گام دوم تا ظهور

جلسه ششم

00:34:51
48

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی دیگر از ویژگی‌های اصحاب امام زمان(عج) که امام صادق(ع) به فضیل بن یسار فرمودند، این جمله زیباست: «یَحُفُّونَ بِهِ یَقُونَهُ بِأنفُسِهِم فی الحُرُوبِ.» یکی از ویژگی‌های این اصحاب امام زمان(عج) این است که دور حضرت می‌چرخند و رهایش نمی‌کنند؛ دائم می‌خواهند متصل باشند و با جان خود می‌خواهند جان امام زمان(عج) را حفظ کنند. سپر دفاعی حضرت این‌گونه محافظت می‌کنند، با جانشان محافظت می‌کنند. این نسبت را دارند، این حس را دارند نسبت به حضرت. سپر بلا می‌خواهند؛ می‌خواهند هر تیری به آن‌ها بخورد، می‌خواهند هر اتفاق بدی که هست پیش بیاید. این محبت است، این علاقه است، این کشش است که این‌ها را نزدیک کرده به امام زمان(عج). چیزی آدم را نزدیک می‌کند: آدم‌هایی نزدیک می‌شوند که خودشان را نمی‌بینند، مسائل خودشان را نمی‌بینند، مشکلات خودشان را نمی‌بینند. این‌ها می‌خواهند فدا شوند، این‌ها می‌خواهند واسطه شوند.

ببینید ما گاهی معنای «واسطه» را اشتباه فهمیدیم. می‌گوییم مثلاً «برو اهل بیت را واسطه کن بین خودت و خدا.» بعد کلاً فکر کردیم اهل بیت واسطه‌اند. یک کم دیگر زیادی فکر کردیم اهل بیت واسطه‌اند، دُزّ واسطه‌گری اهل بیت را بردیم بالا. الکی اهل بیت را واسطه کردیم، بابا! اهل بیت این‌قدر واسطه نیستند! آقا واسطه نیستند؟ چرا هستند! چی شد آخر؟ ببین عزیزم! اهل بیت واسطه هستند؛ ولی نه آن‌جوری که ما فکر می‌کنیم. اهل بیت واسطه چه چیزی هستند؟

یک تعبیر قشنگ مرحوم صفایی حائری دارد. ایشان می‌فرماید که کارکرد اهل بیت برای ما چه چیزی است؟ خیلی تعبیر قشنگی است. می‌گوید: «کارکرد اهل بیت برای ما این است که اهل بیت را بگذاریم زیر پا، بریم رو این‌ها وایسیم از بالای کمد عروسک برداریم.» واسطه می‌کنیم برای رسیدن به عروسک‌ها. اهل بیت واسطه‌اند. واسطه بین تو و خدا؟ نه! واسطه بین تو و دنیا؟ نه! واسطه بین تو و پول؟ نه! واسطه بین تو و مقام؟ نه! واسطه بین تو و شهرت؟ نه! واسطه بین تو و زن؟

خدا! چند نفر می‌روند از اهل بیت خدا می‌خواهند؟ چند نفر می‌روند زن می‌خواهند؟ این قبور علما کدامشان شلوغ است؟ در حرم کی را همه می‌شناسند؟ نخودکی! این شهدا را کی‌ها را می‌شناسند؟ آن‌هایی که کارچاق‌کنَند در ازدواج. «فلان شهید اگر بهش متوسل بشی نماز شب بهت می‌ده.» نماز شب می‌خواهم چه‌کار؟ زن! حاج آقا زن کی می‌دهد؟ نماز شب! زیارت کربلا! زیارت کربلا! حالا یک وقتی شاید لازم بشود، حالا دم ایام اربعین. ببینید دیگر پاسمان جور نمی‌شود... ان‌شاءالله متوسل می‌شویم. پول! حاج آقا پول! پول ریاست و این‌ها! کدام‌یک از اهل بیت ما را رئیس می‌کنند؟ اهل بیت واسطه‌اند. آقا واسطه چه چیزی درست می‌کنند؟! خیلی باحال شد. رسماً دارد می‌گوید: «من از تو می‌خواهم برای پول.» این دیده مرغ گران شده، می‌گوید: «ان‌شاءالله آقا بیاید!» آقا را می‌خواهد آقا با خودش مرغ بیاورد. مثلاً کانتینرها پشت مرز مانده، دان مرغ گران شده. آقا بیاید ان‌شاءالله دان مرغ با خودش بیاورد. دوجین مرغ! همین مرغ را فقط ارزان کند. فداش بشوم! گوشت خیلی گران شده. یارانه را فقط این آقا بیایند یارانه را دو برابر کنند. پول آب و برق... آب و برق هم که مجانی بشود. مجانی‌اش کنند دیگر. حله، دیگر چیز دیگر نمی‌خواهی. حله! واقعاً برای خیلی‌ها واقعاً حله.

«الناس عبید الدنیا»، امام حسین(ع) فرمودند که می‌دانی چرا یکهو کار گره خورد؟ چرا امام حسین یکهو تنها ماند؟ شام میلاد امام حسین است و شب میلاد قمر بنی هاشم، یکهو برای چه چیزی ریخت به هم همه چیز؟ امام حسین داشت می‌رفت، دنبال حضرت داشتند می‌رفتند که کجا برسند؟ چه بشود؟ که کوفه برسند. در کوفه چه اتفاقی بیفتد؟ «آقا رئیس می‌شود، دیگر وضعمان خوب می‌شود.»

می‌دانی خیلی‌ها مشکلشان، خیلی‌ها... یک کم خودم فکر کنم. خیلی‌ها که اصلاً می‌آیند سراغ اهل بیت، که این «خیلی‌ها» در برابر آن «خیلی‌ها»یی که اصلاً نمی‌آیند، هیچی به حساب نمی‌آید. چون خیلی، خیلی، خیلیِ خیلی‌ها نمی‌آیند. یک کوچولو می‌آیند. آن کوچولو که می‌آیند، خیلی‌هایشان برای چه می‌آیند؟ می‌گوید: «این‌ها عادل‌اند، نان را درست تقسیم می‌کنند.» امیرالمؤمنین(ع) بعد از آن سه تا خلیفه گفتند: «آن‌ها حالا هر کدام به یک نحوی مشکلاتی که بود، مخصوصاً خلیفه سوم، نان ما را درست نمی‌دادند. بخور بخور زیاد بود، علی بیاید بخور بخور نداشته باشد، نان ما را بدهد.» «من بیایم نان‌تان را بدهم. تو کابین زن‌ها، مهریه زن‌ها، اگر رفته باشد بیت‌المال در می‌آورم ها! فکر نکنی که مثلاً عدالت عمل کنم این کار را می‌کند.» کاری انجام بدهد. تو این پنج سال، چهار سال و نیم، آن‌قدر که درگیر جنگ شد، به جای هم خیلی نرسید. این‌ها اصلاً می‌خواهند آقا را، می‌گوید: «امام زمان بیاید همین اختلاس نشود.» اصلاً مسئله خیلی‌ها فقط اختلاس است! «حق ما را خورده‌اند!» «آقا بقیّه دارند می‌میرند، خب به درک! دیگر بالاخره یک کاری کرده‌اند لابد دارند می‌میرند دیگر. آدم خوب باشد مثل من که نباید بمیرد.» نشسته است. این اصلاً دغدغه‌اش مردم عالم، مظلوم، مستضعف، ضعیف از حق فقط شکم می‌فهمد! به یک کمی هم همان حوالی. بیشتر از این نمی‌فهمد. غصه‌ای ندارد، دغدغه‌ای ندارد. یک جای خوابی فقط باشد. خوب بخوابیم، خوب بخوریم، پولمان را بدهند، نان مفت بدهند، کار کنیم زیاد پول دربیاوریم. «الان زیاد کار می‌کنیم، کم پول در می‌آوریم، آقا بیاید شاید همین درست شود.» سراغ امیرالمؤمنین هم رفتند برای همین بود. سراغ امام حسین هم آمدند، برای همین.

آمدند حضرت از مکه راه افتادند، مردم فهمیده بودند که مردم کوفه نامه دادند به امام حسین(ع)، حضرت دارند می‌روند کوفه، حکومت تشکیل بدهند. آقا گروه پرجمعیت بود که می‌آمدند به امام حسین(ع) ملحق می‌شدند. گفتند: «امام حسین دارد می‌رود کوفه، بعد آقا دارد خلیفه می‌شود، حاکم می‌شود. بالاخره ما هم احساس تکلیفمان الان... احساس تکلیف کردیم. رفقا گفتند: "برو کاندید شو!"» آن‌هایی که دنبال امام حسین(ع) کوفه، این‌ها همه احساس تکلیف کرده‌اند کاندید بشوند. حالا از پنج شش ماه دیگر ان‌شاءالله می‌بینی از این احساس جشن تکلیف سیاسی داریم چند ماه دیگر. همه یکهو احساس تکلیف می‌کنند؛ لباس پاسداری پوشیده‌اند! ولی جالب است، واقعاً فوق‌العاده است. پنج ماه پیش توییت می‌زده علیه سر تا پای نظام. امروز لباس پاسدار... محشر است واقعاً! بزرگوار می‌خواهد رأی بیاورد. پنج شش ماه دیگر از الان باید به فکرش باشد.

این‌ها گفتند: «آقا امام حسین(ع) دارد می‌رود کوفه، خب ما هم بریم. بالاخره آقا رئیس بشوند یک اداره هلال احمری، سازمان هلال احمر داریم، سازمان امور دامپزشکی داریم، سازمان‌ها را بگویید سازمان چی‌چی داریم. وزارت صنعت داریم، بانک خون داریم تنها بانکی که اختلاس نشده اینجاست. بانک خون داریم، نمی‌دانم دایره چی‌چی داریم، چی‌چیِ آن وزارت دارایی در آن کالبدشکافی... این‌ها کجا بود از این‌ها داریم؟ آقا با امام حسین بریم یک جایی بهمان می‌دهند دیگر، یک جایی. معاونت امور سینمایی داریم، معاونت پارلمانی داریم، همین رفیقش بشویم سلام علیکی داشته باشی یک چیزی بهت می‌دهد.»

امام حسین(ع) هر منزلی که وارد می‌شدند، یک جماعتی اضافه می‌شدند. قلقله شد پای رکاب امام حسین(ع). شلوغ از بصره، یمن، این‌ور اون‌ور، جمعیت هم جور می‌آمد. رسیدند به منزل زباله که یکی از این هفتاد تا منزل... زباله، زباله فارسی نه، زباله عربی. هفتاد تا منزل تو راه بود. توقف کردند. یک پیک آمد. یک پیک آمد. امام حسین(ع) پرسیدند که: «از کوفه چه خبر؟» از کوفه داشت می‌آمد. گفت که: «آقا هیچی! دو تا نماینده‌ای که فرستاده بودید را کشتند.» که یکیش مسلم بود. گریه کردند، آمدند سخنرانی کردند. فرمودند که: «من دارم به سمت شهادت می‌روم. قطعاً هم کشته می‌شوم. هر کی آماده است برای کشته شدن، بیاید بریم.» نقلی که شنیدی مال اینجاست. همه در رفتند. بعد باز می‌گویند هیچ‌کی نرفت! آخه این چی به چی است آخه؟ کدامش؟! دو جا بوده.

یکی منزل زباله بود، یکی شب عاشورا. منزل زباله امام حسین(ع) فرمودند که: «پاشید برید.» همه پا شدند رفتند. چند صد نفر! می‌گوید: «ان‌قدر با ازدحام می‌رفتند اشتباهی سوار اسب‌های هم‌دیگر می‌شدند.» همه به هم می‌خوردند. «در رو! اینجا ریاست نمی‌دهند. دو تا بخوریم مفقودالأثر می‌شوی. فقط دَر رو! فقط بگذارید برم.» همه در رفتند. شب عاشورا دوباره امام حسین(ع) فرمود که: «آقا پاشید برید!» اول از همه قمر بنی هاشم(ع) بلند شد: «آقا کجا؟ بگذاریم بریم؟ کجا داریم بریم؟ کجا زندگی کنیم؟ اصلاً زندگی معنا دارد بدون تو؟» هیچ‌کی تکان نخورد. دو جا بود. چی می‌شود؟ آن‌ها آن‌جوری می‌شوند، این‌ها این‌جوری می‌شوند.

واسطه‌ها را قاطی می‌کند. امام هدف یا وسیله؟ امام هدف. امام وسیله نیست. البته امام هدفی است که خودش یک وسیله است. در واقع وسیله است برای رسیدن به خدا؛ ولی تو این‌هایی که تو داری نگاه می‌کنی، آن‌هایی که تو می‌خواهی بهش برسی، امام برای این‌ها وسیله نیست ها! امام برای این‌ها هدف است. شما زیارت جامعه کبیره که می‌خوانی چه می‌گویی؟ کجای زیارت جامعه کبیره نوشته: «خدایا من پول می‌خواهم! من زن می‌خواهم!» اصلاً تو زیارت جامعه کبیره ننوشته «زن می‌خواهم» که هیچ، دو سه بار یک جمله را گفته، خیلی جالب است. می‌گوید: «بأبی أنتم و امی و اهلی و مالی و اسرتی.» نه تنها زن نمی‌خواهم، هیچ یک کلمه ندارد تو جامعه: «به من زن بدهید» ها! آخرش فقط تنها خواسته این است که: «من یک سری گناه دارم. من را شما ببخشید. خدا من را ببخشید.» حرفی از پول و زن این‌ها که نیست. بعد یک حرف هم هست، همش می‌گوید: «هر چی هم دارم می‌خواهم بدهم برایتان.» «اهلی و مالی» آمدم پولم را خرج کنم برایت. «نُصرَتی لَکُم مُعَّدَه.» نیامدم بگویم چه بدهی، آمدم بگویم چه می‌خواهی، بگیر! مرد حسابی، لیست می‌دهی! آدم می‌رود پیش امام لیست بگیرد، نه این‌که لیست بدهد. لیست می‌کند حاجت‌هایش را, بیندازد آنجا. بعد تازه از ده تا دو تاش هم نگیرد، دیگر اصلاً قهر می‌کند، چهار پنج سال هم نمی‌آید. نگاه کنید دیگر!

چرا؟ خب ببین: ما گداییم. باید بخواهیم. نمک سفره‌مان را هم باید بخواهیم. ولی نمک سفره که می‌خواهیم، از باب گدایی می‌خواهیم. یعنی نشستیم سر سفره شاه، به شاه می‌گوییم: «آقا تو که می‌دانی من بدبختم، همین نمکم ندارم، همین.» می‌گوید: «یک کم نمک برای ما بریز، منکه آمده باشی! این همه راه آمدم فقط نمک بگیرم برم.» دو تایش فرقش چه شد با هم؟ «آمدم اینجا گدایی، طَوعاً و ذُلاً و عِلماً و ضَعفاً.» چون می‌دانی من چه‌کارم، من کیم و بدبختم، هیچی هم ندارم. «هیچی ندارم، لائزٌ آئِذٌ بِقُبُورِکُم» است دیگر. پناه آورده‌ام. هیچی هم ندارم. ولی اینجا آمدم. نیامدم نان بگیرم ها! البته من گشنه هستم، نان هم می‌خواهم؛ ولی نیامدم نان بگیرم. جلسه‌ای که آمدید، شربت هم دادند به شما، شربت بخورید. «شربت بخورید!» چند نفر صادقانه بگویید داریم برای شام نیامده باشید، که دیگر روضه هیئت را برایتان نخوانم دیگر، که امشب هیئت شام نمی‌دهد! واقعاً حالا خودمانیم دیگر. قهوه هم می‌دهند، حالا دوستان یک قهوه‌ای هم، حالا آبلیویی هم می‌دهند، شام هم می‌دهند؛ ولی کسی به خاطر این‌ها نمی‌آید که. در خانه اهل بیت که می‌رویم، خیلی چیزها به ما می‌دهند، خیلی چیزها هم لازم داریم؛ ولی ما نمی‌رویم که این‌ها را بگیریم. امام واسطه نیست، امام وسیله نیست، امام هدف است. امام را واسطه نکن! منی که به خواسته‌هایت برسی. امام را هدف کن! به خواسته‌هایش برسی. من توییت دَرَم می‌دهم پشت سرم. امام (را) وسیله نکن به خواسته‌ها، امام (را) هدف کن به خواسته‌هایش برسی. برو ببین امام چه می‌خواهد، نگو من چه می‌خواهم.

همه عظمت قمر بنی هاشم(ع) تو همین کلمات است: خواسته ندارد. عباس! می‌دانی کیست؟ دهن آدم می‌چسبد وقتی اسمش را می‌آورد. ان‌قدر که عظمت دارد. ببین، ببین امیرالمؤمنین(ع) رفت ازدواج کرد، به عقیل، برادرش، چه سپرد؟ گفت: «من یک زنی می‌خواهم، شجاع می‌خواهم، بچه‌های شجاع از این به دنیا بیایند.» پیدا کرد فاطمه کلابیه را. مال قبیله خاصی بودند، قبیله معروف به شجاعت بودند. تو جنگ‌ها دلاور بودند. این خانم هم خودش آدم درست حسابی. امیرالمؤمنین(ع) ازدواج کرد برای این‌که عباس به دنیا بیاید. عباس را می‌خواست برای یک چیز. موجود شجاع، یک جنگنده، رزمنده می‌خواست. از بچگی هم روی او کار کرده، تربیتش کرد. خود امیرالمؤمنین که دیگر ته جنگاوران عالم، ته رزمنده‌های عالم. یکی از دوستان می‌گفت: «من خودم خبر ندارم. نمی‌دانم واقعاً راست دروغ است یا نه.» می‌گفت: «نه، تو فلان معبد، نمی‌دانم چی‌چی که در آسیای شرقی یکی می‌گفت که دیدم یک عکسی است سلسله مراتب سامورایی‌ها را زدند.» سامورایی هم اصل سامور بود به آن شمشیر زدنش است دیگر. لول‌بندی بر اساس ضربه شمشیر. همه قیافه‌های ژاپنی است. آن بالا یک عکس عربی طور. گفتم که ژین جون جون، مثلاً اون یکی کینگ کونگ.
مثلاً آخری بالا بالا که بگو: «علی بن ابیطالب!» چه ربطی دارد! که ما بررسی کردیم در عالم، در تاریخ شمشیرزنی، مثل این نبوده دیگر. این‌ها سامورایی از خودشان گرفتند. شمشیری که در می‌آورد، تو درآوردنش می‌زد. بعد می‌زد تو برگشتن هم می‌زد. حرام نشود، اسراف بود اگر دیگر فقط یک ضرب می‌زد. اسراف بود! تو یک حرکت سه تا می‌زد. بعد امیرالمؤمنین(ع) از بچگی روی عباس بن علی(ع) کار کرده، شمشیرزنی کار کرده، رزم کار کرده. سیزده سالش بوده جنگ صفین شمشیر زده. در حدی که همه به اعجاب آمدند: «این کیست؟ این بچه آمد کل لشکر را ریخت به هم.» پای رکاب امام حسن فرمانده بوده قمر بنی هاشم. حالا دیگر این تو این سن و سالی است که گل کارش تو کربلا است. سی و خورده‌ای سالش است، دیگر اصل کارو اصل جنس خبر بنی هاشم دیگر وقتش است خودی نشان بدهد. سی سال هم تربیت شده برای همچین روزی.

ببین، حس، حس باید بگیری، بگیری من چه می‌گویم ها! شما بهترین مداح مشهد باشی جلسه، بعد یک مداح درجه پنج مثلاً بخواند، بعد به شما اصلاً میکروفن ندهند، بعد اصلاً جلسه... خیلی زور دارد دیگر. چیزهایش را می‌شود گرفت. بهترین خطاط مثلاً باشی توی جلسه مسابقه، شما وارد شدی از آثار ایشان گرفته شده که دارند آموزش می‌دهند خطاطی را. خیلی زور دارد دیگر. حالا همه این‌هایی که رزمنده و جنگنده‌اند، خیلی‌هایشان اصلاً تربیت شده عباس‌اند. فرمانده‌شان از عباس یاد گرفتند. آقا قاسم تو میدان می‌جنگد، نوبت می‌رسد به قمر بنی هاشم. می‌آید، می‌گوید که به أبا عبدالله: «صدری سینه‌ام تنگ شد! می‌شود اجازه بدهید من بروم میدان بجنگم؟» حضرت چه حسی... الان آقا تا این بچه‌مچه‌ها کوچولومچولوها همه رفتند، یک شمشیرزن دارد، آن هم منم! همه این‌ها رفتند شهید شدند، من ده روز بروم خانه‌نشینی، دورکاری! یک حرفی بزند «شما مثل که متوجه شرایط نیستید! اخبار مثل که به شما کانالیزه دارد می‌رسد. خبر نداری! همه مردم میگویند عباس! عباس! بیا میدان بزن دیگر. دشمن از اسم من می‌ترسد. من احساس تکلیف کردم! شما گفتی دوقطبی بشود، این حرف‌ها مثلاً این شر و ورها... یک چیزی بهانه‌ای بتراشد دیگر. حسش که ارضا می‌شود، لااقل می‌رود تو میدان یک شمشیری می‌رقصاند برای این‌ها. یک حالی از این‌ها می‌گیرد.» بابا اسمش... نجس می‌کردند! شب محافظ گذاشته بودند. سی هزار نفر بودند دربرابر هشتاد نفر! سی هزار نفر در برابر هشتاد نفر! بعد شب محافظ گذاشته بودند برای خیمه‌هایشان: «عباس دارد شبیخون بزند ما را قلع و قمع می‌کند.» هشتاد نفر! شما سی هزار نفری! «عباس دارد؟» نقل تاریخی «کون‌های شبیخون بزند؟ امیر عباسشان بس است برایم!»

به ظهر عاشورا امام حسین(ع) فرمودند که: «شمشیر بده! مَشک بگیر!» می‌گیری چه می‌گویم؟ تو موقعیت خودت قرار بده. خیلی سخت است. خیلی زور دارد. روضه‌ها می‌شنویم ختم به روضه و اشک و این‌ها می‌شود، یک کم فاز حماسی‌اش، فاز اخلاقی و معنوی و ملکوتی‌اش را با هم نگاه کنیم... اینش فوق‌العاده است. یک کلمه حرف نزده. حرف نزده؟ چرا! حرف زده، گفته: «فدایت بشوم، نوکرتم، هر چی تو بگی آب می‌آورم.» شما مثلاً قهرمان رالی باشی، مثلاً اسنپ... خیلی مثال من پرت است ها! مثلاً پرت است؛ ولی می‌خواهم ذهن‌تان را نزدیک کنم. حالا شما به آن کلماتش هم کار نداشته باشید. قهرمان رالی باشی، بعد مثلاً تو اسنپ کار کنی بروی مثلاً یک پیرمرد را از این‌ور که پانصد تومان بهت بدهند. قهرمان رالی! این دنیا دربه‌در دنبال این‌که یک نیم ساعت پشت فرمان بنشیند، عکس بگیرند، فیلم... اسنپ دارد کار می‌کند! یک چیزی تو این مایه است؛ بلکه خیلی متفاوت، خیلی دُزّش بالاتر. قمر بنی هاشم باشی بعد بروی آب بیاوری! می‌گیری چه می‌گویم؟ فقط سر این‌که تکلیف من این است. اصلاً کار ندارد که من چه می‌خواهم؟ عباس کیست؟ تو چه می‌خواهی؟ بعد خاصیتش هم این است: آدم‌هایی که این‌جوری می‌شوند دیگر متصل می‌شوند، مُتَّصِب. یک کلمه از خودش اصلاً حرف ندارد! اصلاً عباس، عباس کیست؟ عباس چیست؟ حسین، عباس یکی! حالا خدا، عباس...

ببین یک ماجرای تاریخی برایتان بگویم. توی ماجرای حدیبیه پیغمبر اکرم(ص) آمدند، می‌خواستند بیایند سمت عمره و مکه و این‌ها. راه را بستند، قریش راه را بست. پیغمبر می‌خواستند وارد مکه بشوند، قریش راه را بست. بعد قریش سخت‌گیری کرد، مذاکره و این‌ها، معاهده. خودش هم سخت‌گیری کرد. پیغمبر هم شروط تمیزی گذاشتند. خلاصه پیغمبر کوتاه آمدند. باعث آبروریزی خودشان می‌شد. بعد یک قراردادی نوشتند، قرار شد که دو طرف بیایند پای مذاکره و پای میز اعلام بکند. طرف پیغمبر نوشته بودند که مثلاً از طرف من می‌گویم آخرش شما صلواتش را بفرستید. از طرف مثلاً محمد بن عبدالله رسول خدا با مثلاً فلان طایفه، با فلانی مثلاً رئیس قریش. خط اول را که دیدند اینجاش را داشته باشید، قشنگ است خط اول را که دیدند: «رسول خدا محمد بن عبدالله!» پیغمبر اکرم(ص) به امیرالمؤمنین(ع) فرمودند که: «علی جان! خط بزن: رسول الله.» امیرالمؤمنین(ع) عرض کردنم که: «یا رسول الله من نمی‌توانم.» پاشید برید کجا بریم؟ حرف گوش بدهید! مشهور! رسول الله، پیامبر اکرم(ص) فرمودند که: «خب من نشان دهید زیرش را.» چون پیغمبر سواد ظاهری نداشته. «زیرش دست بگذارید، رسول الله من خودم خط بزنم.» پاکش کرد. انگشت گذاشت. پیغمبر خط زدند. تا پیغمبر اسم خودش را خط زد، آیه نازل شد: «محمد رسول الله»! اسم خودت را خط زدی؟ خیلی خوب! من اسمت را اینجا نوشتم. این‌جوری خدا این مدلی است. هر جا یک اسم را خط می‌زنی، یک لگد به خودت می‌زنی. خدا این‌جوری است! و آن‌که تو کربلا بیشتر از همه خودش را محو کرده بود و اصلاً دیده نمی‌شد عباس بود. آن‌که بعد کربلا بیشتر از همه دیده می‌شود عباس! یک گنبد دارد، تشکیلات دارد، یک حرم دارد، ماجرا دارد... اصلاً عالمی را روز عاشورا اصلاً دیده نمی‌شد، عباس نیست، حسین است. سِرّش این است. آن‌هایی نزدیک می‌شوند به امام زمان که همچین حسی دارند. چرا امام زمان ان‌قدر ابوالفضل... ان‌قدر عاشق حضرت عباس است؟ برای این‌که این مدل، این مدلی است. مدلی که امام زمان می‌خواهد این است. پِلَن این است، نقشه این است، طرح‌واره امام زمان این است. می‌گوید: «من مدلم مدل عباسی است، عباس می‌خواهم. چند درصد عباسی؟ دُزّ عباسیت را من باید کشف کنم. پنج درصد؟ ده درصد؟ هشتاد درصد؟» امام این‌ها، این‌ها کسانی که امام را واسطه نمی‌دانند، امام را وسیله نمی‌دانند، امام را هدف می‌داند. «هر چی دارم وسیله است برای این‌که به تو برسم. من که تو وسیله‌ای برای این‌که من به یک سری چیزها برسم، نمی‌خواهم بیایم با امام حسین مشهور بشوم، با امام حسین پولدار بشوم. می‌خواهم هر چی هم پول دارم بریزم برای امام حسین.»

شعری را قدیمی‌ها می‌خواندند، یک فازی داشت. بعضی شعرهای قدیمی‌مان یک کمی عوض شده. حتی الآن از جهت معرفت یک کم قوی‌تر، قشنگ‌تر است؛ ولی یک فاز، یک فاز داش مشتی داشت شعرهای قدیمی‌ها. یک کم کمتر دیده می‌شود الآن. یکی‌اش این بود: «تمام زندگیم مال حسینه، دلم همواره دنبال حسینه. تمام زندگی مال حسینه، شاکیم هستم به ما میگن دیوونه.» «اعصابم ریخته به هم، اصلاً حوصله ندارم.» خودتی مداح! امام حسینی! الآن باید خودت داری گله می‌کنی! ماجرا چیست؟ الآن چند چندی با خودت؟ «تمام زندگی مال امام حسینه.»

یک تشبیه بکنم برایتان در عرضم و تمام کنم. ببین، شما اگر الآن مثلاً یک چیزی سمت صورتت پرتاب بشود، توپی محکم، یک توپی بیاید سمت صورت، چه‌کار می‌کنی؟ چه‌کار می‌کنی؟ دفاع می‌کنی. با چه چیزی دفاع می‌کنی؟ یک وقت با دستت یا مثلاً با یک ابزاری، یک سلاحی. اینجا شما با دستت از صورتت محافظت می‌کنی. درست است؟ با دستت از چشمت محافظت می‌کنی. برای چه چیزی؟ جفتش مال خودت است دیگر! دست بچه همسایه که نیست که! دست خودت است. با دست از صورتت محافظت می‌کنی. چون اولویت‌بندی این‌ها کدام است؟ کدام ارزش دارد؟ کدام اولویت دارد؟ صورت. دست را فدای صورت می‌کنی. اگر حالا به شما بگویند که: «آقا برای این‌که زنده بمانی لازمه که قید صورتت هم بزنی، پوستت مثلاً بسوزد یا مثلاً صورتت فلان بشود.» پا قطع می‌شود، دست قطع می‌شود. برای این‌که زنده بماند قید صورتش هم می‌زند. رویای مرتبه‌بندی. یک روحیه، یک حقیقتی است. با یک جسمی به ظاهر، قید ظاهر را می‌زند برای آن حقیقت، برای آن معنا.

سؤال: حقیقت این عالم کیست؟ امام معصوم. جسم این عالم کیست؟ ماییم. فدای کی بشود؟ جسم را فدای روح گفتند. حالا ببین حضرت عباس(ع)! شاگرد تربیت کرده. برادرانش، برادران حضرت عباس. شاگردهای حضرت عباس. می‌خواستم برایتان از زیارت‌نامه حضرت عباس چند خط بخوانم که اصلاً وقتمان کلاً تمام شد. شاگرد تربیت کرده. برادرانش. در مورد برادرانش گفتند که خیلی قشنگ است. ما کم شنیدیم این‌ها را. برادران حضرت عباس(ع) را گفتند ظهر عاشورا تیرهایی که پرتاب می‌شد به سمت خیمه‌ها، به سمت أبا عبدالله، این‌ها با دست اول می‌گرفتند تیرها را. دست که پر از تیر شد با نَهَوُر نَهَوُر کردن، اینجا می‌گویند نَهَر با نَهَوُر وایستادند تیرها را می‌گرفتند. می‌دانی یعنی چی؟ با گردن وایسی تیر بگیری سمت امام حسین(ع) نیاید. با گردن شوخی نیست ها! با صورت! با چشم! چشم را سپر کنی تیر به امام زمان نخورد. یعنی چه آقا این حرف؟ ویژگی امام زمان، ویژگی یاران امام زمان این است. این مدلی‌اند. هر چی دارند فدای... هر چی دارند اصلاً. هر چی دارد به عشق او دارد. اصلاً بچه‌دار شده می‌گوید: «من می‌خواهم بچه خدا بهم بدهد که فدا کنم.» «خدا پول بهم بدهد فدا کنم.» «خدایا سلامتی بدهد بتوانم نوکری کنم.» دیدید این‌ها را؟ پیرغلام‌ها هستند. خیلی باحال است. «حاجتم این است!» یک مداح عاشقی را من دیدم گفت: «من نذر کردم برای حضرت زینب(س) به من توفیق بدهند یک قصیده‌ای را که گفته بود.» گفت: «نذر کردم توفیق بدهم، توفیق بدهم این قصیده را بگویم.» گفت: «همه قصیده می‌گویند نذر می‌کنند بعدش یک چیزی بگیرند، من نذرم این بود که قصیده بگیرم.» اصلاً درخواستش این است. می‌گوید: «یا امام حسین(ع) به من سلامتی بده نوکری کنم، نه این‌که نوکری کنم سلامتی بگیرم.» فرقش را ببین! «سلامتی بدهد نوکری کنم. صدا بدهد بخوانم برای شما، نه این‌که برای شما بخوانم که صدادار بشوم، صدایم دربیاید.» جنس ابوالفضلی‌اش این‌وری است. هر چی دارد گرفته من که اینجا خرج بکند. حالا ماجراهایی دارد. وقتمان گذشت. خیلی تو این زمینه حرف هست. خدایا...
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط