متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنِ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ. رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي.
«يبيتون قياما على أطرافهم و يسبحون على خلوهم رهبان بالليل ليوث بالنهار.»
فرمود: «اصحاب امام زمان شبها را روی پا سر میکنند و روزها را روی مرکب.» یعنی اینها اهل استراحت و بیکاری و تنبلی و اینها نیستند. خب، البته نمیخواهند آن جنبه افراطیاش را هم بگویند که آدم دیگر نه به خانواده برسد، نه به کاری برسد، استراحت داشته باشد. نه؛ تفریح لازم است. در آن روایت شریف امام کاظم (علیه السلام) که اوقات را چهار وقت کردند، فرمودند که آن ساعتی که انسان تفریح دارد و به حلال میرسد، آن سه ساعت دیگری که به عبادت و کارهای دیگر میرسد، به واسطه همین یک ساعت تأمین میشود. اگر این یک ساعت – یک ساعتم منهای شصت دقیقه نیست – یکی از آن تایمهایی که آدم در زندگی باید بگذارد همین است که به حلال برسد، تفریح داشته باشد، استراحت داشته باشد. این اگر نباشد، کارهای دیگرش هم میلنگد.
ما همین دو سه روز اول ماه مبارک، یک کمی فشار زیاد بود و کارها زیاد بود. دیدیم دارد همهچیز از دست میرود. دیگر صبح یک کلاس هم نرفتیم و دیشب کمی استراحت کردیم، صبح کمی استراحت کردیم. کمی رسیدیم به کارهایمان. میگویم سرحال شدیم. این تفریح و استراحت و اینها اگر نباشد آدم میبیند از کارهای دیگرش دارد میماند.
حضرت آیتالله مکارم شیرازی فرموده بودند که ما دو سه تا همحجره بودیم که من به سر و وضعم میرسیدم توی حجره، بیرون میرفتم و خلاصه کبابی به بدن میزدیم، خوراک خوب و تفریح و ورزش و اینها. بعد یکی تماشای ایشان که خب، ایشان از مفاخر کمحجرهای بودند با هم. آیتالله مکارم فرموده بودند که: «من آنقدر الحمدلله سرحالم، با اینکه این آقای همسن ماست.» آقای مکارم از آن آقا بزرگترند. ماشاالله آیتالله مکارم! آنقدر سرحال و قبراق و آن آقا خیلی شکستهتر. و این به این برمیگردد که آدم باید برنامهریزی خوب داشته باشد.
امام فرموده بود که من به اینجا رسیدم. دیده بودند یکی از نوههایشان روز تعطیل دارد مطالعه میکند. بچههای دیگر داشتند بازی میکردند. ایشان نشسته مطالعه میکردند. امام فرموده بودند: «که من به اینجا رسیدم به خاطر این بود که در تعطیل، تعطیلی نداشتم و در تحصیل، تعطیلی نداشتم. وقت درس، درس خواندم. وقت تعطیل هم تعطیل.» خود امام برنامه ورزششان، برنامه مرتبی بود. پیادهرویشان سر جای خود و خوراکشان، خوراک خوب. خوراک خوب نه یعنی شیشلیک، خوراک خوب یعنی خوراک سالم، یعنی آدم فشار نیاورد. (مخصوصاً اینها که کار علمی میکنند، کار فکری میکنند، اینها نیاز به خوراک خوب دارند.) بندری، مثلاً.
خوراک خوب رهبر انقلاب، برنامه کوهنوردیشان سر جای خود و برنامههای دیگر ورزش و خلاصه اینها سر جای خودش. اینی که میگوید اصحاب امام زمان اینجورند، به این معنا نیست که استراحت را تعطیل کن، تفریح را تعطیل کن. خود آقا والیبالشان که عالی بوده، سوارکاریشان عالی است، دیگر کوهنوردیشان که حرفهای است. (رادیو بقیه رشتههایی که دارم و فعالند.) حتی شنا و اینها را آنقدری که خبر دارم خوبند. در این حوزهها هم از این کارها نباید زد. اینها سر جای خودش باید به آنها رسید.
به همسر و خانواده و بچه. ما الان در همه این شلوغیها و همه برنامههایی که داریم، دیگر نصف شب مانند جنازه میرویم خانه. تازه اول کارمان است. با این پسرمان نیم ساعت، یک ساعت بازی میکنیم. توپش را میآورد و خلاصه با جنازه ما بازی. دیدم که مسائلی پیش آمد. دیدم که من واقعاً دارم کم میگذارم برای بچه. و از وقتی هم که این اتفاق افتاد، خیلی اوضاع این بچه عوض شد. نمیدانم صد تا پیتزا و آبمیوه و اینها را میخورد. همین روزی نیم ساعت، یک ساعتی که ما میگذاریم، با این بازی میکنیم، خیلی آثار خوبی داشته است.
خلاصه گاهی ما قاطی میکنیم. یعنی من فکر میکنم مثلاً الان نیم ساعت بنشینم مطالعه کنم، بیشتر گیرم میآید. ترکیب نیم ساعت ورزش، اثرش از نیم ساعت مطالعه بیشتر است. میخواهند بگویند که اینها پرکارند. یعنی آنهایی که وظیفه است نسبت به وظیفه. میخواهم بگویم بله، ورزش هم وظیفه است. استراحت هم وظیفه است. تفریح هم وظیفه است. خلاصه، آنی که وظیفه است را انجام میدهند. صبح تا شب درگیر وظیفهاند. صبح تا شب درگیر وظیفه. خب، اگر اینجور باشد، آدم فوتبال بازی کردنش هم برکت دارد.
گفت آقا از سرویس بهداشتی آمد بیرون که از بزرگان بود، یکی برگشت به این آقا گفتش که: «حاج آقا، من پدرم از دنیا رفته، یکی از عباداتتان را به پدر ما هدیه کنید.» تا روحش شاد شود. ایشان فرمود: «ثواب همین سرویس…» «پدر، توهین میکنم!؟» «...کردم تو روح پدرت.» طرف خواب پدر را دیده بود. گفته بود که: «من نجات پیدا کردم.» برای خدا رفته بودی؟ برای خدا شسته بودی؟ اشکال دارد مگر؟ اگر برای خدا رفته. بعضیها با سرویس بهداشتیشان نورانیت پیدا میکنند. نماز شب امثال ما بالاتر است. روز قیامت خدا اینها را با هم مقایسه میکند. میگوید آقا تو در سرویس بودی، تو در قنوت وتر. آن نور اخلاصش بیشتر است، درکش بیشتر است. میفهمد دارد چهکار میکند. میفهمد برای چی. نیازش یادش نمیرود، به خدا توجهش غفلت ندارد.
آنجا به امام صادق (علیه السلام) عرض کرد که: «آقا، برخی اصحاب میگویند که "ذکرالله علی کل حال".» گفت: «آقا، یعنی ما در حال تخلی هم که هستیم ذکر کنیم؟» حضرت: «آن که اصلاً اصل ماجراست. غریبه! آنجا که باید یاد کنی خدا را.» روایت دارد. ملکیه، مسئولیتش... ملائکه مسئولیتهای مختلف دارند. این مسئولیت این ملک این است که در سرویس بهداشتی سر آدم را میآورد. میگوید نگاه کن، صبح تا شب دنبال این بودی که این را تولید کنی. دست رنجت را ببین. جان، اگر لسانی هم باشد خوب است. بله، بله، بله، بله. خودش دعا دارد، حمد دارد، دعاهای مختلف دارد. ذکر صلوات آنجا خوب است. «سبحان الله» خوب است. «حمد» خوب است. آن هم خوب است. نه، خیلی هم خوب است. فقط حواستان باشد کسی رد نشود.
خیلی هم خوب است. بعد از اینکه آدم همه زندگیش را میتواند بر محور عبودیت شکل دهد، همه کارهایش، همه کارهای زندگی. آنوقت استراحت آدم نورانیت دارد. فرمود: «نوم العالم افضل من عبادة الجاهل.» عالم وقتی میخوابد، این از وقتی که عبادت کند جاهل… جاهل بیدار است و عبادت میکند. عالمی که خواب است، ثوابش بیشتر است. «نوم علی الیقين افضل من عبادة علی الشک.» یک کسی یقین دارد، خواب است و یک کسی هم شک دارد، مشغول عبادت است. این خوابه، این از آن ثوابش بیشتر است.
امیرالمؤمنین در جنگ نهروان فرمودند. دیگر صدای عدالت قرآن میآمد. کمیل جذب شد. گفت آقا چه صدایی میآید! «عبدالباسط هم آوردند آقا اینها در کاروانشان.» آقا فرمودند که: «خواب بر یقین…» خیلی روایت جالبی است. ما خیلی وقتها گول میخوریم. «خواب بر یقین بهتر از عبادت با شک.» درگیری که شد، اینها کشته دادند. امیرالمؤمنین از بالا سر جنازهها که رد میشدند، کسی آمد و با پا زد به سر این جنازه. میشناسیش؟ گفت: «نه آقا، این همان قاری قرآن آن شب است که قرائتش دلت را برده بود.» داعشیهاست! گول اینها را نخور. «ربّ تال قرآن يلعنه.» گاهی یکی قرآن میخواند، قرآن هم او را لعنت میکند. چهبسا یکی خواب باشد، یکی مشغول قرائت قرآن باشد.
شیخ بها بود، میگوید: «من بچه بودم.» (در ذهنم از ایشان است.) «میگوید سحر پدرم بیدار شده بود، عبادت میکرد. من هم بیدار شدم نماز شب بخوانم. دیدم چراغها خاموش است، چراغ همسایهها. گفتم پدر! چقدر خوب است که ما بیداریم و این مردم در غفلتند!» پدرم گفتش که: «چقدر خوب بود پسرم! تو هم میخوابیدی مثل اینها، اینگونه غیبت نمیکردی.» خلاصه آقا، خیلی گول این چیزها را نباید خورد. مهم این است که کاری که میکنیم وظیفهمان باشد.
یکی از بزرگان میفرمود که خدا رحمت کند یعقوبی را که از مشهد بودند، ایشان میفرمودند به یک آقایی که پنجاه سال درس میداد در حوزه: «اگر امام زمان بیایند و به شما بگویند آقا شما درس نده، چهکار میکنی؟» گفت آن آقا خیلی در فکر فرو رفت. واقعاً سختم است. خیلی جالب است. (اثر وظیفه نبوده، خوشش میآید.) این میلش میکشد، میلش اشتها. بعضیها باید هرکی شهوت یک چیزی را دارد دیگر. بعضی شهوت علمی دارند. شهوت علمیش اثر وظیفه نیست. خوشش میآید. رزومه از مقاله میشود، آیاسآی میفرستد، یک چیزی میشود، دهنپرکن، یک وجههای برایش میشود، اعتباری میشود، پرفروش میشود، این را به اسم نویسنده فلان کتاب میشناسند، کنگره میگیرند، جلال ماندگار میشود، دعوتش میکنند اینور و آنور سمینار. این چیزها. این برای خدا نبوده. به دردم نمیخورد. به درد نمیخورد. حالا خدا کریمه دیگر حالا. ولی این نور توی آن نیست.
بعضیها میافتند توی فاز نظامیگری و فضای این شکلی. آن هم باز شهوتش به این است، وظیفه نیست. امیرالمومنین شمشیر دست گرفتنش از اثر وظیفه است. نماز شب خواندنش اثر وظیفه است. بیل در سرچ گرفتن اثر وظیفه است. دست گرفتن توی هوا حال، هوا حال میکنن، بیل بزنیم، شخم بزنیم مردم. شهوتشان، شهوتهای جنسی ندارند. شهوت علمی دارند. بعد شهوت عبادت دارند. حس خاصی به مفاتیح دارد آدم. اگر از سر وظیفه آمد دعا خواند، از سر وظیفه نماز خواند، از سر وظیفه مطالعه کرد، از سر وظیفه خدمت کرد، آن نور دارد و آن هم سخت است ها. یک بار از سر وظیفه میخواهی کار بکنی، همه عالم...
ببینید یک جاهایی پیش میآید باید قید یک کارهایی را به خاطر خدا بزنیم. تزاحم پیدا میکند. به مرحوم آیتالله بروجردی گفته بودند که تأیید کند ایشان کسی را. گفتم آقا خیلی آدم خوبی است، امضا بزنید در تأیید ایشان. ایشان قلم دست گرفته بود بنویسد. بعد یکی گفت: «با محکم کاری هم بگویم، خیلی کارش درست است.» «چطور؟ چطور؟ سی سال نماز جماعتش صف اول مسجد ترک نشد.» ایشان. یعنی آنقدر یک آدم میشود بیکار باشد، سی سال موقع نماز جماعت برایش هیچ کار مهمی پیش نیامده؟ یکی بدهی داشته باشد، یکی نمیدانم مشکل داشته باشد، یکی دارد میمیرد، زنش زایمان دارد. هیچ، هیچ درد و مرضی سی سال برایش پیش نیامده؟ مگر میشود؟ معلوم میشود کار پیش آمده. ول کرده. دکتر باشد، مریض دارد میمیرد، بگوید نماز اول وقت. شهوتش است دیگر.
نقل کرده بود که طرف سی سال صف اول بود و یک بار آمد دیر رسید، صف دوم ایستاد. بعد نماز دارد ضجه میزند خود را میزند. چی شده؟ گفت: «امروز که دیر رسیدم، صف دوم نشستم. حس خاصی بهم دست داد. تازه فهمیدم که من سی سال عاشق این بودم که صف اول باشم، توی چشم باشم. صف دوم که آمدم، احساس کردم من دیگر تحقیر شدم. من دیگر اصلاً انگار بورس افتادم.» یا سر وظیفه نیست دیگر. سخت است، واقعاً تشخیصش. تشخیصش سخت است.
یاران امام زمان همه درگیر مشغله فکر ذکرشان وظیفه است. چی وظیفهاند؟ از من چی میخواهند؟ از من چی میخواهند الان؟
میگویند چهکار کند. آیتالله حائری شیرازی میفرمود، میفرماید: «من سال آخر ریاست جمهوری...» خیلی این حرف اینجوری است که یک کمی آدم بیاید توی چشم. یک کمی موقعیت پیدا کند. یک ریاستی پیدا کند. دنیا بشناسند. یک چیزی میگوییم، یک چیزی میشنویم. توی محل آدم معروف میشود. بعد میبینید یک جور دیگر با حساب و کتاب با خودش دارد. آیتالله شیرازی میگفت که خدا رحمتش کند. «سال آخر ریاست جمهوری آقا به آقا گفتم که شما ریاست جمهوریتان تمام بشود، چهکار میکنی؟» گفته بودند که: «خودم که دوست دارم بروم قم درس بدهم. ولی اگر امام دستور بدهند که یک کلانتری توی شهرهای دورافتاده سیستان و بلوچستان مسئولیتش با من باشد، رئیس جمهور مملکت که امام چند بار فرمودند ایشان صلاحیت رهبری دارد ها.» «الحمدلله رهبرمان که دیگر بالاخره دستور بدهند من بروم آنجا با زن و بچه پا میشوم میروم.» بعد، بعدش جالبش اینجاست. فرمودند که: «اگر بروم آنجا، آنجا را برای خودم، این خیلی جالب است ها، ببین نگاه چه نگاهی است. اگر امام دستور بدهند من بروم آنجا، آنجا را برای خودم مرکز دنیا میبینم.» مرکز دنیا بداند! فکر کن همه کارهای دنیا اینجا ختم میشود. یک پاسگاه کلانتری توی شهرهای دورافتاده سیستان و بلوچستان. همین الانش کلاس ندارد. او مجتهد باشی، این سابقه انقلابی داشته باشی. واقعاً از ته دل میگفت. فیلم بازی نمیکرد ها. خدا به این آدم... رهبری با اصرار و التماس. یک نفر علیه خودش صحبت میکند. آن هم ایشان است. همه مجلس موافقند. یکی مخالف خودش صحبت میکند. مخالف حرف خودت پخش میکند. مردم نمیفهمند حساب و کتابش چیست.
این روحیه این است؛ چی میخواهند از من؟ بر اثر تعبدم قبول میکنم. میگویند رهبر. آخ جون رهبر! دیگر ما که میخواستیم. نه دیگر. ولی آخ جون رهبری! نه به التماس و گریه و زاریاش هم دارد شهرام پا میشود که اشک و نالهای، ولی وظیفه است. نگاهش این است. وظیفه است. این نگاه خیلی مهم است. هر کاری، هر چیزی آدم دارد انجام میدهد، نگاه وظیفه باشد. طعمه اشتها نداند. طعمه نیست ها! موقعیت، ریاست، کار، هرچی، هر محدوده که آدم دارد، طعمه نیست، وظیفه است. باری است روی دوشت.
اصحاب امام زمان این شکلیاند. علافی، بیکاری، علیه طلایی ندارند. چرا؟ تفریح، رفاقت. اینها. آدم نماز میخواند ولی علاف است. «پیاس» بازی میکند، نورانیت! امشب در سراسر کشور ما «پیاس» بازی کنیم! و گفتم وظیفه است. شبهای ماه رمضان. «به عنوان عبادت میخواهم یک آرنج خوبی بچینم که حق روضه را ادا کنم.» امشب امام با همین نوه کوچکشون، امامی که حالا چقدر به وقتش حساس است و چقدر تایمش ویژه و اصلاً گفتم برایتان دیگر. از وقت حضرت امام در حرم امیرالمومنین، خادم گفت که: «آقا، ساعت از کار افتاده. ساعت ندارم.» گفت: «چهشکلی تنظیم کنم؟» گفت: «وایسا. هر وقت روحالله خمینی وارد شد، ساعت رو ۲۱ تنظیم کن.» خاطره ثبت شده از حضرت امام در حرم تیک میخورد، زنگ حرم امیرالمومنین ساعت ۲۱. آنقدر میزان بود. این اواخر عمر با آن همه مشغله وقت میگذاشت. نیم ساعت، چهل دقیقه، "کمد درس" بودیم با هم. از علی آقای خمینی، انصافاً با صفاست. هر جا هست خدا پشت و پناهش بشود، نجف ساکن شد. امام خیلی به ایشان علاقه داشت. با علی آقا بازی میکرد. بعد بازیهایشان هم بامزه بود. «امام بیا امام بازی کنیم.» «امام بازی دیگر چیست؟» «من امام میشوم، تو مردم. شعار بدهی: "چی؟"» با بقیهشان هم بازی میکردم. امام بازیگر. خلاصه بعد میگوید که امام وارد شدند. از علی آقا به عنوان امام مثلاً آمد توی گل! «بگیر: "روح منی خمینی، بتشکن! خمینی!"» امام گفته بودند که: «روح منی، علی آقا.» «بتشکن؟» گفت: «نه، آنی که توی فیلم است بگو: "روح منی خمینی."» دیگر دور آمده بود. امام به زبانشان نمیآمد بگویند خمینی. لطافت امام هم جالب است. آقا رهبر مملکت و جهان اسلام و نمیدانم شخصیت برتر سال ۱۹۷۹. امام ۷۹، ۱۹۷۹. اینها توی خانه نشستیم. عجیب و غریب داریم دیگر.
قنبر میگوید با امیرالمومنین رفتیم خانه فقرا. حضرت سرکشی میکرد که مرحوم مفید این را نقل کرده. خیلی عجیب است. شب عاشورا خواندم این روایت را. رفت سمت روضه باهاش. که میگوید دیدم امیرالمومنین این بچههای یتیم را روی شانه نشان، «یبع یبعو» به معنای «بعبع کردن». حضرت بچهها را روی شانه نشان دور خانه میچرخید. صدای این حیوان درمیآورد. تعجب کردم از حال حضرت. گفتم: «آقا، شما رهبر مملکتی، رهبر مسلمین، این چه کاری بود؟» «هرچی فکر کردم یتیم را چهشکلی بخندانم، چیزی به ذهنم نرسید.» مفید نقل کرده. باید گاهی پس اینجور بازی کردن، اینجور تقلید صدا و اینها هم هست. عین نورانیت. یا نماز.
فرمودند: «برای مخالف علی فرقی نمیکند زنا کند یا نماز بخواند. جفتش یکی است. باطن جفتش ظلمت است.» آدمیم که میداند وظیفهاش چیست. این خاطرات شهدا را ببینید. بعضی از اینها در جبهه مثلاً فوتبال بازی میکردند یا مثلاً بازیهای مختلف. حال و هوای مختلف. شوخیهایشان. شوخی بدترین شوخیهایی که میکند توی آن، نور است. یک نور است. ظلمت است. روایت هم میخواند، ظلمت است. مملکت خودمان تریبون هم دارند بعضیهایشان. آیه قرآن درمورد درهای جهنم که میخواند احساس ظلم. شوخی معمولی میکند، نورانیت میکنیم. جنس این است.
عرض امشبم در مورد «هم اتبع هوى من العمل.» سیدها اینها یاران امام زمان هستند به نسبت حضرت. از یک کنیز در برابر صاحبش اطاعتشان اینجور است. مطیع. دربست در خدمت. برنامه ندارد از خودش. تدبیر ندارد. نه که عقلش را کار نمیاندازد ها! فکرش را میکند. برای خودش هم چیزهایی را در ذهنش آورده چهکارها بکند. ولی سر وقتش: «کجا برویم؟ چی میخواهی؟»
ولی خدا متحول شد و ازش پرسیدند که کی متحول شدی؟ گفتم: «بازار بردهفروش. برده بخرم.» بردهای را گذاشته بودند. گفتند که: «این عقلش کم است. این را کاریش نداشته باش.» آمدم ازش پرسیدم که: «پسرجان اسم تو چیست؟ قیمت چقدر است؟» هشتاد و یک پول داد. خرید. گریه میکرد. عبودیت را از این یاد گرفتم. برده واقعی این است. افراد اداش را در میآورند. برده این است. ماه رمضان ما این را تمرین میکنیم دیگر. حسمان، حسی که در ماه رمضان گرفتیم، این است: ۸:۴۴، ۷:۴۴ دقیقه. چقدر نمیدانم. ۷:۴۴ دقیقه است الان. غذا بخورم؟ نه، ۷:۴۵ دقیقه. آره. بعد سی روز نخور. عید فطر که میشود، نماز صبح خوندی، یک چیزی بخور! خیلی جالب است ها! ادبت کند. «من هر وقت گفتم باید بخوری. هر ساعتی گفتم تا این سر این ۳:۵۷ دقیقه هرچی خوردی حلالت.» منضبط میکند آدم را. چقدر قشنگ است کسی شیرینی اش را با یک فرمونی دارد میرود. اینها که در عقدند این حس و حال را دارند دیگر. فرمود: «خیلی شیرین است. عزیزم، من را کجا بریم؟ خسته شدیم.» تعارف تیکه پاره میکند. حس عبودیت در ماه مبارک این را تمرین میکنیم. این خیلی حس قشنگی است. این حس ما یک رگههای ضعیفش را تمرین میکنیم. آن قویاش دیگر مال امام زمان است. آن قویاش مال اصل ماجرا است. هیچی از خودم ندارم.
امانت. شب جمعه اول ماه مبارک اباعبدالله، دیگر باید برویم در خانهاش. کمی نمک عبودیت به ما بدهد. توی حس و حال عبودیت بیفتیم. ماه مبارک وارد این وادی بشویم. میدانی در ماه مبارک به مناسبتهای مختلف توی ایامش زیارت کربلا سفارش شده. ایام، ایام زیارتی. گفتم اصلاً کراهت دارد سفر در ماه رمضان مگر کربلا بخواهی! اگر میخواهی، اگر قرار است سفری بروی، روزت خورده میشود. فقط یک جا برو. آن هم کربلا. شب قدر میخواهی بروی، نیمه میخواهی بروی، شب اول میخواهی بروی، شب جمعه میخواهی بروی، شب عید فطر میخواهی بروی. همه را گفتند.
هر کدام هم زیارت. چون آنجا حال و هوا، هوای عبودیت است. هرکی میآید آنجا. «کم» امام حسین. یا اباعبدالله! ما هم تشنگی میکشیم. واقعاً تشنگی ما کجا؟ خستگیهای ما کجا؟ بیخوابیهای ما کجا؟ قرآن خواندن ما کجا؟
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.
اَستَغفِرُالله الَّذِی لا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ الرَّحْمَانُ الرَّحِیمُ ذو الجَلالِ وَ الإِکرامِ وَ اَتوبُ اِلَیهِ.
گرچه مرا میتوانی زود از سر وا کنی
تا سحر این پا و آن پا در برِت وا آمدم
دیگر پس مرا بیرون نکن، پشت خاک آوردم
که کیسه وا کنی
اول مهمانی از تو خواهشی دارم فقط
میشود زنجیر را از پای وا کنی؟
من خودم رسوای این و آن با معصیت
پیش چشم خلق لازم دفتر وا کنی
افتضاحی که به بار آورده او شد دردسر
اصلاً اینجا آمدم که از سرم شر وا کنی
واسطه چه بهتر از این نام زهرا هست که
آنقدر میکوبم این در را که آخر وا کنی
گریه از نان شبی که میخورم واجبتر است
کاشکی بر چشم خشکم نهرو وا کنی
من گرفتاری خود را میبرم امشب نجف
تا گرههای مرا با دست حیدر وا کنی
هر شبی که وا میشود با یا حسین
میشود رویم.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَ نَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ مِنَ الْآنِ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ. رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي.
«يبيتون قياما على أطرافهم و يسبحون على خلوهم رهبان بالليل ليوث بالنهار.»
فرمود: «اصحاب امام زمان شبها را روی پا سر میکنند و روزها را روی مرکب.» یعنی اینها اهل استراحت و بیکاری و تنبلی و اینها نیستند. خب، البته نمیخواهند آن جنبه افراطیاش را هم بگویند که آدم دیگر نه به خانواده برسد، نه به کاری برسد، استراحت داشته باشد. نه؛ تفریح لازم است. در آن روایت شریف امام کاظم (علیه السلام) که اوقات را چهار وقت کردند، فرمودند که آن ساعتی که انسان تفریح دارد و به حلال میرسد، آن سه ساعت دیگری که به عبادت و کارهای دیگر میرسد، به واسطه همین یک ساعت تأمین میشود. اگر این یک ساعت – یک ساعتم منهای شصت دقیقه نیست – یکی از آن تایمهایی که آدم در زندگی باید بگذارد همین است که به حلال برسد، تفریح داشته باشد، استراحت داشته باشد. این اگر نباشد، کارهای دیگرش هم میلنگد.
ما همین دو سه روز اول ماه مبارک، یک کمی فشار زیاد بود و کارها زیاد بود. دیدیم دارد همهچیز از دست میرود. دیگر صبح یک کلاس هم نرفتیم و دیشب کمی استراحت کردیم، صبح کمی استراحت کردیم. کمی رسیدیم به کارهایمان. میگویم سرحال شدیم. این تفریح و استراحت و اینها اگر نباشد آدم میبیند از کارهای دیگرش دارد میماند.
حضرت آیتالله مکارم شیرازی فرموده بودند که ما دو سه تا همحجره بودیم که من به سر و وضعم میرسیدم توی حجره، بیرون میرفتم و خلاصه کبابی به بدن میزدیم، خوراک خوب و تفریح و ورزش و اینها. بعد یکی تماشای ایشان که خب، ایشان از مفاخر کمحجرهای بودند با هم. آیتالله مکارم فرموده بودند که: «من آنقدر الحمدلله سرحالم، با اینکه این آقای همسن ماست.» آقای مکارم از آن آقا بزرگترند. ماشاالله آیتالله مکارم! آنقدر سرحال و قبراق و آن آقا خیلی شکستهتر. و این به این برمیگردد که آدم باید برنامهریزی خوب داشته باشد.
امام فرموده بود که من به اینجا رسیدم. دیده بودند یکی از نوههایشان روز تعطیل دارد مطالعه میکند. بچههای دیگر داشتند بازی میکردند. ایشان نشسته مطالعه میکردند. امام فرموده بودند: «که من به اینجا رسیدم به خاطر این بود که در تعطیل، تعطیلی نداشتم و در تحصیل، تعطیلی نداشتم. وقت درس، درس خواندم. وقت تعطیل هم تعطیل.» خود امام برنامه ورزششان، برنامه مرتبی بود. پیادهرویشان سر جای خود و خوراکشان، خوراک خوب. خوراک خوب نه یعنی شیشلیک، خوراک خوب یعنی خوراک سالم، یعنی آدم فشار نیاورد. (مخصوصاً اینها که کار علمی میکنند، کار فکری میکنند، اینها نیاز به خوراک خوب دارند.) بندری، مثلاً.
خوراک خوب رهبر انقلاب، برنامه کوهنوردیشان سر جای خود و برنامههای دیگر ورزش و خلاصه اینها سر جای خودش. اینی که میگوید اصحاب امام زمان اینجورند، به این معنا نیست که استراحت را تعطیل کن، تفریح را تعطیل کن. خود آقا والیبالشان که عالی بوده، سوارکاریشان عالی است، دیگر کوهنوردیشان که حرفهای است. (رادیو بقیه رشتههایی که دارم و فعالند.) حتی شنا و اینها را آنقدری که خبر دارم خوبند. در این حوزهها هم از این کارها نباید زد. اینها سر جای خودش باید به آنها رسید.
به همسر و خانواده و بچه. ما الان در همه این شلوغیها و همه برنامههایی که داریم، دیگر نصف شب مانند جنازه میرویم خانه. تازه اول کارمان است. با این پسرمان نیم ساعت، یک ساعت بازی میکنیم. توپش را میآورد و خلاصه با جنازه ما بازی. دیدم که مسائلی پیش آمد. دیدم که من واقعاً دارم کم میگذارم برای بچه. و از وقتی هم که این اتفاق افتاد، خیلی اوضاع این بچه عوض شد. نمیدانم صد تا پیتزا و آبمیوه و اینها را میخورد. همین روزی نیم ساعت، یک ساعتی که ما میگذاریم، با این بازی میکنیم، خیلی آثار خوبی داشته است.
خلاصه گاهی ما قاطی میکنیم. یعنی من فکر میکنم مثلاً الان نیم ساعت بنشینم مطالعه کنم، بیشتر گیرم میآید. ترکیب نیم ساعت ورزش، اثرش از نیم ساعت مطالعه بیشتر است. میخواهند بگویند که اینها پرکارند. یعنی آنهایی که وظیفه است نسبت به وظیفه. میخواهم بگویم بله، ورزش هم وظیفه است. استراحت هم وظیفه است. تفریح هم وظیفه است. خلاصه، آنی که وظیفه است را انجام میدهند. صبح تا شب درگیر وظیفهاند. صبح تا شب درگیر وظیفه. خب، اگر اینجور باشد، آدم فوتبال بازی کردنش هم برکت دارد.
گفت آقا از سرویس بهداشتی آمد بیرون که از بزرگان بود، یکی برگشت به این آقا گفتش که: «حاج آقا، من پدرم از دنیا رفته، یکی از عباداتتان را به پدر ما هدیه کنید.» تا روحش شاد شود. ایشان فرمود: «ثواب همین سرویس…» «پدر، توهین میکنم!؟» «...کردم تو روح پدرت.» طرف خواب پدر را دیده بود. گفته بود که: «من نجات پیدا کردم.» برای خدا رفته بودی؟ برای خدا شسته بودی؟ اشکال دارد مگر؟ اگر برای خدا رفته. بعضیها با سرویس بهداشتیشان نورانیت پیدا میکنند. نماز شب امثال ما بالاتر است. روز قیامت خدا اینها را با هم مقایسه میکند. میگوید آقا تو در سرویس بودی، تو در قنوت وتر. آن نور اخلاصش بیشتر است، درکش بیشتر است. میفهمد دارد چهکار میکند. میفهمد برای چی. نیازش یادش نمیرود، به خدا توجهش غفلت ندارد.
آنجا به امام صادق (علیه السلام) عرض کرد که: «آقا، برخی اصحاب میگویند که "ذکرالله علی کل حال".» گفت: «آقا، یعنی ما در حال تخلی هم که هستیم ذکر کنیم؟» حضرت: «آن که اصلاً اصل ماجراست. غریبه! آنجا که باید یاد کنی خدا را.» روایت دارد. ملکیه، مسئولیتش... ملائکه مسئولیتهای مختلف دارند. این مسئولیت این ملک این است که در سرویس بهداشتی سر آدم را میآورد. میگوید نگاه کن، صبح تا شب دنبال این بودی که این را تولید کنی. دست رنجت را ببین. جان، اگر لسانی هم باشد خوب است. بله، بله، بله، بله. خودش دعا دارد، حمد دارد، دعاهای مختلف دارد. ذکر صلوات آنجا خوب است. «سبحان الله» خوب است. «حمد» خوب است. آن هم خوب است. نه، خیلی هم خوب است. فقط حواستان باشد کسی رد نشود.
خیلی هم خوب است. بعد از اینکه آدم همه زندگیش را میتواند بر محور عبودیت شکل دهد، همه کارهایش، همه کارهای زندگی. آنوقت استراحت آدم نورانیت دارد. فرمود: «نوم العالم افضل من عبادة الجاهل.» عالم وقتی میخوابد، این از وقتی که عبادت کند جاهل… جاهل بیدار است و عبادت میکند. عالمی که خواب است، ثوابش بیشتر است. «نوم علی الیقين افضل من عبادة علی الشک.» یک کسی یقین دارد، خواب است و یک کسی هم شک دارد، مشغول عبادت است. این خوابه، این از آن ثوابش بیشتر است.
امیرالمؤمنین در جنگ نهروان فرمودند. دیگر صدای عدالت قرآن میآمد. کمیل جذب شد. گفت آقا چه صدایی میآید! «عبدالباسط هم آوردند آقا اینها در کاروانشان.» آقا فرمودند که: «خواب بر یقین…» خیلی روایت جالبی است. ما خیلی وقتها گول میخوریم. «خواب بر یقین بهتر از عبادت با شک.» درگیری که شد، اینها کشته دادند. امیرالمؤمنین از بالا سر جنازهها که رد میشدند، کسی آمد و با پا زد به سر این جنازه. میشناسیش؟ گفت: «نه آقا، این همان قاری قرآن آن شب است که قرائتش دلت را برده بود.» داعشیهاست! گول اینها را نخور. «ربّ تال قرآن يلعنه.» گاهی یکی قرآن میخواند، قرآن هم او را لعنت میکند. چهبسا یکی خواب باشد، یکی مشغول قرائت قرآن باشد.
شیخ بها بود، میگوید: «من بچه بودم.» (در ذهنم از ایشان است.) «میگوید سحر پدرم بیدار شده بود، عبادت میکرد. من هم بیدار شدم نماز شب بخوانم. دیدم چراغها خاموش است، چراغ همسایهها. گفتم پدر! چقدر خوب است که ما بیداریم و این مردم در غفلتند!» پدرم گفتش که: «چقدر خوب بود پسرم! تو هم میخوابیدی مثل اینها، اینگونه غیبت نمیکردی.» خلاصه آقا، خیلی گول این چیزها را نباید خورد. مهم این است که کاری که میکنیم وظیفهمان باشد.
یکی از بزرگان میفرمود که خدا رحمت کند یعقوبی را که از مشهد بودند، ایشان میفرمودند به یک آقایی که پنجاه سال درس میداد در حوزه: «اگر امام زمان بیایند و به شما بگویند آقا شما درس نده، چهکار میکنی؟» گفت آن آقا خیلی در فکر فرو رفت. واقعاً سختم است. خیلی جالب است. (اثر وظیفه نبوده، خوشش میآید.) این میلش میکشد، میلش اشتها. بعضیها باید هرکی شهوت یک چیزی را دارد دیگر. بعضی شهوت علمی دارند. شهوت علمیش اثر وظیفه نیست. خوشش میآید. رزومه از مقاله میشود، آیاسآی میفرستد، یک چیزی میشود، دهنپرکن، یک وجههای برایش میشود، اعتباری میشود، پرفروش میشود، این را به اسم نویسنده فلان کتاب میشناسند، کنگره میگیرند، جلال ماندگار میشود، دعوتش میکنند اینور و آنور سمینار. این چیزها. این برای خدا نبوده. به دردم نمیخورد. به درد نمیخورد. حالا خدا کریمه دیگر حالا. ولی این نور توی آن نیست.
بعضیها میافتند توی فاز نظامیگری و فضای این شکلی. آن هم باز شهوتش به این است، وظیفه نیست. امیرالمومنین شمشیر دست گرفتنش از اثر وظیفه است. نماز شب خواندنش اثر وظیفه است. بیل در سرچ گرفتن اثر وظیفه است. دست گرفتن توی هوا حال، هوا حال میکنن، بیل بزنیم، شخم بزنیم مردم. شهوتشان، شهوتهای جنسی ندارند. شهوت علمی دارند. بعد شهوت عبادت دارند. حس خاصی به مفاتیح دارد آدم. اگر از سر وظیفه آمد دعا خواند، از سر وظیفه نماز خواند، از سر وظیفه مطالعه کرد، از سر وظیفه خدمت کرد، آن نور دارد و آن هم سخت است ها. یک بار از سر وظیفه میخواهی کار بکنی، همه عالم...
ببینید یک جاهایی پیش میآید باید قید یک کارهایی را به خاطر خدا بزنیم. تزاحم پیدا میکند. به مرحوم آیتالله بروجردی گفته بودند که تأیید کند ایشان کسی را. گفتم آقا خیلی آدم خوبی است، امضا بزنید در تأیید ایشان. ایشان قلم دست گرفته بود بنویسد. بعد یکی گفت: «با محکم کاری هم بگویم، خیلی کارش درست است.» «چطور؟ چطور؟ سی سال نماز جماعتش صف اول مسجد ترک نشد.» ایشان. یعنی آنقدر یک آدم میشود بیکار باشد، سی سال موقع نماز جماعت برایش هیچ کار مهمی پیش نیامده؟ یکی بدهی داشته باشد، یکی نمیدانم مشکل داشته باشد، یکی دارد میمیرد، زنش زایمان دارد. هیچ، هیچ درد و مرضی سی سال برایش پیش نیامده؟ مگر میشود؟ معلوم میشود کار پیش آمده. ول کرده. دکتر باشد، مریض دارد میمیرد، بگوید نماز اول وقت. شهوتش است دیگر.
نقل کرده بود که طرف سی سال صف اول بود و یک بار آمد دیر رسید، صف دوم ایستاد. بعد نماز دارد ضجه میزند خود را میزند. چی شده؟ گفت: «امروز که دیر رسیدم، صف دوم نشستم. حس خاصی بهم دست داد. تازه فهمیدم که من سی سال عاشق این بودم که صف اول باشم، توی چشم باشم. صف دوم که آمدم، احساس کردم من دیگر تحقیر شدم. من دیگر اصلاً انگار بورس افتادم.» یا سر وظیفه نیست دیگر. سخت است، واقعاً تشخیصش. تشخیصش سخت است.
یاران امام زمان همه درگیر مشغله فکر ذکرشان وظیفه است. چی وظیفهاند؟ از من چی میخواهند؟ از من چی میخواهند الان؟
میگویند چهکار کند. آیتالله حائری شیرازی میفرمود، میفرماید: «من سال آخر ریاست جمهوری...» خیلی این حرف اینجوری است که یک کمی آدم بیاید توی چشم. یک کمی موقعیت پیدا کند. یک ریاستی پیدا کند. دنیا بشناسند. یک چیزی میگوییم، یک چیزی میشنویم. توی محل آدم معروف میشود. بعد میبینید یک جور دیگر با حساب و کتاب با خودش دارد. آیتالله شیرازی میگفت که خدا رحمتش کند. «سال آخر ریاست جمهوری آقا به آقا گفتم که شما ریاست جمهوریتان تمام بشود، چهکار میکنی؟» گفته بودند که: «خودم که دوست دارم بروم قم درس بدهم. ولی اگر امام دستور بدهند که یک کلانتری توی شهرهای دورافتاده سیستان و بلوچستان مسئولیتش با من باشد، رئیس جمهور مملکت که امام چند بار فرمودند ایشان صلاحیت رهبری دارد ها.» «الحمدلله رهبرمان که دیگر بالاخره دستور بدهند من بروم آنجا با زن و بچه پا میشوم میروم.» بعد، بعدش جالبش اینجاست. فرمودند که: «اگر بروم آنجا، آنجا را برای خودم، این خیلی جالب است ها، ببین نگاه چه نگاهی است. اگر امام دستور بدهند من بروم آنجا، آنجا را برای خودم مرکز دنیا میبینم.» مرکز دنیا بداند! فکر کن همه کارهای دنیا اینجا ختم میشود. یک پاسگاه کلانتری توی شهرهای دورافتاده سیستان و بلوچستان. همین الانش کلاس ندارد. او مجتهد باشی، این سابقه انقلابی داشته باشی. واقعاً از ته دل میگفت. فیلم بازی نمیکرد ها. خدا به این آدم... رهبری با اصرار و التماس. یک نفر علیه خودش صحبت میکند. آن هم ایشان است. همه مجلس موافقند. یکی مخالف خودش صحبت میکند. مخالف حرف خودت پخش میکند. مردم نمیفهمند حساب و کتابش چیست.
این روحیه این است؛ چی میخواهند از من؟ بر اثر تعبدم قبول میکنم. میگویند رهبر. آخ جون رهبر! دیگر ما که میخواستیم. نه دیگر. ولی آخ جون رهبری! نه به التماس و گریه و زاریاش هم دارد شهرام پا میشود که اشک و نالهای، ولی وظیفه است. نگاهش این است. وظیفه است. این نگاه خیلی مهم است. هر کاری، هر چیزی آدم دارد انجام میدهد، نگاه وظیفه باشد. طعمه اشتها نداند. طعمه نیست ها! موقعیت، ریاست، کار، هرچی، هر محدوده که آدم دارد، طعمه نیست، وظیفه است. باری است روی دوشت.
اصحاب امام زمان این شکلیاند. علافی، بیکاری، علیه طلایی ندارند. چرا؟ تفریح، رفاقت. اینها. آدم نماز میخواند ولی علاف است. «پیاس» بازی میکند، نورانیت! امشب در سراسر کشور ما «پیاس» بازی کنیم! و گفتم وظیفه است. شبهای ماه رمضان. «به عنوان عبادت میخواهم یک آرنج خوبی بچینم که حق روضه را ادا کنم.» امشب امام با همین نوه کوچکشون، امامی که حالا چقدر به وقتش حساس است و چقدر تایمش ویژه و اصلاً گفتم برایتان دیگر. از وقت حضرت امام در حرم امیرالمومنین، خادم گفت که: «آقا، ساعت از کار افتاده. ساعت ندارم.» گفت: «چهشکلی تنظیم کنم؟» گفت: «وایسا. هر وقت روحالله خمینی وارد شد، ساعت رو ۲۱ تنظیم کن.» خاطره ثبت شده از حضرت امام در حرم تیک میخورد، زنگ حرم امیرالمومنین ساعت ۲۱. آنقدر میزان بود. این اواخر عمر با آن همه مشغله وقت میگذاشت. نیم ساعت، چهل دقیقه، "کمد درس" بودیم با هم. از علی آقای خمینی، انصافاً با صفاست. هر جا هست خدا پشت و پناهش بشود، نجف ساکن شد. امام خیلی به ایشان علاقه داشت. با علی آقا بازی میکرد. بعد بازیهایشان هم بامزه بود. «امام بیا امام بازی کنیم.» «امام بازی دیگر چیست؟» «من امام میشوم، تو مردم. شعار بدهی: "چی؟"» با بقیهشان هم بازی میکردم. امام بازیگر. خلاصه بعد میگوید که امام وارد شدند. از علی آقا به عنوان امام مثلاً آمد توی گل! «بگیر: "روح منی خمینی، بتشکن! خمینی!"» امام گفته بودند که: «روح منی، علی آقا.» «بتشکن؟» گفت: «نه، آنی که توی فیلم است بگو: "روح منی خمینی."» دیگر دور آمده بود. امام به زبانشان نمیآمد بگویند خمینی. لطافت امام هم جالب است. آقا رهبر مملکت و جهان اسلام و نمیدانم شخصیت برتر سال ۱۹۷۹. امام ۷۹، ۱۹۷۹. اینها توی خانه نشستیم. عجیب و غریب داریم دیگر.
قنبر میگوید با امیرالمومنین رفتیم خانه فقرا. حضرت سرکشی میکرد که مرحوم مفید این را نقل کرده. خیلی عجیب است. شب عاشورا خواندم این روایت را. رفت سمت روضه باهاش. که میگوید دیدم امیرالمومنین این بچههای یتیم را روی شانه نشان، «یبع یبعو» به معنای «بعبع کردن». حضرت بچهها را روی شانه نشان دور خانه میچرخید. صدای این حیوان درمیآورد. تعجب کردم از حال حضرت. گفتم: «آقا، شما رهبر مملکتی، رهبر مسلمین، این چه کاری بود؟» «هرچی فکر کردم یتیم را چهشکلی بخندانم، چیزی به ذهنم نرسید.» مفید نقل کرده. باید گاهی پس اینجور بازی کردن، اینجور تقلید صدا و اینها هم هست. عین نورانیت. یا نماز.
فرمودند: «برای مخالف علی فرقی نمیکند زنا کند یا نماز بخواند. جفتش یکی است. باطن جفتش ظلمت است.» آدمیم که میداند وظیفهاش چیست. این خاطرات شهدا را ببینید. بعضی از اینها در جبهه مثلاً فوتبال بازی میکردند یا مثلاً بازیهای مختلف. حال و هوای مختلف. شوخیهایشان. شوخی بدترین شوخیهایی که میکند توی آن، نور است. یک نور است. ظلمت است. روایت هم میخواند، ظلمت است. مملکت خودمان تریبون هم دارند بعضیهایشان. آیه قرآن درمورد درهای جهنم که میخواند احساس ظلم. شوخی معمولی میکند، نورانیت میکنیم. جنس این است.
عرض امشبم در مورد «هم اتبع هوى من العمل.» سیدها اینها یاران امام زمان هستند به نسبت حضرت. از یک کنیز در برابر صاحبش اطاعتشان اینجور است. مطیع. دربست در خدمت. برنامه ندارد از خودش. تدبیر ندارد. نه که عقلش را کار نمیاندازد ها! فکرش را میکند. برای خودش هم چیزهایی را در ذهنش آورده چهکارها بکند. ولی سر وقتش: «کجا برویم؟ چی میخواهی؟»
ولی خدا متحول شد و ازش پرسیدند که کی متحول شدی؟ گفتم: «بازار بردهفروش. برده بخرم.» بردهای را گذاشته بودند. گفتند که: «این عقلش کم است. این را کاریش نداشته باش.» آمدم ازش پرسیدم که: «پسرجان اسم تو چیست؟ قیمت چقدر است؟» هشتاد و یک پول داد. خرید. گریه میکرد. عبودیت را از این یاد گرفتم. برده واقعی این است. افراد اداش را در میآورند. برده این است. ماه رمضان ما این را تمرین میکنیم دیگر. حسمان، حسی که در ماه رمضان گرفتیم، این است: ۸:۴۴، ۷:۴۴ دقیقه. چقدر نمیدانم. ۷:۴۴ دقیقه است الان. غذا بخورم؟ نه، ۷:۴۵ دقیقه. آره. بعد سی روز نخور. عید فطر که میشود، نماز صبح خوندی، یک چیزی بخور! خیلی جالب است ها! ادبت کند. «من هر وقت گفتم باید بخوری. هر ساعتی گفتم تا این سر این ۳:۵۷ دقیقه هرچی خوردی حلالت.» منضبط میکند آدم را. چقدر قشنگ است کسی شیرینی اش را با یک فرمونی دارد میرود. اینها که در عقدند این حس و حال را دارند دیگر. فرمود: «خیلی شیرین است. عزیزم، من را کجا بریم؟ خسته شدیم.» تعارف تیکه پاره میکند. حس عبودیت در ماه مبارک این را تمرین میکنیم. این خیلی حس قشنگی است. این حس ما یک رگههای ضعیفش را تمرین میکنیم. آن قویاش دیگر مال امام زمان است. آن قویاش مال اصل ماجرا است. هیچی از خودم ندارم.
امانت. شب جمعه اول ماه مبارک اباعبدالله، دیگر باید برویم در خانهاش. کمی نمک عبودیت به ما بدهد. توی حس و حال عبودیت بیفتیم. ماه مبارک وارد این وادی بشویم. میدانی در ماه مبارک به مناسبتهای مختلف توی ایامش زیارت کربلا سفارش شده. ایام، ایام زیارتی. گفتم اصلاً کراهت دارد سفر در ماه رمضان مگر کربلا بخواهی! اگر میخواهی، اگر قرار است سفری بروی، روزت خورده میشود. فقط یک جا برو. آن هم کربلا. شب قدر میخواهی بروی، نیمه میخواهی بروی، شب اول میخواهی بروی، شب جمعه میخواهی بروی، شب عید فطر میخواهی بروی. همه را گفتند.
هر کدام هم زیارت. چون آنجا حال و هوا، هوای عبودیت است. هرکی میآید آنجا. «کم» امام حسین. یا اباعبدالله! ما هم تشنگی میکشیم. واقعاً تشنگی ما کجا؟ خستگیهای ما کجا؟ بیخوابیهای ما کجا؟ قرآن خواندن ما کجا؟
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ.
اَستَغفِرُالله الَّذِی لا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ الرَّحْمَانُ الرَّحِیمُ ذو الجَلالِ وَ الإِکرامِ وَ اَتوبُ اِلَیهِ.
گرچه مرا میتوانی زود از سر وا کنی
تا سحر این پا و آن پا در برِت وا آمدم
دیگر پس مرا بیرون نکن، پشت خاک آوردم
که کیسه وا کنی
اول مهمانی از تو خواهشی دارم فقط
میشود زنجیر را از پای وا کنی؟
من خودم رسوای این و آن با معصیت
پیش چشم خلق لازم دفتر وا کنی
افتضاحی که به بار آورده او شد دردسر
اصلاً اینجا آمدم که از سرم شر وا کنی
واسطه چه بهتر از این نام زهرا هست که
آنقدر میکوبم این در را که آخر وا کنی
گریه از نان شبی که میخورم واجبتر است
کاشکی بر چشم خشکم نهرو وا کنی
من گرفتاری خود را میبرم امشب نجف
تا گرههای مرا با دست حیدر وا کنی
هر شبی که وا میشود با یا حسین
میشود رویم.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پنجم
گام دوم تا ظهور
جلسه ششم
گام دوم تا ظهور
جلسه هفتم
گام دوم تا ظهور
جلسه هشتم
گام دوم تا ظهور
جلسه نهم
گام دوم تا ظهور
جلسه یازدهم
گام دوم تا ظهور
جلسه دوازدهم
گام دوم تا ظهور
در حال بارگذاری نظرات...