متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صل علی آل محمد) و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
بخش آخر حدیث امام صادق (علیه السلام) که معروف به حدیث «گنجهای طالقان» است و چند جلسهای با هم روایت را خواندیم – ۱۲، ۱۳ جلسه شاید شد – میفرمایند که: "کأن قلوبهم الغنادیل و هم من خشیة الله مشفقون یدعون بالشهادة و یتمنون أن یقتلوا فی سبیل الله."
ویژگیهای یاران امام زمان – مرد و زن هم ندارد، دیگر. یکی از خواهران دانشگاه گفت: «آقا، این ویژگیهای اصحاب زن امام زمان چیست؟» گفتم: «همینهاست.» اصحاب مرد و زن فرقی نمیکند. ۵۰ تایی که حالا اگر روایتش درست باشد و واقعاً ۵۰ تا از یاران حضرت زن باشند، این ۵۰ تا ویژگیشان همان ویژگیهای آقایان است. بالاخره امور مربوط به بانوان را انجام میدهند، ولی ویژگیها همینهاست. فرمود: «دلهای اینها مثل چراغ میماند، مثل چراغ روشن.» و اینها از ترس خدا؛ حالا «ترس» تعبیر خیلی جالبی اینجا نیست. "خشیت" خیلی به معنای ترس نیست، بیشتر عظمت یک چیزی وقتی انسان را میگیرد، لزوماً ترس نیست. از خشیت خدا اشفاق دارند؛ حال میشود حال مراقبه. در واقع معنای خیلی سادهاش برای مراقبه است. معنای مراقبه میدهد. اینها دلهایشان اولاً روشن است؛ خیلی ویژگی مهمی است، دیگر. آدم اگر دلش روشن بود، خیلی فضای زندگیاش عوض میشود.
ببینید، بخش عمدهای از تصمیمها در زندگی ما که غلط میشود، تصمیم چرا غلط میشود؟ چرا انتخاب غلط میکنیم؟ چرا این جوری میشود؟ به خاطر اینکه آدم روشن نیست، مسئله برایش روشن نیست. چرا مسئله برای آدم روشن نمیشود؟ آدم همه چیز را با نور خودش میتواند ببیند. اگر یک آدمی خودش روشن باشد، اطرافش هم روشن میشود. انتخابهای زندگیمان چرا تاریک میشود؟ به خاطر اینکه تاریکیهای خودمان میافتد روی این انتخاب. آدمی که روشن است، بقیه مسائل هم برایش روشن است. آدم خودش باید روشن باشد. آدمی که روشن، چراغ وقتی در وجود آدم باشد، تشخیص میدهد راه از چاه. تشخیص این انتخابات ریز و درشتی که در مملکت ما انجام میشود – از انتخابات مسئول تا پایینترش – اشتباهاتی که میشود، دقیقاً مال همین جاهاست. تاریکی مال هوای نفس است. هر وقت آدم میرود سمت هوای نفس، اشتباه میکند. آنجا محل اشتباه است. هر وقت میل نفسشان، میلهای سطح پایین را گوش میدهد، راه میافتد دنبالش، این از تویش اشتباه میشود. "ما ینطق عن الهوی إن هو إلا وحی یوحی." هوای نفس که نبود، میشود وحی. وحی مثل وحی میماند. آدمی که از سر هوای نفس حرف نمیزند، حرف رنگ و بویی از هوای نفس ندارد، حرفش وحی است. حرفش وحی است، خیلی حرفش درست است. اینها آدم حسابی، نور در باطنشان.
تشخیص شهرام جزایری (دامت برکاته) رفته بود پیش مراجع. الان که تز اقتصادی میدهد در اینستاگرام و اینور و آنور! بزرگوار، بار لپه داشته درمیرفته از مملکت، گرفتندش. بعد آمده مصاحبه با روزنامه و اینور و آنور. بله، این عزیز مفسد اقتصادیمان که خدا انشاءالله توفیقاتش را بیشتر کند، رفته بود آن اوایل خدمت برخی علما. حالا دیگر، مثلاً پول داده بود. آن موقع اوایل دهه ۸۰، ۵۰۰ میلیون، مثلاً خیلی بود دیگر. تا همین یکی دو سال پیش ۵۰۰ میلیون خیلی بود. الان خیلی است از جهت درآوردنش، از جهت خرج کردنش خیلی نیست. درآوردنش خیلی، خرج کردنش خیلی نیست. الان پولمان معادل کود ملی وزن میشود. اینها با ۵ کیلو هزاری، مثلاً معادل با ۵ کیلو کود است! الان رونق آن چنان رونقی ایجاد شده که معادل کود شدن ۵۰۰ میلیون را کشیده بود برای این آقا، برای آن آقا. اینها بعضیها خیلی خوششان آمده بود: «چه جوان خوبی! الهی! ای جانم پسرم! ۵۰۰ میلیون! باریکلا! چه جوانهای خوبی پیدا میشوند!» مردم هنوز متدین. بهجت خواسته بود خمس. حالا مثلاً به اسم خمس، به ایشان گفتند که پول را نگیر. بعد نگاه کرده بودند بهش، گفته بودند: «برو پسر جان، برو بابت همه کارهای بدی که کردی و کارهای خوبی که کردی توبه کن.» کارهای خوب: پولهایی که دادی به اینور و آنور، تقش در آمد که این بابا چهکاره است. و روشنایی باطن آدم یک چیزهایی میبیند، یک چیزهایی میفهمد. انتخابش غلط نمیشود، تصمیمش تصمیم غلطی نمیشود. هر چقدر آدم پاک بشود، روشن بشود، نورانی بشود، به عصمت نزدیک میشود.
ببین، الان ما خودمان یک مراتبی از عصمت را داریم دیگر. همین ماها که اینجا نشستیم، نسبت به بعضی گناهان معصومید. نسبت به فکر برخی گناهان معصومید. در یک کلاسی که بودیم گفتم که: «الان کسی در این کلاس هست که در فکرش بیاید مثلاً اهل این کلاس را منفجر کند؟» فکر میکنم مسئله فکر میکند. حالا غیر از ایشان، بقیه در فکر هم معصوم بودند. در فکرش هم نمیآمد. به فکرتان افتاده یک شب که هیئت خیلی شلوغ است، تی اِن تی را قشنگ زیر این ستونها کار بگذاریم؟ هفت تا که هیچی، ۷۰۰ تا شیعه را بفرستیم بهشت راحت؟ شما نسبت به این گناه معصومید. نسبت به فکر گناه معصومید. حالا به ذهنت آمده حرم امام رضا را خراب کنی؟ شما نسبت به فکر این گناه معصومید. حالا امام رضا نسبت به فکر همه گناهها همین حس را دارند، ریز و درشت. حتی نسبت به مکروه هم همین حس را دارند. نسبت به فکر مکروه هم همین حس را دارند؛ میشود عصمت. هر چه آدم به عصمت نزدیک بشود، انتخابش درست میشود. این طهارت، این نورانیت، صفای باطن میآید، انتخاب آدم را درست میکند.
حالا راه رسیدن به آن صفای باطن چیست؟ مراقبه. این کلیدواژه اساسی است: مراقبه. من! علامه طباطبایی لحظات آخر عمرشان که یک ماه آخرشان بیهوش بودند و کم صحبت میکردند و اینها، یک کم که به هوش آمدند، یکی پرسید: «آقا، یک کلمه به ما بگویید، یک راه به ما بدهید که این چکیده عمر شما باشد، شاهکلید باشد.» ایشان چهار بار فرمودند: «مراقبه، مراقبه، مراقبه، مراقبه.» گفتند: «چهار بار گفت، چون چهار مرحله است. چهار مرحله اصلی دارد مراقبه.» بابت همین چهار بار گفت. تأکید مراحل، خلاصه اصل ماجرا مراقبه است. "و هم من خشیة الله مشفقون." یاران امام زمان اهل مراقبهاند. از خدا ترسی در وجودشان است، نه ترس الکی. "ترس" یعنی میپاید. این "پاییدن"، خشیت یعنی پاییدن. خودش را میپاید. میخواهد حرف بزند، یک حسی در باطنش است، یک چیزی در باطنش است دارد نگهش میدارد، یک آلارم دارد بهش میدهد. "این ارور ۴۰۴ هست، از آنها میفرستد، یکهو ارور میفرستد. آقا، این حرفِ این تعریف نشده! این چی بود؟" راحتم، راحتم!
مامان دست میدهم خوبی دارد. بنده خدا فکر میکند مثلاً خیلی کار خوبی است. ضابطه عالم، عالم ضابطه است. بابا ملکه انگلیس دیدنش، من این را ۱۰، ۱۲ سال پیش خواندم این مقاله را. به نظرم بیبیسی هم بود. پیدایش هم نکردم بعداً هر چه گشتم. حالا اگر پیدا کردید به من بدهید. متن خیلی جالبی دارد. پروتکلهای دیدار با ملکه انگلیس حول و حوش ۲۰ تا پروتکل دارد. دیدار ملکه انگلیس ۲۰ آداب و رسوم تشریفات دارد. دست نباید دراز کنی. از کجا باید وارد شوی. اول کی باید حرف بزند. بعد اگر بهت سلام کرد، جواب سلام چی باید بدهی. آداب و رسوم دارد. چه شکلی راه بروی؟ ترامپ سر همین خیلی دست دستش انداختند دیگر، دیدار با ملکه انگلیس محشریه. این بابا معجزه هزاره چهارم که مال ما بود. معجزه هزاره چهارم، خلاصه آداب. آداب وقتی رعایت نشود، نمیتوانیم بگوییم ما راحتیم. راحتی معنا ندارد. علامت بیعقلی است. در این دنیا حسابوکتابی هست. صاحب دارد عالم، صاحب دارد. پیش صاحبش وقتی آدم حرمت نگه نمیدارد – حرمت، اصلاً خود تعبیرش خیلی کلمه قشنگی است دیگر – حرمت نگه میدارد. حرام همان حرمت خداست. حرمت خدا را نگه میدارد. حرمت صاحب عالم را نگه میدارد. علامت عاقل بودن طرف است. ادب علامت عقل طرف است دیگر. آدم مؤدب، آدمهایی که ضوابط را میشناسند.
الان یکی بیاید برود پای ... تازه سوتی زیاد میدهم، آثار روزه است. آثار چیست؟ در ماه رمضان با این همه خستگی و اینها! الان این چهارمین سخنرانی امروز ماست، محضریا به زبان روزه رفتم. تازه مشاوره سنگینی هم امروز داشتیم، یک ساعت و نیم بیشتر. بله مشاوره داشتیم و جدای باز از این صحبتهای اینور و آنور و قبل و بعد و اینها که دیگر حالا آن هم مفصل است. دیگر جانی نمیماند دیگر. تهش این میشود دیگر. شما ببخشید. طرف برود پای جعبه تقسیم مثلاً میترکد. اینجا "شهر هرته" مگر؟ هر چی به هر چی؟ نه! "من راحتم." میدانی؟ "من خیلی... شما نیستیم." عقل، عقل ندارد اگر کسی این جوری بگوید. دمپایی پایت باشد، دستت خیس نباشد، ۱۰ کیلومتر آنورتر. حالا این فقط برقش است. کل عالم همین شکلی است. حسابوکتاب دارد، ضابطه دارد. مراقبه علامت عقل است. علامت شعور. آدمی که مراقبت دارد، معلوم میشود که این شیرفهم است که در عالم چهخبر است. عالم یک ذره، یک اپسیلون اینور و آنور میشود، همه چیزش میریزد به هم. اهل علمند، اهل دانشند، خوب میفهمند. فرمول تو یکمی، یک دهم درصد عدد جابهجا بشود، کلاً سیستم و ساختار میریزد به هم. بابا کریم است! بزنی چی؟ دو، دو دهم بزن. ۵.۳ دهم، کی به کی؟ خدا هم کریم است؟ خدا الان درگیر این است که سه تو شده ۵ مثلاً؟ اینجا کسی نمیگوید: "و..." تو نماز!
بازیگر عزیز میگفت: «میگفت بابام دم اذان مغرب که میشود، ۵ دقیقه قبل اذان میخورد. ۵ دقیقه دیرتر.» فیلم آخر ما ببینید که نیم ساعت کلاً تایمش فرق کرده با تایم خدا. از اینور و دو دقیقه، از آنور ۵ دقیقه، کلاً ریخته به هم. این جوری است مگر؟ این مدلی الان یک دقیقه مگر چه میشود؟ آنجا ۳۰ ثانیهاش چه میشود؟ بله، خدا کریم است. به خاطر دو تا تار مو کسی را جهنم نمیبرد. این سر جای خودش. ولی عالم، عالم حسابوکتاب است. عالم به خاطر یک تار مو خیلی اتفاقات میافتد. یک درجه در این پرواز جابهجا بشود، شیبش فرق بکند، هزار تا مشکل پیش میآید. یک درجه؟ بله، یک تار مو در غذا بیفتد چی؟ یک تار مو در غذا که بیفتد، آشپزی بیرونش میکند. به خاطر یک تار مو! حسابوکتاب سر جای خودش است. خدا کریم است. بله، خدا خیلی بیشتر از یک تار مو، خیلی بیشتر از اینها هم کار ندارد. ولی حسابوکتاب استاندارد عالم را چرا به هم میریزی؟ عالم استاندارد دارد. بله، عدد یک دهم، دو دهم. خدا کریمتر از این است که با دو دهم مشکل پیش بیاید. کشکی است مگر؟
آمده بود دم در حسینیه. میگفت: «این فرشهای حسینیه را بدهید. میخواهیم ببریم مسجد حسینیه بیندازیم. مراسم داریم ایام محرم.» این وقف مسجد است. گفت: «برو بابا، ابوالفضل دو تا دستش را به خاطر خدا داد. خدا از دو تا فرش کیلویی است مگر؟» آخه چه جور حساب میکنی؟ چی با خودت فکر میکنی؟ الکی همین جوری یک چیزی بیندازد برای خودش؟ استاندارد دارد هر چیزی، فرمول، قاعده دارد برای خودش. قالب طرف میخواهد بگیرد برای کفش. این یک ذره نباید اینور و آنور بشود. استاندارد اینها را خوب آمارش را دارند. ارث زن و مرد چرا این جوری است؟ سرمایه اقتصادی دو تا آدمی که کاملاً کارکرد اقتصادیشان، تازه آن هم زن بیشتر گیرش میآید، مرد ارثش دو برابر است. یعنی چی؟ یعنی: مردی که ارث ... خودش که مرده، که پول نمیگیرد که! مرد ارثش میرسد به ورثه. مطلب روشن است. بیانم یک کم خسته است. حرفم روشن است. معلوم نشد. حالا باز یکیشان زنده است. خلاصهاش این است که مردی که میمیرد اگر بچه نداشته باشد، حالا اصل شب جمعه نصف شب... خلاصهاش این است که شما اینها را که میآیید حسابوکتاب میکنید این جوری که میشود همه یِلخی میشود. دیه درستش، ارث در واقع، دیه را بگوییم دیگر. دیهای که میدهند، دیه را، سهم را به کی میدهند؟ دیه که شما یک مرد را بکشی، یک زن را بکشی، بابت مرد بیشتر پول میدهی یا بابت زن؟ اصلش دی است که درست در میآید. مثالم به جای باریک کشید. دیه درست میکند. اشتباه! اصلاً رفتم. داداش، داری اشتباه میزنی.
شما یک مرد را بکشی، انشاءالله مثلاً به حق این ایام، یک زن را بکشی، دیه مرد دو برابر است دیگر. دیه مرد را میدهی به زنش دیگر. زنه را میدهی به شوهرش. دیه زن نصف مرد است. شما یک مرد اگر بکشی، یک زنانی بکشی، ۵۰ میلیون، درست است؟ ۱۰۰ میلیون را به زنه میدهند، ۵۰ میلیون را مرده میدهند. "زنه بیشتر گیرش میآید. حمایت از زن است." آره دیگر. شوهرش مرده. درست شد بالاخره جا افتاد؟ حمایت از زن است. در واقع برابر خمیردندان مسواک اینها برابر نیست. بعد دیهشان برابر. میگفت که: «بگویم حالا دیگر رد شویم.» میگفت: «یکی از روستا رفت طلبه شد. مدتی در سلفگی خواند و برگشت روستا. دیدیم کدخدا یک الاغی دارد و این الاغ را چشمبسته و زنگوله انداخته گردنش و دارد میچرخد دور آسیا.» بعد گفت: «مش قنبر! این چیست؟ چرا این جوری میکنی؟» گفت: «که این الاغ میچرخد که گندم آرد بشود.» گفتش که: «چرا چشمهایش را بستی؟» گفت: «چشمهایش را بستم که نفهمد دور خودش میچرخد. نفهمد نمیرد.» «زنگوله چرا گردنش انداختی؟» گفت: «انداختم که هر وقت وایستاد بفهمم. یک دانه بزنم راه برود. گردنش را تکان بدهد.» چی گفت؟ گفت: «ببین! این درس طلبگی نخوانده. تو خرابش نکنی. چیزی حالیش نمیشود. زندگیاش را بکند. کارش را بکند. طلبگی خرابش نکنید. کار خودمان را بکنیم.»
"خشیت الله مشفقونیه" علامت عقل است. علامت سلامت یک آدم است. در اداره، در یک با یک ماشین. طرف نمیگوید: «هر چی خواستم هر دکمهای.» در هواپیما البته بچه است دیگر. این الان بیعقلی است. بچهها این جوریاند. از دکمه آن تکنسین، آن آدم وارد و حرفهای، هر کدامش حساب دارد. این الان چقدر که بالا رفت؟ چقدر برد گرفت؟ بعد کدام دکمه؟ بچه، این تا چه زاویهای؟ این الان چی باید بالا برود؟ کدام، کجا باید آف بشود؟ کجا باید فعال بشود؟ همه اینها حسابوکتاب دارد. یک هواپیما میخواهد راه برود. یک ماشین میخواهد راه برود. بعد شما میخواهی راه بروی، حسابوکتاب ندارد؟ یک آدم میخواهد یک مسیر را برود به سمت رشد، به سمت خودسازی، موفقیت، موفقیت حسابوکتاب ندارد؟ این فوتبالیستها برنامههایشان را ببینید. هیچ جا مثل الحمدلله کشور ما، خدا را شکر نیست. از تو این پارتی درش بیاورند، از لب ساحل کجا گیرش بیاورند. حسابوکتاب دارد. بازیکن باشگاه تحویل میگیرد. ۱۸ ساعت در اختیار باشگاه باشد. شبها آمارش را دارند. به پا دارد نایت کلاب اگر برود، پدرش را درمیآورند. هر جا خواست برو و با هر کی خواست برو و هر چی خواست بخور و من ازت بازی میخواهم. آدم این "لایفاستایلی" که من میگویم در زندگیات باشد، یک فوتبالیست، فوتبالش میخواهد دو تا پاس میخواهد بدهد، حسابوکتاب دارد. این حسابوکتاب رسیدن به یک نتیجه است. مربی مثلاً مربی فلان تیم که قهرمان شد، این مربی برنامه داشت. تا به نتیجه خندهدار اقتصادی بازی کرد این تیم. این دیگر خیلی معرکه است. گل زدنش خیلی درست حسابی بود. گل خوردنش هم فلان بود. نه خط دفاع خوبی داشت، نه خط حملهای. ولی خیلی اقتصادی بازی کردند! اقتصادی ما نفهمیدیم. اصفهانیها آمدند تیم را بستند؟ نمیدانم یعنی چی اقتصادی بازی کردند؟ اقتصادی بازی کردن مدل اقتصاد ایران! از خر تو خر مثلاً!؟ یعنی یک نتیجه سه امتیازی بازی حسابوکتاب دارد. این بازیکن هر طرف خواست برود... خدا کریم است. من هافبک راستم. خدا قهرش میآید من یک کم گوشه چپ بازی کنم؟ به کجا برمیخورد؟ یعنی واقعاً من اگر گوش راست وایسادم، همه اختلاسهای مملکت حل میشود؟ دیدی مشکل اقتصادی مملکت حل میشود؟ کلش را در دهان کدام تمساح بکند؟ آقا، شما گوش راستی. این هافبک وسط است. نیا قاطی نکنی. یعنی من الان با این قاطی نکنم، مشکلات ارزی کشور حل میشود؟ مشکل تیم حل میشود؟ اگر هر کی سر جای خودش باشد، همه مشکلات حل میشود. بالا نشسته، بالاتر است. رفت بالا. مصیبت ما.
هر کی سر جایش باشد، همه مشکلات حل میشود. آنی که مملکت را آباد میکند، همه چیز را درست میکند، همین مراقبه است. هر کی نسبت به وظیفهای که دارد، حواسش جمع باشد. همین کاری که ازش میخواهند انجام بدهد. آقا، از من همین را میخواهند. برگشت به درک. این مشکل اقتصاد هم حل نمیشود. اختلاسها هم کم نمیشود. ۵ قرانی که من اینجا دارم میدهم، شروع کرد از همین پنج قران شروع میشود، به ۳۰۰۰ میلیارد میرسد. همینهایش کنترل بشود، مشکل پیش نمیآید. مملکت امام زمان چه شکلی آباد میشود؟ همه اهل مراقبه میشوند، خودکنترلی. همین "سِلف کنترلی" که در روانشناسی الان میگوید هر کی خودش خودش را میپاید. تمام شد. به تعبیر دیگر تقوا، که حالا تعبیر قشنگترش مراقبه است. مراقبه عمیقتر از تقواست. مراقبه میپاید. شما ۸۰۰ تا دوربین هم کار بگذاری، نمیتوانی مملکتهای خیابان را نمیتوانی درستش کنی. از اینور و آنور جریمه و نمیدانم بگیری و ببندی. نمیخواهم بگویم کلاً قانون نباید باشد. "شهر هرَت" نیست. قانون هم میخواهیم. نظارت هم میخواهد. اعمال قانون هم میخواهد. با اینها آباد نمیشود. آن مسئول قبلی، نه قبلترش، مال راهنمایی و رانندگی که بعد آمد در فوتبال بزرگوار، ماجرای درست کرد. وقتی که هنوز در فوتبال نیامده بود، گفتم: «الان شما جریمهها را چند برابر کردی مشکل حل شد؟ بعضیها رانندگیشان خوب شد؟» نباید کرد؟ نمیدانم. من نظری ندارم. متخصص این مسئله نیستم. فکر کنم واقعاً جریمه بیشتر بشود اثر دارد؟ ندارد؟ باید بیشتر بشود؟ نشود؟ ولی اصل ماجرا آن حالت. بعد آمده بودند در یک دورهای خود مراقبتی راه بیندازند: همیار پلیس.
یک چیزهایی میخواهد چشم را درست کند، ابرو را درست کند، چشم را کور میکند. این بچه بغل بابایش مینشست. بابا هر وقت سرعت بیشتر رفت، بچه سیخ میداد: «نکن.» سرت را بیاور پایین. نابود میکند زندگی را که یک سرعت را کنترل کند. خراب میکنی چیو با چی داری درست میکنی. میدانم این مدل کار کردن خیلی سخت است. وقتی شما بخواهی همه بار را بگذاری رو دوش ایمان طرف و تقوای طرف. مشکل امیرالمؤمنین که تهش چهار تا آدم حسابی در نمیآید و پدر آدم در میآید و همه چی هم به باد میرود. هر کسی خودش بخواهد خودش را بپاید. مصیبت بر معاویه. دو تا اعدام میکند و الکی به ناحق پدر صاحب بچه را هم در میآورد! ۴ نفر را هم الکی تشویقی میدهد. همه چی هم درست میشود. امیرالمؤمنین منضبط: قنبر شلاق میزد بعد ۸۰ تا میزد ۸۳ تا زد. «قنبر بخواب آقا. پاشو ۳ تا شلاقش بزن.» طرف را دارند میبرند اعدام کنند. "یکی این جوری میزند پس کلهاش میگوید خاک بر سرت." حضرت میفرمایند که: «تو که اعدامی، یک دانه بزن تو سرش، بگو خاک بر سرت. این حکمش اعدام است دیگر. خاک بر سرت نداشت.» این جوری بخواهد کسی مملکت را اداره کند که همه پدر همه در میآید. فقط مراقب باشند خودشان تقوا. حق نداری این جوری حرف بزنی. با خشیت و با مراقبه و دوران امام زمان این شکلی میشود. همه عاقل میشوند دیگر. مردم عاقل میشوند. هر کی خودش را میپاید. میفهمد سرمایه انسانیاش دارد هدر میرود. بهش نمیگویند: «رانندگی نکن.» که: «سرمایه این جوری، رانندگی نکن. سرمایه مالیات هدر میرود. جریمهات میکنم. ۵۰۰ هزار تومن میگیرم.» میگوید: «سرمایه انسانی مهمتر است یا سرمایه مالی؟» آدم اگر عاقل بشود میفهمد دیگر. این جور رانندگی کردن حقالناس است. این جور رانندگی کردن، انسان منظم میرود.
اما بحثهایی که وقتی داشتیم دیگر نمیخواهم واردش بشوم که نظ اگه با اراده کسی بخواهد منظم بشود اصلاً خیلی فرق میکند. سیستم دیگری دارد تا اینکه با زور. حتی زور گاهی جنبه شرعی هم دارد. مثلاً نذر کند کسی، قسم بخورد. این هم خیلی خوب نیست، مطلوب نیست. آدم حسابی اراده میکند. عروس حضرت امام میگوید به امام گفتم که: «آقا، شما شبها یک تایمی را برای ما بگذار. مثلاً یک ۵ دقیقه خاطرات ترکیتان را بگویید.» ساعت ۱۰. ۱۰ بار رفتم تو رختخواب. گفتم: «خب من دیدم که شما ۱۰ تو رختخواب میروی. ۵ دقیقه طول میکشد. ۵ دقیقه جابهجا میشوم.» ولی فضای خواب است. گفت: «خوابتان ۵ دقیقه؟ شما فکر میکنید من اراده میکنم فکر نکنم؟ رختخواب که میروم اراده میکنم فکر نکنم.» یعنی چی؟ واقعاً آدم در فکر و خیال خوابش میبرد دیگر. امام میگوید: «من دیگر از ساعت ۱۰ مغزم را خودم تعطیل میکنم. حالا بدنم تکان میخورد. وگرنه من دیگر الان استندبای.» بعد امام ساعت زنگ نمیگذاشت. میگفت: «ساعت ۲ من باید بیدار شوم.» اراده میکرد بیدار میشد. چهکار کنیم سحر بیدار؟ اگر احساست این باشد که باید بیدار شوی، بیدار میشوی. باید بیدار شود دیگر. به یکی از اساتید که ایشان تشر زده بود، گفته بود: «یک مشت نخود و کشمش بالا سرت بگذار سحر. به خاطر خوردن اینها پاشی. بیدار میشویم. من باید سحری بخورم.» نیم ساعت خوابیده بیدار میشود. شبهای دیگر ۵ ساعت خوابیده، نماز تا تیغه آفتاب میرود. خدایا، یک دو دقیقه دیگر هنوز جا دارد. نام ارتش هوای ماه رمضان! نیم ساعت میخوابیدی پا میشدی. باید بیدار شود. بیدار میشود. درسته، روز رابطه میافتد.
آدم، آدمی که امام زمان میخواهد تربیت کند، این شکلی است. من نباید گناه کنم دیگر. تمام شد. قانون از بیرون کسی قرار نیست به ما اعمال کند. زور از بیرون نمیخواهد. تو خودت خودت را مقید کن. من نباید از این سرعت بالاتر بروم. دوربینی هم نیست. دیدی کولاک مثلاً این پلیس که وایستاده، مظلوم یک گوشهای دارد میرود. پلیس دوست داشتی دستی بر این بدهی به عنوان جایزه کوچولو. آفرین! منظم کی بودی تو؟ ۵۰ تا سرعت دارد از این لاین اول میرود. یعنی ببین، یکی از فحشهای قرآن و روایات این است. میگوید: «تو خودت را، خودت، خودت، خودت را آدم حساب نمیکنی.» خیلی زشت است. خودت خودت را آدم حساب کن. اگر پلیس ببیند بد است. خودت داری میبینی بد نیست؟ ببین این کار الان یا خوب است یا بد است. الان این سرعتی که داری میروی یا خوب است یا بد است. اگر بد است، خودت داری میبینی. میگوید: «من که آدم نیستم. فلان فامیلم فقط نبیند. پلیس نبیند.» خیلی بد است آدم خودش برای خودش ارزش قائل نباشد. خیلی بد است. مراقبه وقتی که آدم خودش برای خودش ارزش قائل بود.
یک روایت داریم محشر است. بعضی روایتها خب یک کم ناجور است دیگر. ولی محشر! یعنی یک جنبه شکمی ناجور است. واسه همین همه خجالت میکشند بگویند. ولی یک جنبههای فوقالعاده است دیگر. منم که خب چون دیگر کلاً دنیا را سه طلاقه کردم، بعضی روایتها را فقط من میتوانم بگویم. امام صادق (علیه السلام) به یکی از اصحابشان فرمودند که: «شما بخش اول روایت را اصلاً هیچکی حق ندارد بگیرد. بخش اول هم نداریم.» بخش دوم روایت مهم است. یکی از اصحاب پرسید: «آقا، من این شهرهای بیرون که میروم، متعه داشته باشم؟» مهم هم نیست چقدر بچههای خوبی! حج تمتع اینها منظورشان بود. «میخواهم متعه داشته باشم، عقد موقت کنم، بعضی از این خانمها را.» حضرت فرمودند که: خیلی روایت زیباست. این بخش اولش چی؟ فاکتور بگیریم. حضرت فرمودند که: «میخواهی عقد موقت داشته باشی، داشته باش. از این کفار و اینها نگیر.» "إنی أکره أن یمس جسدی أهل النار." «من برای تنم ارزش قائلم. نمیخواهم تنم به تن آدم جهنمی بخورد.» خیلی شریف است. خیلی مسائل این شکلی را، مثلاً کسی که اهل بعضی گناههاست. صنایع دستی، هنرهای تجسمی و اینها. با دستش دارد ازدواج میکند. میگوید: رفیق، کتاب با همین موضوع نوشته. و طرف با دستش ازدواج کرده. گفتم: «یک صابون گلدار هم میگرفتی بالا سر اینها تکمیل بشود.» نمادها را همه را استفاده کرده. تعبیر روایت این است. فرمود: «این انَّاک، چهکار کنیم؟» آدم، آدم در دبیرستان وقتی میرود، میبیند از ۵۰ تا سؤال ۴۹ تایش اینهاست. مشکل مردم که حل نمیشود. اهل بیت هم اینها را گفتند دیگر. از آن رکاکتش یک کم میگیرد، ولی اصل ماجرا که مهم است. حضرت فرمود: «این با دستش دارد ازدواج میکند.» ببین، اصلاً نگاه اهل بیت خیلی نگاه ویژهای است. برای خودت ارزش قائل باش. «من دوست ندارم تنم به تن یک همچین آدمی بخورد.» خیلی جالب استها. حالا من وارد بحثهای تحلیلی دقیقترش دیگر نمیشوم که الان وضعیت دنیا چیست. آدم برای تنش باید ارزش قائل باشد. برای همه اعضای تنش آدم ارزش قائل باشد.
خیلی نگاه ویژهای استها. نگاه اهل بیت. خیلی نگاه ندارند. "یک روز با یک است. یک روز با یک است." با سگش است! رسماً میگوید: «شوهر منی، سگ است.» کلاس شده در بعضی جای دنیا. این جور ارتباطات با حیوانات. چی چی انیمال...! عجیب است واقعاً. این میگوید: «من با هر آدمی حاضر نیستم رابطه داشته باشم.» این شخصیت اگر شکل بگیرد، اصلاً عوض میشود زندگیها. آقا، دروغ نگو! کسی نمیفهمد. خودت میفهمی. خود آدمی میگوید: «غیبت کار کیست؟» "الغیبة جهد العاجز." کسی غیبت کرد، بهش بگو: «بیشخصیت! آدم ضعیف! زور نداری جلو طرف بگویی!؟ ها؟ بیعرضه! عاجز! بیعرضه.» نگاه کن، ببین چقدر قشنگ است. غیبت علامت آدمهای بیکلاس است. آدم بیعرضه، آدمهای ضعیف. همین حس مراقبه میآورد برای "و هم من خشیة الله مشفقون یدعون بالشهادة." حالا آدمهای باکلاس برای خودشان ارزش قائلاند. برای مردنشان هم ارزش قائلاند. اینها مرگ طبیعی خوششان نمیآید. «ورزشم بیشتر از این است که طبیعی بمیرم در بستر. من نمیتوانم بمیرم.» آقا، در مورد شهید صیاد فرمودند: «من همیشه میگفتم که این صیاد کلاسش بالاتر از این است که در بستر از دنیا برود.» این باید... آدم باکلاس میگوید: «من جان مفتی نمیدهم.» عزرائیل آمد پیش حضرت ابراهیم. جبرئیل آمد گفت: «کمک میخواهی؟» گفت: «از تو نه. خدا خودش میداند. خودش اگر خواست.» کمک! عزرائیل موقع قبض روح حضرت ابراهیم آمد. گفت: «که آمدم ببرمت.» گفت: «ببین، من از جبرئیل کمک نخواستم! به عزرائیل هم: "جون خودش بگو بیاید."» کلاس را ببین. خیلی حرفها.
آدم به هر کسی دل میدهد. به قول مولوی: «این دیگر دل نیست. این ده گاو و خر میآید میرود.» آن دل نیست. آن ده ده. «دلت ده نباشه، دلدار باش. دهدار نباش. دل داشته باش.» دل صاحب میخواهد. به امیرالمؤمنین گفتند: «از کجا به اینجا رسیدی؟» فرمود: "کنت بواباً علی قلبی." «نگهبان قلبم بودم.» این تو کسی حق ندارد بیاید. یک ساب دارد اینجا. آدم باکلاس. این آدم را خدا برای شهادت نیست. «من کلاس من برای آمدن، شرط و شروط دارم.» بعد ببین، یکی میشود امیرالمؤمنین. حالا تمامش کنم روایت را. بعد دیگر برویم آنجا. "فی سبیل الله" اینها تمنا میکنند در راه خدا کشته بشوند. "شعارهم ثارات الحسین." شعار اصحاب امام زمان خونخواهی امام حسین است. "إذا ساروا یسیر الرعب أمامهم مسیرة شهر." «وقتی حرکت میکنند، وقتی میخواهند دوران امام زمان بروند، درگیر بشوند، هر جایی که میروند، به مسیر یک ماه ترس در دل مردم.» یعنی مسجدی که یک ماه طی میشود (به مسافت یک ماه طی میشود)، ترس در دل دشمنها میافتد. "یمضون الی المولی ارسالاً به ینصر الله امام الحق." «خدا با اینها امام حق را یاری میکند.» این عشق شهادت اگر بود، امام حق تنها نمیشود. عشق، عشق شهادت که نبود، میشود امام حسن مجتبی که آن جور شد. میشود امیرالمؤمنین که این طور شد. عشق شهادت: «خدایا، من مفتی هم نمیآیمها! من خیلی کلاس دارم. ضابطه دارم. حسابوکتاب دارم. من باید با زبان روزه، شب قدر، در مسجد، وسط نماز صبح. این جوری میآیم. الکی من نمی. خون هم خون سر! شریفترین خون، خون سر است. خون مغز. خون مغز میخواهم بدهم. الکی یکی بیاید بزند و اینها، از بغل بیاید و پایم گیر کند و بمیرم و سکته و اینها، ما نداریم. من یک برق باکلاس. من در کعبه به دنیا آمدم. الکی هم نمیمیرم. آمدنم با تشریفات بوده. رفتنم با تشریفات. شب قدر باید بروم. آن هم این جوری در نماز، در سجده.»
عشق شهادت... بعد میگوید: «مثل این ایام روایتش را آوردند. میخواهم بخوانم برایتان. مثل این ایام بود. ایام آخر عمر امیرالمؤمنین.» جنگ نهروان و حضرت داشتند و پیروز شدند. جنگ نهروان چه جالب است. میگوید که: "قد أقبل أمیرالمؤمنین کرم الله وجهه من سفر و استقبله الناس یهنّونه بظفر علی الخوارج." «در این ایام آخر ماه رمضانی که آخرین سال امیرالمؤمنین بود، حضرت رفتند بر خوارج پیروز شدند. برگشتند. آمدند کوفه. مردم ریختند و جشن گرفتند.» "و دخل الی المسجد الأعظم." «وارد مسجد کوفه شد حضرت.» "فصلّی فیه رکعتین." «دو رکعت نماز در مسجد خواند.» "ثم صعد المنبر فخطب خطبة حسناء." «یک خطبه مشتی خواند حضرت.» "ثم التفت إلی ابنه الحسین." «یک نگاه به حسین کرد.» فرمود: "یا أبا عبدالله، کم بقی من شهرنا هذا؟" «از این ماه رمضانمان چقدر دیگر مانده؟» یعنی: "شهر رمضان الذی هم فیه." فقال الحسین: "سبع عشرة." «۱۷ روز مانده.» یعنی: شب چندم ماه رمضان بود؟ شب سیزدهم؟
یا امیرالمؤمنین! حضرت چهکار کردند؟ "فضرب بیده إلی لحیته." «یک دست به محاسن شریف کشید.» "و هی یومئذٍ بیضا." «که دیگر آن روز این ریشها همه سفید شده بود. ریشهای امیرالمؤمنین.» "فقال: والله لیخضبنها بدم." «این چند شب دیگر خونی میشود.» این پیروز شد جنگ خوارج. آمده بالا منبر. حسین! چقدر از ماه رمضان گذشته؟ چقدر مانده؟ «یک چند شب دیگر. اینها خونی میشود.» "أذن بعث أشقاها." بعد این شعر را خواندند که شعر عجیبی است: "أرید حیاته و یرید قتلی." «من میخواهم این زنده باشم، این میخواهد من را بکشد.» "خلیلی من أسیری من مر." "آنها را دوست داریم، این با ما دشمنی میکند." شبهای آخر دیگر بیتاب بود. مثل فردا شب که دیگر همش این ماجرای افطاریم ام کلثوم (لقب حضرت زینب سلام الله علیهاست). افطار منزل زینب (سلام الله علیها) بود. هی تا صبح آمد بیرون! هی به آسمان نگاه کرد! هی فرمود! نه! دروغ میگویم! نه! بهم دروغ گفتند! امشب شب آخر.
چی کشید زینب کبری (سلام الله علیها) که تا صبح امیرالمؤمنین هی رفت، هی آمد! آتشی در دل زینب! شب هجدهم! دوست داریم برویم در خانه امیرالمؤمنین. ولی شب هجدهم دیگر اسمش رویش است دیگر. شب هجدهم خانه امیرالمؤمنین هم که این شکلی است که وقتی در میزنی، کی در را باز میکند؟ همان خانم ۱۸ سالهای که شب هجدهم باید رفت در خانهاش را زد. و همه بدبختی و درد و مصیبت این است که در خانه علی را فاطمه باز میکند. همه روضهها از همین جا شروع میشود که وقتی در میزنی، فاطمه در را باز میکند. شب هجدهم برویم بگوییم: «خانم جان، شما شب قدری. ما هم که چیزی برای شب قدر...» من خودم را میگویم. ۱۸ شب از ماه رمضان گذشت، من حالم در حد ماه رجبم هم نیست! چهبرسد ماه رمضان و شب قدر. ما که فقط میدانیم کسانی که شما را دوست دارند، دقیقه ۹۰ میرسانیدشان. مهر را دیدیم. دیدیم یک محبتی. گفت: «من به احترام مادرت بهت چیزی نمیگویم.» شما دقیقه ۹۰ رساندیدش. ما هم دقیقه نودیهاییم. خودم، خودم دقیقه نودیم. محبت را داریم. میگوییم: «یا امیرالمؤمنین! ما به عشق همسر شما حضرت زهرا آمدیم. میشود امیرالمؤمنین رد کند؟» واقعاً اسم فاطمه بیاید، امیرالمؤمنین محل ندارد. بغل میکند. در آغوش میگیرد. شب هجدهم یک شب مانده تا شب قدر. آمدیم در خانه حضرت زهرا. مادر دیگر آمادهمان کند. لباس خوبی فردا شب مهمانی داریم. لباس خوبی تنمان کند. معطرمان کند. زلفهایمان را شانه کند. با همان دست. نمیتوانست موهای بچههایش را شانه کند. همان دستی که بالا نمیآید. به سرووضع ما برسد. رو به راهمان کند. ما آمدیم در بزنیم: «خانم جان، شما در را باز کن.» ببین، ما هیزم نداریم. ببین با تازیانه واسم بلد نیستیم رو کسی دست بلند کنیم. دست بلند کنیم. میخواهیم تازیانه بلند کنیم، بلد نیستی؟ ما سینهزنیم. هر وقت دستمان بلند شد، به سینه خودمان زدیم. ما بلد نیستیم کسی را کبود کنیم. ما خودمان کبودیم. خانم! ما یک عمر، او، از بچگی برای شما کبودیم. ما کجا ما وایستیم ببینیم کسی به شما حرف بد بزند؟ دست که هیچی، ما خودمان را میکشیم! کسی به شما بد نگاه... لا اله الا الله! ما فقط ماندیم. ما اگر بودیم، خودمان را میکشیم. ما نمیگذاشتیم این جور بشود. فقط هی با خودمان میگوییم: «جانمان به این امام مجتبی غریب.» که بویید، دید، دارند بد صحبت میکنند. دید دارند دست بلند میکنند. خیلی دوست داشت بگوید: «با مادرم درست صحبت کنید!» هر چی داشت، نگه داشت. همه که مشغول غسل شدن، هی خودش را میزد. من چرا آنجا هیچ کاری نکردم؟ مادر! یا فاطمة الزهرا! یا قرة عین الرسول. سیدتنا و مولانا، انا توجه و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیهتاً.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صل علی آل محمد) و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
بخش آخر حدیث امام صادق (علیه السلام) که معروف به حدیث «گنجهای طالقان» است و چند جلسهای با هم روایت را خواندیم – ۱۲، ۱۳ جلسه شاید شد – میفرمایند که: "کأن قلوبهم الغنادیل و هم من خشیة الله مشفقون یدعون بالشهادة و یتمنون أن یقتلوا فی سبیل الله."
ویژگیهای یاران امام زمان – مرد و زن هم ندارد، دیگر. یکی از خواهران دانشگاه گفت: «آقا، این ویژگیهای اصحاب زن امام زمان چیست؟» گفتم: «همینهاست.» اصحاب مرد و زن فرقی نمیکند. ۵۰ تایی که حالا اگر روایتش درست باشد و واقعاً ۵۰ تا از یاران حضرت زن باشند، این ۵۰ تا ویژگیشان همان ویژگیهای آقایان است. بالاخره امور مربوط به بانوان را انجام میدهند، ولی ویژگیها همینهاست. فرمود: «دلهای اینها مثل چراغ میماند، مثل چراغ روشن.» و اینها از ترس خدا؛ حالا «ترس» تعبیر خیلی جالبی اینجا نیست. "خشیت" خیلی به معنای ترس نیست، بیشتر عظمت یک چیزی وقتی انسان را میگیرد، لزوماً ترس نیست. از خشیت خدا اشفاق دارند؛ حال میشود حال مراقبه. در واقع معنای خیلی سادهاش برای مراقبه است. معنای مراقبه میدهد. اینها دلهایشان اولاً روشن است؛ خیلی ویژگی مهمی است، دیگر. آدم اگر دلش روشن بود، خیلی فضای زندگیاش عوض میشود.
ببینید، بخش عمدهای از تصمیمها در زندگی ما که غلط میشود، تصمیم چرا غلط میشود؟ چرا انتخاب غلط میکنیم؟ چرا این جوری میشود؟ به خاطر اینکه آدم روشن نیست، مسئله برایش روشن نیست. چرا مسئله برای آدم روشن نمیشود؟ آدم همه چیز را با نور خودش میتواند ببیند. اگر یک آدمی خودش روشن باشد، اطرافش هم روشن میشود. انتخابهای زندگیمان چرا تاریک میشود؟ به خاطر اینکه تاریکیهای خودمان میافتد روی این انتخاب. آدمی که روشن است، بقیه مسائل هم برایش روشن است. آدم خودش باید روشن باشد. آدمی که روشن، چراغ وقتی در وجود آدم باشد، تشخیص میدهد راه از چاه. تشخیص این انتخابات ریز و درشتی که در مملکت ما انجام میشود – از انتخابات مسئول تا پایینترش – اشتباهاتی که میشود، دقیقاً مال همین جاهاست. تاریکی مال هوای نفس است. هر وقت آدم میرود سمت هوای نفس، اشتباه میکند. آنجا محل اشتباه است. هر وقت میل نفسشان، میلهای سطح پایین را گوش میدهد، راه میافتد دنبالش، این از تویش اشتباه میشود. "ما ینطق عن الهوی إن هو إلا وحی یوحی." هوای نفس که نبود، میشود وحی. وحی مثل وحی میماند. آدمی که از سر هوای نفس حرف نمیزند، حرف رنگ و بویی از هوای نفس ندارد، حرفش وحی است. حرفش وحی است، خیلی حرفش درست است. اینها آدم حسابی، نور در باطنشان.
تشخیص شهرام جزایری (دامت برکاته) رفته بود پیش مراجع. الان که تز اقتصادی میدهد در اینستاگرام و اینور و آنور! بزرگوار، بار لپه داشته درمیرفته از مملکت، گرفتندش. بعد آمده مصاحبه با روزنامه و اینور و آنور. بله، این عزیز مفسد اقتصادیمان که خدا انشاءالله توفیقاتش را بیشتر کند، رفته بود آن اوایل خدمت برخی علما. حالا دیگر، مثلاً پول داده بود. آن موقع اوایل دهه ۸۰، ۵۰۰ میلیون، مثلاً خیلی بود دیگر. تا همین یکی دو سال پیش ۵۰۰ میلیون خیلی بود. الان خیلی است از جهت درآوردنش، از جهت خرج کردنش خیلی نیست. درآوردنش خیلی، خرج کردنش خیلی نیست. الان پولمان معادل کود ملی وزن میشود. اینها با ۵ کیلو هزاری، مثلاً معادل با ۵ کیلو کود است! الان رونق آن چنان رونقی ایجاد شده که معادل کود شدن ۵۰۰ میلیون را کشیده بود برای این آقا، برای آن آقا. اینها بعضیها خیلی خوششان آمده بود: «چه جوان خوبی! الهی! ای جانم پسرم! ۵۰۰ میلیون! باریکلا! چه جوانهای خوبی پیدا میشوند!» مردم هنوز متدین. بهجت خواسته بود خمس. حالا مثلاً به اسم خمس، به ایشان گفتند که پول را نگیر. بعد نگاه کرده بودند بهش، گفته بودند: «برو پسر جان، برو بابت همه کارهای بدی که کردی و کارهای خوبی که کردی توبه کن.» کارهای خوب: پولهایی که دادی به اینور و آنور، تقش در آمد که این بابا چهکاره است. و روشنایی باطن آدم یک چیزهایی میبیند، یک چیزهایی میفهمد. انتخابش غلط نمیشود، تصمیمش تصمیم غلطی نمیشود. هر چقدر آدم پاک بشود، روشن بشود، نورانی بشود، به عصمت نزدیک میشود.
ببین، الان ما خودمان یک مراتبی از عصمت را داریم دیگر. همین ماها که اینجا نشستیم، نسبت به بعضی گناهان معصومید. نسبت به فکر برخی گناهان معصومید. در یک کلاسی که بودیم گفتم که: «الان کسی در این کلاس هست که در فکرش بیاید مثلاً اهل این کلاس را منفجر کند؟» فکر میکنم مسئله فکر میکند. حالا غیر از ایشان، بقیه در فکر هم معصوم بودند. در فکرش هم نمیآمد. به فکرتان افتاده یک شب که هیئت خیلی شلوغ است، تی اِن تی را قشنگ زیر این ستونها کار بگذاریم؟ هفت تا که هیچی، ۷۰۰ تا شیعه را بفرستیم بهشت راحت؟ شما نسبت به این گناه معصومید. نسبت به فکر گناه معصومید. حالا به ذهنت آمده حرم امام رضا را خراب کنی؟ شما نسبت به فکر این گناه معصومید. حالا امام رضا نسبت به فکر همه گناهها همین حس را دارند، ریز و درشت. حتی نسبت به مکروه هم همین حس را دارند. نسبت به فکر مکروه هم همین حس را دارند؛ میشود عصمت. هر چه آدم به عصمت نزدیک بشود، انتخابش درست میشود. این طهارت، این نورانیت، صفای باطن میآید، انتخاب آدم را درست میکند.
حالا راه رسیدن به آن صفای باطن چیست؟ مراقبه. این کلیدواژه اساسی است: مراقبه. من! علامه طباطبایی لحظات آخر عمرشان که یک ماه آخرشان بیهوش بودند و کم صحبت میکردند و اینها، یک کم که به هوش آمدند، یکی پرسید: «آقا، یک کلمه به ما بگویید، یک راه به ما بدهید که این چکیده عمر شما باشد، شاهکلید باشد.» ایشان چهار بار فرمودند: «مراقبه، مراقبه، مراقبه، مراقبه.» گفتند: «چهار بار گفت، چون چهار مرحله است. چهار مرحله اصلی دارد مراقبه.» بابت همین چهار بار گفت. تأکید مراحل، خلاصه اصل ماجرا مراقبه است. "و هم من خشیة الله مشفقون." یاران امام زمان اهل مراقبهاند. از خدا ترسی در وجودشان است، نه ترس الکی. "ترس" یعنی میپاید. این "پاییدن"، خشیت یعنی پاییدن. خودش را میپاید. میخواهد حرف بزند، یک حسی در باطنش است، یک چیزی در باطنش است دارد نگهش میدارد، یک آلارم دارد بهش میدهد. "این ارور ۴۰۴ هست، از آنها میفرستد، یکهو ارور میفرستد. آقا، این حرفِ این تعریف نشده! این چی بود؟" راحتم، راحتم!
مامان دست میدهم خوبی دارد. بنده خدا فکر میکند مثلاً خیلی کار خوبی است. ضابطه عالم، عالم ضابطه است. بابا ملکه انگلیس دیدنش، من این را ۱۰، ۱۲ سال پیش خواندم این مقاله را. به نظرم بیبیسی هم بود. پیدایش هم نکردم بعداً هر چه گشتم. حالا اگر پیدا کردید به من بدهید. متن خیلی جالبی دارد. پروتکلهای دیدار با ملکه انگلیس حول و حوش ۲۰ تا پروتکل دارد. دیدار ملکه انگلیس ۲۰ آداب و رسوم تشریفات دارد. دست نباید دراز کنی. از کجا باید وارد شوی. اول کی باید حرف بزند. بعد اگر بهت سلام کرد، جواب سلام چی باید بدهی. آداب و رسوم دارد. چه شکلی راه بروی؟ ترامپ سر همین خیلی دست دستش انداختند دیگر، دیدار با ملکه انگلیس محشریه. این بابا معجزه هزاره چهارم که مال ما بود. معجزه هزاره چهارم، خلاصه آداب. آداب وقتی رعایت نشود، نمیتوانیم بگوییم ما راحتیم. راحتی معنا ندارد. علامت بیعقلی است. در این دنیا حسابوکتابی هست. صاحب دارد عالم، صاحب دارد. پیش صاحبش وقتی آدم حرمت نگه نمیدارد – حرمت، اصلاً خود تعبیرش خیلی کلمه قشنگی است دیگر – حرمت نگه میدارد. حرام همان حرمت خداست. حرمت خدا را نگه میدارد. حرمت صاحب عالم را نگه میدارد. علامت عاقل بودن طرف است. ادب علامت عقل طرف است دیگر. آدم مؤدب، آدمهایی که ضوابط را میشناسند.
الان یکی بیاید برود پای ... تازه سوتی زیاد میدهم، آثار روزه است. آثار چیست؟ در ماه رمضان با این همه خستگی و اینها! الان این چهارمین سخنرانی امروز ماست، محضریا به زبان روزه رفتم. تازه مشاوره سنگینی هم امروز داشتیم، یک ساعت و نیم بیشتر. بله مشاوره داشتیم و جدای باز از این صحبتهای اینور و آنور و قبل و بعد و اینها که دیگر حالا آن هم مفصل است. دیگر جانی نمیماند دیگر. تهش این میشود دیگر. شما ببخشید. طرف برود پای جعبه تقسیم مثلاً میترکد. اینجا "شهر هرته" مگر؟ هر چی به هر چی؟ نه! "من راحتم." میدانی؟ "من خیلی... شما نیستیم." عقل، عقل ندارد اگر کسی این جوری بگوید. دمپایی پایت باشد، دستت خیس نباشد، ۱۰ کیلومتر آنورتر. حالا این فقط برقش است. کل عالم همین شکلی است. حسابوکتاب دارد، ضابطه دارد. مراقبه علامت عقل است. علامت شعور. آدمی که مراقبت دارد، معلوم میشود که این شیرفهم است که در عالم چهخبر است. عالم یک ذره، یک اپسیلون اینور و آنور میشود، همه چیزش میریزد به هم. اهل علمند، اهل دانشند، خوب میفهمند. فرمول تو یکمی، یک دهم درصد عدد جابهجا بشود، کلاً سیستم و ساختار میریزد به هم. بابا کریم است! بزنی چی؟ دو، دو دهم بزن. ۵.۳ دهم، کی به کی؟ خدا هم کریم است؟ خدا الان درگیر این است که سه تو شده ۵ مثلاً؟ اینجا کسی نمیگوید: "و..." تو نماز!
بازیگر عزیز میگفت: «میگفت بابام دم اذان مغرب که میشود، ۵ دقیقه قبل اذان میخورد. ۵ دقیقه دیرتر.» فیلم آخر ما ببینید که نیم ساعت کلاً تایمش فرق کرده با تایم خدا. از اینور و دو دقیقه، از آنور ۵ دقیقه، کلاً ریخته به هم. این جوری است مگر؟ این مدلی الان یک دقیقه مگر چه میشود؟ آنجا ۳۰ ثانیهاش چه میشود؟ بله، خدا کریم است. به خاطر دو تا تار مو کسی را جهنم نمیبرد. این سر جای خودش. ولی عالم، عالم حسابوکتاب است. عالم به خاطر یک تار مو خیلی اتفاقات میافتد. یک درجه در این پرواز جابهجا بشود، شیبش فرق بکند، هزار تا مشکل پیش میآید. یک درجه؟ بله، یک تار مو در غذا بیفتد چی؟ یک تار مو در غذا که بیفتد، آشپزی بیرونش میکند. به خاطر یک تار مو! حسابوکتاب سر جای خودش است. خدا کریم است. بله، خدا خیلی بیشتر از یک تار مو، خیلی بیشتر از اینها هم کار ندارد. ولی حسابوکتاب استاندارد عالم را چرا به هم میریزی؟ عالم استاندارد دارد. بله، عدد یک دهم، دو دهم. خدا کریمتر از این است که با دو دهم مشکل پیش بیاید. کشکی است مگر؟
آمده بود دم در حسینیه. میگفت: «این فرشهای حسینیه را بدهید. میخواهیم ببریم مسجد حسینیه بیندازیم. مراسم داریم ایام محرم.» این وقف مسجد است. گفت: «برو بابا، ابوالفضل دو تا دستش را به خاطر خدا داد. خدا از دو تا فرش کیلویی است مگر؟» آخه چه جور حساب میکنی؟ چی با خودت فکر میکنی؟ الکی همین جوری یک چیزی بیندازد برای خودش؟ استاندارد دارد هر چیزی، فرمول، قاعده دارد برای خودش. قالب طرف میخواهد بگیرد برای کفش. این یک ذره نباید اینور و آنور بشود. استاندارد اینها را خوب آمارش را دارند. ارث زن و مرد چرا این جوری است؟ سرمایه اقتصادی دو تا آدمی که کاملاً کارکرد اقتصادیشان، تازه آن هم زن بیشتر گیرش میآید، مرد ارثش دو برابر است. یعنی چی؟ یعنی: مردی که ارث ... خودش که مرده، که پول نمیگیرد که! مرد ارثش میرسد به ورثه. مطلب روشن است. بیانم یک کم خسته است. حرفم روشن است. معلوم نشد. حالا باز یکیشان زنده است. خلاصهاش این است که مردی که میمیرد اگر بچه نداشته باشد، حالا اصل شب جمعه نصف شب... خلاصهاش این است که شما اینها را که میآیید حسابوکتاب میکنید این جوری که میشود همه یِلخی میشود. دیه درستش، ارث در واقع، دیه را بگوییم دیگر. دیهای که میدهند، دیه را، سهم را به کی میدهند؟ دیه که شما یک مرد را بکشی، یک زن را بکشی، بابت مرد بیشتر پول میدهی یا بابت زن؟ اصلش دی است که درست در میآید. مثالم به جای باریک کشید. دیه درست میکند. اشتباه! اصلاً رفتم. داداش، داری اشتباه میزنی.
شما یک مرد را بکشی، انشاءالله مثلاً به حق این ایام، یک زن را بکشی، دیه مرد دو برابر است دیگر. دیه مرد را میدهی به زنش دیگر. زنه را میدهی به شوهرش. دیه زن نصف مرد است. شما یک مرد اگر بکشی، یک زنانی بکشی، ۵۰ میلیون، درست است؟ ۱۰۰ میلیون را به زنه میدهند، ۵۰ میلیون را مرده میدهند. "زنه بیشتر گیرش میآید. حمایت از زن است." آره دیگر. شوهرش مرده. درست شد بالاخره جا افتاد؟ حمایت از زن است. در واقع برابر خمیردندان مسواک اینها برابر نیست. بعد دیهشان برابر. میگفت که: «بگویم حالا دیگر رد شویم.» میگفت: «یکی از روستا رفت طلبه شد. مدتی در سلفگی خواند و برگشت روستا. دیدیم کدخدا یک الاغی دارد و این الاغ را چشمبسته و زنگوله انداخته گردنش و دارد میچرخد دور آسیا.» بعد گفت: «مش قنبر! این چیست؟ چرا این جوری میکنی؟» گفت: «که این الاغ میچرخد که گندم آرد بشود.» گفتش که: «چرا چشمهایش را بستی؟» گفت: «چشمهایش را بستم که نفهمد دور خودش میچرخد. نفهمد نمیرد.» «زنگوله چرا گردنش انداختی؟» گفت: «انداختم که هر وقت وایستاد بفهمم. یک دانه بزنم راه برود. گردنش را تکان بدهد.» چی گفت؟ گفت: «ببین! این درس طلبگی نخوانده. تو خرابش نکنی. چیزی حالیش نمیشود. زندگیاش را بکند. کارش را بکند. طلبگی خرابش نکنید. کار خودمان را بکنیم.»
"خشیت الله مشفقونیه" علامت عقل است. علامت سلامت یک آدم است. در اداره، در یک با یک ماشین. طرف نمیگوید: «هر چی خواستم هر دکمهای.» در هواپیما البته بچه است دیگر. این الان بیعقلی است. بچهها این جوریاند. از دکمه آن تکنسین، آن آدم وارد و حرفهای، هر کدامش حساب دارد. این الان چقدر که بالا رفت؟ چقدر برد گرفت؟ بعد کدام دکمه؟ بچه، این تا چه زاویهای؟ این الان چی باید بالا برود؟ کدام، کجا باید آف بشود؟ کجا باید فعال بشود؟ همه اینها حسابوکتاب دارد. یک هواپیما میخواهد راه برود. یک ماشین میخواهد راه برود. بعد شما میخواهی راه بروی، حسابوکتاب ندارد؟ یک آدم میخواهد یک مسیر را برود به سمت رشد، به سمت خودسازی، موفقیت، موفقیت حسابوکتاب ندارد؟ این فوتبالیستها برنامههایشان را ببینید. هیچ جا مثل الحمدلله کشور ما، خدا را شکر نیست. از تو این پارتی درش بیاورند، از لب ساحل کجا گیرش بیاورند. حسابوکتاب دارد. بازیکن باشگاه تحویل میگیرد. ۱۸ ساعت در اختیار باشگاه باشد. شبها آمارش را دارند. به پا دارد نایت کلاب اگر برود، پدرش را درمیآورند. هر جا خواست برو و با هر کی خواست برو و هر چی خواست بخور و من ازت بازی میخواهم. آدم این "لایفاستایلی" که من میگویم در زندگیات باشد، یک فوتبالیست، فوتبالش میخواهد دو تا پاس میخواهد بدهد، حسابوکتاب دارد. این حسابوکتاب رسیدن به یک نتیجه است. مربی مثلاً مربی فلان تیم که قهرمان شد، این مربی برنامه داشت. تا به نتیجه خندهدار اقتصادی بازی کرد این تیم. این دیگر خیلی معرکه است. گل زدنش خیلی درست حسابی بود. گل خوردنش هم فلان بود. نه خط دفاع خوبی داشت، نه خط حملهای. ولی خیلی اقتصادی بازی کردند! اقتصادی ما نفهمیدیم. اصفهانیها آمدند تیم را بستند؟ نمیدانم یعنی چی اقتصادی بازی کردند؟ اقتصادی بازی کردن مدل اقتصاد ایران! از خر تو خر مثلاً!؟ یعنی یک نتیجه سه امتیازی بازی حسابوکتاب دارد. این بازیکن هر طرف خواست برود... خدا کریم است. من هافبک راستم. خدا قهرش میآید من یک کم گوشه چپ بازی کنم؟ به کجا برمیخورد؟ یعنی واقعاً من اگر گوش راست وایسادم، همه اختلاسهای مملکت حل میشود؟ دیدی مشکل اقتصادی مملکت حل میشود؟ کلش را در دهان کدام تمساح بکند؟ آقا، شما گوش راستی. این هافبک وسط است. نیا قاطی نکنی. یعنی من الان با این قاطی نکنم، مشکلات ارزی کشور حل میشود؟ مشکل تیم حل میشود؟ اگر هر کی سر جای خودش باشد، همه مشکلات حل میشود. بالا نشسته، بالاتر است. رفت بالا. مصیبت ما.
هر کی سر جایش باشد، همه مشکلات حل میشود. آنی که مملکت را آباد میکند، همه چیز را درست میکند، همین مراقبه است. هر کی نسبت به وظیفهای که دارد، حواسش جمع باشد. همین کاری که ازش میخواهند انجام بدهد. آقا، از من همین را میخواهند. برگشت به درک. این مشکل اقتصاد هم حل نمیشود. اختلاسها هم کم نمیشود. ۵ قرانی که من اینجا دارم میدهم، شروع کرد از همین پنج قران شروع میشود، به ۳۰۰۰ میلیارد میرسد. همینهایش کنترل بشود، مشکل پیش نمیآید. مملکت امام زمان چه شکلی آباد میشود؟ همه اهل مراقبه میشوند، خودکنترلی. همین "سِلف کنترلی" که در روانشناسی الان میگوید هر کی خودش خودش را میپاید. تمام شد. به تعبیر دیگر تقوا، که حالا تعبیر قشنگترش مراقبه است. مراقبه عمیقتر از تقواست. مراقبه میپاید. شما ۸۰۰ تا دوربین هم کار بگذاری، نمیتوانی مملکتهای خیابان را نمیتوانی درستش کنی. از اینور و آنور جریمه و نمیدانم بگیری و ببندی. نمیخواهم بگویم کلاً قانون نباید باشد. "شهر هرَت" نیست. قانون هم میخواهیم. نظارت هم میخواهد. اعمال قانون هم میخواهد. با اینها آباد نمیشود. آن مسئول قبلی، نه قبلترش، مال راهنمایی و رانندگی که بعد آمد در فوتبال بزرگوار، ماجرای درست کرد. وقتی که هنوز در فوتبال نیامده بود، گفتم: «الان شما جریمهها را چند برابر کردی مشکل حل شد؟ بعضیها رانندگیشان خوب شد؟» نباید کرد؟ نمیدانم. من نظری ندارم. متخصص این مسئله نیستم. فکر کنم واقعاً جریمه بیشتر بشود اثر دارد؟ ندارد؟ باید بیشتر بشود؟ نشود؟ ولی اصل ماجرا آن حالت. بعد آمده بودند در یک دورهای خود مراقبتی راه بیندازند: همیار پلیس.
یک چیزهایی میخواهد چشم را درست کند، ابرو را درست کند، چشم را کور میکند. این بچه بغل بابایش مینشست. بابا هر وقت سرعت بیشتر رفت، بچه سیخ میداد: «نکن.» سرت را بیاور پایین. نابود میکند زندگی را که یک سرعت را کنترل کند. خراب میکنی چیو با چی داری درست میکنی. میدانم این مدل کار کردن خیلی سخت است. وقتی شما بخواهی همه بار را بگذاری رو دوش ایمان طرف و تقوای طرف. مشکل امیرالمؤمنین که تهش چهار تا آدم حسابی در نمیآید و پدر آدم در میآید و همه چی هم به باد میرود. هر کسی خودش بخواهد خودش را بپاید. مصیبت بر معاویه. دو تا اعدام میکند و الکی به ناحق پدر صاحب بچه را هم در میآورد! ۴ نفر را هم الکی تشویقی میدهد. همه چی هم درست میشود. امیرالمؤمنین منضبط: قنبر شلاق میزد بعد ۸۰ تا میزد ۸۳ تا زد. «قنبر بخواب آقا. پاشو ۳ تا شلاقش بزن.» طرف را دارند میبرند اعدام کنند. "یکی این جوری میزند پس کلهاش میگوید خاک بر سرت." حضرت میفرمایند که: «تو که اعدامی، یک دانه بزن تو سرش، بگو خاک بر سرت. این حکمش اعدام است دیگر. خاک بر سرت نداشت.» این جوری بخواهد کسی مملکت را اداره کند که همه پدر همه در میآید. فقط مراقب باشند خودشان تقوا. حق نداری این جوری حرف بزنی. با خشیت و با مراقبه و دوران امام زمان این شکلی میشود. همه عاقل میشوند دیگر. مردم عاقل میشوند. هر کی خودش را میپاید. میفهمد سرمایه انسانیاش دارد هدر میرود. بهش نمیگویند: «رانندگی نکن.» که: «سرمایه این جوری، رانندگی نکن. سرمایه مالیات هدر میرود. جریمهات میکنم. ۵۰۰ هزار تومن میگیرم.» میگوید: «سرمایه انسانی مهمتر است یا سرمایه مالی؟» آدم اگر عاقل بشود میفهمد دیگر. این جور رانندگی کردن حقالناس است. این جور رانندگی کردن، انسان منظم میرود.
اما بحثهایی که وقتی داشتیم دیگر نمیخواهم واردش بشوم که نظ اگه با اراده کسی بخواهد منظم بشود اصلاً خیلی فرق میکند. سیستم دیگری دارد تا اینکه با زور. حتی زور گاهی جنبه شرعی هم دارد. مثلاً نذر کند کسی، قسم بخورد. این هم خیلی خوب نیست، مطلوب نیست. آدم حسابی اراده میکند. عروس حضرت امام میگوید به امام گفتم که: «آقا، شما شبها یک تایمی را برای ما بگذار. مثلاً یک ۵ دقیقه خاطرات ترکیتان را بگویید.» ساعت ۱۰. ۱۰ بار رفتم تو رختخواب. گفتم: «خب من دیدم که شما ۱۰ تو رختخواب میروی. ۵ دقیقه طول میکشد. ۵ دقیقه جابهجا میشوم.» ولی فضای خواب است. گفت: «خوابتان ۵ دقیقه؟ شما فکر میکنید من اراده میکنم فکر نکنم؟ رختخواب که میروم اراده میکنم فکر نکنم.» یعنی چی؟ واقعاً آدم در فکر و خیال خوابش میبرد دیگر. امام میگوید: «من دیگر از ساعت ۱۰ مغزم را خودم تعطیل میکنم. حالا بدنم تکان میخورد. وگرنه من دیگر الان استندبای.» بعد امام ساعت زنگ نمیگذاشت. میگفت: «ساعت ۲ من باید بیدار شوم.» اراده میکرد بیدار میشد. چهکار کنیم سحر بیدار؟ اگر احساست این باشد که باید بیدار شوی، بیدار میشوی. باید بیدار شود دیگر. به یکی از اساتید که ایشان تشر زده بود، گفته بود: «یک مشت نخود و کشمش بالا سرت بگذار سحر. به خاطر خوردن اینها پاشی. بیدار میشویم. من باید سحری بخورم.» نیم ساعت خوابیده بیدار میشود. شبهای دیگر ۵ ساعت خوابیده، نماز تا تیغه آفتاب میرود. خدایا، یک دو دقیقه دیگر هنوز جا دارد. نام ارتش هوای ماه رمضان! نیم ساعت میخوابیدی پا میشدی. باید بیدار شود. بیدار میشود. درسته، روز رابطه میافتد.
آدم، آدمی که امام زمان میخواهد تربیت کند، این شکلی است. من نباید گناه کنم دیگر. تمام شد. قانون از بیرون کسی قرار نیست به ما اعمال کند. زور از بیرون نمیخواهد. تو خودت خودت را مقید کن. من نباید از این سرعت بالاتر بروم. دوربینی هم نیست. دیدی کولاک مثلاً این پلیس که وایستاده، مظلوم یک گوشهای دارد میرود. پلیس دوست داشتی دستی بر این بدهی به عنوان جایزه کوچولو. آفرین! منظم کی بودی تو؟ ۵۰ تا سرعت دارد از این لاین اول میرود. یعنی ببین، یکی از فحشهای قرآن و روایات این است. میگوید: «تو خودت را، خودت، خودت، خودت را آدم حساب نمیکنی.» خیلی زشت است. خودت خودت را آدم حساب کن. اگر پلیس ببیند بد است. خودت داری میبینی بد نیست؟ ببین این کار الان یا خوب است یا بد است. الان این سرعتی که داری میروی یا خوب است یا بد است. اگر بد است، خودت داری میبینی. میگوید: «من که آدم نیستم. فلان فامیلم فقط نبیند. پلیس نبیند.» خیلی بد است آدم خودش برای خودش ارزش قائل نباشد. خیلی بد است. مراقبه وقتی که آدم خودش برای خودش ارزش قائل بود.
یک روایت داریم محشر است. بعضی روایتها خب یک کم ناجور است دیگر. ولی محشر! یعنی یک جنبه شکمی ناجور است. واسه همین همه خجالت میکشند بگویند. ولی یک جنبههای فوقالعاده است دیگر. منم که خب چون دیگر کلاً دنیا را سه طلاقه کردم، بعضی روایتها را فقط من میتوانم بگویم. امام صادق (علیه السلام) به یکی از اصحابشان فرمودند که: «شما بخش اول روایت را اصلاً هیچکی حق ندارد بگیرد. بخش اول هم نداریم.» بخش دوم روایت مهم است. یکی از اصحاب پرسید: «آقا، من این شهرهای بیرون که میروم، متعه داشته باشم؟» مهم هم نیست چقدر بچههای خوبی! حج تمتع اینها منظورشان بود. «میخواهم متعه داشته باشم، عقد موقت کنم، بعضی از این خانمها را.» حضرت فرمودند که: خیلی روایت زیباست. این بخش اولش چی؟ فاکتور بگیریم. حضرت فرمودند که: «میخواهی عقد موقت داشته باشی، داشته باش. از این کفار و اینها نگیر.» "إنی أکره أن یمس جسدی أهل النار." «من برای تنم ارزش قائلم. نمیخواهم تنم به تن آدم جهنمی بخورد.» خیلی شریف است. خیلی مسائل این شکلی را، مثلاً کسی که اهل بعضی گناههاست. صنایع دستی، هنرهای تجسمی و اینها. با دستش دارد ازدواج میکند. میگوید: رفیق، کتاب با همین موضوع نوشته. و طرف با دستش ازدواج کرده. گفتم: «یک صابون گلدار هم میگرفتی بالا سر اینها تکمیل بشود.» نمادها را همه را استفاده کرده. تعبیر روایت این است. فرمود: «این انَّاک، چهکار کنیم؟» آدم، آدم در دبیرستان وقتی میرود، میبیند از ۵۰ تا سؤال ۴۹ تایش اینهاست. مشکل مردم که حل نمیشود. اهل بیت هم اینها را گفتند دیگر. از آن رکاکتش یک کم میگیرد، ولی اصل ماجرا که مهم است. حضرت فرمود: «این با دستش دارد ازدواج میکند.» ببین، اصلاً نگاه اهل بیت خیلی نگاه ویژهای است. برای خودت ارزش قائل باش. «من دوست ندارم تنم به تن یک همچین آدمی بخورد.» خیلی جالب استها. حالا من وارد بحثهای تحلیلی دقیقترش دیگر نمیشوم که الان وضعیت دنیا چیست. آدم برای تنش باید ارزش قائل باشد. برای همه اعضای تنش آدم ارزش قائل باشد.
خیلی نگاه ویژهای استها. نگاه اهل بیت. خیلی نگاه ندارند. "یک روز با یک است. یک روز با یک است." با سگش است! رسماً میگوید: «شوهر منی، سگ است.» کلاس شده در بعضی جای دنیا. این جور ارتباطات با حیوانات. چی چی انیمال...! عجیب است واقعاً. این میگوید: «من با هر آدمی حاضر نیستم رابطه داشته باشم.» این شخصیت اگر شکل بگیرد، اصلاً عوض میشود زندگیها. آقا، دروغ نگو! کسی نمیفهمد. خودت میفهمی. خود آدمی میگوید: «غیبت کار کیست؟» "الغیبة جهد العاجز." کسی غیبت کرد، بهش بگو: «بیشخصیت! آدم ضعیف! زور نداری جلو طرف بگویی!؟ ها؟ بیعرضه! عاجز! بیعرضه.» نگاه کن، ببین چقدر قشنگ است. غیبت علامت آدمهای بیکلاس است. آدم بیعرضه، آدمهای ضعیف. همین حس مراقبه میآورد برای "و هم من خشیة الله مشفقون یدعون بالشهادة." حالا آدمهای باکلاس برای خودشان ارزش قائلاند. برای مردنشان هم ارزش قائلاند. اینها مرگ طبیعی خوششان نمیآید. «ورزشم بیشتر از این است که طبیعی بمیرم در بستر. من نمیتوانم بمیرم.» آقا، در مورد شهید صیاد فرمودند: «من همیشه میگفتم که این صیاد کلاسش بالاتر از این است که در بستر از دنیا برود.» این باید... آدم باکلاس میگوید: «من جان مفتی نمیدهم.» عزرائیل آمد پیش حضرت ابراهیم. جبرئیل آمد گفت: «کمک میخواهی؟» گفت: «از تو نه. خدا خودش میداند. خودش اگر خواست.» کمک! عزرائیل موقع قبض روح حضرت ابراهیم آمد. گفت: «که آمدم ببرمت.» گفت: «ببین، من از جبرئیل کمک نخواستم! به عزرائیل هم: "جون خودش بگو بیاید."» کلاس را ببین. خیلی حرفها.
آدم به هر کسی دل میدهد. به قول مولوی: «این دیگر دل نیست. این ده گاو و خر میآید میرود.» آن دل نیست. آن ده ده. «دلت ده نباشه، دلدار باش. دهدار نباش. دل داشته باش.» دل صاحب میخواهد. به امیرالمؤمنین گفتند: «از کجا به اینجا رسیدی؟» فرمود: "کنت بواباً علی قلبی." «نگهبان قلبم بودم.» این تو کسی حق ندارد بیاید. یک ساب دارد اینجا. آدم باکلاس. این آدم را خدا برای شهادت نیست. «من کلاس من برای آمدن، شرط و شروط دارم.» بعد ببین، یکی میشود امیرالمؤمنین. حالا تمامش کنم روایت را. بعد دیگر برویم آنجا. "فی سبیل الله" اینها تمنا میکنند در راه خدا کشته بشوند. "شعارهم ثارات الحسین." شعار اصحاب امام زمان خونخواهی امام حسین است. "إذا ساروا یسیر الرعب أمامهم مسیرة شهر." «وقتی حرکت میکنند، وقتی میخواهند دوران امام زمان بروند، درگیر بشوند، هر جایی که میروند، به مسیر یک ماه ترس در دل مردم.» یعنی مسجدی که یک ماه طی میشود (به مسافت یک ماه طی میشود)، ترس در دل دشمنها میافتد. "یمضون الی المولی ارسالاً به ینصر الله امام الحق." «خدا با اینها امام حق را یاری میکند.» این عشق شهادت اگر بود، امام حق تنها نمیشود. عشق، عشق شهادت که نبود، میشود امام حسن مجتبی که آن جور شد. میشود امیرالمؤمنین که این طور شد. عشق شهادت: «خدایا، من مفتی هم نمیآیمها! من خیلی کلاس دارم. ضابطه دارم. حسابوکتاب دارم. من باید با زبان روزه، شب قدر، در مسجد، وسط نماز صبح. این جوری میآیم. الکی من نمی. خون هم خون سر! شریفترین خون، خون سر است. خون مغز. خون مغز میخواهم بدهم. الکی یکی بیاید بزند و اینها، از بغل بیاید و پایم گیر کند و بمیرم و سکته و اینها، ما نداریم. من یک برق باکلاس. من در کعبه به دنیا آمدم. الکی هم نمیمیرم. آمدنم با تشریفات بوده. رفتنم با تشریفات. شب قدر باید بروم. آن هم این جوری در نماز، در سجده.»
عشق شهادت... بعد میگوید: «مثل این ایام روایتش را آوردند. میخواهم بخوانم برایتان. مثل این ایام بود. ایام آخر عمر امیرالمؤمنین.» جنگ نهروان و حضرت داشتند و پیروز شدند. جنگ نهروان چه جالب است. میگوید که: "قد أقبل أمیرالمؤمنین کرم الله وجهه من سفر و استقبله الناس یهنّونه بظفر علی الخوارج." «در این ایام آخر ماه رمضانی که آخرین سال امیرالمؤمنین بود، حضرت رفتند بر خوارج پیروز شدند. برگشتند. آمدند کوفه. مردم ریختند و جشن گرفتند.» "و دخل الی المسجد الأعظم." «وارد مسجد کوفه شد حضرت.» "فصلّی فیه رکعتین." «دو رکعت نماز در مسجد خواند.» "ثم صعد المنبر فخطب خطبة حسناء." «یک خطبه مشتی خواند حضرت.» "ثم التفت إلی ابنه الحسین." «یک نگاه به حسین کرد.» فرمود: "یا أبا عبدالله، کم بقی من شهرنا هذا؟" «از این ماه رمضانمان چقدر دیگر مانده؟» یعنی: "شهر رمضان الذی هم فیه." فقال الحسین: "سبع عشرة." «۱۷ روز مانده.» یعنی: شب چندم ماه رمضان بود؟ شب سیزدهم؟
یا امیرالمؤمنین! حضرت چهکار کردند؟ "فضرب بیده إلی لحیته." «یک دست به محاسن شریف کشید.» "و هی یومئذٍ بیضا." «که دیگر آن روز این ریشها همه سفید شده بود. ریشهای امیرالمؤمنین.» "فقال: والله لیخضبنها بدم." «این چند شب دیگر خونی میشود.» این پیروز شد جنگ خوارج. آمده بالا منبر. حسین! چقدر از ماه رمضان گذشته؟ چقدر مانده؟ «یک چند شب دیگر. اینها خونی میشود.» "أذن بعث أشقاها." بعد این شعر را خواندند که شعر عجیبی است: "أرید حیاته و یرید قتلی." «من میخواهم این زنده باشم، این میخواهد من را بکشد.» "خلیلی من أسیری من مر." "آنها را دوست داریم، این با ما دشمنی میکند." شبهای آخر دیگر بیتاب بود. مثل فردا شب که دیگر همش این ماجرای افطاریم ام کلثوم (لقب حضرت زینب سلام الله علیهاست). افطار منزل زینب (سلام الله علیها) بود. هی تا صبح آمد بیرون! هی به آسمان نگاه کرد! هی فرمود! نه! دروغ میگویم! نه! بهم دروغ گفتند! امشب شب آخر.
چی کشید زینب کبری (سلام الله علیها) که تا صبح امیرالمؤمنین هی رفت، هی آمد! آتشی در دل زینب! شب هجدهم! دوست داریم برویم در خانه امیرالمؤمنین. ولی شب هجدهم دیگر اسمش رویش است دیگر. شب هجدهم خانه امیرالمؤمنین هم که این شکلی است که وقتی در میزنی، کی در را باز میکند؟ همان خانم ۱۸ سالهای که شب هجدهم باید رفت در خانهاش را زد. و همه بدبختی و درد و مصیبت این است که در خانه علی را فاطمه باز میکند. همه روضهها از همین جا شروع میشود که وقتی در میزنی، فاطمه در را باز میکند. شب هجدهم برویم بگوییم: «خانم جان، شما شب قدری. ما هم که چیزی برای شب قدر...» من خودم را میگویم. ۱۸ شب از ماه رمضان گذشت، من حالم در حد ماه رجبم هم نیست! چهبرسد ماه رمضان و شب قدر. ما که فقط میدانیم کسانی که شما را دوست دارند، دقیقه ۹۰ میرسانیدشان. مهر را دیدیم. دیدیم یک محبتی. گفت: «من به احترام مادرت بهت چیزی نمیگویم.» شما دقیقه ۹۰ رساندیدش. ما هم دقیقه نودیهاییم. خودم، خودم دقیقه نودیم. محبت را داریم. میگوییم: «یا امیرالمؤمنین! ما به عشق همسر شما حضرت زهرا آمدیم. میشود امیرالمؤمنین رد کند؟» واقعاً اسم فاطمه بیاید، امیرالمؤمنین محل ندارد. بغل میکند. در آغوش میگیرد. شب هجدهم یک شب مانده تا شب قدر. آمدیم در خانه حضرت زهرا. مادر دیگر آمادهمان کند. لباس خوبی فردا شب مهمانی داریم. لباس خوبی تنمان کند. معطرمان کند. زلفهایمان را شانه کند. با همان دست. نمیتوانست موهای بچههایش را شانه کند. همان دستی که بالا نمیآید. به سرووضع ما برسد. رو به راهمان کند. ما آمدیم در بزنیم: «خانم جان، شما در را باز کن.» ببین، ما هیزم نداریم. ببین با تازیانه واسم بلد نیستیم رو کسی دست بلند کنیم. دست بلند کنیم. میخواهیم تازیانه بلند کنیم، بلد نیستی؟ ما سینهزنیم. هر وقت دستمان بلند شد، به سینه خودمان زدیم. ما بلد نیستیم کسی را کبود کنیم. ما خودمان کبودیم. خانم! ما یک عمر، او، از بچگی برای شما کبودیم. ما کجا ما وایستیم ببینیم کسی به شما حرف بد بزند؟ دست که هیچی، ما خودمان را میکشیم! کسی به شما بد نگاه... لا اله الا الله! ما فقط ماندیم. ما اگر بودیم، خودمان را میکشیم. ما نمیگذاشتیم این جور بشود. فقط هی با خودمان میگوییم: «جانمان به این امام مجتبی غریب.» که بویید، دید، دارند بد صحبت میکنند. دید دارند دست بلند میکنند. خیلی دوست داشت بگوید: «با مادرم درست صحبت کنید!» هر چی داشت، نگه داشت. همه که مشغول غسل شدن، هی خودش را میزد. من چرا آنجا هیچ کاری نکردم؟ مادر! یا فاطمة الزهرا! یا قرة عین الرسول. سیدتنا و مولانا، انا توجه و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیهتاً.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفتم
گام دوم تا ظهور
جلسه هشتم
گام دوم تا ظهور
جلسه نهم
گام دوم تا ظهور
جلسه دهم
گام دوم تا ظهور
جلسه یازدهم
گام دوم تا ظهور
در حال بارگذاری نظرات...