی بن ابیطالب چیست؟ گفت: «عَلِیٌّ ذَهَبٌ وَ النَّاسُ کُلُّهُمْ سَفَال» (علی طلاست و مردم همه سفالاند). علی طلا است، بقیه همه سفالاند. اهل بیت طلایند. بقیه همه خاکوروبه و گچ و براده آهن و اینها. کسی به اهل بیت نزدیک میشود که جنسش طلایی بشود. طلایی بشود، خالص بشود. عکس اخلاص آدم میرود بالا. آدم طلایی میشود. طلا میگیرد. طلا میشود، آبدیده میشود. قیمت پیدا میکند. قیمت کمال امر، ما چه?یحسن ؟ با خودت کار میکنی، قیمت میرود بالا، ارزش پیدا میکنی، نقره میشوند و طلا میشوند و طلای ۱۸ عیار میشوند. طلای ۱۸ عیار میشوند. حالا نمیدانم کسی میتواند طلا بیشتر عیار بشود یا نه. ولی بعضیها اینجوریند. طلا طلا.
دو تا چیز هم آدم را طلایی میکند. اساتید میفرمودند که: «کسی میخواهد محضر امام زمان تشرف پیدا کند، باید جنسش طلایی بشود.» اهل فن میفهمند. کسی میخواهد تشرف پیدا بکند. کیها میتوانند تشرف پیدا بکنند؟ تشرف هم ببین، یک وقتی هست که آدم خدمت حضرت است، اصلاً نمیفهمد خدمت حضرت بوده است که خیلیها اینجوریاند. خیلیها خدمت حضرت میرسند، فکر میکنند خدمت حضرت نمیرسند. فکر میکنند خدمت حضرت رسیدن در مقام توهم محضر امام زمان رسیدن است، ولی ظاهراً محضر خورزوخان رسیدن است؛ محضر امام زمان توهم زدهاند که خیلیها هم اینجوریاند.
بعضیها هستند خدمت امام زمان میرسند، میفهمند محضر امام زمانند، دهنشان بم میآید و فقط از آن رؤیا میبینند. تک و توک هم اینجوری است. یک موارد خیلی نادری داریم. محضر امام زمان میرسند و میفهمند محضر حضرت رسیدهاند و از محضر حضرت استفاده میکنند. این طور که به قول استاد فرمود که: «بعضیها امام زمان را که مریض هستند، دکتر ببینند.» خب دکتر چه خاصیتی دارد؟ دکتر دیدن، دیدن خاصیتش چیست؟ البته حالا دیدن امام زمان هم همانقدرش اثر دارد، بیاثر نیست ولی اصل ماجرا چیز دیگر است. استفاده کن! آدم بهره ببرَد. حالا چه در دیدن، چه در ندیدن، برکات میرسد.
بهاءالدینی فرمودند که: «امام زمان در صحرای عرفات بعضیها را با اسم دعا کردهاند.» امسال در یکیشان آقای خامنهای بود. کسی طلایی بشود اینجوری میشود. حضرت با اسم و اختصاصی در موقع استجابت دعا برایش دعا میکند. سحر حضرت به اسم دعا میکند. شب جمعه کرب و بلا، بعضیها را با اسم دعا میکند. اینجوری بعضیها را.
توی متن کارشان هم توجهی هست. توجه توی هر شغلی، توی هر صنفی هم آدم داردها. این را داشته باش. توی هر صنفی طلاییهاش را میگردد، پیدا میکند. بزازها، نانواها، قصابها، کفاشها، خیاطها. سر میزند و اینها را رسیدگی بهشان میکند. حضرت میدانید که جنس میخرند. خبر دارید که حضرت بین مردمند دیگر. خرید و فروش دارد. بعضیها را سوا میکنند. دارد. ماجرای تاریخی دارد. مثلاً اصحاب نزدیک امام زمان که از دنیا میرفتند، حضرت فرمودند که بروید برای کفنش از فلان کس که مثلاً توی نجف یا کجا بوده، از او پارچه خرید بکنید. اینجوری است.
خب حالا مثلاً شما شغلت را نگاه کن، ببین که اول اصلاً شغلی است که حضرت میآیند از اینها بخرند؟ سیدیاش را میفروشد! مثلاً «آقا! بیا دو تا از اینها بخر از ما.» بعد ببین جوری هست که آقا بیایند از ما بگیرند. حالا مثلاً حضرت برنج میخواهند - مثلاً میگویم -، میآیند از ما بگیرند.
یکی از اساتید ما میفرمود که - خدمت شما میگویم این را داشته باشین، قشنگ است -، میفرمود: «خدمت آن ماجرای طلا را بعدش ادامه میدهم. تمام بشود. خدمت مرحوم آیت الله صافی اصفهانی در اصفهان رسیدم. به ایشان عرض کردم: "آقا! من دارم ازدواج میکنم. چه چیزی توی خانهام داشته باشم و وسایلی که توی خانهام داشته باشم، خوب است؟ چیهاست؟" ایشان فرمودند: "من نه کار دارم موکتت چی میخواهد باشد، نه فرشات، نه مبلت. من با اینها کار ندارم. من با یک چیز کار دارم. خانهات را یک جوری، یک چیزهایی بگیر. یک جوری بهش برس که اگر امام زمان یک روزی از کوچه داشتند رد میشدند، خسته بودند، بگویند: "یک دو دقیقه بریم خانه فلانی بنشینیم، استراحت کنیم." هم رویت بشود آقا را راه بدهی، هم حضرت بتوانند بیایند.»
این جمله خیلی روی من اثر گذاشت. موکتی خریدیم که من با خودم گفتم: «اگر دزدی آمد، این را برد» - چون آنقدر بدبخت بوده که با این موکت هم کارش راه میافتاده - «مورد توجه حضرت قرار میگیری.»
پس چی شد؟ هرجای طلایی هست، آن طلاییه دارد کار میکند. آن نماینده حضرت است. انگار آدم حضرت کار به او سپرده است. طلاییها این گنجها اینجوریند. ازت یک جایی یک کسی سپرده. رمز طلایی شدن چیست؟ دو تا چیز. بزرگان میگویند آدم اگر میخواهد طلایی بشود، با دو تا چیز طلایی میشود:
۱. قرآن. قرآن خواندن، خصوصاً قرآن نیمه شب.
۲. توسل اباعبدالله. بزرگوار که مزهشان را نقل قول کردم. چون تعبیر به وزن بدنت گریه کنی برای اباعبدالله. حرف ایشان است: «به وزن بدنت گریه کن!» هیچی مثل اشک اثر ندارد. حالا من نمیخواهم امشب روضه بخوانم. مراسم، مراسم جشن. ولی واقعاً کیمیاست. کیمیاست، عجیب. یک قطرهاش میخورد، از ته جهنم میبری به ویآیپی بهشت. از ته جهنم! یک قطرهاش! عکس عجی ؟ قرائت قرآن هم که برکات عجیبوغریب.
اینهایی که امام زمانیاند، یک نوری دارند اگر دیده باشی، یک صفایی دارند، یک حالی دارند، یک معنویتی دارند. طلاییه جنسیه. یک جنسیه. بعضی از اینها آدم را میبینند. یکی از این بزرگوارانی که اهل معناست و اهل این ماجراهاست و بینایی ظاهری هم ندارند، خیلی در حد کم بینایی دارد. ایشان میفرمود که: «من اسمم برای حج در آمده بود. میخواستم بروم حج. گفتم: "خدایا! من که چشمم نمیبیند، چه جور بروم مکه؟ میروم آنجا هم اعمال و ماجرا. آنهایی که میبینند لت و پار میشوند آنجا، که نمیبینیم چه میشود؟"»
گفت: «من مانده بودم واقعاً چه کار کنم. یکی از دوستان ما که خیلی به ما ابراز علاقه میکرد، مکه در آمده بود. کاروانمان کجاست؟ رفت دید که کاروانمان با هم یکی شد.» ایشان گفت که: «از جلوی در خانه آمد، دست من را گرفت، برد خانه. من را تحویل داد. تمام کارهای من را توی مسیر او انجام داد. آنجا که رفتیم، یک هماتاقی پیدا کردیم که آن باز از این مهربانتر. که این باز به پله میرسید، میگفت: "پایت را مثلاً ۲۰ سانت بیا بالا."»
این ایشان فرمود که: «من اینها را خوب. لطف خدا بود. برای رم جمرات مشکل داشتم. ببینی سنگ را بندازی و نگاه کنی، مطمئن بشوی سنگت خورده. آن شبی که رمی جمره داشتیم، خیلی غصهام شد.» بعد ایشان فرمود که: «من فرداش آمدم وایستادم سنگها را بندازم. یک آقایی آمد کنارم.» گفت: «اولی را بنداز. خورد. دومی را بنداز. نخورد. خورد.» اینجوری میشود. «درست شد.»
ما هفته پیش این بزرگوار را آمدیم سوار ماشین کنیم. بگویم تمام هم جمعه صبح هفته پیش. بعد ماشینی بود. خب چشمشان نمیبیند. ماشین سمندی بود. سمند. درش هم تیز است. ماشین پیاده شد. من حواسم نبود. آمدم در را ببندم. دیگر نگاه نکردم که منظورشان عدم توانایی نگاه کردن است. دهان ایشان و این لثه ایشان زخم شد و خون هم جاری شد. میخواهم جنس طلایی را بگویم ها. این را داشته باش. من عرضم را تمام کنم. بعد من خیلی ناراحت شدم. بنده خدا دهنش پر خون شد. دستمال دادیم و دهانش را پاک کرد و بعد ایشان فرمود که: «من دو تا عقد خواندم. اینی که خورد توی دهان من، خون آمد، علامت قبولی اقدام است که خدا قبول کرد عقدی که خواندم.» ناراحت که نشد هیچی، غر که نزد هیچی، محبت که کرد هیچی.
این نگاهش خیلی جالب است. گفت: «من دارم دو تا عقد میخوانم. منفی خدا قبول کرد.» این ضربه را که من خوردم.
روایت پیامبر را خواندهاند. ممنون.
که پیغمبر اکرم رفتند خانه کسی. دعوت بودند. سفره پهن کردند و غذا آوردند و مرغ طرف روی دیوار داشت میرفت، تخم گذاشت روی دیوار. مرغ. تخم افتاد پایین، نشکست. اصحاب همه تعجب کردند. صاحبخانه زد زیر خنده، گفت: «آقا! تعجب ندارد. من الحمدالله در تمام عمرم تا حالا خسارت ندیدم!» پیامبر فرمودند: «بریم بیرون. این خانه از رحمت خدا به دور است.» اینی که تا حالا خسارت ندیده. «مرد رحمت نیست. اینها جنس طلاییاند.» این آدمها اینجوری طلا. یک لطافتی دارند. یک نمکی دارند. یک جورین. یک جوریه، بیژن ؟. یک بویی میدهند. یک طعمی دارند. نادان طلاییان! اینها به درد امام زمان میخورند.
خدایا! حضرت زهرا! ما را طلایی کن.
خدایا! حضرت زهرا! ما را شیرین کن. بله خوب است دعا یا نه؟ وجود ما را به نور حضرت زهرا نورانی بفرما. خدایا! از نمک وجودی حضرت زهرا توی وجود ما قرار بده. دعای ویژه دارم، پیشنهاد سُرآشپز هم هست.
خدایا! از آن عطر وجودی امیرالمومنین در وجود ما قرار بده.
دعاهای خاص الخاص امام زمان ما را مشمولش بفرما. برای یک بار هم که شده توی عمرمان، یک بار هم که شده به قلب امام زمان بنداز. ما را به اسم خاصمان دعا بفرماید. دعاهای خیلی و سفره حضرت زهرا هوس کردیم. خدایا! ما مرگ نمیخواهیم، نمیمیریم، فقط شهادت؛ شهادت آن هم روی پای امام زمان. خوب است اینها. دیگر خیلی ویژه است دیگر.
خدایا! ما جانم را به کسی نمیدهیم. فقط حضرت زهرا. اول کسی هم که آنور میخواهیم ببینیم، فقط حضرت زهرا. خدایا! ما برزخ هم نمیرویم. فقط همسایگی حضرت زهرا. ما قیامت هم اصلاً کسی را کلاً نمیخواهیم ببینیم. بهشت هم با کسی کار نداریم. فقط حضرت زهرا.
خدایا! فقط حضرت زهرا. خدایا! ما گفتیم. خدایا! فرج امام زمان را برسان.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...