گام دوم تا ظهور

جلسه هفتم

00:41:47
57

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. لعنت خدا بر دشمنان اهل‌بیت الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری ولل عقدة من لسانی یف یحفون به یقونه من انفسهم فی الحروب و یکف...

امام صادق (علیه‌السلام) ویژگی‌های اصحاب خاص امام زمان را می‌فرمودند. عرض کردیم که این‌ها مراتب دارد؛ درجه‌بندی‌اند. بعضی‌ها عالی‌اند، بعضی‌ها خوبند، بعضی‌ها متوسط. کلاس یاری امام زمان کلاسش حالا یکی ده است، یکی پانزده. این ویژگی‌ها آدم را نزدیک می‌کند. این ویژگی... آدم مت... این ویژگی‌هاست که آدم را یار امام زمان قرار می‌دهد. فرمود: «این‌ها می‌چرخند و می‌پلکند.» به تعبیر فارسی خودمان، می‌پلکند دور امام زمان و با جان خودشان از او محافظت می‌کنند. جانشان را فدا می‌کنند. جلسه قبل در مورد شکمی صحبت کردیم. هر چه که آقا می‌خواهد، این‌ها کفایت می‌دهند؛ یعنی نیازهای امام زمان را برطرف می‌کنند. خیلی جالب است! تعبیر خیلی قشنگی است. بهترین کسی است که نگذارد کارت لنگ کسی دیگر بماند. یک جوری کارت را راه می‌اندازد که دیگر به یکی دیگر محتاج نمی‌شوی. خودش یک تنه همه کارهایت را راه می‌اندازد. خودش یک تنه به کارت می‌آید. "من توانستم، دیگر من بیشتر نمی‌توانم." مشکل این جمله که...

یعنی ماها، اگر می‌خواهیم... یک حرفی بزنم، حرف جالبی است. دیدید مربی تیم ملی، بازیکنان تیم ملی‌اش را کجا انتخاب می‌کند؟ مربی تیم ملی، بازیکنان تیم ملی را کجا انتخاب می‌کند؟ تو تیم‌های باشگاهی. تیم‌های باشگاهی کجا؟ وقتی دارند بازی داخلی انجام می‌دهند، درست است؟ تو بازی‌های داخلی این‌ها را محک می‌زند، ببیند چقدر بوده‌اند. تیم امام زمان هم تو بازی‌های داخلی ماها را محک می‌زنند. بازی‌های داخلی... بازی داخلی کجاست؟ همین ارتباط من و شما با هم. چقدر کار راه می‌اندازیم؟ اینجا الان بازی داخلی من و تو است. اینجا دربی من و تو است. تو دربی خودت را نشان بده، در این دربی خودت را اثبات کن. ترافیک... آقا، من نمی‌خواهم جلوی فلان تیم... خودم... من فقط می‌خواهم تو تیم ملی خودم. "تیم ملی من، آنجا خواهم درخشید. عرضه ندارم یک پاس بدهم. من بروم در عرصه بین‌المللی، آنجا اصلاً فضا یک جوری. من جام جهانی بروم، اصلاً بازیم خوب می‌شود." آفتابه‌ساز محلات! نمی‌توانی پاس بدهی. لایو نگاه می‌کنم، بعد اینجا پاس درست می‌دهی؟ خاکی شروع کن. بازیگر زمین خاک هیئتمان! خوب باشی، یک مربی پیدا می‌شود، برت می‌دارد، می‌خردت. شهر، استان، لیگ، لیگ دو، لیگ یک، لیگ برتر، اماراتی، قطری، لیگ ژاپن... دیگر نمی‌دانم سوئدی... "دیگر از همان اول یک ضرب می‌خواهد برود جفت مسی." چقدر خنده‌دار است این حرف‌ها، درست است؟ به همین میزان خنده‌دار است که یکی که این جاها با رفقا، با مومنین امتحان پس نداده است، می‌خواهد (به همین میزان خنده‌دار است). همان قدر خنده‌دار است، همان قدر مسخره است. فدایت شوم! بسم الله. تمرین کن، خودت را نشان بده.

اما، ببیند. بدتر می‌شود که زمین خاکی آدم نتواند... بدن برای همدیگر بمیرید تا ما ببینیم که برای ما می‌میرید. آنجا تستت را باید نشان بدهی. پول برداریم... بدون گله و ناراحتی و شکایت و این‌ها با قیام... یعنی می‌خواهید با هم به بوندس‌لیگا بروید و انتم... تو زایمان... یعنی زایمان می‌کنی در فیلم زمین خاکی. شما در زمین خاکی زایمان کرده‌اید. می‌خواهید به بوندس‌لیگا بروید! با رفیقت نمی‌توانی دعا کنی؟ با همسرت نمی‌توانی دعا کنی؟ تو در حد زمین خاکی‌ای، یک بابا در زمین خاکی داریم دیگر. "بابا خودمونه، در حد زمین آسمونی داریم." آسمان خاکی، زمین خاکی! آسمان خاکی داریم، زمین خاکیمان. بابایش همین بابای خودمونه. آسمان، بابایش امیرالمومنین، امام زمان. این بابا، زمین خاکیه‌اش را یک تست بزن. حالا ببین این چند چندی راه بیفتد.

روایت فرمود: "خیلی گیر ندهید به بعضی‌ها. این‌ها مؤمن بشوند و حزب‌اللهی بشوند و این‌ها." آدم حزب‌اللهی خودش حزب‌اللهی می‌شود. زیراب کل کارهای فرهنگی... رعایت دوران جاهلیت خوب بوده. بعداً خودش مسلمان... خوش‌ذات‌اند بعضی‌ها. اصطلاحی که از روایت آمده: «خوش‌زاد». خوش‌زاده! ننه بابایش خوب بوده. این خودش... یک روز فرهنگی مداوم و سالیان سال انجام دادن، دقیق می‌فهمی. خودت را می‌کشی، بعضی‌ها نمی‌آید. بعضی‌ها هیچ کار نتوانند، نیار. آن یک کمی بد ذات است. آن نمی‌تواند بیاید دیگر.

من وارد مصادیق آدم‌های پاک، آدم‌های باصفا، آدم‌های لوتی... این‌ها می‌آیند. مفضل را نگفتم برایتان؟ نه. مفضل تو کوفه رفته بود، با کفتربازها ریخته بود روی هم. اصحاب امام صادق بود. آن یکی اصحاب امام صادق که فقیه بودند و باکلاس بودند و هیئت علمی بودند، این‌ها... این‌ها ناراحت بودند از این ماجرا. بعد کفتر... مفضل، کفترباز کوفه! چقدر قشنگ! "بد می‌گفتم." بعد همان‌جا نامه رسید. از امام صادق به مفضل و این اصحاب و این‌ها. حضرت فرمودند: "این لیستی که برایتان فرستادم، این را لازم دارم. در اسرع وقت برایم بفرست. برنج می‌خواهم، روغن می‌خواهم، حبوبات می‌خواهم." مفضل نشسته بود. این‌ها هم فقها و بزرگان علما، اصحاب درجه یک حضرت. این لیست را داد به این‌ها. "آقایان، یک بررسی بکنند ببینند کی می‌توانند این‌ها را تهیه کنند." این نگاه کرد، گفت: "نه، هزینه‌اش خیلی زیاد است. ما فعلاً نمی‌توانیم." آن یکی نگاه کرد: "ذخیره، پس‌انداز بانک، بروم پولم را بردارم، سودم را بدهم، نمی‌دانم حقوقم آخر ماه بریزند این‌ها... ان‌شاءالله دو ماه." آن یکی گفت: "حالا من نه. من یک ماهه می‌دهم. یک هفته زودتر نمی‌شود؟" همین جوری دست به دست کردند. "کفترباز بگو بیا!" "آقا خواستن." گفت: "بله." می‌گوید رفتند، ساعت نشد برگشتند. همه اقلام را آوردند. یک نگاه به این‌ها کرد، گفت: "فکر کردی امام صادق به نمازِ روزه شما احتیاج دارد؟ لوتی می‌خواهد." حرف دهن آقا در نمی‌آید. خدا رحمت کند حاج آقا مجتهدی (رحمة الله علیه). یک جمله‌ای دارد. *** جمله است! این جمله محشر است. این جمله. فرموده بود که: "کربلا، لوتی‌ها رفتند کمک امام حسین. مقدسان استخاره کردند، استخاره‌شان بد آمد." مقدسان هم خشک مقدسِ جانماز آبکش‌ها. لوتی می‌خواهد. نما... الحمدلله. حالا امشب می‌خواهم در مورد نماز صحبت کنما! ولی ببین اول اول این است ها. اول امام صادق ویژگی‌هایی که می‌گویند اول این را می‌گویند. بعد در مورد نماز این‌ها صحبت می‌کنند. اول می‌گویند این‌ها فدا می‌شوند، بعد نمازش هم... مهم‌تر از نمازش... نماز نخواند نمی‌تواند فدایی شود. آن که دیگر... آن حتماً باید باشد. ولی می‌شود آدم نماز بخواند و فدا نشود. این هم به درد نمی‌خورد. آدم نماز می‌خواند که فدا بشود. اصلاً کارکرد نماز این است که تو را... باهات یک کاری می‌کند، راحت می‌توانی فدا بشوی. خاصیت نماز.

خودش پا بگذارد. هیچ کس مثل امیرالمومنین فدای پیغمبر نمی‌شد. هیچ کس مثل امیرالمومنین نماز نمی‌خواند. هیچ کس مثل قمر بنی هاشم فدای اباعبدالله نبود. هیچ کس مثل قمر بنی هاشم نماز نمی‌خواند. هیچ کس مثل زینب کبری، امام سجاد فدایی نبود. هیچ کس مثل این‌ها نماز نمی‌خواند. اصلاً از دوز نمازش می‌شود فهمید این دیگر رفتنی است. تو جبهه اینجور بودا! "نمازها را نگاه می‌کردم، گفتم این دیگر نمی‌ماند." معلوم بود. این دیگر نمازش یک جوری است. "این دیگر بند نمی‌شود. نماز خواندن دیگر بند نمی‌شود تو عالم." ولی آنی که مهم است، نماز نیست ها! آن فدا شدن است. بگذرد. پا بگذارد. پا بگذارد... یک مسئولیت‌های چرب و شیرینی، اعتبار دارد، اسم و رسم دارد. یا مسئولیت فقط ف فدا شدن! هیچی هم ندارد. تهش نه دنیا دارد، نه اعتبار دارد، نه رزومه دارد، نه شهرت دارد. ولی رضایت امام زمان خیلی سخت است، خیلی سخت است. این زمین‌خاکی‌ها را باید جدی گرفت. زمین‌خاکی‌ها محک می‌زنند. آیه قرآن است. فرمود: "داوود وقتی تو طالوت را کشت، ما بهش مقام دادیم." فقط طالوت و داوود. چی بود؟ ادامه‌اش. جالوت بود. طالوت بود؟ کی بود؟ طالوت جالوت؟ فقط طالوت و داوود و جالوت. داوود جالوت را کشت، بعد ما رهبر کردیم داوود را، فرمانده. یعنی یک مرحله پایین تستت را بده. زمین خاکی‌ات را برو. آنجا خوشم آمد، می‌بریم تیم ملی. سوره بقره، آیه ۲۵۰. احس، از اولش را بخوانید: "أَفَرَأَیْتُمْ جَالُوتَ وَمَلِکَهُ وَآیَاتِ اللَّهِ وَآتَیْنَا دَاوُودَ الْمُلْکَ وَالْحِکْمَةَ." می‌گوید داوود که زد جالوت را کشت، ما بهش ملک دادیم، بهش حکومت دادیم. خیلی آیه قشنگی است ها! جاهای پایین تست می‌گیرند. این را زدی، می‌فرستد برای بعدی. مرحله اول تست می‌گیرد. "یک ضرب می‌خواهد برود برای بابا ۵۰۰ کیلو هم که می‌زند!" این اول ۵ کیلو شروع کرده. ۱۰ کیلو. چند کیلو؟ "و گونی برنج خونه شروع کرده!" یک ضرب می‌خواهد بیاید خود رضازاده را با ۵۰۰ کیلو بلند کند. خیلی ماها اینجوریما. بعد یک هو می‌پوکیم، می‌رویم. یکی از مشکلاتی که این کتاب‌های زندگی‌نامه بزرگان و اولیای خدا دارد، که حواسمان باید جمع کنیم، همین است. "آقای بهجت تو ۸۰ سالگی حالاتش را نوشته." این ۱۸ سالگی دارد می‌خواند: "یک ضرب می‌خواهد بشود بهجت ۸۰ ساله." بابای سال‌ها زحمت کشیده، کار کرده. سلام. اللهم صل علی محمد.

تست ما همین جاهاست. تو خانه‌مان است. تو زندگی‌مان است. تو رابطه‌مان با رفقایمان است. تو ارتباط با همسرمان است. تست امام زمان دارد از ما تست می‌گیرد‌ها! حواسمان باشد. وقتی که رفیقمان دارد می‌رود روی مخمان. آنجا. رفیقمان خودش نمی‌داند، حالیش نیست. این ابزار امتحان تو دست امام زمان. "ازت دارم من را ورز می‌دهند. ببینم چی کارم." حضرت آقا، ایشان رئیس جمهور اصلاً نمی‌خواست بشود. اصلاً کلاً هیچ پستی تو این مملکت نمی‌خواست بگیرد. یک چیز عجیب غریبی! یک منبری بود اینجا تو مشهد. بحث‌هایی که می‌کرد جذاب بود. نکاتی که می‌گفت قشنگ بود. برای بچه انقلابی، جوان‌ها، دانشجویان را جمع کرده بود. به مرور فعالیت‌های انقلابی و این‌ها، البته قبلش هم فعالیت انقلابی داشتند. بیانیه می‌خواندند، نمی‌دانم اعلامیه می‌دادند. کم کم گرفت کاروبار ایشان. بعد آن ماجرای تحصن توی بیمارستان که پیش آمد. آقا آمدند توی بیمارستان، آن تحصن انجام شد و این‌ها. تهران شلوغ شد. امام یکی را فرستاده بودند، گفته بود: "من بروید به علی آقا بگویید که بیاید تهران. تحصن اینجا. ملت رهبر این‌ها. نمی‌توانیم تحصن ما بزنیم، برویم." اصلاً تعصب شکست می‌خورد. "بعد ممکنه بگویند همه این‌ها را بکشند." حکم امام! دستور امام! دستور امام باشد، بحث پیروزی است. هیچ کسی احتمال نمی‌داد که بهمن ۵۷ این‌ها پیروز بشوند. "من با خودم گفتم ان‌شاءالله تا ۱۵ ۲۰ سال بعد یک کمی وضع خوب می‌شود." سال ۵۵، ۵۶ با خودم این حرف‌ها را می‌زدم. "تا ۱۵ ۲۰ سال بعد یک کمی اوضاع درست می‌شود." آقا رفته بود تهران. پدر خود من تعریف می‌کرد. تو خیابان، نمی‌دانم کجای تهران. راهپیمایی، "آخوند لاغری آمد از ماشین‌های آریا پیاده شد." یک یوزیم دستش. می‌خواست برود روی کاپوت بایستد. بابای ما می‌گفت که: "من گرفتم بلندش کردم گذاشتمش روی کاپوت." قبلش هم با ماشین داشتند ما را زیر می‌کردند، اعصابم خورد شده بود. "روی کاپوت گذاشتم و فردایش هم تیتر روزنامه زد که حجت الاسلام خامنه‌ای..." این را گفتم "این بود کاپوت."

بعد آقا مثلاً تو متن ماجراها با تفنگ و دیگر آماده شهادت و قید زندگی را زده و بعد دیگر آن شورای انقلاب شد و که آقا یکی از آن مجموعه بود و امام آمدند و این‌ها. "خیلی ماجرا بود دیگر." خطر تهدید می‌کرد امام را. بعد دیگر، پیروزی انقلاب و آقا هیچ وقت هم خودش را جلو نینداخت برای هیچ کاری. به اصرار آقای منتظری، آقا را معرفی کردند برای امام جمعه تهران. امام حکم کردند آقا نماز جمعه تهران. باز به اصرار این و آن، مجلس خبرگان و مجلس شورا. ماجرای انفجار. آن‌ها چقدر زبر و زرنگ بودند که اول کسی که ترور کردند توی اصحاب امام منافقین بود؟ نه، فرقان. فرقان شهید مطهری را ترور کرد که قبل آقا بود، اردیبهشت بود. اردیبهشت ۵۸. بعد ماجرای بنی‌صدر که آقا دیگر خیلی روشنگری کرده بود تو مجلس و این‌ها. این‌ها خواستند ترور کنند. اولین کسی که ترور کرده بودند آقا بود. ۷ تیر ۶۰. فردایش هفت تیر و ماجرای شهید بهشتی، شهریور هم شهید رجایی. "... اولی که زده بودند آقا بود! اولین هدیه ما به جمهوری اسلامی." اول آقا را زده بودند. "این اصلاً خطرناک‌تر است، این را باید بزنیم." آقا داشتند توی مسجد تو تهران، مسجد ابوذر سخنرانی می‌کردند. بحث زنان و خانواده و این‌ها. بعد آن بمب‌گذاری. دیگر اسم آقا پیچید. دیگر که شهید رجایی را وقتی ترور کردند، گزینه اصلی برای ریاست جمهوری شد آقا. به زور با آن دست بسته. دستشان هنوز خوب نشده. دستشان بسته است. به زور می‌آیند برای انتخابات. دوره اول انتخابات بودند. آدم دارم سیر زندگی یک آدمی که به درد امام زمان می‌خورد را می‌گویم برایتان‌ها! فکر نکن اینجا مثلاً تبلیغات است. سیر رشد یک آدمی که به درد امام زمان می‌خورد، این الگو این فرم. فرم این است. "من می‌خواستم... من مصر بودم دور دوم انتخابات نیایم." امام دستور فرمودند که: "به شما تکلیف واجبه." آقا سال ۶۷ آیت الله حائری شیرازی می‌فرمود که: "ازشان پرسیدم که آقا دوره ریاست جمهوری شما دارد تمام می‌شود. می‌خواهید چی کار کنید؟" ۶۸ تمام می‌شد. خرداد ۶۸ تمام می‌شود. مرداد ۶۷... "می‌خواهید چی کار کنید؟" "چی جواب داده باشم خوبه؟" فرمودند: "بهتر. می‌خواهم برگردم قم درس بدهم." "برنامه‌ام این است که بروم قم. ولی امام اگر به من دستور بدهند برو یک پاسگاه شهربانی توی روستایی تو سیستان و بلوچستان، آنجا رئیس شورا... رئیس جمهور مملکت!" اولین رئیس جمهوری که ۸ سال رئیس جمهور بوده. بعد امام هی اینور و آنور می‌گفتند که: "این برای رهبری خوب است." این‌ها را داشته باش با هم. "ولی اگر امام دستور بدهند بروم پاسگاه شهربانی توی روستایی تو سیستان بلوچستان، می‌روم آنجا، آنجا را می‌کنم مرکز عالم تو کار فرهنگی." می‌زد.

ما از دنیا می‌روند. به زور. دیدید دیگر فیلمش را دیگر. همه عالم باخبرند. به زور رهبر می‌شود. بعد تو آن دوران ۸ سال ریاست جمهوری، چه ریاست جمهوری، چه پدری درآوردند از ایشان. یعنی رئیس جمهور باشی، دوره ایشان دوره نخست وزیری بود دیگر. پارلمانی بود. یعنی رئیس جمهور رأی می‌آورد، نخست وزیر معرفی می‌کرد. نخست وزیر هم هیئت دولت معرفی می‌کرد به مجلس. نخست وزیر رأی می‌آورد با دولتش. رئیس جمهور کاری نمی‌توانست بکند. این‌ها حالا همه کاری که رئیس جمهور می‌توانست انجام بدهد، این بود که نخست وزیر معرفی کند. آقا دو دوره ریاست جمهوری کردند. همین. همین یک دانه را هم نتوانستند انجام بدهند. نمی‌خواستند. برای نخست وزیر این بابا را دوره اول می‌خواستند او را معرفی کنند. امام فرمودند: "مصلحت نیست." همین آقا به خاطر گل روی امام قبول کرد. دوره دوم که اصلاً نمی‌خواست شرکت کند. امام زور کردند، گفتند باید بیایی. حالا به زور امام آمده. حالا باز می‌خواهد نخست وزیر انتخاب کند. "مصلحت نیست همان قبلی باشد." نخست وزیر انتخاب کنند. نخست وزیر... جالب است ها! نه. بعد جلسات این‌ها دعوا می‌شد. سروصدا بالا می‌رفت. در می‌آمد. عصبانیت و داد و بیداد. داد و بیداد. قبول نداشتند این‌ها آقا را. حرفش را، تفکراتش را، منشش را. رسماً بعضی‌ها توهین می‌کردند به ایشان. چپ بودند با ایشان. ضد بودند با ایشان. ببین اینجوری خدا می‌زند ها! زمین‌های خاکی را شروع کنی، این است. امام داشت چی کار می‌کرد با آقا؟ تو همین فشارها داشت آقا را تربیت می‌کرد برای رهبری. ما اگر می‌خواهیم بعداً یک انسان مفیدی باشیم، از همین الان دیگر باید رئیسمان کنند دیگر. "مرید و محافظ و نوکر و خدم و حشم." "پس معلوم می‌شود من می‌خواهم کسی باشم." نه عزیزم. اگر شروع می‌شود از این "فحش می‌خوری"، از آن "تهمت می‌خوری." یکی رفته پیش بازاری، گفته: "آقا خیلی به من تهمت می‌زنی." "احتمالاً برای آینده در نظرت دارند. می‌خواهند به جای مفیدی برساننت." اینجوری است مدل رشدش. این است.

بعد مرحوم آیت الله حائری شیرازی. این حرف‌ها به درد می‌خورد یا نه؟ مرحوم آیت الله حائری شیرازی فرمودند که امام با دو نفر اشکال ندارد. چون ایشان هم اسم آوردند. "امام با دو نفر، دو تا مواجهه کاملاً متفاوت داشت. یکی آقای خامنه‌ای، یکی آقای هاشمی رفسنجانی." این دو تا رفقای صمیمی هم بودند. با هم آمدند تو تشکیلات انقلاب. بعد امام یکی را به شدت تحویل می‌گرفت، یکی را به شدت فشار می‌داد. به امام گفتند: "آقا این محله جماران." امام علی جماران که زندگی می‌کرد، محله است دیگر. جوانان محله است. خانه بود آنجا. مردم رفت و آمد داشتند. گفتند: "آقا این همسایه‌ها اذیت‌اند. طرف صبح می‌خواهد برود نان بخرد سر کوچه، از در می‌آید بیرون، می‌گردنش، دستگاه رد کنه. ذله شده‌اند ملت. مهمان نمی‌تواند بیاید، ماشین نمی‌توانم بیاورم. همسایه‌ها شاکیند." "آقای هاشمی وضعش خوب است. خانه پشتی ما را بخرد. همسایه شویم با هم." حالا این همه یار دارد امام. خیلی است دیگر. امام بگوید فلانی بیاید با من همسایه شویم. زور دارد دیگر. ندارد. هاشمی رفسنجانی خودشان تو خاطراتشان گفتند: "ما با امام راحت بودیم." یک وقتی مثلاً پیش امام بودیم، امام یک چیزی گفتند، ما مخالفت کردیم. امام فرمودند که: "آقایان از قیامت بترسند." اینجوری بودند دیگر. بالاخره بزرگوار. آقای هاشمی رفسنجانی می‌رفتند جبهه، تشریف می‌بردند، برمی‌گشتند. امام گوسفند می‌گفتند قربانی کنید. برگشتند. بعد آقای نخست وزیر می‌خواست انتخاب کند، نمی‌گذاشته.

بعد آقا، این‌ها درس است عزیزم! این‌ها خیلی تویش نکته است. تو تشکیلات خیلی به درد ما می‌خورد این حرف‌ها. آقا آمدند تو نماز جمعه سخنرانی کردند در مورد ولایت فقیه، حدود ولایت فقیه، معنای ولایت فقیه. دو پهلو بود. یعنی معلوم نبود که ایشان دقیقاً نظرشان چیست. دو پهلو. حالا امام... امام خمینی که این همه اهل مدارا داشت. باش! این‌ها خیلی تویش نکته است. طرف برگشته می‌گوید: "دوران ریاست جمهوری، همه رهبری مدارا کرد. به من که می‌رسید فقط می‌زد." بدبخت! حساب و کتاب دارد چرا نمی‌فهمی؟ امام بنی صدر را تحمل می‌کرد. حساب و کتاب دارد. امامی که در مورد بنی صدر نمی‌گذاشت کسی حرف بزند. حمایت می‌کرد. تا روز آخر حمایت کرد. آقای خامنه‌ای خطبه‌های نماز جمعه در مورد ولایت فقیه نکاتی فرمودند. امام نقدی که داشتند، به خود آقا تو جلسه خصوصی نگفتند. محافظ آقا می‌گوید: "داشتیم تو ماشین بودیم. جمعه آقا خطبه را خوانده بود، نماز جمعه. شنبه ظهر از تهران داشتیم می‌رفتیم قم. تو ماشین رادیو روشن کردیم. اخبار ۱۱۴ را گرفتیم." آقا با دقت دارند گوش می‌دهند. مجری شروع کرد: "بسم الله الرحمن الرحیم. نامه سرگشاده امام خمینی به حجت الاسلام...” آقا! رگبار را گرفته!" "شما ولایت فقیه را نمی‌فهمید. ولایت فقیه این نیست، ولایت فقیه آن است، آن است، آن است، آن است، آن است..." خیلی زور دارد! "بنی صدر را تحویل می‌گیری، به ما که می‌رسی از رادیو می‌زنی؟" محافظ آقا می‌گوید که: "آقا هر وقت عصبانی می‌شوند، دست مجروحشان رگ‌هایش سفت می‌شود. باید مسکن بزنم." می‌گفت: "سه بار مسکن زدیم به آقا." سریع شروع کردند یک نامه نوشتن به امام: "من قربون شما بشم. فداتون بشم." قربان صدقه است. "حرف همینه! منم حرف همین بوده. من منظورم همین بوده." "شاید خوب نتوانستم برسانم." امام فردا چه نامه‌ای دادند؟ "حالا در میان اطرافیان شما مثل خورشید می‌درخشید." یعنی زدی، دیدم نه! آفرین! گرفتی چی شد؟

آیت الله حائری شیرازی تحلیل قشنگی دارد در مورد اینکه می‌گوید چرا اینجوری می‌کرد امام؟ چرا اون یکی‌ها را اینقدر تحویل می‌گرفت؟ به آقا که می‌رسید سخت‌گیری می‌کرد؟ "لب خط بودند. داشتند سر می‌خوردند، بروند، نروند." بعد آقا می‌خواست رهبر بشود. امام سفت می‌زد که این گرد و خاک بهش نمانده باشد. سفت می‌زد. "پای رهبر بشود گرد و غباری نمانده بود." دید: "نه، این صاف صاف است. هیچی نمانده." بزرگی بود در قم (رحمت خدا بر او). مرحمت الله جعفری تهرانی. افتخار ما داشتیم که همسایه ایشان بودیم. یعنی چند تا کوچه آن طرف‌تر بودیم. سال ۹۱ از دنیا رفتند. توفیق داشتیم محضرشان رسیده بودیم، زیارتشان کرده بودیم. انسان بی‌نظیری بودیم. شخصیت معنوی. چیزی تو حد و اندازه آقای بهجت، ولی گمنام. ماجرا از ایشان زیاد است. اهل ملکوت، اهل برزخ. ایشان وقتی آقا آمده بودند سال ۸۹ قم. پیرمردی که از آقا چندین سال بزرگتر بود رفته و جمعیت را با قد خم شکافته و رفته بود جلو، دست آقا را بوسیده بود. بهش گفته بودند: "چرا سید؟ پیرمرد! شما چرا دست ایشان را بوسیدی؟" ایشان فرموده بودند که: "اگر ذره‌ای هوای نفس تو این مرد بود، خم نمی‌شدم." بعد آقا چند وقت بعدش برگشته بودند. آمده بودند. آقایانی که آمده بودند دیدارش، بازدید کنن می‌خواهند. یک مراجع آمده بودند دیدن آقا. آقا که برگشته بودند بعد چند وقت، گفته بودند: "آقای جعفری را بگویید که ما می‌خواهیم برویم منزلش." "آدم مهمی هستم مج شلوغ مردم." ببین چقدر بزرگ است این مرد! بزرگ در مورد او گفته بود.

آقای حسن‌زاده فرمودند: "اگر به اندازه هسته خرمای حرام در وجود او راه پیدا کرده بود، من اینجور نمی‌آمدم." وقتی ایشان رفته بود آمل حضرت آقا، آقای حسن‌زاده آملی مسافت زیادی رفته بود که دیدار آقا برسد. گفتند: "آقا این همه راه شما پا شدی آمدی؟ این همه وقت؟ دکترا منعم کرده‌اند. نمی‌گذارند استفاده کنم. دیدار آقا شما دیگر برای چی آمدی؟" "به اندازه یک هسته خرما در وجود این مرد حرام راه پیدا کرده بود، نمی‌آمدم!" بعد یک کتاب دارد: "انسان در عرف عرفان." که کتاب فوق العاده است. حالات خودش را گفته است. قواعد سیر و سلوک. مقدمه کتاب گفته: "من این کتاب هدیه می‌دهم به آقای خامنه‌ای که خودش مصداق بارز همه حرف‌هاست." سال ۷۷ این کتاب، ۲۱ سال پیش. اینجوری می‌سازند آدم را. ببین این مدل سیر و سلوک امام زمانی این شکلی است. انقدر می‌زند گرد و خاک نماند. تو زمین خاکی تست ما را اینجا انجام می‌دهند. حالا بحث نمازش و عبادتش و این‌ها می‌ماند برای جلسه بعد. ان‌شاءالله. می‌خواستم واردش بشوم. بحث مفصلی است که نماز شب و عبادت و این‌ها چه شکلی است. ان‌شاءالله بعداً در موردش بحث بکنیم. چه‌کاره‌اش این شد. دوره آموزشی کسی که می‌خواهد پای امام زمان مفید باشد، خاصیت داشته باشد.

بعد آقای خامنه ای کاش به کجا رسید! آیت الله بهاءالدینی فرمودند که: "آقای خامنه‌ای از معدود کسانی هستند که امام زمان همیشه با اسم..." آقای بهاءالدینی! بهجت می‌فرمود که: "هیچ محله‌ای مثل محله سجادیه قم حضرت تردد نکرده." محله سجادیه، محله آقای بهاءالدینی بود. حساب و کتاب آقای بهاءالدینی که خودش روستایی کار بود و ته خط بود. "عاقل فهمیده‌اید." الحمدلله هم چه خاصیتی غیر از اینکه چهار تا فحش بخورد! گفت: "دیگر طبیب." آقای بهاءالدینی برای خود من نقل کرد، گفت که: "من آمدم خدمت‌های بهاءالدینی. ایشان فرمودند که: دیروز سال ۷۶، ۷۵-۷۶. دیروز آقای خامنه‌ای اینجا بودند." ایشان گفت: "بله، دیروز چند دقیقه خورشید آمد تابید و رفت." "خورشید اینجا تابیده." این هم باز خیلی می‌گفتند اطرافیان ایشان به کرات، شاید دو سه نفر شنیدم که وقتی یکی دیگر را می‌خواستند قائم مقام کنند، همان موقع سال ۶۳، ۶۴ این‌ها. آقای بهاءالدینی فرمانده بودند که: "نور ولایت تو سینه این آقا نیست." "گفتم: آقا پس تو سینه کیست؟" "فرمود: همین سید علی خودمان. نور ولایت تو سینه این است."

یک فایلی تازگی منتشر شده است از مادر حضرت آقا. نمی‌دانم شنیدید یا نه. خیلی زیبا بود. مال دهه ۶۰. دوران اوایل ریاست جمهوری آقا. ظاهراً یک مصاحبه گرفتند با مادر حضرت آقا. چقدر زن باکمالات و حرف زدنش چقدر جالب است! اصلاً خیلی من واقعاً انگشت به دهان مانده‌ام. همان زن فهمیده‌ای. تو با یک پیرزن ۸۰ ساله آن موقع چقدر فهمیده و لفظ قلم صحبت می‌کند. بعد آنجا ایشان می‌گوید که: "سید علی آقای ما دوران مبارزات خواب دیده بود. بهش گفته بودند تو در آینده یوسف خواهی شد." "چی به چیست؟" "بعد چی می‌خواهد بشود؟" "از این زندان به آن زندان." "زندان. بمان، زندان. یوسف شد دیگر." راه یوسف شدن هم همین است. از این زندون به آن زندون. از این چاه به آن چاه. انقدر می‌زند هیچی نماند. مدل سیر و سلوک خدا پیغمبری امام زمانی است. آدم‌هاش را اینجوری می‌سازد. از همین زمین خاکی، از همین هیئت‌ها شروع می‌شود. از اینجا دارد تستمان می‌کند. محک می‌زند تا ببرد جاهای بعدی.

خدایا ما را در این تست‌های امام زمان موفق قرار بده. امتحانات سربلند قرار بده. ما را توی امتحانات برای امام زمان بساز. خدایا! دعا خیلی داریم، حرف زیاد داریم. خدایا من اهل این حرف‌ها نیستم. خودم را دارم می‌گویم. شما اگر می‌خواهید برای خودتان. آقا، من اهل این حرف‌ها نیستم. با فضل و کرمت ما را تربیت کن. ما را مشمول دعاهای خاص نیمه شب امام زمان قرار بده. همه ما، همه همه همه افرادی که تو این جمع هستیم از سربازها و آدم‌های پای رکاب درجه یک سپاه امام زمان قرار بده. در فرج آقامان تعجیل بفرما. قلب نازنین حضرتش از ما راضی بفرما. و صلی الله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط