ویژگی های زیارت خوب
چه زیارتی برای انسان بهره دارد؟
امام مدیون هیچ کس نمی مانند
جلوه های مینیاتوری امام معصوم
داشتن ادراک از محبت ما به امام
انسان خوش طینت، با محبت متحول می شود
عنایت اهل بیت به زائر امام
با زیارت حق به گردن امام پیدا می کنید
اهتمام آیتالله بهجت به کسانی که به ایشان محبت کرده اند
تابشی از رحمت واسعه
ابتدای زیارت، تمام حاجات را دادهاند
در زیارت با عشق بیا
هر که هر چه را بخواهد که رضایت خدا در آن باشد از دنیا نمی رود مگر اینکه به او داده میشود
مقام عبد، محو در خدا شدن و فراموشی از خود
عشق بازی حضرت موسی در مکالمه با خدا
در مکالمه توجه مهم است
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا…
شیرین زبانی برای اهل بیت
درخواست آیتالله شاه آبادی از امام رضا
عنایت ویژه امام رضا…
حس توجه و نیاز در زیارت
گوشه ای از توجه امام غوغا می کند
ابراز ارادت ملائکه عظیم خدا در حرم امام
همه محتاج توجه خدا هستیم
کرامت امام رضا در درمان چشم آیتالله حسینی طهرانی
صنعت موشکی، هدیه امام رضا به شهید طهرانی مقدم
ملک در سجده ی آدم زمین بوس تو نیت کرد
جبرئیل، خادم اهل بیت
حس فقر و اضطرار در زیارت
دریافت امان نامه از امام توسط فرد نابینا
گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست
امام کریمانه عطا می فرماید
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
در بحث زیارت که جلسات قبل نکاتی را محضر عزیزان عرض کردیم -که حالا فاصله زیادی هم بین جلسات افتاده است- در مورد این بحث کردیم که چطور حرم برویم، چطور زیارت خوب و همراه با آداب زیارتی که برای انسان بهره داشته باشد را سفارش کردهاند.
عرض شد که یکی از نکات این است که ادراک داشته باشیم از محبتی که به ما هست. بدانیم که ما را تحویل میگیرند و اکرام میکنند. فرض کردیم که انسانهای پاکسیرت -به تعبیر روایت- آنهایی که لجوج نیستند و حسود نیستند، اینها با محبت جذب میشوند، با محبت نرم میشوند، با محبت متحول میشوند، با محبت بیدار میشوند. اگر انسان سرشت خوبی داشته باشد، طینت خوبی داشته باشد، وقتی به او محبت میشود، متحول میگردد.
فقط به این نیست که ما اگر حرم امام رضا (علیه السلام) هستیم، غذای حضرت به طور ویژهای به ما دادند، یعنی امام رضا (علیه السلام) ما را تحویل گرفتهاند. یا اگر مثلاً یک راهی روبروی ضریح باز شد و رفتیم به سمت ضریح و دستمان را به ضریح رساندیم، یعنی حضرت ویژه ما را تحویل گرفتهاند. یا مثلاً اگر چیزی از حرم به ما هدیه دادند یا مثلاً ما را به قبر اصلی بردند، اینها عنایت هست، ولی عنایات دیگری که به همه زائران اهل بیت (علیهم السلام) میشود، آنقدر زیاد است که این چیزها در برابر آنها ناچیز است. پیش هر یک نفری که وارد میشود، غوغایی از عنایات اهل بیت (علیهم السلام) و کرامتی است که شامل حال این زائر میشود. دعای پیغمبر (صلی الله علیه و آله)، استغفار حضرت زهرا (سلام الله علیها)، دعای خود امام (علیه السلام) شامل حالش میشود. او حقی پیدا میکند.
خیلی جالب است! ما حق پیدا میکنیم بر گردن امام که امام روز قیامت یا در عالم برزخ بیاید به ملاقات ما. شخصی به در خانه شما میآید، شما به او احترام میگذارید. چه بسا آن آقا و آن بزرگ از آن باخبر نشود. شاید هم موظف نبیند که کار شما را جبران بکند؛ ولی امام اینطور نیست. امام شرمنده کسی نمیماند و مدیون کسی نمیماند. «قدم برای من برداشتهای، جبران میکنم». یک رگههای کوچکش را –حالا این تعبیر شاید تعبیر قشنگی نباشد- ولی یک جلوههای مینیاتوری از ائمه (علیهم السلام) را در برخی از بزرگان دیدیم و میبینیم. آیتالله بهجت (رحمه الله علیه) رگههایی از امام معصوم (علیه السلام) را دارند. آقازاده ایشان میگفت که «پدرم یک لیستی داشت از کسانی که در حق او محبتی کرده بودند، از کودکی. حتی مثلاً اگر به مشهد میآمد، مسافرخانهای، هتلی...». مسافرخانه را -عجیب است ها!- ما امثال آقای بهجت را نمیتوانیم باور کنیم و درکش کنیم، چه برسد به بیست تومان! بیست تومان به قیمت دلار چقدر بود؟ ششصد، روز آخر که حساب میکرد، هشتصد تومان. اسم آن آقا را که پولش را گرفته، بیشتر هم گرفته، ثبت میکرد. سحر که دعا میکرد -چون بیست و چهار ساعت طول میکشید- تک تک میگفت: «لیست اصفهانی، لیست کرمانشاهی، اسم تک تک را مینوشت». سحر به اسم دعا میکرد. سال بعد که میرفتیم، یک جای دیگر مسافرخانه میگرفتیم. به من میگفت: «علی، برو به آن مسافرخانه پارسا بگو پدرم سلام رساند و پرسید که حالت چطور است؟»
از کودکی هر کس هر محبتی به من کرده، اسمش را در لیست نوشتم. ادامه مصیبتهای ما این بود: یکی میآمد، میگفت: «پدرم مریض است، دعا کن». چرا روزی سه بار میپرسید: «آن فلانی که گفت پدرم مریض است، حال باباش چطور است؟» حواستان باشد کسی نزدیک آقا نیاید که بگوید برای یکی از اقوام. یک رگهای از آن «رحمت واسعه اهل بیت»، «رحمت موصوله اهل بیت» در این مرد الهی تابیده است. بعد امام معصوم (علیهم السلام) میشود شرمنده. در عالم برزخ شده بود بلندی، تاج گذاشتند: «هر کسی که کمترین محبتی به من کرده، صلواتی برای من فرستاده، فاتحهای فرستاده، دعایی کرده، همه را جمع کنید بیایند اینجا. من میخواهم تسویه حساب کنم.» بهجت یک مؤمنه، یک شیرینی خالص است. امام معصوم کجاست؟ فاصلههای بهجت تا امام معصوم چقدر است؟ مگر میشود حساب کرد؟ امام معصوم محل ندارد به کسی توجه نداشته باشد. همین اول که راه میافتی، قصد میکنی، هرچی که میخواستی، داده است. دیگر بعدش گیر حاجتهایت نباش. خیالت راحت.
فاصله زیاد میافتد بین جلسات و ما... حاجتی داشت، میخواست پیراهن بگیرد از امام رضا (علیه السلام). کنار موردی که عرض کردم، زنگ بزن، در تلگرام یک پیام بده، من یادم نرود. اصلاً شما به ذهنت خطور کرد که این را بخواهی؟ چه کسی به ذهنت انداخت که بخواهی؟ این نیاز را داری از من بگیری؟ من انداختم. اگر نمیخواستم، نمیشد. اینها مطالبی که دارم میگویم را نخواندم. فیشهایی که مینویسیم، تقریباً ده درصدشان در منبر گفته میشود و نود درصدش میماند. جلسه دیگرمان روزی شما شد.
روایت جالبی است، فرمود از پیغمبر (صلی الله علیه و آله): «مَن تَمَنّى شَیئاً وَ هُوَ لِلّهِ عَزَّوَجَلّ رِضاً لَم یَخرُج مِنَ الدُّنیا اِلاّ أَن یُعطِیَهُ اللّهُ.» هر کس هر چیزی را بخواهد و رضایت خدا درش باشد، از دنیا نمیرود مگر اینکه خدا به او عطا کند. خدا بهش راضی است یا نه؟ اگر راضی است، از دنیا نرفته بهت میدهد. از دنیا نرفته... «خدایا، ملاقات امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، رضایت تو هم درش هست؟» گمشده را لحظه مرگ میبینی. میخواهم بگویم که اگر آدم به این کرامت توجه داشته باشد، زیارتش حال و هوایش عوض میشود. بازم میگویم: «دیگر حالا ببینم چه میکنی.» این چه نگاهی است؟ آن نگاه چیست؟ که به ذهنت خطور کند. رضایت باشد. از دنیا نمیروی، مگر اینکه میدهند. این کجا؟ گیر حاجتت نباش.
بانک قطعیت خودت را ببینم. «الو، سلام، خوبی؟ مراوده کنی، معاشرت کنی، حالت چطور است؟ خانواده چطور است؟» آقا، یعنی چه بانک؟ مگر من 118 هستم؟ اشتباه گرفتید. امام صادق (علیه السلام) فرمود: «حاجتی داشتم». ببینید این مقام عبد چقدر زیباست! این حالت ماه رمضان برای ما این اتفاق بیفتد. اگر در حرم، در زیارت این اتفاق برایمان بیفتد، کارمان...
امام صادق (علیه السلام) فرمود: «حاجتی داشتم از خدای تبارک و تعالی. دست بالا گرفتم. گفتم: اللهم... شنیدم که فرمود: لبیک عبدی». آنقدر شیرینی «لبیک عبدی» او مرا گرفت که حاجت خود را فراموش کردم. آغوش...
حضرت موسی (علیه السلام)، عصا در دستش بود. خدای متعال بهش فرمود: «وَمَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَا مُوسَىٰ؟» این چیست در دستت، ای موسی؟ برداشتهای قشنگی کردند عرفا. دو تا برداشتش را بگویم برایتان جالب است. حضرت موسی پاسخ داد: «عصای من است. باهاش گوسفندها را راه میبرم. برگ از درخت میریزم. استفادههای دیگر میکنم.» خدا فرمود: «وَ أَلْقِ عَصَاکَ» -اندام اژدها. که موسی، وقتی بهت میگویم «چی تو دستته؟» باید بگویی «هرچی تو بگویی». دیگر نبینم بگویی عصا. «چی تو دستته؟» هرچی تو بگویی. انداخت، اژدها شد. جواب طولانی داد. یک کلمه. «چی تو دستته؟» عصا. چرا توضیح داد: «این عصای من است. گوسفندها را باهاش راه میبرم. به درخت میزنم، برگ میریزم»؟ استفاده... عاشق و معشوق وقتی در مقام مکالمه قرار میگیرند، به قول طلبهها اجمال و تفصیلی که در بلاغت میگویند: اینجا جای اجمال نیست، جای تفصیل است. حرف بزند. پیرمرد شیرینزبان مشهدی آمده بود. حال و هوایی هم داشت. «مشکل دارم، کولر میخواهم بگذارم، پول ندارم ولی اینها مهم نیست ها! عاقبتبهخیری میخواهم.» حرف بزند. من محتاج این توجهم. حرف میزنند. حرف زدن مهم نیست. کلماتی که میگویند مهم است، نه کلماتی که میشنوند. توجه برایشان مهم است. حالا من چون خودم در این عرصه ضعیفم، خانواده عهد بوقی امشب در جلسه هستند. قطعاً من الان بروم خانه، ماجرا دارد. درگیری داریم ما. مهم این است: توجه کنید. چقدر ماه شریف را پشت سر گذاشته است؟ حرف بزند. توجه میکنی؟ «اِسْمَعْ نِدَائِی اذَا نَادَیْتُکَ». وقتی من پشت آیفون تصویری شما را میبینید، نمیبینید. میشناسیدش؟ نمیشناسیدش؟ از هر راه... این پول را از پنجره هم اگر پرتاب کردید، راضی است. به قول مشهدیها: «پلاخون» هم اگر پرتش کنید، راضی است. حرف حلوا به کسی که محبت نچشید. ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا. حلوا به کسی ده که محبت نچشید. ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا. حلوای بهانه بود. افطاری و ناهار و شام و دور هم باشیم. بهانه جور میکنیم به اسم افطاری. بهانه جور میکنیم به اسم هیئت. بهانهای داشته باشیم بیاییم. حاجتهایمان را بهانه کنیم برای حرف زدن. حرف زدن را بهانه نکنیم برای حاجت. زیارت از آن حرف زدنهاست. ارتباط و ایستادنها این است که: «راهم دادی تو خانهات. راهم دادی، همین برایم بس است. حالا اینکه اجازه میدهی من حاجتم را بخواهم و بعد حاجتم را میدهی، این دیگر از اوج کرم تو». بخواب! وقتی سلطان به فقیر میگوید که: «بخواب». اینجا دیگر بیادبی عدم خواستن هم همین است.
امام مجتبی (علیه السلام) گفت: «که گاو نیاز دارم». چقدر؟ اینجوری نگو. کرمها خیلی زیاد است. بعضیها خوب بلدند حرف بزنند. زبان ریختن برای اهل بیت (علیهم السلام) خیلی هنر است، واقعاً. یک کلمه «نسوزون» اینجوری نمیگوید. صد جور عبارت میآورد. «خدایا، درسته من گناه زیاد کردم. ایمان دارم. من که مشرک نیستم. خدایا، درسته گناه کردم، ببخشید. چه کار کردم مگر؟» این حس است. حس گفتوگو. «خدایا، ببین الان من بروم جهنم، کی خوشحال میشود؟ شیطان و دار و دستهاش، دشمنانت. من بروم بهشت، کی خوشحال میشود؟ پیغمبرت. پیغمبرت را ول کنی؟ بروی دشمنانت، خودت را خوشحال کنی؟» این چه حرف زدنی است؟ چه زبان ریختنی؟ یک چیزی فکر کردی. چه شکلی حرف بزند؟ از کانالهای دیگر، از دریچه... دنبال دریچههای دیگر میگردد. هر سری میآید، یک حرف دیگری میزند. خدا رحمت کند. لطافتهایی دارند بعضیها. ایشان خیلی امام رضایی (علیه السلام) بودند، رضوان الله علیها. امشب از قم هر هفته میآمد مشهد. «یا امام رضا، من میخواهم هر هفته بیایم. پولم... با اتوبوس و قطار و اینها هم نمیآیم، فقط هوایی.» خدا شاهد است که میآید اینجا. دعواشان میشود سر بلیطهای هواپیمای من. «گوش! میخواستم بگویم یک نفر خالی شده در فلان. شما فقط وسایلت را آماده کن. فلان تاریخ آماده باش، بریم.» به زبانم نمیآورم. «شما به زبانم بینداز.» میگویم: «حاجت التجالی خوب است». بزرگان... حاجت ارتجاعی. انفجار یعنی ناگهان به دهن... روی آن فکر نکن. آدم میآید فکر آدم میآید داشته باشد.
امام رضا دارم. تو چند مرحله گرفتم. مسجد محلم. آن بچهها میآمدند. جوانها خجالت میکِشند پای منبر من میآیند. پدر من میگفت: «من خجالت میکردم، خجالت میکشم در محل بگویم تو بچه منی.» بچه دورش مشهد... شهید مطهری جلسه برده بود و بعد صدا و سیما. وقتی که داشتم میرفتم امام رضا، «ایران کمه. میخواهم جهانی باشم». طلبه از سراسر دنیا الان ایشان دارد. و دارد. دانشگاه فردوسی گفتم: «من کاشونی آمدم. پنج از امام رضا گرفتم.» توی مشهدی دست خالی نبودم. بله. مشهدی این بغل دستی دست خالی نبود. یک حس گفتوگو، حس نیاز، حس درخواست توجه. این اصل ماجرای زیارت ما میل به توجه داریم دیگر. با توجه کی را میخواهیم جلب کنیم؟ جلب توجه ... اختلال هیسترونیک در روانشناسی بهش میگویند. بعضیها این دوزش میرود بالا. میل به جلب توجه، چرخ میزنند در خیابان. اینها یک اختلالی دارند. هیسترونیک، برای از کجاست؟ طرف دوست دارد که بهش توجه کند. بعضیها مثلاً آرایش جیغ میکنند. فرم موهاشو، پاره میکند. نام... میل جلب توجه خودش احساس نیاز میکند. توجه کاری ازش میآید. کارگردانی، فیلمبرداری، برنامهسازی. چیزی آنجا باشد، این قطعاً آن دوز جلب توجهش ده برابر میشود. تلویزیون نشانم. احساس میکند کسی کاری ازش میآید. این میل جلب توجه او چند برابر میشود. حالا در این عالم از کی بیشتر کار میآید، بیشتر کار میآید؟ غیر از اهل رزق. شما دست ما گوشه عنایتی، گوشه توجهی، گوشه توجه...
محمود جعفر آقای مجتهدی که مظاهرش در حرم. نمیدانم گفتم یا نه. اگر گفتم تکرارش اشکال ندارد. یک وقتی تعدادی از رفقایشان رفته بودند خواجه ن... دهه سی، مثلاً دهه سی و آن موقع درشکه بود. تقریباً مثلاً حاشیه به حساب میآمد. حاشیه شهر به حساب میآمد. رفته بودند آنجا. انسان ویژهای بود. چشمش باز بود. خیلی چیزها. ایشان به این رفقایشان گفته بودند که «من الان جناب خواجه نبی را دیدم. پرسیدم که: “وضعت چطور است اینجا؟” گفته بود که “وضع ما بد نیست ولی مثل خواجه مراد و خواجه ابوالفضل به ما نمیرسند”». توی جنگ صفین. گفتش که: «من شک کردم. خب، برو مشغول عبادت سمنانی بودی. هشت زاهد بودند، مشغول عبادت بودند که حضرت فرستادش. آمد همین اطراف خراسان مشغول عبادت. اول در لشکر امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود. بصیرت آنجوری نداشت.
گفت: «که من بد نیستم ولی مثل خواجه مراد و خواجه ابوالفضل به ما نمیرسند.» بعد گفت: «که اینجا درشکههایی که نیم ساعت نیم ساعت میرود درشکهای که الان هست را سوار شوید، بروید.» گفته بود: «چرا؟» گفت: «این کاریزی که از بالا دارد میآید، یک بیست دقیقه نیم ساعت دیگر سر آب دعواشان میشود مردم. دوست ندارم زائر من وسط دعوا بشود. ناراحت بشود. زائرم وسط دعوا بشود. در این داد و بیدادها من دوست ندارم زائرم اذیت بشود.» کشمیری هم نقل میکردند. دعوا «یا سلطان» قم. شنیدیم و فکر نکنید توهمات و خیالات است. فرمود: «رفقای این آقا گفتند که ما سینه “یا سلطان” و خواجه نبی شنیدیم.» نانش را در حرم امام رضا (علیه السلام) خورده بود. «یا سلطان» گفتند. از آیتالله کشمیری پرسیدیم: «که این “یا سلطان” که ایشان گفت، کی را صدا زد؟» همان لقب امام رضا (علیه السلام) بود. «یا سلطان» کی بود؟ آیتالله کشمیری فرموده بود: «که این سلطانی که ایشان صدا زد، امام رضا (علیه السلام) بود.» بعد این آیه را خوانده بود. این مرجع بزرگوار: «الرحمن» میفرماید که: «اگر شما بخواهید آسمانها، «مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» اگر بخواهیم از جو خارج بشویم. اگر شما بخواهید از جو خارج شوید، از زمین و آسمان خارج شوید، نمیتوانید. «لَا تَنفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍ». مگر اینکه سلطان داشته باشید. اگر سلطان داشته باشید، میتوانید. سلطان کیست؟ امام رضا (علیه السلام). او اراده بکند. از این سر عالم تا آن سر عالم سینهاش را اینجا میشنوی. نانش را آنجا. وقتی کسی اینجور دستش پر است. اینجور دستش پر است. اینجور عالم به او محتاجند.
بزرگی میفرمود که: «خدای متعال ملائکهای دارد. آنقدر این ملائکه عظمت دارند که اگر قطرهای از اشک اینها در عالم دنیا بیاید، آنقدر وسیع میشود، اقیانوس وسیع میشود، که اگر اقیانوسپیماها روزها و ماهها به نهایت نمیرسند از یک قطره اشک اینها». عضو مجلس خبرگان فرمود: «خدای متعال ملائکهای دارد. در یک قطره اشک اینها، اقیانوسپیماها یک ماه بروند، به آخر نمیرسند. این ملائکه به اندازه یک گنجشک میشوند. میآیند حرم امام رضا (علیه السلام). آبگو و محتاج جلب توجه امام رضا (علیه السلام).» سرمایهای. خداوکیلی کجای عالم پیدا میشود؟ یک هزارم همچین کتابی هست در عالم حقایق و.... دست یک پیرمرد مرتاضی در چین. چقدر راه میافتادند، پیاده میرفتند که از او بگیرند. حال اینکه این کتاب در جیب همهمان هست. در خانه همهمان هست. استفاده خوب قرآن، اهل بیت (علیهم السلام).
یک آدمی آنسوی عالم، یک میلیاردیم کرامات و فضایل امام رضا (علیه السلام). یک طلبه هندی سوار شده بود. این راننده بیمعرفت آقای مرتضی هندی. «چه شکلی میشود دید؟» خوب، من عذرخواهی میکنم. بزرگان مشهد میفرمودند: «که من بچه برادرم بیماری لاعلاجی گرفته بود. میخواستم ببرمش فرانسه برای درمان. جور کرده بود. آخر برای درمان بفرستند. همه برادرزاده ما را میخواستند اعزام کنند دیگر. همه کار، ویزا و میزها، همهچیز گرفته بودند. اینها آمدند حرم که بروند. یک لحظه این دل این پدر و مادر: تا فرانسه بریم که این بچه خوب بشود؟ آتشی در دل اینها شد.»
انقلاب حسینیه تهرانی که مشهد بودند، به رحمت خدا رفتند. آزادشان هم هفته در حرم از دنیا رفت. «من چشمم مشکلی داشت.» در کتابهایش نقل کرده است. دکتر سجادی بوده، ظاهراً بیمارستان امام رضا. گفته بود که: «من چشمم را. گفته بودند که این تکنولوژی درمان این را ما در ایران نداریم و شما برای درمان باید بروی آمریکا.» ایشان فرمودند که: «من امام رضا را ول کنم؟» یک حالی است دیگر. «من نمیخواهم بگویم همه جور باشند.» درمان چشم آنجا گفته بود: «که خب چه کار کنیم؟ از امام رضا بگویید؟ یعنی چه؟ مشغول عمل شو. توسل. یک شخصیت این شکلی خاطراتش در کتابهایش هست. عمل جراحی کرد. برای اولین بار در ایران عمل جراحی را دست کم میگیریم ما گاهی در ابعاد مختلف زندگی.
شهید تهرانی مقدم، رضوان الله علیه. ایشان من هم در خاطرات ایشان خواندم. بعداً اولین بار از این واسطه شنیدم. قبل از خاطرات ایشان باشد. از یکی از دوستانی که با ایشان در ارتباط بود. عزیزان مدافع حرم بیرون ایران. این را گفتی. «حرم امام حسین هم به نظرم. برای بنده تعریف کرد.» «مقدم شنیدم این را.» ایشان گفته بود که: «ما موشکهای دوربرد را که میخواستیم بسازیم، تکنولوژی نداشتیم. بلد نبودیم. برد نزدیکش را هم که ساخته بودیم، مهندسی معکوس کرده بودیم. یکی از این موشکهای لیبی را جای تا بغداد و اینها میتوانستیم بزنیم ولی دیگر تا اسرائیل و اینها... مثلاً الان که دیگر اقیانوسپیما و قارهپیما و اینها را...» ایشان گفته بود که: «من رفتم پیش این دانشمندان روس. فرمول موشک دوربرد به ما بدهید.» گفته بودند که: «در جریان نیستی؟ در فضای آکادمی، فضای اینشکلی کسی نمیآید فرمول اینها را به کسی... رابطه استراتژیک داریم. این حرفها را قبول... استاد این حرفها را اینجا نداریم. کسی گربه به خاطر محض رضای خدا موش نمیگیرد. کسی حاضر نمیشود. چون من دلم شکست از روسیه که برگشتم. آمدم حرم امام رضا (علیه السلام). سه روز معتکف شدم. گفتم که: یعنی روزها چیزی دارند که امام رضا (علیه السلام) ما نداریم؟ فرمول موشک دوربرد را از خود شما میخواهم.» گفت: «آقا من حالم نمیشود. من این دفترهایم را دست میگیرم. مشقهایم را شروع میکنم نوشتن. احساس کردم یک چیزهایی دارد کشف میشود. بعد سه روز جان کَنَش را کرده بود. گفت که: تمام شد. دوباره برگشتم روسیه. دو نسخه دانشگاه این را نشان دادم. برق از سرش پرید. گفت: اینی که تو نوشتی الان در آکادمی خود ما هم کشف نشده است.» موشکها از امام رضاست.
ماجرا این است. اگر بدانیم یک همچین دریایی دارد موج میزند. علیالدوام آن به آن دارند میآیند، میگیرند و میروند. دست ما هم هست. دست کم میگیریم. در و دیوار و گنبد و ضریح و صحنها و خادم و توبر و به همه فضای ما از امام رضا همینهاست. آدم سجده کردن. مادر صب... آدم بودیم که آدمی صلاحیت را پیدا کرد. حافظ خیلی قشنگ میگوید. میگوید: «مَلَک در سجده آدم زمینبوس تو نیت، که در خُلق تو چیزی دید غیر از طوق انسانی». «ملک در سجده آدم زمینبوس تو نیت». این حس کسی است که با فقر میآید زیارت. میل به توجه دارد. اگر یک نگاهم بشود، غوغا میکند. یک نگاه. یک نگاه. یک توجه.
روایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «جبرئیل». اگر جبرئیل شد، از باغ ما یک سیب چید. یک سیب از باغ ما چید که جبرئیل شد. یک عنایت. خودت دیگر حدیث کساء را دیدید دیگر. درخواست میکند از خدا. «من بروم پایین خادم اینها باشم، نفر ششم باشم زیر این کساء.» «جبرئیل لخادمنا». خادم ما عالم را میگیرد. اینجور که در روایات گفته است. خادم اهل بیت (علیهم السلام). او احساس گدایی دارد نسبت به این خانم. این حس فقر. همه سرمایه آدم. حکم محتاج. محتاج. شیخ مرتضی زاهد گفت: «که من به ایشان گفتم که آقا حال من چطور؟» چشم برزخی دارد. فرموده بود که: «شما آ شیخ یک چیزی داری به خاطر همین عاقبتبهخیر باش.» گفته بود: «چیست؟ صورت خدایا. من زندیکم. کافر. بتپرستم. من زندیکم. مرا آدم خبر ندارد که من را شبها زیر پتو صورتم را میگیرم زیر پتو، در دلم این را میگویم: حس فقری که داری. توجه. اگر این فقر باشد، این اضطرار.
مشهد، نقل جالبی هم هست. چیز عجیبی است. کنار حرم جنس میپوشد، گدایی میکند. گفتیم: «ده سال اینجایی. پایت خوب نشده. حرم برمیگردم، اگر هنوز پایت خوب نشده باشد، میگویم اعدامت کنند.» افتاد به التماس. حس خیلی مهم است. شکم سی... میخواستم مثلاً حس فقر. نابینا در راه مشهد بود با چند تا از رفقایش. این خواب بود. رفیق شب رفت بیرون. برگشت، بیدار شد. گفت: «چه کار بکنیم؟ کجا رفتیم؟ رفتیم از امام رضا اماننامه گرفتیم. اماننامه بهشت از جهنم.» کس نابینا پا شد و با یک اشک و سوزی پا شد، رفت سمت حرم. چقدر بد اینها دیدند. با یک حالتی شادمانی و سروری دارد میآید. به نظرم آنجوری که در نقل داستان است، چشمش هم خوب شده بود. جدی خواستم. جدی گرفتم. جدی نخواستیم. گاهی ماجرا این است. گاهی انگار جدی نخواستیم. جدی نبودیم. نمیدانستیم نیاز داریم. فقر خودمان را ندیدیم.
ماه مبارک وقت خوبی است دیگر. آدم با این حس فقر و ادراک از نیاز در خانه اهل بیت، در خانه امام رضا (علیه السلام) دستش پر بشود. در این شبهایی که هر شبی دو برابر شب قبل عنایت میشود، کرامت. فرمود: «ملعون است اگر کسی با دست خالی از ماه مبارک رمضان خارج شود.» کسی وارد حریم سلطان بشود. بهترین بارگاه. وارد بشود در این بارگاهی که همینجور مثل آبشار دارد میریزد. بعد من گرسنه بودم، عریان بودم، آلوده. رفتم. «گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست؟»
امشب طرز توسل داشته باشیم محضر اهل بیت (علیهم السلام)، عرض مناجاتی داشته باشیم به درگاه الهی قم. شبهای ابتدایی ماه مبارک رمضان. در همین شب سوم، اگر صاحبخانه خیلی کریم باشد، چیزی که آخر میخواهد بدهد، همان اول میدهد. معطل نمیکند. همان اول اول که میآید، هر چیز که باید تا آخر گیرت بیاید، همان اول اول دانلود این دریای کرم اینشکلی است.
بسم الله الرحمن الرحیم. اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً.
«بچگی کردم، پشیمانم، من ندانسته شیطنت کردم. بغلم کن دوباره، مثل قدیم رو نگردان ز من. غلط کردم، گناهان کار دست من داده. همنشین بد. از تو دور. لطف بیش از حد شما امروز، بندهای سرکَش و جسور. سیب سرخ حوا فریب دلم از کرده پشیمانم. تقصیر پیشت آوردم. مهربان، بخشش از بزرگان است. کجا من فرار کنم؟ بدتر از متهم، زمین خوردن. حیف که مرا بزنی. نزده من خودم آبرو...»
باز واژههای تکراری: «دستهای مرا دوباره بگیر، تا بفهمم که داری. جنس کهنه رهگذر دوستندارم. کاش اول ضرر نمیدیدم هیچکس. تو مرا، نه من از چشم تو نمیافتم. تا حسین کربلایی. آبروی مرا نخواهی برد. تا که عشق امام رضایی. روسیاه. صدای پای من را قلم نخواهی کرد. به دلم دست دلت نخواهی زد. رنگ روی یخم نخواهی کرد».
آماده است. بسم الله! باز هم روی نشان دادی، چقدر خوب شد که زهرا... غصه گریه ای دل غافل. روضه دست و مشک سقا میخواهم. روز قیامت شفاعت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) اینگونه است: دست بریده میآورد. دو تا دست بریده میآورد. «امتی دستش به این دو». امتی دستش روی این دستها دراز. دستهای بریده عباس. لا اله الا الله!
روزهای گرم اگر بچه از عطش بخواهد چه میکنی؟ درسته خودت تشنهای، هر جور شده، اگر با ماشین باشی، میگردی، یک جا آبسردکنی. نشد، مغازه. بچه تشنه است، بیتاب شده. حالا غیرت ام... کجا؟ حیای عباس کجا؟ عباس جان! نمیشنوی صدای رباب؟ شیر ندارد علیاصغر؟ بیتاب. «سر خودش را میرساند به فرات و ذکر العطش حسین. یاد لبهای تشنه... لا اله الا الله.»
دست گرفت. با سمت خیمهها میآید. همش این صدای العطش تو... زدن دست و زدن دن... گرفت. تیربارانش کردند. گفتند: «اوج مصیبت کربلا.» بر زمین افتاد. «آب مشک بیاید، آبرود.» گفتند: «هرچی جان در بدن داشت.» ابیعبدالله آمدند بالای سرش، یک جمله فقط. همه حرف عباس در یک جمله خلاصه: «برنگردانی حسین.»
در حال بارگذاری نظرات...