متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم
بنده فرمود که ما در بحث تندخوانی، اوایل و اواسط دهه ۷۰ فعالیت داشتیم. خیلی استقبال شد ازش. اواسط دهه ۷۰ بود که فهمیدیم ما به مجموعه نصرت تهران میرفتیم برای آموزش تندخوانی. ایشان فرمودند که: «من در دقیقه ۳۰۰۰ کلمه را الان میتوانم بخوانم.» دو تا سه ماه به نظرم ایشان بعد گفت که: «من "بحارالانوار" را هر دورهاش را در سه ماه خواندم.» ۱۱۱ جلد است، سه ماه که ۹۰ روز میشود. ۱۱۱ چهار صد روز، یکونیم جلد تقریباً روزی یکونیم جلد. جلویشان ۳۵۰ صفحه است و سه بار هم گفتم: «قشنگ فهمیدی؟» گفت: «بله، الکی نخواندم بروم.»
بعد گفتم: «ظاهراً حضرت آقا هم کار کردهاند این مسائل را.» گفت: «بله، ایشان با آیتالله خزعلی همان دوره اوایل رهبریشان، دوره رهبری، دهه ۷۰، با مشکلات و مسائل و اینها...» خیلی عجیب است واقعاً، توفیق و برکتم رفته انگار از زندگیام. بعد رفته بودند کار کرده بودند. ایشان.
ما وارد مجموعه نصرت که شدیم، روی دیوار مجموعه نصرت زده بود که رتبه اول در تندخوانی در مجموعه نصرت متعلق به آیتالله خامنهای است. رتبه اول بوده. حالا اینها معمولی بودند که ۳۰۰۰ کلمه میخوانند. من از یکی از مرتبطین آقا شنیدم که آقا ۵۰۰۰ کلمه میخوانند و شبی ۳۰۰ صفحه کتاب را قبل خواب تمام میکنند. یک نیم ساعت قبل خواب که میخواهند بخوابند، دیگر چشمانشان سنگین است. یک ۳۰۰ صفحه مطالعات علمیشان را تدریس و اینها است. آن اولش است.
خلاصه آقا! این به آن خلاصه و آن حال و آن معنویت و آن سحر و اینها برمیگردد. چرا امام صادق علیهالسلام شب اصرار دارند که در توصیف اصحاب امام زمان، این ویژگیها را بگوید؟ بابا اینها میخواهند دنیا را آباد کنند. مسئولیت ریاست حکومت، نماز شب میخواند. آدم حسابی است. دوران امام زمان به کسی که نماز شب نمیخواند، حکومت و مسئولیت نمیدهند. آدم قابل اعتمادی نیست. برای اینکه کسی که اهل سحر نیست، حتماً اهل یک غلَطی است که سحر توفیق ندارد نماز شب بخواند. بله، عبادت امیرالمؤمنین "بَسْته قُناب" یعنی کاری کردی در طول روز که شب نمیشود. حالا ما که خودمان هم تعطیلیم، خجالت از شما بکشیم. اهل کار بشویم. راه نماز شب دعا کن.
گفتم: «من روزهایی که نماز صبح میخوانم، اینقدر خوشحالم تا شب سرحالم. خدایا من تا شب کیفورم. خدایا من بیدار شدم اما ۳ دقیقه مانده بود، ولی بیدار شدم.» خلاصه آقا جان، اینجوری است. اینجور اصحاب میخواهد. امیرالمؤمنین طرف گفت: «ما شیعه شماییم.» حضرت فرمود: «رنگت را نمیبینم زرد باشد. اول شما اینجوری حساب میکنی شیعه بودن.» بله، رنگ زرد نیست، نمیخورد بهت. آثار خستگی عبادت و خستگی کار برای خدا دیده نمیشود. شیعه ما اینجوری است. مشخص است که شیعه است و اهل کار است. زود پیر میشود. زود پیر میشود، زود محاسن سفید میشود. تحت فشار است دیگر، دارد کار میکند. خوشخوشا نیست.
بعضی مسئولیت میگیرند، سال آخر نگاه! از سال اول، ماشاءالله بزنم به تخته، سرحالتر است! پیکر مسعود ما را آوردند تلویزیون گفت: «تو این دو سالی که مسئولیت گرفتم، ۱۰ کیلو چاق شدم.» خلاصه اینجوری هم داریم. مسئولیت ملت تو آبند، بعد منم لب آب... خب، این معلوم میشود که آن حال عبادت و سحر و اینجور مسائلش طرف رو به راه نیست دیگر.
«مجتهدی» میفرمود: «هرچه هست از نماز است.» من این شخصیتهایی که مسئولینی که میبینید مشکلات دارند را میبینم، چون نماز اینها را دیدم؛ میدانم اینها نماز درست حسابی ندارند. این آل نماز. رهبر انقلاب را دیدم. ایشان به خاطر آن نمازش، اینجور شخصیتی دارد.
آقا وقتی که جوان بودند در تبعید بودند. آقای راشد نقل میکردند این خاطره را که: «ما ایرانشهر که بودیم، تبعید بودند، سیستان گرم بود. در را وا میگذاشتیم، تابستان بود. یک روزی گذاشته بودیم نماز ظهر بخوانیم، یک بزغاله آمد.» بزغاله اینها زیاد داشتند دیگر، تو خانههایشان هم هست. «یک بزغالی آمد و شروع کرد مُهرها را برداشتن، چه میدانم سجدهگاهها را گاز زدن و شبکه گاوه.» حالا بز هم که ماشاءالله هرچه گیرش بیاید میخورد دیگر، مشکل ندارد. کلاً معدهاش به هیچی نه نمیشود. از هیچی تعجب نمیکند. جانِ مُهری و نمیدانم سجاده و اینها را به دهن. «ما خیلی خودمان را کنترل کردیم نشد. بعد دیدیم آقا نمازش را کامل خواند و تمام شد و بعد مشغول تسبیحات.» (آهنگ چی شده، میخندید بزغاله) گفتم: «بزغاله چی است؟ بزغاله آمد سجاده شما را برداشت. من کیم؟ اینجا کجاست؟»
روایت داریم: «کسی که علامت قبولی نماز این است که نماز خواندی نفهمی بغلیت کی بوده.» از علائم قبولی نماز این است که تو نماز ندانی بغلت کی است. این مال جوانی ایشان بوده.
گفتند ضد انقلاب خیلی دست گرفت. «ما تو عراق بودیم برای نماز دیدیم قطار واینمیایستد. هر کاری کردیم واینمیایستد. از ته قطار خودمان را پرت کردیم بیرون که نمازمان از دست نرود.» فیلم اتفاقی که خودش را پرت کرد بیرون، این همت است نسبت به نماز. اینجوری است دیگر، حس آدم تو نماز اینجوری است دیگر، توجه آدم تو نماز.
من شنیده بودم، ولی یک وقت پشت ایشان نماز مغرب خواندیم، بعد خیلی منتظر بودند اتفاق بیفتد، بعد این اتفاق نیفتاد. بعد نفهمیدم آخه مال همیشه شأن است یا نه؟ ولی شنیده بودم که بین نماز مغرب و عشاء ۴۵ دقیقه حال مراقبه دارند. مراقب و محاسبه روز.
حالا شاید این مال قبلتر بوده. چون چند سال پیش خدمشان بودیم، منزل این مسئله را داشتند، ولی شنیده بودم ۴۵ دقیقه. حتی مسئولین کشوری و لشکری، هرکه باشد، این ۴۵ دقیقه... دهه ۷۰، آنطرفها، مثلاً مسئله مهمی است. کار و اینور و آنور را بزنیم دیگر نه. آدم برای کارش هم وقت میگذارد. جلسهاش را میگذارد. مطالعهاش را میکند. فکرش را میکند. زحمتش را میکشد. دلسوزیاش را دارد. همه توانش را میگذارد. در این حال، اینور ماجرا، اصلاً آن جونی که آدم در طول روز دارد کار میکند، اینجا شب با این نماز گرفته، با این قرآن گرفته. «إنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحًا طَوِیلًا» تو روز فعالیت داری. «قُمِ اللَّیلَ إِلَّا قَلِیلًا» شب باید استفاده کنی. شب باید انرژی بگیری.
حضرت امام که دیگر، حالا ایشان هم باز از جهتی عجیبوغریب بودند؛ آن حالات سحر و عبادت و فیلم امام هستید. امام ماه رمضان دیدارها را تعطیل میکردند. خیلی جالب است ها! بعضی چیزها حالیشان نمیشود، بعضی واقعاً مسخره ماجرای حفظ قرآن رهبری را مسخره میکردند: «بیکاره قرآن حفظ؟» حضرت امام تو بحبوحه جنگ و مشکلات و اینها، یک ماه همه دیدارها را تعطیل میکرد. ماه رمضان. بعد فیلمش هست. تو بیت منزل ایشان. امام با آن همه مشغله و برنامه و کار و مملکت شلوغپلوغ و تازه انقلاب کرده و جنگ و مسائل فراوان، یکی دوتا نبود. ماه مبارک، یک ماه همه دیدارهایت تعطیل. بعد فیلمش را عروس امام دوربین برده، دیدید دیگر، حاج احمد آقا موهای امام را کوتاه میکنند و بعد دارد فیلمبرداری میکند. حالا امام تو منزل فضای عجیبوغریب بسته: «این چشمت را چرا بستی؟» «نمیتوانم.» «جفت چشمت را وا کن. نگاه کن. چرا؟ ببینم باز است.» «فلسفه خوانده. دکتر فلسفه طباطبایی. امشب شب چندم ماه مبارک است؟ اعمال دارد. من بروم کشی. من را صدایم پشت مرز دارد میزند. میگوید من اعمال دارم.» خب، یک آدم نادان نفهمی وقتی این را میشنود، میگوید: «آقا ما الان تکلیف نداریم. نه، نداریم.» خلاص شنها، مأمور خدا بودن. اعمال دارد. از اینجا دارد مطمئن حرف میزند. بقیه میلرزند.
«پرورش» میگفت که به امام گفتند که (خاطر ایشان نقل کرده؛ ظاهراً خود ایشان دیده بوده واقعه را) که امام میخواستند نمازشان را ببندند، تکبیرشان را. ماجرای حمله به سکوهای نفتی ما که آمریکاییها زده بودند. امام از قبلاً گفته بودند که هر وقت اینها حمله کاری کردند، دست از پا خطا کردند، بزنیدشان توی خلیج فارس. آنها حمله را کرده بودند. امام میخواستند تکبیر بگویند. میگوید امام دستهایش آماده بود برای تکبیر. اینها پریدند توی اتاق گفتند: «آقا، یک لحظه، یک لحظه! تا نبستید. آمریکاییها سکوی نفتی ما را زدند. چکار کنیم؟» «بزنیدشان، الله اکبر.» آن «بزنیدشان» از همین «الله اکبر» است. مسئول بزرگوار اینها گفتند (گفتند صحنه دیپلماسی مسخرهبازیها را برنمیزنیم): «ده تا میخوریم.» درست شد. اینها است دیگر. این از آن حال مشهد.
بعد به امام میگفتند که: «آقا، موشکهای جماران به خاطر شما میزنند.» اتاقی درست کرده بودند برای ایشان پناهگاه. بدون هماهنگی امام. به شدت عصبانی شدند: «همین الان خرابش میکنید. شما چین! میگوید ممکن است زلزله بیاید.» رفتیم سر کار بودیم. تفاوتها تو وجود آدم، این شرکها که چرک میآورد و آن ایمانی که نور میآورد، دیده میشود دیگر. کسی یک گَندی میزند تا ۳۰ سال طبقات کثافتش میلیونها آدم را دارد بدبخت میکند. پرونده باز است. همینجور پیاز ۵ برابر میشود. میرود تو پرونده هرکه بدبخت میشود. هر زندگی به هم میخورد به خاطر اقتصادش. هنوز دارد میآید، بند نمیآید. این هم از آن سحر و عبادت و نماز. به آنها برمیگردی. اینها است دیگر.
این حالات خیلی مهم است. خودسازی. امام فرمودند که: «تا خودتان را نساختید، وارد کار نشوید. آن وقت ضرری که آدم میزند به مراتب بیشتر است.» سحر قوی میخواهد. یک خودسازی میخواهد. یک اخلاصی میخواهد. امام چقدر تأکید مسئولین درس اخلاق اساتید اخلاق موعظه بشنوید. نهیب بزنند: «فلانی هم با ما است. تو گوش من حرف بزن.» آدم شن. خود آقا، قومی آمدند از آقای بهجت وقت خصوصی میگرفتند، میرفتند وصیت کنند. آقای بهجت را، خود ایشان حسش این است با این بزرگان شخصیتهای مختلف. واقعاً بوی اشتیاق خاص ایشان. مینشیند حرف میشنود نام موعظهای، یک حرفی، نصیحتی. با اینکه واقعاً مستقیم حس معنوی میخواهد، یک حس و حالی میخواهد، یک خلوصی میخواهد. اینها همین است که فرمودند: «یَبِیتُونَ قِیاماً عَلی أَطرافِهِم.» شب را ایستاده روی پا سر میکند. تعبیر قرآن: «قَلِیلٌ مِنَ اللَّیلِ ما یَهُجَعُون.» اهل تحرک و اهل فعالیتند، ولی فعالیت معنوی. روی خودش دارد کار میکند. روزش چی؟ «وَ یَسْبَحُونَ عَلی خُیُولِهِم.» روز را مرکز درگیر، مشغول فعالیت.
امیرالمؤمنین فرمود: «نماز شب من در عمرم قضا نشد، حتی لیلة الهریر.» در جنگ صفین شب عجیبوغریبی بود. چند شبیخونی زدند و درگیری سنگینی بود. حضرت فرمود: «وسط درگیری، باز نماز شبم را از دست ندادم.» وسط درگیری سنگین قرائت قرآن سر جایش بود. وسط جنگ بود. این روایت خیلی جالب است به نظرم. تو نهجالبلاغه هم هست. وسط جنگ بود، وسط درگیری.
حالا دو تا روایت: یکی اینکه تو نهجالبلاغه نیست. ابن عباس میگوید: «وسط جنگ دیدم امیرالمؤمنین در آسمان نگاه میکند. ملائکه قرار است بیایند کمک یا چیزی. ماجرای وسط جنگیم.» هی نگاه میکنم ببینم سر اذان، تا اذان شد، گفت: «به هم نماز.» خیلی جالب است.
شاگردش، پسرش، آقازادهاش، امام رضوانالله علیه. وقتی شاه فرار کرد تو پاریس، امام پاریس دی ۵۷. دیگر ۵۶-۵۷، ۵۷، ۲۶ دی ۵۷. امام موقع امام از آبان به نظرم پاریس بوده یا مهرش. بعد همه خبرگزاریهای دنیا آمدند لایو گزارش دهند که امام یک پیروزی برایش محسوب میشود: «شاه فرار کرد.» همه دوربینها را کاشتند و همه سروصدا، شلوغپلوغ. حالا من بودم چکار میکردم؟ «وای خدایا من! این همه دوربین. خوشبختی محال است.» امام چکار کردند؟ نیم ساعت مانده به اذان ظهر، نیم ساعت طول کشید اینها دوربینها را مرتب کنند و آماده کنند و پرو نور و صندلی و به قول رسانهای، آفیش کردند. گفتند: «آقا بسمالله.» «احمد اذان شده، برو و نماز.» انقلاب در نماز. واقعاً یعنی چی آخه؟ برای چی؟ فرمود: «ما با اللهاکبر پیروز شدیم.» «اللهاکبر ما پتکی بود که بر سر اینها خورد. آنها همه چی داشتند، ما هیچی نداشتیم و فقط اللهاکبر داشتیم.» این آدم میتواند حرف اینجوری بگوید: «اللهاکبر ما شش تا در دیگر هم داریم. هفت تا در دارد.» «سبعة ابواب» این حرفها ملت را میخندانید. «قوارت بخورید. ۶ تا دربستهاید. دربستهاید، حسن. یک در نبستهای، حسَنک.» حالا اینجا برعکس شد. خلاصه وارد بحث اینها نشویم.
امیرالمؤمنین تو جنگ بود. یکی آمد وسط بحبوحه جنگ: «تاکتیک نظامی چیزیای بپرسید.» «توحید! سؤال دارم. جنگ توحید صفات مثلاً.» گفتند: «اینجوری است، آنجوری است؟ درسته یا اینجوری؟» کلاس معارف، معارفها را ریخته بود تو جنگ. عصبانی شدند اطراف امیرالمؤمنین. وقتی سؤال توحید معارفه نماز ظهر. بعد نماز مسجد. حضرت فرمودند که: «اصلاً مگر ما به خاطر چیزی غیر از توحید داریم میجنگیم؟» حضرت یک خطبه طولانی جوابش را داده. منتظر این بودند: «آمدی، آفرین، بیا.»
گاهی یادمان میرود وسط کار اینقدر درگیر کار میشویم، اصل ماجرا یادمان میرود. برای چی توئیت بزنیم که چی بشود؟ آمده بودیم اصلاً هیئت زدیم که چی بشود؟ برای امام زمان. «تعطیل کن، نمازت را بخوان. نزن بیشتر، خوشحال میشوم.» «۱۲:۳۰ این شاءالله میخوانم. من مشغول کار حضرتم.» خود حضرت مشغول نماز، مشغول کار حضرت است. قاطی میکنیم مسائل را. اخلاص، این صفت معنویت است. یک اصل ماجراست. از مرحوم شهید مطهری نکات را عرض کردم. این اخلاص و این صفا. ایشان وقتی دانشگاه تهران میرفت، تقریباً میشود گفت اولین آخوندی بود که تو دانشگاه راه پیدا کرد تو آن دوره، دانشکده الهیات. دانشکده الهیات همین الان آخوندها سخت توش میتوانند راه پیدا کنند. معروف دانشکده الهیات که اصلاً الهیات تهران. ایشان آن هم با رشته فلسفه و تدریس فلسفه و اینها وارد شد. قبل انقلاب تو آن وضعیت. سر کلاس میرفتند، تو سخنرانیهای دانشگاه روضه میخواند. آخرش به ایشان گفته بودند که: «آقا، شأن علمیتان میآید پایین. اینجا آکادمی است، اینجا دانشگاه. روضه نیست.» «من رو من مقدمه روضه حرفهای علمی میزنم.» زارزار گریه میکرد. بابا دمت گرم.
قاطی نمیکند سروصدای بعضیها. به هارت و پورت میافتند. یک کمی دور و برشان شلوغ میشود، یک لگد به دستگاه امام حسین و یک لگد به نوکرها و یک لگد به روضه. عزت میآورد براش. بدبخت بیآبرو میشوی. بزرگی میفرمود: «اینهایی که تو مجلس امام حسین سر سینه زنها داد میزنند، میاندارهایی که سینه بزنند، تو اینها کسی را ندیدم که عاقبت بخیر بشود.» به چه حقی سر مجلس امام حسین شلوغ کنیم؟ خدا آقا ناراحت است. آقا نمیخواهد. میگوید: «نمیخواهم شلوغ بشود. تو چکار من نیستی؟» «امام حسینی.» «غلط میکنی حرف مفت میزنی. چکار هستی؟ نوکری. منم نوکرم.» قاطی میکند خبری شده. همین قاضی روضه میگرفت، دم در وایمیایستاد، کفشها را جفت میکرد. یادمان نرود یک اسمی، رسمی، بنری، تبلیغاتی، تشکیلاتی، فالووری، میزی.
شهید مطهری این است. اینها است که ویژه کرده. همسر شهید مطهری میگوید: «میگوید یک روز صبح دیدم تلفن زنگ خورد. آقای مطهری آمد تلفن را جواب داد. دیدم گل از گل شکفت. تو تلفن که صحبت میکردم، دارد به وجد میآید، دارد پرواز میکند. بعد هی گفت: نه من چیزی نیستم. خواهش میکنم. نه واقعاً هیچی نیستم.» تمام شد. «دیدم خیلی سرحال است. یک چند روز قبل از شهادتش بود.» گفتم: «چی شد؟» «گفت آقا طباطبایی بودند پشت خط. علامه فرمودند: دیشب خواب دیدم اباعبدالله الحسین را. از ایشان پرسیدم نظرتان در مورد آقای مطهری چی است؟ حضرت فرمودند آقای مطهری از دوستان ماست.» گم نکنی اینجوری میشود دیگر.
بعد همسرش میگوید: «بعد از شهادتش هم خوابش را دیدم. پرسیدم او باید چکار؟» «شاگرد امام حسین شدم، کلاس توحید برایم.» گم نکنیم خودمان. ما نوکریم. نوکریه. هرجا هم برویم برای نوکری. شهید مطهری ویژگیش این بود. گم نکرده بود. یادش بود نوکر است و شهادت هم نصیبش شد. خوش به حالش. اینجوری خیلی میچسبد. بعد نوکری علمی بکن، آخر هم شهید بشوی. یادمان نرود نوکریم.
مرحوم آیتالله اراکی میفرمود که امیرکبیر را در خواب دیدند. ازش پرسیدند که: «آقا اوضاعت من چطور است؟» گفتش که: «من یک چیزی داشتم. اینور یک درخشانی شد. خوب ازم خرید.» پرسیده بودند: «چی است؟» امیرکبیر گفته بود که: «وقتی که من را توی حمام فین کاشان رگَم را زدند، حالا وقتی خون از آن میرود تشنه میشود. خون میرود که آدم میافتد. گفت که خون ازم زیاد رفت، تشنه شدم. آن لحظه آخر گفتم: فدای تشنگیات بشوم یا اباعبدالله. و همین که رفتم و بر خودم امام حسین آمد. به آغوش کشید من را. به یاد تشنگی من بودی؟ ازم من را برداشت برد با خودش. به یاد تشنگی من بود یا اباعبدالله.»
**شب جمعه آخر ماه شعبان، چند روز دیگر ماه رمضان.** اینقدر به یاد تشنگی شما میافتیم توی روزهای گرم، لبهای خشک. به یاد تشنگی شما، به یاد تشنگی بچههایت بیتاب میشویم. آب خنک بهمان میرسد. دم افطار سر حال میشویم. به یاد شما هستیم آقا جان. یاد شما، به یاد شیرخواره شما. ما را هم تحویل بگیرید. یا اباعبدالله، ما را به این ماه رمضان راه بدهید. من که دستم... خودمو میگم. به خدا دست خالی. هرچه نگاه میکنم، میبینم دو سه روز مانده تا ماه رمضان. واقعاً هیچی ندارم. با چه رویی میخواهم بیایم تو مهمونی خدا؟ با این دست خالی، با این صورت سیاه، با این وضع کثیف، این وضعِ نماوا، و این وضع قرآن، وضع عبادت. یکهو میخواهم بیایم وسط مهمانی خدا. شبها بهم بگویند ابوحمزه بخوان، افتتاح بخوان، دعای سحر بخوان، قرآن. با چه وضعی من بیایم؟ یا اباعبدالله! یک آن شما تجربه نشان داده میتوانی روی هرکسی پیاده کنید. تجربه نشان داده میتوانی توی یک آن راه بیندازی برای مهمونی. ببری هر چقدر کثیف باشد. یک ثانیه تمیزش میکند. برمیداری با خودت میبری. امشب ما را پاک کن شب جمعه آخر. یا اباعبدالله! امشب آمدیم رزق ماه مبارکمان را بگیریم. بر روضه عطش هم آمدیم. با روضه عطش آمدیم. روضه عطش آمده.
هرکسی از دنیا میرود، مهمترین، بهترین ویژگیاش و مهمترین کارش، مهمترین اتفاقش را وقتی میخواهند روی قبر چیزی بنویسند، مهمترین این اتفاق را مینویسند. «کتابخانه فلانجا را افتتاح کرد.» «صاحب تفسیر المیزان» مثلاً. یک اتفاق مهمی را مینویسد، یک عبارتی است. این اهل بیت هر وقت میخواهند در مورد امام حسین حرف بزنند، این تعبیر را به کار میبرند. معلوم میشود این مهمترین این اتفاقی است که برای اباعبدالله رقم خورد. امام سجاد وقتی آمدند دفن کردند اباعبدالله را، با انگشت مبارک این جمله را نوشت: «هذا قبر حسین بن علی بن ابیطالب، الذی قتلوه عطشانا.» این همان امام زمان هم از کنار کعبه میگویند: «انا بَقِیَّةُ مَن قُتِلَ عَطشانا.» پسرم آقایم که تشنه. خیلی سخت گذشته به اهل بیت. این روضه خیلی سنگین است آخه. مهریه مادرت باشد، همه گرگها و سگها سیراب باشند.
بسم الله الرحمن الرحیم
بنده فرمود که ما در بحث تندخوانی، اوایل و اواسط دهه ۷۰ فعالیت داشتیم. خیلی استقبال شد ازش. اواسط دهه ۷۰ بود که فهمیدیم ما به مجموعه نصرت تهران میرفتیم برای آموزش تندخوانی. ایشان فرمودند که: «من در دقیقه ۳۰۰۰ کلمه را الان میتوانم بخوانم.» دو تا سه ماه به نظرم ایشان بعد گفت که: «من "بحارالانوار" را هر دورهاش را در سه ماه خواندم.» ۱۱۱ جلد است، سه ماه که ۹۰ روز میشود. ۱۱۱ چهار صد روز، یکونیم جلد تقریباً روزی یکونیم جلد. جلویشان ۳۵۰ صفحه است و سه بار هم گفتم: «قشنگ فهمیدی؟» گفت: «بله، الکی نخواندم بروم.»
بعد گفتم: «ظاهراً حضرت آقا هم کار کردهاند این مسائل را.» گفت: «بله، ایشان با آیتالله خزعلی همان دوره اوایل رهبریشان، دوره رهبری، دهه ۷۰، با مشکلات و مسائل و اینها...» خیلی عجیب است واقعاً، توفیق و برکتم رفته انگار از زندگیام. بعد رفته بودند کار کرده بودند. ایشان.
ما وارد مجموعه نصرت که شدیم، روی دیوار مجموعه نصرت زده بود که رتبه اول در تندخوانی در مجموعه نصرت متعلق به آیتالله خامنهای است. رتبه اول بوده. حالا اینها معمولی بودند که ۳۰۰۰ کلمه میخوانند. من از یکی از مرتبطین آقا شنیدم که آقا ۵۰۰۰ کلمه میخوانند و شبی ۳۰۰ صفحه کتاب را قبل خواب تمام میکنند. یک نیم ساعت قبل خواب که میخواهند بخوابند، دیگر چشمانشان سنگین است. یک ۳۰۰ صفحه مطالعات علمیشان را تدریس و اینها است. آن اولش است.
خلاصه آقا! این به آن خلاصه و آن حال و آن معنویت و آن سحر و اینها برمیگردد. چرا امام صادق علیهالسلام شب اصرار دارند که در توصیف اصحاب امام زمان، این ویژگیها را بگوید؟ بابا اینها میخواهند دنیا را آباد کنند. مسئولیت ریاست حکومت، نماز شب میخواند. آدم حسابی است. دوران امام زمان به کسی که نماز شب نمیخواند، حکومت و مسئولیت نمیدهند. آدم قابل اعتمادی نیست. برای اینکه کسی که اهل سحر نیست، حتماً اهل یک غلَطی است که سحر توفیق ندارد نماز شب بخواند. بله، عبادت امیرالمؤمنین "بَسْته قُناب" یعنی کاری کردی در طول روز که شب نمیشود. حالا ما که خودمان هم تعطیلیم، خجالت از شما بکشیم. اهل کار بشویم. راه نماز شب دعا کن.
گفتم: «من روزهایی که نماز صبح میخوانم، اینقدر خوشحالم تا شب سرحالم. خدایا من تا شب کیفورم. خدایا من بیدار شدم اما ۳ دقیقه مانده بود، ولی بیدار شدم.» خلاصه آقا جان، اینجوری است. اینجور اصحاب میخواهد. امیرالمؤمنین طرف گفت: «ما شیعه شماییم.» حضرت فرمود: «رنگت را نمیبینم زرد باشد. اول شما اینجوری حساب میکنی شیعه بودن.» بله، رنگ زرد نیست، نمیخورد بهت. آثار خستگی عبادت و خستگی کار برای خدا دیده نمیشود. شیعه ما اینجوری است. مشخص است که شیعه است و اهل کار است. زود پیر میشود. زود پیر میشود، زود محاسن سفید میشود. تحت فشار است دیگر، دارد کار میکند. خوشخوشا نیست.
بعضی مسئولیت میگیرند، سال آخر نگاه! از سال اول، ماشاءالله بزنم به تخته، سرحالتر است! پیکر مسعود ما را آوردند تلویزیون گفت: «تو این دو سالی که مسئولیت گرفتم، ۱۰ کیلو چاق شدم.» خلاصه اینجوری هم داریم. مسئولیت ملت تو آبند، بعد منم لب آب... خب، این معلوم میشود که آن حال عبادت و سحر و اینجور مسائلش طرف رو به راه نیست دیگر.
«مجتهدی» میفرمود: «هرچه هست از نماز است.» من این شخصیتهایی که مسئولینی که میبینید مشکلات دارند را میبینم، چون نماز اینها را دیدم؛ میدانم اینها نماز درست حسابی ندارند. این آل نماز. رهبر انقلاب را دیدم. ایشان به خاطر آن نمازش، اینجور شخصیتی دارد.
آقا وقتی که جوان بودند در تبعید بودند. آقای راشد نقل میکردند این خاطره را که: «ما ایرانشهر که بودیم، تبعید بودند، سیستان گرم بود. در را وا میگذاشتیم، تابستان بود. یک روزی گذاشته بودیم نماز ظهر بخوانیم، یک بزغاله آمد.» بزغاله اینها زیاد داشتند دیگر، تو خانههایشان هم هست. «یک بزغالی آمد و شروع کرد مُهرها را برداشتن، چه میدانم سجدهگاهها را گاز زدن و شبکه گاوه.» حالا بز هم که ماشاءالله هرچه گیرش بیاید میخورد دیگر، مشکل ندارد. کلاً معدهاش به هیچی نه نمیشود. از هیچی تعجب نمیکند. جانِ مُهری و نمیدانم سجاده و اینها را به دهن. «ما خیلی خودمان را کنترل کردیم نشد. بعد دیدیم آقا نمازش را کامل خواند و تمام شد و بعد مشغول تسبیحات.» (آهنگ چی شده، میخندید بزغاله) گفتم: «بزغاله چی است؟ بزغاله آمد سجاده شما را برداشت. من کیم؟ اینجا کجاست؟»
روایت داریم: «کسی که علامت قبولی نماز این است که نماز خواندی نفهمی بغلیت کی بوده.» از علائم قبولی نماز این است که تو نماز ندانی بغلت کی است. این مال جوانی ایشان بوده.
گفتند ضد انقلاب خیلی دست گرفت. «ما تو عراق بودیم برای نماز دیدیم قطار واینمیایستد. هر کاری کردیم واینمیایستد. از ته قطار خودمان را پرت کردیم بیرون که نمازمان از دست نرود.» فیلم اتفاقی که خودش را پرت کرد بیرون، این همت است نسبت به نماز. اینجوری است دیگر، حس آدم تو نماز اینجوری است دیگر، توجه آدم تو نماز.
من شنیده بودم، ولی یک وقت پشت ایشان نماز مغرب خواندیم، بعد خیلی منتظر بودند اتفاق بیفتد، بعد این اتفاق نیفتاد. بعد نفهمیدم آخه مال همیشه شأن است یا نه؟ ولی شنیده بودم که بین نماز مغرب و عشاء ۴۵ دقیقه حال مراقبه دارند. مراقب و محاسبه روز.
حالا شاید این مال قبلتر بوده. چون چند سال پیش خدمشان بودیم، منزل این مسئله را داشتند، ولی شنیده بودم ۴۵ دقیقه. حتی مسئولین کشوری و لشکری، هرکه باشد، این ۴۵ دقیقه... دهه ۷۰، آنطرفها، مثلاً مسئله مهمی است. کار و اینور و آنور را بزنیم دیگر نه. آدم برای کارش هم وقت میگذارد. جلسهاش را میگذارد. مطالعهاش را میکند. فکرش را میکند. زحمتش را میکشد. دلسوزیاش را دارد. همه توانش را میگذارد. در این حال، اینور ماجرا، اصلاً آن جونی که آدم در طول روز دارد کار میکند، اینجا شب با این نماز گرفته، با این قرآن گرفته. «إنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحًا طَوِیلًا» تو روز فعالیت داری. «قُمِ اللَّیلَ إِلَّا قَلِیلًا» شب باید استفاده کنی. شب باید انرژی بگیری.
حضرت امام که دیگر، حالا ایشان هم باز از جهتی عجیبوغریب بودند؛ آن حالات سحر و عبادت و فیلم امام هستید. امام ماه رمضان دیدارها را تعطیل میکردند. خیلی جالب است ها! بعضی چیزها حالیشان نمیشود، بعضی واقعاً مسخره ماجرای حفظ قرآن رهبری را مسخره میکردند: «بیکاره قرآن حفظ؟» حضرت امام تو بحبوحه جنگ و مشکلات و اینها، یک ماه همه دیدارها را تعطیل میکرد. ماه رمضان. بعد فیلمش هست. تو بیت منزل ایشان. امام با آن همه مشغله و برنامه و کار و مملکت شلوغپلوغ و تازه انقلاب کرده و جنگ و مسائل فراوان، یکی دوتا نبود. ماه مبارک، یک ماه همه دیدارهایت تعطیل. بعد فیلمش را عروس امام دوربین برده، دیدید دیگر، حاج احمد آقا موهای امام را کوتاه میکنند و بعد دارد فیلمبرداری میکند. حالا امام تو منزل فضای عجیبوغریب بسته: «این چشمت را چرا بستی؟» «نمیتوانم.» «جفت چشمت را وا کن. نگاه کن. چرا؟ ببینم باز است.» «فلسفه خوانده. دکتر فلسفه طباطبایی. امشب شب چندم ماه مبارک است؟ اعمال دارد. من بروم کشی. من را صدایم پشت مرز دارد میزند. میگوید من اعمال دارم.» خب، یک آدم نادان نفهمی وقتی این را میشنود، میگوید: «آقا ما الان تکلیف نداریم. نه، نداریم.» خلاص شنها، مأمور خدا بودن. اعمال دارد. از اینجا دارد مطمئن حرف میزند. بقیه میلرزند.
«پرورش» میگفت که به امام گفتند که (خاطر ایشان نقل کرده؛ ظاهراً خود ایشان دیده بوده واقعه را) که امام میخواستند نمازشان را ببندند، تکبیرشان را. ماجرای حمله به سکوهای نفتی ما که آمریکاییها زده بودند. امام از قبلاً گفته بودند که هر وقت اینها حمله کاری کردند، دست از پا خطا کردند، بزنیدشان توی خلیج فارس. آنها حمله را کرده بودند. امام میخواستند تکبیر بگویند. میگوید امام دستهایش آماده بود برای تکبیر. اینها پریدند توی اتاق گفتند: «آقا، یک لحظه، یک لحظه! تا نبستید. آمریکاییها سکوی نفتی ما را زدند. چکار کنیم؟» «بزنیدشان، الله اکبر.» آن «بزنیدشان» از همین «الله اکبر» است. مسئول بزرگوار اینها گفتند (گفتند صحنه دیپلماسی مسخرهبازیها را برنمیزنیم): «ده تا میخوریم.» درست شد. اینها است دیگر. این از آن حال مشهد.
بعد به امام میگفتند که: «آقا، موشکهای جماران به خاطر شما میزنند.» اتاقی درست کرده بودند برای ایشان پناهگاه. بدون هماهنگی امام. به شدت عصبانی شدند: «همین الان خرابش میکنید. شما چین! میگوید ممکن است زلزله بیاید.» رفتیم سر کار بودیم. تفاوتها تو وجود آدم، این شرکها که چرک میآورد و آن ایمانی که نور میآورد، دیده میشود دیگر. کسی یک گَندی میزند تا ۳۰ سال طبقات کثافتش میلیونها آدم را دارد بدبخت میکند. پرونده باز است. همینجور پیاز ۵ برابر میشود. میرود تو پرونده هرکه بدبخت میشود. هر زندگی به هم میخورد به خاطر اقتصادش. هنوز دارد میآید، بند نمیآید. این هم از آن سحر و عبادت و نماز. به آنها برمیگردی. اینها است دیگر.
این حالات خیلی مهم است. خودسازی. امام فرمودند که: «تا خودتان را نساختید، وارد کار نشوید. آن وقت ضرری که آدم میزند به مراتب بیشتر است.» سحر قوی میخواهد. یک خودسازی میخواهد. یک اخلاصی میخواهد. امام چقدر تأکید مسئولین درس اخلاق اساتید اخلاق موعظه بشنوید. نهیب بزنند: «فلانی هم با ما است. تو گوش من حرف بزن.» آدم شن. خود آقا، قومی آمدند از آقای بهجت وقت خصوصی میگرفتند، میرفتند وصیت کنند. آقای بهجت را، خود ایشان حسش این است با این بزرگان شخصیتهای مختلف. واقعاً بوی اشتیاق خاص ایشان. مینشیند حرف میشنود نام موعظهای، یک حرفی، نصیحتی. با اینکه واقعاً مستقیم حس معنوی میخواهد، یک حس و حالی میخواهد، یک خلوصی میخواهد. اینها همین است که فرمودند: «یَبِیتُونَ قِیاماً عَلی أَطرافِهِم.» شب را ایستاده روی پا سر میکند. تعبیر قرآن: «قَلِیلٌ مِنَ اللَّیلِ ما یَهُجَعُون.» اهل تحرک و اهل فعالیتند، ولی فعالیت معنوی. روی خودش دارد کار میکند. روزش چی؟ «وَ یَسْبَحُونَ عَلی خُیُولِهِم.» روز را مرکز درگیر، مشغول فعالیت.
امیرالمؤمنین فرمود: «نماز شب من در عمرم قضا نشد، حتی لیلة الهریر.» در جنگ صفین شب عجیبوغریبی بود. چند شبیخونی زدند و درگیری سنگینی بود. حضرت فرمود: «وسط درگیری، باز نماز شبم را از دست ندادم.» وسط درگیری سنگین قرائت قرآن سر جایش بود. وسط جنگ بود. این روایت خیلی جالب است به نظرم. تو نهجالبلاغه هم هست. وسط جنگ بود، وسط درگیری.
حالا دو تا روایت: یکی اینکه تو نهجالبلاغه نیست. ابن عباس میگوید: «وسط جنگ دیدم امیرالمؤمنین در آسمان نگاه میکند. ملائکه قرار است بیایند کمک یا چیزی. ماجرای وسط جنگیم.» هی نگاه میکنم ببینم سر اذان، تا اذان شد، گفت: «به هم نماز.» خیلی جالب است.
شاگردش، پسرش، آقازادهاش، امام رضوانالله علیه. وقتی شاه فرار کرد تو پاریس، امام پاریس دی ۵۷. دیگر ۵۶-۵۷، ۵۷، ۲۶ دی ۵۷. امام موقع امام از آبان به نظرم پاریس بوده یا مهرش. بعد همه خبرگزاریهای دنیا آمدند لایو گزارش دهند که امام یک پیروزی برایش محسوب میشود: «شاه فرار کرد.» همه دوربینها را کاشتند و همه سروصدا، شلوغپلوغ. حالا من بودم چکار میکردم؟ «وای خدایا من! این همه دوربین. خوشبختی محال است.» امام چکار کردند؟ نیم ساعت مانده به اذان ظهر، نیم ساعت طول کشید اینها دوربینها را مرتب کنند و آماده کنند و پرو نور و صندلی و به قول رسانهای، آفیش کردند. گفتند: «آقا بسمالله.» «احمد اذان شده، برو و نماز.» انقلاب در نماز. واقعاً یعنی چی آخه؟ برای چی؟ فرمود: «ما با اللهاکبر پیروز شدیم.» «اللهاکبر ما پتکی بود که بر سر اینها خورد. آنها همه چی داشتند، ما هیچی نداشتیم و فقط اللهاکبر داشتیم.» این آدم میتواند حرف اینجوری بگوید: «اللهاکبر ما شش تا در دیگر هم داریم. هفت تا در دارد.» «سبعة ابواب» این حرفها ملت را میخندانید. «قوارت بخورید. ۶ تا دربستهاید. دربستهاید، حسن. یک در نبستهای، حسَنک.» حالا اینجا برعکس شد. خلاصه وارد بحث اینها نشویم.
امیرالمؤمنین تو جنگ بود. یکی آمد وسط بحبوحه جنگ: «تاکتیک نظامی چیزیای بپرسید.» «توحید! سؤال دارم. جنگ توحید صفات مثلاً.» گفتند: «اینجوری است، آنجوری است؟ درسته یا اینجوری؟» کلاس معارف، معارفها را ریخته بود تو جنگ. عصبانی شدند اطراف امیرالمؤمنین. وقتی سؤال توحید معارفه نماز ظهر. بعد نماز مسجد. حضرت فرمودند که: «اصلاً مگر ما به خاطر چیزی غیر از توحید داریم میجنگیم؟» حضرت یک خطبه طولانی جوابش را داده. منتظر این بودند: «آمدی، آفرین، بیا.»
گاهی یادمان میرود وسط کار اینقدر درگیر کار میشویم، اصل ماجرا یادمان میرود. برای چی توئیت بزنیم که چی بشود؟ آمده بودیم اصلاً هیئت زدیم که چی بشود؟ برای امام زمان. «تعطیل کن، نمازت را بخوان. نزن بیشتر، خوشحال میشوم.» «۱۲:۳۰ این شاءالله میخوانم. من مشغول کار حضرتم.» خود حضرت مشغول نماز، مشغول کار حضرت است. قاطی میکنیم مسائل را. اخلاص، این صفت معنویت است. یک اصل ماجراست. از مرحوم شهید مطهری نکات را عرض کردم. این اخلاص و این صفا. ایشان وقتی دانشگاه تهران میرفت، تقریباً میشود گفت اولین آخوندی بود که تو دانشگاه راه پیدا کرد تو آن دوره، دانشکده الهیات. دانشکده الهیات همین الان آخوندها سخت توش میتوانند راه پیدا کنند. معروف دانشکده الهیات که اصلاً الهیات تهران. ایشان آن هم با رشته فلسفه و تدریس فلسفه و اینها وارد شد. قبل انقلاب تو آن وضعیت. سر کلاس میرفتند، تو سخنرانیهای دانشگاه روضه میخواند. آخرش به ایشان گفته بودند که: «آقا، شأن علمیتان میآید پایین. اینجا آکادمی است، اینجا دانشگاه. روضه نیست.» «من رو من مقدمه روضه حرفهای علمی میزنم.» زارزار گریه میکرد. بابا دمت گرم.
قاطی نمیکند سروصدای بعضیها. به هارت و پورت میافتند. یک کمی دور و برشان شلوغ میشود، یک لگد به دستگاه امام حسین و یک لگد به نوکرها و یک لگد به روضه. عزت میآورد براش. بدبخت بیآبرو میشوی. بزرگی میفرمود: «اینهایی که تو مجلس امام حسین سر سینه زنها داد میزنند، میاندارهایی که سینه بزنند، تو اینها کسی را ندیدم که عاقبت بخیر بشود.» به چه حقی سر مجلس امام حسین شلوغ کنیم؟ خدا آقا ناراحت است. آقا نمیخواهد. میگوید: «نمیخواهم شلوغ بشود. تو چکار من نیستی؟» «امام حسینی.» «غلط میکنی حرف مفت میزنی. چکار هستی؟ نوکری. منم نوکرم.» قاطی میکند خبری شده. همین قاضی روضه میگرفت، دم در وایمیایستاد، کفشها را جفت میکرد. یادمان نرود یک اسمی، رسمی، بنری، تبلیغاتی، تشکیلاتی، فالووری، میزی.
شهید مطهری این است. اینها است که ویژه کرده. همسر شهید مطهری میگوید: «میگوید یک روز صبح دیدم تلفن زنگ خورد. آقای مطهری آمد تلفن را جواب داد. دیدم گل از گل شکفت. تو تلفن که صحبت میکردم، دارد به وجد میآید، دارد پرواز میکند. بعد هی گفت: نه من چیزی نیستم. خواهش میکنم. نه واقعاً هیچی نیستم.» تمام شد. «دیدم خیلی سرحال است. یک چند روز قبل از شهادتش بود.» گفتم: «چی شد؟» «گفت آقا طباطبایی بودند پشت خط. علامه فرمودند: دیشب خواب دیدم اباعبدالله الحسین را. از ایشان پرسیدم نظرتان در مورد آقای مطهری چی است؟ حضرت فرمودند آقای مطهری از دوستان ماست.» گم نکنی اینجوری میشود دیگر.
بعد همسرش میگوید: «بعد از شهادتش هم خوابش را دیدم. پرسیدم او باید چکار؟» «شاگرد امام حسین شدم، کلاس توحید برایم.» گم نکنیم خودمان. ما نوکریم. نوکریه. هرجا هم برویم برای نوکری. شهید مطهری ویژگیش این بود. گم نکرده بود. یادش بود نوکر است و شهادت هم نصیبش شد. خوش به حالش. اینجوری خیلی میچسبد. بعد نوکری علمی بکن، آخر هم شهید بشوی. یادمان نرود نوکریم.
مرحوم آیتالله اراکی میفرمود که امیرکبیر را در خواب دیدند. ازش پرسیدند که: «آقا اوضاعت من چطور است؟» گفتش که: «من یک چیزی داشتم. اینور یک درخشانی شد. خوب ازم خرید.» پرسیده بودند: «چی است؟» امیرکبیر گفته بود که: «وقتی که من را توی حمام فین کاشان رگَم را زدند، حالا وقتی خون از آن میرود تشنه میشود. خون میرود که آدم میافتد. گفت که خون ازم زیاد رفت، تشنه شدم. آن لحظه آخر گفتم: فدای تشنگیات بشوم یا اباعبدالله. و همین که رفتم و بر خودم امام حسین آمد. به آغوش کشید من را. به یاد تشنگی من بودی؟ ازم من را برداشت برد با خودش. به یاد تشنگی من بود یا اباعبدالله.»
**شب جمعه آخر ماه شعبان، چند روز دیگر ماه رمضان.** اینقدر به یاد تشنگی شما میافتیم توی روزهای گرم، لبهای خشک. به یاد تشنگی شما، به یاد تشنگی بچههایت بیتاب میشویم. آب خنک بهمان میرسد. دم افطار سر حال میشویم. به یاد شما هستیم آقا جان. یاد شما، به یاد شیرخواره شما. ما را هم تحویل بگیرید. یا اباعبدالله، ما را به این ماه رمضان راه بدهید. من که دستم... خودمو میگم. به خدا دست خالی. هرچه نگاه میکنم، میبینم دو سه روز مانده تا ماه رمضان. واقعاً هیچی ندارم. با چه رویی میخواهم بیایم تو مهمونی خدا؟ با این دست خالی، با این صورت سیاه، با این وضع کثیف، این وضعِ نماوا، و این وضع قرآن، وضع عبادت. یکهو میخواهم بیایم وسط مهمانی خدا. شبها بهم بگویند ابوحمزه بخوان، افتتاح بخوان، دعای سحر بخوان، قرآن. با چه وضعی من بیایم؟ یا اباعبدالله! یک آن شما تجربه نشان داده میتوانی روی هرکسی پیاده کنید. تجربه نشان داده میتوانی توی یک آن راه بیندازی برای مهمونی. ببری هر چقدر کثیف باشد. یک ثانیه تمیزش میکند. برمیداری با خودت میبری. امشب ما را پاک کن شب جمعه آخر. یا اباعبدالله! امشب آمدیم رزق ماه مبارکمان را بگیریم. بر روضه عطش هم آمدیم. با روضه عطش آمدیم. روضه عطش آمده.
هرکسی از دنیا میرود، مهمترین، بهترین ویژگیاش و مهمترین کارش، مهمترین اتفاقش را وقتی میخواهند روی قبر چیزی بنویسند، مهمترین این اتفاق را مینویسند. «کتابخانه فلانجا را افتتاح کرد.» «صاحب تفسیر المیزان» مثلاً. یک اتفاق مهمی را مینویسد، یک عبارتی است. این اهل بیت هر وقت میخواهند در مورد امام حسین حرف بزنند، این تعبیر را به کار میبرند. معلوم میشود این مهمترین این اتفاقی است که برای اباعبدالله رقم خورد. امام سجاد وقتی آمدند دفن کردند اباعبدالله را، با انگشت مبارک این جمله را نوشت: «هذا قبر حسین بن علی بن ابیطالب، الذی قتلوه عطشانا.» این همان امام زمان هم از کنار کعبه میگویند: «انا بَقِیَّةُ مَن قُتِلَ عَطشانا.» پسرم آقایم که تشنه. خیلی سخت گذشته به اهل بیت. این روضه خیلی سنگین است آخه. مهریه مادرت باشد، همه گرگها و سگها سیراب باشند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهارم
گام دوم تا ظهور
جلسه پنجم
گام دوم تا ظهور
جلسه ششم
گام دوم تا ظهور
جلسه هفتم
گام دوم تا ظهور
جلسه هشتم
گام دوم تا ظهور
جلسه دهم
گام دوم تا ظهور
جلسه یازدهم
گام دوم تا ظهور
جلسه دوازدهم
گام دوم تا ظهور
در حال بارگذاری نظرات...