متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صل علی محمد و آل محمد) و طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری ولل عقدة من لسانی.
هم اتفع له من امه لسیده کالمصابی کأنهم قلوبهم الغنادیل.
این حدیث شریف امام صادق (علیهالسلام) در مورد اصحاب امام زمان (عج) است. فرمودند: «اینها اطاعتشان نسبت به امام زمان (عج)، مثل اطاعت یک کنیز نسبت به سید خودش و آقای خودشه.» یک کنیز چه جور دربست، در اختیار و در خدمت آقایش است، اینها اینجور مطیعاند؛ اینجور از خودشان هیچی. این حال یک کسی است که به درد امام زمان میخورد. آدمی که از خودش برنامه نداشته باشد. البته از خودش برنامه دارد؛ از خودش برنامه ندارد معلوم است، برنامهریزی میکند، ولی نه برای خودش.
پولهایمان را میخواهیم چهکار کنیم؟ برنامه برای پولهایمان چیست؟ برای خودمان برنامه داریم چه کارهایی بکنیم، کیف کنیم، چه جور خرج کنیم، حال کنیم، کجاها خرج کنیم، کجاها بیشتر حال میدهد، چهکار کنیم بیشتر سود کنیم؟ چه سودی؟ پول خرج کردیم، پول بیاید. اصحاب امام زمان (عج) جایی خرج نمیکنند که «حال کنند آقا حال کنه!»؛ جایی خرج نمیکنند که «سود کنند جای خرج آقا سود کنه!». البته آقا خوشش میآید که ما مثلاً برای زنوبچهمان چیزی بخریم، از این بابت که آقا دوست دارد برای زنوبچهاش میخرد. خیلی فرق میکندها! بچهاش را به خاطر امام زمان (عج) دوست دارد. میشود اینجوری... این حس، حس جالبی است دیگر. آدم همسرش را به خاطر امام زمان (عج) دوست داشته باشد. اصلاً زن میگیرد به خاطر امام زمان (عج). میگوید: «دیدم یک نفری نمیتوانم خوب نوکری کنم. پس پا میخواهم، رفتم زن گرفتم.» بله آقا بله، دنبال پا میگردد، یک کسی میخواهد کمکش کند. تنهایی نمیشود.
«نعم العون علی طاعت الله.» رسولالله (صلیالله علی محمد و آل محمد و عجل فرجه) وقتی حضرت زهرا (س) آمدند منزل، پرسیدند که «علی چطور بود؟»، فرمود: «نعم العون علی طاعت الله.» برای حرف خدا گوش کردن، خوب کمک است. برای حرف گوش کردن طاعت خدا، برای طاعت خدا دنبال پا میگردند بعضیها. «تعاونوا علی البر و تقوا»، دنبال پا میگردند. پول میخواهد؛ چون پول کمک خوبی است برای طاعت خدا، برای نوکری. نوکر و پول داشته باش، نوکر و آبرو داشته باشی. جالب استها: «آبرو داشته باشم که خرج کنم.» آبرو میخواهم فقط برای خرج کردن. جالب میشود، برای خودش هیچی ندارد، مثل کنیز. کنیز میرود، همینه دیگر. کنیز مگر خودش چیزی دارد؟ هرچه دارد مال صاحبش است، ادعای مالکیت اصلاً ندارد. «لباس من، تیپ من، اسم من، شهرت من، مریدهای من!» گفتم هفته پیش: «آن آقا میفرمود که به آن عالم گفتم که حضرت آمدند، اگر گفتند درست را تعطیل کن، تعطیل میکنی؟» گفت: «خیلی تو فکر فرو رفتم.» نمیدانم، فکر کنم چه رشتهای انتخاب کردی، میخواهی انتخاب کنی؟ کجا میخواهی بروی؟ کدام دانشگاه میخواهی درس بخوانی؟ شاگرد کدام استاد میخواهی بشوی؟ بعد آخرش که چی بشه؟ ته تهش چی؟ آن را بگو. «ازدواج کنم.» خوب. «بچهدار بشوم.» خوب. آخر آخرش چی؟ آخرش چهکارهای؟ آخر قراره چه اتفاقی بیفتد؟ بزنیم بریم که همه همینجوری ازدواج میکنند.
«بچهدار بشیم.» گربهها بچهدار میشوند. دیدی گربهها بچهدار میشوند راحت هم. گربه داشتیم تو خانهمان، بزرگوار! زایمان کرد نیم ساعت بعد دیدیم رو دیوار دارد میپرد. بابا، اگر سزارین هم بود، لااقل یک دوهفته طول میکشید سرحال بشوی. یکجا درجا گربهها زایمان میکنند، بچهدار میشوند، نان در میآورند برای بچههایشان. یک گربه تو خانهمان داشتیم، گربه نر. گربه نره رو، گربه نر صبح به صبح میزد بیرون، شب میآمد. اول جلوی در گربه ماده را یک فَصلی میزد. این را نمیدانم چرا چه مسئلهای داشتند با هم. ابلهان! باور کن اینجور زندگیها را که نهنگها، دلفینها، خروسها، طوطیها، کلاغها، لاکپشتها، همه با هم دارند دیگر. از اینها. مزه زندگی به چیست اصلاً؟ همه مزه زندگی به فدا کردن است. فدا! مزه ابزار به چیست؟ هرچی که ابزار تو عالم مزهاش به این است که ابزار را بگذاری زیر پایت و بروی. ابزار است دیگر. امروز سر کلاس، یکی از دانشگاه دانشجوها پرسید، گفت: «آقا ما چرا پیشرفت نکردیم؟ غربیها پیشرفت کردند.» حالا این بحث مفصلی است. یک جواب بهش دادم فکر کنم تو عمر قانع نشده بود؛ همه با هم قانع شدند به طرز عجیبی. فضای کلاس، فضای خاصی بود. ماژیک دستم بود. ماژیک، ماژیک برای چه کاری است؟ نوشتن. نوشتن چی؟ آموزش. ابزار آموزشی است دیگر. درست است؟ ابزار کمک آموزشی. گفتم: «اگر من یک کلکسیون از ماژیک داشته باشم؛ صد تا ماژیک را چهل سال نو نگه داشته باشم، این علامت عقل من است، یا علامت...» درست است؟ کی علامت عقل است؟ وقتی که شما صد تا ماژیک پُکه و ماژیک استفاده کرده، لاشه این ها را داشته باشیم؛ این علامت عقل است.
«پیغمبر اهل دنیا لخربت الدنیا.» چقدر عجیب شد! واقعاً اگر مردم دنیا عاقل بشوند، دنیا خراب میشود، دنیا آباد نمیشود. چرا آباد میشود؟ این مدلی نه. یعنی چی؟ یعنی مردم به فنا نمیروند. برجها بالا بره، ماشین آباد بشه، گچ و آهن آباد بشه. گچ و آهن به فنا میروند که مردم آباد بشوند. ماژیکها تو کلکسیون نمیروند. یک آدم هشتاد سال عمرش را نگذاشته موزه ماژیک جمع کند. این ماژیک اینجا. ماژیک هدف بوده این بابا، وسیله بوده. این نهایت احمقی و بیعقلی است. یک عمر هشتاد سال را بدهم یک موزه داشته باشم با هزارتا ماژیک در هشتصد رنگ. اوج بیعقلی! کلکسیون تمبر جمع کرده. کلکسیون نمیدانم چیچی جمع کرده… تهسیگار جمع کرده… تشک نوشابه جمع کرده. بعد اینها اسمشان هم ثبت میشود تو گینس. این گینس که خودش دیگر اوج خریّت است (محترمانه گفتم!)؛ حالا دو ثانیه آمد پایین! حالا ممکن است حالا من نمیدانم شاید مواردی باشد واقعاً فضیلت باشد یک رکوردی را میشکند. نمیدانم شاید بشود فرض که حالا همشون ... نمیگویم فضای گینس که همه را به رقابتی دعوت میکند فضای بیعقلی تمام است. این پلههای برج میلاد رفتنی، برگشتنی روپایی زدم، طوطی داریم روپایی میزند. که چی؟ واقعاً رسالت را ادا کردیم؟ رفتی رو قبرش مثلاً مینویسند که: «بزرگوار دو دور روپایی زد، رفت و برگشت.» رو قبر کسی دارند این را مینویسند. «معظمٌله در عمر شریفش هر نوع رژ لبی که آمد؛ همان روز اولی که آمد، استفاده کرد!» نباشدها! ببین ببین اشتباه نشود. هدف و وسیله قاطی نشود. همه... حکایت داستان زندگیات یک جمله است: «هدف و وسیله قاطی میشود.» تو این دنیا هرچی داریم وسیله است. حتی بچه، زندگی، سلامتی، وسیله. شیرینترین حالتش چیست؟ شیرینترین حالت وسیله وقتی است که در راه هدف فدا میشود. فدا شدنش قشنگ است. فَـ... حرفهای سخت که نمیزنم؛ به فارسی سخت که صحبت نمیکنم. بله، فارسی سخت صحبت میکنم. قابل فهم است دیگر. مزه همه اینها این است که فدا کنی، نه فداش بشی خودت. بعضیها فدای ساختن یک آپارتمان میشوند. آپارتمان برای آپارتمان. «برنامه غذا بیشتر بخور.» ایشان میگفت: «دیگه بیشتر زنگ بخورم تا اینجاش من خوردم.» قشنگ است. از یک حدی بیشتر غذا که میخوری، آن دیگر تو را میخورد. دیگر تو داری برای آن فدا میشوی. او برای تو فدا نمیشود. ماشین برای تو، یا تو برای ماشین؟ پول برای تو، یا تو برای پول؟ پول برای تو است. پول برای چیست؟ قراره چهکارش کنی؟ آره. فداکاری. فدای چی؟ فدای چی؟ فدای هدف. وسیله است در راه هدف. امام وسیله نیست، هدف امام هدف است. آدم پول در میآورد به عشق اینکه برای اهل بیت خرج کند. نه اینجوری نیست. حضرت اُمالبنین بچه آورد به عشق اینکه برای اهل بیت فدا کند. جالب است دیگر. بچه میآورد برای اینکه برای اباعبدالله فدا کند. حضرت خدیجه هرچی داشت فدا کرد. هشتاد هزار شتر داشت. صد تا شتر، دیه یک آدم کامل است؛ هشتاد هزار شتر!
ببین چقدر آدم باهاش میشود خرید و فروخت! یعنی آدم آزاد بود تو تمام بازارهای بینالمللی سرمایه در گردش داشت. بهش میگفتند: «ملکة عظیمه، ملکة عربستان.» ملکه عربستان وقتش از دنیا میرفت، کفن نداشت. هرچی داشت داده بود تو شعب ابیطالب، تو آن چهار سال هرچی داشت داد. نقل شده است که جمیع مالها، همه مالش را داد. بعد تو وصیت به پیغمبر گفتش که: «آقا حلالم کنید، من این اواخر دیگر دستم تنگ بود، شرمنده شما شده بودم، پول ندارم خرج کنم.» بابا، تو دیگر کی هستی؟! کِیاند اینها واقعاً؟! بعد پیغمبر کفن نداشت. حضرت خدیجه را تو پیراهن خودشان میخواستند دفن کنند. جبرئیل آمد گفتش که: «یا رسول الله، خدای متعال از بهشت کفن فرستاد. تو این کفن دفنشان کن.» دو تا کفن دارد حضرت خدیجه. آزاد بشه سرزمین حجاز، با هم میرویم یک گنبدی میسازیم برای خدیجه (سلامالله علیها). این روحیه را ببین، هرچی دارد اصلاً همین است دیگر. خب این همه ما پولدار داشتیم، همه مردند! نه، پولدار ها مردند. آخر چی شد؟ دست ورثه افتاد و خوردند و پاشیدند. رسمی هدف نمیشود. این وسیله است. وسیله را باید خرجش کنی. سلامتی وسیله است. سلامتی وسیله است برای یک هدف بلندی. سلامتی باید حفظ کرد، ولی برای هدف بلند. پول هم باید حفظ کرد، پول هم باید درآورد، ولی برای هدف بلند. این نگاه کلاً زندگی ما را عوض میکند.
همین امروز یک مشاوره داشتیم برای بحث ازدواج. بچههای خوبی هم بودند. یک ساعت مغز مبارک ما را خوردند. این مشکلات و مسائل را گفتند و اینها. آخر بهش گفتم: «هدفتان چیست؟» دو تا کاغذ زدم، گفتم: «بنویسید.» یک نیم ساعتی قشنگ به کار ببرم، در هم تنیدند، یک نیم ساعتی ماندند توش. گفتم: «بروید یک جلسه دیگر وقت بگیرید.» چکار کنی؟ خیلی جالب استها. به اینجا که میرسند میلنگیم. حسین، که چی؟ الان زندهای که چی؟ چهکار کنی؟ چهکار کنیم، خرج چی میشویم؟ سوال جدی قرآن این است: «فأین تذهبون؟» کجا مصرف میشوی؟ داری مصرف میشوی. تو گوشیات الکی است، رو کال باشد، تو تماس باشد، مصرف شارژ دارد میخورد. مصرف میشود. وقتت، سرمایهات، جوانیات، انرژیات، چشمهایت، استخوانهایت، قوه شنواییات، قوه بیناییات، همه دارد میرود. میآید کجا؟ من مصرف بشم برای امام، مصرف درست، مصرف بهینه. یک تبلیغی بود میگفت: «مصرف بیرویه کار خیلی بدیه!» یادتان است؟ «بابا برقی بود، مصرف بیرویه کار خیلی بدیه! هرگز نشه فراموش، برق اضافی خاموش!» برداشتی میگفت که: «هر یکدونه زنی که میگیری، یک چراغ به قبرت روشن میشود.» یک نگاه کردی خانمش... پیامبر نشسته، گفت: «البته، هرگز نشه فراموش، لامپ داره مصرف میشه!» لامپ مصرف بشه! بیشتر بعضیها ناراحت میشوند تا عمرشان مصرف میشود. عجیب استها! عجیب است واقعاً. بعد پانصد تا کتاب میخواند، هشتصد تا پیام میخواند، دو تا روایت سخت است، مصرف امام مصرف بشه، اذیت میشود. حرف همه را حاضر است بخونه. توییتای هر ننه قمری را، همه استوری فتح نکرده ندارند. همه تپهها را آباد کرده در اینستاگرام. هر استوری میآید این فکر میکند رو هوا باید چهکار کند. اختلال فومو FOMO بهش میگویند تو روانشناسی. فتح کنیم!
بعد اصلاً عین خیالش نیست که قرآن نخوانده، نهجالبلاغه نخوانده، کلمات قصار امیرالمومنین بلد نیست. اصلاً غصهاش نیست. فقط آخرین پست فلانی از دست در نرود. من چرا دیر دیدم این را؟ ملاک اول باید باشم. کجا مصرف میشود؟ تو آمدی برای اینکه خرج سلبریتیها بشوی؟ نام… سوار بشوم. بعد یک حرف مفتی بزنند بعضیهاشان با این سرمایه اجتماعی، با این لایکهایی که میدهی. داریم هزینه میشویم، داریم مصرف میشویم. بخواهیم یا نخواهیم. بزرگ ما تو مازندران میگفت که عمر مثل تانکر آبی است که شیرش بریده شده. این آب دارد میرود. میخواهی کشاورزی کنی، میخواهی کهنه بشوری، میخواهی آبتنی کنی، آب بخوری، آب بازی کن. این دارد میرود. باید مدیریت کنی مصرفش را. این امکانات و سرمایه دارد میآید و میرود. کجا باید مصرف کرد؟ برای امام. اینجا اگر مصرف کردی دوبل میشود. هم جای درست مصرف شده، هم میاید بهترش میآید. عباس (علیهالسلام) بابت دو دستی که در راه خدا داد، خدا دو بال بهش داد. خیلیها دست دادند، خیلیها بی دست دنیا رفتند؛ ولی خب این مصرف نکرد که از دستش رفت. آدمی که دستش قطع شده باشد مگر کم است؟ فرق شهادت با مرگ همین است دیگر. فرق مرگ و شهادت چیست؟ «روغن ریخته رو داره نذر امامزاده میکنه.» شاید عاقل! چقدر قشنگ است واقعاً! هرچی من میدانی دارد میدهد با دست خودش. عاقلانه است. فکر نکنی اگر میدان جهاد رفتی، امر به معروف و نهی از منکر کردی، مرگت نزدیک میشود، رزقت کم میشود. باید مصرف بشه. مصرف میشود. اگر در راه ولی خدا مصرف نکنید، روایت دارد که مبتلا میشوی، مبتلا میشوی در راه دشمن خدا، دو برابر مصرف میکنی! خیلی جالب است، جالب نیست؟ هرچی را در راه، در راه ولی خدا مصرف نکنی، دو برابر در راه دشمن خدا مصرف میکنیم. ولی خدا گیرت نمیآید.
امام حسین (ع) کمک نکردن. پول، طرف داده بود رفته بود جنگیده بود، بهش گفته بودن که: «ما بت ده دینار میدهیم.» این شش درهم هزینه کرده بود که رفت امام حسین را کشت. برگشت بهش پنج درهم دادند. زور دارد دیگر. اینجری است، راه دشمن خدا. تو مملکت ما در روز اول مثل آدم به بعضیها گفته شد: «آقا، این مسیر هیچ اثری ندارد، بدبختی میآورد.» مثل آدم وایسا کار کن. اقتصاد را بهش برس، تولید کن. ضربالاجل دو ماهه دادند. طرف از همین الان گفته: «من نیستم.» گفت: «من وایمیستم.» حالا شاید تو آدم شدی. جالب اینجری است دیگر. هرچی در ولی خدا نمیدهی، دو برابر در راه ادب خدا میدهی با چهارتا فحش، بدبختی، هیچی هم نداری. یک ذره آبرو با ذلت دنیا و آخرت، آخر خفه میشویم. اینجری. کجا داری مصرف میشوی؟ درسی فحش بخوری؟ یک حرفی را نمیزند فحش نخوره. بعد بعداً صد تا فحش، صد برابر میخوره. هیچی دل چهارتا بیدین را میخواهد به دست بیاورد. آخرش را به باد میدهد. پارهی همون چهارتا بیدین هم به فحشش میکشند با لگد هم پرتش میکنند بیرون. هیچی هم گیرش نمیآید. واضح است، ذلت دیگر جلو چشممان است. به طرف گفتند: «تو بدل فلانی.» گفته: «افتخاریه!» دو سال بعد گفتند: «تو بدل فلانی.» میگوید: «متأسفانه بله!» شخصیت سیاسی هستی، روز افتخاری، متأسفانه آنتن تلویزیون این میشود. من جا بندازم و بندازم. اگر با مردم بیاید، با مردم میرود. با... وقتی هم میرود با ذلت هم میرود. با فحش هم میرود. هیچی هم گیرش نمیآید. خرج کی داری میشوی؟ اگر قرار است آدم فحش بخورد به خاطر خدا بخورد. صد تا جاش میآید. شهید آوینی هم تو همه عمرش فحش میخورد، جلسه رسمی بیرونش میکردند. چمران هم تو عمرش فحش میخورد. همه عمرش را فحش خورد. الان این دو تا کجا اند؟ این همه مسئول هم برای میلیونی آمدند با فحش میلیونی هم رفتند. اینها کجا اند؟ خرج امام زمان شدن مهم است. این، این هنر است.
کی اینجوری میشود؟ ادامه روایت است. فرمود: «کأنهم قلوبهم الغنادیل.» دل اینها روشن است، انگار قندیل است. که تو روایت ما تو فارسی به چی میگویم؟ قندیل به درخت نیمقندیل یخهایی که توی غار میآید پایین، شناخته نمیشود. تو روایت قندیل به این معنا نیست، به معنای چراغی است که نور میدهد. قندیل یعنی یک مشعلی که روشن است. به این میگویند قندیل. میگوید: «اینها آنقدر روشناند، انگار تو دلشان چراغ کاشتند.» وقتی درست آدم مصرف شد، نور پیدا میکند، نورانی میشود. آقای بهجت گفته بودند که: «آقا، یک نیم ساعت به ما وقت بدید برای فرانکت.» «از الان تا ابد وقتم پیش فروش شده است!» قشنگ است. وقتش را پیش فروش کرده. میدانی کجا میخواهد برود. برنامه دارد برای مصرفش. برنامه هَدَر برود. چطور برای یک شیرینی ناپلئونی که خریدیم، برنامه داریم برای مصرفش؟ ده تا ناپلئونی برنامه دارد چه شکلی مصرفش کنیم؟ یک یخمک را میخواهد بخورد با یک تدبیری میخورد. تو هر لپش چقدر بالا بره. ماست میخواهد بخورد. نوشابه میخواهد بخورد. برای مصرف همه چی برنامه دارد؛ غیر از مصرف خودش. درد است دیگر. خودت کجا قراره مصرف بشوی؟ جوانیات دارد کجا مصرف میشود؟ الان جوانی رفت، چی جاش آمد؟ این جوانی که رفت میشد جاش حفظ قرآن بیاید، کلی مطالعه بیاید، کلی علم بیاید. خیلی چیزها میشد بیاید دیگر. خیلی چیزها، خیلی چیزها.
کتاب نوشته بود: پنج دقیقههای قبل ناهار. یک کتاب قطوری. سفره را که پهن میکردند تا غذا را بیاورند، مینوشتند. مرحمتالله شعبه زنجانی، پدر زنجانی که الان زندهاند، پدر ایشان سر سفره تا وقتی غذا بیاید یک دور قرآن را رو کفنش نوشته. خاطره بچهها: یک وقت منزل یکی از اساتید ساعت دوازده رفتیم، تا سهونیم چهار اینها منتظر غذا بودیم. بعد ایشان نشسته بود و بعد همین بحث شد. ساعت سهونیم اینها بود ایشان داشت از حالات بزرگان و پدرشون که فقیه بوده، زود فقیه شدن و بغل پدر بودن و این مسائل میگفت. زنجانی سیزده سالگی مجتهد بوده. بالاخره ایشان کنار پدرش بوده و فلان و اینها. تو این حال پدر ایشان هم آدم بزرگی بود. این تو کفنش یک دور قرآن نوشته بود و اینها. من یکهو پریدم تو حرف و گفتم: «ما هم از وقتی که آمدیم تا الان اگر مشغول میشدیم یک دور نوشته بودیم رو کفن، منتظر ناهاریم! هیچ خبری نیست.» مصرف میشویم.
اونی که کسی شد، چیزی شد، از همین ثانیههای مردهای که من و شما، من من دارم مصرف میکنم. آقای بهجت از همین، از همین سن و سال و از همین وقتها، از همین دقیقه ها بهجت شد. دیگر یکهو که آسمان جِر نمیخورد یکی بیفتد پایین. اینجری نیست که. همین تایم است. همین صحرایی است که من خوابم تو این صحرا. میروند قدم به قدم دارند میروند. «الوصول الی الله سفر لا یدرک الا به انتها لیل.»1 رسیدن به خدا سفری است که طی نمیشود مگر با اینکه آدم شب را مرکب کند. شبها باید بر راه خدا. اینجری. الان ده شب ماه رمضون مصرف شد، چی شد؟ ما خداوکیلی به خودم نگاه میکنم جز خجالت و شرمندگی و بدبختی هیچی نمیبینم.
شب یازدهم الان بیش از یکسوم از ماه گذشت. رحمت، مغفرت. دهه اولش میگویند دهه برکت. دهه دوم دهه رحمت. دهه سوم دهه مغفرت. پنج شش شب تا شب قدر مانده. گل آفرینش، اصل خلقت، اصل سال. الان اگر چهار شب دیگر سال تحویل بود من چه سوالی داشتم؟ برای سال تحویل چه جوش و خروشی بود! از یک ماه قبل معلوم است مملکت یک مملکت دیگری است. این ثانیه میخواهد بیاید اینور. هیچ قبلش هم این هشت و چهارده دقیقه تحویل سال میشود. با آن هشت و سیزده دقیقه و هشت و پانزده دقیقه هیچ فرقی نمیکند. هیچ اتفاقی هم تو عالم نیفتاد. ولی این شب قدر «من الف شهر»، هشتاد و سه سال است. بری تازه میشود شب قدر. مدل هشتاد و سه سال راه. هشتاد و سه سال راه. بعد یک سال شبها بیدار میمانیم برای شب قدر. نخودکی، خیلی بزرگان از شب بیست و چهار ماه رمضان شروع میکردند آماده میشدند برای شب قدر سال بعد. فوتبال چی دارد امشب؟ افطاری با بچهها. ببین حرفم یک چیز دیگر است، خودش درست. ولی حواسم هست دیگر. برنامه دارم دیگر. یک هفته پیش گفتم یک وقت آدم پیاس PlayStation بازی میکند، تو همان پیاسش هم نورانی میشود. گفتم آقا سرویس بهداشتی، اگر سرویس بهداشتی هم برود، نورانی میشود. یکم نماز شب میخواند. انگار همان سرویس بهداشتی، همان آقا این مشغولش بوده. هیچ حرکتی، سیری، هیچ اتفاقی نمیافتد. وقتهای ماه رمضون که نفسش تسبیح است. خوابش عبادت است. خیلی حال آدم باید فرق کند. شب به شبش، روز به روزش، ساعت به ساعتش. غفلت دیگر دارد میرود. این شیرمُ هم باز، هیچی هم گیرم نیامد. وقت و ساعت، لحظات و سرمایه و استعداد. حس و حال. جان و نداره. یک کمی قدر امام رضا را میدانی؟ حرم میخواهی بروی دیگر پا نداری. با ویلچر. یک روز به این آقا میگویی، یک روز به آن یکی میگویی این یک روز نمیآید، آن نمیآید. یکی هم میخواهد ببرد، کلی غر میزند. منّت سر این همه بود بغل دستت، راحت پیاده میتوانستی بروی و بیایی. از همین امام رضایی که من و شما میرویم، خیلیها چیزی گیرشان آمد. قرآنی که میخوانیم، خیلیها خیلی چیزها گیرشان آمد.
بابا همین کربلایی کاظم که اینجری شد، همه قرآن بود دیگر. مگر قرآنش، قرآنش سواد نداشت؟ دست میگرفت قرآن را: «خدایا من سواد ندارم، دوست دارم قرآن را نگاه میکنم.» بنده رفتم امامزاده، یکی بهش عنایت شده. چند بار رفتم تو ساروق استان مرکزی. بسیار گوستاست هنوزم روستا است. امامزاده که از اجداد رهبر انقلاب هم هست. یک روز دو نفر آمدند بهش گفتند که این حاشیه گنبد را بخوان. آیتالسفره از سوره اعراف نوشته بود. گفت: «نمیتوانم.» گفتند: «بخوان.» او گفت: «شروع کردم دارم میخوانم، غش کردم.» بعد بیدار شد. «هرجا قرآن را نگاه میکنم، میبینم. میفهمم. خواصش را میفهمم.» هر کلمهای بهش میدادند قرآنی باشد یا قرآنی نباشد، تشخیص میداد. متن مینوشتند، نصفش عربی. یک دو تا آیه، یک دونه روایت. این هم روایت است. نورش کم است. دو تا «واو» مینوشتند. «واو یکیو به نیت قرآن مینوشتند، یکیو به نیت غیر قرآن، این قرآنه (واو) دیگر چی است؟» دارم هدر میروم، من دارم هدر میروم! این است ماجرا. مشکل اینجاست. این سرمایهها و جوانیها... «یا حسرةً علی ما فرّطت فی جنب الله.» حسرت این همه امکانات، این همه هدر شدن بیفتد. چقدر رد کردم همه اینها را. همه رد کردند.
به یک چیز من که امید داشته باشیم که آن اتفاق برایمان رقم بخورد، آن هم روزی است اشک بر اباعبدالله، اشک اهل بیت. یک ساعتهایی بود دیگر. تو آن ساعتها روضه گوش دادیم، گریه کردیم. اینها را که دیگر درست مصرف کرد. بعد تازه آن موقع قدر میشود. وقتی شد آن وقتها چه لحظاتی شد. آن لحظات غوغایی که از «نفس المهموم لظلمنا تسبیح.» آیه قرآن میگوید یونس افتاد تو شکم نهنگ، اگر اهل تسبیح نبود تا قیامت نگهش میداشتیم. «لَوْلَا أَنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ، لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ.» اهل تسبیح نبود تا قیامت تو شکم نهنگ نگهش میداشت. اهل.... بعد ما بهمون گفتند که تسبیح میخواهی؟ «نفس المهموم لظلمنا.» غصه ات میشود بابت ظلمی که به ما اهل بیت شده. وقتی غصه میخوری به خاطر ما. نفسی که تو غصه میکشی تسبیح است. نفسی که تو غصه میکشی.
ببین چه غوغایی میکند. حسرتش را برای بعداً نگذارید که چهکار میتوانستیم بکنیم با این ثانیهها، با این لحظات. مثل حضرت خدیجه باشیم. یاد بگیریم خرج کنیم. هرچی داریم بگذاریم. یکم نترس. خدا بیشترم میدهد، بهترم. مثل اُمالبنین باش، خرج کنیم.
وصیت کرد حضرت خدیجه شب آخر، یکیش این بود. خانم جان به پیغمبر عرض کرد: «یا رسولالله، بعد از من خیلی مراقب فاطمه باشید.» دو سه تا وصیت کرد نسبت به حضرت زهرا (سلامالله علیها) در موقعیتهای مختلف. یکی به پیغمبر بود. یکی به اَسما بنت اُمَیس بود. به او گفت: «به دست ما سپرد که بعد از من مادری کن برای فاطمه، خلأ من را احساس نکند.» یک تعبیری تو یکی از این وصیتها من دیدم. خیلی تعبیر عجیبی. نگرانی خدیجه کبری. نمیدانم چرا به رسول اکرم عرض کرد: «یا رسولالله، فقط مراقب فاطمه من باش. بعد از من توهین بهش، تحقیر نشود. بزرگزاده است دیگر. تحقیر نشود. یک وقت خدای ناکرده کسی دست روش بلند نکند.» نمیدانم چرا این را. و چی با خودش فکر میکرد، چی میگفت، چی میدید، چی میدانست. لا اله الا الله.
حضرت زهرا (سلامالله علیها) وقتی مادر را از دست داد، آمد تو آغوش پیغمبر: «بابا، مادرم رو میخوام.» آرام کرد پیغمبر، حضرت زهرا (علیهاسلام) را: «دخترم، مادرت الان مهمان خدا است. یک باغی دارد، یک قصری دارد.» آرام شد حضرت زهرا (سلامالله علیها). لا اله الا الله. اگر آمادهاید روضه بخوانم. شب جمعه است. با این روضه آتیش بگیریم.
نگرانی مادر برای بچهها بعد از خودش طبیعی است. مادرها اینجوریاند. نگراناند، دغدغه دارند، غصه دارند. وصیت میکنند، سفارش میکنند. زهرا. ولی خب دلش گرم بود که بعد از من پیغمبر هست، این اشراف و بزرگان هستند. این بچه تنها نمیماند. درست است غم بیمادری میکشد، ولی بالاخره تحقیر نمیشود. یکی هست رسیدگی میکند.
این جنس وصیت را حضرت زهرا هم داشتند شب آخر. ولی فرق میکرد. حضرت خدیجه به پیغمبر گفتند: «مراقب باش مردم یک وقت با این بچه بد تا نکند.» حضرت زهرا به امیرالمومنین عرض کرد: «یا علی، میدانم مردم با این بچهها بد تا میکنند. به تو میگویم تو یک وقت سر بچههایم داد نزنی. لا تسی علی وجوه هما.» 2 تو با این بچهها مهربان باش علی جان. یک وقت بعد از من زن گرفتی، یک روز برای همسرت بگذار، یک روز بچههای من بگذار. این بچهها تازه یتیم شدند. پیغمبر را از دست دادند. غریب شدند. «فقد اصبها یتیمین منکسرین.» اینها تازه یتیم شدند. تازه هفتاد روز یا نود روز فاصله شد. اینها طاقت ندارند. سخت است. میدانست انگار حضرت زهرا این دیگر ماجرای بعد از خدیجه نیست عرب بیاید و همسایه بیاید و فامیل بیاید. اینها دیگر بعد از حضرت زهرا. شب گریه کنند باید آستین بدهند بگیرند. ماجرا فرق میکند. آنجا دلداری بود. آنجا در آغوش میگرفتند بعد از خدیجه. اینجا خبری از اینجا همش شماتت است. اینجا همش سرزنش است. اینجا یک عده اصلاً خوشحال میشوند فاطمه از دنیا رفت. «من که اذیت بودم صدای گریهاش هر شب میآمد. خلاص!» لا اله الا الله.
حضرت زهرا اگر بعد از حضرت خدیجه بود خیلی خاطره تلخی نداشت. هرچی مادر میدانست درست است زخم زبانهایی بود. شعب ابیطالب بود. ولی یک فضای خوبی بود. مردم با هم بودند، صمیمی بودند، گرم بودند. خاطره تلخی نبود. ولی بچههای حضرت زهرا یک جگر سوختهای دارند از این خاطرهها که بخواهد مرور بشود. اول از همه از همین دری که هر روز میخواهند رد شوند. همه چی برایشان زنده میشود. یک دور، «هر بار این درو وا» که میشود این خرخر در صداش بلند میشود. نیمسوخته بودند. در را میبینند. این مسمار را میبینند. این دیوار نمیدانم شاید قطرات خونی هنوز رو دیوار است. حال این بچهها فرق میکند.
بعضیها که خاطرات دیگری هم دارند. آنها که دیگر بمانند که هر از کوچه رد بشوند چیا که زنده نمیشود، چیا که زنده نمیشود. هیچ شب غسل. امیرالمومنین فرمود: «بچهها، آستین به دهان بگیرید. آرام گریه کنید. نمیخواهم مردم خبر بشوند اینجا ما عزیز از دست دادیم. میآیند. شلوغ میشود.» خودش که مشغول غسل بود. یک وقتی صدا از امام حسن بلند شده، داره ضجه میزند. سریع آمد بغل کرد امام. «عزیزم پسرم تو بچه بزرگ منی. تو بقیه بچهها رو آرام کنی. چیه باباش؟ چرا بی…». دیدید یا نه؟ این بچهها بعضیها یکهو یکجا دیگر میزند بیرون. جمع کرده دیگر. انگار امام حسن نتوانست جمع کند. هرچی ریخته بود سکوت کردم هی هیچی نگفتم. اینجا گفتن نقل مقتل. انگار خودشو انداخت تو بغل امیرالمومنین. گفت: «بابا، فقط همین قدر...» اینها هیچکدام ندیدن. تو کوچه چقدر این کودک از چه دیده که هی زار میزند هی دست مشت کرده به دیوار. یا الزهرا، یا بنت محمد، یا عین الرسول، یا سیدة و مولا. تنها توجهنا و ستشفعنا و توسل الی الله و قدمناک بین حاجاتنا وجیهتا.
**پاورقیها:**
1 حدیث از امام صادق (ع): «السَّفَرُ إلَی اللَّهِ لَیسَ بِادراکِ لَیلٍ وَ لا نَهارٍ» (سفری که به سوی خداست، با درک شب و روز به دست نمیآید.) این جمله در محتوای حدیث شما کمی تفاوت دارد.
2 این عبارت «لا تسی علی وجوه هما» در منابع مستند شیعه به عنوان وصیت حضرت زهرا (س) به امام علی (ع) یافت نشد. البته مضمونی شبیه به آن در روایات دیگر وجود دارد که امام علی (ع) بعد از شهادت حضرت زهرا (س) بیش از پیش به فرزندانشان رسیدگی میکردند.
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد (صل علی محمد و آل محمد) و طیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری ولل عقدة من لسانی.
هم اتفع له من امه لسیده کالمصابی کأنهم قلوبهم الغنادیل.
این حدیث شریف امام صادق (علیهالسلام) در مورد اصحاب امام زمان (عج) است. فرمودند: «اینها اطاعتشان نسبت به امام زمان (عج)، مثل اطاعت یک کنیز نسبت به سید خودش و آقای خودشه.» یک کنیز چه جور دربست، در اختیار و در خدمت آقایش است، اینها اینجور مطیعاند؛ اینجور از خودشان هیچی. این حال یک کسی است که به درد امام زمان میخورد. آدمی که از خودش برنامه نداشته باشد. البته از خودش برنامه دارد؛ از خودش برنامه ندارد معلوم است، برنامهریزی میکند، ولی نه برای خودش.
پولهایمان را میخواهیم چهکار کنیم؟ برنامه برای پولهایمان چیست؟ برای خودمان برنامه داریم چه کارهایی بکنیم، کیف کنیم، چه جور خرج کنیم، حال کنیم، کجاها خرج کنیم، کجاها بیشتر حال میدهد، چهکار کنیم بیشتر سود کنیم؟ چه سودی؟ پول خرج کردیم، پول بیاید. اصحاب امام زمان (عج) جایی خرج نمیکنند که «حال کنند آقا حال کنه!»؛ جایی خرج نمیکنند که «سود کنند جای خرج آقا سود کنه!». البته آقا خوشش میآید که ما مثلاً برای زنوبچهمان چیزی بخریم، از این بابت که آقا دوست دارد برای زنوبچهاش میخرد. خیلی فرق میکندها! بچهاش را به خاطر امام زمان (عج) دوست دارد. میشود اینجوری... این حس، حس جالبی است دیگر. آدم همسرش را به خاطر امام زمان (عج) دوست داشته باشد. اصلاً زن میگیرد به خاطر امام زمان (عج). میگوید: «دیدم یک نفری نمیتوانم خوب نوکری کنم. پس پا میخواهم، رفتم زن گرفتم.» بله آقا بله، دنبال پا میگردد، یک کسی میخواهد کمکش کند. تنهایی نمیشود.
«نعم العون علی طاعت الله.» رسولالله (صلیالله علی محمد و آل محمد و عجل فرجه) وقتی حضرت زهرا (س) آمدند منزل، پرسیدند که «علی چطور بود؟»، فرمود: «نعم العون علی طاعت الله.» برای حرف خدا گوش کردن، خوب کمک است. برای حرف گوش کردن طاعت خدا، برای طاعت خدا دنبال پا میگردند بعضیها. «تعاونوا علی البر و تقوا»، دنبال پا میگردند. پول میخواهد؛ چون پول کمک خوبی است برای طاعت خدا، برای نوکری. نوکر و پول داشته باش، نوکر و آبرو داشته باشی. جالب استها: «آبرو داشته باشم که خرج کنم.» آبرو میخواهم فقط برای خرج کردن. جالب میشود، برای خودش هیچی ندارد، مثل کنیز. کنیز میرود، همینه دیگر. کنیز مگر خودش چیزی دارد؟ هرچه دارد مال صاحبش است، ادعای مالکیت اصلاً ندارد. «لباس من، تیپ من، اسم من، شهرت من، مریدهای من!» گفتم هفته پیش: «آن آقا میفرمود که به آن عالم گفتم که حضرت آمدند، اگر گفتند درست را تعطیل کن، تعطیل میکنی؟» گفت: «خیلی تو فکر فرو رفتم.» نمیدانم، فکر کنم چه رشتهای انتخاب کردی، میخواهی انتخاب کنی؟ کجا میخواهی بروی؟ کدام دانشگاه میخواهی درس بخوانی؟ شاگرد کدام استاد میخواهی بشوی؟ بعد آخرش که چی بشه؟ ته تهش چی؟ آن را بگو. «ازدواج کنم.» خوب. «بچهدار بشوم.» خوب. آخر آخرش چی؟ آخرش چهکارهای؟ آخر قراره چه اتفاقی بیفتد؟ بزنیم بریم که همه همینجوری ازدواج میکنند.
«بچهدار بشیم.» گربهها بچهدار میشوند. دیدی گربهها بچهدار میشوند راحت هم. گربه داشتیم تو خانهمان، بزرگوار! زایمان کرد نیم ساعت بعد دیدیم رو دیوار دارد میپرد. بابا، اگر سزارین هم بود، لااقل یک دوهفته طول میکشید سرحال بشوی. یکجا درجا گربهها زایمان میکنند، بچهدار میشوند، نان در میآورند برای بچههایشان. یک گربه تو خانهمان داشتیم، گربه نر. گربه نره رو، گربه نر صبح به صبح میزد بیرون، شب میآمد. اول جلوی در گربه ماده را یک فَصلی میزد. این را نمیدانم چرا چه مسئلهای داشتند با هم. ابلهان! باور کن اینجور زندگیها را که نهنگها، دلفینها، خروسها، طوطیها، کلاغها، لاکپشتها، همه با هم دارند دیگر. از اینها. مزه زندگی به چیست اصلاً؟ همه مزه زندگی به فدا کردن است. فدا! مزه ابزار به چیست؟ هرچی که ابزار تو عالم مزهاش به این است که ابزار را بگذاری زیر پایت و بروی. ابزار است دیگر. امروز سر کلاس، یکی از دانشگاه دانشجوها پرسید، گفت: «آقا ما چرا پیشرفت نکردیم؟ غربیها پیشرفت کردند.» حالا این بحث مفصلی است. یک جواب بهش دادم فکر کنم تو عمر قانع نشده بود؛ همه با هم قانع شدند به طرز عجیبی. فضای کلاس، فضای خاصی بود. ماژیک دستم بود. ماژیک، ماژیک برای چه کاری است؟ نوشتن. نوشتن چی؟ آموزش. ابزار آموزشی است دیگر. درست است؟ ابزار کمک آموزشی. گفتم: «اگر من یک کلکسیون از ماژیک داشته باشم؛ صد تا ماژیک را چهل سال نو نگه داشته باشم، این علامت عقل من است، یا علامت...» درست است؟ کی علامت عقل است؟ وقتی که شما صد تا ماژیک پُکه و ماژیک استفاده کرده، لاشه این ها را داشته باشیم؛ این علامت عقل است.
«پیغمبر اهل دنیا لخربت الدنیا.» چقدر عجیب شد! واقعاً اگر مردم دنیا عاقل بشوند، دنیا خراب میشود، دنیا آباد نمیشود. چرا آباد میشود؟ این مدلی نه. یعنی چی؟ یعنی مردم به فنا نمیروند. برجها بالا بره، ماشین آباد بشه، گچ و آهن آباد بشه. گچ و آهن به فنا میروند که مردم آباد بشوند. ماژیکها تو کلکسیون نمیروند. یک آدم هشتاد سال عمرش را نگذاشته موزه ماژیک جمع کند. این ماژیک اینجا. ماژیک هدف بوده این بابا، وسیله بوده. این نهایت احمقی و بیعقلی است. یک عمر هشتاد سال را بدهم یک موزه داشته باشم با هزارتا ماژیک در هشتصد رنگ. اوج بیعقلی! کلکسیون تمبر جمع کرده. کلکسیون نمیدانم چیچی جمع کرده… تهسیگار جمع کرده… تشک نوشابه جمع کرده. بعد اینها اسمشان هم ثبت میشود تو گینس. این گینس که خودش دیگر اوج خریّت است (محترمانه گفتم!)؛ حالا دو ثانیه آمد پایین! حالا ممکن است حالا من نمیدانم شاید مواردی باشد واقعاً فضیلت باشد یک رکوردی را میشکند. نمیدانم شاید بشود فرض که حالا همشون ... نمیگویم فضای گینس که همه را به رقابتی دعوت میکند فضای بیعقلی تمام است. این پلههای برج میلاد رفتنی، برگشتنی روپایی زدم، طوطی داریم روپایی میزند. که چی؟ واقعاً رسالت را ادا کردیم؟ رفتی رو قبرش مثلاً مینویسند که: «بزرگوار دو دور روپایی زد، رفت و برگشت.» رو قبر کسی دارند این را مینویسند. «معظمٌله در عمر شریفش هر نوع رژ لبی که آمد؛ همان روز اولی که آمد، استفاده کرد!» نباشدها! ببین ببین اشتباه نشود. هدف و وسیله قاطی نشود. همه... حکایت داستان زندگیات یک جمله است: «هدف و وسیله قاطی میشود.» تو این دنیا هرچی داریم وسیله است. حتی بچه، زندگی، سلامتی، وسیله. شیرینترین حالتش چیست؟ شیرینترین حالت وسیله وقتی است که در راه هدف فدا میشود. فدا شدنش قشنگ است. فَـ... حرفهای سخت که نمیزنم؛ به فارسی سخت که صحبت نمیکنم. بله، فارسی سخت صحبت میکنم. قابل فهم است دیگر. مزه همه اینها این است که فدا کنی، نه فداش بشی خودت. بعضیها فدای ساختن یک آپارتمان میشوند. آپارتمان برای آپارتمان. «برنامه غذا بیشتر بخور.» ایشان میگفت: «دیگه بیشتر زنگ بخورم تا اینجاش من خوردم.» قشنگ است. از یک حدی بیشتر غذا که میخوری، آن دیگر تو را میخورد. دیگر تو داری برای آن فدا میشوی. او برای تو فدا نمیشود. ماشین برای تو، یا تو برای ماشین؟ پول برای تو، یا تو برای پول؟ پول برای تو است. پول برای چیست؟ قراره چهکارش کنی؟ آره. فداکاری. فدای چی؟ فدای چی؟ فدای هدف. وسیله است در راه هدف. امام وسیله نیست، هدف امام هدف است. آدم پول در میآورد به عشق اینکه برای اهل بیت خرج کند. نه اینجوری نیست. حضرت اُمالبنین بچه آورد به عشق اینکه برای اهل بیت فدا کند. جالب است دیگر. بچه میآورد برای اینکه برای اباعبدالله فدا کند. حضرت خدیجه هرچی داشت فدا کرد. هشتاد هزار شتر داشت. صد تا شتر، دیه یک آدم کامل است؛ هشتاد هزار شتر!
ببین چقدر آدم باهاش میشود خرید و فروخت! یعنی آدم آزاد بود تو تمام بازارهای بینالمللی سرمایه در گردش داشت. بهش میگفتند: «ملکة عظیمه، ملکة عربستان.» ملکه عربستان وقتش از دنیا میرفت، کفن نداشت. هرچی داشت داده بود تو شعب ابیطالب، تو آن چهار سال هرچی داشت داد. نقل شده است که جمیع مالها، همه مالش را داد. بعد تو وصیت به پیغمبر گفتش که: «آقا حلالم کنید، من این اواخر دیگر دستم تنگ بود، شرمنده شما شده بودم، پول ندارم خرج کنم.» بابا، تو دیگر کی هستی؟! کِیاند اینها واقعاً؟! بعد پیغمبر کفن نداشت. حضرت خدیجه را تو پیراهن خودشان میخواستند دفن کنند. جبرئیل آمد گفتش که: «یا رسول الله، خدای متعال از بهشت کفن فرستاد. تو این کفن دفنشان کن.» دو تا کفن دارد حضرت خدیجه. آزاد بشه سرزمین حجاز، با هم میرویم یک گنبدی میسازیم برای خدیجه (سلامالله علیها). این روحیه را ببین، هرچی دارد اصلاً همین است دیگر. خب این همه ما پولدار داشتیم، همه مردند! نه، پولدار ها مردند. آخر چی شد؟ دست ورثه افتاد و خوردند و پاشیدند. رسمی هدف نمیشود. این وسیله است. وسیله را باید خرجش کنی. سلامتی وسیله است. سلامتی وسیله است برای یک هدف بلندی. سلامتی باید حفظ کرد، ولی برای هدف بلند. پول هم باید حفظ کرد، پول هم باید درآورد، ولی برای هدف بلند. این نگاه کلاً زندگی ما را عوض میکند.
همین امروز یک مشاوره داشتیم برای بحث ازدواج. بچههای خوبی هم بودند. یک ساعت مغز مبارک ما را خوردند. این مشکلات و مسائل را گفتند و اینها. آخر بهش گفتم: «هدفتان چیست؟» دو تا کاغذ زدم، گفتم: «بنویسید.» یک نیم ساعتی قشنگ به کار ببرم، در هم تنیدند، یک نیم ساعتی ماندند توش. گفتم: «بروید یک جلسه دیگر وقت بگیرید.» چکار کنی؟ خیلی جالب استها. به اینجا که میرسند میلنگیم. حسین، که چی؟ الان زندهای که چی؟ چهکار کنی؟ چهکار کنیم، خرج چی میشویم؟ سوال جدی قرآن این است: «فأین تذهبون؟» کجا مصرف میشوی؟ داری مصرف میشوی. تو گوشیات الکی است، رو کال باشد، تو تماس باشد، مصرف شارژ دارد میخورد. مصرف میشود. وقتت، سرمایهات، جوانیات، انرژیات، چشمهایت، استخوانهایت، قوه شنواییات، قوه بیناییات، همه دارد میرود. میآید کجا؟ من مصرف بشم برای امام، مصرف درست، مصرف بهینه. یک تبلیغی بود میگفت: «مصرف بیرویه کار خیلی بدیه!» یادتان است؟ «بابا برقی بود، مصرف بیرویه کار خیلی بدیه! هرگز نشه فراموش، برق اضافی خاموش!» برداشتی میگفت که: «هر یکدونه زنی که میگیری، یک چراغ به قبرت روشن میشود.» یک نگاه کردی خانمش... پیامبر نشسته، گفت: «البته، هرگز نشه فراموش، لامپ داره مصرف میشه!» لامپ مصرف بشه! بیشتر بعضیها ناراحت میشوند تا عمرشان مصرف میشود. عجیب استها! عجیب است واقعاً. بعد پانصد تا کتاب میخواند، هشتصد تا پیام میخواند، دو تا روایت سخت است، مصرف امام مصرف بشه، اذیت میشود. حرف همه را حاضر است بخونه. توییتای هر ننه قمری را، همه استوری فتح نکرده ندارند. همه تپهها را آباد کرده در اینستاگرام. هر استوری میآید این فکر میکند رو هوا باید چهکار کند. اختلال فومو FOMO بهش میگویند تو روانشناسی. فتح کنیم!
بعد اصلاً عین خیالش نیست که قرآن نخوانده، نهجالبلاغه نخوانده، کلمات قصار امیرالمومنین بلد نیست. اصلاً غصهاش نیست. فقط آخرین پست فلانی از دست در نرود. من چرا دیر دیدم این را؟ ملاک اول باید باشم. کجا مصرف میشود؟ تو آمدی برای اینکه خرج سلبریتیها بشوی؟ نام… سوار بشوم. بعد یک حرف مفتی بزنند بعضیهاشان با این سرمایه اجتماعی، با این لایکهایی که میدهی. داریم هزینه میشویم، داریم مصرف میشویم. بخواهیم یا نخواهیم. بزرگ ما تو مازندران میگفت که عمر مثل تانکر آبی است که شیرش بریده شده. این آب دارد میرود. میخواهی کشاورزی کنی، میخواهی کهنه بشوری، میخواهی آبتنی کنی، آب بخوری، آب بازی کن. این دارد میرود. باید مدیریت کنی مصرفش را. این امکانات و سرمایه دارد میآید و میرود. کجا باید مصرف کرد؟ برای امام. اینجا اگر مصرف کردی دوبل میشود. هم جای درست مصرف شده، هم میاید بهترش میآید. عباس (علیهالسلام) بابت دو دستی که در راه خدا داد، خدا دو بال بهش داد. خیلیها دست دادند، خیلیها بی دست دنیا رفتند؛ ولی خب این مصرف نکرد که از دستش رفت. آدمی که دستش قطع شده باشد مگر کم است؟ فرق شهادت با مرگ همین است دیگر. فرق مرگ و شهادت چیست؟ «روغن ریخته رو داره نذر امامزاده میکنه.» شاید عاقل! چقدر قشنگ است واقعاً! هرچی من میدانی دارد میدهد با دست خودش. عاقلانه است. فکر نکنی اگر میدان جهاد رفتی، امر به معروف و نهی از منکر کردی، مرگت نزدیک میشود، رزقت کم میشود. باید مصرف بشه. مصرف میشود. اگر در راه ولی خدا مصرف نکنید، روایت دارد که مبتلا میشوی، مبتلا میشوی در راه دشمن خدا، دو برابر مصرف میکنی! خیلی جالب است، جالب نیست؟ هرچی را در راه، در راه ولی خدا مصرف نکنی، دو برابر در راه دشمن خدا مصرف میکنیم. ولی خدا گیرت نمیآید.
امام حسین (ع) کمک نکردن. پول، طرف داده بود رفته بود جنگیده بود، بهش گفته بودن که: «ما بت ده دینار میدهیم.» این شش درهم هزینه کرده بود که رفت امام حسین را کشت. برگشت بهش پنج درهم دادند. زور دارد دیگر. اینجری است، راه دشمن خدا. تو مملکت ما در روز اول مثل آدم به بعضیها گفته شد: «آقا، این مسیر هیچ اثری ندارد، بدبختی میآورد.» مثل آدم وایسا کار کن. اقتصاد را بهش برس، تولید کن. ضربالاجل دو ماهه دادند. طرف از همین الان گفته: «من نیستم.» گفت: «من وایمیستم.» حالا شاید تو آدم شدی. جالب اینجری است دیگر. هرچی در ولی خدا نمیدهی، دو برابر در راه ادب خدا میدهی با چهارتا فحش، بدبختی، هیچی هم نداری. یک ذره آبرو با ذلت دنیا و آخرت، آخر خفه میشویم. اینجری. کجا داری مصرف میشوی؟ درسی فحش بخوری؟ یک حرفی را نمیزند فحش نخوره. بعد بعداً صد تا فحش، صد برابر میخوره. هیچی دل چهارتا بیدین را میخواهد به دست بیاورد. آخرش را به باد میدهد. پارهی همون چهارتا بیدین هم به فحشش میکشند با لگد هم پرتش میکنند بیرون. هیچی هم گیرش نمیآید. واضح است، ذلت دیگر جلو چشممان است. به طرف گفتند: «تو بدل فلانی.» گفته: «افتخاریه!» دو سال بعد گفتند: «تو بدل فلانی.» میگوید: «متأسفانه بله!» شخصیت سیاسی هستی، روز افتخاری، متأسفانه آنتن تلویزیون این میشود. من جا بندازم و بندازم. اگر با مردم بیاید، با مردم میرود. با... وقتی هم میرود با ذلت هم میرود. با فحش هم میرود. هیچی هم گیرش نمیآید. خرج کی داری میشوی؟ اگر قرار است آدم فحش بخورد به خاطر خدا بخورد. صد تا جاش میآید. شهید آوینی هم تو همه عمرش فحش میخورد، جلسه رسمی بیرونش میکردند. چمران هم تو عمرش فحش میخورد. همه عمرش را فحش خورد. الان این دو تا کجا اند؟ این همه مسئول هم برای میلیونی آمدند با فحش میلیونی هم رفتند. اینها کجا اند؟ خرج امام زمان شدن مهم است. این، این هنر است.
کی اینجوری میشود؟ ادامه روایت است. فرمود: «کأنهم قلوبهم الغنادیل.» دل اینها روشن است، انگار قندیل است. که تو روایت ما تو فارسی به چی میگویم؟ قندیل به درخت نیمقندیل یخهایی که توی غار میآید پایین، شناخته نمیشود. تو روایت قندیل به این معنا نیست، به معنای چراغی است که نور میدهد. قندیل یعنی یک مشعلی که روشن است. به این میگویند قندیل. میگوید: «اینها آنقدر روشناند، انگار تو دلشان چراغ کاشتند.» وقتی درست آدم مصرف شد، نور پیدا میکند، نورانی میشود. آقای بهجت گفته بودند که: «آقا، یک نیم ساعت به ما وقت بدید برای فرانکت.» «از الان تا ابد وقتم پیش فروش شده است!» قشنگ است. وقتش را پیش فروش کرده. میدانی کجا میخواهد برود. برنامه دارد برای مصرفش. برنامه هَدَر برود. چطور برای یک شیرینی ناپلئونی که خریدیم، برنامه داریم برای مصرفش؟ ده تا ناپلئونی برنامه دارد چه شکلی مصرفش کنیم؟ یک یخمک را میخواهد بخورد با یک تدبیری میخورد. تو هر لپش چقدر بالا بره. ماست میخواهد بخورد. نوشابه میخواهد بخورد. برای مصرف همه چی برنامه دارد؛ غیر از مصرف خودش. درد است دیگر. خودت کجا قراره مصرف بشوی؟ جوانیات دارد کجا مصرف میشود؟ الان جوانی رفت، چی جاش آمد؟ این جوانی که رفت میشد جاش حفظ قرآن بیاید، کلی مطالعه بیاید، کلی علم بیاید. خیلی چیزها میشد بیاید دیگر. خیلی چیزها، خیلی چیزها.
کتاب نوشته بود: پنج دقیقههای قبل ناهار. یک کتاب قطوری. سفره را که پهن میکردند تا غذا را بیاورند، مینوشتند. مرحمتالله شعبه زنجانی، پدر زنجانی که الان زندهاند، پدر ایشان سر سفره تا وقتی غذا بیاید یک دور قرآن را رو کفنش نوشته. خاطره بچهها: یک وقت منزل یکی از اساتید ساعت دوازده رفتیم، تا سهونیم چهار اینها منتظر غذا بودیم. بعد ایشان نشسته بود و بعد همین بحث شد. ساعت سهونیم اینها بود ایشان داشت از حالات بزرگان و پدرشون که فقیه بوده، زود فقیه شدن و بغل پدر بودن و این مسائل میگفت. زنجانی سیزده سالگی مجتهد بوده. بالاخره ایشان کنار پدرش بوده و فلان و اینها. تو این حال پدر ایشان هم آدم بزرگی بود. این تو کفنش یک دور قرآن نوشته بود و اینها. من یکهو پریدم تو حرف و گفتم: «ما هم از وقتی که آمدیم تا الان اگر مشغول میشدیم یک دور نوشته بودیم رو کفن، منتظر ناهاریم! هیچ خبری نیست.» مصرف میشویم.
اونی که کسی شد، چیزی شد، از همین ثانیههای مردهای که من و شما، من من دارم مصرف میکنم. آقای بهجت از همین، از همین سن و سال و از همین وقتها، از همین دقیقه ها بهجت شد. دیگر یکهو که آسمان جِر نمیخورد یکی بیفتد پایین. اینجری نیست که. همین تایم است. همین صحرایی است که من خوابم تو این صحرا. میروند قدم به قدم دارند میروند. «الوصول الی الله سفر لا یدرک الا به انتها لیل.»1 رسیدن به خدا سفری است که طی نمیشود مگر با اینکه آدم شب را مرکب کند. شبها باید بر راه خدا. اینجری. الان ده شب ماه رمضون مصرف شد، چی شد؟ ما خداوکیلی به خودم نگاه میکنم جز خجالت و شرمندگی و بدبختی هیچی نمیبینم.
شب یازدهم الان بیش از یکسوم از ماه گذشت. رحمت، مغفرت. دهه اولش میگویند دهه برکت. دهه دوم دهه رحمت. دهه سوم دهه مغفرت. پنج شش شب تا شب قدر مانده. گل آفرینش، اصل خلقت، اصل سال. الان اگر چهار شب دیگر سال تحویل بود من چه سوالی داشتم؟ برای سال تحویل چه جوش و خروشی بود! از یک ماه قبل معلوم است مملکت یک مملکت دیگری است. این ثانیه میخواهد بیاید اینور. هیچ قبلش هم این هشت و چهارده دقیقه تحویل سال میشود. با آن هشت و سیزده دقیقه و هشت و پانزده دقیقه هیچ فرقی نمیکند. هیچ اتفاقی هم تو عالم نیفتاد. ولی این شب قدر «من الف شهر»، هشتاد و سه سال است. بری تازه میشود شب قدر. مدل هشتاد و سه سال راه. هشتاد و سه سال راه. بعد یک سال شبها بیدار میمانیم برای شب قدر. نخودکی، خیلی بزرگان از شب بیست و چهار ماه رمضان شروع میکردند آماده میشدند برای شب قدر سال بعد. فوتبال چی دارد امشب؟ افطاری با بچهها. ببین حرفم یک چیز دیگر است، خودش درست. ولی حواسم هست دیگر. برنامه دارم دیگر. یک هفته پیش گفتم یک وقت آدم پیاس PlayStation بازی میکند، تو همان پیاسش هم نورانی میشود. گفتم آقا سرویس بهداشتی، اگر سرویس بهداشتی هم برود، نورانی میشود. یکم نماز شب میخواند. انگار همان سرویس بهداشتی، همان آقا این مشغولش بوده. هیچ حرکتی، سیری، هیچ اتفاقی نمیافتد. وقتهای ماه رمضون که نفسش تسبیح است. خوابش عبادت است. خیلی حال آدم باید فرق کند. شب به شبش، روز به روزش، ساعت به ساعتش. غفلت دیگر دارد میرود. این شیرمُ هم باز، هیچی هم گیرم نیامد. وقت و ساعت، لحظات و سرمایه و استعداد. حس و حال. جان و نداره. یک کمی قدر امام رضا را میدانی؟ حرم میخواهی بروی دیگر پا نداری. با ویلچر. یک روز به این آقا میگویی، یک روز به آن یکی میگویی این یک روز نمیآید، آن نمیآید. یکی هم میخواهد ببرد، کلی غر میزند. منّت سر این همه بود بغل دستت، راحت پیاده میتوانستی بروی و بیایی. از همین امام رضایی که من و شما میرویم، خیلیها چیزی گیرشان آمد. قرآنی که میخوانیم، خیلیها خیلی چیزها گیرشان آمد.
بابا همین کربلایی کاظم که اینجری شد، همه قرآن بود دیگر. مگر قرآنش، قرآنش سواد نداشت؟ دست میگرفت قرآن را: «خدایا من سواد ندارم، دوست دارم قرآن را نگاه میکنم.» بنده رفتم امامزاده، یکی بهش عنایت شده. چند بار رفتم تو ساروق استان مرکزی. بسیار گوستاست هنوزم روستا است. امامزاده که از اجداد رهبر انقلاب هم هست. یک روز دو نفر آمدند بهش گفتند که این حاشیه گنبد را بخوان. آیتالسفره از سوره اعراف نوشته بود. گفت: «نمیتوانم.» گفتند: «بخوان.» او گفت: «شروع کردم دارم میخوانم، غش کردم.» بعد بیدار شد. «هرجا قرآن را نگاه میکنم، میبینم. میفهمم. خواصش را میفهمم.» هر کلمهای بهش میدادند قرآنی باشد یا قرآنی نباشد، تشخیص میداد. متن مینوشتند، نصفش عربی. یک دو تا آیه، یک دونه روایت. این هم روایت است. نورش کم است. دو تا «واو» مینوشتند. «واو یکیو به نیت قرآن مینوشتند، یکیو به نیت غیر قرآن، این قرآنه (واو) دیگر چی است؟» دارم هدر میروم، من دارم هدر میروم! این است ماجرا. مشکل اینجاست. این سرمایهها و جوانیها... «یا حسرةً علی ما فرّطت فی جنب الله.» حسرت این همه امکانات، این همه هدر شدن بیفتد. چقدر رد کردم همه اینها را. همه رد کردند.
به یک چیز من که امید داشته باشیم که آن اتفاق برایمان رقم بخورد، آن هم روزی است اشک بر اباعبدالله، اشک اهل بیت. یک ساعتهایی بود دیگر. تو آن ساعتها روضه گوش دادیم، گریه کردیم. اینها را که دیگر درست مصرف کرد. بعد تازه آن موقع قدر میشود. وقتی شد آن وقتها چه لحظاتی شد. آن لحظات غوغایی که از «نفس المهموم لظلمنا تسبیح.» آیه قرآن میگوید یونس افتاد تو شکم نهنگ، اگر اهل تسبیح نبود تا قیامت نگهش میداشتیم. «لَوْلَا أَنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ، لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ.» اهل تسبیح نبود تا قیامت تو شکم نهنگ نگهش میداشت. اهل.... بعد ما بهمون گفتند که تسبیح میخواهی؟ «نفس المهموم لظلمنا.» غصه ات میشود بابت ظلمی که به ما اهل بیت شده. وقتی غصه میخوری به خاطر ما. نفسی که تو غصه میکشی تسبیح است. نفسی که تو غصه میکشی.
ببین چه غوغایی میکند. حسرتش را برای بعداً نگذارید که چهکار میتوانستیم بکنیم با این ثانیهها، با این لحظات. مثل حضرت خدیجه باشیم. یاد بگیریم خرج کنیم. هرچی داریم بگذاریم. یکم نترس. خدا بیشترم میدهد، بهترم. مثل اُمالبنین باش، خرج کنیم.
وصیت کرد حضرت خدیجه شب آخر، یکیش این بود. خانم جان به پیغمبر عرض کرد: «یا رسولالله، بعد از من خیلی مراقب فاطمه باشید.» دو سه تا وصیت کرد نسبت به حضرت زهرا (سلامالله علیها) در موقعیتهای مختلف. یکی به پیغمبر بود. یکی به اَسما بنت اُمَیس بود. به او گفت: «به دست ما سپرد که بعد از من مادری کن برای فاطمه، خلأ من را احساس نکند.» یک تعبیری تو یکی از این وصیتها من دیدم. خیلی تعبیر عجیبی. نگرانی خدیجه کبری. نمیدانم چرا به رسول اکرم عرض کرد: «یا رسولالله، فقط مراقب فاطمه من باش. بعد از من توهین بهش، تحقیر نشود. بزرگزاده است دیگر. تحقیر نشود. یک وقت خدای ناکرده کسی دست روش بلند نکند.» نمیدانم چرا این را. و چی با خودش فکر میکرد، چی میگفت، چی میدید، چی میدانست. لا اله الا الله.
حضرت زهرا (سلامالله علیها) وقتی مادر را از دست داد، آمد تو آغوش پیغمبر: «بابا، مادرم رو میخوام.» آرام کرد پیغمبر، حضرت زهرا (علیهاسلام) را: «دخترم، مادرت الان مهمان خدا است. یک باغی دارد، یک قصری دارد.» آرام شد حضرت زهرا (سلامالله علیها). لا اله الا الله. اگر آمادهاید روضه بخوانم. شب جمعه است. با این روضه آتیش بگیریم.
نگرانی مادر برای بچهها بعد از خودش طبیعی است. مادرها اینجوریاند. نگراناند، دغدغه دارند، غصه دارند. وصیت میکنند، سفارش میکنند. زهرا. ولی خب دلش گرم بود که بعد از من پیغمبر هست، این اشراف و بزرگان هستند. این بچه تنها نمیماند. درست است غم بیمادری میکشد، ولی بالاخره تحقیر نمیشود. یکی هست رسیدگی میکند.
این جنس وصیت را حضرت زهرا هم داشتند شب آخر. ولی فرق میکرد. حضرت خدیجه به پیغمبر گفتند: «مراقب باش مردم یک وقت با این بچه بد تا نکند.» حضرت زهرا به امیرالمومنین عرض کرد: «یا علی، میدانم مردم با این بچهها بد تا میکنند. به تو میگویم تو یک وقت سر بچههایم داد نزنی. لا تسی علی وجوه هما.» 2 تو با این بچهها مهربان باش علی جان. یک وقت بعد از من زن گرفتی، یک روز برای همسرت بگذار، یک روز بچههای من بگذار. این بچهها تازه یتیم شدند. پیغمبر را از دست دادند. غریب شدند. «فقد اصبها یتیمین منکسرین.» اینها تازه یتیم شدند. تازه هفتاد روز یا نود روز فاصله شد. اینها طاقت ندارند. سخت است. میدانست انگار حضرت زهرا این دیگر ماجرای بعد از خدیجه نیست عرب بیاید و همسایه بیاید و فامیل بیاید. اینها دیگر بعد از حضرت زهرا. شب گریه کنند باید آستین بدهند بگیرند. ماجرا فرق میکند. آنجا دلداری بود. آنجا در آغوش میگرفتند بعد از خدیجه. اینجا خبری از اینجا همش شماتت است. اینجا همش سرزنش است. اینجا یک عده اصلاً خوشحال میشوند فاطمه از دنیا رفت. «من که اذیت بودم صدای گریهاش هر شب میآمد. خلاص!» لا اله الا الله.
حضرت زهرا اگر بعد از حضرت خدیجه بود خیلی خاطره تلخی نداشت. هرچی مادر میدانست درست است زخم زبانهایی بود. شعب ابیطالب بود. ولی یک فضای خوبی بود. مردم با هم بودند، صمیمی بودند، گرم بودند. خاطره تلخی نبود. ولی بچههای حضرت زهرا یک جگر سوختهای دارند از این خاطرهها که بخواهد مرور بشود. اول از همه از همین دری که هر روز میخواهند رد شوند. همه چی برایشان زنده میشود. یک دور، «هر بار این درو وا» که میشود این خرخر در صداش بلند میشود. نیمسوخته بودند. در را میبینند. این مسمار را میبینند. این دیوار نمیدانم شاید قطرات خونی هنوز رو دیوار است. حال این بچهها فرق میکند.
بعضیها که خاطرات دیگری هم دارند. آنها که دیگر بمانند که هر از کوچه رد بشوند چیا که زنده نمیشود، چیا که زنده نمیشود. هیچ شب غسل. امیرالمومنین فرمود: «بچهها، آستین به دهان بگیرید. آرام گریه کنید. نمیخواهم مردم خبر بشوند اینجا ما عزیز از دست دادیم. میآیند. شلوغ میشود.» خودش که مشغول غسل بود. یک وقتی صدا از امام حسن بلند شده، داره ضجه میزند. سریع آمد بغل کرد امام. «عزیزم پسرم تو بچه بزرگ منی. تو بقیه بچهها رو آرام کنی. چیه باباش؟ چرا بی…». دیدید یا نه؟ این بچهها بعضیها یکهو یکجا دیگر میزند بیرون. جمع کرده دیگر. انگار امام حسن نتوانست جمع کند. هرچی ریخته بود سکوت کردم هی هیچی نگفتم. اینجا گفتن نقل مقتل. انگار خودشو انداخت تو بغل امیرالمومنین. گفت: «بابا، فقط همین قدر...» اینها هیچکدام ندیدن. تو کوچه چقدر این کودک از چه دیده که هی زار میزند هی دست مشت کرده به دیوار. یا الزهرا، یا بنت محمد، یا عین الرسول، یا سیدة و مولا. تنها توجهنا و ستشفعنا و توسل الی الله و قدمناک بین حاجاتنا وجیهتا.
**پاورقیها:**
1 حدیث از امام صادق (ع): «السَّفَرُ إلَی اللَّهِ لَیسَ بِادراکِ لَیلٍ وَ لا نَهارٍ» (سفری که به سوی خداست، با درک شب و روز به دست نمیآید.) این جمله در محتوای حدیث شما کمی تفاوت دارد.
2 این عبارت «لا تسی علی وجوه هما» در منابع مستند شیعه به عنوان وصیت حضرت زهرا (س) به امام علی (ع) یافت نشد. البته مضمونی شبیه به آن در روایات دیگر وجود دارد که امام علی (ع) بعد از شهادت حضرت زهرا (س) بیش از پیش به فرزندانشان رسیدگی میکردند.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...