متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
**بسم الله الرحمن الرحیم**
«واقعا اهل بیت در مورد بازاریابی همچین روایتی فرمودند؟» گفتم: «آره.»
«آخه نمیخوره. منطق اهل بیت آخرت و زهده و...»
بابا، دوتاش با هم. وسط بازار داره کارشو میکنه. میخواد جنسشم بفروشه، مشتری هم جذب کنه، سود خوبی هم انجام بده. دلشم ذرهای اینجا نیست، همه حواسشم به خداست. میشه اینجوری بشه؟
آدم سر کلاس درس ششدانگ داره میفهمه، حواسش پیش خداست، قلبشم متوجه به خداست. خیلی سختهها! آدمی به این تعادل بخواد برسه، خیلی سخته. کارشو انجام میده، کاسبیشو انجام میده، درسشو میخونه، رفاقتهاشو داره، علاقه به دیگران داره. حواسش به بقیه هست، حواسشم از خدا پرت نمیشه.
خیلی جالب میشه، واقعاً دیگه. خیلی جالب شد! خیلی جالب شد! تناسب آدم میزون.
سر کلاس آقای بهجت را میگفتند که نوجوان بود، سر درس مرحوم، به نظرم آخوند عراقی. ایشون آمده بود و بعد چند تا اشکال کرده بود. ۱۴ سالش بود. درس را ریخته بود به هم. رفته بودند به عموی ایشان شکایت کرده بودند که «این چه بچه بیتربیتیه؟ اومده بچه ۱۴ ساله، اومده تو درس به استاد اینجور اشکال کرده!»
اما ایشان رفته پیش استاد، گفته: «آقا من عذرخواهی میکنم، من عموی محمدتقیام.»
استاد گفته: «مرد حسابی! من رفتم به طلّاب گفتم از این بچه یاد بگیرید عذرخواهی کنی.» این همان بچه ۱۳ سالهای بود که تو همان ۱۳ سالگی نماز میخواند، غش میکرد.
حرم میرفت، سید ابوالحسن اصفهانی میایستاد. ایشان فرموده بود: «من حرم میآم، هم برای زیارت، هم برای اینکه زیارت این بچه را ببینم.» ابوالحسن اصفهانی که مرجع تقلید بود، امام زمان بهش گفته بود: «فتوا بده، غصه نخور، "انا ننصرک"، ما کمکت میکنیم.» آسید ابوالحسن اصفهانی حرم امیرالمؤمنین میایستاد زیارت رفتن آقای بهجت ۱۳-۱۴ ساله را ببیند.
میشه آدم اونجوری درس بخونه؟
بعد گفته بودند که، یک بار هم مریض شده بود و درس نمیتونست بیاد. فرداش اومد به یکی از طلّاب گفتش: «من دیروز با خودم نشستم فکر کردم، گفتم استاد تا اینجا درس داده، احتمالاً امروز اینها رو باید درس بده. من رو کاغذ نوشتم. شما نگاه کن ببین استاد اینها رو درس داده؟ منی که سر کلاس بودم فیشبرداری کردم، انقدر دقیق ننوشتم که تو که نبودی حدس زدی مال تو کاملتره!» جزءوه درس نرفته اینها رو گفته! استاد اینها رو احتمالاً فردا درس میده.
میشه آدم انقدر میزون بشه؟
*! اینها واقعاً برای امام زمان دل میبرن. از امام زمان مشکلی داره؟ امام زمان واقعاً با خیلی از ماها فاز معنویات اینور ول میکنم، فاز مادیات دیگه. نماز و نماز که نه، اجرا و سیاست و فعالیت و دیگه عبادت حرم و زیارتی هیچ بویی داره، نه رنگی داره. زیارت و میارت و دیگه نه مطالعهای، نه سوادی، نه اطلاعاتی. «هری از بر»هر از بر تو فضای سیاست تشخیص نمیده. نمیفهمه تو مملکت چه خبره. از اقتصاد سر در نمیآره. دردسریه واقعاً.
چرا انقدر امیرالمؤمنین قربون صدقه مالک میرفت؟ مالک میزون بود. همهطرفش جور بود. چرا عاشق عمار بود؟ عمار همهرقمی جور بود. چرا ابوذر را انقدر دوست داشتند؟ چرا سلمان را انقدر میخوانش؟ سلمان خیلی ویژهاست. اون عبادتش... آدم سیاستمدار، سیاستمدار بود دیگه. فتح ایران اومد. دو کلمه وایساد تو مدائن با ایرانیا حرف زد. ایران فتح کردن بدون خون و خونریزی. چی گفت و چقدر تمیز حرف زد! چقدر سیاستمدار و زرنگ! جناب سلمان سنش خیلی بالا بود. مسئولش که فرماندارش کردن، به مسئولیت که رسید، گفتن که حقوقشو وقتی میگرفت، مقدار لازم تو زندگیشو ور میداشت، بقیشو همونجا انفاق میکرد.
بعد موقع مرگش گریه میکرد. گفتند: «چرا گریه میکنی؟» گفت: «یه آفتابه مسی از دنیا دارم، موندم اینو چه شکلی جواب بدم.» «آفتابه داری با خودت؟ اینو گذاشتی اومدی جواب بده؟ دارایی داشتم از این دنیا؟» خونه سفارش کرده بود براش ساخته بودند به ارتفاع و طول و عرض یک نفر که اونجا فقط عبادت میکرد و استراحت میکرد. محل بیتوتهاش بود. بعد میاومد بین مردم. مسئولیت، اداره. آدم تمیز. ششدانگ آدم متعادل، میزون. اون نماز شبشون حال و حالاتش، عبادت سحرش، توجه همه اینها سر جای خود. اینورم متن جامعه، کار، فعالیت. اینجوری تعادل، تناسب. تناسب خیلی مهمه. تو رفاقتها تعادل حب و بغض. تعادل افراط و تفریط خیلی بده. افراطی دوست داره، افراطی بدش میآد. میزون دوست داشته باشه.
چقدر امیرالمؤمنین، فداش بشم، فوقالعاده! حالا یک لحظه میفرماید: «اَحبِب حَبیبَکَ هَوناً عَسیٰ أَن یَبغِضَکَ یَومًا ما و أَبغِض بَغیضَکَ هَوناً عَسیٰ أَن یَکونَ حَبیبَکَ یَومًا ما.»دوستت را به آرامی دوست بدار، زیرا ممکن است روزی دشمنت شود؛ و دشمنت را به آرامی دشمن بدار، زیرا ممکن است روزی دوستت شود. رفیق تو... خیلی این خوشگله، خیلی قشنگه، خیلی قشنگه. و اون رفیقتو یه جوری دوست داشته باش، یه جایی بذار برای اینکه یه روز دشمنت بشه. دشمنتم یه جوری ازش بدت بیاد، یه جایی بذار برای اینکه یه روزی دوستت بشه. تو دوستی و دشمنی تعادل داشته باش. نزن به سیم آخر.
سیم آخر فرمود هرچی سر داری بر ندار برای رفیقت بگو. دشمنت بشه. اسرارتو رفیق زیاد داشته باش، با هزار نفر رفیق باش، ولی سرتو به یک نفر بگو. تازه همونم گفتن نگید. حالا دیگه نمیتونی نگه داری، دیگه داری پاره میشی از درون، دیگه به یکی بگو؛ اشکال نداره. اونم دیگه خیلی باید ویژه باشه. بعد من باید ازش سر داشته باشی، سری باید داشته باشی. اینو میشه تعادل، اینا میشه میزون بودن تو رفاقتها. با آدم همسطح خودت ارتباط داشته باش.
این حرفها خیلی به درد ازدواج میخوره، برای اونایی که میخوان بعداً انشاءالله ازدواج کنن. تعادل خیلی مهمه. به تعادل رسیدن تو رابطه با کسی ارتباط داشته باش که تو رو به تعادل برسونن، میزونت کنن. ترکیب شما دو تا با هم بیاد. دوتایی با هم، دو تا بال متعادل باشید، با هم میزون باشید.
در مورد مزاج من میخوام انشاءالله بیشتر صحبت بکنیم. یکمشو امشب بگم که بحث مزاج خیلی بحث مهمیه و کمم تو منبرها بهش اشاره میشه. چند روز پیش یزد یک جهان دبیرستانی اومد گفت که: «آقا من درس و اینا حوصلم نمیکشه.» دستشو گرفتم. الحمدلله همه طبعاشون گرمه دیگه. کویر اینجوری کویر طبعش معمولاً گرمه. اینی که بهترین شیرینیها مال مناطق کویری و گرمه، به خاطر همینه دیگه. طبع که گرم میشه، به شیرینی علاقه پیدا میکنه. یزد خوراکه دیگه. باقلوا و قطاب و اینا. قم هم که سوهان. بعد جنوبم باز چینهای خاص زیاد. عراق که دهین و اینا دیگه، اونجا که کولاکه دیگه. دیوونه میکنه آدمو. منطقه گرم شیرینیهای خاصه. یعنی طبعشون به شیرینی خیلی میکشه، چون مزاجشون گرمه.
بعد اونجا دیگه اکثراً توی یزد و اینا یا دمویاند یا صفراویاند دیگه. کمه مدل. بهش گفتم: «آقا، آقا جون، صفراات بالاست.» روانپزشک نمیدونم چی چی وقت مشاوره و دویست تومن گرفتن و راهکارهای بیار پایین. صفرا بیقرار میکنه آدمو. صفرا یه جا بند نمیشه. آدمایی که طبعشون گرمه، خیلی باهوشاند، مغزاشون کار میکنه، خون میرسه به مغز. خونه دیگه. گرما مال خونهست. رجعت عناصر چهارگانه از جنس آتیش. حرارت آتیشم طبعش اینه که به سمت بالا میره. آدم بلندپروازیاند اینا. ایدهال، خیلی به همه چیز نگاه ایدهآل دارم. میخوام به ایدهآل برسن. کمالگرا، بالا بالاها رو نگاه میکنم. این پایین مایا قانع نیستم. برعکس سردمزاجها.
چیکار کنیم؟ همین. اکثر مدیران و اینا مسئولین طبعشون گرمه. از جمله یک پنکه کولری باهاشون. خلاصه طبع گرم اینجورآدما. مدیر میشن. آدمای گرممزاج مدیر میشه. کلاً موفق. آدمایی که روحیه اجتماعی دارند، میگن میخندن، ارتباط برقرار میکنن. اینا طبعشون گرم. ولی باز طبع گرم یه خاصیتی که داره، یه شعلهای میزنه و یهو میآد بیرون ول میکنه. واسه همین اینا معمولاً مشاغل مختلف، بانک، هر شغلی وارد میشن، موفقن، ولی خیلی دوام نداره. شش ماه، یک سال از این رشته به اون رشته. خوشمشربن، زود رفیق پیدا میکنن، زود نمیتونن نگه دارن. با هزار نفر رفیقه. باید دو روز درست اینها به خاطر طبع گرم. طبع سرد باز نظمشان خیلی خوبه. نظم طبع گرم بده. آدمایی که طبعشون گرمه معمولاً منظم نیستن. اونایی که طبعشون سرده، منظمه، ولی نظمشان میره به سمت وسواس. معمولاً وسواس دارند. برای رفع وسواسم که بهترین راهحل که طبعشون تعدیل بشه و به تعادل برسه. این طبع رو باید به تعادل رسوند. طبع و تعدیل کرد. واسه همین خانومها چون معمولاً طبعشون سردتره نسبت به آقایون، هم وسواس بینشون بیشتره هم افسردگی. افسردگی مال طبع سرده.
راهکارهایی داره، ساده هم هست بعضیشون. انشاءالله بعداً بهتون میگم. باید بشینیم چند جلسه صحبت بکنیم در مورد مزاج. بحث مهمیه. خیلی هم مشکلات اخلاقی و خانوادگی و اینا با همینو فقط توجه بهش داشته باشن. خانم صفراوی رفته شوهر بلغمی گیرش اومده. هیچی دیگه، شوهر بیخیال، بیحواس، گیج، منگ، هیچی یادش نمیآد. همه چیو راحت میگیره. هیچی نمیشه، حالا دیر نمیشه. خانم صفراوی! آنتایم، جوشی. دیر شد، بدو. مردا گاهی انقدر دم در وایمیستن تا فسیل میشن. هم زنا. گاهی همه رقم داریم. از مهمونی میخوام بیام بیرون، خانم اومده بیرون ده بار زنگ میزنه. یه دو دقیقه مصیبتین واقعاً. خدا رحم کنه.
مزاج گرم دارند اینام یه هم اژدهای بخوره تو یه هماتاقی، یه رفیق توی کارهای تشکیلاتی و مسئولیتی و مسئولیت... مسئولیتها و اینا یه صفراوی بخوره به یه بلغمی. اوه اوه. شب اول قبر هر شب کُل یومَه شب اول قبر. «پدر جوش می زنی؟ چی شد مگه؟ هیچی نمیشه. سخت نگیر...» بچههای رسانه طبعاً گرم، اهل ارتباطات و اینا، ارتباط برقرار میکنه آدمای پرحرف طبعشون گرم. آدم پرمو طبعشون گرم. آدمهای عضلانی طبعشون گرم. اونایی که موهای نازک و شکننده دارند، طبعشون سرده. خوابش زیاده، طبعش سرد. زود از خواب میپره، خوابش سبکه، طبعش گرم. صفراویها اینجوریه. بعد اونایی که خوابشون سبکه، عصبیاند. خیلی به هم ربط داره، خیلی جالبه. انقدر راحت میشه آدما رو شناخت. یه نگاه میکنی طرفو، کلاً پروندش میآد دستت. چشم برزخی اینام خیلی نمیخواد. این چیکاره است؟ درسش چه جوریه؟ تمایلات غریزی چه جوریه؟ اینا که گرمان، یکی باید بیاد اینا رو سردشون کنه. کافور باید به اینا زیاد بدی. کنترل. ۱۲ سالگی زن میخوام. ۳۵ سالگی تازه میفهمه یه غرایزی در وجود آدم هست. کی کی سرده؟ قاطی پاتی شده.
حاجتها قاطی پاتی. چشمشون درشته مرطوبه. اگه تو چشم سرخیش زیاده، گرم. چشمه درشت. اگه چشم باریکه، خوشگل. پوستای ضخیم خشک. پوستای نرم مرطوبن. درست شد؟ خیلی... نه که زیر پوستشون سرخ، لپش گل انداخته، صورتش. لبها مثلاً لبهای سرخی. لبش توش خون. گرمه. ساده شناخت. یه ویزیت میکنی، انشاءالله تنش هم حرارت تنش قشنگ معلوم میشه. طبعشی خیلی ساده میفهمه. مثلاً اینا که سرشون میریزه معمولاً سرشون سرده. علما معمولاً طبعشون سرده. چون آدمای سردمزاج حکیمترن. آدم گرم اینور اونور زیاد میزنند و با اینکه باهوشم هستن، ولی خیلی به درس مرس نمیرسه.
بیماری مثلاً چیه؟ چیه؟ بیماری علمایی. خوب نمیشه. نه چیه؟ یکیش چیه؟ پروستات. پروستات خود چاقی شکم مال مزاج سرد. چاقی شکم چون طبع معده سرده. طبع کبد گرم. طبع معده سرد. معده بزرگ میشه به خاطر طبع سرد. موهای سرش میریزه. علما معمولاً موی سرشون زود میریزه. بیماری پروستات مثلاً دارند. یکی از رفقا کتاب برای شیخ انصاری نوشته، پرفروشم بوده تازگی. میگفت: «نظرت در مورد کتاب چیه؟» گفتم که: «به نظر من مزاج شیخ انصاری سرد بوده. شما شیخ انصاری ای که نشون دادی، یکم گرمه.» این تیکه دوم نگفتم. گفتم که: «مزاج ایشون سرد بوده.» هم عکس ایشون فهمیده میشه چهرش. خود نویسنده البته مزاجش گرمه دیگه. حالا همشهریان بوده شیخ انصاری دیگه. گرمش کردی شیخ انصاری رو. یه کمی مثل بخاری گرمش کرده. حرکات کمالگرایانه و اینا مال آدمای گرممزاجان. آدمای سردمزاج خیلی محتاطن. آهسته میرن، آهسته میآن. با کسی کار ندارن. خیلی حساب شده برخورد میکنند. جوانب رو میسنجند. خلاصه اینا مزاج و اگر تعدیل بشه، خیلی از این کارای یهویی مثلاً جفتکی، خرکی، اینا، اینا به خاطر اینه که مزاجهش تعدیل نیست. یه نوع جنونه. تو سن جوانی آدم اینجوریه. سن جوانی خود طبع سن آدم گرمه. درست شد؟ طبع سن. نه اینکه هر جوونی الان امروز تو دانشگاه طبع زنانه سرد، طبع مردانه گرمه.
میگفتن: «یعنی چی؟» میگم: «آقا طبع جنسه این. مگه هرکی مرد گرمه، اونه زن سرده.» طبع جنس. جنسیت اینجوریه. حالا افرادش مثل ساعتها. فصلها. فصل تابستون گرمه. آدم گرممزاجها تو تابستون اذیت میشن. آدم سردمزاجها تو زمستون اذیت میشن. خودم یه راه برای تشخیص طبع: «کدوم فصلو بیشتر دوست داری؟» گرممزاجها اگر دموی باشند، گرمتر باشن، زمستونو دوست دارن. اگر گرم و خشک باشند، پاییز دوست دارن. اگر سرد و مرطوب باشند، بهارو دوست دارن. سرد و خشک باشند، تابستونو دوست دارن. حالشون بد میشه. طبع و گرم، خود فصل طبع داره. میوهها طبع داره. عطرا طبع داره. بعضی اصلاً خیلی چیزا. خیلیا به این چیزا توجه میکنن. بابا هر آدم نمیزنه. غذاها طبع دارند. صداها طبع دارند. سورههای قرآنم طبع دارند. آیههای قرآنم طبع دارند. کلمات طبع دارند. حروف. درست شد؟ متناسب با خود آدم، اینا یه بخشش. حالا تو دوران امام زمان یه اتفاق ویژه میافته. همه چی متعادله. ببین دیگه کولاک میشه. تو اون همه به تعادل میرسند. همه چی میزون میشه.
گفتن گرگ و میش با هم میآن سر یه برکه آب میخورن. نمیخواد بگه گرگ و میش مثلاً گرگا دیگه تو اون موقع میرن اسنپ کار میکنن، دیگه از این چیزا در میآن و گوسفند نمیخورن و میزنن تو خط ریاضت و نون ماست و ماست موسیر و اینا. مثلاً گرگه پیازم گرون شده، نمیشه خورد. و گرگان بمیره، بره بمیره. گرگه دیگه گوسفند نمیخوره، باید آب میخوره. نگاه میکنه میگه: «حاجی من روزهام.» مثلاً اینجوری میشه. یا نه قبلش تفریحی میزده، الان دیگه مقیده. میگه من هفتهای یه دونه. دکتر گفته هفتهای یه دونه گوسفند بسته. وقتی که لازم دارم، میآم یه چرخی میزنم، یه گوسفندی میزنم و میرم. درست شد؟ نمیخواد بگه گوسفند دیگه خامخواری میکنند و از گوشتخواری در میآن و سبزی میخورن و علف میخورن. گوسفند، گرگها باید گوشت بخورن دیگه. دندوناشون اصلاً این مدلیه. میخواد بگه انقدر همه چی میزون میشه، تا گرگ و میشم میتونن با هم کنار بیان. اوج تضاده دیگه تو عالم. اوج تضاد دیگه گرگ و میشان. اینام با هم کنار میآن. آدما دیگه جای خود داره. شاید همه چی میزون میشه. تعادل، تناسب. تناسب همه چی زیباست دیگه.
حالا تناسب دیگه وقت نشد امشب خیلی صحبت بکنیم. یه چهرهای که زیباست برای چی زیباست؟ چون تناسب دماغش به دهنش میآد، دهنش به چشاش میآد. اگر مثلاً بزرگوار یه بینی بوده که دست و پا درآورده، این دیگه هیچیاش به هیچیاش نمیآد. چشا انقدر درشته که دماغو برده تو حاشیه. دماغه به چشام میگه: «حاجی یکم برای ما جا بذار، منم هستم اینجا. لُبّها مثلاً انقدر درشته که این گونهها اصلاً دیده نمیشه. دهن انقدر گشاده.» اینا میشه عدم تناسب. تعادل. میزون نیست. چشم جای خودشه، اون میزانی که باید جا بگیره، جا گرفت. بینی که باید جا بگیره، جا گرفت. این ترکیبش همه زیبا. درست شد؟ تناسب خیلی مهمه.
حضرت سلیمان اینو بگم تمام و تمام کنم یا نه؟ چجوريه؟ چند چند؟
حضرت سلیمان، الان نبینانا و الیه وعلیه السلام**اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم(که دعا برای پیامبر و خاندانش است به دلیل حفظ لحن مذهبی در این قسمت که متن دعا بوده است.)** اومد. حیوون و میمونا تو تشکیلاتش بودن دیگه. دو نفر بودن که با حیوانات رابطه خوبی داشتن. انبیا البته همه رابطهشون خوبه. خیلی اینا، حضرت نوح سوار کشتی کرد و طرفم گفته بود که بزرگترین عذاب میدونی چیه؟ اینه که تو آب داره غرق میشی. الاغه از تو کشتی بابات. اون داره میره و تو موندی. این حضرت نوح، اونورم حضرت سلیمان. شوخی شهرستانی و اینا بود دیگه. حیوونا میاومدن و رابطه و دیگه مورچه پیغمبر خدا رو. حضرت سلیمان به اینا حرف میزد، کلی هم حال میکرد. فَتَبَسَّمَ ضَاحِكاً**«فَتَبَسَّمَ ضاحِکاً مِنْ قَوْلِها» (نمل/۱۹)؛ و از سخن او لبخند زد. **. میخندید حضرت سلیمان. دمت گرم. باریکالله. استندآپ میرفت مورچه. سلیمان میگه: حضرت سلیمان اومد یه دیدی زد. دید که هدهد رو پیدا نمیکنه. فرمود: «مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ؟» مرا چه شده که هدهد را نمیبینم، یا اینکه از غایبان است؟ چیه من نمیبینمش؟ یا نیست؟ بعد فرمود: «لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا» او را به شدت عذاب خواهم کرد. سلطان مبین. اصلاً اقتدارهای قبل از حضرت سلیمان سوءتفاهم بود. چقدر مقتدرانه میگه. عذاب شدیدش میکنم یا سرشو میبرم یا دلیل قانع کننده بیاره. نرم صحبت کنید دلیل خواننده اگه نداشت. اینا همون اول میگه که عذاب شدید یا سرشو میبرم. سرشو میبرم عذاب شدیده. کمتر از قتل بوده.
امام صادق فرمودند که: «میدونی عذاب شدید چی بود؟» خیلی جالب گفت. «عذاب شدید میکنم.» خب، نمیخواد بکشتش. هدهدو نمیخواد بکشه. عذاب شدید چیکار میکنه؟ امام صادق فرمودند که: «اینو میانداخت توی قفسی با یه باز. باز باز شکاری.» بازم نمیخوره که. هدهد رو نمیخوره این. همین فقط دوتایی با هم یه جا باشن. صحبت ناجنس، «عذابیست الیم»عذاب دردناک. طبع گرم، طبع سرد بخوره به هم توی خونه. با هم زندگی کنیم. مدلی. درست شد؟ هدهدم انداخت توی قفس. هدهدو اومد گفت: «آقا هر عذاب شدیدی که هر پرندهای رو میشه انجام داد، انجام بده. من فقط از اینجا نجات بده.»
کی گفته حضرت سلیمان از پرندهها عذاب شدید بین شما چیه؟
گفتن که: «پَرِها مونو بزنن بندازنمون زیر آفتاب.»
حضرت سلیمان این کارو کرد.
هدهد گفت: «اینو تحمل میکنم. زیر آفتاب پرها م در بیاد تحمل میکنم. اون باز بخوام توی قفس باشم تحمل نمیکنم.» خیلی سخته. سختیها خیلیاش مال اینه: تناسب نیست، از یک جنس نیستند، با هم جور در نمیآن، تعادل نیست. تو رابطه باید آدم چیکار کنه؟ سعی کنید دو طرف به تعادل برسند. این خیلی مهمه. یه بخشش همون مزاج.
مزاجمونو کشف کنیم. اول مصیبت، دوتایی طبعشون گرمه یا سرده؟ هفت شب میخوابم، ۱۲:۳۰ ظهر فردا، دوتایی با هم بلند میشن. خوبه. میگن از اتاق فرمان اشاره میکنم، خوبه وقتشو بیشتر کنیم. هیچی به هیچی نیست. اون یکی هم دوتایی با هم گرمان، دعوا سر ریاست و مدیریت میخواد. حرف خودشو به کرسی بشونه، میخواد حرف خودشو به کرسی بشونه. مهم اینه که دوتایی به تعادل برسن. جفتشون متعادل بشن. جانم. ببینید ترکیبی باید بزنیم. ترکیبی دنبال کیس مناسب میگردند با ساندیس. بله، کیس و ساندیس.
ببینید اگر حالا یه بحث دیگهایه، هممزاج یا هممزاج. ترجیحاً مزاج ضد ترجیح داری. ولی اونی که مهمه، عقل و ایمان. این دو تا اگه نباشه، مصیبت. عقل و ایمان اگه باشه، حیطه دو طرف حیطه خودشونو معلوم میکنه. امیرالمومنین و حضرت زهرا، ظاهراً هر دو تا طبعشون گرم بوده. انقدر که فهمیده میشه. پیامبر اکرم حیطه مشخص کرد برای اینا. کارهای بیرون خونه با امیرالمومنین. کارهای تو خونهام با حضرت زهرا. البته اینجوری نبود که دیگه هیچ کاری تو خونه امیرالمومنین انجام ندن، هیچ کاری بیرون خونه حضرت زهرا انجام ندن، ولی حیطه معلوم شد. تو این حیطه کی دستور بده، کی حرف گوش بده. دیگه عقل و ایمان میخواد. حیطه ها معلوم بشه، این تعادله. تعادل. الان همه عالم قرهقاطیه. همه چی به هم ریختهاست. اصلاً فسادم اینه دیگه. «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ» فساد در خشکی و دریا به خاطر کارهایی که مردم انجام دادهاند، آشکار شده است.. همه عالم به هم وره. هیچی سر جای خودش نیست. تعادل نیست. الان تو استعدادها، رشتهها، رشته معدن. ۸۰/۲۰ دخترا، ۸۰/۲۰ آقایون. دانشگاه امیرکبیر مثلاً دانشگاه خودمون. گفتم خانم. حمله کردن به ما. رشته برق. گفتم رشته برق با یه خانم چه تناسبی داره؟ تناسب وقتی نباشه... بعد سونوگرافها تو یه شهری مثل مثلاً مشهد ۵ تا خانم پیدا نمیشه که سونوگراف باشه. اصلاً همه اونایی که میآن خانومم که میآن پیشش سونوگرافی مرد. متخصص بیهوشی یه دونه زن پیدا میشه تو کل یه شهری مثل مشهد. تعادل نیست. همه چی به هم وره. تناسب نیست.
همه رقم شغلی بالاخره جنس خودشو میخواد. مهم تناسب تعادل نیست. نیست. اینو که زندگیها به هم ریخته است. قاطی پاتی. جنسمون جور نیست. اهل بیت اومدن زندگی ما را آباد کنن. مظلومیت به اینه دیگه. اومده زندگی ما رو آباد کنه، به تعادل برسونه، میزون بشیم. میزون بشیم، صفا کنیم. بعد چیکار میکنیم؟ شمشیر میکشن به اهل بیت. غربت نیست؟
«بنده خدا! من اومدم خودتو درست کنم. از زندگیت لذت ببری. بدبختت میکنه.»
غربت اهل بیت فقط ما اهل بیت اینجوری نگاه نکنیم که آقا اهل بیت رو گرفتن کشتن و مثلاً معنویات بابش بسته شد و این. فقط این نیست. امیرالمومنین فرمود: «اگه کار از دست من نگرفته بودن، هیچ جوون مجردی پیدا نمیشد که به خاطر نداشتن همسر به گناه بیفته.» تو نهج البلاغهاست. «اگر کار دست من بود، به سادگی ازدواج انجام میشد.» فرمود: «ما زنا الا شقیون» زنا نمیکنند، مگر افراد بدبخت و شقی. فقط کسی رو به گناه میبرد که دیگه واقعاً ذاتاً آدم بدبخت و کثیفی باشه. جوونی که میخواد پاک بشه، به راحتی میرفت ازدواج میکرد. شرایط فراهم. امروز تو دانشگاه گفتم. گفتم ساختار اینجوریه که سن بلوغ با سن مدیریت، بلوغ جنسی و بلوغ مدیریتی تو یه تایم تقریباً اتفاق میافته. کاری که دستگاه ابلیس کرده اینه: سن بلوغ جنسی رو برده پایین، سن بلوغ مدیریتی رو برده بالا. طرف از ۱۰ سالگی بالغ میشه، تا ۲۰ سالگی نمیتونه زن بگیره. تازه ۲۰ سالگی نگم ۳۰ سالگی. ۲۰ سال باید بسوزه یا ۲۰ سال باید کثافتکاری کنه؟ به هم ریختن هندسه رو. ریختن همه هم تو زجر. مصیبتنا. هیشکی هم صداش در نمیآد. بامزه همین اگه همه عالم بفهمن، میرن در خونه امام زمان در میزنن، آقا هم ظهور میکنه، خلاص میشه. مشکلات مال اینجاست. بدبختی مال اینجاست. الان آمار جدید دیروز منتشر شده. ۱۶ درصد مردم آمریکا. خیلی آمار عجیبی بود. تعجب کردم واقعاً. ۱۶ درصد مردم آمریکا در صدد مهاجرت از آمریکا. ایران ۸۰ درصد. اشکال نداره. اصلاً ایران ۸۰ درصد. آمریکا ۱۶٪ زیاده. ۱۶٪ میخوان مهاجرت کنن. به هم ریختن ملت. تا نفهمیم همه همه عالم که کار با امام درست میشه، وضع همینه.
اهل بیت همه مظلومیت و غربتم همین بود. برای ما بود، به خاطر ما بود. اونا غربت کشیدن، مظلومیت کشیدن، ما بیدار بشیم. ما حواسمون جمع بشه. شما فکر نکن ناله حضرت رقیه سلامالله علیها در خرابه فقط از زوری بابا بود، فقط از یتیمی و تنهایی بود. اون ناله برای این بود که مردم بیدار بشن. ناله برای این بود مردم را بیدار کن. ناله حضرت زهرا سلامالله علیها، در و دیوار فقط از درد نبود که، از درد هم بود ولی میخواست مردم بیدار بشن. حواست جمع بشه همه. به نصف شب این بچه هوای بابا کرد. بهونه گرفت. نامرد نحس و نجسیم از خواب بیدار شد. گفت: «چیه؟ چه خبره؟ چقدر اینجا سروصداست؟ چیکار میکنن؟» اصلاً هیچی. این بچه سه چهار ساله بهونه داره میگیره باباشو، باباشو میخواد. این نامرده حرامزادهام گفتش که: «خب باباشو ببرید براش.» لا اله الا الله. دیگه شبهای جمعه آخر ماه شعبانو داریم میریم به سمت ماه رمضان. با این روضهها باید آماده بشیم. مهمونی خدا رو. برای این من که مهیا نیستم هنوز پاک نیستم. حضرت رقیه پاکمون کن امشب انشاءالله.
گفتم: «خب سر باباشو ببرید.» رو طبقی گذاشتن این سر نازنین و مبارک رو. وقتی آوردن این بچه هنوز مشغول گریه و شیون بود. تا طبق رو دید، گفت: «عمه! انی لا ارید القسا بل ارید ابی.» عمه! من غذا نمیخواهم، بلکه پدرم را میخواهم. من فقط بابامو میخوام. من غذا نمیخوام عمه جان. لا اِلهَ اِلَّا الله. روپوش را از روی این طبق کنار زد. تا کنار زدیم. «بابا اومده!» سر نازنین پدر. برگشته. گفتن: «خودش رو انداخت رو. بوسهباران کرد این سر نازنین رو. شروع کرد بابا با بابا حرف زدن. «یا ابتا! من الذي أیتمَنی علی صغر؟**ای پدر! چه کسی مرا در خُردسالی یتیم کرد؟** بابا منو تو این سن و سال کی یتیمم کرده؟ شروع کرد درد و دل کردن. «یا ابتا! من للشُّعورِ ناشرات؟**ای پدر! موهای پریشان را چه کسی جمع کند؟** بابا این موهای پرشونو ببین. این یتیما رو ببین. این زنها رو ببین. ببین چقدر این زنها سیلی خوردن. ببین چقدر این زنها اذیت شدن. چقدر این بچه با شعوره. نگاه کرد به رگهای بریده. گفت: «یا ابتا! من الذي قطعت وریدک؟» **ای پدر! چه کسی رگهایت را برید؟** بابا کی این رگها رو برید؟ کامل بهایی نقل کرده که یکی از معتبرترین مقاتل اینجا. «فَوَضَعْتُ فَمَها عَلَى فَمِهِ الشَّریفِ.» پس دهانش را بر دهان شریف او نهاد. این دختر لبشو گذاشت روی لب بابا. صحنه را تصور کن. این بچه دلش برای بوسه تنگ شده. بابا یک ماه بچه تو نبوسیدی. نه تنها نبوسیدی، بغلش نگرفتی. نه تنها این بچه یک ماه تو بغل تو نبوده، با دستای تو موهاش شونه نشده، یک ماهه هرکی از راه رسید دست به موهای ما انداخت. این گیسوها رو کشید. روما. دست بلند. اینجا بود که لب رو گذاشت رو لب بابا. «فَحَرَّکوهُا.» پس او را حرکت دادند. اومدن هرچی این بچه رو تکون دادن، دیدن ماتَت.**پس او از دنیا رفت.**
**بسم الله الرحمن الرحیم**
«واقعا اهل بیت در مورد بازاریابی همچین روایتی فرمودند؟» گفتم: «آره.»
«آخه نمیخوره. منطق اهل بیت آخرت و زهده و...»
بابا، دوتاش با هم. وسط بازار داره کارشو میکنه. میخواد جنسشم بفروشه، مشتری هم جذب کنه، سود خوبی هم انجام بده. دلشم ذرهای اینجا نیست، همه حواسشم به خداست. میشه اینجوری بشه؟
آدم سر کلاس درس ششدانگ داره میفهمه، حواسش پیش خداست، قلبشم متوجه به خداست. خیلی سختهها! آدمی به این تعادل بخواد برسه، خیلی سخته. کارشو انجام میده، کاسبیشو انجام میده، درسشو میخونه، رفاقتهاشو داره، علاقه به دیگران داره. حواسش به بقیه هست، حواسشم از خدا پرت نمیشه.
خیلی جالب میشه، واقعاً دیگه. خیلی جالب شد! خیلی جالب شد! تناسب آدم میزون.
سر کلاس آقای بهجت را میگفتند که نوجوان بود، سر درس مرحوم، به نظرم آخوند عراقی. ایشون آمده بود و بعد چند تا اشکال کرده بود. ۱۴ سالش بود. درس را ریخته بود به هم. رفته بودند به عموی ایشان شکایت کرده بودند که «این چه بچه بیتربیتیه؟ اومده بچه ۱۴ ساله، اومده تو درس به استاد اینجور اشکال کرده!»
اما ایشان رفته پیش استاد، گفته: «آقا من عذرخواهی میکنم، من عموی محمدتقیام.»
استاد گفته: «مرد حسابی! من رفتم به طلّاب گفتم از این بچه یاد بگیرید عذرخواهی کنی.» این همان بچه ۱۳ سالهای بود که تو همان ۱۳ سالگی نماز میخواند، غش میکرد.
حرم میرفت، سید ابوالحسن اصفهانی میایستاد. ایشان فرموده بود: «من حرم میآم، هم برای زیارت، هم برای اینکه زیارت این بچه را ببینم.» ابوالحسن اصفهانی که مرجع تقلید بود، امام زمان بهش گفته بود: «فتوا بده، غصه نخور، "انا ننصرک"، ما کمکت میکنیم.» آسید ابوالحسن اصفهانی حرم امیرالمؤمنین میایستاد زیارت رفتن آقای بهجت ۱۳-۱۴ ساله را ببیند.
میشه آدم اونجوری درس بخونه؟
بعد گفته بودند که، یک بار هم مریض شده بود و درس نمیتونست بیاد. فرداش اومد به یکی از طلّاب گفتش: «من دیروز با خودم نشستم فکر کردم، گفتم استاد تا اینجا درس داده، احتمالاً امروز اینها رو باید درس بده. من رو کاغذ نوشتم. شما نگاه کن ببین استاد اینها رو درس داده؟ منی که سر کلاس بودم فیشبرداری کردم، انقدر دقیق ننوشتم که تو که نبودی حدس زدی مال تو کاملتره!» جزءوه درس نرفته اینها رو گفته! استاد اینها رو احتمالاً فردا درس میده.
میشه آدم انقدر میزون بشه؟
*! اینها واقعاً برای امام زمان دل میبرن. از امام زمان مشکلی داره؟ امام زمان واقعاً با خیلی از ماها فاز معنویات اینور ول میکنم، فاز مادیات دیگه. نماز و نماز که نه، اجرا و سیاست و فعالیت و دیگه عبادت حرم و زیارتی هیچ بویی داره، نه رنگی داره. زیارت و میارت و دیگه نه مطالعهای، نه سوادی، نه اطلاعاتی. «هری از بر»هر از بر تو فضای سیاست تشخیص نمیده. نمیفهمه تو مملکت چه خبره. از اقتصاد سر در نمیآره. دردسریه واقعاً.
چرا انقدر امیرالمؤمنین قربون صدقه مالک میرفت؟ مالک میزون بود. همهطرفش جور بود. چرا عاشق عمار بود؟ عمار همهرقمی جور بود. چرا ابوذر را انقدر دوست داشتند؟ چرا سلمان را انقدر میخوانش؟ سلمان خیلی ویژهاست. اون عبادتش... آدم سیاستمدار، سیاستمدار بود دیگه. فتح ایران اومد. دو کلمه وایساد تو مدائن با ایرانیا حرف زد. ایران فتح کردن بدون خون و خونریزی. چی گفت و چقدر تمیز حرف زد! چقدر سیاستمدار و زرنگ! جناب سلمان سنش خیلی بالا بود. مسئولش که فرماندارش کردن، به مسئولیت که رسید، گفتن که حقوقشو وقتی میگرفت، مقدار لازم تو زندگیشو ور میداشت، بقیشو همونجا انفاق میکرد.
بعد موقع مرگش گریه میکرد. گفتند: «چرا گریه میکنی؟» گفت: «یه آفتابه مسی از دنیا دارم، موندم اینو چه شکلی جواب بدم.» «آفتابه داری با خودت؟ اینو گذاشتی اومدی جواب بده؟ دارایی داشتم از این دنیا؟» خونه سفارش کرده بود براش ساخته بودند به ارتفاع و طول و عرض یک نفر که اونجا فقط عبادت میکرد و استراحت میکرد. محل بیتوتهاش بود. بعد میاومد بین مردم. مسئولیت، اداره. آدم تمیز. ششدانگ آدم متعادل، میزون. اون نماز شبشون حال و حالاتش، عبادت سحرش، توجه همه اینها سر جای خود. اینورم متن جامعه، کار، فعالیت. اینجوری تعادل، تناسب. تناسب خیلی مهمه. تو رفاقتها تعادل حب و بغض. تعادل افراط و تفریط خیلی بده. افراطی دوست داره، افراطی بدش میآد. میزون دوست داشته باشه.
چقدر امیرالمؤمنین، فداش بشم، فوقالعاده! حالا یک لحظه میفرماید: «اَحبِب حَبیبَکَ هَوناً عَسیٰ أَن یَبغِضَکَ یَومًا ما و أَبغِض بَغیضَکَ هَوناً عَسیٰ أَن یَکونَ حَبیبَکَ یَومًا ما.»دوستت را به آرامی دوست بدار، زیرا ممکن است روزی دشمنت شود؛ و دشمنت را به آرامی دشمن بدار، زیرا ممکن است روزی دوستت شود. رفیق تو... خیلی این خوشگله، خیلی قشنگه، خیلی قشنگه. و اون رفیقتو یه جوری دوست داشته باش، یه جایی بذار برای اینکه یه روز دشمنت بشه. دشمنتم یه جوری ازش بدت بیاد، یه جایی بذار برای اینکه یه روزی دوستت بشه. تو دوستی و دشمنی تعادل داشته باش. نزن به سیم آخر.
سیم آخر فرمود هرچی سر داری بر ندار برای رفیقت بگو. دشمنت بشه. اسرارتو رفیق زیاد داشته باش، با هزار نفر رفیق باش، ولی سرتو به یک نفر بگو. تازه همونم گفتن نگید. حالا دیگه نمیتونی نگه داری، دیگه داری پاره میشی از درون، دیگه به یکی بگو؛ اشکال نداره. اونم دیگه خیلی باید ویژه باشه. بعد من باید ازش سر داشته باشی، سری باید داشته باشی. اینو میشه تعادل، اینا میشه میزون بودن تو رفاقتها. با آدم همسطح خودت ارتباط داشته باش.
این حرفها خیلی به درد ازدواج میخوره، برای اونایی که میخوان بعداً انشاءالله ازدواج کنن. تعادل خیلی مهمه. به تعادل رسیدن تو رابطه با کسی ارتباط داشته باش که تو رو به تعادل برسونن، میزونت کنن. ترکیب شما دو تا با هم بیاد. دوتایی با هم، دو تا بال متعادل باشید، با هم میزون باشید.
در مورد مزاج من میخوام انشاءالله بیشتر صحبت بکنیم. یکمشو امشب بگم که بحث مزاج خیلی بحث مهمیه و کمم تو منبرها بهش اشاره میشه. چند روز پیش یزد یک جهان دبیرستانی اومد گفت که: «آقا من درس و اینا حوصلم نمیکشه.» دستشو گرفتم. الحمدلله همه طبعاشون گرمه دیگه. کویر اینجوری کویر طبعش معمولاً گرمه. اینی که بهترین شیرینیها مال مناطق کویری و گرمه، به خاطر همینه دیگه. طبع که گرم میشه، به شیرینی علاقه پیدا میکنه. یزد خوراکه دیگه. باقلوا و قطاب و اینا. قم هم که سوهان. بعد جنوبم باز چینهای خاص زیاد. عراق که دهین و اینا دیگه، اونجا که کولاکه دیگه. دیوونه میکنه آدمو. منطقه گرم شیرینیهای خاصه. یعنی طبعشون به شیرینی خیلی میکشه، چون مزاجشون گرمه.
بعد اونجا دیگه اکثراً توی یزد و اینا یا دمویاند یا صفراویاند دیگه. کمه مدل. بهش گفتم: «آقا، آقا جون، صفراات بالاست.» روانپزشک نمیدونم چی چی وقت مشاوره و دویست تومن گرفتن و راهکارهای بیار پایین. صفرا بیقرار میکنه آدمو. صفرا یه جا بند نمیشه. آدمایی که طبعشون گرمه، خیلی باهوشاند، مغزاشون کار میکنه، خون میرسه به مغز. خونه دیگه. گرما مال خونهست. رجعت عناصر چهارگانه از جنس آتیش. حرارت آتیشم طبعش اینه که به سمت بالا میره. آدم بلندپروازیاند اینا. ایدهال، خیلی به همه چیز نگاه ایدهآل دارم. میخوام به ایدهآل برسن. کمالگرا، بالا بالاها رو نگاه میکنم. این پایین مایا قانع نیستم. برعکس سردمزاجها.
چیکار کنیم؟ همین. اکثر مدیران و اینا مسئولین طبعشون گرمه. از جمله یک پنکه کولری باهاشون. خلاصه طبع گرم اینجورآدما. مدیر میشن. آدمای گرممزاج مدیر میشه. کلاً موفق. آدمایی که روحیه اجتماعی دارند، میگن میخندن، ارتباط برقرار میکنن. اینا طبعشون گرم. ولی باز طبع گرم یه خاصیتی که داره، یه شعلهای میزنه و یهو میآد بیرون ول میکنه. واسه همین اینا معمولاً مشاغل مختلف، بانک، هر شغلی وارد میشن، موفقن، ولی خیلی دوام نداره. شش ماه، یک سال از این رشته به اون رشته. خوشمشربن، زود رفیق پیدا میکنن، زود نمیتونن نگه دارن. با هزار نفر رفیقه. باید دو روز درست اینها به خاطر طبع گرم. طبع سرد باز نظمشان خیلی خوبه. نظم طبع گرم بده. آدمایی که طبعشون گرمه معمولاً منظم نیستن. اونایی که طبعشون سرده، منظمه، ولی نظمشان میره به سمت وسواس. معمولاً وسواس دارند. برای رفع وسواسم که بهترین راهحل که طبعشون تعدیل بشه و به تعادل برسه. این طبع رو باید به تعادل رسوند. طبع و تعدیل کرد. واسه همین خانومها چون معمولاً طبعشون سردتره نسبت به آقایون، هم وسواس بینشون بیشتره هم افسردگی. افسردگی مال طبع سرده.
راهکارهایی داره، ساده هم هست بعضیشون. انشاءالله بعداً بهتون میگم. باید بشینیم چند جلسه صحبت بکنیم در مورد مزاج. بحث مهمیه. خیلی هم مشکلات اخلاقی و خانوادگی و اینا با همینو فقط توجه بهش داشته باشن. خانم صفراوی رفته شوهر بلغمی گیرش اومده. هیچی دیگه، شوهر بیخیال، بیحواس، گیج، منگ، هیچی یادش نمیآد. همه چیو راحت میگیره. هیچی نمیشه، حالا دیر نمیشه. خانم صفراوی! آنتایم، جوشی. دیر شد، بدو. مردا گاهی انقدر دم در وایمیستن تا فسیل میشن. هم زنا. گاهی همه رقم داریم. از مهمونی میخوام بیام بیرون، خانم اومده بیرون ده بار زنگ میزنه. یه دو دقیقه مصیبتین واقعاً. خدا رحم کنه.
مزاج گرم دارند اینام یه هم اژدهای بخوره تو یه هماتاقی، یه رفیق توی کارهای تشکیلاتی و مسئولیتی و مسئولیت... مسئولیتها و اینا یه صفراوی بخوره به یه بلغمی. اوه اوه. شب اول قبر هر شب کُل یومَه شب اول قبر. «پدر جوش می زنی؟ چی شد مگه؟ هیچی نمیشه. سخت نگیر...» بچههای رسانه طبعاً گرم، اهل ارتباطات و اینا، ارتباط برقرار میکنه آدمای پرحرف طبعشون گرم. آدم پرمو طبعشون گرم. آدمهای عضلانی طبعشون گرم. اونایی که موهای نازک و شکننده دارند، طبعشون سرده. خوابش زیاده، طبعش سرد. زود از خواب میپره، خوابش سبکه، طبعش گرم. صفراویها اینجوریه. بعد اونایی که خوابشون سبکه، عصبیاند. خیلی به هم ربط داره، خیلی جالبه. انقدر راحت میشه آدما رو شناخت. یه نگاه میکنی طرفو، کلاً پروندش میآد دستت. چشم برزخی اینام خیلی نمیخواد. این چیکاره است؟ درسش چه جوریه؟ تمایلات غریزی چه جوریه؟ اینا که گرمان، یکی باید بیاد اینا رو سردشون کنه. کافور باید به اینا زیاد بدی. کنترل. ۱۲ سالگی زن میخوام. ۳۵ سالگی تازه میفهمه یه غرایزی در وجود آدم هست. کی کی سرده؟ قاطی پاتی شده.
حاجتها قاطی پاتی. چشمشون درشته مرطوبه. اگه تو چشم سرخیش زیاده، گرم. چشمه درشت. اگه چشم باریکه، خوشگل. پوستای ضخیم خشک. پوستای نرم مرطوبن. درست شد؟ خیلی... نه که زیر پوستشون سرخ، لپش گل انداخته، صورتش. لبها مثلاً لبهای سرخی. لبش توش خون. گرمه. ساده شناخت. یه ویزیت میکنی، انشاءالله تنش هم حرارت تنش قشنگ معلوم میشه. طبعشی خیلی ساده میفهمه. مثلاً اینا که سرشون میریزه معمولاً سرشون سرده. علما معمولاً طبعشون سرده. چون آدمای سردمزاج حکیمترن. آدم گرم اینور اونور زیاد میزنند و با اینکه باهوشم هستن، ولی خیلی به درس مرس نمیرسه.
بیماری مثلاً چیه؟ چیه؟ بیماری علمایی. خوب نمیشه. نه چیه؟ یکیش چیه؟ پروستات. پروستات خود چاقی شکم مال مزاج سرد. چاقی شکم چون طبع معده سرده. طبع کبد گرم. طبع معده سرد. معده بزرگ میشه به خاطر طبع سرد. موهای سرش میریزه. علما معمولاً موی سرشون زود میریزه. بیماری پروستات مثلاً دارند. یکی از رفقا کتاب برای شیخ انصاری نوشته، پرفروشم بوده تازگی. میگفت: «نظرت در مورد کتاب چیه؟» گفتم که: «به نظر من مزاج شیخ انصاری سرد بوده. شما شیخ انصاری ای که نشون دادی، یکم گرمه.» این تیکه دوم نگفتم. گفتم که: «مزاج ایشون سرد بوده.» هم عکس ایشون فهمیده میشه چهرش. خود نویسنده البته مزاجش گرمه دیگه. حالا همشهریان بوده شیخ انصاری دیگه. گرمش کردی شیخ انصاری رو. یه کمی مثل بخاری گرمش کرده. حرکات کمالگرایانه و اینا مال آدمای گرممزاجان. آدمای سردمزاج خیلی محتاطن. آهسته میرن، آهسته میآن. با کسی کار ندارن. خیلی حساب شده برخورد میکنند. جوانب رو میسنجند. خلاصه اینا مزاج و اگر تعدیل بشه، خیلی از این کارای یهویی مثلاً جفتکی، خرکی، اینا، اینا به خاطر اینه که مزاجهش تعدیل نیست. یه نوع جنونه. تو سن جوانی آدم اینجوریه. سن جوانی خود طبع سن آدم گرمه. درست شد؟ طبع سن. نه اینکه هر جوونی الان امروز تو دانشگاه طبع زنانه سرد، طبع مردانه گرمه.
میگفتن: «یعنی چی؟» میگم: «آقا طبع جنسه این. مگه هرکی مرد گرمه، اونه زن سرده.» طبع جنس. جنسیت اینجوریه. حالا افرادش مثل ساعتها. فصلها. فصل تابستون گرمه. آدم گرممزاجها تو تابستون اذیت میشن. آدم سردمزاجها تو زمستون اذیت میشن. خودم یه راه برای تشخیص طبع: «کدوم فصلو بیشتر دوست داری؟» گرممزاجها اگر دموی باشند، گرمتر باشن، زمستونو دوست دارن. اگر گرم و خشک باشند، پاییز دوست دارن. اگر سرد و مرطوب باشند، بهارو دوست دارن. سرد و خشک باشند، تابستونو دوست دارن. حالشون بد میشه. طبع و گرم، خود فصل طبع داره. میوهها طبع داره. عطرا طبع داره. بعضی اصلاً خیلی چیزا. خیلیا به این چیزا توجه میکنن. بابا هر آدم نمیزنه. غذاها طبع دارند. صداها طبع دارند. سورههای قرآنم طبع دارند. آیههای قرآنم طبع دارند. کلمات طبع دارند. حروف. درست شد؟ متناسب با خود آدم، اینا یه بخشش. حالا تو دوران امام زمان یه اتفاق ویژه میافته. همه چی متعادله. ببین دیگه کولاک میشه. تو اون همه به تعادل میرسند. همه چی میزون میشه.
گفتن گرگ و میش با هم میآن سر یه برکه آب میخورن. نمیخواد بگه گرگ و میش مثلاً گرگا دیگه تو اون موقع میرن اسنپ کار میکنن، دیگه از این چیزا در میآن و گوسفند نمیخورن و میزنن تو خط ریاضت و نون ماست و ماست موسیر و اینا. مثلاً گرگه پیازم گرون شده، نمیشه خورد. و گرگان بمیره، بره بمیره. گرگه دیگه گوسفند نمیخوره، باید آب میخوره. نگاه میکنه میگه: «حاجی من روزهام.» مثلاً اینجوری میشه. یا نه قبلش تفریحی میزده، الان دیگه مقیده. میگه من هفتهای یه دونه. دکتر گفته هفتهای یه دونه گوسفند بسته. وقتی که لازم دارم، میآم یه چرخی میزنم، یه گوسفندی میزنم و میرم. درست شد؟ نمیخواد بگه گوسفند دیگه خامخواری میکنند و از گوشتخواری در میآن و سبزی میخورن و علف میخورن. گوسفند، گرگها باید گوشت بخورن دیگه. دندوناشون اصلاً این مدلیه. میخواد بگه انقدر همه چی میزون میشه، تا گرگ و میشم میتونن با هم کنار بیان. اوج تضاده دیگه تو عالم. اوج تضاد دیگه گرگ و میشان. اینام با هم کنار میآن. آدما دیگه جای خود داره. شاید همه چی میزون میشه. تعادل، تناسب. تناسب همه چی زیباست دیگه.
حالا تناسب دیگه وقت نشد امشب خیلی صحبت بکنیم. یه چهرهای که زیباست برای چی زیباست؟ چون تناسب دماغش به دهنش میآد، دهنش به چشاش میآد. اگر مثلاً بزرگوار یه بینی بوده که دست و پا درآورده، این دیگه هیچیاش به هیچیاش نمیآد. چشا انقدر درشته که دماغو برده تو حاشیه. دماغه به چشام میگه: «حاجی یکم برای ما جا بذار، منم هستم اینجا. لُبّها مثلاً انقدر درشته که این گونهها اصلاً دیده نمیشه. دهن انقدر گشاده.» اینا میشه عدم تناسب. تعادل. میزون نیست. چشم جای خودشه، اون میزانی که باید جا بگیره، جا گرفت. بینی که باید جا بگیره، جا گرفت. این ترکیبش همه زیبا. درست شد؟ تناسب خیلی مهمه.
حضرت سلیمان اینو بگم تمام و تمام کنم یا نه؟ چجوريه؟ چند چند؟
حضرت سلیمان، الان نبینانا و الیه وعلیه السلام**اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم(که دعا برای پیامبر و خاندانش است به دلیل حفظ لحن مذهبی در این قسمت که متن دعا بوده است.)** اومد. حیوون و میمونا تو تشکیلاتش بودن دیگه. دو نفر بودن که با حیوانات رابطه خوبی داشتن. انبیا البته همه رابطهشون خوبه. خیلی اینا، حضرت نوح سوار کشتی کرد و طرفم گفته بود که بزرگترین عذاب میدونی چیه؟ اینه که تو آب داره غرق میشی. الاغه از تو کشتی بابات. اون داره میره و تو موندی. این حضرت نوح، اونورم حضرت سلیمان. شوخی شهرستانی و اینا بود دیگه. حیوونا میاومدن و رابطه و دیگه مورچه پیغمبر خدا رو. حضرت سلیمان به اینا حرف میزد، کلی هم حال میکرد. فَتَبَسَّمَ ضَاحِكاً**«فَتَبَسَّمَ ضاحِکاً مِنْ قَوْلِها» (نمل/۱۹)؛ و از سخن او لبخند زد. **. میخندید حضرت سلیمان. دمت گرم. باریکالله. استندآپ میرفت مورچه. سلیمان میگه: حضرت سلیمان اومد یه دیدی زد. دید که هدهد رو پیدا نمیکنه. فرمود: «مَا لِيَ لَا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ کَانَ مِنَ الْغَائِبِينَ؟» مرا چه شده که هدهد را نمیبینم، یا اینکه از غایبان است؟ چیه من نمیبینمش؟ یا نیست؟ بعد فرمود: «لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذَابًا شَدِيدًا» او را به شدت عذاب خواهم کرد. سلطان مبین. اصلاً اقتدارهای قبل از حضرت سلیمان سوءتفاهم بود. چقدر مقتدرانه میگه. عذاب شدیدش میکنم یا سرشو میبرم یا دلیل قانع کننده بیاره. نرم صحبت کنید دلیل خواننده اگه نداشت. اینا همون اول میگه که عذاب شدید یا سرشو میبرم. سرشو میبرم عذاب شدیده. کمتر از قتل بوده.
امام صادق فرمودند که: «میدونی عذاب شدید چی بود؟» خیلی جالب گفت. «عذاب شدید میکنم.» خب، نمیخواد بکشتش. هدهدو نمیخواد بکشه. عذاب شدید چیکار میکنه؟ امام صادق فرمودند که: «اینو میانداخت توی قفسی با یه باز. باز باز شکاری.» بازم نمیخوره که. هدهد رو نمیخوره این. همین فقط دوتایی با هم یه جا باشن. صحبت ناجنس، «عذابیست الیم»عذاب دردناک. طبع گرم، طبع سرد بخوره به هم توی خونه. با هم زندگی کنیم. مدلی. درست شد؟ هدهدم انداخت توی قفس. هدهدو اومد گفت: «آقا هر عذاب شدیدی که هر پرندهای رو میشه انجام داد، انجام بده. من فقط از اینجا نجات بده.»
کی گفته حضرت سلیمان از پرندهها عذاب شدید بین شما چیه؟
گفتن که: «پَرِها مونو بزنن بندازنمون زیر آفتاب.»
حضرت سلیمان این کارو کرد.
هدهد گفت: «اینو تحمل میکنم. زیر آفتاب پرها م در بیاد تحمل میکنم. اون باز بخوام توی قفس باشم تحمل نمیکنم.» خیلی سخته. سختیها خیلیاش مال اینه: تناسب نیست، از یک جنس نیستند، با هم جور در نمیآن، تعادل نیست. تو رابطه باید آدم چیکار کنه؟ سعی کنید دو طرف به تعادل برسند. این خیلی مهمه. یه بخشش همون مزاج.
مزاجمونو کشف کنیم. اول مصیبت، دوتایی طبعشون گرمه یا سرده؟ هفت شب میخوابم، ۱۲:۳۰ ظهر فردا، دوتایی با هم بلند میشن. خوبه. میگن از اتاق فرمان اشاره میکنم، خوبه وقتشو بیشتر کنیم. هیچی به هیچی نیست. اون یکی هم دوتایی با هم گرمان، دعوا سر ریاست و مدیریت میخواد. حرف خودشو به کرسی بشونه، میخواد حرف خودشو به کرسی بشونه. مهم اینه که دوتایی به تعادل برسن. جفتشون متعادل بشن. جانم. ببینید ترکیبی باید بزنیم. ترکیبی دنبال کیس مناسب میگردند با ساندیس. بله، کیس و ساندیس.
ببینید اگر حالا یه بحث دیگهایه، هممزاج یا هممزاج. ترجیحاً مزاج ضد ترجیح داری. ولی اونی که مهمه، عقل و ایمان. این دو تا اگه نباشه، مصیبت. عقل و ایمان اگه باشه، حیطه دو طرف حیطه خودشونو معلوم میکنه. امیرالمومنین و حضرت زهرا، ظاهراً هر دو تا طبعشون گرم بوده. انقدر که فهمیده میشه. پیامبر اکرم حیطه مشخص کرد برای اینا. کارهای بیرون خونه با امیرالمومنین. کارهای تو خونهام با حضرت زهرا. البته اینجوری نبود که دیگه هیچ کاری تو خونه امیرالمومنین انجام ندن، هیچ کاری بیرون خونه حضرت زهرا انجام ندن، ولی حیطه معلوم شد. تو این حیطه کی دستور بده، کی حرف گوش بده. دیگه عقل و ایمان میخواد. حیطه ها معلوم بشه، این تعادله. تعادل. الان همه عالم قرهقاطیه. همه چی به هم ریختهاست. اصلاً فسادم اینه دیگه. «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ» فساد در خشکی و دریا به خاطر کارهایی که مردم انجام دادهاند، آشکار شده است.. همه عالم به هم وره. هیچی سر جای خودش نیست. تعادل نیست. الان تو استعدادها، رشتهها، رشته معدن. ۸۰/۲۰ دخترا، ۸۰/۲۰ آقایون. دانشگاه امیرکبیر مثلاً دانشگاه خودمون. گفتم خانم. حمله کردن به ما. رشته برق. گفتم رشته برق با یه خانم چه تناسبی داره؟ تناسب وقتی نباشه... بعد سونوگرافها تو یه شهری مثل مثلاً مشهد ۵ تا خانم پیدا نمیشه که سونوگراف باشه. اصلاً همه اونایی که میآن خانومم که میآن پیشش سونوگرافی مرد. متخصص بیهوشی یه دونه زن پیدا میشه تو کل یه شهری مثل مشهد. تعادل نیست. همه چی به هم وره. تناسب نیست.
همه رقم شغلی بالاخره جنس خودشو میخواد. مهم تناسب تعادل نیست. نیست. اینو که زندگیها به هم ریخته است. قاطی پاتی. جنسمون جور نیست. اهل بیت اومدن زندگی ما را آباد کنن. مظلومیت به اینه دیگه. اومده زندگی ما رو آباد کنه، به تعادل برسونه، میزون بشیم. میزون بشیم، صفا کنیم. بعد چیکار میکنیم؟ شمشیر میکشن به اهل بیت. غربت نیست؟
«بنده خدا! من اومدم خودتو درست کنم. از زندگیت لذت ببری. بدبختت میکنه.»
غربت اهل بیت فقط ما اهل بیت اینجوری نگاه نکنیم که آقا اهل بیت رو گرفتن کشتن و مثلاً معنویات بابش بسته شد و این. فقط این نیست. امیرالمومنین فرمود: «اگه کار از دست من نگرفته بودن، هیچ جوون مجردی پیدا نمیشد که به خاطر نداشتن همسر به گناه بیفته.» تو نهج البلاغهاست. «اگر کار دست من بود، به سادگی ازدواج انجام میشد.» فرمود: «ما زنا الا شقیون» زنا نمیکنند، مگر افراد بدبخت و شقی. فقط کسی رو به گناه میبرد که دیگه واقعاً ذاتاً آدم بدبخت و کثیفی باشه. جوونی که میخواد پاک بشه، به راحتی میرفت ازدواج میکرد. شرایط فراهم. امروز تو دانشگاه گفتم. گفتم ساختار اینجوریه که سن بلوغ با سن مدیریت، بلوغ جنسی و بلوغ مدیریتی تو یه تایم تقریباً اتفاق میافته. کاری که دستگاه ابلیس کرده اینه: سن بلوغ جنسی رو برده پایین، سن بلوغ مدیریتی رو برده بالا. طرف از ۱۰ سالگی بالغ میشه، تا ۲۰ سالگی نمیتونه زن بگیره. تازه ۲۰ سالگی نگم ۳۰ سالگی. ۲۰ سال باید بسوزه یا ۲۰ سال باید کثافتکاری کنه؟ به هم ریختن هندسه رو. ریختن همه هم تو زجر. مصیبتنا. هیشکی هم صداش در نمیآد. بامزه همین اگه همه عالم بفهمن، میرن در خونه امام زمان در میزنن، آقا هم ظهور میکنه، خلاص میشه. مشکلات مال اینجاست. بدبختی مال اینجاست. الان آمار جدید دیروز منتشر شده. ۱۶ درصد مردم آمریکا. خیلی آمار عجیبی بود. تعجب کردم واقعاً. ۱۶ درصد مردم آمریکا در صدد مهاجرت از آمریکا. ایران ۸۰ درصد. اشکال نداره. اصلاً ایران ۸۰ درصد. آمریکا ۱۶٪ زیاده. ۱۶٪ میخوان مهاجرت کنن. به هم ریختن ملت. تا نفهمیم همه همه عالم که کار با امام درست میشه، وضع همینه.
اهل بیت همه مظلومیت و غربتم همین بود. برای ما بود، به خاطر ما بود. اونا غربت کشیدن، مظلومیت کشیدن، ما بیدار بشیم. ما حواسمون جمع بشه. شما فکر نکن ناله حضرت رقیه سلامالله علیها در خرابه فقط از زوری بابا بود، فقط از یتیمی و تنهایی بود. اون ناله برای این بود که مردم بیدار بشن. ناله برای این بود مردم را بیدار کن. ناله حضرت زهرا سلامالله علیها، در و دیوار فقط از درد نبود که، از درد هم بود ولی میخواست مردم بیدار بشن. حواست جمع بشه همه. به نصف شب این بچه هوای بابا کرد. بهونه گرفت. نامرد نحس و نجسیم از خواب بیدار شد. گفت: «چیه؟ چه خبره؟ چقدر اینجا سروصداست؟ چیکار میکنن؟» اصلاً هیچی. این بچه سه چهار ساله بهونه داره میگیره باباشو، باباشو میخواد. این نامرده حرامزادهام گفتش که: «خب باباشو ببرید براش.» لا اله الا الله. دیگه شبهای جمعه آخر ماه شعبانو داریم میریم به سمت ماه رمضان. با این روضهها باید آماده بشیم. مهمونی خدا رو. برای این من که مهیا نیستم هنوز پاک نیستم. حضرت رقیه پاکمون کن امشب انشاءالله.
گفتم: «خب سر باباشو ببرید.» رو طبقی گذاشتن این سر نازنین و مبارک رو. وقتی آوردن این بچه هنوز مشغول گریه و شیون بود. تا طبق رو دید، گفت: «عمه! انی لا ارید القسا بل ارید ابی.» عمه! من غذا نمیخواهم، بلکه پدرم را میخواهم. من فقط بابامو میخوام. من غذا نمیخوام عمه جان. لا اِلهَ اِلَّا الله. روپوش را از روی این طبق کنار زد. تا کنار زدیم. «بابا اومده!» سر نازنین پدر. برگشته. گفتن: «خودش رو انداخت رو. بوسهباران کرد این سر نازنین رو. شروع کرد بابا با بابا حرف زدن. «یا ابتا! من الذي أیتمَنی علی صغر؟**ای پدر! چه کسی مرا در خُردسالی یتیم کرد؟** بابا منو تو این سن و سال کی یتیمم کرده؟ شروع کرد درد و دل کردن. «یا ابتا! من للشُّعورِ ناشرات؟**ای پدر! موهای پریشان را چه کسی جمع کند؟** بابا این موهای پرشونو ببین. این یتیما رو ببین. این زنها رو ببین. ببین چقدر این زنها سیلی خوردن. ببین چقدر این زنها اذیت شدن. چقدر این بچه با شعوره. نگاه کرد به رگهای بریده. گفت: «یا ابتا! من الذي قطعت وریدک؟» **ای پدر! چه کسی رگهایت را برید؟** بابا کی این رگها رو برید؟ کامل بهایی نقل کرده که یکی از معتبرترین مقاتل اینجا. «فَوَضَعْتُ فَمَها عَلَى فَمِهِ الشَّریفِ.» پس دهانش را بر دهان شریف او نهاد. این دختر لبشو گذاشت روی لب بابا. صحنه را تصور کن. این بچه دلش برای بوسه تنگ شده. بابا یک ماه بچه تو نبوسیدی. نه تنها نبوسیدی، بغلش نگرفتی. نه تنها این بچه یک ماه تو بغل تو نبوده، با دستای تو موهاش شونه نشده، یک ماهه هرکی از راه رسید دست به موهای ما انداخت. این گیسوها رو کشید. روما. دست بلند. اینجا بود که لب رو گذاشت رو لب بابا. «فَحَرَّکوهُا.» پس او را حرکت دادند. اومدن هرچی این بچه رو تکون دادن، دیدن ماتَت.**پس او از دنیا رفت.**
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
گام دوم تا ظهور
جلسه چهارم
گام دوم تا ظهور
جلسه پنجم
گام دوم تا ظهور
جلسه ششم
گام دوم تا ظهور
جلسه هفتم
گام دوم تا ظهور
جلسه نهم
گام دوم تا ظهور
جلسه دهم
گام دوم تا ظهور
جلسه یازدهم
گام دوم تا ظهور
جلسه دوازدهم
گام دوم تا ظهور
در حال بارگذاری نظرات...